تبليغاتX
نوشتار

 

هفته نامه ی ادبی نوشتار

شماره ی یکم ـ هفته ی چهارم دی ماه  1386

 

مدیر مسئول و سردبیر : سیاوش دانش آذر

 

هیات تحریریه : میلاد فصیح نیا ـ سید سعید جدیری میری زاده ـ

مجتبی اسماعیل زاده ـ ناصر ساجدی ـ مریم خمسه لویی

 

مقالات ادبی

پیش در آمدی بر تعریف هنر و ادبیات / سیاوش دانش آذر

هم آميزي شعر و موسيقي در خسرو و شيرين نظامي / ماندانا خسرواني مجد

جن و تاثیرات و حضورش در ادبیات / سید سعید جدیری        

ادبيات بومی(قصه نويسي) / علي رزم آرايي

حس هنری ، حسی است برتر / مریم خمسه لویی

 

پرونده

پرونده ای برای گابریـل جوسي گارسيا ماركز/ میلاد فصیح نیا

ويليام‌ فالكنر را بهتر بشناسیم / مجتبی اسماعیل زاده

 

قصه ها و نقد ها

سکوت / مریم خمسه لویی

مرد شماره ی یک / مجتبی حاجی وندایی

آمده ام ببینم ات / ویدا حیدر پور

رمز نامه / پری ناز بهشتی

خطوط نا نوشته ی بعدی / خالد رسول پور

کلک / ندا صمدی

مرد ، زن / مهدی زینالی

جادوگر / سید سعید جدیری میری زاده

نقدی بر قصه ی جادوگر / هادی خشایی

آب مرده ها را بالا می آورد 1 / فاطمه باباخانی

نقدی بر قصه ی آب مرده ها را بالا می آورد 1 / سیاوش دانش آذر

بدون عنوان /آیت دولت شاه

نقدی بر قصه ی بدون عنوان آیت دولت شاه / مریم دنیا دیده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:57 توسط نوشتار |

 

پیش در آمدی بر تعریف هنر و ادبیات 

سیاوش دانش آذر

 

                برای این که بتوانیم کاملا مباحث این مجموعه ی  آموزشی را به راحتی مورد استفاده و درک مخاطبین قرار دهیم . ابتدا باید تعاریفی در مورد هنر ، ادبیات و قصه داشته باشیم . برای تعاریف بالا نیز لاجرم باید تعریف معنا ، نشانه و دال و مدلول را بدانیم .

                هنگامی که با شخصی صحبت می کنیم ، در مقابل او صحبت های ما را تایید یا رد می کند ، این نشانه ی این موضوع است که او تمام حرف های ما را می فهمد و صحبت های ما برای او معنا دارد . در هر زبان مشترک ( فارسی یا ... ) واژه­هایی که استفاده می کنیم ، ( هنگام نوشتن یا بوسیله صوت در هنگام صحبت کردن ) پل های ارتباطی ما هستند . واژه ای که من هنگام صحبت کردن با کمک تارهای صوتی ام در حنجره ام ایجاد می کنم مانند دال و معنایی که شما از آن دریافت می کنید مدلول نامیده می شود . مثال این که من می گویم : « درخت » با شنیدن واژه ی درخت تصویری از درخت در ذهن شما ایجاد می شود( هر چند اصراری به این مسئله که چه نوع درختی است یا به چه اندازه و بزرگی است یا در فصل سبزش قرار دارد یا در فصل زرد، نیست  )  ، این تصویر ، تصور ذهنی شما از درخت است ، که در جریان مشاهده ی از نزدیک یا مشاهده ی عکس یا تصویری واقعی ( عینی ) از درخت در ذهن شما مانده است و هنگام شنیدن واژه ی درخت ، نزدیک ترین و در دم دست ترین گذاره در ذهن شما حضور می یابد و این حرکت بین واژه ی من و تصور شما مناسبتی را بین من و شما ایجاد می کند که شما از گفته ی من معنا را بفهمید . مدلول ها دو نوع اند ، مدلول هایی که شهودی هستند و می شود به واسطه ی یکی از حس های 5 گانه ها را دریافت کرد مانند چشم که درخت را دیده است . گوش که صدای بمباران را شنیده است ، گوش که صدای رعد و برق را شنیده است ، بینی که بوی گاز را دریافته است ، لامسه که گرمای کتری در حال جوش را درک حس کرده است ، و در آخر چشایی که مزه ی تند فلفل را یاد ما می اندازد ، مدلول ها دوم عقلانی هستند ، یعنی با حس های پنج گانه دریافت نمی شوند ، و حس برتری نیاز به دریافت آن هاست مانند محبت یا غم یا عشق و ...

                هنگامی که ما در باغی قدم می زنیم و من در مورد درخت صحبت می کنم ، ذهن شما نیازی به تصور ندارد چون همان جا درخت دم دست است ، هر چند منظور من از صحبت کردن در مورد درخت اشاره ی مستقیم به درخت های باغ نیست ، اما به علت فعالیت حس بینایی ، نزدیک ترین درخت های باغ نقش مدلول ذهنی را با تصویر مستقیم بازی می کنند، تنها در حالی این اتفاق نمی افتد که من به وضوح در مورد درختی صحبت کنم که با درخت های اطراف ام در باغ سنخیت و مناسبتی نداشته باشد ، و مدلول شما را به طرف دال انحصاری خودم روانه کنم .

                مثال ، وقتی من در باغ سیب از درخت خرما صحبت کنم ، شما مجبور هستید برای ادامه ی منطقی روند ارتباط با من تصور ذهنی تان از درخت خرما باشد ، حال آن که امکان دارد این اصرار از لحاظ نوعیت درخت نباشد و از لحاظ اندازه ی یا قدرت میوه دهی یا سایر مسائلی باشد که مدلول های دم دست مان در باغ آن توانایی را در ایجاد ارتباط معنایی نداشته باشند .

تعریف کلی :

واژه ای که من به کار برده ام دال و تصور ذهنی شما از درخت مدلول نامیده می شود .

                اگر مدلول در غیاب دال فقط در ذهن اتفاق بیفتد ، نشانه نام دارد ، یعنی اگر در محل صحبت ما درختی وجود نداشته باشد ، درختی که من مصرانه از آن سخن می گویم ، تصور شما از درخت ، نشانه ای از درخت است که در ذهن شما ساخته می شود .

                نشانه ای که من و شما با استفاده از آن ارتباط ایجاد کردیم رابطه ای است میان واژه ( لفظ یا شکل نوشتاری واژه در متون ) و تصویر ذهنی شما ( معنا ) ست که به آن رابطه ی بین دال و مدلول می گوییم .

                دال فقط واژه نیست می تواند دودی باشد بر فراز آسمان ها ، یا صدای رعد باشد در یک شب بارانی ، یا خانه های ویرانی که بعد از یک جنگ به جا مانده اند ، ...

دود و رعد و ویرانه ها هر کدام نشانه ای هستند که رابطه ای را با تصورات ذهنی ، ( مدلول ) ایجاد می کند .

                دال می تواند نوشته ای باشد که در یک کتاب یا در ما بین خطوط متن های ادبی قرار دارد . و مخاطب با خواندن آن ابتدا با دیدن واژه ( نه با شنیدن ) و بعد با استفاده از شعور و تصورات ، به مدلول می رسد ، گاه با شنیدن واژه هم تصویر آن و هم تصویر واژه در ذهن ما پدیدار می شود ، در آن صورت صوت واژه دال و صورت نگارشی واژه و تصویر ذهنی واژه مدلول آن می باشند .

                نشانه شناسی در اصل یافتن ارتباط میان دال و مدلول است ، به طوری که این ارتباط در ذهن و با تصور کردن ایجاد شود ، یا این که از قبل در گذاره بندی ذهنی معانی از قبل تعیین شده جایگزین تصورات ذهنی می شوند . حال آن که این ارتباط دقیقا آن چیزی نیست که هدف نویسنده است و همین طور آن چیزی هم نیست که نباید نویسنده است ، یعنی در این میان ارتباط با در نظر گرفتن هم نویسنده و هم مخاطب اتفاق می افتد طوری که حق هیچ کدام زایل نمی شود.

                در نهایت هدف نشانه شناسی  کشف مناسبتی میان آن چه نویسنده ارائه کرده است و آن چه خوانند از این ارائه فهمیده یا درک کرده ، یا تاویل نموده است می باشد .

                اگر معناهای تاویل شده یا استنباط شده یا درک شده ، قبل از ارائه ی نوشته ، در جهان واقعی باشد ، یا در تصور ذهنی مخاطب شکل گرفته باشد ، یعنی معنا کهنه باشد ، اتفاق خاصی رخ نداده است ، یعنی نشانه هایی که در ایجاد ارتباط بین نویسنده و خواننده اتفاق می افتد به نا به قرار داد های از پیش تعیین شده در عالم زبان قابل درک هستند ، ( بدون در نظر گرفتن نوعیت تاویل یا نوعیت درک ) اما در قرار داد هایی که یک طرفه هستند ، اما معنای ثابتی دارند ، یک طرف معامله در ایجاد ارتباط ، دچار عدم درک می شود ، یعنی مدلول ذهنی مناسبی را برای ایجاد مناسبت نمی یابد . یا به اشتباه تصور ذهنی دیگری را در ذهن می گذارد . مثلا من و اهل خانواده ی مان قرار داد بسته ایم هر موقع گفتیم سیب یکی از افراد خانواده پا شود و بایستد ، و یا هر قراردادی که بسته شود ، جالب این که این قرارداد فقط بین ،من و خانواده ام قابل فهم است ، اما شما در مقابل ایراد واژه ی سیب از طرف من ، چون از قرارداد زبانی ما ( من و خانواده ام ) خبر ندارید ، مفهوم درک نمی شود و ایجاد ارتباط از گونه ای که من و خانواده ام تعریف کرده ایم بین و من و شما برقرار نمی شود ، بل که همان ارتباط کهنه ، یا همان معنای همیشگی را از سیب درک خواهید کرد ،  البته در این جا احتمال این که واژه ای که من ایراد می کنم شاید برای شما کلا خالی از معنا باشد ، مثال هنگامی که دو نفر با زبان بیگانه با هم صحبت می کنند ، ما اصلا نمی دانیم آن ها چه می گویند ، چون با قرارداد های زبانی که آن ها مکالمه می کنند بیگانه هستیم .

پس ما در گفتار عادی مان از نشانه هایی استفاده می کنیم که به نا به قرار دادی از پیش پذیرفته ، باعث ایجاد مدلول ها یا تصویر هایی در ذهن مخاطب می شود . ما در مکالمات روزمره ی مان بیرون از دایره ی واژه گانی ای که روزمره ی زندگی مان است و کار مان ( ارتباط ) با آن ها راه می افتد ، از نشانه های دیگری استفاده نمی کنیم . چون هدف مان برقراری ارتباط با مردم است و برای ایجاد این ارتباط باید مردم مخاطب قرارداد های زبانی مورد استفاده ی ما را ( نشانه های مورد استفاده ی ما را) در زبان بشناسند .

                مناسباتی که بین افراد در نشانه شناسی اتفاق می افتد به این معنا است که افراد مناسبت های نشانه ها را درک کرده و می شناسند .

                اما هر اثر هنری ، فراتر از گفتار روزمره و مکالمات معمول است ، و نه تنها مجموعه ای است از نشانه های از پیش تعیین شده ( که مخاطبین از به نا به قراردادی از آن ها مدلولی در ذهن دارند ) بل که مجموعه ای از نشانه های تازه ( منظور نشانه ها و مدلولانی تازه) است که توسط مخاطبین این قرارداد ها با فراز و نشیب متن ، کشف می شود و از این کشف معانی تازه مخاطب دچار حس خوشایندی می شود ، دقیقا مانند زمانی که با استفاده از یکی از حس های 5 گانه یا درک عقلانی خود در جهان اطراف خود معانی جدید را کشف می کند .

                پس آگاهی به نشانه های جدید و شناخت معانی قراردادی و معانی تازه در حکم کشف مناسبات استوار میان اثر و خاطب است .

                هر اثر هنری حاوی دنیایی از نشانه های مختص به خود است که در خود اثر هنر آفریده می شوند و دلالت های معنایی خاص خود را دارا هستند ، پس هر اثر هنری واقعیتی مبهم و پیچیده است ، و هر مدلول در ذهن مخاطب تنها معنا نمی شود ، بل که با سطح سواد و آگاهی از مناسبت های پیشین و تازه مورد تاویل قرار می گیرد ، یعنی هر مخاطب به نا به ویژگی اثر و مناسبت ارتباطی با وی دچار تاویل های فردی می شود و هیچ دو نفر مخاطبی را نمی توانیم پیدا کنیم که مانند هم دیگر معانی آثار هنری را تاویل می کنند .

                مثال : من وقتی در یک اثر هنری از کینه صحبت می کنم ، امکان آن که مخاطبی را داشته باشم که به نا به دلیلی با کینه و مصائب آن آشنا بوده و شاید خاطره ی خوشی از آن را ندارد ، به طور فرض ، به خاطر کینه توزی یکی از رفقای پدرش ، پدر خود را از دست داده است ، از طرفی مخاطب دیگری نیز داریم که استنباط او از کینه فقط تا حد دایره ی لغات معمول زندگی و تا حد یک واژه در لغت نامه پیش رفته است ، در عوض شخصی هم که کینه توز نبوده و فردی را که توی تصادفی پسرش را زیر گرفته و کشته را می بخشد ، را هم مخاطب حساب کنیم ، ما قبل از ارائه ی اثر و ارتباط کینه و اثر با سه نوع تاویل از پیش تعیین شده ( از پیش داوری شده ) رودررو هستیم ، پس برداشت و معنی پذیری این ها از کینه کاملا با زوایایی بسیار باز تر و به نفع خود تر است . پس ما در پی یک اثر خلاق هنری با گستره ی تاویلی مخاطبان رو در رو هستیم . نشانه هایی که در هر اثر هنری به کار می رود به نا به ویژگی های آن اثر هنری به عنوان کد یا رمز خاص آن اثر نام گذاری می شوند و خاصه ی همان هستند . و هر اثر هنری با همین کد ها و رمز ها از سایر آثار قابل تفکیک بوده و در ژانر خود قابل بررسی می باشد ،

                پس در پایان این قسمت می توانیم ادبیات را این چنین تعریف کنیم .

                ادبیات نوعی استفاده ی خاص از نشانه ها ( واژه ها ) است ، طریقه ی خاصی که باعث آفرینش معنا ها و تاویل های گسترده می شود . معنا هایی که فقط با قرارداد های خاص همان اثر قابل بررسی و شناخت است .  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:29 توسط نوشتار |

 

هم آميزي شعر و موسيقي در خسرو و شيرين نظامي

                    ماندانا خسرواني مجد

 

چكيده:

    قدمت موسيقي ايراني با پيدايش نژاد آريايي گره خورده است. طبيعت و چشم اندازهاي شگرف آن شور و هيجاني در دل انسان ها برمي انگيخت كه اين شور به صورت نغمه و شعر جلوه گر مي شد. كلمات دل نشين و آهنگين به تدريج صورت شعر و ترانه پيدا كرده و به ابداع نغمه و موسيقي منجر مي شد. در جشن ها و مناسبت هاي با شكوه و بزم هاي محلي نيز رامشگران و خنياگران ، همراه با دف و ساز و دهل سرودهاي ملي را مي خواندند و در نزد توده هاي مردم عزيز و گرامي بوده اند. آنان فقط مولد فضاي طرب و شادي نبودند بلكه روح و روان مخاطبان خود را نيز متأثر مي ساختند.

   صرف نظر از ادوار اوليه، شعر پارسي، كه در آن شاعران غالباً با آلات موسيقي آشنايي داشته و اشعار خود را همراه با چنگ و عود و رباب و بربط مي سرودند در دوره هاي بعد نيز آشنايي شعرا با سازهاي موسيقي به وضوح ديده مي شود و در كلام اكثر شعرا اين واقعيت بيانگر است كه شعراي بزرگ ما با موسيقي آشنا بوده اند. اشارات صريح نظامي به الحان و آلات موسيقي نيز نشان دهنده ي آشنايي مبسوط او با اين هنر و انس و الفت او با نغمه هاي موسيقي است.

     مقدمه:

    خسرو و شيرين جذاب ترين اثر نظامي از لحاظ توصيف احوال و پرداخت داستان است. داستاني است طولاني در طبيعتي   دل انگيز همراه با تجمل و جمال وشكوه و قهرمانان متعدد. دو انسان كه به جهت سرشت انساني كه داراي محدوديت هايي ناشي از مسئوليت هستند.

    نظامي گنجوي اين مثنوي هنرمندانه را در نيمه ي دوم قرن ششم هجري سروده است . اين مثنوي نيز مانند ديگر مثنويهاي او به زبان هنري سروده شده است و در هر سخن و كلمه شكل هاي خيالي شاعرانه نقش اساسي دارد و به زبان ادبيات بيان    مي شود.  نظامي در سراسر اين داستان تاريخي- افسانه امي كوشد تا شخصيت يك شاه و شاهزاده ي ايران پيش از اسلام را از جهات گوناگون نشان بدهد.

    (( تأثيرات مثبت و انگيزشي شيرين بر روي خسرو تا حد ساختن مردي مصمم و سيادت جوي از جواني متلون و بي بند و بار و فارغ از ملك و مصالح آن ، وجود رقيباني در عشق براي خسرو (فرهاد) و شيرين    ( مريم وشكر اسپهاني ) و تجسم و توصيف تفاوتها و فراهم آوردن امكانات سنجش سنخ ها و آب و تاب هاي وصال و ... . همه دست به دست هم داده تا   متنوع ترين  و پر افت و خيزترين منظومه ي نظامي پديد

آيد)) . ( دكتر سعيد حميديان ، خسرو و شيرين ، 1376 ... ، ص  مقدمه ) .    

    در اين داستان هنرمنداني چون باربد و نكيسا پيوندي شگرف ميان شعر و موسيقي پديد آورده اند و شاپور هم همين پيوند را به گونه اي ديگر ميان عشق و هنر برقرار مي كند. حتي كشاكش ها، بگومگوها و مناظرات بسيار ، در پاسخهاي شيرين و خسرو به يكديگر و سخنگويي نكيسا و باربد از زبان دو دلداده ، همه بر جذابيت داستان مي افزايند. بزم خسرو نيز كه شاهكاري از توصيف هنر دو موسيقيدان نامور و تأثير موسيقي است ، بها نه اي براي ارائه ي توصيفات آرماني و ابراز و ارضاي حس زيبا شناسي است خاصه كه وزن شوق انگيز هرج مسدس مقصور يا محذوف كه بهترين آهنگ در بيان عواطف عاشقانه است به تأثير آن مي افزايد.                

    در اين منظومه موسيقي و انواع سازها مقام شايسته اي پيدا مي كنند و رقابتي خاص ميان (( دستان سرايان )) و خنياگران و رامشگران ديده مي شود تا جايي كه معروف است باربد سيصد و شصت ( دستان ) براي تمام روزهاي سال مي سرايد و اجرا مي كند.

    اصطلاحات موسيقي در خمسه ي نظامي :

   اصطلاحات موسيقي در خمسه ي نظامي در سه بخش قابل بررسي است:

1- سازهاي موسيقي              

2- پرده ها و آهنگ ها                

3- اصطلاحات خاص

 

 

موسيقي

    سازهاي موسيقي:

    سازهاي موسيقي به چهار دسته تقسيم شده اند:

سازهاي زهي ، سازهاي بادي ، سازهاي سيم باز و سازهاي ضربي.

الف: سازهاي زهي مانند بربط كه بنا به تصريح نظامي ساز اختصاصي باربد مي باشد مثل عود ، رباب ، طنبور و كمانچه.

ب: سازهاي بادي كه با دميدن هوا در آنها به صدا در مي آمد ، و آنها را ذوات النفخ مي ناميدند و امروز آنها را سازهاي بادي مي ناميم مانند ناي ، سورناي ، مزمار ، بوق ، كرناي ، سپيد مهر ، شاخ ، شيپور ، شبابه ، گاو دم و صور.

ج: سازهاي سيم باز ، سازهايي هستند كه با سيم باز ، يعني بدون به كار بردن انگشت ها و به تعبير ديگر بدون استفاده از پرده و انگشت گذاري نواخته مي شده و آنها را معازيف مي ناميدند. مانند قانون ، چنگ ، رود و شاهرود.

د: سازهاي ضربي يا سازهاي كوبه اي كه به كليه ي سازهايي اطلاق مي شده كه با وارد كردن ضربه با دست يا با قطعه ي چوبي به صدا در مي آمده اند كه در خمسه ي نظامي زياد به كار رفته اند مانند كوس ، دف ، طبل ، دهل ، دراي ، زنگ ، جرس ، چغانه ، چارپاره ، ناقوس و جلاجل.

    سازها نيز به طور كلي به دو دسته ي رزمي و بزمي تقسيم مي شود. مانند كوس و طبل و دهل كه درمثنوي اسكندرنامه سازهاي رزمي هستند و سازهاي بزمي مانند دف ، تنبك ، چغانه و زنگ و چارپاره كه در مثنوي خسرو و شيرين و بزمهاي پادشاهان به كار گرفته مي شدند.

    پرده ها و آهنگ ها:

    نظامي در مثنوي خسرو و شيرين آهنگ ها و لحن هاي باربد شاعر و نوازنده ي خسرو پرويز را به اين ترتيب ذكر مي كند. 1- گنج يادآورد  2- گنج گاو  3- گنج سوخته  4- شادروان مرواريد  5- تخت طاقديسي  6- ناقوسي  7- اورنگي   8- حقه ي كالوس  9- ماه بركوهان  10- مشك دانه  11- آرايش خورشيد  12- نيمروز  13- سبز در سبز  14- قفل رومي  15- سرو دستان  16- سرو سهي  17- نوشين باده  18- رامش جان  19- ناز نوروز يا ساز نوروز  20- مشكويه  21- مهرگاني  22- مرواي نيك  23- شبديز  24- شب فرخ     25- فرخ روز  26- غنچه ي كبك دري  27- نخجيرگان  28- كين سياوش  29- كين ايرج  30- باغ شيرين .

    علاوه بر اين سي لحن ، حكيم نظامي اسامي پرده ها و مقامهايي را در خمسه ي خود ذكر نموده است مانند آهنگ عراق ، پرده ي دير سال ، پرده ي دير راست ، پرده ي كج و ... . اينك به ذكر مواردي از مثنوي خسرو و شيرين در اين باب مي پردازم :

    آواز خرين :

   آواز اندوهگين و غمگين را گويند .

به آواز خرين چون عذر خواهان                                   روان كرد اين غزل را در سپاهان

ديوان ، ص 313

پس آنگه گفت كين آواز دلسوز                                   چه آوازست رازش در من آموز.

          ص 320

    آواز برداشتن :

در اين منزل به همت ساز بردار                                       در اين پرده به وقت آواز بردار.

ص 140

نكيسا چون زد اين افسانه بر ساز                                         ستاي باربد برداشت آواز.

ص 396

نگنجد آن ترنم اندرين ساز                                               مخالف باشد ار برداري آواز.

ص 332

    آهنگ و پرده :

در آن پرده كه شيرين ساختي ساز                                  هم آهنگينش كردي شه به آواز.

ص320

در اين نه پرده آهنگ آنچنان ساز                                   كه داني پرده ي پوشيده را راز.

ص321

    آوا : ( آواي قمري )

بانگ و نوا يا صوت و آواز است . لهذا هزار دستان را هزار آوا گويند. ( برهان ) .

مسلسل گشته بر گل هاي حمري                                   نواي بلبل و آواي قمري.

ص159

    آواز :

نغمه يا سرود ، آهنگ ، هر يك از دستگا ههاي موسيقي و شعب آن ، يكي از گوشه هاي شور يا سه گاه را گويند . ( فرهنگ معين ) .

اگر چه مختلف آواز بودند                                          همه با ساز شب دمساز بودند.

ص196

در اين منزل به همت ساز بردار                                   در اين پرده به وقت آواز بردار.

ص140

نگنجد آن ترنم اندرين ساز                                      مخالف باشد ار برداري آواز.

ص 332

آهنگ ستاي باربد :

نكيسا چون زد اين افسانه بر چنگ                            ستاي باربد برداشت آهنگ

ص311

نكيسا چون زد اين طياره بر چنگ                            ستاي باربد برداشت آهنگ            

ص312

 آهنگ چنگ عراق ، ارغنون و چنگ :

بدين درگه نشانش ساز در چنگ                            كه تا بر سوز من بردار آهنگ

ص309

عراقي وار بانگ از چرخ بگذشت                          به آهنگ عراق اين بانگ برداشت .

ص 311

خروش ارغنون و خارش چنگ                           رسانيده به چرخ زهره آهنگ

ص 364

     ابريشم :

    ابريشم تار سازها است كه به زخمه يا ناخن نوازند ( واژه نامه ي موسيقي ايران ) . كه حكيم گنجه در مثنوي خسرو و شيرين به كار برده است:

پس آنگه ناخن چنگي شكستند                           ز روي چنگش ابريشم گسستند.

ص149

ز چنگ ابريشم مستان نوازان                             دريده پرده هاي عشق سازان.

ص 179

به گوش چنگ در ابريشم ساز                           فكنده حلقه هاي محرم آواز.

ص 310

ابريشم نواز و ابريشم ساز:

بريشم زن نواها بر كشيده                                بريشم پوش پيراهن دريده .

ص 364

چو بر زخمه فكند ابريشم ساز                         درآورد آفرينش را به آواز.

ص 309

آرايش خورشيد :

   آرايش خورشيد كه لحن يازدهم از سي لحن باربد است و برخي آن را آرايش جهان و هفدهمين لحن

باربد ذكر نموده اند . آرايش خورشيد بنا بر وجه تسميه اي كه از خورشيد و طبيعت دارد در زمره ي الحان

توصيفي باربد از شكوه طبيعت است .

چو زد ز آرايش خورشيد راهي                        در آرايش بدي خورشيد ماهي .   

ص 245

در آن آواز خرگاهي پر از جوش                      سوي خرگاه شد بي صبر و بيهوش

ص320

خرگاه را خوشي و شادماني و نيز نام لحني نوشته اند.

خروش و ناله ي ارغنون :

خروش ارغنون و خارش چنگ                       رسانيده به چرخ زهره آهنگ

ص 369

نمونه هاي ديگري از كاربرد ارغنون عبارتند از :

سماع ارغنوني گوش مي كرد                         شراب ارغواني نوش مي كرد.

ص 148

چو زهره ارغنوني را كه سازم                       بيازارم نخست آنكه نوازم

ص 283

كزو خوشگوتري در لحن آواز                     نديد اين چنگ پشت ارغنون ساز

ص 309

ز بانگ بوس هاي خوشتر از نوش               زمانه ارغنون كرده فراموش.

ص322

    باربد :

   به صنم باي ابجد و سكون دال بي نقطه ، نام مطرب خسرو پرويز است . گويند اصل او از جهرم بوده كه از

توابع شيراز است و در فن بربط نوازي و موسيقي داني عديل و نظير نداشته و سرود مسجع از مخترعات

اوست و آن سرود را خسرواني نام نهاده بود و به فتح باي ابجد هم آمده است . ( برهان ) .

   ثعالبي گويد: باربد در ملاقات اول دستان يزدان آفريذ را براي خسرو خواند ، بعد دستان پرتو فرخار را به سمع او رسانيد، كه همان شادماني را مي بخشد، كه توانگري از پس درويشي مي بخشد ، پس از آن دستان سبز اندر سبز را خواند و نواخت ، چنان كه شنوندگان از آهنگ زار زار ابريشم رود و از زير و بم سرود او

 مجذوب و مبهوت شدند.

    دستگاههاي موسيقي منسوب به باربد مركب از هفت خسرواني سي لحن و 360 دستان بود كه با ايام هفته و سي روز و

 سيصد و شصت روز ساسانيان ، تناسب داشته است . در اببات ص 309، 316، 86، 311 ،313، 226، 320، 151 ،312 ،325، 226 309 ،319 ،325، 329، 330 ،330 و346 نام باربد در منظومه ي خسرو و شيرين ذكر شده است.

    باغ شيرين نيز از الحان باربد در دو وصف مكنت پرويز؛ در برخي فرهنگ ها لحن چهارم از سي لحن و در خسرو و شيرين نظامي به عنوان لحن سي ام ذكر شده است .

چو كردي باغ شيرين را شكر بار                                    درخت تلخ را شيرين شدي يار.

ص226

   گفته اند باربد لحن فوق را به خواست شيرين ساخته تا باغي را كه خسرو پرويز به شيرين وعده كرده و فراموش كرده بود با خواندن آن به ياد خسرو آورد. ( كريستين سن 508 ) . بانگ رود ، بانگ ناي ، بربط ، و نام انواع پرده ها مانند پرده ي عشاق در ص 316 ، نيز در مثنوي خسرو و شيرين ديده مي شود.

ترنم :

  ترنم همان آوازه خواني ، آواز نيكو ، سرود و نغمه است . (معين ) . ترنم واژه اي عربي است . اين اصطلاح نيز در مثنوي خسرو و شيرين آمده است .

ترنمشان خمار از گوش مي برد                                   يكي دل داد و ديگر هوش مي برد

ص309

نگنجد آن ترنم اندرين ساز                                         مخالف باشد ار برداري آواز

ص333

نكيسا در ترنم جادوي ساخت                                پس آنگه اين غزل در راهوي ساخت .

ص317

    حقه ي كاوس ( كالوس )

   نام نوايي از موسيقي است و نام لحن ششم از سي لحن باربد ( برهان ) .

چون قند از حقه ي كاوس دادي                                    شكر كالوس او را بوس دادي .

ص224

    دهرود:

   طبق نظر نظامي اين ساز منسوب به باربد بوده است و آلت موسيقي زهي است كه اطلاع چنداني از ساز مذكور در دست نيست و آنچه است مأخوذ از خود واژه معني سازي كه ده رود يا به عبارتي ده زه يا وتر داشته است .

حديث باربد با ساز ده رود                                           همان آرامگاه شه به شهرود

ص142

    راه :

    نغمه و تمام پرده و اصول و خوانندگي و نوازندگي را گويند . ( برهان )

راه در متون نظم و نثر ادب فارسي جايگزين معناي لحن ، نغمه ، مقام ، دستان ، پرده ، نوا ، آهنگ ، گوشه ، شعبه ، سرود ، آواز، طريقه ، خوانندگي و نوازندگي گرديده است . ره مخفف راه و در كليه ي معاني آن به كار رفته است . ( واژه نامه ي موسيقي ايران زمين ) .

ملك دل داده تا مطرب چه سازد                                     كدامين راه و دستان را نوازد.

ص310

نوا را پرده ي عشاق آراست                                        در افكند اين غزل را در ره راست

ص 316

كمانچه آه موسي وار مي زد                                          مغني راه موسيقار مي زد .

ص179

  سپاهان :

   آهنگي از موسيقي ( معين ) . اصفاهان يا اصفهان يا صفاهان نام مقامي است و نيم بانگ دارد و نام يكي از دوازده مقام موسيقي است .

به آواز حزين چون عذر خواهان                                   روان كرد اين غزل را در سپاهان

ص 313

    به جز شواهد ذكر شده در مثنوي خسرو و شيرين با اصطلاحات و نام پرده ها و نغمه هاي موسيقي ديگر نيز برمي خوريم كه به دليل پرهيز از اطناب كلام فقط به نام آنها اشاره مي كنم . از جمله ي اين اصطلاحات عبارتند از :

تقطيع ، چنگ ، خارش چنگ ، دستان باربد ، دستان زن ، دستان ساز ، مغني ، عراقي وار ، عود ، ناي و بانگ ناي ، دهل زن ، بانگ و دهل ، رود ، زخمه ، لحن موسيقار ، زير افكن ، طنبور ، راهوي ، مضراب و ... كه نشان دهنده ي آگاهي ژرف نظامي به هنر موسيقي است .

    منظومه ي خسرو و شيرين يكي از منابع اساسي اصطلاحات موسيقي مي باشد و اكثر اصطلاحات بزمي در اين مثنوي ذكر شده است . خنيانگران دوره ي ساساني مانند نكيسا و باربد شاعران دربار بودند . و نواها و الحان آنها با كلام همراه بوده يعني شاعر در حاليكه بديهه سرا و به مقتضاي مجلس بايد بديهه سرايي مي كرد بلكه بايد براي آن اشعاري هم مي ساخت . سنت هم آميزي شاعري و نوازندگي در قرون نخستين بعد از اسلام نيز ادامه داشت .

فهرست منابع و مآخذ:

1- پيوند موسيقي و شعر

                                            تأليف : حسينعلي ملاح، نشر فضا، چاپ اول 1367.

2- دو گفتار درباره ي خنياگري و موسيقي

                              تأليف : مري بويس- هنري جورج فارمر، ترجمه ي : بهزاد باشي، چاپ اول 1368.

3- خسرو و شيرين

                  با تصحيح و حواشي حسن وحيد دستگردي به كوشش دكتر سعيد حميديان، چاپ دوم 1376.

4- فرهنگ برهان قاطع

                                  تأليف: محمد بن حسين خلف تبريزي به اهتمام دكتر محمد معين، اميركبير1362.

5- فرهنگ فارسي معين

                                          تأليف: دكتر محمد معين، 6 جلد ،تهران اميركبير 1363.

6- فرهنگ اصطلاحات موسيقي در ديوان خاقاني و خمسه نظامي، پايان نامه ي محسن سيد عيسي زاده ، دانشگاه علامه طباطبائي.

7- كليات نظامي گنجوي

                                   مطابق نسخه ي وحيد دستگردي ، مؤسسه ي انتشارات نگاه ، چاپ اول 1372.

8- واژه نامه ي موسيقي ايران زمين

                                   تأليف: مهدي ستايشگر ، جلد اول، انتشارات اطلاعات، تهران چاپ اول 1374

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:29 توسط نوشتار |

 

جن و تاثیرات و حضورش در ادبیات

سید سعید جدیری       

 

جن در معنای لغوی :

جن ـ جنه : به موجودی خیالی و غیر مرئی بین انس و ارواح را می گویند.

جن گیر هم کسی است که کارش دعا نوشتن و دعا دادن است به مبتلایان امراض روحی که به قول خودش با جنی یان در ارتباط است . نویسنده ی برهان قاطع در معنای جن می گوید : جن به کسر اول در عربی معروف است که پری و دیو باشد . دل و قلب را نیز هم می گویند . جن حیران است . از خصوصیات جن : او به شکل های مختلف در می آید و خداوند او را از آتش آفریده ، از معین بن صیب روایت شده ، فرشتگان نر و ماده ندارند و خنثی هستند . زاد و ولد نمی کنند و می میرند. ولی شیاطین که از جنی یان هستند مرگ و میر ندارند و تا انقراض دنیا زنده هستند .

پادشاهان جن :

در بین جنی یان حکومت پیامبری نبود . و با پیامبران مخالفت می کردند . و طغیان و فساد زیادی به راه می انداختند . آن قدر که مشیت خداوند اقتضا نمود فرشتگان را به جنگ جنی یان بفرستد و بعد از جنگ به جنگل ها و جزایر ها فرار کردند . و جمعی هم اسیر شدند . از جمله ی اسیران جنی عزازیل بود که در آن زمان کودکی بیش نبود. و به دست فرشتگان پرورش یافت و بزرگ شد .عزازیل همان است که بعدا ابلیس نامیده شد . در جن ها هم کافر و مومن وجود دارد . آن ها از روسای خود اطاعت می کنند و از آن ها نافرمانی نمی کنند . در هر روز هفته یک جن وجود دارد . که بر تمام جنی یان حکومت می کند .

1 ـ میمون : ابا نوخ  ، حاکم  روز شنبه ، 2 ـ ابوعبدالله ، سعید المذهب ، حاکم روز یکشنبه 3 ـ ابن حارس ، حاکم روز دوشنبه 4 ـ ابن محرض احمر ، روز سه شنبه 5 ـ برقان با کنیه ی ابی العجایب حاکم روز چهار شنبه 6 ـ شهمورش که در ضمن قاضی جنی یان هم محسوب می شود حاکم روز پنج شنبه 7 ـ ابیض با کنیه ی ابوالحسن زوبته حاکم روز جمعه .

جن و شیاطین که اقسام گوناگونی نام دارند . معروف ترین آن ها غول است . علامه طباطبایی در تفسیر المیزان گفته است که روزی خواهد رسید که آدمی تمام موجودات زمین و آسمان ها را تسخیر خواهد کرد .

از حضرت امام صادق (ع) روایت شده ابلیس به سوی هفت آسمان بالا می رفت و به سخنان فرشتگان گوش می داد و خبر های آسمانی را می شنید . وقتی حضرت عیسی (ع) متولد شد از رفتن به سه آسمان منع شد و بعد از این که حضرت محمد (ص) به دنیا آمد ابلیس را از صعود به همه ی آسمان ها منع کردند . و از آن پس فرشتگان شیاطین و جن را با شهاب سنگ از در های بهشت راندند . از پیامبر روایت شده خداوند جنی یان را پنج نوع آفرید .

گروهی مانند باد در هوا حرکت می کنند / گروهی مارها / گروهی عقرب ها / گروهی حشرات زمینی / و گروهی دیگر هم چون آدمیان ثواب و گناه دارند .

( شیرین یربوع ) نوعی جن است که به شکل زنان در بیشه زار ها و بیابان ها به سر می برد . اگر کسی به گیر این نوع جن بیفتد با آن بازی خواهد کرد . مثل موش و گربه و در آخر او را خواهد کشت . اگر زیبا و خوشگل باشد و زن شیفته ی او شود او را اذیت خواهد کرد . شیرین یربوع مدت طولانی با دسلات زندگی کرد تا این که شبی از شب ها سعلات برفی را دید و قصد آن کرد و رفت . فرزندان سعلات را بنی سعلات می گویند .

نوع دیگری جن هست که به الزولاب معروف است و در شهر یمن و گاها هم در اطراف مصر دیده شد . اگر کسی به دست این جن بیفتد با او مجامعت می کند . و تمام اهالی آن جا این جن را می شناسند .

جن دیگری هست به اسم الغدار که در جزایر و در دریا ها زندگی می کند . شکل این جن مثل آدمی است که سوار شتر مرغ شده و اگر کسی را بگیرد او را می کشد . حتا داستانی را نیز گفته اند که گروهی این جن را دیده و با او درگیر شده اند و جن فریادی زده و همه را کشته است .

روشن جن دیگری است که شکل اش یک نیمه ی آدمی است . می گویند نسناس از این نوع جن به وجود آمده . نسناس طایفه ای بود که به انسان شباهت داشتند و پیش از خلقت بشر در زمین می زیسته اند و سپس منقرض شدند .

جنی به نام منها بود که کارش فریب و گمراه کردن زاهدان است .

تقدم خلقت جن بر انسان:

در کتاب من هاج العارفین و معراج العابدین آمده است که روز شنبه تعلق به سیاره ی زهل دارد و روزی است که ابوالجان خلق شد . و عید یهودیان است از نظر دانشمندان علم نجوم در طالع ایام زهل را نحس اکبر می دانند . و تعلق آن به روز شنبه است . پس این روز نحس و بد است . و بدی ها در این روز اتفاق می افتند . در تفسیر منهج الصادقین از تالیفات ملا فتح اله کاشانی آمده است میان خلقت جان و حضرت آدم ششصد هزار سال فاصله بوده . علامه مجلسی در سماء العالم بهار الانوار از حضرت علی گفته است هفت هزار سال قبل از خلقت آدم روز زمین دو طایفه زندگی می کردند . طایفه ی جن و طایفه ی نسناس .

نسناس طایفه ای بود که از بنی آدم نبود . ولی شکل ظاهری آنان دارای یک دست و یک پا بود و به جای دهان منقار داشتند . و مانند چهارپایان می چرخیدند .

عقایدی از مردم بلوچستان در مورد جن :

در کتاب روح های تسخیر شده آمده است مردم در منطقه ی بلوچستان جن ها را شبیه انسان ولی کوتاه تر و پوشیده از موهای زرد و ظریف که شیار چشم های آنان عمودی و پاهای آن ها مثل چهار پایان سم دار است . جنی یان در مجموع موجوداتی ترسو هستند و به خصوص از سلاح سرد می ترسند . و حتا وجود شمشیری در خانه سبب فراری شدن آن ها می شود .

آیا جن اولین مخلوق خداست :

روزی جابر از رسول اکرم (ص) پرسید : اولین مخلوقی که خداوند خلق کرد چه بود : حضرت فرمود : نور پیغمبرت ای جابر . پوشیده نماند که در این موضوع اختلاف بسیاری وجود دارد . و احادیث مختلفی وارد شده است . پیامبر اسلام فرمود . اولین چیزی که خدا خلق کرد ، نور من است . در جایی دیگر قلم است و یکی دیگر عقل است .

در نوادرالمعانی دو حدیث دیگر نیز بر این احادیث افزوده و گفته است . رسول اکرم (ص) فرمود اولین خلق خدا یا لوح است یا روح . در نتیجه معلوم نیست که اولین مخلوق خدا چه بوده است . اما آن چه مسلم است . جنی یان پیش از خلقت آدمیان از ساکنان زمین بوده اند . از ابن عباس روایت شده است : که اسم ابوالجن سرما است . و جان لقب اوست . و در کتاب اسفار حضرت آدم (ع) آمده است که اسم پدر جن تارنوش بود . و روزگاری که فرزندان و نسل های او زیاد شدند . خداوند دینی را برای آن ها قرار داد و همه ی جن ها را به اطاعت و عبادت خود مکلف کرد . تارنوش و فرزندان و پیروان اش احکام شریعت را قبول کردند و به خوشی روزگار گذراندند تا این که عصیان و نافرمانی کردند . و گناه کاری و خودبینی را پیش گرفتند . خداوند پس از اتمام حجت همه را به عذابی دردناک گرفتار کرد و هلاک گردانید . به جز مومنان و ضعیفان که همچنان بر طریق راست بودند .

سپس خداوند از آنان شخصی به نام حلیانیش را والی کرد و شریعتی جدید عطا نمود . وقتی که دوره ی دیگر را طی کردند چون اساس فکری جنی یان بر شر بود . دوباره نافرمانی کردند و به همین دلیل دچار خشم الهی شدند . و جز آن عده ای که به راه راست مانده بودند . بقیه به هلاکت رسیدند . پس از آن شخصی از جنی یان به نام ملیقا حاکم آنان شد . و باز دچار خشم الهی شدند و بعد هاموس که به زیور فضل و دانش آراسته بود حاکم جنی یان شد . در طول عمرش به امر به معروف و نهی از منکر و اجرای احکام شریعت مشغول بود . پس از وفات هاموس اشرار بنی جان کفر کرده و نافرمانی کردند . خداوند رسولانی نزد آنان فرستاد ولی هر چه تلاش کردند جنی یان نافرمانی کرده و هدایت نپذیرفتند . تا این که خداوند فرشتگان را بار دیگر فرستاد به جنگ با آن ها که ثمره اش متفرق شدن و قتل عام جنی یان بود . صاحب کتاب کلمه اللطایف نوشته است که مجلس وعض شیطان در پای عرش خداوند برگزار می شد و او بر منبری از یاقوت می نشست و علمی از نور بر بالای سرش نصب می کردند . در مجلس او فرشته های زیادی حاضر می شدند که تعداد آن ها را جز خدا کسی نمی دانست . شیطان به نا بر قولی شش هزار سال به عبادت خداوند پرداخت . یعنی تا آن زمان که هنوز امر الهی مبنی بر سجده بر آدم (ع) صادر نشده بود .

ادامه دارد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:27 توسط نوشتار |

ادبيات بومی

(قصه نويسي)

علي رزم آرايي

 

متن زير صرفا كليتي است در اين باب: 

1- حيات انسان جريان سيالي است كه از يك  طرف ارائه كننده­ي فرهنگ  و رفتار انساني است و از طرف ديگر خود آگاه  يا ناخودآگاه خود را مقيد به پذيرش آن مي كند. البته بحث ما اين نيست كه فرهنگ چگونه تعريف مي شود و يا چگونه مي توان از ابعاد مختلف آن را  سنجيد يا تعديل كرد.  ما فرهنگ را در اينجا فارغ از هر جز  بندي  و نوع بندي مربوط و قائم به ذات آن  بلكه فقط به عنوان  كليتي خواهيم ديد  كه در مثل عمل به خون جاري در رگها و ارتباط آن با كليت بدل و حيات را ، انجام مي دهد.

در واقع هر فرد انساني به لحاظ فكري و اجتماعي به گردش ايده هاي فكري و جهان بيني هاي متغيير خاص ، خود پرسشي و حركت فرهنگي , شناخت و تحول آن ، ريشه يابي و ريشه بندي  محكم و مناسب آن نياز دارد و ....

در امر ادبيات و ادبيت هم حركت و حيات مشابه مثال مذكور است، در واقع خود ادبيات در يك كليت منسجم و ساختار مند زنده نگه دارنده و حتي هستي بخش و آفريننده است. در واقع ادبيات براي وا نهايي دنياي واقعي دست به نفي و انكار آن مي زند زمينه اجتماعي خود را توجيه نمايد، چرا كه هر زايش در پي خود مرگي دارد و هر مرگي لاجرم به زايش مي انجامد.

مولف و نويسنده در هر زمان و مكان و در هر شرايط و در حداقل ترين وضعيت ممكن ناخود آگاهانه ، متاثر از فرهنگ (خود) و خواستگاه و بستر حيات انساني خود است، اگر وضعيت خاصي پيش نيايد اوضاع و فرايندهاي زماني و مكاني سر ناسازگاري با او را نداشته باشند. طبيعي ترين رفتار او با خود و حيات فرهنگي خود ، شناخت ، پذيرش و باز خواني آن است. و در عكس قضيه دفاع از آن  و انسداد آن و تبديل نامعقول و نامعمول آن به سنت  و سنت زدگي پيش مي آيد. و  اين در واقع همان وضعيتي است كه  ما در آن به سر مي­بريم.

2-ادبيات بومي را مي توان در منظرهاي مختلف و از درجه بنديها و نوع بندي هاي متنوعي ديد و بسته به كلان بودن يا خرد بودن موضوع منطقه آن مي توان به انواع آن اشاره كرد.

 اگر ادبيات بومي را به شكل تثبيت نشده فرض كنيم بايد قائل به تقسيم بندي زير باشيم:

ادبيات اقليمي، روستايي- ادبيات توده و فولكلوريك(بطور كلي) ادبيات كلاسيك  و ادبيات جنگ و (تبعيد) و ...

از بومي نيز به فراخور بحث هاي مختلف ، تعاريف خاص و كم و بيش مشترك ومتشابه استخراج مي شود. بوم را در كل به سرزمين يا حوزه اي با مرز بندي مشخص رسمي يا غير رسمي با مليت ، فرهنگ و زبان مشخص و مشخصه هاي منحصر به فرد خود تعريف مي كنند.

(ما در اين جا در پي تعريف ادبيات و بوم نيستيم ولي به لحاظ جز بندي مقال لاجرم از تعاريفي خارج از بحث نيز كمك مي گيريم.)

و در شكل گيري ادبيات بومي ، فرهنگ و پيشينه ، و زبان و اجتماع آن بوم حساسيتها و علايق و نيازها و كمبودهاي آن ، نقش اساسي پيدا مي كنند. هر مولفي در اولين قدم با توجه به زمينه اجتماعي و فكري خاص خود دست به عمل نوشتن مي زند. چه چيز باعث آفرينش اثر در يك اجتماع و يا دوره اي مشخص مي شود و عناصر و اجزا و مولفه هاي ادبي و عمومي آن كدامند؟مولف براي زير سئوال بردن زمان و مكان حضور خود، اجتماع و ساختارها و زير ساختهاي آن ، دست به عمل فرا واقع مي زند،با سير و گردش در پيشينه خود و يا حيات جمعي مربوط به اجتماع بوم خود دست به باز خواني  و باز نويسي آنها و علل مهم دخيل در آفرينش و سازش آن پيشينه هاي مختلف بهشكل فرهنگيش و مليتش ، در حد و مرزي فراتر از مرزهاي واقعي مي زند. و با عبور دادن آن مولفه هاي بيشمار از زبان به ايجاد فضاهاي مختلف  كه به علت آن با وضع موجود به وقوع پيوسته مي پردازد. و ظرفيت هاي مختلف را بنا به تفاسير ، براي حركت دادن گردونه انساني  و هستي گرايانه­ي  براي  شناسايي آن مي زند.(در واقع بده بستاني ميان مولف و هستي. مولف از هستي مي­ گيرد، به هستي پس مي دهد.) در واقع او با شناسايي ريشه هاي خود و با پيوستن به آنها دست به پالايش آن مي زند و آنها را با زمان خود به پيوند مي رساند، آنها را جز به جز به شكل هنري يا ادبي وارد اثر خود مي كند و از آنها كليتي مي سازد در جهت ايجاد يك ساختار و معرفي آن و سپس گريز و شكستن آن در واقع اثر هنر ي يا ادبي حاصل وميوه­ي پيوند عناصر حيات و فرهنگ محيط و بوم مولف با عناصر عمومي و جهاني است . ادبيات بومي هيچ گاه در تقابل با ادبيات جهاني نيست بلكه پايه و اساس محكم آن و پلكان صعود بدان است. با شناسايي خودو حيات فرهنگي خود است كه  مي توان در جهت آفرينش هستي شناسانه، آنهم به صورت جهاني شراكت داشت. هر كس و هر ملت بنا به سهم و توانايي و موجوديت و شناخت خود و هر اثر و هر مولف بنا به خواستگاه و نوع خود.

در واقع عبور از بوم و اقليم  به عرصه­ي جهاني در ادبيات ، يك فرايند و امر زباني است، يك سير زباني كه همه مولفه هاي بشر در حاكميت وسيطره­ي زبان بصورت سماع كنان به طرف مركزيتي معين مي روند.(يا خود آن مركزيت را پيشنهاد مي كنند). و هر بار كه به مركزيت مي رسند جمع مي شوند و به صورت گل از هم مي پاشند و دوباره از نوع به فراخور هر بار حركت و تجمع همه چيز تغيير مي كند و ساختارها تازه مي شوند.

 در بطن همين سير و حركت  است كه مولف و مخاطبين در اثر مستحيل مي شوند و  يكجا در يك حركت زباني و فرا زباني در عناصر منطقه اي خود متبلور شده و صورت جهاني ، همه مكاني  يا همه زماني (بي مكاني يا بي زماني) پيدا مي كنند.

براي مثال بوف كور صادق هدايت را شاهد مي آوريم:

راوي بوف كور و سازنده كل اثر پس از عبور از مجاري زباني  و زماني مختلف  و ارائه صورتهاي مختلف خود و آواره شدن در پي كشف آفرينش و موجوديت خويش و طرف مقابل از نزديكترين  مولفه ها و پيوندهاي منطقه اي و بومي نظير گزمه و شراب و ترياك و خواب و رويا و قصه گويي و قصه نوشتن براي زنده ماندن يكي و يا مردن آن ديگري و مستحيل شدن ري ، هند ، گورستان و معبد  و رقاصه دو جنسي و شيطان و مار و خدا و... .و گرفتن موجوديت واقعي همه آنها رو بسوي مسير فرا واقعي مي گذارد و موجوديتي را عرضه مكند كه همه توان  در همه جا و همه زمان و براي هر كس  اتفاق بيفتد ، به زبان ساده،  زن و مرد و طرف مقابلش (هم لكاته  و هم اثيري) مي توانند در هر كجا  و در هر زمان  هر زن مردي باشند انا با شرايطي ويژه . حتي به مصداق ادبي نيز اثر ادبي به استناد بينا متنيت و تئوريك آن ، مي تواند زاياننده­ي (نه زاينده ) آثار ديگران مولفان نيز باشد، براي مثال “شارده احتجاب”هوشنگ گلشيري  كه شازده و همسرش (فخري و فخر النسا) مي توانند چهره­اي آشنا زدايانه  و دگر گون و مستقل از آن زن و مرد ازلي بوف كور  باشند. به هر حال بحث زبان در ادبيات بومي موردي نيست كه بتوان براحتي از آن گذشت ولي همين مقدار كه زبان در اثر ادبي مولد و علت همه چيز است  وهمه صور زباني و مولفه هاي آن (علي الخصوص تشكيل و رابطه زبان مادري )چه به عنوان بحث زبانشناسانه به شكل مستقل و چه به شكل بافت و معرف فرم اثر . وقتي تشكل ا ثر از طريق بوم و هستي شناسي 0جهان بيني )مولف  و فرهنگ كهن انساني او و پيوستن مخاطبين به آن اتفاق مي افتد و يا بالعكس است. استحاله مخاطبين ، مولف، متن اثر در هستي شناسي و بوم و تبلور آنها  در عناصر و عرصه هاي مختلف بومي و جهاني رخ مي دهد همه از طريق زبان به وقوع پيوسته ساختار و رانش و زدايش آن و فراوري اثر به آينده نيز به همين شكل  و از اينجاست كه مي توان به فراخناي لايتناهي زبان و هستي نگريست. و پذيرفت كه رحم هستي هيچ گاه از زايش باز نخواهد  ايستاد  و مرگ را به  زايش و هر زايشي را به زابشي دوباره بدل مي كند و قصه نويسي تمام را نرفته و رفته­ي بشر است از هستي ازل به هست جاودان  و ابد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:26 توسط نوشتار |

حس هنری

حسی است برتر

 

مریم خمسه لویی

طبیعتا همه ی ما می دانیم که بشر دو نوع حس دارد یک حس های جسمانی که آن ها را در حس هایی مانند بینایی و شنوایی و لامسه و ...دسته بندی کرده اند و روز به روز در مورد آن ها دانشمندان به یافته های جدیدی می رسند که این جا مجال بحث آن ها نیست ، و دیگری حس های معنوی یا همان حس های درونی می باشند که دسته بندی کلاسیکی از آن ها صورت نگرفته است ، حس هایی که همیشه با لذت همراه هستند ، شاید حس های جسمانی هم توام با لذت باشند اما آن ها یا به علت تکراری شدن این لذت را از دست داده اند یا هم به علت این که ماندگار و ابدی نیستند مانند حس جنسی ( این حس در دسته ی حس های لامسه و ... دسته بندی می شوند ) و ... اما حس هایی که معنوی هستند همیشه تازه گی داشته و برای انسان در صورت تکرار نیز همیشه لذت بخش می باشند ، شاید به علت این که درون انسان را به دست می گیرند ، حس هایی مانند دیدار یکی از افراد خانواده بعد از یک سفر طولانی ، یا حسی که زمانی که انسان سرش را توی بغل مادرش گذاشته است به او دست می دهد ، یا حس هایی مانند غرور ملی و حس هایی که در اعیاد ملی و مذهبی به انسان دست می دهد . تمام این حس ها با لذتی همیشگی همراه هستند و هیچ وقت برای انسان تکراری محسوب نمی شوند .

هنر ، اما با این مقدمه می خواستیم به این نتیجه برسیم که حسی که هنر ـ مانند حس برانگیزی یک شعر ـ می تواند در انسان ایجاد کند در کدام گروه هستند ، لذت اولی که هنگام خوانش یک غزل به آدم دست می دهد از طریق شنوایی است که موزون بودن غزل باعث ایجاد ملودی خاصی می شود که انسان را آرام می کند ،  اما این کفایت دارد ، البته که نه هنر بر انگیزنده ی حس های معنوی است ، دنیایی است که باید سرشار از حس های روحی و معنوی باشد تا هنگام ایجاد ارتباط با مخاطب لذتی خاص به او بدهد ، و شاید یکی از دلایل ماندگار بودن هنر همین مسئله باشد ،

وقتی قصه ای را می خوانیم نوعی همزاد پنداری با شخصیت های آن برقرار می کنیم که تمام اتفاقاتی که بر سر شخصیت می آید انگار در واقعیت بر سر ما آمده است ، با شادی او شاد و با غصه های او غمزده می شویم . هر چند ما می دانیم که قصه در دنیای مجازی اتفاق افتاده است ، و این که هنر می تواند حس ها را برانگیزد را هم خوب می دانیم ، اما تا چه حد و کدام حس ها را ...

همیشه حس های روحی انسان خوب نبوده و کسانی آمده اند که تعریفی غیر معمول از آن ها را ارائه داده اند مانند برخی از این تیوریسین های غربی که زیاد از دموکراسی و آزادی حقوق بشر حرف می زنند اما خودشان نمی دانند آزادی با کدام ز نوشته می شود ف بگذریم ف آن ها شاید با استفاده از ذهنیت مردم جامعه ی خودشان به نتایجی غلط یا درست دست پیدا می کنند و باعث نوشتن مقالات و تئوری های آن ها همین باشد ف اما استفاده از آن ها در سایر جوامع بشری متناقض با رویدادهای آن جامعه می باشد و باعث برداشتی غلط از ایجاد لذت با حس انگیزی ها می شوند ،

شاید برای برخی ها دیدن تصاویر مستهجن لذت داشته باشد اما این حس ماندگار نیست و برای این که از دست نرود باید مدام تکرار شود ، یا استفاده از فیلم های مشابه ، آیا این هنر است که برای سوء استفاده از لذت ها و حس های مردم فیلمی از فلان کانال ماهواره ای برای کسی پخش شود که نه در عرف او ، نه در شرع او این کار نه تنها که پسندیده نیست بلکه بر خلاف آن ها نیز هست ،

همه ی ما خوب می دانیم که این اتفاقات بر روی روان انسان ها تاثیر مستقیم و ویران گری می گذارد ، که برخی اوقات بدون تعارف به جنون ختم میشود ، هر چند این اتفاق آنی و سریع صورت نمی پذیرد و نیاز به زمان دارد شاید سه یا چهار سال ، حالا کمی کمتر یا کمی بیشتر ، اما این نه هنر سینماست و نه هنر عکاسی که این کار را با انسان بکند و بی رحمی به نام دموکراسی است که آدم را به تعجب وا می دارد ،

به هر حال انسانی که در جوامعی مانند جامعه ی  ما یا مشابه زندگی می کند در حقیقت او افکاری وجود دارند که ریشه در ذات و سنت و دین و مذهب و کلا ایدئولوژی او دوانده اند و حال اگر این اتفاقات رو در روی او قرار بگیرند ، با لذت یا بدون آن او ، دچار نوعی تناقض درونی و بیرونی می شود که پله ی اول افسردگی و در نهایت سایر بیماری های روانی می باشد ،

اما هنر دینی ، ما می گوییم که می خواهیم در مقابل این هنرهای به ظاهر زیبای غرب با هنر خودمان با پیشینه ی فرهنگی و هنری که البته با اسلام در ارتباط تنگاتنگ است ( به استثنای برخی استثناء ها که احتمال وجودشان هست و کتمان ناپذیر می باشد ) قد الم کنیم . پس ایجاد لذت در مخاطب و حس انگیزی او با سینما و تئاتر و قصه و شعر و سایر هنرها امکان پذیر است و اگر این هنر ها هر چه قدر به منزلت و شخصیت و طرز فکر او نزدیک باشد او را هم تحت تاثیر ( از نوع مثبت ) قرار می دهد و برای او لذتی به همراه می آورد مانا و همیشگی ، که برای ایجاد دوباره نیازی به تکرار نباشد ،

امید است که هنرمندان در این رابطه هم چاره بیندیشند که آن طوری که هستند باشند و تقلب از روی دست هنرمند مطرح خارجی ننمایند تا باشد که این امری کمکی باشد برای اشاعه ی فرهنگ خودمان به تمام جهان ، هر چند شاید آن ها در مقابل این مسئله خواهند ایستاد اما این که خودمان باشیم و خودمان فکر کنیم و خودمان ارائه ی محصولات هنری خودمان را انجام دهیم البته که بسیار راحت تر و صمیمی تر از ان آن است که هم مصرف کننده باشیم و هم فکر آن ها تجربه ی آن ها در ما تاثیر بگذارد و ما را به تناقضی دچار کند که پزشک های خودشان هم دوا برای ما نداشته باشند .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:25 توسط نوشتار |

پرونده ای برای

گابریل جوسي گارسيا ماركز

میلاد فصیح نیا

 

گابريل جوسي گارسيا ماركز در 6 مارس 1928 در «آراكاتاكا» متولد شد هر چند كه پدرش هميشه ادعا مي كرد كه در حقيقت او در 1927 به دنيا آمده است . از آنجا كه والدينش هنوز كم بضاعت و در پي تامين معاش بودند ، پدربزرگش طبق سنت معمول آن زمان ، مسئوليت بالاندن او را پذيرفت.  پدربزرگش وقتي كه او هشت ساله بود درگذشت . نابينايي مادربزرگش هم روز به روز بيشتر مي شد و از همين رو به «سوكري» رفت تا با والدين خودش زندگي كند. جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز كار مي كرد. 

طولي نكشيد كه پس از ورودش به سوكري، تصميم بر آن شد كه تحصيلات رسمي اش را آغاز كند .او به پانسيون شبانه روزي در «بارانونكيولا» ، شهر بندري در دهانه رودخانه «ماگدالنا» فرستاده شد . در آنجا او به عنوان پسري خجالتي كه شعرهاي فكاهي مي گويد و كاريكاتور هم مي كشد شهره شد .اگر چه تنومند و ورزشكار نبود ، اما بسيار جدي بود . همين باعث شد همكلاسي هايش او را «پيرمرد» صدا كنند . در 1940سال ، وقتي دوازده ساله بود ، موفق شد بورس تحصيلي  مدرسه اي كه براي دانش آموزان بااستعداد در نظر گرفته مي شد را به دست آورد. سفرش يك هفته  بيشتر طول نكشيد و بازگشت. «بوگوتا» را دوست نداشت . نخستين حضورش در پايتخت كلمبيا ، او را دلتنگ كننده و غمگين ساخت.

اما تجربياتش به تثبيت شخصيتش كمك كرد .  در مدرسه بود كه «خودي» را كه به مطالعه تحريك مي شود و با آن به هيجان درمي آيد، شناخت . غروبها اغلب در خوابگاه برا ي دوستانش كتاب ها را با صداي بلند مي خواند . سرگرمي  اصلي اش همين شده بود. عشق بزرگش به خواندن و كشيدن كاريكاتور به او كمك  كرد تا در مدرسه شهرتي را به عنوان يك نويسنده به دست آورد . پس از فارغ التحصيل شدنش در سال 1946 ، نويسنده 18 ساله ، آرزوهاي والدينش را برآورده كرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق «يونيورساد ناسيونال» نام نويسي كرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاري .  در اين دوران بود كه گارسيا ماركز به همسر آينده اش برخورد كرد و پيش از آنكه دانشگاه را ترك كند ، وقتي كه تعطيلات كوتاه مدتي را با والدينش مي گذراند دختر 13 ساله اي به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفي كرد . مرسدس همانند يك مصري نجيب خموش بود و سبزه ، او «جذاب ترين كسي» بود كه گابريل تا به حال ديده بود.  در طول آن تعطيلات بود كه گابريل به مرسدس پيشنهاد ازدواج داد . دخترك موافق بود ، اما نخستين آرزويش تمام كردن تحصيلاتش بود . به همين دليل مرسدس نامزدي را پيشنهاد كرد ، قول داد تا چهارده سال ديگر كه بتوانند ازدواج كنند ، با او بماند.

سال هاي  گرسنگي

مانند بسياري از نويسندگان ديگر كه دانشگاه را تجربه كردند و آن را كوچك شمردند ، گارسيا ماركز نيز متوجه شد كه علاقه اي به مطالعه در رشته دانشگاهي اش ندارد و مبدل به كسي شده كه كاري را بر حسب وظيفه و اجبار انجام مي دهد . به اين ترتيب دوران سرگرداني اش آغاز شد . كلاس هايش را ناديده انگاشت و از خودش و درس هايش غفلت كرد ، براي سرگردان بودن ، گشت در اطراف بوگوتا را انتخاب مي كرد ، سوار ترامواي شهري مي شد و به جاي خواندن حقوق ، شعر مي خواند.  در همين زمان كتابي از كافكا به دستش رسيد : «مسخ» .  با اين كتاب بود كه ماركز جوان آگاه شد ، اجباري نيست كه ادبيات از يك خط سير مستقيم داستاني و طرحي روشن و پيرو يك موضوع هميشگي و كهن پيروي كند .  ماركز درباره «مسخ» مي گويد : «گمان نمي كردم كسي اين اجازه را داشته باشد تا چيزهاي مانند» مسخ «را بنويسد. اگر مي فهميدم مي شود ، من پيش از اين به نوشتن خيلي قبل تر پرداخته بودم . اگر مي دانستم ، خيلي پيش از اين شروع مي كردم به نوشتن» و همچنين گفت : «برايم صداي برخاسته از كافكا همسو با نجواهاي مادربزرگم بود .   مادربزرگم در وقت قصه گفتن عادت داشت ، ماجراجويانه ترين چيزها را با حقيقي ترين صداهاي ممكن بيان مي كرد»   و اين نخستين نكته اي بود كه او از خواندن ادبيات در هوا شكار كرد .از اين پس حريصانه شروع به خواندن كرد و هر چه به دستش مي رسيد را مي بلعيد و شروع به نوشتن داستان كرد . در كمال شگفتي اش ديد كه نخستين داستانش، «سومين استعفا» ، در سال 1946 در روزنامه ميانه رو بوگوتا ، «ال بوگوتا» منتشر شد . ( ويراستار ذوق زده و مشتاقانه او را نابغه ادبيات كلمبيا خواند . گارسيا ماركز وارد دوران خلاقيتش شد . بيش از ده داستان را براي روزنامه در سال هاي بعد نوشت . سرانجام در 1950 تلاش هايش براي ادامه تحصيل در رشته حقوق پايان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن كرد ،به «باراناكوليا» رفت .

پس از چند سال ، به حلقه ادبي اي كه «گروه باراناكيوليا» خواند مي شد پيوست و تحت تاثير آنها ، شروع به خواندن آثار همينگوي ، جويس، وولف، و خصوصا فالكنر كرد .  او همچنين شروع به مطالعه آثار كلاسيك كرد و الهامي شگرف از خواندن «پادشاه اديپوس» از سري داستان هاي سوفوكل گرفت. اين دغدغه ها وقتي شكل گرفت كه او به همراه مادرش به «آراكاتاكا» بازگشت تا خانه پدربزرگش را براي فروش مهيا كنند ، خانه را در وضعيتي اسفناك و فرسوده يافتند ، و هنوز «خانه شبح زده» خاطراتش را كه در سرش غوطه مي خورد او را به گذشته فرا مي خواند.  به راستي كه همه شهر مرده و بيجان به نظر مي رسد ، و زمان در رگ و پي اش منجمد شده بود . او پيش از اين خطوط داستاني از تجربيات گذشته اش را در ذهنش مرور مي كرد ، رماني تجربي به نام «لاكاسا» La casa  نوشته بود، هر چند كه احساس مي كرد كه هنوز آماده و تكميل نشده است ، او قسمتي از آنچه كه بعد از حس كردن آن مكان به دست آورده بود را يافته بود.  به محض بازگشت به «بارانكيولا» ، نخستين رمانش ملهم از ديدارش از آن خانه را با نام «توفان برگ» ، طبق طرحي مطابق با اسلوب «آنتيگونه» و دوباره سازي شهري خيالگونه نوشت .

كتاب با اشتياقي پر انرژي از الهام و شهود كامل شده بود و نام «ماكوندو» را به «يوكناپاتافناي» آمريكاي لاتين بخشيد كه نام مزرعه موزي نزديك «اراكاتاكا» بود كه عادت داشت در آنجا مانند كودكي گردش  كند .( ماكوندو در زبان بانتو Bantu معناي موز است)  متاسفانه رمان در سال 1952 توسط ناشري كه به او داده شده بود رد شد و گارسيا ماركز گرفتار شك به توانايي خودش شد و شلاق نقد را خود به پيكرش وارد كرد و آن را در كشو انداخت . ( در 1955 هنگامي كه گارسيا ماركز در اروپاي شرقي بود ، رمان توسط دوستانش از آن مخفيگاه نجات داده شد و به ناشر تحويل داده شد . آن زمان بود كه «توفان برگ» منتشر شد ) با وجود طرد شدن و تنگدستي اش، ذاتا سرخوش بود ،كار ثابتي  براي نوشتن در ستون هاي روزنامه «ال هرالدو»   داشت. در بعد از ظهرها بروي داستان هايش كار مي كرد و با هم سليقه هايش در ميان دود سيگار و عطر قهوه گپ مي زد. 

در 1953 او به ناگاه به تشويش و بيقرار ي ناگهاني دچار شد . وسايلش  را جمع كرد ، كارش را رها كرد و حتي دايره المعارفش را هم به دوستي فروخت . مدت كوتاهي سفر كرد ، بر روي پاره اي از طرح هاي داستانش مشغول شد و سرانجام به طور رسمي با مرسدس اعلام نامزدي كرد . در 1954 به بوگوتا بازگشت و مسئوليت نوشتن داستان و مقالات نقد فيلم را در «ال اسپاكتادور» را پذيرفت. در آنجا او به استقبال سوسياليسم رفت و از از توجه به صداي جاري ديكتاتور گوستاو روجاس پينيليا اجتناب كرد ، به وظيفه اش به عنوان نويسنده اي در زمان لاويولنسيا la violencia تعمق كرد.    گارسيا ماركز به ژنو ،رم ، لهستان و مجارستان سفر كرد و سرانجام در پاريس مستقر شد جايي كه او خبر دار شد كارش را از دست داده است . بنا به دستور حكومت ديكتاتوري پينيلا ، روزنامه ال اسپكتدور تعطيل شد.  در محله اي لاتين ، و به اعتبار و لطف زن مهمان خانه داري زندگي كرد، آنجا تحت تاثير آثار همينگوي يازده داستان نوشت كه پيش نويس كتاب «كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد» شدند و همينطور قسمتي از «اين شهر گهي» را نوشت .

كتابي كه بعدها به نام «ساعت نحس» تغيير نام داد و منتشر شد .  پس از پايان نگارش «كسي به سرهنگ “» به لندن سفر كرد و و سرانجام به قاره  خانگي  اش و نه كلمبيا كه ونزوئلا بازگشت و در آنجا توسط پناهجويان و آوارگان سياسي كلمبيايي مورد استقبال و پشتيباني قرارگرفت . مي دانست كه آخرين كارش در ميان شهر راز گونه «ماكوندو» خواهد گذشت. اما هنوز براي يافتن لحن و صدايي كه بتواند داستانش را با آن بگويد در تكاپو بود، و هنوز در حال كشف صداي واقعي  و شخصي اش بود.  در ونزوئلا با دوستان قديمي اش پلينيو آپوليو مندوزا كسي كه بعدها ويراستار هفته نامه ونزوئلايي «اليت» شد همكار و همنشين شد. درسال 1957 براي آنكه پاسخ دغدغه اش: «درد كلمبيا از چيست ؟» را بيابد ،سرتاسر اروپاي بلوك شرق را سفر كرد ، مقالاتش را در اين رابطه به چند ناشر آمريكا ي جنوبي داد و ديدند كه چگونه با افسردگي مقايسه كرده وضعيت جامعه را با وضعيت آرماني كمونيسم مقايسه كرده است. 

گارسيا ماركز در 1958 مخاطره اي كرد و به كلمبيا بازگشت . در فضايي كم سر وصدا به كشورش خزيد و با مرسدس باچا ازدواج كرد ، كسي كه اين چهارده سال را در بارانكويلا در انتظارش نشسته بود.  او و تازه عروسش در خفا و خاموشي به كاراكاس بازگشتند كه در آنجا مشكلات را با هم تقسيم كنند .  پس از چاپ نمايشنامه هايي در روزنامه «مومنتو» توسط گارسيا ماركز كه خيانت و پيمان شكني آمريكا و ستم پيشگي هايش عليه ونزوئلا را هدف قرا داده بود ،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سياسي قرار داد. روزنامه سرانجام تسليم فشارهاي سياسي شد و در جريان سفر نيكسون در ماه مي  عذرخواهي اي را از دولت آمريكا به چاپ رساند .  گارسيا ماركزاز نامه سفارشي كاپيتولاسيوني دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا داد . چيزي نگذشت كه گارسيا ماركز پس از رها كردن شغلش در «مومنتو» ، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمايت انقلاب كاسترو قرار گرفت . او متاثر از انقلاب با تصدي شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاريي كاسترو «پرنسا لاتين» به انقلاب كمك كرد و بدين شكل بود كه رفاقتش با كاسترو كه تا به امروز برقرار است، آغاز شد .  در 1959 نخستين پسرش رودريگو به دنيا آمد و اين خانواده به شهر نيوريوك مسافرت كرد و در آنجا ناظر شاخه آمريكاي لاتين خبرگزاريپرنس لاتين شد ، اما چيزي نگذشت كه به خاطر تهديدات آمريكايي ها به قتل او ، گارسيا ماركز از اين شغلش هم استعفا داد . بعد از يكسال پس از شكاف ايدئولوژيكي كه در حزب كمونيستي كوبا روي داد، جدايي اش از آن حزب آغاز شد. او با خانواده اش به جنوب «مكزيكو سيتي» سفر كرد و به زيارتگاه فالكنريان رفت تا به اين شكل ورودش را در 1971 به آمريكا تكذيب كند .  در مكزيكوسيتي علاوه بر آنكه براي فيلم ها زيرنويس مي نوشت متن نمايشنامه هاي راديويي را هم به نگارش درمي آورد و در طي اين مدت بود كه پاره اي از رمان هاي افسانه وارش را منتشر ساخت. 

اثر «كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد» در 1961   و سپس «مراسم دفن مادربزرگ» را هم در 1962 ، سالي كه دومين پسرش گونزالو به دنيا آمد، منتشر ساخت .  سرانجام دوستانش او را متقاعد كردند كه به جلسات نقد و مباحثه ادبيات در بوگوتا شركت كند، او در Este pueblo de mierda تجديد نظر كرد ، و عنوان «شهر گهي» را به «ساعت نحس» تغيير داد.  حاميان و بانيان جايزه اي ادبي ، در سال 1962 ، در اوج دوران افسردگي بي پايانش ، كتاب را به مادريد فرستادند تا در آنجا انتشار يابد: انتشار مسخره و خنده آور بود . ناشر اسپانيايي، كتاب را از همه اصطلاحات عاميانه آمريكاي لاتين و جملات اعتراض آميزش پاكسازي وتهي كرد ، گفتگوها و سخنان شخصيت ها هم مختصر و كوتاه شده و به زبان و لهجه اسپانيايي در آمده بود . تصفيه كتاب خارج از حد و مرزهاي پذيرفتني و قابل تصور بود.  گارسيا ماركز دل شكسته و غمگين مجبور شد تا از پذيرش كتاب با آن وضعيت امتناع كند . تقريبا نيم دهه طول كشيد تا كتا ب به حال اولش برگردانده شده و انتشار يافت. چند سال بعدي ، سراسر از نااميدي هاي فراوان براي او بود ، چيزي توليد نكرد جز متن فيلمي كه طرحش توسط كارلوس فوئنتس نوشته شده بود .  دوستانش تلاش مي كردند اورا از راه هاي مختلف دلخوش و شاد سازند . اما با اين وجود او احساس واماندگي و ورشكستگي مي كرد . هيچكدام از آثارش بيشتر از 700 نسخه فروش نرفته بودند . هيچ حق التاليف و پولي از آنها به دست نياورده بود . و هنوز داستان «ماكوندو» از فراچنگ او طفره مي رفت.

موفقيت ها

در ژانويه 1865 او و خانواده اش براي گذران تعطيلات به آكاپولكو مسافرت كردند .  ماركز لحن و صدايش را باز يافت. براي نخستين بار در بيست سال اخير، آذرخشي به طور واضح حجم و آواي «ماكوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او بعدها نوشت: «سرانجام شهودي را كه با آن بتوانم كتاب را بنويسم به دست آوردم “ به كاملترين شكل ممكنش . در آنجا بود كه من نخستين فصل را كلمه به كلمه با صداي بلند براي تايپست ديكته كردم.» بعد ، راجع به آن شهود نوشت : لحن و صدايي كه من سرانجام در «صد سال تنهايي» به كار گرفتم بر پايه روشي بود كه مادربزرگم در گفتن قصه هايش به كار مي گرفت . او چيزهاي كاملا خيال گونه را جوري بيان مي  كرد كه واقعگرايانه ترين شكل ممكن را داشتند ... جلوه آنچه را كه مي گفت در سيمايش مشهود بود . او وقتي كه قصه هايش را مي گفت طرز گفتارش را تغيير نمي داد و با اين كارش همه را مجذوب مي كرد . آنجا بود كه من كشف كردم چه بايد بكنم تا خيال را باور پذير سازم . به همان لحني كه مادربرزگم قصه ها را برايم بازگفته بود آنها را نوشتم.  او ماشين را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت .وقتي رسيدند ، مسئوليت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چيز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد و نوشت آنچه را كه انجام داده بود و ديده بود و انديشيده بود . براي مدت هيجده ماه ،هر روز را نوشت .روزانه با مصرف شش پاكت سيگار داشت از پا در مي آمد . براي تامين خانواده ماشين فروخته شد، تقريبا همه اسباب خانه را به گرو گذاشته بود چاره اي نبود، تنها به اين شكل مرسدس مي توانست خانواده را خوراكي دهد و رول كاغذ و سيگار ماركز را تامين كند . دوستانش ديگر اتاق دود گرفته اش را «غار مافيا» مي ناميدند. پس از مدتي ، كمك هاي جامعه به ياري اش شتافت ، چرا كه با خبر شده بودند كه چه چيزهاي چشمگير و قابل توجهي در حال خلق شدن است. نسيه ها تمديد و قرض ها بخشيده شد .  پس از يكسال كار ، گارسيا ماركز نخستين سه فصل را براي كارلوس فوئنتس فرستاد ، كسي كه آشكارا اعلام كرد : «من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادي را در آن يافتم» رمان به پايانش نزديك بود، هنوز اسمي نداشت، موفقيتش قابل پيش بيني بود و زمزمه موفقيت در هوا دوران داشت و مي چرخيد . هنگامي كه كار به سرانجام رسيد ، خودش ، همسرش،  و دوستانش را در رمان جاي داد و سپس نامي در صفحه آخر نمايان شد : «صد سال تنهايي» .

سرانجام از غار پا به بيرون گذاشت ، هزار و سيصد صفحه را در دستانش محكم گرفته بود ، تحليل رفته و تقريبا مسموم از نيكوتين ،  با بيش از ده هزار دلار بدهي ، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود . مجبور شد اسباب بيشتري از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را براي ناشري در بوينوس آيرس بفرستد.  «صد سال تنهايي» در ژوئن 1967 منتشر شد و در عرض يك هفته همه 8000 نسخه اش به فروش رسيد . از آن نقطه بود كه موفقيت هاي او بيمه و تضمين شد . رمان هر هفته زير يك چاپ جديد مي  رفت و در عرض سه سال، نيم ميليون نسخه از كتاب به فروش رسيد و به بيست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جايزه بين المللي را نصيب خود كرد . موفقيت ها سرانجام سر و كله شان پيدا مي شد. وقتي كه جهان نامش را مي شنيد و مي شناخت گابريل گارسيا ماركز 39 ساله بود.  به ناگاه شهرت احاطه اش كرد . نامه هاي طرفداران ،جايزه ها ، مصاحبه ها،  برنامه هايي با حضور او _ پيدا بود كه زندگي اش در حال دگرگون شدن است. در 1969 رمان، جايزه «چياچيانو» در ايتاليا را برد و همان سال به عنوان بهترين رمان خارجي در فرانسه شناخته شد . و در 1970 در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در آمريكا شد .  دو سال گذشت. جوايز «روميلو گالئگوس» و «نيوتادت» را هم برده بود و در 1971 هم نويسنده پروئي ، ماريو بارگوس يوسا در باره زندگي و آثارش كتابي را منتشر ساخته بود . در برابر همه اين هياهوها ، گارسيا ماركز به سادگي به نوشتن بازگشت .

تصميمش بر اين بود كه در باره ديكتاتوري بنويسد ، باخانواده اش به بارسلوناي اسپانيا رفت تا آن اسپانياي زير چكمه فراسيسكو فرانكو را تجربه كند.  در آنجا روي رمانش رنج برد و زحمت كشيد . تركيبي از «هيولا» ، «ديكتاتوري كارايبي با دستان نرم استاليني و شهوتي حيوانگونه» و «حاكم جرار اسطوره اي آمريكا ي لاتين» خلق كرد .  در خلال اين سال ها ، او ndira and Other Stories Innocent Er را در سال 1972 منتشر كرد . و در 1973 مجموعه اي از آثار روزنامه نگاري اش در پانزده سال قبل را به نام «زمانه اي كه من شاد بودم و بي خبر» منتشر ساخت.  «پاييز پدر سالار» در سال1975 منتشر شد و از دو منظر موضوع و لحن حركت و روند موثر و قويي از نقطه «صد سال تنهايي» بود.كتابي پر شكنج و پر خم و پيچ ، به همراه جملاتي دالان وار و تودر تو ، كه در ابتدا براي منتقدين و كساني كه منتظر يك «ماكوندو» ديگر بودند ، دست يازيدن به هسته آن نااميدانه به نظر مي رسيد . توقعات و انتظارها در طول ساليان از او تغيير كرده بود. به هرحال ، بسياري انتشار اين رمان را تغيير مكاني به شاهكاري كوچكتر توصيف كردند. گارسيا ماركز تصميم گرفته بود كه فراتر از زمان ديكتاتوري ، ديكتاتور پينوشه بر شيلي ننويسد ، تصميمي كه بعدا آن را لغو كرد و علاوه بر آنكه زندگي در يك حكومت ديكتاتوري را ترسيم كرد ، ذهن حاكم ستمگري كه آنها را در گودال رنج رها كرده بود را به خواننده  ارايه كرد . حالا نويسنده معروف ، به قدرت روزافزون سياسي ا ش آگاهتر شده بود و تاثير رو به افزايش و امنيت مالي اش او را قادر ساخته بود تا دغدغه هايش را در فعاليت هاي سياسي دنبال كند. در بازگشت به «مكزيكو سيتي» ، خانه جديدي خريد تا از آنجا مبازه شخص اش را براي تاثير بر جهان پيرامونش ساماندهي كند. در پايان اندك سالي ، فعاليت هايش را پايه گذاري كرد و پيوسته مقداري از پولش را در جنبش ها و فعاليت هاي سياسي و اجتماعي صرف مي كرد. از طريق نوشته ها و بخشش هايش ، گروه هاي چپ در «كلمبيا» ، «ونزوئلا» ، «نيكاراگوئه» ، «آرژانتين» و «انگولا» را حمايت و پشتيباني مي كرد . او از HABEAS حمايت و پشتيباني كرد ، سازماني كه تمام فعاليت هايش را براي اصلاح سواستفاده قدرت در آمريكا ي لاتين و آزادي زندانيان سياسي وقف كرده بود . او روابط دوستانه اش را با بعضي رهبران همانند عمر توريجوس در پاناما قطع كرد، مناسبات و روابطش را با فيدل كاسترو رهبر كوبا ادامه داد . نيازي به گفتن نيست كه ، اين فعاليت ها او را نزد سياستمداران آمريكا يا كلمبيا عزيز و تكريم نكرد ، همه ديدارهايش از آمريكا با ويزاهاي كوتاه بود كه توسط وزارت امور خارجه آمريكا تاييد شده بود . ( اين سفرها سرانجام توسط بيل كلينتون رفع محدوديت شد ) در 1977 او Operacin Carlota و همچنين مجموعه اي از مقالاتي از نقش كوبا در آفريقا را منتشر ساخت.  به طعنه ، اگر چه ادعا مي كند كه با كاسترو دوستان بسيار خوبي هستند _ كاسترو حتا به ويراستاري كردن كتاب «وقايع مرگ يك پيشگوي ماركز» كمك كرد _ او هفتاد نوشته را در كتابي «بسيار رك ، بسيار ناملايم» درباره قصور انقلاب كوبا و زندگي تحت رژيم فيدل كاسترو نوشته است . اين كتاب هنوز منتشر نشده است ، گارسيا ماركز مدعي است كه تا وقتي كه روابط بين آمريكا و كوبا به هنجار و عادي نشده آن را منتشر نخواهد ساخت.  در 1981 كه مدال ويژه لژيون فرانسه را به دست آورد، براي اينكه كاسترو را در سختي ديده بود به ديدارش شتافت و هنگامي كه به كلمبيا بازگشت دولت محافظه كار «بوگوتا» او را به سرمايه گذاري و پول درآوردن در M-19، يك گروه ليبرال از پارتيزان ها متهم كرد.  ماركز براي آسايش خانواده اش از كلمبيا بيرون آمد و از مكزيك تقاضاي پناهندگي سياسي كرد. كلمبيا خيلي زود از خشم و برآشفته شدن از آن فرزند نام آورش پشيمان شد : در سال1982 او جايزه نوبل ادبيات را برنده شد . كلمبيا همزمان با انتخاب رئيس جمهور جديد، دستپاچه و شرمسار، او را به بازگشت دعوت كرد ، و رئيس جمهور بتانكور نيز شخصا او را در استكهلم ملاقات كرد.  در 1982، «بوي خوش گواوا» ، كتابي در گفتگو با همقطار ديرينش «پلينيو اپوليو مندوزا» و همينطور در همان سال او «ويوا ساندينو» ، نمايشنامه راديويي تلويزيوني در باره «سندريست ها» و انقلاب «نيكاراگوئه» را نوشت. در داستان بعدي كه منتشر كرد ديگر سياست از انديشه اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رماني عشقي تغيير مسير داد و به گذشته غني از شهود و مصالح اساسي  داستان هايش بازگشت . در سال 1986 پرده از «عشق سال هاي وبا» برداشته شده و كتاب به خوانندگان جهان، كه مشتاقانه منتظرش بودند، عرضه شد و به صورت اعجاب آور و غريبي مورد استقبال قرار گرفت .  ترديدي نيست كه گابريل گارسيا ماركز ديگر مبدل به چهره جهاني شده بود كه جاذبه ديرپا و مانايش همه گير شده بود . در حال حاضر نيز او از مشهورترين نويسندگان جهان است و درون زندگي اي آكنده از نوشتن غوطه مي خورد تدريس مي كند و با اقامت در مكزيكو سيتي ، كارتاگنا ، كيورناواسا ، پاريس، بارانكبوليا فعاليت هاي سياسي اش و فرهنگي اش را پي مي گيرد . او دهه  1990 را با انتشار رمان «ژنرال د رهزارتوي خود» به پايان رساند و دو سال بعد هم «زائر غريب» متولد شد . در 1994 او داستان هاي اخيرش را در كتاب «عشق و شياطين ديگر» منتشر كرد . اين سير در 1996 با انتشار «گزارش يك آدم ربايي» ادامه يافت . كتاب اخير اثر روزنامه نگارانه اي بود كه داراي جزييات شگرفي از تجارت بي رحمانه مواد مخدر در كلمبيا ست . اين بازگشت به فعاليت هاي روزنامه نگاري در 1999 با خريد پر كش و قوس امتياز مجله «كامبيو» مستحكم شد. مجله وسيله اي واقعي و كاملي براي گارسيا ماركز شد تا او به اصل خويش بازگردد . امروز «كامبيو» جلودار سير پيشرفت مطبوعات كلمبياست. متاسفانه در 1999بيماري سرطان لنفاوي گارسيا ماركز تشخيص داده شد و تا به امروز او تحت رژيم درماني و غذايي خاصي قرار دارد . اغلب در ميا ن «مكزيكو سيتي» و كلينكي در «لس آنجلس» جايي كه پسرش فيلماكر روريگو گارسيا زندگي مي كند، در رفت و آمد است .  برخي از آثار وي كه در ايران ترجمه شده است،عبارتند از: پاييز پدرسالار، كسي ديگر به سرهنگ نامه نمي نويسد، توفان خزان، ملواني رسته از امواج، شاخه و برگ، ساعت شوم، صد سال تنهايي، اندريرا و مادربزرگ سنگدلش، يك غرين، وقايع نگاري جنايت از پيش اعلام شده، بوي درخت گويا، توفين ماما گرانده، تدفين مادربزرگ، ساعت نحس، سرگذشت يك غريق، بازگشت پنهاني به شيلي، بوي درخت گوياو، ژنرال در هزارتوي خود، به سوي مرگ، اخبار آدم ربايي، شرح يك آدم ربايي، زائران غريب، پرندگان مرده، عشق سال هاي وبا، گزارش يك مرگ و ساعت شوم.

رویاهایم را می فروشم

گابريل گارسيا مارکز برگردان/ احمد گلشيري

يک روز صبح، ساعت نه، که روي تراس هتل ريويراي هاوانا، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه مي‌خورديم، موجي عظيم چندين اتومبيل را، که آن پايين در امتداد ديوار ساحلي، در حرکت بودند يا توي پياده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و يکي از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همة آدم‌هاي آن بيست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شيشه‌اي بزرگ ورودي را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراي هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌اي از طوفان تگرگ شيشه زخم برداشتند. موج به يقين بسيار بزرگ بود، چون از روي خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلي و هتل گذشت و، با آن قدرت، شيشه را از هم پاشيد.

 داوطلبان بشاش کوبايي، به کمک افراد ادارة آتش‌نشاني، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازة رو به دريا را گشودند و دروازة ديگري کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول در‌آوردند. صبح کسي نگران اتومبيلي که با ديوار جفت شده بود نبود، چون مردم خيال مي‌کردند يکي از اتومبيل‌هايي است که توي پياده رو توقف کرده بودند. اما وقتي که جرثقيل آن را از جايش بلند کرد، جسد زني ديده شد که کمربند ايمني او را پشت فرمان نگه داشته بود. ضربه آن‌قدر شديد بود که زن حتي يک استخوان سالم برايش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چکمه‌هايش دريده بود و لباسش تکه پاره شده بود. يک حلقة طلا به شکل مار با چشماني از زمرد در انگشت دستش ديده مي‌شد. پليس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفير جديد پرتغال و زنش بوده. او دو هفته پيش همراه آن‌ها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح، سوار بر اتومبيلي نو، راهي بازار بوده. وقتي اين موضوع را توي روزنامه خواندم نام زن چيزي را به خاطرم نياورد، اما حلقة مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوي مرا برانگيخت؛ چون دستگيرم نشد که حلقه در کدام يک از انگشتانش بوده.

اين خبر براي من بسيار بااهميت بود چون مي‌ترسيدم همان زن فراموش‌نشدني باشد که اسمش را هيچگاه در نيافتم و حلقه‌اي شبيه همين حلقه در انگشت اشارة دست راستش داشت که حتي در آن روزها از حالا غيرعادي‌تر بود. اين زن را سي وچهار سال پيش در وين، توي ميخانه‌اي که محل رفت و آمد دانشجويان امريکاي لاتيني بود، ديده بودم که سوسيس و سيب‌زميني آب‌پز و آبجو بشکه مي‌خورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوز که هنوز است واکنش سريع خود را در برابر سينة باشکوه او که حالت سينة خوانندگان اپرا را داشت؛ دم‌هاي وارفتة پوست روباهي که روي يقة کتش آويخته بود؛ و آن حلقة مصري مارمانند را به ياد دارم. زبان اسپانيايي را که تعريفي نداشت با لحني طنين‌دار و بدون مکث صحبت مي‌کرد و من خيال مي‌کردم که او تنها زن اتريشي در پشت آن ميز طولاني چوبي است. اما اشتباه مي‌کردم، او توي کلمبيا متولد شده بود، و در دوران بچگي و در فاصلة دو جنگ به اتريش آمده بود تا در رشتة موسيقي و آواز درس بخواند. سي سالي داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگي به دل نمي‌زد و پيش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابي بود و حيرت همه را برمي‌انگيخت.

وين هنوز شهر سلطنتي کهني بود که موقعيت جغرافيايي‌اش در ميان دو دنياي آشتي‌ناپذير، پس از جنگ جهاني دوم، آن‌را به‌صورت بهشت معاملات بازار سياه و جاسوسي بين المللي در‌آورده بود. من جايي دنج‌تر براي هم‌ميهن فراري‌ام، که هنوز توي ميخانة سر نبش دانشجويان غذا مي‌خورد، سراغ نداشتم. او صرفاً به خاطر پاي‌بندي به ريشه‌هايش آن‌جا مي‌آمد چون آن‌قدر پول داشت که غذاي همة دوستان پشت ميزش را حساب کند. هيچ‌گاه اسم حقيقي‌اش را نمي‌گفت و ما هميشه او را با نامي آلماني، که راحت نمي‌شد تلفظ کرد، مي‌شناختيم؛ نامي که ما آمريکاي لاتيني‌ها در وين برايش ساخته بوديم؛ يعني فروفريدا. من تازه به او معرفي شده بودم که با گستاخي بي‌شائبه‌اي از او پرسيدم، چطور پا به دنيايي گذاشته که اين همه با تپه‌هاي بادخيز کينديو متفاوت و دور است و او اين جملة بهت‌انگيز را پاسخ داد: « من رؤياهامو مي‌فروشم.»

در واقع همين تنها حرفة او بود. او فرزند سوم از يازده فرزند مغازه‌دار مرفهي در کالداس سابق بود و همين‌که زبان باز کرد، اين عادت زيبا را در خانواده‌اش تعميم داد که همه، پيش از صبحانه، خواب‌هاي‌شان را تعريف کنند؛ يعني وقتي که کيفيت الهام‌بخشي در انسان به ناب‌ترين شکلي در حال پا گرفتن است. در هفت سالگي خواب ديد که يکي از برادرهايش را سيلاب برده. مادرش، صرفاً از روي خرافه‌پرستي قدغن کرد که پسرش توي آبکند شنا نکند با اين که او عاشق اين کار بود. اما فروفريدا از قبل به شيوة خود پيش‌بيني‌اش را اعلام کرده بود.

گفته بود: «معني اين خواب اين نيست که برادرم غرق مي‌شه بلکه منظور اينه که نبايد لب به شيريني بزنه.»

تعبير او براي پسر پنج ساله ظاهراً روسياهي به دنبال داشت ؛ چون او نمي‌توانست روزهاي يکشنبه را بدون قاقالي‌لي به شب برساند. مادر که به استعداد غيبگويي دخترش اطمينان داست اخطار را جدي گرفت. اما در اولين لحظه‌اي که از پسر غافل ماند او با يک تکه شيريني کارامل که پنهاني مشغول خوردنش بود خفه شد و راهي براي نجاتش نبود. فروفريدا گمان نمي‌کرد که از راه استعدادش بتواند زندگي کند تا اين که زمستان‌هاي طاقت‌فرساي وين عرصه را بر او تنگ کرد. آن‌وقت بود که او در اولين خانه‌اي که علاقه پيدا کرد زندگي کند به دنبال کار بر‌‌آمد و وقتي که از او پرسيدند چه کاري از دستش برمي‌آيد فقط اين نکته را به زبان آورد: «من خواب مي‌بينم.» به تنها کاري که نياز داشت توضيحي مختصر براي خانم خانه بود و آن‌وقت با دستمزدي که تنها مخارج جزئي او را برمي‌آورد استخدام شد، اما يک اتاق قشنگ و سه وعده غذا در اختيار داشت، به‌خصوص صبحانه که خانواده مي‌نشستند تا از آيندة نزديک تک تک اعضا خبر پيدا کنند: پدر کارشناس امور مالي بود؛ مادر زن بشاشي بود و به موسيقي مجلسي عشق مي‌ورزيد؛ و دو بچة يازده و نه ساله. آن‌ها همه مذهبي بودند و به خرافات تمايل داشتند و با علاقه به گفته‌هاي فروفريدا دل مي‌دادند که تنها وظيفه‌اش کشف سرنوشت روزانة خانواده از طريق رؤياهاي آن‌ها بود.فروفريدا براي مدتي طولاني و به‌خصوص در طول سال‌هاي جنگ، که واقعيت شرارت‌بارتر از کابوس بود، کارش را به خوبي انجام مي‌داد. تنها او بود که در سر صبحانه تصميم مي‌گرفت که هر کس در هر روز دست به چه کاري بزند و چگونه بزند تا اين که پيش‌گويي‌هايش به صورت قدرت مطلق خانه در‌آمد. سلطه‌اش بر خانواده بي‌چون و چرا بود. جزئي‌ترين آه به اجازة او از دهان برمي‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هايي که من در وين بودم در گذشت و اين بزرگواري را نشان داد که قسمتي از دارايي‌اش را براي آن زن به جا گذاشت به اين شرط که فروفريدا به ديدن خواب‌هايش براي خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.

من براي مدتي بيش از يک ماه در وين ماندگار شدم و در شرايط طاقت‌فرساي دانشجويان ديگر سهيم بودم و به انتظار پولي لحظه‌شماري مي‌کردم که هيچ‌وقت به دستم نرسيد. ديدارهاي فروفريدا که با دست و دلبازي توأم بود با آن غذاهاي بخور و نمير براي ما جشن به حساب مي‌آمد. يک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توي گوش من با قاطعيت زمزمه کرد:

« فقط اومدم به‌ت بگم که ديشب خواب‌تو ديدم. بايد فوري از اين‌جا بري و تا پنج سال اين طرف‌ها پيدات نشه.» و جاي درنگ باقي نگذاشت. گفته‌اش با چنان قاطعيتي همراه بود که من همان شب سوار آخرين قطار رم شدم.

گفته‌اش آ‌ن‌قدر بر من تأثير گذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمي دانسته‌ام که از فاجعه‌اي که قرار بوده دامن‌گيرش شود جان به در برده و هنوز که هنوز است پايم به وين نرسيده.

پيش از آن واقعة ناگوار هاوانا، فروفريدا را يک‌بار طوري نامنتظرانه و تصادفي ديدم که برايم راز‌آميز بود. اين اتفاق در روزي پيش آمد که پابلونرودا در طول يک سفر دورودراز، براي يک اقامت موقتي، براي اولين بار از هنگام جنگ داخلي، پا به اسپانيا گذاشت. نرودا يک روز صبح را به قصد شکار کتاب‌هاي ناب دست دوم با ما گذراند و توي پورتر يک جلد کتاب قديمي از ريخت افتاده را، که شيرازه‌اش از هم پاشيده بود، خريد و در ازايش قيمتي پرداخت که دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانة رانگون مي‌شد. در لابه‌لاي جمعيت مثل فيل معلولي حرکت مي‌کرد و هر چيزي را که مي‌ديد با کنجکاوي بچگانه به دنبال طرز کارش بود، چون دنيا در نظرش اسباب‌بازي کوکي گنده‌اي مي‌آمد که زندگي از آن ساخته مي‌شد.
من کسي را نديده‌ام که به اندازة او به يکي از پاپ‌هاي رنسانس شبيه باشد، چون آدمي شکم‌باره و ظريف بود و حتي، به رغم ميلش، در صدر ميز مي‌نشست. همسرش، ماتيلده، پيش‌بندي دور گردنش مي‌آويخت که بيش‌تر به درد آرايشگاه مي‌خورد تا سر ميز غذا، اما اين تنها راهي بود که سراپايش غرق سس نمي‌شد. آن روز در رستوران کاروالرياس يکي از روزهاي معمول زندگي او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت يک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عين حال بشقاب‌هاي ديگران را با چشم بلعيد و از هر کدام با لذتي چشيد که انگار خواسته باشد صدف‌هاي خوراکي معمول گاليسيا؛ صدف‌هاي پوسته سياه کانتابريا؛ ميگوهاي آليکانته و خيارهاي دريايي کوستا براوا را، که خواستاران زيادي دارد، بخورد. و درين ميان مثل فرانسوي‌ها از چيز ديگري به‌جز غذاهاي لذيذ آشپزخانه صحبت نمي‌کرد، به خصوص خرچنگ ما‌قبل تاريخي شيلي که توي قلبش جا داشت. ناگهان از خوردن دست کشيد، شاخک‌هاي خرچنگ‌وارش را تنظيم کرد و با لحني بسيار آرام به من گفت:

« يه نفر پشت سر منه که چشم از من بر‌نمي‌داره.»

از روي شانه‌اش نگاه کردم و ديدم درست مي‌گويد. سه ميز آن طرف‌تر زني جسور با کلاه قديمي و اشارپي ارغواني بدون شتاب غذا مي‌خورد و به او خيره شده بود. بي‌درنگ او را به جا آوردم. پير و چاق شده بود اما او همان فروفريدا بود با حلقة مارمانند در انگشت اشاره.

فروفريدا با نرودا و همسرش سوار يک کشتي بود که از ناپل راه افتاده بود. اما توي کشتي هم‌ديگر را نديده بودند. او را دعوت کرديم تا سر ميز ما قهوه بنوشد و من تشويقش کردم تا از رؤياهايش بگويد و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنايي نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که به رؤياهاي پيش‌گويانه اعتقادي ندارد.

گفت:« فقط شعره که غيبگوست.»

پس از صرف ناهار و در طول قدم زدن اجباري در طول رامبلاس، من و فروفريدا خود را عقب کشيديم تا خاطرات‌مان را تعريف کنيم بي‌آن که گوش کسي بشنود. فروفريدا گفت که اموالش را در اتريش فروخته و در اپورتوي پرتغال جاي دنجي پيدا کرده وتوي خانه‌اي که توضيح داد کاخي قلابي بر روي تپه است زندگي مي‌کند که از آن‌جا چشم‌انداز سراسر اقيانوس تا کشورهاي امريکاي جنوبي پيداست. هر چند صريحاً نگفت اما از گفته‌هايش اين موضوع روشن بود که با خواب‌هاي پياپي، داروندار مشتريان پروپاقرصش را در وين بالا کشيده. اما اين موضوع تعجب مرا برنينگيخت، چون نظرم هميشه اين بوده که رؤياهاي او چيزي بيش از ترفندي براي گذران زندگي نيست و اين موضوع را با او در ميان گذاشتم.
غش‌غش زير خنده زد و گفت: « مث هميشه پررويي.» و چيز ديگري نگفت، چون بقية افراد به انتظار نرودا ايستاده بودند تا او صحبت‌هايش را به زبان عاميانة شيليايي با طوطي‌هاي رامبلا د لوس پا خاروس تمام کند. وقتي گفت‌وگوي‌مان را از سر گرفتيم فروفريدا موضوع را عوض کرد.
 گفت:« راستي، مي‌توني برگردي وين.» تنها در اين وقت بود که به صرافت افتادم سيزده سال از اولين ملاقات ما گذشته. گفتم:« حتي اگه رؤياهات نادرست باشه به هيچ ‌وجه برنمي‌گردم، اينو گفته باشم.» در ساعت سه ما او را به حال خود گذاشتيم تا نرودا را براي رفتن به محل خواب نيم‌روز مقدس او هم‌راهي کند، که در خانة ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتي آدم را به ياد مراسم چاي ژاپني‌ها مي‌انداخت. بعضي پنجره‌ها مي‌بايست باز باشند و بعضي ديگر بسته باشند تا ميزان کامل گرما حاصل شود و نوع خاصي نور از جهتي خاص مي‌بايست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بي‌درنگ به خواب رفت و، مثل بچه‌ها، ده دقيقه بعد بيدار شد که اصلاً انتظارش را نداشتيم. سروکله‌اش در اتاق پذيرايي پيدا شد، سرحال و با نقشي که بالش بر گونه‌اش جا گذاشته بود.

گفت:« من خواب اون زني رو ديدم که خواب مي‌بينه.» ماتيلده از او خواست که خوابش را برايش تعريف کند. گفت:« خواب ديدم که اون زن داره خواب منو مي‌بينه.» من گفتم:« اين موضوع از داستان‌هاي بورخسه.» با ناراحتي نگاهي به من انداخت. « مگه اون اين موضوعو نوشته؟» گفتم:« اگه هم ننوشته باشه يه روزي مي‌نويسه. اين يکي از مخمصه‌هاي اونه.»

همين که نرودا در ساعت شش غروب آن روز سوار کشتي شد با ما خداحافظي کرد، به تنهايي پشت يک ميز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاي رواني کرد که معمولاً موقع اهداي کتاب‌هايش با آن گل و ماهي و پرنده مي‌کشيد. با اولين اخطار« بدرقه‌کننده‌ها پياده شوند»، به دنبال فروفريدا گشتم و سرانجام همان‌طور که خداحافظي نکرده داشتيم مي‌رفتيم، در عرشة جهانگردها پيدايش کرديم. او هم چرتي زده بود.
گفت:« من خواب شاعرو ديدم.» شگفت‌زده از او خواستم که خوابش را برايم تعريف کند. گفت:« خواب ديدم شاعر داره خواب منو مي‌بينه.» و نگاه بهت‌زدة من اوقات او را تلخ کرد.« چه انتظاري داشتي؟ گاهي، ميون اون همه خواب، آدم خوابي مي‌بينه که هيچ ارتباطي با زندگي واقعي نداره.»

ديگر او را نديدم يا حتي به فکرش هم نيفتادم تا وقتي که خبر آن زن انگشتر مارمانند به‌دست را توي آن فاجعة ريويراي هاوانا شنيدم که جانش را از دست داده. چند ماه بعد که، در يک مهماني سياسي، تصادفي با سفير پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسة خود را بگيرم و از او سوأل‌هايي کردم. سفير با علاقه زياد و تحسين فوق‌العاده‌اي در بارة او داد سخن داد، و گفت:« شما نمي‌دونين چقدر اين زن خارق‌العاده بود. اگه مي‌دونسين يه داستان در باره‌ش مي‌نوشتين.» و با همين لحن و جزئيات بهت‌انگيز به گفته‌هايش ادامه داد، بي‌آن‌که سرنخي به دست من بدهد تا به نتيجه‌اي برسم. سرانجام با لحني بسيار عيني پرسيدم: «آخر چه کار مي‌کرد؟» آن‌وقت او مأيوسانه گفت: «هيچي، خواب مي‌ديد.»

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:23 توسط نوشتار |

ويليام‌ فالكنر را بهتر بشناسیم

مجتبی اسماعیل زاده

( برگرفته ازسایت  ksabz.net )

تنظیم : نوشتار

 

 ويليام فالکنر رمان و داستان كوتاه نويس امريكايي در سال 1897 در شهر نيو آلباني سي و پنج كيلومتري شهر آكسفورد- در ايالات مي سي سي پي امريكا به دنيا آمد و در سال 1962 در سن 65 سالگي درگذشت. فالکنر در جنگ جهاني اول به نيروي هوايي كانادا پيوست و مدتي را در جنگ گذراند. در سال 1914 به شهر نيراورلئان رفت و به تشويق يكي از دوستانش به نام فيليپ استون چند صباحي را به شعر و شاعري پرداخت؛ كه البته در اين كار توفيق چنداني نيافت. چند مجموعه شعر او با نامهاي الهة مرمرين (1924 ميلادي) اين زمين (1932)، آش در هم جوش (1932) و يك شاخه سبز (1933) جديدترين مجموعة شعر او- كه اغلب آنها بعدها منتشر شدند، حاصل كار همين دورة اوست. در سال 1918 با شردوداند آشنا شد و پس از چندي به تشويق و همياري او اولين، رمانش به نام پاداش سرباز (1926) را منتشر كرد. از سال 1932 تا 1950 نيز گاهگاهي براي امرار معاش، به كار فيلمنامه نويس و همكاري با هاليوود پرداخت. فالکنر در طول عمر ادبيش دوبار، جايزة ادبي گرفت: بار اول در سال 1950 و به خاطر نوشتن رمان خشم و هياهو بود كه جايزة ادبي نوبل گرفت و بار دوم به دليل نوشتن رمان غارتگران (1962)، كه جايزة ادبي پرليستر نصيبش شد.

فالکنر در مجموعه نوزده رمان و نود و چهار داستان كوتاه نوشت كه داستانهاي كوتاهش در مجموعه هاي مختلف و با نامهاي اين سيده تار (1931)، دوشيزه زيلنيا گانت (1932) دكتر مارتينو و داستانهاي ديگر (1942)، تسخير ناپذير (1938)، هاملت (1940)، مرسي فرودآي و داستانهاي ديگر (1942)، مجموعه داستانها (1950)، جنگل بزرگ (1955) شهر (1957) طرحهاي نيواورلئان (1957) منتشر شد. اسم رمانهاي او به ترتيب تاريخ انتشار عبارتند از: پاداش سرباز (1926)، پشه ها (1927)، ساركوريس (1929) خشم و هياهو (1929)، دراز مي كشم تا بميرم (1930)، محراب (1931)، بت در صحرا (19331)، روشنايي در ماه اوت (1932)، برج مراقبت (1935)، ابسلم ابسلم (1939)، نخلهاي وحشي (1939)، سرزده در غبار (1948)، مجلس ترحيمي براي يك راهبه (1951)، افسانه (1945)ف خانه اعياني (1959) و غارتگران (1962). اكثر ناقدان معتقدند كه بهترين اثر فالکنر؛ خشم و هياهو است؛ كه البته برخي ابسلم ابسلم را نيز بر آن افزوده اند.

اغلب آثار فالکنر پيچيده است. به علاوه گرايشهاي ناتور اليستي را مي توان در جاي جاي آثارش ديد. همچنين فاكته در برخي از آثارش (مثل رمان خشم و هياهو) با اقتدار به خويش و استفاده از شيوة جريان سيال ذهن: توالي زمان در داستان را به هم مي زند و به قول فوريستر در كتاب وجوه رمان، عقربة ساعتش را دائم پس و پيش مي كند. پس از رمان پشه ها، فالکنر با خلق سرزميني خيالي به نام  پاتاقا كه در واقع همان جنوب اويكا و زادگاه خود او بود. به بسياري از آثارش رنگ و بويي محلي داد. و بالاخره در مورد او به حق گفته اند كه «رمانهايش در عين نيرومندي آشفته است» و خواننده با خواندن آنها «هم متأثر مي شود و هم سردرگم»؛ چرا كه او با وجود داشتن نبوغ، فاقد ذوق و استعداد لازم جهت ايجاد نظم و هماهنگي در آثارش بود.

ویلیام فالکنر با نوشته‌هايش‌ با برده‌داري‌مبارزه‌ مي‌كرد
(ويليام‌ فالكنر) يكي‌ از معدود نويسندگاني‌آمريكايي‌ بوده‌ كه‌ از جمله‌ مخالفان‌ سرسخت‌برده‌داري‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد. او هميشه‌ و در همه‌زمان‌ مخالفت‌ خود را در برابر برده‌داري‌ نشان‌داد و از آنها كه‌ از سياهان‌ به‌ عنوان‌ برده‌ استفاده‌مي‌كردند سخت‌ خشمگين‌ و از سياهاني‌ كه‌ هنوزتن‌ به‌ برده‌ شدن‌ مي‌دادند سخت‌ آزرده‌ دل‌ بود.
(ويليام‌ فالكنر) در بسياري‌ از مقالات‌ و كتب‌ واشعارش‌، سياهان‌ را به‌ مبارزه‌ با ظالمان‌ و اربابان‌تشويق‌ مي‌كرد. آوازه‌ اين‌ نويسنده‌ متفكر و آزادانديش‌ نه‌ تنها در آمريكا، بلكه‌ در ميان‌ مردم‌ جهان‌پيچيد و بسياري‌ از كتاب‌هاي‌ وي‌ در بخشي‌ ازدروس‌ ادبيات‌ دانشگاهي‌ سراسر جهان‌ گنجانده‌شده‌ است‌ و دانشجويان‌ ادبيات‌ زبان‌ انگليسي‌ به‌تحليل‌ و بررسي‌ آثار اين‌ نويسنده‌ مشهورمي‌پردازند.
حال‌ در اين‌ مقاله‌ اشاره‌ به‌ زندگي‌ ويليام‌ فالكنرداريم‌.
كودكي‌ يك‌ نويسنده‌
او در 25 سپمتامبر سال‌ 1897 در(نيوآلباني) ايالت‌(مي‌سي‌ سي‌ پي) در ميان‌ يك‌خانواده‌ نظامي‌ به‌ دنيا آمد. ويليام‌ فرزند ارشدپدر و مادرش‌(موري‌ چارلز فالكنر) و(مادباتلر)به‌ شمار مي‌آمد. او سه‌ برادر كوچكتر از خودداشت‌. پدربزرگش‌ جزو نظاميان‌ ارتش‌ آمريكابود و روحيه‌ نظامي‌ گري‌ نيز در وجود پدر ويليام‌،موري‌ چارلز موج‌ مي‌زد. او مي‌خواست‌ پسرانش‌،به‌ ويژه‌ ويليام‌ كه‌ فرزند ارشدش‌ بود با خلق‌ وخوي‌ نظامي‌ بزرگ‌ شود و در آينده‌ به‌ ارتش‌بپيوندد.
در سال‌ 1902 در حاليكه‌ ويليام‌ 5 ساله‌ بود به‌دليل‌ شغل‌ پدر و درگيري‌هاي‌ داخلي‌ به‌ همراه‌خانواده‌ به‌ منطقه‌ آكسفورد، در ناحيه‌ مركزي‌شمالي‌ و مركز دانشگاهي‌ مي‌سي‌ سي‌ پي‌ نقل‌مكان‌ كردند.
ويليام‌ بخش‌ عمده‌ زندگي‌ خود را در اين‌ شهرگذراند و همه‌ خاطرات‌ كودكي‌ و نوجواني‌اش‌مختص‌ به‌ اين‌ شهر است‌. ويليام‌ پسري‌ بااحساس‌بود. او از 13 سالگي‌ شعر مي‌سرود. در اين‌ دوران‌بود كه‌ او علاقه‌ زيادي‌ به‌ ورزش‌ فوتبال‌ پيدا كرد ودر پست‌ هافبك‌ دفاعي‌ در تيم‌ مدرسه‌اش‌ بازي‌مي‌كرد كه‌ در نهايت‌ با شكست‌بيني‌، زمين‌ فوتبال‌را براي‌ هميشه‌ ترك‌ گفت‌.
بي‌اعتنايي‌ به‌ درس‌ و مشق‌
ويليام‌ به‌ مدرسه‌اي‌ كوچك‌ در آكسفوردمي‌رفت‌. او بيشتر اوقات‌ زنگ‌ تفريح‌ خود را دركتابخانه‌ نه‌ چندان‌ مجهز مدرسه‌ مي‌گذراند وكتاب‌ داستان‌ مي‌خواند.
 
عليرغم‌ اينكه‌ پسري‌ با احساس‌ بود، بازيگوشي‌ وجنب‌ و جوش‌ او در مدرسه‌ زبانزد مسئولين‌ بود.

 

فالكنر به‌ دروس‌ مدرسه‌ بي‌ اعتنا و بي‌ توجه‌ بودو هر سال‌ نمرات‌ بدي‌ مي‌گرفت‌ و با وساطت‌پدرش‌ در مدرسه‌ پذيرفته‌ مي‌شد. بالاخره‌ اونتوانست‌ تحصيلاتش‌ را به‌ پايان‌ برساند و قبل‌ ازاتمام‌ تحصيلش‌ از مدرسه‌ اخراج‌ شد و براي‌مدتي‌ در بانك‌ پدر بزرگش‌ كه‌ تازه‌ در آكسفوردتاسيس‌ شده‌ بود. به‌ كار مشغول‌ شد. كه‌ زمان‌زيادي‌ به‌ طول‌ نينجاميد. او احساس‌ مي‌كرد سر وكار داشتن‌ با پول‌ و اسناد براي‌ وي‌ جذاب‌ نيست‌لذا براي‌ عضويت‌ در ارتش‌ اقدام‌ كرد كه‌ به‌واسطه‌ قدكوتاه‌ و چثه‌ نحيفش‌ پذيرفته‌ نشد. درسال‌ 1916 پدربزرگ‌ پا درمياني‌ كرد و اوتوانست‌ به‌ عنوان‌ دانشجوي‌ دانشگاه‌ افسري‌ دريگان‌ پرواز سلطنتي‌ در(تورنتوي) كانادا نام‌نويسي‌ كند.
در آن‌ زمان‌ آمريكا مي‌خواست‌ وارد جنگ‌اول‌ جهاني‌ شود. لذا ويليام‌ پس‌ از گذران‌دوره‌هاي‌ آموزشي‌ به‌ جنگ‌ رفت‌ و در نتيجه‌ يك‌سانحه‌ هوايي‌ به‌ سختي‌ مجروح‌ شد و با بدبيني‌ وياس‌ و خاطره‌اي‌ زننده‌ از جنگ‌ به‌ وطنش‌بازگشت‌. براي‌ اينكه‌ خاطرات‌ جنگ‌ را از ذهنش‌پاك‌ كند وارد دانشگاه‌ مي‌سي‌ سي‌ پي‌ شد، او دردانشگاه‌ روزنامه‌ مي‌فروخت‌ و براي‌ امرار معاش‌نقاشي‌ ساختمان‌ مي‌كرد. او در سال‌ 1924 ازدانشگاه‌ انصراف‌ داد و در سال‌ 1925 بر اثر فقر وتنگدستي‌ و به‌ منظور داشتن‌ درآمدي‌ به‌ همراه‌دوستش‌ با يك‌ كشتي‌ باربري‌ به‌ ايتاليا رفت‌ و ازآنجا پاي‌ پياده‌ رهسپار آلمان‌ و فرانسه‌ شد و درآنجا به‌ كارهاي‌ كشاورزي‌ و مكانيكي‌ اقدام‌ كرد.
نويسندگي‌ هدف‌ او بود
وارد شدن‌ ويليام‌ فالكنر به‌ ارتش‌، شايد تعبيري‌بود كه‌ از شخصيت‌ ايده‌ آل‌ پدربزرگش‌ داشت‌.اما محيط خشك‌ و بي‌ روح‌ ارتش‌ آمريكا او راراضي‌ نكرد. ويليام‌ چندين‌ بار در پي‌ روياهايش‌دست‌ از ادامه‌ تحصيل‌ برداشته‌ بود و با سفر به‌اروپا و آسيا سعي‌ داشت‌ تجربه‌ كسب‌ كند اوگهگاهي‌ مقالات‌ و اشعاري‌ مي‌نوشت‌ كه‌ موردتاييد دوستان‌ و آشنايانش‌ قرار مي‌گرفت‌. او به‌نيواورلان‌ رفت‌ و در آنجا با نويسندگاني‌ جوان‌آشنا شد، كه‌ بعدها نقش‌ مهمي‌ در زندگي‌ اوداشتند. يكي‌ از نويسندگاني‌ كه‌ مورد توجه‌ او قرارگرفت‌ بانويي‌ به‌ نام‌(آندرسون) بود. فالكنر پس‌از آشنايي‌ با اين‌ دختر نويسنده‌ و زيبا اولين‌ رمان‌خود با نام‌(مزد سرباز) را نوشت‌ و به‌ چاپ‌ رساند.فالكنر انديشه‌ ازدواج‌ با آندرسون‌ را در سرمي‌پروراند اما در آمد خوبي‌ نداشت‌ كه‌ بخواهدزندگي‌ مشتركش‌ را آغاز كند از طرفي‌ آندرسون‌علاقه‌اي‌ به‌ فالكنر نداشت‌ و با وكيلي‌ كه‌ از نظرمالي‌ و مقام‌ موقعيت‌ بهتري‌ نسبت‌ به‌ فالكنر داشت‌،ازدواج‌ كرد.
اين‌ اتفاق‌ تاثير عميقي‌ بر روحيه‌ حساس‌ وشاعرانه‌ فالكنر گذاشت‌ و دل‌ او را شكست‌.
قلم‌ تاثير گذار
فالكنر مانند(ارنست‌ همينگوي) قلم‌ تاثيرگذاري‌ داشت‌. او در سال‌ 1926 با به‌ چاپ‌رساندن‌ اولين‌ كتاب‌ رمانش‌ كه‌ همان‌ مزد سربازبود، استعداد خود را به‌ همه‌ نشان‌ داد. اين‌ كتاب‌در واقع‌ برگرفته‌ شده‌ از تجربيات‌ و احساسات‌خودش‌ نسبت‌ به‌ جنگ‌ بود. او داستان‌ سربازي‌قهرمان‌ را نوشت‌. كه‌ مجروح‌ و ناراضي‌ به‌ وطن‌برمي‌ گردد و در اطراف‌ خود جز خودپسندي‌چيزي‌ ديگر نمي‌بيند.
خشم‌ و هياهو
داستان‌ معروف‌ ديگرش‌(خشم‌ و هياهو) نام‌دارد كه‌ در سال‌ 1929 به‌ رشته‌ تحرير درآورد.اين‌ كتاب‌ به‌ سرگذشت‌ تاثيرانگيز خانواده‌اي‌صميمي‌ مي‌پردازد و اين‌ كتاب‌ بود كه‌ نام‌ فالكنر رابلند آوازه‌ كرد.
ازدواج‌ با استل‌ اولدم‌
در همان‌ سال‌ با استل‌ اولدم‌ دختري‌ لاغراندام‌ و زيبا رو ازدواج‌ كرد و به‌ همراه‌ همسرش‌ به‌هاليوود و سپس‌ به‌ نيويورك‌ سفر كرد.
او در نيويورك‌ مدتي‌ به‌ عنون‌ كارمند يك‌كتابفروشي‌ مشغول‌ به‌ كار شد. سپس‌ به‌ آكسفوردبازگشت‌ و به‌ عنوان‌ رييس‌ پستخانه‌ دانشگاه‌ كارخود را آغاز كرد. فالكنر اين‌ بار نه‌ به‌ ميل‌ خود به‌دليل‌ مطالعه‌ كتاب‌ در ساعات‌ كاري‌ از سمت‌ خودعزل‌ و از دانشگاه‌ اخراج‌ شد، او براي‌ يافتن‌ كاري‌بهتر به‌ نيواورلان‌ رفت‌، اما آنجا هم‌ دوام‌ نياورد وراهي‌ آكسفور(مي‌سي‌ سي‌ پي) شد و دوباره‌ به‌نوشتن‌ رو آورد.
و شهرت‌ فالكنر
كتاب‌(سارتوري) كه‌ در سال‌ 1930 منتشر شددرباره‌ زندگي‌ مردمان‌ جنوب‌ آمريكا شمالي‌است‌،
آنچه‌ در آثار اين‌ نويسنده‌ جلب‌ توجه‌ مي‌كندنخست‌ بدبيني‌ شديد او به‌ جامعه‌ است‌ از ديگرخصوصيات‌ نويسندگي‌ او تشريح‌ خشونت‌مي‌باشد. از مشخصات‌ ديگر اين‌ نويسنده‌ مشهورشيوه‌ خاص‌ او در توجه‌ به‌ رمان‌ است‌ كه‌ خواننده‌را غرق‌ در خود مي‌كند. او هيچگاه‌ داستاني‌ را به‌طور مرتب‌ و به‌ تدريج‌ از ابتدا تا انتها شرح‌نمي‌دهد بلكه‌ اغلب‌ از پايان‌ مطلب‌ آغاز مي‌كند.
فالكنر در سال‌ 1943، به‌ اخذ جايزه‌ ادبي‌نوبل‌ نائل‌ آمد و در سال‌ 1954، جايزه‌(پوليترز)كه‌ دست‌ كمي‌ از نوبل‌ ندارد را دريافت‌ كرد.درباره‌ او مي‌گويند، او نويسنده‌اي‌ است‌ كه‌توانست‌ به‌ تدريج‌ در آمريكا كسب‌ شهرت‌ كند،زيرا عقايد ضد نژاد پرستي‌ و برده‌ داري‌ داشت‌ وسياهان‌ را به‌ مبارزه‌ با اربابان‌ خود تشويق‌ وترغيب‌ مي‌كرد.
آثار اين‌ نويسنده‌ مشهور در فرانسه‌ در ميان‌طبقه‌ روشنفكر جامعه‌ طرفداران‌ زيادي‌ دارد وبراي‌ او ارزش‌ فوق‌ العاده‌اي‌ قائل‌ مي‌شوند ويليام‌فالكنر در ششم‌ ژوئيه‌ 1962، سه‌ هفته‌ پس‌ از آنكه‌از اسب‌ افتاد براثر سكته‌ قلبي‌ در آكسفورد(مي‌سي‌ سي‌ پي) در گذشت‌ و كتاب‌هاي‌ نفيسي‌از خود به‌ يادگار گذاشت‌.
داستان‌هاي‌ او
از داستان‌هاي‌ معروف‌ او مي‌توان‌ به‌:
مواجب‌ بخور و نمير، پشه‌ها، خشم‌ و هياهو،گور به‌ گور، حريم‌، روشنايي‌ ماه‌ اوت‌، دودل‌،شكست‌ناپذير، نخل‌هاي‌ وحشي‌، دهكده‌، مزاحم‌درخاك‌، مرثيه‌اي‌ براي‌ راهب‌، حكايت‌، شهرعمارت‌ و چپاولگران‌ اشاره‌ داشت‌.
سخني‌ از فالكنر
آخرين‌ چيزي‌ كه‌ انسان‌ گناهكار از دست‌مي‌دهد اميد است‌. فالكنر چند ساعت‌ پيش‌ ازمرگ‌ سخني‌ گفت‌ كه‌ تا سال‌ها در محافل‌ از آن‌ياد مي‌كردند.(آخرين‌ چيزي‌ كه‌ انسان‌ گناهكار ازدست‌ مي‌دهد، اميد است‌، شايد به‌ همين‌ خاطراست‌ كه‌ انسان‌هاي‌ خوب‌ در زمان‌ مرگ‌،اميدشان‌ را از دست‌ نمي‌دهند و هنوز اميدوارندكه‌ به‌ زندگي‌ ادامه‌ بدهند، او از طرفي‌ از مرگ‌هراسي‌ ندارند)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:19 توسط نوشتار |

سکوت

مریم خمسه لویی 

 

 

وقتي طناب را مي اندازند دور گردن او ، چشم های ور قلمبيده اش مي زند بيرون . تند تند به سيگاري که توي دستش خاموش شده است پک مي زند . بدنش مي لرزد . به طناب دور گردن او زل زده است . « چيه ، چه مرگته ، حق هم داري » و روسري قرمز روي شانه هاي زن سرخورد ، کنار در مچاله  شد عق  زد و دستش را روي شکم به پشت چسبيده اش فشارداد . 

« اين توله سگ ديگه تقصير من نيست » . « خوب بيا مثل هميشه همه تقصير ها رو گردن من بنداز » روي صورتش تف کرد ، هم چنان که دست هاي اش را فشار مي داد روي شکمش و آب از گوشه سبيل هاي کت و کلفتش سر  خورد .

تند تند به سيگاري که چند لحظه پيش مابين انگشت هاي اش گرفته بود پک مي زند .دودي بلند نمي شود. مامور دست بند را  از پشت به دست هاي اش مي زند و او آرام ايستاده است و زهر نگاه اش را به صورت اويي که تمام بدنش مي لرزد ، مي ريزد .

« تو زنم مي شي ، من دوستت دارم » و آرام دست هاي اش را زير روسري سفيدش برد ، و موهاي اش را چنگ زد بدنش مورمور شد و او را با خودش برد تا ....

مامور دوباره حرف مي زند چيزهايي را تند  تند از رو ي نوشته مي خواند گوش هايش نمي شنوند ،گيج شده است .گوشه ي چشم اش  مي پرد ، دوباره نگاه اش را به طناب دور گردن او مي دوزد .

ـ ببين گفته باشم ، نمي توني اين توله سگ رو گردن من بندازي . من که از خودم مطمئنم . ببين مال کدوم ...

هنوز هم جاي سيلي روي صورت اش مي سوزد بي اختيار دست اش را روي گونه اش مي گذارد . وقتي که دست هاي او تکان مي خورند ، بدن اش مي لرزد . تحمل ديدن نگاه هاي سنگين اش را ندارد .

 ـ مگه کري آقا ،گفتم دربست .

و او دست اش را از روي والوم راديو برداشت و صداي موسيقي را کم کرد .چشم های زيبايي داشت ، قند توي دلش آب  شد سوارش کرد . سر صجبت را باز کردند ، از هر دري حرف زدند و زن آرام آرام اشک هاي به گونه نرسيده اش را پاک کرد او را تا ته کوچه کشاند و زن پياده شد کارت اش را  به زن داد و فرداي آن روز، پس فردا و روزهاي ديگر... 

ـ ما فقط با هم دوست بوديم جناب سروان ، باور کنيد ، باور کنيد .

و شوهرش چاقو در دست کنار در ايستاده بود و تماشاي اش مي کرد . او را بردند و از آن روز که او پشت ديوار پنهان شده بود تا امروز با تيتر روزنامه ها دنبال زن گشته بود و با آخرين تيتر روزنامه خودش را به اين جا رسانده بود .

9 ماه از آخرين روزي که او چنگ انداخته بود توي موهاي اش مي گذشت ، 9 ماه از آخرين روزي که او عق زده بود . 9 ماه از آخرين روزي که او دست های اش را به شکم به پشت چسبيده اش فشار داده بود .

سيگار از از دست اش ليز مي خورد و مي افتد . با پا له اش مي کند . مامور چقدر حرف مي زند ، هر کس هم نداند او که مي داند آن به قول خودش « توله سگ » مال خودش است .  همه سکوت مي کنند . روي چهارپايه مي رود . دست های اش را زير سنگيني دست بند فشار مي دهد و نگاه اش را توي چشم های نحس اش مي دوزد . چيزي نمي گويد . مي ترسد . خودش را عقب مي کشد . زن بالا مي رود . چهار پايه زير پاهايش لق مي خورد . طناب را دور گردن اش سفت مي کنند . چشم های اش زرد شده اند ، صورتش زرد ، بدنش زرد ، همه جاي اش زرد . به طرف او تف مي اندازد . او 9 ماه پيش ، بارها گفته بود که « حيف است روي صورت ات تف کنم » همان روزي که چشم های زرد رنگ اش را دوخته بود ، توي چشم های نحس اش .

چهار پايه از زير پايش کنده مي شود . صداي خر خر توي گوشش مي پيچد و تن لاغر او با طناب تلو تلو مي خورد . موهاي اش ، موهاي نرم و بلندش مي زند بيرون ، موهايي که براي اولين و آخرين بار از زير انگشت های اش سر خورده بودند و روسري قرمز مي افتد روي شانه هاي او .

مي دود . با سرعت از آن جا دور مي شود . سوار اتومبيل اش مي شود ، او هنوز جلوی چشم های اش تلو تلو مي خورد . هنوز روي صورت اش تف مي اندازد و هنوز التماس اش مي کند که بگذارد برود و هنوز داد مي کشد که بي گناهم . هنوز..

ـ دربست ...

 چشم های اش را مي دوزد به شيشه ی نيمه باز. زني صورت استخواني اش را به شيشه چسبانده است .

 ـ سوار شو

درست مثل همان شب ، باران گرفته است . قند توي دلش آب مي شود از هر دري صحبت مي کنند او را مي کشاند تا ته کوچه ی بن بست شماره تلفن اش را به دست زن مي دهد . باران به شدت مي بارد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:17 توسط نوشتار |

مرد شماره یک

مجتبی حاجی وندایی

 

چند وقت پیش مردی را دیدم که بعدها نامش را گذاشتم :

ـ مرد شماره یک.

مرد شماره یک را قبلا دیده بودم یا نه؟ نمی دانم. اما چیزی که مطمئن هستم این است که قبل از آن سه شنبه بارانی نگاهش نکرده بودم. همیشه برای نگاه کردن به کسی و یا چیزی بهانه ای لازم است و معمولا خود آن فرد یا چیز این بهانه را به ما می دهد. صدای سرفه های تند مرد شماره یک آنقدر بلند بود که نگاهم را از این سمت خیابان به سمت دیگر آن کشید. مرد شماره یک روی پله ورودی یکی از مغازه ها نشسته بود و یکریز سرفه می کرد. مرد شماره یک چتری به همراه نداشت و باران حسابی خیسش کرده بود. حسی شبیه وقتی که دلت به حال کسی می سوزد و می خواهی کمکش کنی به سراغم آمده بود، بدم نمی آمد چند قدم تا آن طرف خیابان را طی کنم و چترم را بالای سر مرد شماره یک بگیرم.مرد شماره یک آنقدر سرفه کرده بود که رنگ صورتش به کبودی می زد. وقتی من رسیدم انگار دنبال چیزی توی جیبش می گشت. توی جیب بارانی اش نبود. کمکش کردم تا زیپ بارانی اش را باز کند. مرد شماره یک از داخل جیب پیراهنش یک قوطی در آورد و از داخل آن یک اسپری تنفسی را بیرون آورد و خروجی اسپری را توی دهانش گذاشت و شاسی اش را دوبار فشار داد. همچنان که چترم را بالای سرش نگه داشته بودم، کنارش چمباتمه زدم. گفتم: خب بنده خدا تو که آسم داری این ماسماسکو بزار دم دست که راحتتر پیداش بکنی. مرد شماره یک که هنوز حالش سرجا نیامده بود سری تکان داد و چند سرفه ی کوتاهش را توی گلو خفه کرد. دستم را بردم زیر بغلش تا بتواند از زمین بلند شود. گفتم: اجازه بده تا خونه برسونمت. خانه ی مرد شماره یک چند کوچه پایین تر بود. برای اینکه چیزی گفته باشم پای یکی از نزدیکانم را که به بیماری آسم مبتلا بود وسط کشیدم و بعداز اینکه کلی درباره ی او صحبت کردم پرسیدم: راستی مشکل آسم شما مادرزادیه یا بعدا مبتلا شدید؟ مرد شماره یک لبخندی زد و گفت: نه ، بعدا مبتلا شدم. گفتم: از کی مبتلا شدید، یعنی چند سالتون بود؟ مرد شماره یک جواب داد: 17،18 سالی داشتم، آخراش بود. پرسیدم آخرای چی؟ گفت: همینجاست رسیدیم ، کوچمونو می گم.مرد شماره یک اجازه نداد تا در خانه بروم و همانجا تشکر کرد و به احترام دستی تکان داد و رفت.

باران تمام سه شنبه را باریده بود و حالا که چهارشنبه بود تندتر از سه شنبه می بارید و انگار که خیال بند آمدن نداشت. حسنش این بود که تمام کثافت وسیاهی شهر را شسته بود و سر داده بود  توی جوبهای کنار خیابان و جوبها هم که تا آن طرف شهر راه داشتند تمام این کثافتها را می بردند تا جنوب شهر، جایی بین حلبی آبادهای پایین شهر. نزدیک ظهر بود. شکم گرسنه و یخچالی که علامت بدی از روزهای آخرماه بود از خانه بیرونم می کردند. شهر از همهمه ی مردم خالی شده بود. تنها صدای رگبار بارانی بود که به روی آسفالت خیابان می زد و بعد سر می خورد توی جوبها.

چیزی غریب مرا به سمت خیابانی که خانه مرد شماره یک توی یکی از کوچه هایش بود کشیده بود. چند نفری مقابل درب خانه مرد شماره یک ایستاده بودند. انگار منتظر آمدن کسی یا چیزی بودند. حتما اتفاق مهمی افتاده بود که رگبار تند باران هم نتوانسته بود آن چند نفر را زیر سقف خانه به انتظار بنشاند.کلاه بارانی ام را کشیدم روی سرم و بعد از آنکه چترم را به شانه ام تکیه دادم دستهایم را گذاشتم توی جیبم و تصمیم گرفتم منهم مثل آن چند نفر منتظر بمانم. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای آژیر آمبولانسی که به سمت ورودی کوچه می آمد توجه مرا به خودش جلب کرد. آمبولانس پیچید توی کوچه و دو نفر که روپوش سفید به تن داشتند با یک برانکارد وارد خانه شدند و پس از لحظاتی در حالی که کسی را روی برانکارد خوابانده بودند بیرون آمدند. پارچه سفیدی را روی صورتش کشیده بودند و این علامت بدی بود. صدای شیون زنها و بچه ها را به خوبی می شنیدم. آمبولانس به سرعت از کوچه خارج شد. چند قدمی به سمت در خانه مرد شماره یک نزدیک شدم. نزدیک آن چند نفر که رسیدم پرسیدم: « ببخشید آقا... » صدای مردی که گریه می کرد جمله ام را ناتمام گذاشت:« بالاخره به آرزوش رسید». با تعجب پرسیدم: فوت کرد؟ مرد در حالی که به تندی نگاهم می کرد گفت: « نه!... شهید شد!! ».

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:16 توسط نوشتار |

آمده ام ببینم ات

 

ویدا حیدر پور

    

 کوچه خالی بود. خالی و خلوت. صدای پاشنه های زن توی کوچه پیچید. رسید دم در انگشت های لرزانش را روی زنگ دری گذاشت. مطمئن نبود درست آمده. یک کوچه عقب تر یا یک کوچه جلوتر. جایی مثل همین خیابان. درست یادش نبود.

     زنگ را فشار داد. احساس خوبی داشت. هنوز یادش نرفته بود. مرد گفته بود کمکش خواهد کرد. قول داده بود.

     یادش آمد اولین بار مرد راروی پله دیده است. داشت از پله ها پایین می آمد. به زن تنه زده بود و بعد " ببخشید " و رفته بود.

     زن پایش را روی پله ی خانه ی مرد گذاشت.

     دوباره زنگ زد. زنگ دوم.

     چشم هایش را بست تا یادش بیاید دومین بار مرد را کجا دیده.

     یادش آمد. دومین بار مرد را وقتی سوا تاکسی می شد دیده است. دسته گل همراهش بود.

     دسته گل را روی پله گذاشت. و جلوی زنگ ایستاد. فشار داد.

     زنگ سوم. فکر کرد هر کسی را برای دومین بار ببینی ، قطعاً بار سوم هم خواهی دید.

     دیده بود. سومین بار مرد را کنار باجه ی تلفن دیده بود. گوشی به دست. و زن به سختی شنیده بود که مرد گفته کمکش خواهد کرد. قول داده بود. و بعد گوشی را قطع کرده بود. زن هیچ تماسی نگرفت. در آن لحظه به این فکر می­کرد که کسی پیدا شده کمک کند.

     دنبالش افتاده بود تا آدرسش را پیدا کند.

     حالا مطمئن نبود درست آمده. به نظرش جایی مثل همین کوچه بود. رفته بود داخل یکی از این خانه ها.

     دوباره زنگ زد. زن ترجیح می داد هنوز انتظار بکشد.

     فکرکرد اگر خودش بیاید دم درهنوز همان شکلی است. لباس هایش مرتب ، چشم هایش براق ، موهایش پریشان و یک دکمه ی پیراهنش باز ...

     " اگر بگوید زن دارد چه؟ "  مهم نبود زن آمده تا کسی کمکش کند.

     زن احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده. برگشت. نگاه کرد.

     یک نفر گفت : " زنگ نزن ، وقتت را تلف نکن ، هفته ی قبل اسباب کشی داشتند. "

     زن به طرف در برگشت.

     دسته گل هنوز روی پله بود. با خودش فکرکرد شاید آدرس را درست نیامده.

     سال ها بعد مردم در مورد دسته گلی حرف می زدند که زنی هر عصر روی تمام پله های آن خیابان جا می گذاشت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:15 توسط نوشتار |

رمزِ نامه

پری ناز بهشتی

 

" چه ... رمونس ... ای ... اورنه ... سنکومه ... پار ... لانر ... ادیت ... کن ... کورس ... آسه کور ... صوفیا. "

کلمات نامه به زبان ترکی نبود ، شبیه انگلیسی هم نبود. همسایه ای داشتیم که زبان فرانسوی را تقریباً بلد بود. نامه را بردم پیش او و گفتم :

- دوست عزیز می تونی این نامه رو ترجمه کنی؟

مرد همسایه مدتی نامه را ورانداز کرد و پرسید :

-  مطمئنی نامه به زبان فرانسه اس؟

-  نه خیر ، همین جوری.چون به هیچ کدوم از زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و فارسی شباهت نداشت گفتم شاید فرانسوی باشه.

مرد همسایه خندید و گفت : مرد حسابی اصلاً توی دستور زبان فرانسه کلمه ای شبیه رمونس یا اورنه وجود نداره که دلیل فرانسه بودنش باشه.

- خیلی خوب قبول اگه فرانسه نیست چه زبونیه؟

- حتماً بلغاریه.

- مگه شما بلغاری بلدین؟

-  نه.

- پس چطوری فهمیدین بلغاریه؟

- به دلیل ابن که کلمه ی صوفیا تو نامه اومده و صوفیا هم پایتخت بلغارستانه. پس نامه به زبان بلغاری نوشته شده.

فکر کردم حق با اوست. نامه را بردم پیش یکی از رفقایم که از مهاجرین بلغارستان بود.او هم از نامه چیزی نفهمید.گفت : این نامه به زبان بلغاری  نیست.

داشتم کلافه می شدم. نامه ی بدون نام ونشانی فرستنده که رویش هم به زبان خودمان یعنی فارسی نوشته شده باشد می خواهد رمزی چه پیامی را برساند؟ این نامه فرانسه نیست ، بلغاری هم نیست ، انگلیسی هم نیست ، کنجکاو شدم.

مهاجر بلغاری گفت : شاید به زبان آلمانی باشه.

نامه را بردم با هزار زحمت رساندم به دست یکی که زبان آلمانی بلد بود. گفت : این آلمانی نیست. خیال می کنم یا ایتالیایی است یا اسپانیایی. پرسیدم:ازکجا فهمیدین؟ هزار تا چرت وپرت توی گوشم فرو کرد که آخر گفتم شاید حق با اوست و تصمیم گرفتم ازفردا شروع کنم به پیداکردن یک اسپانیایی یا کسی که کم و بیش زبان اسپانیایی بلد باشد.

شب از خستگی داشتم هلاک می شدم. به قدری عصبانی شده بودم که نتوانستم خودم را کنترل کنم و فریاد کشیدم :

- یه نفر که منو میشناسه و به من نامه فرستاده مگه نمی فهمه من اهل کجام و چه زبونی بلدم پس این چه زبونیه که هیشکی نمی فهمه؟ ممکنه با من شوخی کرده باشه؟ نه بابا فمر نکنم حتماً یه رمزی تو این نامه هست.

باز کنجکاو شدم. همه اش در این فکر بودم که رمز این نامه چیست؟ از کار و زندگی افتاده و هر روز خودم را مشغول پیدا کردن رمز نامه کرده بودم. چند هفته ای علاف شدم تا یکی را پیدا کردم که اسپانیایی را کم و بیش بلد بود که او هم گفت : نامه به زبان اسپانیایی نیست.

چند بار خواستم نامه را پاره کنم بریزم دور و خودم را راحت کنم ، اما فکر کردم نکند نکته ی مهمی باشد و طرف کار مهمی با من داشته باشد.

تلویزیون را باز کردم تا برنامه ی مورد علاقه ام یعنی اخبار را تماشا کنم. گوینده ی خبر بعد از این که چند خبر را خواند ، اخبار را با خبری که لبخند کوچکی بر لب هایش نشاند ادامه داد :

- وحالا بینندگان وشنوندگان محترم به نمونه ای از مزاحمت گوش کنید. مردی که از تنهایی کلافه شده بود نامه هایی بدون نام و نشانی و با متن   رمزی بر در خانه ها می انداخت و نوعی سرگرمی برای خود ایجاد کرده بود. مزاحم به دو سال زندان و جریمه محکوم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:14 توسط نوشتار |

خطوط نانوشته‌ی بعدی

                                                                                                خالد رسول‌پور

     

     اگر پسربچه‌ی شش ساله‌ای بعد از زده شدن زنگ آخر ِ اولین روز مدرسه‌اش، ساعت‌ها پشت در مدرسه منتظر مادرش بماند و بعد از آمدن همه‌ی مادرها و رفتن همه‌ی پسربچه‌ها، مطمئن شود که مادرش دیگر دنبال اش نمی‌آید و با چشم‌های اشک‌آلود به درخت چنار ِ جلوی کتابفروشی بغل مدرسه تکیه دهد و خوابش ببرد، می‌توان برایش مادری آفرید تا بیاید و ببردش. مادری که دوستش داشته باشد و هیچ‌وقت فراموش نکند که پسرش در روز اول مدرسه و روزهای بعد، حق دارد که دست در دست مادر، به خانه‌ای برگردد که راهش را بلد نیست و سوار تاکسی‌هایی شود که هر روز راننده‌ ی‌شان عوض می‌شود و از خیابان‌هایی رد شود پر از ازدحام و وحشت. مادری که برای او آفریده می‌شود باید خانه‌ای داشته باشد و لابد شوهری که می‌تواند پدر آن پسربچه باشد. هرچند که می‌تواند هم نباشد و مثلن ناپدری‌اش باشد. آن‌وقت مادر، پسرک ِ پشت در مدرسه را بیش‌تر هم دوست خواهدداشت. حتمن پدر واقعی پسرک مرده است. در یک تصادف رانندگی. با ماشین خودش و در جاده‌ای دور. و زمانی که جنازه‌ی آش و لاش پدر را آورده‌اند پسرک توی گهواره‌اش خواب بوده. و بعد‌ها مادر ِتنها و بی‌پناه، با مرد زن‌مرده‌ای از فامیل‌های دور شوهرش ازدواج کرده‌است؛ مردی که زن اش لابد وقتی می‌رفته پسرک اش را از مدرسه بیاورد جلوی در مدرسه و در حالی که برای پسرک دست تکان می‌داده زیر چرخ‌های یک تاکسی قراضه‌ له شده و پسرک اش همه‌چیز را دیده و بعدها مو‌به‌مو برای دوستان اش تعریف کرده. اما شاید پسرکِ پدرمرده‌ در لحظات انتظار ِ کشنده‌ی آمدن و نیامدن مادر، چند قدم در طول دیوار مدرسه‌اش بالا و پایین هم رفته و توانسته در نبش دیگر خیابان و دم در مدرسه‌ی ابتدایی دخترانه‌ی همسایه، دخترکی را ببیند که در انتظار آمدن پدر، که قرار بوده یک تُک‌پا از اداره جیم شود و بیاید دنبال او، به دیوار مدرسه تکیه‌داده و در حالی که کیف اش را به آغوش گرفته، خواب اش برده است. پس باید برای دخترک هم پدری آفرید. پدری که کارمند نباشد و بتواند سر موقع دخترک اش را از مدرسه بیاورد خانه. لزومی ندارد این دختر هم نامادری داشته باشد. البته اگر هم داشته باشد مشکل خاصی پیش نمی‌آید و موضوع او اصلن ربطی به قضیه‌ی پسرک ندارد؛ جز این که یکی از والدین هر دو بچه، به دست کس دیگری غیر از خدا آفریده شده‌ است. اما آفریدن هر یک از این والدین، ناگزیر به آفریدن‌های بعدی و بعدی منتهی می‌شود و این‌ها همه به این دلیل بوده که بچه‌ها حق دارند سر وقت از مدرسه به خانه‌ برگردانده‌شوند؛ و مهم‌تر از آن، شاید پدر یا مادری که خدا خلق کرده هیچ‌وقت نتوانند یا نخواهند بچه‌های شان را به خانه بیاورند؛ و این واقعیت را باید از چشم بچه‌ها پنهان کرد.

          اما آیا پسرک و دخترک، آدم‌هایی را که فی‌البداهه خلق کرده‌ایم به عنوان پدر یا مادرشان قبول خواهندداشت و با آن‌ها خواهندرفت؟ خوب ... باید کاری کرد که فکر کنند همچنان در خواب ِ طولانی ِ دم ِ در مدرسه‌اند؛ بیدار نشده‌اند، بیدار نخواهند شد و زندگی از این به بعد خوابی خواهد بود بی انتها. باید هر روز در خواب، بیدار شوند و در خواب به مدرسه بروند و در خواب از مدرسه برگردانده‌شوند و در خواب بخورند و در خواب بخوابند و اگر از چیزها و اتفاقات ِ پیش از آن بپرسند باید بِهِشان گفت که ‌آن‌ها را در خواب دیده‌اند و بیداری همین است که از آن خواب به بعد دیده‌اند. آن دو بزرگ خواهند شد. دور از هم. و اصلن لزومی ندارد داستان‌های شان را هم‌زمان روایت کنیم حتا اگر والدین‌شان را هم‌زمان خلق کرده باشیم. اما زندگی‌هایی که خدا هم‌زمان خلق کرده، هم‌زمان اتفاق می‌افتند و هم‌زمان روایت می‌شوند، بدون این که به هم ربطی داشته باشند و کسی هم فکر کند به هم ربطی دارند؛ در حالی که اگر ما زندگی پسرک و دخترک و خانواده‌های جدیدشان را با هم روایت کنیم حتا خودمان هم به این فکر می‌افتیم که لابد این دو به هم مربوطند یا مربوط خواهند شد و حتا صرف ِ روایتِ دو زندگی مختلف ِ دو شخص در یک داستان، کافی‌ست تا آن دو زندگی به هم مربوط شوند.

          اما آمدیم و پدر و مادرهای بدقولی که خدا خلق کرده، یک هو وسط‌های داستان سر برسند و بچه‌های شان را بخواهند. مثلن شانزده سال بعد. آن‌ها که دیگر داخل داستان نیستند و می‌توانند قانونن اقدام کنند؛ شکایت کنند؛ داد و فریاد کنند؛ ادعای ربوده شدن بچه‌های شان را علم کنند. حتا شاید بخواهند دایره‌ی گچی برایشان کشیده شود تا دوباره نمایشنامه‌ی برشت را اجرا کنند و با این کار نشان دهند که با خم و چم ِ داستان هم آشنا هستند. آیا می‌توان کاری کرد که آن‌ها نتوانند بچه‌ها را پیدا کنند یا نزد خود برگردانند؟ بچه‌هایی را که شانزده سال پیش دم در مدرسه‌ای رها کرده‌اند و در این شانزده سال سراغی از آن‌ها نگرفته‌اند. اما آن‌ها می‌توانند ادعا کنند در این شانزده سال شب و روز به فکر گمشده‌های شان بوده‌اند و حتا شاهدهایی هم برای ادعایشان بتراشند. داستان ما از دم در مدرسه‌ یا مدرسه‌هایی شروع شده و می‌توان در هر جای دیگری خاتمه‌اش داد. مثلن دم در یک دادگاه. با مادر ِ شوهرمرده و پدر ِ زن‌مرده‌ای که خلق کرده‌ایم و حتا با اطرافیان داستانی ِ آن‌ها هم مشکلی نخواهیم‌داشت، شخصیت‌های یک داستان در مقابل یک نقطه‌ی پایان ِ از پیش انجام‌یافته نمی‌توانند کاری کنند و شاید ککشان هم نگزد، جز این که داستانی که در آن عذاب کشیده‌اند و شانزده‌ سال، خواب ِ نویسنده و خوانند‌گان آن بوده‌اند، با یک نقطه‌ی پایان ِ اجباری، یک داستان بنجل ِ ناتمام خواهدشد که شاید خواننده‌ای فکر کند نویسنده‌ی آن در نیمه‌های آن مرده و باقی ماجرا را با خود به گور برده است. با پدر و مادرهای واقعی هم مشکلی نخواهیم داشت؛ آن‌ها از دنیای خدای شان آمده‌اند و همان‌جا هم خواهند ماند، جز این که بچه‌های شان را کسانی دیگر بزرگ‌کرده‌اند و به ثمر رسانده‌اند: پسر جوانی که ترم آخر دانشگاه اش را دارد تمام می‌کند و دختر جوانی که یک سال است در بخش اورژانس بیمارستانی کار می‌کند. اما با بچه‌ها مشکل داریم. آن‌ها نیمی داستان و نیمی بیرون ِ داستانند. در خواب ِ شانزده ساله‌ی دم در ِ مدرسه‌شان دوباره آفریده شده‌اند و حتا به خواب هم فکر نمی‌کنند که ادامه‌ی زنگ ِ آخر ِ اولین روز ِ مدرسه‌شان نباشند. آن‌ها را نمی‌توان به گذشته‌شان پس داد، به همان دلیلی که شانزده سال پیش حق داشتند سر موقع توسط پدر و مادرشان به خانه برگردانده‌شوند.

آن‌ها حالا هم حق دارند فکر کنند که در خوابند و چند لحظه‌ی دیگر دست پدری و مادری به آرامی تکانشان خواهد داد و کیف کوچک شان را خواهد گرفت و خواب‌آلود و گرسنه سوار تاکسی‌اشان خواهد کرد و به خانه‌ می‌بردشان.

          پس پسر جوان داستان، در نیمه‌های شب نعره خواهد کشید و دو هم‌خوابگاهی‌اش را از خواب خواهدپراند. آن دو صدایش خواهند زد و با دیدن صورت عرق‌ریز و لمس دست‌های او، به طرف در سالن هجوم خواهند برد،  از راه‌پله پایین خواهند دوید و داد خواهند زد آقا رضا! آقا رضا! و در ِ سرایداری را خواهند کوفت: بلند شو آقا رضا! زنگ بزن آمبولانس بیاد! مهران داره تو تب می‌سوزه! داره می‌میره! و بعد تمام خوابیدگان ِ خسته‌ی خوابگاه شماره شش به سالن خواهند ریخت تا دانشجوی ممتاز و مدهوش را دست‌به‌دست پایین ببرند و سوار آمبولانس کنند و به نزدیکترین بیمارستان برسانند. مهران، از این همه چیزی به یاد نخواهدداشت و بعدها هم کسی برایش تعریف نخواهد کرد؛ چرا که تمام بعد‌های زندگی‌اش تنها در یک ساعت و چند دقیقه‌ی آینده‌ خلاصه خواهند شد و دیگر، بعدی در کار نخواهد بود . مهران پیش از آن که سِرُم بالای سرش تمام شود و آمپول دوم را تحمل کند، در اتاق تحت نظراورژانس به هوش خواهد آمد.

سینه‌اش زیر دست‌های خیس دختر پرستار بالا و پایین می‌رود. در اتاق کسی نیست جز همان پرستار که زیر نور ِ گرد ِ چراغ مهتابی، انگار دور خودش می‌چرخد و کوچک و بزرگ می‌شود. از سمت راست، هوایی سرد به صورت مهران می‌زند. چشم‌های اش را می‌بندد و سرش را به راست می‌چرخاند. خسته است و با شوق دهان اش را باز می‌کند تا هوای سرد با صدایی زیر از میان لب‌های اش توی سینه‌اش بخزد.

دختر پرستار سرش را جلوتر می‌آورد و در صورت او خیره می‌شود: بیدار شدی پهلوان؟

و پهلوان با صدایی که انگار توی باد می‌دود، می‌گوید: چه هوای سرد خوبی!

دختر می‌گوید: آره!

و بعد می‌گوید: خواب بدی بود ولی تموم شد.

مهران می‌پرسد: گریه می‌کردم نه؟

دختر مکث می‌کند.

نه؟ خودم می دونم. صدای خودمو می‌شنیدم.

می‌گوید: آره. گریه می‌کردی.

مهران چشم‌هایش را باز می‌کند: همه رفته‌بودن. کسی نمونده‌بود. داشتم از غصه می‌مردم. دیگه حتا گریه‌م نمی‌اومد. اما مامان نیومد. نمی‌دونم ... نمی‌دونم چرا نیومد ...

و می‌پرسد: تو این پنجره رو باز کردی نه؟

اما خودش فورن جواب می‌دهد: نه پنجره باز نیست.

انگار شیشه‌رو کوچیک بریدن نه؟

پرستار می‌گوید: آره ... صبحی‌ من دستم خورد و شکست. شیشه‌بُره هم مثل این که ناشی بود. سه چهار میل کوتاه بریده شیشه رو. سرتاسر پنجره درز داره. می‌بینی؟ تا بالا رفته.

مهران می‌گوید: آره می‌بینم. مثل حاشیه‌ی خالی ِ صفحات یک کتاب.

و پرستار می‌خندد و دست راست مهران را دو دستی می‌چسبد و به تشک فشار می‌دهد: آره ولی یک حاشیه‌ی خیلی باریک، لابد توی صفحه‌ خیلی نوشتن.

مهران هم خنده‌اش می‌گیرد: خوب داستان ِ مفصلیه لابد! حاشیه کم داره!

و هر دو می‌خندند. پرستار می‌گوید: من تو همه‌ی این سال‌ها فکر می‌کردم بابا تصادف کرده و مرده، دل مو خوش ‌کرده‌بودم به مرگش. نمی دونستم زنده‌ست و یک روز می آد سراغم.

مهران می‌گوید: حیاط بیمارستان چه تاریکه. پشت این پنجره چیه؟

پرستار جلوتر می‌آید و سایه‌ی کوچک سرش روی چشم‌های مهران ‌می‌افتد. می‌گوید: یک درخت چنار، خیلی کت و کلفته. برگ هاش همه‌ی پنجره‌رو گرفتن.

و مهران لبخند می‌زند: که می‌شه بهش تکیه داد و خوابید.

پرستار هم لبخند می‌زند: آره، حتا می‌شه توش رفت و گم شد.

و هر دو با صدای بلند می‌خندند.

با چی شکستی پنجره‌رو؟

پرستار می‌گوید: پایه سرُم خورد بهش، حواسم نبود.

مهران می‌گوید: اگه صفحه‌ی آخر یک داستان رو پاره کنی اون داستان هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.

دختر جلوتر می‌آید و به آرامی می‌گوید: و هیچ‌ خواننده‌ای نمی‌دونه آدماش چی شدن، حتا خود آدمای داستان هم نمی‌دونن.

و بعد سرم را از بازوی مهران باز می‌کند.

          پس اگر مهران بلند شود و پایه سرم را به شیشه‌ی درزدار پنجره بکوبد، آن‌دو چند لحظه‌ای فرصت خواهندداشت که قبل از آن‌که کسی به صدای شکسته‌شدن شیشه تو بیاید، از چارچوب پنچره بیرون بپرند و در میان شاخ و بر‌گ‌های چنار، گم شوند.

          و مگر کسی هم می‌تواند از صفحه‌ی آخر یک داستان که هزار تکه شده و زیر پایه‌های تخت اتاق تحت نظر یک بیمارستان ریخته و چیزی جز حاشیه‌های باریک و ننوشته‌اش باقی نمانده، مخفی‌گاه ابدی ِ قهرمان‌های داستان را بخواند و بیابد؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:13 توسط نوشتار |

كلك

ندا صمدي

 

 

بارش شديد برف مانع از بالا گرفتن سرم مي شد. بي توجه به اطراف قدم زنان پيش مي رفتم دانه هاي برف همچو رقاصه هايي ميان زمين و هوا معلق بودند. به ياد حرف مادرم افتادم.

گفته بود كه چتر و كلاهم را بردارم و خوب خودم را بپوشانم. آخر در اين شانزده سال خوب فهميده بود كه چقدر سرمايي هستم اما آن روز برخلاف هميشه با اينكه لباس زمستاني در تن نداشتم اصلاً احساس سرما نمي كردم. يك لحظه خنده ام گرفت. با خود گفتم: چه مرده متحرك نازي. تشبيه خوبي برگزيده بودم چون با اينكه چند دقيقه پيش زمين خورده بودم اما هيچ احساس دردي نداشتم. افتادم زمين آخه چرا؟ يك لحظه دلشوره عجيبي پيدا كردم.

ناخودآگاه به عقب برگشتم اما چيزي ديده نمي شد. دستم را بالاي چشمانم بردم تا بتوانم بهتر ببينم. هيچ كس در آن اطراف ديده نمي شد. گويي همه در خانه شان خواب بودند. ولي كمي دورتر نقطه مبهم و نامعلومي به چشم مي خورد. قدم برداشتم. اما راه رفتن ارضايم نمي كرد. تا آنجا كه در توان داشتم دويدم. زودتر از آنچه انتظار مي رفت به مقصد رسيدم.

بوي سوختن لاستيك از دوسه متري محل به مشام مي رسيد. بارش برف بر روي آتش هاي خاموش دود غليظي را به مردم تحميل مي كرد. مردم كه چه عرض كنم انبوه جمعيت كه مانع ديد من مي شد. حس كنجكاوي بر ترس غلبه مي كرد تا سريعتر از ماجرا مطلع شوم. صداها به طرز نامفهومي در گوشم مي پيچيد. اما صداي دلخرش فرياد زني را كه پشتش به من بود را به خوبي مي شنيدم. سوز سردي همه را مجبور كرد تا خود را جمع تر كنند. تعدادي از مردان سرشان را در يقه شان فرو بردند اما من انگار خشكم زده بود. يك لحظه به آسمان نگاه كردم هوا گرگ و ميش و آسمان خبر از واقعه بدي مي داد. لكه هاي خون روي زمين را كه دنبال مي كردي به نقطه اي مي رسيدي كه تمام تگاه ها متمركز آن بودند. پارچه ي قرمزي كه روي برانكارد كشيده شده بود. نزديك تر رفتم. سفيد بود قرمزي خون جنازه زيرين رنگينش كرده بود. احساس غريبي داشتم. انگار آهنربايي مرا به طرف جنازه مي كشيد. از ترس دوباره چند قدمي عقب تر رفتم و پشت سرم را نگاه كردم. صداي فرياد آن زن را دنبال كردم. باور كردني نبود آن زن مادرم بود كه اين چنين زجه مي كشيد. فرياد زدم نكنه پدر. پدر. برخلاف انتظارم هيچ كس توجهي نكرد حتي مادرم. ديگر داشتم ديوانه مي شدم. به سرعت به طرف جنازه رفتم. قبل از من مرد جواني كه روپوش سفيد خيسي به تن داشت به اصرار مادرم پارچه را كنار كشيد. انگار دنيا به دور سرم چرخيد. تازه متوجه شدم چرا سردم نمي شد. چرا احساس درد نمي كردم. آخر من مرده بودم. غيرقابل باور بود اما واقعيت داشت. نفس عميقي كشيدم و بر بالاي جنازه خود نشستم. دو روز. سه روز. هفته ها و در نهايت چهل روز گذشت. مراسم چهلم با نهايت شكوه برگزار شد. صداي صوت قرآن. لباسهاي سياه و در نهايت عكس قاب گرفته من در بالاي مجلس. به خودم كه برخلاف هميشه ساكت و آرام بر پشت شيشه اي تنها مانده بودم نگريستم. به ياد چشمان گيرا و بانفوذم افتادم. به ياد روزهايي كه چشمان شانزده ساله ام با ابروهاي بلند و لباني قلوه دست به دست هم مي دادند تا هر سر به راهي را وادار به بيراه كنند. به ياد روزي افتادم كه براي اولين بار نگاهم به نگاه هادي گره خورد. آه حسرت از اعماق وجودم برخاست. آن روز حاضر بودم تمام آن هايي را كه با هزاران منت منتظر جواب سلامشان هستند را فدا كنم تا هادي فقط يك بار سلامم دهد. آن محيط برايم خفقان آور شده بود. برخاستم و به طرف خانه هادي رفتم. او را ديدم اما سرمست از آنكه و آنچه كه در كنارش بود. فقط يك كار مي توانستم بكنم. سرم را تكان دادم و از آن محيط كثيف بيرون آمدم.

اين بار ديگر نااميد از عشقي كه در قلب داشتم مي خواستم براي آخرين بار پدر و مادرم را ببينم. خداحافظي كنم و بعد به جايگاه ابدي ام باز گردم. وقتي به خانه خودمان رسيدم كه مراسم تمام شده بود و پدر و مادرم با چشماني خسته از اشك در كنار هم نشسته بودند نزديكشان رفتم. شنيدم كه مادرم گفت: خدارو شكر هم خودش تموم شد هم مراسمش و پدر هم كه من عاشقانه دوستش داشتم به نشانه رضا گفت: حق با تو عزيزم. بالاخره رفت و راحت شديم. و آن موقع بود كه تازه فهميدم چرا هميشه از زندگي دلسرد بودم.

هنوز لحظه اي نگذشته بود كه زنگ ساعت زندگي را دوباره بر من تحميل كرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:11 توسط نوشتار |

مرد ، زن

مهدي زينالي

   

 

 آشپزخانه ، کابينت ، قاشق و بشقاب و کارد و چنگال ، اتاق ، ميز و صندلي ، پنجره ها ، هال ، کمدها ، فرش ها. همه اش مي رود آن جا جابجايشان مي کند ، مي شوردشان ، پاکشان مي کند و مي گذارد توي آن هايي که هي جابجاي شان مي کند. بعد مي رود آن جا گردگيري شان مي کند ، جابه جاي شان مي کند ، هر روز. پاکشان مي کند ، باز هم جابه جاي شان مي کند ، جاروي شان مي کند هر روز. و من نمي دانم چرا هر روز. پنجره ها که باز نيستند گرد و خاک روي­شان بنشيند و او مجبور شود هر روز پاکشان کند. شايد فکر مي کند بايد هر روز جاروي شان کند. شايد چون هر روز روي شان گرد و خاک مي بيند. گرد و خاکي که من نمي بينم و او مي بيند. حتمن چون من زحمت نمي کشم که جاروي شان کنم و هميشه تميزمي بينمشان. اين را او مي گويد. ولي من قبول ندارم. او نمي داند چه کار کند. کار ديگري بلد نيست. نمي خواهد بلد باشد. به خودش اجازه نمي دهد بلد باشد. به همين خاطر هم فقط جارو مي کندشان هر روز و باز هم جارو مي کندشان. و هي جاي شان را عوض مي کند. شايد چون فکر مي کند جاي شان تکراري مي شود. ولي من قبول ندارم. خودش تکراري شده است. براي فرار از تکراري بودن خودش دور و برش را تغيير مي دهد به جاي خودش. اين را بايد به او بگويم. و هر روز پاکشان مي کند. با دستمال خيس و خشک. اول خيس بعد خشک. و مي گويد حسابي تميزشان کردم ، خيلي کثيف بودند ، بيرون ديده نمي شد ، اتاق کم نور شده بود. ولي من فکر مي کنم او خو دش نور را کم مي بيند.و بيرون از خانه را از پشت لايه اي که تميز نيست مي بيند. بجاي اين که چشم هايش را تميز کند و نور را ببيند پنجره ها را تميز مي­کند. اين را بايد به او بگويم. و او بايد خودش را اصلاح کند.

     هر روز که از سر کار بر مي گردد برايش چاي مي آورد. فقط چاي ، همين. با چند تا قند کنارش که خودش شکسته و خيلي سعي کرده که مکعبي در بياوردشان. مرد مي گويد :« لازم نيس اين همه به خودت زحمت بدي قند رو که بذاري دهنت آب مي شه چه شکلش مکعب باشه چه نباشه » . زن مي گويد :« اگه مکعب نباشه تو فکر مي کني من زن تنبل و بي سليقه اي هستم» . مرد مي گويد : « نه » . زن سيني را بر مي دارد و مي برد تا باز هم بشوردش.

     لازم نيست اين همه کارکني. من ازتو اين هارا نمي خواهم. اصلاً هيچ کس نگفته که اين هاکارتوست. اگردوست نداري من انجام مي دهم. هيچ قانوني نداريم که تو را مجبور کند بشوري و پاک کني و بپزي و من بنشينم. تو انساني من هم انسانم. ما هيچ فرقي با هم نداريم. کارهايي را که بايد در خانه وزندگيمان انجام شود طبق توافق هم بايد انجام دهيم. شايد تو دوست نداشته باشي در خانه کار کني برو بيرون کار کن. و شايد من بخواهم خانه را مرتب کنم و غذا بپزم. هيچ کس نمي تواند جلوي ما را بگيرد.

     مرد اين ها را به زن نگفت. برايش نوشت. و زن بجاي اين که مثل مرد بنويسد موقع ناهار حرف زد. گفت : « تو از دستم ناراضي هستي نه؟من نتونستم زن خونه دار خوبي باشم» .

     من غذا را که طعم هميشگي را مي داد کنار زدم و گفتم : « نه منظورم ... » . و او گفت : " اگه اين طوره بذار کارم رو بکنم. اگه تو کار خونه رو بکني مردم به من مي خندن. فکر آبروي من نيستي؟ بيرون از خونه هم نمي تونم کار کنم. کار بيرون خونه مال مرده. مي خواي مردم به من بگن زن بي آبرو هر روز خونش رو ول مي کنه مي ره بيرون؟" طعم هميشگي غذايش را توي دهانم احساس مي­کردم. تصميم گرفتم مجبورش کنم. حالا که با حرف قبول نکرد او را در موقعيتي قرار مي دهم که بپذيرد.

     مرد از سر کار آمد. کتش را در آورد رها کرد وسط هال. صندلي را عقب کشيد و روي صندلي کنار ميز وسط هال نشست. به زن که توي آشپز خانه بود گفت : «يه فنجون چايي برام بيار. خيلي خستم» .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:10 توسط نوشتار |

قصه­ی جادوگر

سید سعید جدیری

 

با ترس و وحشت عجیبی از خواب بیدارشدم نفس نفس می زدم عرق سردبدنم را خیس كرده بود ، باز هم خواب نمتار(طاعون)وایدپا(تب) را می دیدم كه بلای نازل شده بر شهرمان بودند ،خواب دیوهای شروری را كه حاكم شبهای بیابان ها ، دریاها،كوهها ومردابها و بادهای جنوب بودند دیوهای وحشتناك غریب تلال و آلال را می دیدم . البته این خواب ها چند سال اخیر شدت یافته بود ، یعنی از آن موقعی كه در بیمارستان روانی بستری شده بودم . 11 سال پیش من بمدت هشت سال در بیمارستان اعصاب و روان زندانی و زندگی می كردم آن هم بدلیل اینكه بعضی ها تصور می كردند ؛ من یك جادوگرم . البته تصور چندان بی ربطی خنده دار و نامربوطی هم نبود ؛ چندی بار در خواب دیده بودم كه میان جهنم آتشین گیر افتاده ام ، مكانی دایره وار كه به دور خود می چرخید و اطرافش را آتشی سوزناك فرا گرفته بود .

همه چیز ترسناك بود ولی ترسناك تر از آن شخصی بود كه میان آتش با لباسی بلند وسیاه و ماسكی كفتارمانند ایستاده بود خفه می شدم و كم كم كنترل بدنم را از دست می دادم ، صداهای نامفهومی به گوش می رسید اما یك كلمه از آن را هم نمی فهمیدم و خلاصه اینها كابوسهایی بودند كه باعث می شدند مواقعی كنترل بدنم را ازدست بدهم . سالها پیش تنها عمه ام كه مایلها از اینجا دور هست آمد ومن را از بینارستان روانی ها بیرون آورد و چندین ماه هم پرستاری مرا به عهده گرفت ولی الآن نمی دانم كه كجا رفته و كجا زندگی می كند .

سرم را روی بالشم گذاشتم و دستم را میان موهای پریشان وخیسم كشیدم از فكر كردن به گذشته ها خسته شده بودم ، به خودم آمدم فكر دیگری به سراغم آمد كه فردا روز خوبی خواهد شد آخر فردا با نامه عمه ام  قرار بود در خانه ای از پدر بزرگم برایم به ارث رسیده بود با چند  تا از دوستان جدیدم یك مهمانی به بهانه خانه دار شدنم بگیریم، فقط تنها مشكل این بود كه من تا بحال به آنجا نرفته و آنجا را ندیده بودم ، هیچ چیز هم در موردش نمی دانستم ، چشمهایم را روی هم گذاشتم و...

((ای روح (ئه آ) زمین و ای روح (آنا) آسمان نفرین همچون دیو پلیدی بر بشر عمل می كند به یاد آور وبه خاطر بسپار ، به یاد آور وبه خاطر بسپار...))

در جاده ای وسط یك جنگل كه پوشیده از درختان بلند و انبوه پیش می رفتم اما هر چقدر در جاده جلو می رفتم احساس بدی وجدم را فرا می گرفت.

مسیر ، مسیری بود كه برایم آشنایی خاصی داشت ، تصویرهای مبهم از انسانهای پیر و ترسناك ، تصویرهای خودم كه انگار پی گمشده ای می گشتم مكررا از جلوی چشمانم می گذشتند ، غرق افكارم بودند كه ناگهان در انتهای جاده از جلوی خانه ای بزرگ گذشتم پس به آدرس نگاهی انداختم و برگشتم ، بله این همان خانه ای بود كه به من ارث رسیده بود  از ماشین پیاده شدم خانه ای بزرگ ولی قوطی مانند كه جلوی تمام پنجره هایش را باچوب بصورت ضربدری مسدود كرده بودند و نما یش هم حكایت از آن میكرد كه سالیان درازی است كه كسی آنجا نیامده است اما بسیار عجیب و رعب انگیز بود . در ماشین را بستم وناگهان با صدای بسته شدن در ماشین دسته كلاغی سیاه كه در جنگل پشت خانه روی درختان بودند با صدای غار غار مهیبی بلند شدند و به طرف من پرواز كردند كنا ماشین روی زمین نشستم تا تمام كلاغها از منطقه دور شدند همه جا ساكت شد بلند شدم و لباسم را پاك كردم و به طرف خانه رفتم دسته كلید را ازكیفم بیرون آوردم وقفل را باز كردم همین كه در باز شد ، صدای فریادی  همچون كفتاری بلند شد ...

خانه را برای میهمانی شب آماده می كردم ولی از نحوه مرتب كردنی كه داشتم خوشم نمی آمد سالن وپذیرایی بیش از حد كثیف بودند.تصمیم گرفتم اول از آشپزخانه شروع كنم ، پس به آنجا رفتم و دست به شیر آب بردم ، تاریكی مطلق آشپزخانه به آب سایه افكنده بود و به نظرم رنگ آب هم تغییری كرده و كمی قهوه ای مانند به نظر می رسید . احساس كردم بوی بدی می آید همین كه سرم را كمی جلوتر بردم ، ناخود آگاه كشش خاصی از طرف ظرفشویی احساس كردم ، بازور خودم را عقب كشیدم و دوقدم از آنجا دور شدم تی پشت سرم به زمین افتاد و سكوتی رخت انگیز همه جا را پر كرد ، خشكم زده بود و صدای قلبم را به وضوح می شنیدم ، لامپ قرمز رنگی هم الآن شروع كرده بود به جرقه زدن و روشن ، خاموش شدن ، تعلل نكردم واز آشپزخانه خارج شدم راهرو تنگ وتاریك بود ، سرمای داخل خانه نیز گویی به كمك سیاهی رفته بود تا من بیچاره را در خود خفه كند . هنوز از در آشپزخانه دورنشده بودم كه احساس كردم صدای پایی را شنیدم با تردید وشبهه برگشتم وبه در آشپزخانه چشم دوختم اما همین كه سرم را برگرداندم سایه ای به سرعت از مقابلم گذشت ، دیگر نتوانستم جلوی ترسم را بگیرم و چشمهایم را بسته و شروع به دویدن كردم.

در حال پذیرایی تمام ملافه های سفید را از روی مبلها و تابلوها برداشتم كه ناگهان چهره آشنایی از میان تابلو خاك خرده كثیف كه چند سانتی متری گرد وغبار رویش نشسته بود را تشخیص دادم ، زود گرد وغبار را به آرامی از روی آن پاك كردم . تابلو چوبی و بسیار قدیمی بود ، تصویر دختركی كه بیش از حد به من شباهت داشت ، روی تختش خوابیده و موهای آشفته اش را كه از موهای من هم آشفته تر بود كنارش پهن كرده بود ، بیشتر رنگ تابلو را رنگ سرخ آتش و قهوه ای هیزم های اطراف تخت دخترك تشكیل می داد . در میان آتش سر كفتاری هم به چشم می خورد همین كه تابلو را بایكی از ملافه ها پاك كردم دیدم گردن دخترك را از سرش جدا كرده اند اما نه كاملا قسمتی از آن هنوز به بدنش چسبیده بود خون جاری شده از گردنش بر زمین چكه چكه می ریخت وچشمان دخترك  به طرف سر كفتار دوخته شده و ترس در چهره اش هنوز كاملا نمایان بود. ای تابلو مرا به حال و هوای خاصی می برد . زیر تابلو نوشته شده بود :

((ای روح هولگ، مالك دوزخ بر او كه باز به یاد دیو زدگان می آمدند و آنها در وحشتی مرگ آور به خدایان وارواحی كه به هنگام رفاه و آسایش فراموش شده بودند ، پناه می برم ، آمین)) من این جملات را كه قبلا شنیده بودم بی اختیار و دیوانه وار خودم را به طبقه دوم رساندم وبه اولین اتاقی كه در سمت چپ بود وارد شدم، اتاق خواب گرمی بود بر خلاف سایر جاهای خانه . به رختخواب وارد شدم و خدا خدا می كردم كه دوستانم زود بیایند ، صدای زمزمه های همیشگی حالا با وضوح بیشتری به گوش می رسید ، اما با شیون زنی كه انگار در شعله های زبانه دار به دام افتاده((به یاد آور به خاطر بسپار ، به خاطر بسپار اورا كه قربانی می كند .باشد كه بخشش و آرامش چون برنج ، عذاب ر او جاری می شود ، باشد كه خورشید روزهای او را نیروحیات بخشد . ای روح زمین به خاطر بسپار ، ای روح آسمان به خاطر بسپار))

لحاف را به سرم كشیده بودم و زیر آن به شدت نفس نفس می زدم ، كه یك لحظه نور امیدی روشن شد . صدای دوستانم را شنیدم ، پس فورا به طرف در رفته و آن را باز كردم ، اما به جای دوستانم با نور سفیدرنگی وارد دنیای دیگری شدم ، آنجا بودم ، ولی هیچكس مرا نمی دید ، روی تختی دراز كشیده بودم ، اما قدم میزدم ، در دادگاهی بودم به نظرم قبلا در خوابهایم و حتی در تابلو آنجا را دیده بودم . زنی با لباسهای سیاه بلند كه گردنبندهای ریز و درشتی از گردنش آویزان بود با چند راهبه به طرف من می آمدند ، زن ختجری بزرگ از داخل سینی كه راهبه كناراو در دست داشت برداشت وآن را بلند كرد و با صدای بلند گفت:((نفرین همچون دیو پلیدی بر بشر عمل می كند. بانگ فریاد و صدای شیطانی بر او حاكم می شود ، نفرین منحوس باعث بیماری او می گردد :نفرین شیطان چنان گلوی او را می فشارد كه گویی بره ای بیش نیست و او همزاد قبول ندارد ،جادوگران را برده می داند ، ما جادوگر را سر خواهیم برید و بعد برای پاكی روح خودش او را  آتش می كشیم )) او دستش را بلند كرد و صدای همهمه مردم بلند شد كه می گفتند :: دیو را بسوزانید ، جادوگر را بسوزانید ... زن در میان شعله های آتش خنچر را به سوی گردنم برد پس به طرفش دویدم ، ولی ایستادم او ماسك كفتار مانندی زده بود وفقط صدای نه را شنیدم ولی...

چشمهایم را باز كردم ، هنوز مرا به غل و زنجیر كشیده بودند ودر میان چند تن دیگر میان آتش فریاد می كشیدم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:9 توسط نوشتار |

نقدی بر قصه ی جادوگر

نوشته ی سید سعید جدیری

هادی خشایی

 

سعید جدیری به واسطه ی علایق خاصی که در نوشتن دارد ، فضاهای متفاوت تری را دستمایه ی کارها ی اش قرار می دهد . علاقه ی او به نوشتن قصه های وهم و دلهره این ویژگی را برایش بوجود آورده که در میان هم سن و سالانش کمترین تاثیر را از جو غالب بگیرد.این یکامتیاز بزرگ برای او محسوب می شود و امتیاز دیگری که او بر خیلی ها دارد این است که نوشتن را پیش از آشنایی با جمع های ادبی تجربه کرده و حتی به تجربه ی با ارزش دیگری هم دست زده و آن چاپ رمان بصورت کتاب بوده و حال در گذر از بیست سالگی نوشتن قصه ی کوتاه را هم تجربه می کند . قصدم از اشاره به این ویژگی ها بیان موضوع مهمی بود . ادبیات معاصر ایران در بخش قصه نویسی به دو بخش تقسیم می شود . بخشی ادبیات نخبه گرا و بخشی دیگر ادبیات عوام پسند .

گونه ی اول ادبیات جدی محسوب می شود و گونه ی دوم جزء ادبیات تفنن و سرگرمی . ادبیات عوام پسند هم که عامه ی مردم را بعنوان خواننده خود دارد بیشتر به ادبیات عشقی می پردازد و بخش کوچکی از آن هم به ادبیات جنایی- پلیسی. در این میان خبری از سایر ژانرهایقصه نویسی مانند : ژانر وحشت ، فانتزی ، علمی- تخیلی کار آگاهی نیست و اگر هم باشد در این سالهای اخیر تحت تاثیر ترجمه ی آثار خارجی نوشته شده . طبیعی است که اگر نویسنده های وطنی به ذائقه ی خواننده خود پاسخ ندهند ، مخاطب به دنبال آثار ترجمه خواهد رفت . برای همین هم می بینیم با انتشار هر جلد تازه ای از مجموعه ی هری پاتر ، چند مترجم همزمان شروع به برگرداندن این آثار به فارسی می کنند و یا کتابهای علمی تخیلی ژول ورن همه ساله در شکل و شمایل تازه ای چاپ می شوند و خوانندگان خودش را همه ساله دارد . فضای ادبی انجمن های ما بدلیل بحثها و نظریاتی که در آنها مطرح می شود همیشه سمت و سوی ادبیات جدی و نخبه گرا را دنبال کرده و این میان اگر کسی چیزی جز منش جمع را دنبال کرده کمی مورد بی مهری و بی توجهی قرار گرفته و نتیجه اش هم این شده است .که رفته رفته همه در یک فضای مشابه بنویسند بطوری که اگر اسم نویسنده ی کار را از کنار اثر برداریم ، دستاورد چندان جذابی نخواهیم داشت . Them  ( تم ) های نزدیک به هم و پرداخت هایی اغلب یکسان شاید تنها عده ی کمی بودند که توانسته اند خود را از این فضا برهانند و دلبستگی ها ، دغدغه ها و بحران های خودشان را مطرح بکنند .

حال باز گردیم به قصه ی جادوگر نوشته ی آقای جدیری . از آنجایی که قصه هایی با این نوع فضا و موضوع پیشینه و پیشقراول چندان شناخته شده ای در ادبیات معاصر ایران ندارد و تجربه و طبع آزمایی در این نوع ژانر صورت نگرفته ی سعید جدیری کار سختی پیش رو

دارد . و این کار سخت از دو جهت خود را می نمایاند :

نکته ی اول نوشتن قصه ای کاملا ایرانی از لحاظ محتوا و نکته ی دوم ارائه ی تکنیک ها و فرم های متناسب با این نوع فضا . با خواندن کارهای جی ، کی ، رولینگ و تالکین نمی توان کار را در یاد گرفتن این نوع کارها تمام شده دید و یا چند فیلم دلهره آور و ترسناک دید و

قصه ی اینگونه نوشت .

به چند دلیل سعید جدیری باید بومی بنویسد و از عناصر ایرانی در کارهای اش استفاده بکند.هر نویسنده ای برای تعدادی مخاطب می نویسد و در این شکی نیست . حال :

الف ) اگر مخاطب را غیر ایرانی در نظر بگیریم ، کار سعید جدیری در پرداختن به فضاهای غیر ایرانی و مثلا بریتانیایی بیهوده است چون آنها نویسندگانی دارند که خود از سرآمدان این نوع ژانرها هستند و مطمئنن قصه ای که یک ایرانی بخواهد از فضای یک کشور بیگانه

بنویسد هیچ موقع به پای کارهای آنان نمی رسد ، مگر اینکه این نویسنده ی ایرانی از نزدیک و طی سالیان متمادی با فرهنگ آنها در زنده بوده باشد .

ب ) اگر مخاطب را ایرانی در نظر بگیریم ، باز کار سعید جدیری در پرداختن به فضاهای غیر ایرانی بیهوده است چون مخاطب ایرانی اگر بخواهد قصه ای اینگونه بخواند سراغ کارهای نویسنده های آن خواهد رفت و اگر بخواهد کار ایرانی  را در چنین فضایی بخواند

با کار جدیری ارتباط برقرار نخواهد کرد . ولی کافی است سعید جدیری به فضاهای ایرانی بپردازد و از عناصر بومی استفاده کند در این صورت او هر دو دسته ی مخاطبان ایرانی و خارجی را یکجا خواهد داشت . خواننده ی خارجی بدلیل اینکه با فضایی تازه مواجه خواهد

شد با قصه ارتباط برقرار خواهد کرد و خواننده ی ایرانی هم بدلیل اینکه با عناصر به کار رفته انس و الفت دارد خواننده ی کارهای او خواهد بود . مخاطب یکی از پایه های اصلی تولید اثر ادبی است . بدون مخاطب اثر ادبی زنده نخواهد بود و در نتیجه کار نویسنده هم

بیهوده خواهد بود . نویسنده برای چه می نویسد ؟ برای مخاطب .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:6 توسط نوشتار |

قصه­ی« آب مرده ها را بالا می آورد (یك)»

فاطمه باباخانی

 

گفتند: مرده! و جنازه اش را از آب بیرون كشیدند، غریق نجات ها دستپاچه شده بودند،گفتند: انگاری راستی راستی مرده! قفسه ی سینه اش را فشار دادند، آب از دهانش فوراه زد بیرون، تكانش دادند، گونه هایش داشت باد می كرد، و آب پر شده بود زیر چشم هایش چنان كه انگاری پف كرده باشد.

 یك چیزهایی داشت زیر پوستش باد می كرد و كبود می شد، دستهایش یخ كرده بود و هیچ جوری نمی شد كه گرم شوند، و نشدند. یك جنازه مانده بود روی دستشان، آن هم زمانی كه تكلیف آن یكی ها هنوز مشخص نشده بود.

اینبار حتما همه مطمئن می شدند كه زیر سر خودشان است، كه همه ی این قضایا از چشم خودشان آب می خورد، و حتی قضایا به روزنامه ها هم می كشید و ممكن بود كارشان به دادستانی كل كشور هم بكشد چون قضیه داشت زنجیره ای می شد!

برای بار آخر صداش زدند، تكانش دادند و قفسه ی سینه اش را فشار دادند، برنگشت. خانم مدیر دستور داد و او را كشان كشان، از روی كف خیس و لیز استخر تا ته انباری بردند، بوی كلر گرفته بود، و بوی رطوبت كاشی های كف استخر را . همانطوری انداختندش روی آن یكی ها.

هیچ كدامشان تكان نمی خورد. باد كرده بودند ، گونه های خیلی شان كپك زده بود، جلبك های سبزی بودند كه داشتند روی تنشان بالا می رفتند و تولید مثل می كردند.

كف استخر را شستند، وسایلش را جمع و جور كردند و گذاشتند توی سطل زباله. كیفش را هم. با تمام شماره هایی كه توی دفترچه تلفنش داشت و می شد كه زنگ بزنند به شان و بگویند كه بیایند و ببرند تا چالش كنند.

حتی هیچ كس متوجه صدای زنگ تلفن اش نشد كه تا صبح ته سطل زباله زنگ می خورد .

همه ی لامپ ها را خاموش كردند، دفتر روزانه ورود و خروج را امضا كردند و یك ربع زودتر از هر روز استخر را تعطیل كردند و رفتند.

صبح تا در را باز كردند، همه جا را گرفته بودند. همه شان انگشت به دهن ماندند ، دقیقاً یادشان بود كه دیروز بردندش و توی انباری روی آن یكی ها انداختندش. و حالا همه شان انجا بودند، روی آب!!!

كوچك شده بودند، و كبود. آن قدر كوچك و كبود كه انگاری صبح زود خروسخوان، تمام زن های پابه ماه شهر، بچه شان را توی آن استخر سقط كرده بودند و ریخته بودند بیرون .... بیرون از رحم شان !!!

دست و پای شان را گم كرده بودند، با عجله همه شان را جمع كردند توی سطل زباله. درش را محكم بستند و بردند ریختند توی انباری روی آن یكی ها. مدیر استخر عصبانی شده بود. داشت نق می زد كه تقصیر آن یكی هاست كه حواسشان را جمع نمی كنند كه معلوم نیست چه خبر است و آخر سر گند كار حتما در می آید. آن یكی كه داشت در را می بست، قول داد كه همه چیز به زودی روبه راه می شود و نباید خانم مدیر نگران چیزی باشند و خودش همه چیز را روبه راه می كند. برگشت، در را باز كرد، داد زد: یا حضرت فاطمه!

همه ریختند سرش، داشت كلافه می شد،مطمئن بود كه دیروز هیچ چیزی دستش نبود، وقتی كه آمد بالای آب، و كشیدندش بیرون و هر كاری كردند برنگشت، خودش دیده بود كه همه ی ناخن هایش زخم است و دست هایش یخ و كبودند. حتی هر كاری كرده بودند كه گرم شوند، نشده بودند، انگشت هایش خیلی وقت پیش مرده بود، انگاری!

اما حالا گوشی اش توی دستش بود و مدام داشت زنگ می خورد! یكهو همه ساكت شدند، تمام انباری پر شده بود از صدای زنگ مداوم گوشی او، بعد همه ی كف استخر و استخر و آب و حتی وقتی دفتر روزانه ورود و خروج را باز كردند،  هم باز صدای زنگ خوردن گوشی او می آمد كه مدام بی آنكه قطع شود زنگ می خورد!

مدیر استخر استغفراللهی گفت و تف كرد توی یقه اش و گفت كه یكی برود و آن لعنتی را از دست او بكشد بیرون و قطعش كند!

زنی كه دم در بود را هل دادند جلو، با ترس رویش را برگرداند عقب و توی چشم های وحشت آلود  همه نگاه كرد و گفت : پس چرا من؟! من  شش ماهمه ، می خواین بترسم پسش بندازم!

صدای زنگ گوشی داشت می پیچید توی گوشه های پچ در پیچ استخر و منعكس می شد و مدام زیادتر و زیادتر می شد. اگر قطعش نمی كردند ممكن بود آنقدر زیادتر بشود كه حتی تمام عابرهای پیاده ای كه از جلوی در استخر رد می شدند هم صدایش را بشنوند و برای سر و گوش آب دادن هم شده ته و توی قضیه را دربیاورند.

بالاخره هیچ كس جلو نرفت، خانم مدیر عصبانی شد، داد كشید سرشان كه از بی عرضگی آنهاست و اگر او نبود هیچ كدامشان عرضه ی ماست مالی شان را نداشتند.

گفت: در انبار را می بندیم! و جلوش دیوار می كشیم!

بنا و كارگر خبر كردند و از بلندگوها نوار اصول اولیه شنا، نكته ها و انواع شنا و مسابقات بین المللی شنا و .... را پخش كردند. كارگرها تا عصر جلوی در انباری را دیوار چینی كردند، كاشی كاری هم كردند و بعدش با چند هزار تومان مزد اضافه تر از هر روز دیگر به خانه هایشان برگشتند.

وقتی از در بیرون می رفتند، به این كه حتی شب هم نمی توانند چیزهایی كه از بلند گو درباره ی شنا پخش می شد را فراموش كنند و راحت بگیرند بخوابند می خندیدند. حتی یكی از جوانترها گفت كه حالا كلی اصول شنا می داند و می خواهد از فردا هفته ی دو سه بار استاندارد برود استخر و شاید مربی شنا هم بشود و آن وقت دست از كارگری و سیمانكاری برمی دارد.

خانم مدیر خیالش راحت شده بود، چند تا از غریق نجات ها دو ساعت تمام حرف زدند تا قانعش كنند كه دیگر نمی خواهند انجا كار كنند و باید همین فردا تسویه شان را بكنند و بروند به زندگی شان برسند.

خانم مدیر شاید صدبار همه شان را به جان بچه هایشان قسم داد و قرآن گرفت زیر دستشان كه هیچ كس نباید از این قضایا بو ببرد وگرنه پای همه شان گیر است و باید تا دادستانی عالی كشور بروند آن هم با هم!

وقتی دفتر روزانه ورود و خروج را امضا كرد و بست، توی قسمت توضیحات نوشت:« در انباری به علل امنیتی و ناموسی مسدود شد» و چند لحظه فكر كرد و خودكارش را توی هوا نگه داشت و چند بار نوشته اش را مرور كرد و در ادامه اش نوشت « پنجره ی انباری كه روبه خیابان بود، كاملاً فرسوده بود و چند بار دزد و ... » . و دفتر را بست و كیفش را برداشت.

كلید ها را كه می خواست توی كشو بگذارد متوجه لایه ی سبز رنگی شد كه دستگیره ی كشو را گرفته بود. مالیده شده بود به دستش . نگاهش كرد، پاكش كرد و بی آن كه اهمیتی بدهد در را بست و رفت.

خانم مدیر تمام شب تلاش كرد تا در ابتدای چهل و هفت، هشت سالگی اش پسردار شود، ولی شوهرش تا صبح مدام نق زد كه این كارها از آنها گذشته و بعدش بلند شد و لباس پوشید و خروسخوان از خانه رفت تا در سیرابی سر كوچه كه از پنج و نیم صبح كارش را شروع می كرد صبحانه بخورد و بعد از پشت شیشه های بخار گرفته ی آنجا  دخترهای جوانی را بپاید كه توی ایستگاه اتوبوس منتظر رسیدن سرویس دانشگاه بودند.

ولی خانم مدیر زودتر از او از خانه بیرون زد. از پله ها پایین رفت، در را باز كرد، و پا به كوچه نگذاشته بوی رطوبت و خیسی بینی اش را آزرد، و یكهو صدای زنگ خوردن مدام گوشی ای را شنید كه تمام شهر را گرفته بود. خودش را انداخت توی كوچه، ته كفش هایش یك چیز لیز مالیده بود انگار، سوار تاكسی شد. كفشش را از پایش درآورد و متوجه لایه ی سبز و نرمی شد كه كف كفش هایش را گرفته بود.

اهمیت نداد، پول تاكسی را حساب كرد، راننده از آیینه نگاهی به خانم مدیر انداخت و نگاهی به اسكناسی كه لایه ی سبزی رویش را گرفته بود و سرش را تكان داد ....

همه ی كاركنان استخر جمع شده بودند جلوی در استخر. هلشان داد كنار و برای خودش راه باز كرد، كلیدها را توی قفل چرخاند و عصبانی شد كه چرا همه را هل برداشته . و همه شان به صدای ممتد زنگ خوردن گوشی اشاره كردند و ابرو بالا انداختند كه دیگر سردرنمی آورند كه چه خبر است!

تا از در تو رفتند خانم مدیر جیغ كشید: احمق ها! این شوخی كثیف كدامتان است ...

ولی تا به خودشان بیایند همه شان توی آن مایع لزج سبز رنگی كه كف استخر را گرفته بود فرو رفته بودند، تا مچ پای شان به گند كشیده شده بود، خانم مدیر عصبانی شد كه تازه كلی پول بابت كفش هایش داده كه وای به حال كسی كه این شوخی بی مزه را كرده ....

نمی دانستند چرا ولی همه شان با هم هجوم بردند طرف انباری، شوكه شده بودند، دیواری كه كارگرها دیروز جلوی چشم خودشان مقابل در انباری كشیده بودند و بعد كاشیكاری اش كرده بودند نبود!

همه شان روی آب آمده بودند دوباره ... كوچكتر شده بودند ، خیلی كوچكتر ... به اندازه ی تخمی كه هنوز بارور نشده بود و داشت می رفت از لوله ی فالوپ تمام زن های دنیا رد شود و ... كبود بودند، و یخ هم. گوشی روی آب بود و هنوز داشت زنگ می خورد، و جلبك های سبزی كه تا دیروز روی گونه های باد كرده و كبود انها كپك زده بودند حالا داشتند از در و دیوار استخر بالا می رفتند و حتی می خواستند از پنجره بریزند بیرون و همه ی شهر را بگیرند كه خانم مدیر عصبانی شد و گوشی را از آب گرفت و دكمه اش را فشار داد و گفت: من خانم مدیرم ، بسه ، بسه ، بسه ، بسه ....

و صدای گریه ی تمام دخترهایش را شنید كه شش ، هفت ماهه توی همان استخر سقطشان كرده بود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:4 توسط نوشتار |

نقدی بر قصه ی آب مرده ها را بالا می آورد 1

نوشته ی فاطمه باباخانی

سیاوش دانش آذر

 

بی تردید با یک بار خواندن قصه می توان به این موضوع پی برد که نویسنده ی آن شخصی بوده که با اعتقادات مذهبی و رسم ها و خرافات بعد مذهب که گریبان هر مذهبی را گرفته اند مشکل دارد و می خواهد با تزریق عین مذهب کنونی یا استنباطی فعلی شعور از مذهب حرف های اش را در بعدی نا متناسب بزند . علیرغم این که این موضوع جالب تر از بقیه است که لو داده که اعتقاداتی را دارد که شاید هر مذهبی ای باید آن ها را داشته باشد . حال این که راوی موفقیت اش در این زمینه چه قدر بوده که از خرافه پردازی هایی هم چون ( تف کردن به سینه ) و ... بتواند استدلال زدایی بکند .

فضای انتزاعی قصه و روند غیر معمول قصه مخاطب را به خوانش های مجدد فرا می خواند . منظور از غیر معمول این که قصه از انتها به ابتدا نوشته شده . هر چند این تکنیک لازمه ی این قصه می باشد اما با رمز گشایی این موضوع هم از کیفیت قصه کاسته نمی شود .

روایت هر چند در برخی از اوقات جدی می شود اما با اغراق بیش از حد نرمال راوی برخی اوقات به طرف غیر رسمی شدن می رود یا حتا برخی وقت ها از سیر طبیعی خارج و پی گیری فضای فوق بر سطر فعلی می شود . مثال ( ممکن بود کارشان به دادستانی کل کشور هم بکشد ...) یا ( حتا یکی از جوان تر ها گفت حالا کلی اصول شنا می داند و می خواهد از فردا .... شاید هم مربی شنا شود ... ) پرداخت به کلیت موضوع و سیر در روند طبیعی قصه هر چند در برخی از مواقع ضروری است اما به عللی نامشخص برخی اوقات باعث خستگی می شود . این باعث می شود که ترفندی مانند بالا را راوی استفاده کند تا حوصله ی رفته را به حواس برگرداند .

فاصله ی کنونی راوی از شخصیت یا تیپ مورد نظر که زنی است مثلا مذهبی با ذهنیت خرافه پردازانه که اسیر یک مشت واژه است تا عین مذهب یا دلیل ترس از مذهب برای وی مانند ترس از ظاهر مذهب است و این باعث توهماتی شدن وی می شود . دلیل این که خواسته ی مذهبی او با خواسته ی فردی کاملا به عکس است و این باعث می شود که نه به خواسته خود برسد و نه از خواسته های مذهب طبیعت کند . آیا راوی از ذهنیت فردی مذهب محور خود ( صحیح یا غلط ) در پردازش شخصیتی تیپ محور استفاده کرده است . آیا حرف های خودش را به عوض شخصیت زده است . آیا حکم های شخصی اش را در مورد خوب یا بد بودن فکر خود به جای فکر شخصیت جا به جا کرده است . آیا رد پای راوی در روایت محسوس است . این می تواند زمان بندی شده باشد یا از روی اعتیاد دهنی اتفاق می افتد . نویسنده خودش با این مسائل چه جور کنار می آید . سوالاتی است که می شود با خواندن قصه های بیش تر از نویسنده به جواب های شان دست یافت .

فرم کار تازه است . رو به رشد در برخی از مواقع نیاز به پردازش تکنیکی و در برخی از مواقع نیاز به نوشتن و اجازه عرض اندام دادن به محتوا ...

فضاهای انتزاعی و فاصله گرفتن از فضاهای رئال راوی را از طرفی در منگنه قرار می دهد چون محتوا کاملا شخصی است و فضا عینیت بیرونی ندارد پس در هر حال راوی دچار اشتباه خواهد شد . خوبی این فضا ها هم به این مسئله بر می گردد که احتمال اشتباه و یا انتباه در روند طبیعی به طرف صفر نزول می کند . یعنی تکنیک ها خاص خود فرم می شوند و راوی با استفاده از تکنیک های فرمی می تواند محتوا را از تزلزل بیرون بکشد . حال آن که گاهی اوقات خواسته با بازی هایی که در نحو زبان واقع کرده این واقعیت را ماست مالی کند که احتمال موفقیت را نازل کرده است . نحو زبان نه بصورت تاکیدی بل که به صورت تعمدی به بازی گرفته شده و این مسئله را نه که حل نکرده لازم نبوده این اتفاق آن هم تا این درجه بیفتد . مثال ( جابه جا کردن ترکیب دستوری کلمات در جمله ها ـ داد کشید سرشان به جای سرشان داد کشید .)

البته این موضوع هم زیاد باعث افول فرمی نمی شود تا حدی که زبان کاملا در دست این نوع اتفاقات باشد . به شخصه این گونه نوشتن را دوست دارم . اما باید آسیب شناسی کرد که چرا ییت این گونه نوشتن لازمه ی کدام فرم و کدام محتوا ست شاید برخی اعتقاد داشته باشند که زبان هر طور ساختاری را در چنبره می برد . اما کلیت زبان رشته رشته ای است که هم زیر شاخه ی کل بحث هاست و هم سر شاخه ی کلی . پس نحو زبان جزیی از تکنیک های روی زبان است که نمی شود زیاد به عمق برده شود . هر چند نوشتن این طوری فاطمه نوعی دلبستگی ذاتی زبانی است که شاید در اعتقادات ویژه ی وی به زبان محور بودن دارد . شاید هم مطالعات وی یا تئوری های شخصی یا جمعی باعث این گونه نوشتن می شود . در هر حال من موافق این گونه نوشتن هستم .

پر و بال دادن به موتیف های جزیی که در قصه به اوج رسانده می شوند از لذایذ این نوشته است . اوج گرفتن صدای گوشی . از آن جمله می تواند باشد . یا جلبک بستن به مرور کل مکان های درونی .

یک چیزی که می شود مورد بررسی قرار بگیرد استفاده از تیپ های حامله است . مثلا سه چهار بار به این نوع تیپ ها اشاره می شود . که اگر برای زمینه سازی پایان بندی باشد که من زیاد موافق نیستم خوب است . یعنی نوعی آماده سازی برای فرار از نوعیت ضربه ی آخر .

یک مسئله که توی قصه گره مانده است و با تمام توان به آن پرداخته شده و می توانست نوعی محور اصلی قصه باشد و مورد بررسی نویسنده یا نوعا راوی قرار بگیرد مخالفت با دختر زایی بوده که همین طور در کنار آمده و در کنار مانده و در کنار هم کنار گذاشته شده . البته بررسی موضوعی این مسئله شاید در کار نویسنده یا راوی قصه نباشد اما نپرداختن به آن هم از کارهای دو گانه ی آن ها نمی باشد .

اوج قصه پایان منطقی یک فضای انتزاعی است و دلیل لذت مخاطب هم همان جاست . قصه با این که به ظاهر با اغلب مناسبت های مذهبی سر ناسازگاری دارد اما در همان وضعیت می ماند و در استخر غرق می شود و حتا نویسنده هم نمی تواند کاری برای این موضوع انجام دهد . پارادوکس لذت بخش پایانی هم همین طور .

در کل قصه ی متفاوتی بود از فاطمه که من هنوز هم که هنوز است مطمئن هستم فاطمه از قصه نویسان بزرگ این مرز و آن مرز خواهد بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:2 توسط نوشتار |

بدون عنوان

آیت دولت شاه

 

مرد: باید تمومش می کردیم می فهمی؟

زن :فقط بیست سالش بود.

مرد: تو فرستادیش اون بد بخت چه می دونست ژاپن یعنی چه

زن:من با این چیکار کنم این که فرامرز من نشد

مرد گلدان را بلند می کند.اتاق نیمه تاریک نیمه روشن است.زن روی سرامیکهای کف نشسته ِسیگار می کشد. مرد با گلدان می رقصد .زن می خندد.مرد هم.

زن: چه آرزوهایی که نداشت

مرد:پاشو بخند ِ این طور اون راحت تره.

زن:می خوای چیکارش کنی؟من فرامرزمو تو گلدون نمی خوام

مرد:یه قبر براش درست می کنیم  ِ پهلوی قبر آقاجون ِ پیر مرد خوشحال می شه

زن: من فرامرزمو این طور نمی خوام

مرد:یه شمعدونی تو گلدون می کاریم ِ بزرگ که شد هر پنج شنبه با خودمون می بریمش قبرستون ِ این طور انگار همیشه کنارمونه ِ خاکسترش تو شمعدونی دوباره جون می گیره

زن می خندد. مرد هم .هر دو میخندند بعد هر دو گریه میکنند.

زن:فکر می کنی خیلی درد کشید؟

مرد: گمون نکنم ِ بعد تصادف درجا به کما رفته بوده.تو کما آدم دردو حس نمی کنه.

زن :کاش هیچوقت ژاپن نمی رفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 20:0 توسط نوشتار |

نقدی بر قصه ی بدون عنوان آیت دولت شاه

( چاپ شده در نوشتار 1 صفحه ی 154 )

مریم دنیا دیده

اولین و شاید مهمترین مسئله ای که در یک داستان و در مقوله داستان نویسی مطرح می باشد عنوان داستان می باشد که این داستان (البته اگر خود پنجم و ششم آن نبود داستان ما بیشتر یک نمایش نامه بود تا داستان) از آن محروم است نویسنده در داستان معمایی را مطرح می کند و نویسنده در هر سطری که جلوتر می رود آن را بازتر می کند تا می رسد به قسمت پایانی که به آن می شود گفت مکاشفه با تأخیر. که این مکاشفه خواننده را به دنبال خود می کشد و به داستان حالت پیوستگی و انسجام می دهد.

داستان ساده شروع شده‌، ساده ادامه پیدا کرد. و ساده هم به پایان رسیده است. در داستان همیشه اتفاقاتی هستند که نویسنده از نوشتن آنها صرف نظر می کند نویسنده داستان بدون عنوان در زمان حال زندگی کرد. گذشته را به زمان حال پیوند داده و رابطه قوی بین گذشته و حال برقرار کرده است. اتفاقاتی در گذشته افتاده که نویسنده آنها را ننوشته است در عوض نقبی به زمان گذشته شده و هر چیزی را که از گذشته می خواسته استخراج کرده است. کلمه ها، اسم ها و فعل های محاوره ای و شکسته محصول لحن این داستان است نویسنده داستان متن داستان را به زبان شکسته نوشته و سعی کرده با ایجاد صمیمیت با خواننده داستان را به حد اعلای تأثیر در خواننده برساند که این گونه نوشته به زبان محاوره با لحن مرد و زن (شخصیت های داستان) سازگاری دارد اما بیرنگ داستان کمی غیرمنطقی است. داستان موضوع پسری است که مادرش او را برای کار یا تحصیل به ژاپن فرستاد.

پسرک در ژاپن می میرد و خاکسترش به دست پدر و مادر می رسد، این امکان هست که در ژاپن او را سوزانده اند؛ اما امکان اینکه پدر و مادر خاکستر فرزند را درون گلدانی ریخته و توی آن گلدان گل پرورش دهند کمی غیرقابل باور اما امکان پذیر است. و همین کار شگفت است که به این داستان حالت تأثیر پذیری بسیار زیادی بخشیده است. یکی دیگر از خوبی های این داستان نو بودن طرح آن است موضوع و جریان داستان به وفور در همه جای دنیا اتفاق می افتد و اگر نویسنده فقط به شرح گزارش گونه آن بپردازد وظیفه خود را به اتمام نرسانده بلکه باید با ذهن و تخیل خلاف خود به آن واقعیت ها سمت و سویی نو ببخشد و اگر آقای دولت شاه ضربه آخر را نمی زد داستان همان اتفاق کلیشه ای بود که در همه جای جهان امکان وقوع آن است. نویسنده از پُر نویسی پرهیز کرده و تا جایی که توانسته ایجاز کلام را رعایت کرده است. کوتاه نویسی مطلقاً کار بدی نیست حتی اینکه نویسنده بتواند حرفهای زیاد را در قالب کلام کم و مو جز بیان کند از شگردهای نویسنده است تا جایی که کار به ناقص گویی نرسد نویسنده داستان مورد فوق الذکر را کاملاً رعایت کرده است. داستان کوتاه و نمایش گونه آریالای دولت شاه نشان از آمادگی خوب ایشان برای نوشتن داستان دارد داستان بدون مقدمه با گفتگوی دو شخصیت آغاز شده. آوردن گزاره های گفتگو داستان را به متن نمایشی نزدیک کرده و از سوی دیگر داستان بدون مقدمه چینی خسته کننده خواننده را به درون داستان هدایت کرده است شخصیت های داستان تیپیک و مبهم و کلی هستند و آقای دولت شاه نه خواسته و نه داستان آن قدر کشش داشته که نویسنده شخصیت های اش را چه از نظر ویژگی جسمانی و چه از نظر عاطفی و چه از نظر ذهنی توصیف کند.

نویسنده باید دارای فکر و شور و احساس موثر در اثر باشد تأثیر قصه در خواننده او را دچار هیجان، دگرگونی و شور و وجد کند بهترین قسمت داستان که شبیه حالت نمایش نامه با دو شخصیت موثر است قسمت آخر آن می باشد اگر داستان عناصر داستانی را به طور کامل در خود ندارد لااقل یک ضربه در پایان بندی دارد که همین ضربه آخر به داستان جانِ نویی بخشیده است. به عقیده لونگیوس اثری که نه تنها یکبار بلکه به تکرار خواننده را به هیجان آورد و برانگیزد یک اثر خوب و بزرگ می باشد اثری خوب است که بعد از خواندن های مکرر و در بین اشخاصی با علایق، زندگی ها و آرمانها، سن ها و زبانهای مختلف بازهم چنین تأثیری (خواننده دچار هیجان، دگرگونی و شور و وجد شود) به وجود بیاورد در این صورت در بزرگی آن تردیدی نیست نویسنده باید دارای قدرت نفوذ فکری و حدّت عاطفه باشد و داستان آقای دولت شاه با تمامی کمبود های اش این خصصیه را دارا بود گفتگوی آن و مستقیم شخصیت ها پر از اصطلاح هایی مثل عرض کنم که و من و من و تکرار است اما گفتگوی مکتوب باید دقیق و برگزیده باشد درست است گفتگوهای شخصیت های داستان بدون عنوان گفتگویی است که مال شخصیت ها و آن است اما نویسنده در آن از گفتگوی مکتوب بهره گرفته و در