|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي پنجم ـ هفته ي چهارم بهمن 1386
| |
|
سردبير ومدير مسئول : سياوش دانش آذر تحريريه : ليلا حکمتنيا هادي خشايي |
آرشيو شماره هاي پيشين ===> كليك كنيد |
|
مقالات ادبي و مصاحبه | |
|
ليلا حكمت نيا لطفا بيوگرافي مختصري از خود براي خوانندگان ما بفرماييد. متولد 1338 هشتم در خوي و اما تهران وتبريز واستانبول ، شهرهايي هستند كه نوجواني ها وجواني هايم را بيشتر در آنجا ها بودم .تحصيلات تكميلي ام در زمينه هاي علوم تربيتي و روانشناسي است از دانشگاه تهران . اولين قصه ام كه چاپ شد ، 14 سالم بود . درمجله " دختران و پسران "....
| |
|
هادي خشايي نام كتاب «سفر به گراي270 درجه » را زياد شنيده بودم و اين اواخر هم خبر ترجمه ي كتاب به زبان انگليسي را خوانده بودم. براي همين مشتاق بودم كتاب را بخوانم. از لابه لاي نقدهايي كه براي كتاب نوشته بودند مي دانستم كه جنگ هشت ساله ي ايران و عراق را محور قرار داده است. راوي كتاب (ناصر) جوان رزمنده اي بود كه براي بار ديگر به جبهه فراخوانده مي شد...
| |
|
حميدواحدي ايهام از زيبا ترين و شگفت برانگيزاننده ترين آرايه هاي شعري مي باشد. زيبايي و غافل گيرندكنندگي اين آرايه توجه اكثر شاعران را به خود جلب كرده و آنان را مسحور خود ساخته است .خواننده را سر دو راهي انتخاب معنا قرار دادن و دركلمه يا جمله اي چندين معنا را گنجاندن كه نهايت هنر ايجاز مي باشد ، ارزش ايهام را دو چندان كرده است....
| |
|
ايزابل زيگلر نويسنده بايد درباره ي بسياري مسائل و موارد فكر كند ، تعمق كند و كنجكاو شود ، از خود پرسش كند و حتي به تخيل بپردازد:1)لازم نيست كه نويسنده مردم را دوست داشته باشد ، ولي بايد براي او مردم جالب باشند.2)بايد ميل شديدي داشته باشد كه آنچه خود مي بيند به ديگران هم نشان دهد ، آنها را وادار كند كه آنچه را مي بيند ببينند و آنچه را مي شنود بشنوند....
| |
|
تنظيم: سعيد جديري داستان از يك جوانه شروع مي شود. از زدن يك جرقه: (( جرقه همچون نتيجه ي به هم خوردن دو قطعه سنگ چخماق است كه يكي از دو سنگ ، ذهن آدمي است و ديگري مسائل جاري در گرداگرد آدمي)). البته اين مسائل در درون ذهن جاي مي گيرند بي آنكه بلافاصله توليد جرقه كنند، اما در زمان مناسب، خود به خود به جرقه تبديل خواهند شد. يوجين ويل از نقش(( متفرعاتي خاص)) در الهام صحبت مي كند...
| |
|
قصهها | |
|
سياوش دانش آذر بايد هم همين طوري مي شد ، چون تنهايي براي من جالب تر از با تو بودن بود ، هست ، و بايد هم همين طوري باشد . از چهار راه هم خوشم نيايد ، براي اش آن قدر بامبول در مي آورم كه از يادم برود و اين طوري هم مهم تر از اين ها بايد باشد كه بدم خواهد آمد از آن ها ، اين را مطمئن هستم ....
| |
|
خالد سولپور سي روز بود که ريش اش را نتراشيده بود. اولين روز زمستان بود و آسمان ِ نيمهآبي، داشت خاکستري ميشد. دستي به ريش پرپشت اش کشيد و لبخند زد: در واقع بايد گريه کنم. پوشه زيربغلش سنگيني ميکرد و او بعد از سي روز هنوز هم با حيرت پيرمرد بغلدستياش را نگاه ميکرد که مشتريها دورهاش کرده بودند و او ميدانست که پيرمرد از يک گاو هم نفهمتر است و اين را همان روز اول فهميده بود. ...
| |
|
هادي خشايي شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد. پدر شيوا پرسيد: شما؟ مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
| |
|
مريم خمسهلويي برداشت اول همين گوشه مي نشيني و چشم هايت را به سيم خاردارها مي دوزي و بعد روي خاک هاي روبرويت زوم مي کني . « خُب گرفتي ، رفتيم ، سه ، دو ، يک اکشن » .نگاهش را روي خاک ها ندوخت اما مسير سيم خاردارها را از ذهنش گذراند . نقطه ي سياه برج مراقبت روبرويي چشم هايش را خيره کرد . ..
| |
|
ميلاد فصيح نيا فضا پر از صدای آزار دهنده ی تیر ترکش و خمپاره بود . بوی باروت همه جا پخش شده بود و به جز خاک و درد و خون چیز دیگری دیده نمی شد . در خاکریز میان یک چاله ی بزرگ نشسته بود و هر از گاهی بلند می شد و آن طرف خاکریز را دید می زد . گهگاهی هم بی هدف شلیک می کرد خاک تمام صورت و موهایش را پوشانده بود . ..
| |
|
هومن قاسمي کنار پنجره رو به باغ ، به چشمان اش زل زده بودند صلابت از دست رفته اي را يادم مي آمد و سربازاني که رژه مي رفتند . و دخترک و پسرکي که دست در دست هم به تماشا نشسته بودند . گفت : « ناپدري ام مرد خوبي است . با درک و شعور و فکر باز . نمي دانم چرا در کودکي نمي توانستم به عنوان پدر قبول اش کنم . من لجباز ، حتا با مادرم هم خوب راه نمي آمدم...
| |
|
سميه تيموري از ظهر كه به هتل رسيده بودند چشمش را به گنبد طلايي دوخته بود دلش پر ميكشيد براي زيارت مرقد مطهر در شلوغيحرم اين كار غير ممكن مينمود ميگفتند حرم بعد از برگزاري نماز مغرب و عشا خلوت تر است و او نيز به همين اميد چشمان اشكبار و دل پر آشوبش را تسكين مي داد. از يك سال پيش دلش هواي مشهد را كرده بود...
| |
|
سعيد جديري من در سلول کوچکی ، حدود یک در دو متر زندانی بودم ، هیچ پرتو نوری به چشم نمی خورد .همه جا مانند شب تاریک بود صدای خاصی هم به گوش نمی رسید به جز صدای موش هایی که از سر و کله ام بالا میرفتند بدون هیچ واهمه ای ، قرار بود فردا صبح بعد از اذان مرابه دار بکشند به خاطر همین مرا از هم سلولی هایم جدایم کرده و به آین جا آورده اند ....
| |
|
بهناز بهمني روزي راه مردي به يك شهر افتاد .اين مرد که پزشک بود و نامش رابرت ماموریت داشت که چند ماهی را در این شهر مشغول به کار شود از آنجایی که شهر ذکر شده در کنار دریا قرار داشت و دارای طبیعی زیبا و بسیار بكر ، رابرت بی خبر از همه جا خوشحال بود از اینکه میتواند در چنین شهر باصفایی به ماموریت خود بپردازد....
| |
|
شعر ايران | |
|
شعر اورميه | |
هفته نامه ی ادبی نوشتار ـ فهرست شماره ی چهارم
شماره ی ششم هفته نامه سه شنبه ی اول اسفند منتشر می شود
|
هفتهنامهي ادبي نوشتار| شماره چهارم -هفته سوم بهمن ماه 1386 | ||
|
مقالات، نقدها و پروندهها |
قصه ها |
شعرها |
|
تاملي در باب روايت در قصه / سياوش دانش آذر عناصر يک داستان خوب /مجتبي اسماعيل زاده يادداشتي بر دو شعر نگار معبودي / هومن قاسمي راد نقدي بر قصه ي حس و حال / سياوش دانش آذرنقدي بر قصه ي واحد شماره ي 14 / سياوش دانش آذر |
با هر چه روزگار به من داد / اعظم رضوي |
|
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي سوم ـ هفته ي دوم بهمن ماه1386 | ||
| مقالات و گفتگو | شعر بخش اول: غزل | شعر بخش دوم: آزاد و نقد |
|
شمس و قمرم آمد ـ سمع و بصرم آمد / ماندانا خسرواني مجد استدلال هاي رياضي در شعر/ معصومه يوسفي نگاهي به كاركرد هاي اسطورهاي شعر سنتي فارسي / محمود سنجري ـ سينا آسيب شناسي مختصري در مورد شعر / سياوش دانش آذر «فرم» در شعر سپيد"حجم، طبيعتيا موجهاي زودگذر؟ / فرامرز محمديپور لنگرود
|
||
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي دوم ـ هفته ی اول بهمن ماه 1386 | ||
| مقالات | پرونده و نقد | قصه |
|
پيش درآمدي بر تعريف قصه و عامل طرح / سياوش دانش آذر بت در غزل فارسي و ارتباط آن با پيشينه بت پرستي / ماندانا خسرواني مجد جن و تاثيرات حضورش در ادبيات( قسمت دوم ) / سيد سعيد جديري سفارشي نويسي ، هنر نيست بلکه کاري است ، پول ساز / مريم خمسه لويي |
پرونده اي براي ادگار آلن پو /هاديخشايي صادق چوبک را بهتر بشناسيم / مريم دنيا ديده |
تلخ تر از شيرين / زهرا کربلايي رد پاي سفيد روي آب / کامليا کاکي |
سفري كه من را برد به گراي 270 درجه!
هادي خشايي
نگاهي گذرا به رمان : سفر به گراي 270 درجه / نوشته ي احمد دهقان
نام كتاب «سفر به گراي270 درجه » را زياد شنيده بودم و اين اواخر هم خبر ترجمه ي كتاب به زبان انگليسي را خوانده بودم. براي همين مشتاق بودم كتاب را بخوانم. از لابه لاي نقدهايي كه براي كتاب نوشته بودند مي دانستم كه جنگ هشت ساله ي ايران و عراق را محور قرار داده است. راوي كتاب (ناصر) جوان رزمنده اي بود كه براي بار ديگر به جبهه فراخوانده مي شد و به همراه دوست صميمي اش (علي) كه براي بردن او از جبهه آمده بود به ميان دوستان اش در جبهه باز مي گشت. راوي زمان حال را براي روايت قصه انتخاب كرده بود و همين موجب مي شد كه خواننده هم در لحظه ي رويداد حادثه ها (كه راوي هم هيچ اطلاعي از وقوعشان ندارد) با آنها درگير شود. تصويري كه از جنگ هشت ساله در اين كتاب داده مي شود به مراتب هولناكتر و واقعي تر از آنچيزي است كه به واسطه ي ديدن فيلم هاي سينمايي و شنيده ها دريافت كرده ايم. تصاوير و حالاتي كه باعث مي شد خود من موقع خواندنش كمي اذيت بشوم. مثلا در انتهاي رمان، آنجا كه خمپاره اي منفجر مي شود و تركشي از آن دهان راوي را جر مي دهد و در بين زبان و فك پاييني اش فرو مي رود، به كوبيده شدن سر كلنگي توي دهان راوي همانند مي شود كه نوك تيز سر كلنگ تا ته حلق او فرو رفته است. زماني كه بعدا راوي تف مي كند و دندانهاي شكسته اش بيرون مي ريزد و راوي نوك انگشتانش را به روي تيزي دندانهاي شكسته ي توي دهانش مي كشد، تاثير تشبيه راوي به مراتب حسي تر و تكان دهنده تر مي شود. قصه بازه ي زماني آنچنان بلندي را در بر نمي گيرد. توصيف جزئيات ريزي از جنگ اين تصور را در من به وجود آورد كه خود نويسنده بوده و همه ي اتفاقات را از سر گذرانده، كه حتي اينچين هم نباشد، مطمئنن نويسنده بسيار بايد درباره ي ريزه كاري هاي رمانش تحقيق كرده باشد تا رمان اينچنين تاثير گذار از كار دربيايد. خود راوي شخصيت اصلي قصه هم هست. افراد ديگري كه هم دسته ي راوي هستند هر كدام پرداخت شده اند و تا حدود زيادي كاملند و در هر كدام از آنها ويژگي هست كه برجسته شده. علي دوست راوي آدم شوخ طبعي است و در فصلهاي انتهايي رمان به بدترين شكل ممكن (با رد شدن شني تانك از روي نيمه ي پاييني بدنش) كشته مي شود (و به قول راوي فتيله مي شود)، رسول پسر نوجواني است كه در بحبوحه ي شب عمليات به بلوغ مي رسد، پر حرف و بسيار پر جنب و جوش است و به راوي دلبستگي دارد. ميرزا جواني است كه لكنت زبان دارد و يكبار سر مسخره شدنش توي آفتابه ي طرف مقابلش آب جوش مي ريزد و حال يارو را مي گيرد. عبدالله كه مرد متاهل كم حرف است، هيكل درشتي دارد و تيربارچي است. و كسان ديگري كه فرمانده هستند و هر كدام با يك ويژگي برجسته مي شوند و توي ذهن باقي مي مانند. يكي اش مردي است به اسم حيدر كه هيكلي است و شلوار كردي مي پوشد و در شب عمليات شلوار پلنگي پايش مي كند. يا فرمانده اي به اسم حسين كه جاي زخمي از بناگوش تا زير چانه اش را گرفته. تنها فردي كه راوي با او ناسازگار است مسئول شكم گنده ي كارگيزيني است آدم راحت طلبي توصيف مي شود.
داستان با رفتن راوي از خانه به جبهه و وارد شدن دوباره ي او به فضاي جنگ شروع مي شود، باقي قصه به اعزام نيروها براي انجام عمليات مي پردازد، راوي مسئوليت تيم ويژه اي را برعهده دارد كه قرار است با انهدام تانكهاي دشمن شبهنگام در دشت راهي براي عبور نيروهاي خودي باز كند، راوي و همسنگرهايش بعد از عبور از تانكها توسط نيروهاي دشمن محاصره مي شوند. در صفحات پاياني رمان نيروهاي ايراني را مي بينيم كه در يك كانال براي مقابله با نيروهاي دشمن و حفاظت از يك پل رنج و مشقت فوق العاده اي را متحمل مي شوند، دوستان زيادي شهيد مي شوند و راوي پس از مجروحيت به عقب بر مي گردد.
به غير از چند مورد كوچك قصه از حالت خطي اش خارج نمي شود و حوادث رمان پشت سرهم چيده شده اند. نويسنده سعي كرده است با تكنيك هايي زبان راوي را متمايز كند و لحن منحصر او را به وجود بياورد، ساده ترينش هم دست بردن توي اركان جمله بوده كه فراز و فرود جملات را به گونه اي خاص تنظيم مي كرد.
شايد در بعضي از جاها خواننده احساس بكند كه نويسنده به قصد و تعمد صحنه هاي چندش آور را در قصه اش جاي داده و خواسته چهره ي كريهي از جنگ به مخاطب نشان بدهد. اين افراط در چند صحنه به چشم مي خورد ولي در كل بايد واقعيت جنگ را هم پذيرفت. آنچيزي كه توسط كتاب پيش روي خواننده گذاشته مي شود صد البته با يك فيلم متمايز خواهد بود. نه تنها تصاوير كه ديالوگ شخصيتها، فحش ها و ناسزاها و شوخ طبعي هايي كه در مديوم كتاب به مخاطب مي رسد بسيار متمايز از فيلم و سريال است.
داستان از يك جوانه شروع مي شود!
تهيه و تنظيم: سعيد جديري
داستان از يك جوانه شروع مي شود. از زدن يك جرقه: (( جرقه همچون نتيجه ي به هم خوردن دو قطعه سنگ چخماق است كه يكي از دو سنگ ، ذهن آدمي است و ديگري مسائل جاري در گرداگرد آدمي)). البته اين مسائل در درون ذهن جاي مي گيرند بي آنكه بلافاصله توليد جرقه كنند، اما در زمان مناسب، خود به خود به جرقه تبديل خواهند شد. يوجين ويل از نقش(( متفرعاتي خاص)) در الهام صحبت مي كند.
از محتواي كلام او چنين بر مي آيد كه گرچه سوژهي بعضي از داستان ها را تفرعاتي خاص به ذهن نويسنده راه داده است( مانند استفاده از دوچرخه ي مرحوم پدر، پياده روي در غروب دهكده اي، اقامت در منزل مادر بزرگ ، خواندن شعري خاص كه احساسي خاص را در نويسنده بر مي انگيزد، استفاده از توتون و يا سيگاري خاص و ...). در مقابل از كلام بعضي از نويسندگان چنين بر مي آيد كه هيچ نويسنده اي نبايست به انتظار بنشيند تا سوژه ي داستاني به او الهام شود. بلكه بهترين كارها همواره در سايه ي كار و تلاش و نظم خلق شده اند.
در هر صورت نقش متفرعات را در الهام نبايستي دست كم گرفت. آندره موروا در مورد تورگينف(نويسنده ي روسي) مي نويسد: (( مايه ي حقيقي هنر تورگينف را دشتهاي اسپاسكوي و دهقانان روسي تشكيل مي داده)) و از قول تورگينف مي نويسد كه وي روزي به گنكور مي گويد: من براي كار كردن درباره ي زمستان،يخبنداني نظير آنچه در روسيه داريم، سرماي خشك كننده و به درختان پوشيده از بلور نيازمندم)). ظاهرا همين مسئله باعث شده است تا بعضي از نويسندگان براي پرداختن رمانهايشان به هتلهاي خاص پناه مي برند.
و اما " الهام" ...
برخلاف تصور جاري، الهام، برق ساعقه در آسمان صاف و روشن نيست، تمركز شديد بر سر يك مسئله ، ممكن است سبب شود كه اين مسئله، در ذهن ناخودآگاه نيز وقوع پيدا كند. بعد از اين كه مسئله در زير سطح افكار آگاه ما مسير خود را طي كرد و پرورده شد، جواب آن ممكن است به صورت الهام و فكر خلاقه بروز كند و از اين نظر ذهن آدمي به ماشين شماره گيري كامپيوتري شبيه است كه مسائل خاص به ان ارائه شده است. در اين ميان گراهام گرين به چيز ديگري هم معتقد است، گراهام گرين به كار منظم معتقد است ،وي مي گويد: (( اگر قرار بود آدم براي نوشتن منتظر چيزي شود، هرگز نمي توانست يك كلمه هم بنويسد)).
موام(نويسنده) در كتاب درباره ي رمان و داستان كوتاه مي گويد: هرگاه ناخودآگاه، نويسنده را رها كند، نويسنده ي بدشانس بايست با تكيه بر قدرت توانايي اش به ادامه ي رمان بپردازد. نويسنده نمي تواند حدس بزند كه فكر اصلي داستانش در چه زماني به او الهام مي شود، و اصولا نمي تواند پيش بيني كند كه نطفه ي اوليه ي رمان آينده اش آيا يك جمله ي جذاب و شنيدني است، يك تصوير از طبيعت است و يا يك گفتگوست؟ پس در نامعلوم بودن زمان الهام شكي نيست. اما هر الهامي نيز نمي تواند در همان لحظات اوليه خود را نشان دهد. يوجين ويل معتقد است كه نويسنده گاه بعد از يادآوري خاطره اي شخصي و شنيدن گفتگويي به اين نتيجه مي رسد كه دريافته اش چقدر مي تواند براي خلق اثري تازه جالب باشد.
منابع:مراحل خلق داستان:محمد حنيف
خصوصيات نويسندگان*
ايزابل زيگلر
ترجمه:خداداد موقر
نويسنده بايد درباره ي بسياري مسائل و موارد فكر كند ، تعمق كند و كنجكاو شود ، از خود پرسش كند و حتي به تخيل بپردازد:
1)لازم نيست كه نويسنده مردم را دوست داشته باشد ، ولي بايد براي او مردم جالب باشند.
2)بايد ميل شديدي داشته باشد كه آنچه خود مي بيند به ديگران هم نشان دهد ، آنها را وادار كند كه آنچه را مي بيند ببينند و آنچه را مي شنود بشنوند.
3)بايد در برابر شرائط و اوضاع انسانها حساس باشد و برانگيخته شود تا احساس خود را به اين مسأله ابراز دارد.
4)بايد نسبت به كلمات عشق بورزد تا جايي كه فرازها ، جمله ها و آهنگ آنها جزئي از وجود خودش را تشكيل دهد.
5)بايد فردي باشد كه نسبت به امر نويسندگي خود شديداً متعهد باشد و احساس مسئوليت كند.
6)بايد امروز صبح بار ديگر متولد شود و نيز فردا صبح دوباره متولد شودهمچنين روز بعد از آن. بايد بتواند به چهره هاي آشنا چنان بنگرد كه گويي هرگز آنها را نديده است .
7)نويسنده بايد بداند كه نوشتن باز نوشتن است . بايد بتواند به راحتي از نوشته هاي خود ببرد ، رابطه ي خود را با آنها قطع بكند و آنها را دور بريزد بدون آنكه بلرزد. اگر نوشته را طفل ضمير مي خوانند ، او بايد بتواند طفل خود را اگر از كمال زيبايي و بلاغت و فصاحت بر خوردار نباشد ، قطعه قطعه كند بدون أنكه خم به ابرو بياورد.
8)اگر فاقد توجه به جزئيات هست بايد آن را به دست بياورد.فرق بين داستان موفق و نا موفق در توجه به جزئيات هست.
9) نويسنده بايد بداند نويسنوگي كاري است روزمره و تكراري نه حاصل الهامات گاه و بي گاه. بايد هر روز وقت معيني را صرف آن كند كه گوشه بنشيند و بنويسد. داشتن يك دفتر كار روزانه يك روش خوب است براي نشستن ونوشتن . نويسنده ي تازه كار حق ندارد كه كار و مشغله ي خود را بهانه اي براي تنبلي و عدم پشتكار جلوه دهد.
10) نهايتاً نويسنده بايد اعتراف كند ، كه هيچ بهانه و عذري موجه نيست و اگر او مشغول نوشتن نيست صرفاً به خاطر آن است كه نمي خواهد بنويسد.
11) گاه به گاه پيش مي آيد كه نويسنده تأملي ميكند و با درد و حسرت بخود مي گويد كه همه چيز را قبلاً نوشته اند ، همه ي قصه ها قبلاً گفته شده اند. در چنين وضعي نويسنده بايد به ياد بياورد كه داستان رومئو و ژوليت قبلاً توسط يك داستان نويس ايتاليايي نگاشته شده بود ولي بعد از او شكسپير آن را زيباتر بيان كرد و اين كه همان قصه را بعد ها به صورت " گل روز ايرلندي ايبي" و اخيراً به شكل " داستان سمت غرب " دوباره به تحرير در آوردند.
12) نويسنده بايد ياد بگيرد از نامه هايي كه در زمينه ي قبول نشدن نوشته هايش براي چاپ به دست او مي رسند، براي چرك نويس استفاده كند نه آنكه آنها را به عنوان سند پايان يافتن جهان تلقي كند. بايد شكست را بپذيرد و مأيوس نشود.
13) نويسنده بايد بياموزد كه با تنهايي كنار بيايد زيرا كه كار نويسندگي كار تنهايي است. راهي است كه فرد بايد به تنهايي بپيمايد.
14) نويسنده بايد بداند كه فقط تعداد معدودي از نويسندگان از راه نويسندگي امرار معاش مي كنند. تعدادنويسندگان حرفه اي تمام وقت نسبت به دارندگان مشاغل ديگر بسيار كم است.
*از كتاب هنر نويسندگي خلاق
گفتگو ي ليلا حكمت نيا با عليرضا ذيحق
#: لطفا بيوگرافي مختصري از خود براي خوانندگان ما بفرماييد.
@: متولد 1338 هشتم در خوي و اما تهران وتبريز واستانبول ، شهرهايي هستند كه نوجواني ها وجواني هايم را بيشتر در آنجا ها بودم .تحصيلات تكميلي ام در زمينه هاي علوم تربيتي و روانشناسي است از دانشگاه تهران . اولين قصه ام كه چاپ شد ، 14 سالم بود . درمجله " دختران و پسران ". نام داستان " معجزه سكه ها " بود وبه شكلي مرتبط بود با ماجراهاي سفري كه به شيراز و بندر بوشهر داشتم . شعرهاي نوجواني ام نيز بعضا در مجله فردوسي انعكاس مي يافت . دوسال واندي هم در اوايل انقلاب اسلامي ، سردبير ماهنامه ادبي" ده ده قرقود " بودم در تبريز . چندي هم در صفحات " ادب و هنر " روزنامه كيهان بودم از سال 64 . مدتي نيز سردبير هفته نامه" اورين خوي" بودم ، بعد از سال 80. حرفه اصليم معلمي بود و الان باز نشسته ام . از كتابهاي منتشر شده داستاني ام " زخم شيشه " و " عروس نخجوان " را بيشتر دوست دارم ورمان هاي " باكوي بي خزر " ، " شبهاي استانبول " و " زني به نام آتش" را آماده چاپ دارم .مجموعه شعر " همچون بيشماران " و چند تاي ديگر هم هست .
#: شعر خوي را چگونه ارزيابي مي کنيد ؟
@: شعر" خوي" - البته نه شعر تركي آذربايجا ني - مثل شعر همه شهر هاي ديگر ، بدون پيوند آن با جريان شعري ايران و جهان ، بطور مستقل قابل ارزيابي ونقد نيست . اينجا هم استعدادهايي هستند كه مي نويسند و خلاقيت آنها روزي مي تواند مطرح باشد كه يك وجهه ملي و جهاني پيدا كنند و با نو آوري در زبان ،فرم ونيز ايجاد تنوع در مضمون ، محتوا، اشكال ذهني و صوري و تأثير گذاري جاپايي را براي خود در ادبيات معاصر دست وپا كنند.
#: شعر و داستان ايران در چه مرتبه اي از جهان قرار دارد ؟
@: من حرفي از ادبيات كلاسيك نمي زنم كه فردوسي ، خيام ، حافظ ، نظامي ، مو لوي ويا سعدي همانقدر در دنيا مشهورند كه در ايران . اما ادبيات معاصر ما خيلي غريب مانده است ، هم براي خود مان و هم براي دنيا .هدايت ، چوبك ، نيما، شاملو ، ساعدي و فروغ فرخزاد هنوز در قد وقواره اي كه هستند شناخته نشده اند . به استثناي " صمد بهرنگي " كه آثارش جزو كلاسيك هاي جهاني محسوب مي شود و كودكان جهان وبه تبع آن در مجامع ادبي و روشنفكرانه دنيا، نامي شايسته يافته است .
دلايل كشف نشدن شعرا و نويسندگان امروز ايراني در دنياي ادبيات نيز، بيشتر برمي گردد به به خود ما و اينكه نخواسته ايم كسي قدش بلند تر از ما باشد . مترجمان خوبي در ايران داريم كه در هردو زبان فارسي و خارجي مي توانند و مي توانستند ترجمه كنند و اما اين كار را نكرده اند . معمولا مردم هرزباني ، خود مترجم شاهكار هاي ادبي كشور خود به زبانهاي ديگر بودند . اما اينجا، ديگران را به ما شناسانده اند و ما را به ديگران نه . حا لا چرا ، كاري ندارم .اما بيشتر اين مسائل برمي گردد به اِعمال ِ خط و خطو ط هاي سياسي و قومي ونداشتن روحيه خود با وري و نيز نبودن هيچگونه سياست حمايتي از طرف دولتها در مورد ادبيات مستقل . كساني چون " سيمين دانشور ، سيمين بهبهاني ، منيرو رواني پور ، محمود دولت آبادي ، هوشنگ گلشيري ، رضا براهني ، نصرت رحماني و حتي از جوانترها " ميترا داور " و " محمد بهارلو " سر و گردني بالاتر از آنهايي هستند كه صاحب " پوليتزر " و " نوبل " شده اند و يا كانديداي آن جوايز .
# : يک شاعر و يک نويسنده خوب ( از ديد شما ) بايد داراي چه ويژگي هايي باشد ؟
@: از نظر من شاعر ونويسنده خوب كسي نيست كه حتما بايد مثل من فكر كند و يا كه از نظر اخلاقي و معيار هاي ارزشي وحريم خصوصي زندگي ، لكه سياهي تو كارنامه اش نباشد . چرا كه ارزشها نسبي اند و از جامعه اي به جامعه اي ديگر وهمپاي زمان فرق مي كنند. نويسنده وشاعر خوب كسي است كه با بهره گيري از زبان زنده عصرخود ، به كشف لحظه هايي از زندگي ، عواطف و احساسات انساني نائل شود كه در مردمان عصر خود و اعصار ي كه هنوز نيامده اند با سبك وسياق خاص خود يك حس قوي از همذات پنداري ، پويائي و نوستالژي فردي وگروهي ايجاد كند .
هنرمندان پرسنلي ، سفارش بگير ومصلحتي نويس ، شبه هنر منداني اند كه هميشه يك جنين ناقص اند و تولدي هم اگر داشته باشند ، تا ويلچر را از آنها بگيري ، حركتي نمي كنند. نويسنده وشاعر خوب كسي است كه بعد از مرگش نيز ، زنده باشد و خلاقيتش تأ ثير گذار .
#: شما به شاعران و نويسندگان جوان احترام خاصي مي گذاريد و اين برايم جالب است دليل اين کار شما چيست ؟
توجه من به ادبيات ، غير از مطا لعه كتاب از طريق سايت ها و وبلاگ ها نيز هست . در وب سايت ها نيز اكثريت با جوانهاست و آثارشان را كه حوصله كنم مي خوانم . بعضي از جوانها فوق العاده اند ، چه در نثر وچه در شعر . موانع ومحدوديت هاي نشر و پخش كتاب را نيز مي دانم و همچنين هم سودا گري ها، حب وبغض ها و رفاقت بازي هاي رايج در بازار كتاب را . لذا آثار تني چند از جوانان را خيلي شاخص ديده ام و در حد شناخت وشعورم ، به تشويق آنها كوشيده ام . شايد كمي هم بر مي گردد به شغل معلمي و شايد هم عشق من به ادبيات متعهد ، مدرن و مسقل . البته تعهد در ادبيات ، با تعريف هاي من ادبياتيست انسان مدار ونه ايد ئولوژيك ،چه چپ و چه راست .
#:اگر حرف نگفته اي داريد بفرماييد.
@: حرف هاي نگفته كه هميشه هست اما ، از اينكه جوانها ي فرهيخته اي چون شما به آثار من توجه دارند واقعا خوشحالم .
#: ممنون از اينکه وقت ارزشمندتان را به من داديد.
ايهام در شعر قيصر امين پور
حميد واحدي
بخش اول : غزل ها
مقدمه
ايهام از زيبا ترين و شگفت برانگيزاننده ترين آرايه هاي شعري مي باشد. زيبايي و غافل گيرندكنندگي اين آرايه توجه اكثر شاعران را به خود جلب كرده و آنان را مسحور خود ساخته است .خواننده را سر دو راهي انتخاب معنا قرار دادن و دركلمه يا جمله اي چندين معنا را گنجاندن كه نهايت هنر ايجاز مي باشد ، ارزش ايهام را دو چندان كرده است.
شناخت شاعر از ظرافتها و ظرفيتهاي زبان و ساختارهاي كلامي و علاوه بر آن كاربرد هنرمندانه ي آنها ، مهمترين عامل درتوفيق بكارگيري اين آرايه مي باشد و اگر بخواهيم ، الگويي براي چنين توفيق در كاربرد هنرمندانه ي ايهام ارائه دهيم ، كسي غير از حافظ نمي تواند باشد . حافظ در زمينه ي ايهام استاد بلا منازع و بي نظيري است ،چنان كه خصيصه ي اصلي شعر او را ايهام دانسته اند . بدون شك يكي از رازهاي ماندگاري شعر او را در همين زمينه بايد جست .شناخت ابعاد واژه و كاركردهاي آن ، تسلط بر چند و چون زبان و بكارگيري شگفت حافظ از اين آرايه سبب شده است كه منظور و مقصود او در پرده هاي رنگين معاني مستتر باشد و با باز خواني و حتي تاّمل ، گاهي اين معاني پنهان ، خود را به سادگي در دسترس خواننده قرار ندهد.
لازم به ذكر است كه عرصه ي جولان اين اسب ابلق ، بيشتر در ميدان غزل مي باشد. چنان كه تحقيقي دراز در زمينه ي ايهام چه در شعر گذشته و چه در شعر معاصر صورت گيرد ، روشن خواهد شد كه قريب به هشتاد درصد كاربرد هاي ايهام در قالب غزل بوده است ، كه پاسخ به چرايي اين مسأله فرصتي ديگر مي خواهد .
از طرفي امروزه در تئوريهاي ادبي و نقد مدرن صحبت از تأويل آنچنان شايع مي باشد كه كمتر شاعري است كه نام آنرا نشنيده و يا وقوف بر آن نداشته باشد ، چه برسد به منتقد.ايهام يكي از ابزارهاي تأويل مي باشد كه كمتر در مورد آن سخن رفته.چند معنايي كردن كلام درواقع نوعي تكثرگرايي معنايي در حوزه ي شعر است كه ايهام ابزاري مناسب و زيبا براي ايجاد چند معنايي و تأويل مي باشد .متأسفانه شعر معاصر ما به اين مسأله عنايت نداشته است ، يا كم توجه بوده است ، امروزه شاعران با افتادن در ورطه ي ابهام خواسته اند به شعر خود جامه ي تأويل بپوشانند و جبران اين مافات كنند و بعضي ها شايد ايهام را همان ابهام دانسته اند.
كاربرد هنري ايهام نشان رندي و هوشياري شاعر نيز مي تواند باشد.در واقع شاعر گاهي نمي خواهد به سادگي انديشه و معناي شعر خود را به مخاطب لو بدهد ، پس آن را در پرنيان ايهام مي پيچد و اين رندي خواننده را نيز مي طلبد كه خود دريابد منظور گوينده و انديشه ي او چه بوده است و كدام معني نزديك به بيان ، انديشه و سبك اوست، براي مثال وقتي حافظ مي فرمايد :
بگير طره ي مه چهره اي و قصّه مخوان
كه سعد و نحس زتأثير زهره و زحل است
خواننده در مي ماند كه حافظ جزو كدام اشاعره و معتزله مي باشد. قرار دادن مصراع دوم به عنوان مفعول مصراع اول( فعل مخوان ) و همچنين كاربرد « كه » به عنوان حرف ربط تأويلي در آغاز مصراع دوم ، دو نوع انديشه ي متفاوت را به خواننده عرضه مي دارد كه تشخيص اين كه كدام قصد اصلي شاعر بوده است ، خود هنر خواننده ي فهيم مي باشد.
ايهام در شعر قيصر امين پور
با مقدمه اي كه آمد مي پردازيم به ايهام در شعر شاعر معاصر قيصر امين پور . شاعري با پشتوانه ي ادبي و فرهنگي كه در دهه ي شصت با كتاب «تنفس صبح » به ميدان آمد و در دهه ي هفتاد با دو مجموعه ي «آيينه هاي ناگهان» و«گلها همه آفتابگردانند » خود را تثبيت كرد . در اين مقاله جستجوي ما در پهنه ي غزل هاي اين شاعر ارجمند مي باشدكه به ترتيب ،كتابهاي « تنفس صبح» ، «آيينه هاي ناگهان » و « گلها همه آفتابگردانند» مورد استناد قرار گرفته اند.
غزل قيصر غزلي است صاحب هويت ، انديشمند وبا استحكام كه در تقسيم بندي غزل معاصر آن را در رديف غزل نئو كلاسيك بايد قرار داد كه يكي از ويژگي هاي برجسته ي آن استفاده از آرايه هاي ادبي با رويكردي تازه مي باشد ، چنانكه كثرت آرايه ي ايهام در غزل قيصر خود دليلي بر اين مدعاست. به قول ادبا به ضرص قاطع مي توان گفت كه در كمتر مجموعه شعر معاصر در كارنامه ي شاعر امروز مي توان اين همه كابرد ايهام را به تماشا نشست و اين كمبود با كمي شايد و اگر ، مي تواند از ضعفهاي غزل معاصر قلمداد شود.
در اين كه قيصر به ظرفيت هاي كلام تسلط دارد و خم و چم زبان را خوب مي شناسد هيچ شكي نيست و قولي است كه جملگي بر آنند . اما كاربرد ايهام را در شعر او از دو منظر مي توان به تماشا نشست ، يا به دو بخش مي توان تقسيم كرد _ كه البته در اين مقاله ما به اين تقسيم بندي پايبند نبوده ايم ، تنها اشاره مي كنيم و مي گذريم _ بخش اول كاربرد ايهام هاي تازه و كم سابقه مي باشد كه در واقع نوعي كشفند و ملك طلق شاعر و بخش دوم كاربرد ايهام هاي نچندان تازه و تكراري كه البته بايد به نحوه ي كاربرد متفاوت آنها و در خدمت چه معنايي بودن توجه داشت . براي مثال :
عصر جدول هاي خالي پاركهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي نيمكت هاي خماري
ايهام در واژه هاي «عصر» و «جدول» از نوع اول مي باشد كه پيش زمينه اي در شعر گذشته ي ما ندارد و تناسب آنها با «پارك» و «نيمكت» و «پرسه» بسيار زيباست . يا در بيت :
اي عشق از آتش اصل و نسب داري
از تيره ي دودي از دود مان باد
كه ايهام تناسب «تيره» و« دودمان» با واژه هاي «آتش» و« دود»، ايهام بديعي است .اما در بيت :
به يك سكه ي قلب دل مي فروشند
مناسب تر از اين حراجي نديدم
ايهام در واژه ي « قلب » و تناسب آن با دل در شعر گذشته ي ما سابقه ي فراوان دارد و حافظ بارها از اين ايهام هنرمندانه سود جسته است:
عاشق مفلس اگر قلب دلش كرد نثار
مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست
يا:
قلب اندوده ي حافظ بر او خرج نشد
كه معامل به همه عيب نهان بينا بود
يا:
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در رهش از ديده شمارم
كاربرد چنين ايهام هايي از ارزش شعر قيصر نمي كاهد ، چرا كه اين ايهام ها در استخدام معناي تازه و ديگري است ، اما بايد ازعان كرد كه آن تازگي و طراوت و كشفي كه در كاربرد ايهام هاي تازه و بديع او مي بينيم در نوع دوم تا حدودي رنگ مي بازد و حتي مي توان گفت كثرت استعمال اين نوع ايهام ها زبان شعر او را تا حدودي رنگ كهنگي مي بخشد ، از اين دست ايهام ها در كتاب «گلها همه آفتابگردانند» قراوان است به چند نمونه اشاره مي كنيم:
مگر اين چند روزه دريابم
چله تا در نرفته از شستم
×××
با غم تو فارغم از كفر و دين
چشم تو سر چشمه ي عين اليقين
×××
عهدكردم دگراز قول وغزل دم نزنم
زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم
×××
گفتي غزل بگو چه بگويم ؟ مجال كو
شيرين من براي غزل شور و حال كو
×××
ز راز دلم باد بويي نبرد
كه چون غنچه سربسته خنديده ام
سخن را كوتاه مي كنيم و دوستداران را به تماشاي نمايشگاهي از ايهام هاي رنگارنگ قيصر امين پور دعوت مي كنيم .
خيال دار تو را خصم از چه مي بافد
گلوي شوق كه باشد طناب لازم نيست
كانون ايهام الف- از چه مي بافد: 1)براي چه مي بافد.2)ازچه جنسي مي بافد.
ب – مي بافد ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با خيال و تركيب با آن فعل مركب است : خيال مي بافد . 2) در تناسب با طناب ياد آور معناي بافتن است.
كجاست جاي تو از آفتاب مي پرسم
سوأل روشن مارا جواب لازم نيست
كانون ايهام : روشن ايهام تناسب دارد 1) آشكار ، واضح 2) در تناسب با آفتاب به معني نوراني.
باران گرفت نيزه و قصد مصاف كرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف كرد
كانون ايهام : گرفت ايهام تناسب دارد 1) با توجه به باران ، عبارت باران گرفت به معني باران شروع به باريدن كرد.2) در تناسب با نيزه ، نيزه را گرفت ، نيزه مفعول فعل گرفت مي باشد. اين آرايه در كتب بديع با عنوان «سحر حلال» آورده شده است . آن عبارت است از: ايراد لفظي كه او رابا كلام سابق مناسبتي تمام باشد ، چنان كه از تتمه ي او توان گفت:
هست در من آتشي روشن نمي دانم كه چيست
اين قدر دانم كه همچون شمع مي كاهم دگر
روشن هم صفت آتش مي تواند باشد و هم قيد براي فعل نمي دانم ( روشن نمي دانم ). نمونه اي ديگر از حافظ:
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
به جز از عشق تو باقي همه فاني دانست
واژه ي باقي سحر حلال دارد.
تو عقل سرخ شهابي تو فصل سبز نيازي
تو شرح گلشن رازي اگر درست بگويم
كانون ايهام : شهاب 1) شهاب الدين سهروردي صاحب كتاب عقل گل سرخ 2)سنگ آسماني ، شهاب آسماني
دل مسافر من هم به ياد ساقه ات اي گل
شكسته خواند نمازي اگر درست بگويم
كانون ايهام : شكسته ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با نماز و مسافر ، نماز مسافر را كه شكسته به ياد مي آورد.2) در تناسب با ساقه ياد آور معني شكستن(شاقه ي شكسته ) مي باشد.
بي دست وپاترازدل خودكس نديديم
زيرا كه رقصي با تن بي سر نكرديم
كانون ايهام : بي دست و پا ، ايهام تناسب دارد 1) بدون دست و پا (اعضاي بدن) . 2) در مفهوم كنايي : ناتوان ، بي عرضه
باران ز ابر تو بباريديم صد بار
اما بجز دامان خود را تر نكرديم
كانون ايهام : دامان تر، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با باران به معني دامن خيس 2) در مفهوم كنايي (تر دامن ) به معني گنهكار ، سعدي مي فرمايد:
هيچكس بي دامن تر نيست اما پيش خلق
جمله مي پوشند و ما بر آفتاب افكنده ايم
×××
شبي به حلقه ي درگاه دوست دل بنديم
اگر چه وانكند دست كم دري بزنيم
كانون ايهام : دل نبنديم ، ايهام تناسب دارد 1)در مفهوم كنايي عاشق شويم. 2) در تناسب با حلقه ي در ، دل مفعول فعل ببنديم مي باشد (دل خود را به حلقه ي درگاه دوست ببنديم )
دل از دريچه ي زخمم سر پريدن داشت
در اين معامله دردا دوا اجازه نداد
كانون ايهام : دردا ايهام تناسب دارد:1)دريغا .2) درتناسب و تضاد با دوا يادآور معني درد است.
ما از كتاب آبي اقيانوس
فهميده ايم صفحه ي اول را
كانون ايهام :آبي، 1) به رنگ آبي . 2)از جنس آب
در بيت زير نيز همين ايهام را به كار برده است :
اين بي كرانه ي آبي آيينه ي تو را
با چشم تشنه سير تماشا كنم ولي . . . . .
×××
در فصل گل ز جنس چمن خوانديم
تعريف اين پديده ي مخمل را
كانون ايهام : فصل ، ايهام تناسب دارد 1) موسم . 2) در تناسب با خوانديم و تعريف به معني بخش و فصلي از كتاب
عشق به وقت ورود كرد تعارف به درد
از همه برخاست آه در جلوي پاي عشق
كانون ايهام : از همه برخاست آه 1) همه آه كشيدند. 2) از بين همه تنها آه بلند شد ( در پيش پاي عشق )
فصل الف الفت است قسمت ب زندگي
نيست به غير از دو حرف درس الفباي عشق
كانون ايهام : الفبا، 1) دو حرف الف و ب كه روي هم الفبا مي شوند .2)راه و روش ابتدايي هر كاري ، دانش مقدماتي مانند الفباي سياست . 3) مجموعه حرفهاي يك زبان كه به ترتيب معيني مرتب شده و براي نوشتن به آن زبان به كار مي رود مانند الفباي فارسي ، الفباي عشق دو حرف بيشتر ندارد كه فصل الف و ب مصراع اول همين دو حرف مي باشد.
تو فيض يك اقيانوس آب آرامي
سخاوتي كه دلم خواهشي بيابان است
كانون ايهام : آرام ، ايهام تناسب دارد 1) ساكت ، بي سرو صدا ، آرامبخش ، ساكن . 2)در تناسب با اقيانوس ياد آور «اقيانوس آرام» مي باشد.
خط محيط دلم را شكسته رسم كنيد
خطوط منحني خنده را خراب كنيد
كانون ايهام : شكسته ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با دل به معني كنايي : غمگين ، دردمند .2) در تناسب با خط ، رسم كنيد و خطوط منحني نوعي خط كه از نستعليق استخراج شده است و از ويژگي هاي آن ، انحناها و پيوستگي هاست.
دراين درنگ طويلي كه پاي لنگ من است
ز دست مي روم اي دوستان شتاب كنيد
كانون ايهام : دست ، ايهام تناسب دارد 1) در تناسب با پا عضو بدن . 2) در عبارت كنايي : از دست مي روم به معني نيست مي شوم ، از ميان مي روم ، مي ميرم.
نعره زدم عاشقان گرسنه ي مرگند
درد مرا قوت لايموت گرفتند
كانون ايهام : لايموت ، ايهام تناسب دارد 1)در تناسب با عاشقان به معني جاودانه،(لايموت) نمي ميرد كه با مرگ نيز تناسب دارد و متضاد آن است .2)در تناسب با قوت و بعنوان صفت آن به معني بخور و نمير كه با واژه ي گرسنه نيز ايهام تناسب دارد.
چون پر پروانه تا كه دست گشودم
دست مرا لحظه ي قنوت گرفتند
كانون ايهام : گرفتند «دست» 1) دست مرا گرفتند وياري رساندند، به من كمك كردند. 2) دست مرا بستند ، پر پروانه را كه چون دو دست گشوده است گرفتند (بستند). بيت در دو مفهوم (متضاد ) مثبت و منفي ايهام زيبايي را در خود پرورده است و معني نزديك مفهوم مثبت است « لحظه اي را كه به قنوت ايستادم دعايم مستجاب شد ، مرا ياري كردند» .
اي داد كس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي هاي هاي عزا در گلو شكست
كانون ايهام : داد، ايهام تناسب دارد 1) فرياد . 2) در تناسب با واژه ي نداد ، فعل است و متضاد آن
آسمان بي هدف ، بادهاي بي طرف
ابرهاي سر به راه، بيد هاي سر به زير
الف – كانون ايهام : بي طرف 1)بدون سمت و جهت . 2)در مفهوم كنايي جانبدار (بادهايي كه هوادار كسي نيستند ) .
ب – كانون ايهام: سر به راه 1)در مفهوم كنايي : آرام ، معقول ، اهل نظم . 2) سر در راه ، صفت است به معني سر به راه گذاشته و آماده ي رفتن.
ج – كانون ايهام : سر به زير 1) در مفهوم كنايي : افتاده ، فروتن . 2) سر رو به پايين ، خميده.
باز موسيقي تار شب و قانون سكوت
بادها باز هم آواز سكوت سر دادند
الف – كانون ايهام : تار،1) تاريك . 2) نام آلت موسيقي كه با قانون ،موسيقي و آواز مراعات نظير دارد.
ب – كانون ايهام : قانون ، 1)قاعده . 2) نام آلت موسيقي
شنيدن خبر مرگ باغ دشوار است
ز باغ لاله خبرهاي داغ بسيار است
كانون ايهام : داغ : ايهام تناسب دارد ، 1) صفت خبر به معني كنايي : هيجان انگيز ، تازه جلب نظر كننده . 2) در تناسب با لاله ، سياهي دل لاله كه شبيه داغ مي باشد .
دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود
كانون ايهام : سر ايهام تناسب دارد ، 1) قصد و نيت (در معني مجازي ) . 2) در تناسب با «فرق» ياد آور معني سر ( عضو بدن ).
پر مي كشيم و بال در پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما در پركشيدن است
كانون ايهام : پر كشيدن ( پر مي كشيم )، 1) پرواز مي كنيم ، پر و بال باز مي كنيم . 2) پر و بال را نقاشي مي كنيم ( مي كشيم ).
به نقل از: نشريه ادبي رويش
واحدآفرينش هاي ادبي حوزه هنري اروميه
ضريح
سمیه تیموری
از ظهر كه به هتل رسيده بودند چشمش را به گنبد طلايي دوخته بود دلش پر ميكشيد براي زيارت مرقد مطهر در شلوغيحرم اين كار غير ممكن مينمود ميگفتند حرم بعد از برگزاري نماز مغرب و عشا خلوت تر است و او نيز به همين اميد چشمان اشكبار و دل پر آشوبش را تسكين مي داد. از يك سال پيش دلش هواي مشهد را كرده بود ولي هروقت كاري پيش مي آمد و مانع مي شد تا اين كه اين بار با تمام مشكلات و سختيهاي راه توانسته بود به پا بوسي امام هشتم بيايد. پيش كسي كه معروف به ضامن آهوست و كسي از نزد او دست خالي بر نمي گردد و او نيز به اين اميد و آرزوي بهبودي نزد امام رضا آمده بود او آمده بود تا شفايش را از امام هشتم بگيرد چون ديگر به كسي اميدي نبود . پزشكان بيمارستان جوابش كرده بودند تقريبا هفده ماه از آن حادثه ميگذشت حادثه اي كه تا ئآخر عمر از ذهنش پاك نمي شود؛وقتي كه از ماموريت بر ميگشت نيمه شب بود و او مي خواست خود را به سرعت به خانه برساند تا براي مراسم خواستگاري فردا آماده شود ؛يك دفعه در جاده ي نسبتا شلوغ كاميوني بزرگ با چراغهاي روشن مقابلش قد علم كرد و نور چراغ ها چشمهايش را كور كرد ، ديگر نتوانست جايي را ببيند خواست كه به سرعت تغيير مسير دهد تا با كامييون برخورد نكند غافل از اين كه طرف ديگر جاده درهاي پر شيب انتظار او را ميكشيد و آنچه نبايد مي شد ،شد . ماشين به ته دره سقوط كرد و آن طبيعت زيبا شاهد حادثه ي وحشتناكي شد كه سرنوشت او را تغيير مي داد. بعد از يك هفته بيهوشي دوباره به زندگي برگشت ولي با پاهايي بي حركت كه توانايي راه رفتن را از او گرفته بود پزشكان تشخيص دادند كه قطع نخاع شده ،با اين اتفاق احساس ميكرد كه ديگر نمي تواند به زندگي ادامه دهد ،اميدي به آينده نداشت . با اين وجود او كارش را از دست مي داد ،همسر مورد علاقه اش را از دست مي داد، تمام آرزوها و برنامه هايش براي آينده از بين مي رفت و از همه مهمتر تا ابد بايد روي تخت يا ويلچر ميماند و كس ديگري كارهايش را انجام مي داد و تا آخر عمر سر بار كس ديگري مي و اين بيشتراز همه عذابش مي داد . به همين خاطر تقريبا يك سال بود كه نزد پزشكان مختاف براي مداوا مي رفت ، گذشته از مشكل پاها اودچار افسردگي شديدي شده بود و اين مسئله دوره درمان را طولاني مي كرد. مادرش مثل دوران كودكي تر و خشكش مي كرد و يك لحضه او را تنها نمي گذاشت و اين بيشتر آزارش مي داد ،از فرط غم و غصه چيزي جز پوست و استخوان از او نمانده بود ،ديگر اميدي به زندگي نداشت ،فكر ميكرد كه به آخر خط رسيده و امروز ،فرداست كه غزل خداحافظي را بخواند ،به همين خاطر ميخواست آخرين شانس را نيز امتحان كند شايد فرجي شد و نجات يافت او مي خواست يا به زندگي سالم و عادي برگرددو يا براي هميشه بميرد و از زندگي كردن روي تخت و ويلچرها شود . بي حركت روي صندلي نشسته بود گذشته و روزهاي شيرين و تلخ زندگي مانند تصويري از جلوي چشمهايش مي گذشت و او كنار پنجره روي ويلچر به گنبد زيبا و طلايي خيره شده بود كه يك دفعه در باز شد و دوستش را كه از برادر هم كه به او نزديكتر بود ،وارد اتاق شد .
ـ سلام ،كجايي؟
اشكهايش را پاك كرد ولي سرخي و پف چشمهايش را نتوانست پنهان كند و با صداي ضعيفي گفت :
ـ سلام ،من اينجام ،چي شد ؟زود برگشتي ؟
ـدو ساعت كه من رفته ام تازه مي گي زود برگشتم ؟ميخواستي تا شب بيرون بمونم و تو را به حالت خودت بگذارم نه عزيزم از اين فكر ها نكن ، من ولت نمي كنم ، آورده ام ات اينجا كه اين حال و هواي بيرون بيايي و يه كم آدم بشي و برگردي پيش مادرت و زندگي تو بكني ، آخه اون بيچاره چه گناهي كرده كه اينقدر عذابش مي دهي خوب حالا چه خبر ؟ چيزي خورده اي يا نه ؟ قرصهايت يادت نرفته ؟ با مادرت تماس گرفتي ؟ اصلا گفتي كه رسيديم ؟
ـ چقدر حرف مي زني پسر ، خسته نشدي ؟ وقت كردي يك نفس بكش ، آره قرصها مو خورده ام ، به خونه هم زنگ زدم خيالت راحت ، خوب حالا بگو ببينم كي مي ريم حرم ؟
عجله نکن می ریم ان شاء ا. . . بعد از اینکه نماز خواندیم وشام خوردیم می رویم زیارت ، خدا کند فقط خلوت باشد و تو بتوانی به راحتی از بین جمعیت عبور کنی ،ولی غصهنخور اگر نگذاشتند که با صندلی چرخ دار وارد حرم بشویم وزیارت کنیم خودم کولت میکنم ومیبرمت یکراست کنار ضریح ومی نشونست آنجا تا به راحتی بتوانی بتوانی حرفهایت را بزنی . . .
ـ خیلی ممنون ،دیگر حجالتم می دهی . . .
ـ لوس نشو ،ما که با هم تعارف نداریم .خوب ، حالا شام چی می خوری بروم سفارش بدهم .
اصلا میلی به شام خوردن نداشت ولی به خاطر دوستش به ناچار گفت :
ـ نمی دانم ، هر چه تو بخوری من هم از همان می خورم .
بعد از شام ونماز کم کم داشتند برای زیارت آماده می شدند ،در دلش غوغایی بود ، اضطراب عجیبی داشت مثل وقتی که دانشگاهش را تمام کرده بود وداشت از آلمان بر می کشت حال عجیبی داشت شوق دیدار وطن وخانواده او را به این حال وروز انداخته بود مثل وقتی که آدم شوق دیدار نزدیکترین و مهربانترین کس اش دارد وبرای دیدن وصحبت کردن با او لحظه شماری می کند .از اتاق بیرون آمدند ،سوار آسانسور شدند ودر طبقه ی پایین هتل پیاده شوند ،بعد از تحویل کلید اتاق از هتل خارج شوند وبه طرف حرم که در همان نزدیکی بود حرکت کردند ، در تمام این مدت دوستش صندلی او را هل می داد ولحظه ای خسته نمی شد . همینطور که داشتند از پیاده رو خیابان شلوغی حرکت می کردند ، پسر بچه ای جلوی آنها را گرفت ،به نظر 7 یا 8 ساله می آمد که پارچه های سبز نیم متری در دستش بود ، با چند بسته شمع ،که میخواست آنها را بفروشد .
ـ آقای . . . آقا توروخدا ،توروخدا بخرید ،فقط همین چند تا مونده اگر نتوانم اینها را بفروشمنمی توانم به خانه برگردم تو رو خدا بخرید ، می خواهید بروید زیارت ؟ به خدا اگر از این پارچه سبزها ببندید به ضریح حتما نذرتان برآورده میشود . آقا شما بخرید مطمئینم که امشب جاجتتان را می گیرید وروی پاهای خودتان می ایستید منمطمئینم شما که من را خوشحال کنید خدا هم شما را خوشحال خواهد کرد .
آنها نگاهی به همدیگرکردند و هر کدام یک پارچه و یک بسته شمع از پسر خریدند و او شاد و خوشحال از آنها خداحافظی کرد و دور شد ، تا سرشان را برگرداندند کسی را ندیدیند ، با تعجب این طرف وآن طرف را نگاه کردند ولی کسی نبود ، هر دو در فکر پسرک بودند ودر تمام مسیر حتی یک کلمه هم حرف نزدند .هر چه به حرم نزدیکتر می شدند تپش قلبش تندتر می شد ، نفسهایش به شماره افتاده بود ، اضطراب شیرینی داشت اشک در چشمهایش حلقه بسته بود ، هر چه به آن گنبد زیبا نزدیکتر می شدند انگار دیگر شب نبود همه جا روشن بود و نورانی ، انگار که خورشید در آن قسمت از زمین هنوز غروب نگرده بود .
از در بزرگی وارد حیاط شوند ، آنجا پربود از زائرین حرم مقدس اما نه به شلوغی صبح وعصر ،به راحتی توانستند داخل صحن شوند و از میان جمعیت که گذشتند دستشان به ضریح رسید ، وقتی خودش را آنجا حس کرد ناخوآگاه بغضش ترکید وشروع کرد به گریه کردنآنقدر گریه کردکه پارچه ی سبزی که دستش بود خیس خیس شد . دوستش نیز اورا به حال خود گذاشت و رفت کمی آنطرفتر مشغول زیارت شد تا او به راحتی بتواند با خدایش راز و نیاز کند .کم کم اطراف ضریح خلوت تر میشد . عده ای میآمدند وعده ای میرفتند ،ولی آنها همچنان آنجا بودند وقرار گذاشته بودند تا اذان صبح آنجا بمانند چون قرار بود فردا به شهرستان برگردند جز آنها چند نفر دیگرنیز آنجا بودند . مادر و دختری که از وقتی آمده بودند گریه می کردند والتماس ، زن و شوهری نیز در گوشه ای نشسته بودند ، طرف دیگر پسریتقریبا 23 ـ 24 ساله بود وآن طرفتر دختری 5 ـ 6 ساله با پدرش کز کرده بودند .همه ی آنها از وقتی آمده بودند مثل اوگریه وزاری میکردند ،اما در این میان ناله های پرسوز مادری که برای دخترش دعا می کرد و ناامیدانه التماس می کرد ذاغ دل همه را تازه کرد ، ظاهرا دخترش ناراحتی کلیوی داشت وچند وقت یکبار باید دیالیز می شد ولی این اواخر پزشکان از او قطع امید کرده بودند واو نمی توانست شاهد ذره ذره آب شدن جگر گوشه اش باشد . بعد از مدتی همسر زنی که کهکنار ضریح نشسته بودند بلند شد ، به خارج از حرم رفت وبا یک پارچ آب برگشت و به تک تک کسانی که آنجا بودند وعبارت و راز و نیاز می رکدند آب تعارف کرد وقتی به او رسید گفت :
ـ آقا آب میل دارید ؟ خیلی وقت است که اینجا نشسته اید حتما حالا تشنه اید ، میگویند آب نطلبیده مراد است ،بفرمایید . . . اونیز چون خیلی تشنه بود و خود نمی توانست حرکت کند و برای خودش آب بیاورد ونیز نیم خواست کسی را به زحمت بیاندازد از آبی که به او تعارف میشد نتوانس بگذرد دو لیوان پر ، آب خورد واز مرد تشکر کرد و خواست در مورد کسانی کهآنجا بودند از آن مرد سئوالاتی بکند چون آنها قبل از او آنجا بودند وهمگی به جز آن دختر به نظر سالم می آمدند وآدمهایی در آن سن و سال حالا باید در خانه ودر خواب باشند واین مسئله او را متعجب کرده بود ولی وقتی از آن مرد پرسید در پاسخ شنید :
ـ آن پسر جوان که کلاهی بر سر دارد مبتلا به بیماری سرطان است ودخترک زیبا با موهای بلند هم آنطور که پدرش می گوید دچار تومر مغزی استو مادر هم ندارد چند نفر دیگر همهستند که مثل ما هر شب می آیند وراز و نیاز می کنند از میان آنها یکی عقب مانده ی ذهنی است ، دیگری کور مادرزاد است و . . . اینجا از این چیزها زیاد است ، چون درهای اینجا به روی همه ی رانده شده ها وخسته شدگان از پزشک و دارو باز است . اکثر کسانی که اینجا هستند پزشکان از آنها قطع امید کرده اند ودیگر امیدی بهزنده ماندن آنها نیست ،ولی میگویند کسانی با این شرایط وحتی بدتر از این در همین جا شفا یافته اند وبه سلامت راهی خانه شان شده اند .
ـ حود شما برای چه اینجا هستید ؟ شما که شکرخدا به نظر سالم می رسید .
ـ نه ، من هم مثل بقیه مشکلی دارم که امیدوارم به دست امام هشتم حل شود ، همه ی ما دردمندیم ، دردنیا هیچکس راحت و بدون مشکل نیست .
ـ ببخشید ،فضولی میکنم ، می توانم بپرسم شما چه مشکلی دارید ؟
ـ خواهش می کنم ! راحت باشید ، من وهمسرم بعد از پانزده سال که با هم ازدواج کرده ایمهنوز حسرت بچه در دلمان مانده ،چند سالی است که از رفت و آمد به پزشکان ومصرف داروهای رنگارنگ خسته شده ایم و دست به دامن پزشک حاذقتری شده ایم که امیدواریم دعایمان مستجاب شود.
ـ انشاء ا. . . جاجتتان برآورده میشود ،به لطف خدا امیدوار باشید .
مرد برای اونیز آرزوی سلامتی کرد و رفت کنار همسرش . او دوباره نگاهی به اطراف انداخت ،یکی قرآن می خواند ،دیگری دعا میکرد بقیه هم به همین ترتیب ،نماز می خواندند ، راز ونیاز می کردند ، درد دل می کردند ، گریه وزاری می کردند و . . .
از وقتی که با آن مرد صحبت کرده بود یک جورهایی عوض شده بود ، او فکر می کرد خیلی خود خواه است که فقط برای خودش دعا می کند در حالی که فقط دو پا ندارد ولی دیگر اعضای بدنش سالم هستند او بدون پا هم میتواند زندگی کند اما آن دختر بچه ای که تومر مغزی دارد چگونه به زندگی ادامه دهد یا آن پسرجوانی که مثل بقیه جوانها حالا باید در دانشگاه می بود ودرس می خواند چگونه می تواند به آِنده فکر کند در حالی که نمی داند تا فردا زنده می ماند یا نه ، این فکرها مثل خوره به جانش افتاده بود وبی اختیار اشک می ریخت دیگر پاهایش را فراموش کرده بود مثل یک جسم بی حرکت به ضریح تکیه داده بودو اشک می ریخت ، بالاخره آنقدر گریه کرد که از حال رفت در حالتی مثل خواب وبیهوشی بود وقتی چشمش را باز کرد مرد بلند قامت زیبایی را دید که لباس سفیدی بر تن دارد وبه همان پسرک دست فروش تعدادی پارچه ی سبز می دهد ومی گوید که این پارچه ها را به کسانی بده که به زودی حاجتشان برآورده میشود . او آنجا ایستاده بود و ناخوآگاه حرفهای آنها را می شنید ، همینطور که نشسته بود وچون پسر بچه را قبلا دیده بود ومی شناخت صدایش کرد و خواست که کمی نزدیکتر بیاید واو به همراه همان مرد سفید پوش به مرد نزدیک شدند .پسرک که اورا دید گفت :
ـ بهشما که داده ام ، اینها مال دیگران است .
اوگفت : ـ نه ،من که برای خودم نمی خواهم برای کسانی واجبتر از خودم می خواهم که می دانم آنها از این پارچه ها ندارند تا شفا پیدا کنند ، خواهش میکنم به آنها هم بدهید .
مرد گفت : ـ باشد ، من به تو می دهم وتو خودت باید به دست آنها برسانی چون پسرک راهی مکانی دیگر است .
اونیز با کمال میل قبول کرده چون آنها با هم فاصله داشتند ، مرد گفت که او باید بلند شود بیاید وخود پارچه های را بگیرد ولی او اظهار ناتوانی کرد و گفت که فلج است ونمی تواند راه برود ،مرد هر چه اصرار کرد او قبول نکرد به ناچار مرد نزدیکتر آمد ودستش را گرفت وبلندش کرد بعد از اینکه چند قدمی با هم راه رفتند او تازه فهمید که پاهایش سالم است ومثل گذشته می تواند بدون کمک دیگران راه برود خیلی خوشحال شد و بدون خداحافظی وتشکر از مرد جدا شد ورفت که پارچه ها را به دست نیازمندان برساند حالا دیگر اومیدوید واصلا حال خودش را نمی دانست می خواست پارچه ی سبزخخودش را که برگردنش انداخته بود در حرم متبرک کند و به شهر خودش ببرد در همین فکر بود که بهزائرینبیمار حرم رسید ،به هر کدام از آنها تکه ای ازپارچه ای برای آن دختر بچه نمانده یعنی اوخوب نخواهد شد ، یعنی اوهنوز 9 سالش نشده از دنیا می رود ؟ نه ،نه ،امکان ندارد . او فکر کرد وسرکودک را به پارچه ی سبز دور گردنش پیچید و این بار با خیال راحت حس کردکه دیگر خود خواه نیست . در همین حین با صدای فریاد بلندی به خودش آمد ووقتی چشمش را باز کرددوستش را کنار خودش احساس کرد ، چشمانش هنوز نیمه باز بودند پرسید :
ـ اینجا چه خبر شده ؟ چرا اینقدر سروصدا می کنن ؟
دوستش که گریه امانش نمی داد ، با صدای گرفته گفت :
ـ خوب شد . . . خوی شد . . .
ـ چی خوب شد ؟ کی خوب شد ؟ چرا گریه می کنی ؟
ـ اینها اشک شادیه . . . همون دختری کهکور بود وجایی را نمی دید حالا چشمانش خوب شده و او می تواند همه جا را ببیند . اوهم از این اتفاق خیلی خوشحال شد هنوز چیزی که در خواب یا واقعیت دیده بود جلوی چشمانش بود ، خدا را شکر می کرد مطمئن نبود که می تواند روی پاهایش می ایستد یا نه چون پارچه ای متبرکش را به دخترک بخشیده بود . اضطراب شدیدی داشت ، خواست سر پا بایستذ ومطمئن شود که پاهایش دوباره مال اوست ومی تواند راه برود اما هر چه قدر تلاش می کرد هماننقدر ناامید می شد ولی از این بابت ناراحت نبود چون توانسته بود به کس دیگری که بیشتر از اوبه زندگی نیاز داشت کمک کند ولی از این که آن شخص بلند قامت وزیبا را نشاخته بود و نتوانسته بود از او بهره مند شود خیلی ناراحت بود ولی وقتی به شهرش بر می گشت خیلی راحت بود ،دلش حسابی آرام شده بود ، آرامش عجیبی پیدا کرده بود ، با این که نمی توانست راه برود ولی در عوض سبکبال بود وامید داشت که روزی خوب خواهد شد وناامیدی گناه بزرگی است ومطمئن بود که تک تک افرادی که آن شب در حرم بودند دعایشان به نحو مستجاب شده است و از این موضوع خوشحال بود . وقتی که به خانه رسید مادرش نامه ای را که چند روز پیش از یکی از دوستان او که پزشک معالجش نیزبود داد وقتی کهنامه را باز کرد و خواند فهمید که تشخیص قبلی پزشکان غلط بود واو قطع نخاع نشده است وبر طبق آزمایشات و عکسبرداری های متعدد که به تازگی از او گرفته شده بود بعد از یکهفته دوره ی جدید درمان شروع می شد وبعد از چند عمل جراحی اومی توانست مثل سابق روی پاهایش بایستد و به زندگی ادامه دهد .
خالد رسول پور
سي روز بود که ريش اش را نتراشيده بود.
اولين روز زمستان بود و آسمان ِ نيمهآبي، داشت خاکستري ميشد. دستي به ريش پرپشت اش کشيد و لبخند زد: در واقع بايد گريه کنم.
پوشه زيربغلش سنگيني ميکرد و او بعد از سي روز هنوز هم با حيرت پيرمرد بغلدستياش را نگاه ميکرد که مشتريها دورهاش کرده بودند و او ميدانست که پيرمرد از يک گاو هم نفهمتر است و اين را همان روز اول فهميده بود.
پيرمردِ عينکي گاه سرتاساش را بلند ميکرد و گوش هاي کوچک اش را جلوتر ميبرد تا حرفهاي شان را بهتر بشنود و بفهمد. خودکار لاي انگشتهاي اش ميلرزيد و مشتريها احمقتر و احمقانهتر از او دردهاي شان را در گوشهاي پرموي اش فرياد ميکردند و با ولع به انگشتهاي چروکيده و لرزانش خيره ميشدند. در طول اين سي روز مشتريهاي پيرمرد را بيشتر از بيست نفر در روز حدس زده بود و اين در حالي بود که گويا آرايشگاهي هم داشت و بعد از ظهرها و بعد از تعطيلي دادگستري در آنجا مشغول ميشد. او مسحور پيرمرد به ديوار دادگستري تکيه ميداد و سراپا گوش ميشد تا راز کاميابياش را بداند اما روز به روز بيشتر بر حماقت و بيسوادي او مطمئن ميشد و کمتر ميفهميد. فکر ميکرد ريخت و قيافهاش بيشتر به درد گدايي ميخورد تا عريضهنويسي و با اين حال هر روز بيشتر از بيست عريضه و دادخواست و شکايت مينوشت: اما من در اين سي روز حتا يک سطر هم سفارش نگرفتهام.
از روز چهارم شغل جديد و بيشتر به شوخي تصميم گرفت تا زماني که اولين عريضهاش را ننوشته ريشش را نتراشد: اما اصلن فکر نميکردم کار به اينجا بکشد. گاه قدمزنان تا مقابل بانک بغل دادگستري ميرفت و ريختش را توي شيشههاي سکوريت بانک برانداز ميکرد اما مثل هميشه ميديد که برازنده است و مطمئن ميشد عيب از جاي ديگري است. شب پيش طول ريشش را اندازه گرفته بود. پنج سانتيمتر بود وحالا در سيامين روز شغل جديدش، ناگهان خون به سرش هجوم آورد: بايد سرخ شده باشم. ساعت دوازده بود. ميدانست سرآستينهاي کت اش از چرک برق ميزند و دست فروشُده درجيب ِ چپ ِکتاش تنها اسکناس باقيماندهي زندگياش را در خود ميفشرد ودويستتوماني بودن اش را به خوبي حس ميکرد. عرق کرده بود: باز هم اين مامور رفع سد معبر آمد. لعنتي.
به عادت هر روز عريضهنويسها پراکنده شدند. او هم در حالي که وانمود ميکرد در جيبش دنبال ِ پول خورد ميگردد به طرف ِکيوسک مقابل ِ دادگستري رفت. مامور آمد و رفت و عريضهنويسها سر جاهايشان برگشتند.
او هم برگشت و يادش آمد که داشت بغض ميکرد. و دوباره بغض کرد: تنهام. خيلي تنها.
ناگهان تصميم گرفت. ذوق کرد. و فهميد تصميم اش درست است: دل به دريا ميزنم. به درک. من بزرگم. خيلي بزرگ. من آسمانم و عابرها و عريضه نويسهاي ديگر، سنگريزههاي کورهراهها. و حق هم همين است. من در ذهن ِ آنها نمي گنجم. بله ... من را نميبينند و چون نميبينند از فرطِ حماقت انکارم ميکنند. احمقها! احمقها! من اينجا هستم و اين پوشهي سنگين ِ زير بغلم پر از فرمهاي شکايت و دادخواست است.
حق با شماست. من از جنس شماها نيستم. دردها و مشکلا ت حقير شما تنها شايستهي خودتان است. تف ... و بستهي زيربغل اش لرزيد.ديگر ميدانست چه خواهد کرد: وسط پيادهرو ميايستم و مقابل جمعيت را سد ميکنم. داد ميزنم.ميخندم. ميگريانم شان. مسخرهشان ميکنم. رسواي شان ميکنم. سي روز سي روز. پنج سانتيمتر ريش!
ساعت يک و نيم ظهر بود. به پايان وقت اداري تنها يک ساعت مانده بود و او ديگر مطمئن بود مشتري نميداشت. پس چه باک؟ شماها من را قبول نداريد ها؟ به درک. من هم قبول تان ندارم. هر غلطي ميخواهيد بکنيد. روي يک پا ايستاده بود و کف پاي چپ اش به ديوار دادگستري تکيهداشت. از ديوار کنده شد. نفس عميقي کشيد. دردي در سينهاش پيچيد و نفس فرو کشيده را با ترس و بريده و بريده بيرون داد. مريض شده بود: که اينطور! مريضم کردهايد! شما جماعت احمقها! قدمي به جلو برداشت و درحالي که شايد واقعن ميخواست کار بزرگي انجام دهد يکي به آرامي دست اش را گرفت و پوشهي زير بغل اش را لمس کرد. سرتا پاي اش آتش گرفت. حس کرد جهان يکپارچه آتش است. و برگشت. پيرزني کوچکاندام، در حالي که انگشت هاي حنا زدهاش را بر بازوي او ميفشرد، با لبهايي لرزان، کنارش و چسبيده به او ايستاده بود. قدش تا زير شانههاي او هم نميرسيد. از زير چادر سفيد گلدارش و از بالاي سرش چند تار موي خرمايي بيرون زده بود و او با صدايي که خودش هم از شنيدن اش حيرت کرد به آرامي پرسيد: بله؟ بله مادر جان؟
و جا خورد. پيرزن داشت گريه ميکرد. و او از شادي بيخود شده بود. آهسته دست بر شانهي پيرزن گذاشت. به طرف ديوار دادگستري رفت و پيرزن را هم دنبال خود کشيد. به ديوار تکيه داد، پوشه را از زير بغل اش در آورد و به دست گرفت. دوباره بغض کرد. پيرزن را به ياد آورد و نگاه اش کرد.
- بله ... بفرماييد مادر جان ...
خودکار را لاي انگشتهاي اش چرخاند و لبخند زد. پيرزن که هنوز هم داشت گريه ميکرد دست اش را از روي بازوي او برداشت و با دو دست اش چيزي را در هوا رسم کرد.
بعد آن چيز را جمع کرد و به طرف سينهاش برد و همين کار را تکرار کرد و او مات اش برد.
- نميفهمم!
پيرزن مايوسانه حرکت اش را تکرار کرد و او يک هو فکر کرد که فهميده.
- فهميدم! شما يک خانه داريد که مال خودتان است. خانهاي که حياط بزرگي دارد. با حوض قشنگي تو وسط حياط.
و فهميد که پيرزن لال است و گفت: خوب ... بعد؟
در چشمهاي پيرزن برق اميدي درخشيد اما دوباره به حال اول برگشت و او اين بار خشم و ترس پيرزن را حس کرد. پيرزن با نفرت هر دو انگشت اشارهاش را بالاي لبهاي اش ماليد و چشمهاي اش را گرد کرد. و بعد انگشت اشاره و شست ِ دست ِ راست اش را چند بار به هم ماليد.
- خوب فهميدم شما يک مستاجر داريد، چهارشانه و سبيلکلفت و ترسناک...
پيرزن ماتش برد، حالا ديگر تنها ترس را در چشمهاي اش داشت.
- پس درست فهميدهام، خوب بعد ؟ که چي؟
پيرزن به چشمها ي او خيره بود ، و او ضربههاي ساعت بالاي برج شهرداري را شمرد.
- مادر جان ساعت دو شد، اگر کاري داري زودباش.
پيرزن به خود آمد.
- مستاجرت کرايهاش را نميدهد؟ مرده؟ فرارکرده؟
پيرزن دوباره بازياش را از سر گرفت و با انگشت هاي اشارهاش سبيلي ديگر پشت لبهاي اش کشيد و بعد بر سرش کوبيد، برسينهاش، بر شکم اش. و چشمهاياش را نشان داد . چشمهاي اش سراسر ترس بود و اشک.
- شما را کتک ميزندها؟
و پيرزن تند تند سرش را تکان داد و او دانست که حتا اگر همين حالا شکايتنامهي پيرزن را مينوشت کارش ميماند براي فردا.
- خوب چرا کتک ميزند ها؟ چي ميخواهد؟
پيرزن چشمهاي اش را گرد کرد و با دستهاي اش دوباره خانه و حوض زيباي اش را رسم کرد و به سينه فشرد.
- خانهات را ميخواهد؟
و پيرزن به هقهق افتاد.
- کسي را نداري؟ نه؟ همسايهها؟ نه؟ قبلن مي شناختي مستاجرت را؟ نه؟ چکاره است؟ نميداني؟ چند وقت است با شماست؟ خيلي خوب! خوب! اسمت؟ شناسنامه داري؟
و پيرزن شناسنامه نداشت: اگرهم ميداشت به درد من نميخورد.
و او اين را ساعت دو وده دقيقه فهميد. زماني که پيرزن با دست راست بازوي چپ او را محکم گرفت و به طرف خود کشيد.
- چهکار ميکني مادرجان؟ چهکارکنم؟
و پيرزن با انگشت اشارهي حنازدهي دست چپش نقطهي نامعلومي را در انتهاي خيابان نشان داد.
- باهات بيايم؟ کجا؟ چهکار کنم؟
و پيرزن گفته بود آنچه را ميخواست بگويد.
- آخر مادرجان به من چه ربطي دارد؟ شما بايد شکايت کني. از راه قانون مشکل شما بايد حل شود.
اما پيرزن چنان بازوي او را فشار داد که نتوانست تحمل کند. خندهاش گرفت.
- آخر مادر جان!
و پيرزن سرتکان داد: قارو قور شکم ام را حتمن پيرزن هم ميشنود.
خودش را گم کرده بود. ميخنديد.
- خانهات دور است؟ نه؟
و او باز به همان نقطهي نامعلوم اشاره کرد.
- خوب برويم.
و رفتند. ساعت دو و نيم بود و خيابان خلوت و سرد. کرخ شده بود. از سرما. از گرسنگي. از ترحم. و از بدبختي. پيرزن بازوي اش را رها نميکرد و او هم اصراري در رهايي نداشت. نفهميد چرا اما يک هو احساس کرد که اصلن اهميتي ندارد از جنس ديگران باشد يا نه. و اصلن اين من و ديگران هيچ معنايي ندارد.
برف باريد. برف ميباريد و او فکر کرد که آيا پيرزن هم متوجه شده امسال زمستان خيلي دقيق و حساب شده برفش را بارانده است: در روز اولش. از خود اختياري نداشت و در حالي که دانههاي برف ِ نشسته بر چند تار موي خرمايي پيرزن را نگاه ميکرد، دنبال اش روان بود. چند بار و از چند کوچه پيچيدند. اما برايش اهميتي نداشت که از چه راهي ميروند.
پيرزن ديگر گريه نميکرد و هن و هن نفسهاي خستهاش با خس و خس سينهاش در ميآميخت و بعد که به کوچهاي ديگر پيچيدند از تکان ناگهاني انگشتهاي پيرزن بر بازوي اش، فهميد که بايد به خانهاش نزديک شده باشند. سر کوچه آرايشگاهي بود و آرايشگر، پشت به کوچه، داشت آينهاش را با پارچهاي قرمز تميز ميکرد.
سطل آشغال بزرگي مقابل آرايشگاه بود و او انبوهي موي سفيد و خرمايي داخل آن ديد. از آرايشگاه رد شدند و بعد از گذشتن از چند در چوبي پيرزن بازهم به گريه افتاد. مقابل در آهني کوچک ضد زنگ خوردهاي ايستاد و خودش را به او چسباند و او به خود آمد.
- اين جاست؟ خوب!
و پيرزن بازوي اش را فشرد.
- نترس مادر.
و دنبال شستي زنگ گشت: مثل اين که زنگي در کار نيست. با کف دست راستاش به در کوبيد. در سرد بود. برف کف کوچه را تمام سفيد کرده بود. پيرزن دست زير چادرش کرد و بعد از کمي جستجو کليد نو و براقي در آورد.
- از اول ميدادي ديگر!
و کليد را در قفل انداخت و چرخاند. و تق. در باز شد. ناخودآگاه پوشهي زير بغل اش را فشرد. برف روي سر و ريش اش را تکاند و داخل شد. حياط کوچک بود. خيلي کوچک. و حوضي هم در کارنبود. خشخش پاهاي پيرزن را از پشت سر شنيد و حس کرد پيرزن پاهاي اش را با دقت جاي پاهاي او ميگذارد.
- نترس مادر!
داد زد: کسي خانه است؟
و جواب اش را در مقابل خود ديد: در چوبي دو لنگهي مکعب سيماني رو به رو که از قرار خانهي پيرزن بود و شايد اطاق و پستويي بيش نبود با پنجرهاي کوچک، باز شد و پسر جواني بيرون آمد: اين که سنش از من هم کمتر است.
- بله بفرماييد!
و تنها جفت دمپايي ِ برفگرفته را پوشيد و جلو آمد و مقابل او ايستاد. لاغر، کوتاه، شانه فروافتاده، با چانهاي کوچک و سبيلي باريک و کمپشت. و او که انگار لال شده بود، برگشت و پيرزن را نگاه کرد که به آرامي بازوي اش را رها کرده بود و در حالي که به جوانک زل زده بود عقبعقب ميرفت. جوانک، انگار صداي اش از دورتر ميآمد:
- سلام آقا. شما؟
اما انگار با او نبود. يکراست به طرف پيرزن رفت و کنارش ايستاد. زيرپيراهني قرمزرنگ به تن داشت. ميلرزيد.
- باز چه گلي کاشتي؟
وحشت در چشمهاي پيرزن ديده ميشد.
- آقا اين خانم ...
و جوانک حرف اش را بريد:
- ميدانم. به شما گفته بابا را من کشتهام. گفته نقاب ميزنم تا بترسانمش. گفته ميزنمش. گفته پولهاي بابا را به باد دادهام. از شما کمک خواسته.
و او ماند. مات ماند. و چيزي نگفت.
- آقا آين خانم مادر من است. حواسش درست نبست. ببخشيد که مزاحمتان شده.
بعد برگشت و به پيرزن توپيد:
- زود باش برو تو اطاق!
و در مقابل چشمان حيرت زدهي او، پيرزن چون گربهاي بالا پريد و تقريبن دوان؛ و بي آن که نگاه اش کند به طرف مکعب سيماني رفت. از سه پلهي سيماني ِ ترکخورده بالا رفت و داخل مکعب شد و در چوبي دو لنگه را پشت سرش بست. او دوباره سر غيرت آمد:
- آقا رفتار شما با اين پيرزن ...
جوانک جلوتر آمد:
- اين فقط به من و مادرم مربوط است.
و به پوشهي زير بغل او نگاه کرد:
- عريضهنويسي؟
و او چون يک شاگرد مدرسهاي بله گفت. جوانک پوزخند زد و دندانهاي ريز کرمخوردهاش را نشان داد و دماغ اش را بالا کشيد:
- پس خودت خوب ميداني که طبق قانون ...
حرفاش را ناتمام گذاشت و دستي به يقهي چرکگرفتهي کت او کشيد و رد انگشتهاي اش را روي برف گذاشت:
- حالا برو بيرون!
حياط کاملن سفيد و يکدست شده بود و برف، ريز و بيامان ميباريد و بعد او يک هو فهميد: فهميدم! همه چيز را فهميدم!
اول هول کرد اما بعد خندهاش گرفت.
خنديد و گفت: فهميدم!
جوانک هم خنديد:
- خوشحالم که فهميدي. حالا خداحافظ.
و او سبکبال برگشت و به طرف در حياط رفت. تنها رد ِ پاهاي خودش را ديد و متوجه شد که کليد هم داخل قفل نيست و برحواس جمع پيرزن آفرين گفت و بيرون رفت. برف زيباتر از هر چيز خرمايي يا حنايي ميباريد و او که فکر ميکرد همه چيز را فهميده زباناش را بيرون برد و سردي چند دانه برف را به دهان کشيد.
سر کوچه ايستاد. مقابل آرايشگاه بود. جلو رفت و سرش را به شيشه چسباند. همانطور که وقت آمدن حدس زده بود صاحب آرايشگاه همان پيرمرد عريضهنويس رقيب اش بود که داشت خودش را براي کار دوم بعد از تعطيلي داد گستري آماده ميکرد و او بي آن که ذرهاي ترديد کند پوشهي زير بغل اش را داخل سطل آشغال بزرگ جلوي آرايشگاه و ميان انبوه موهاي سفيد و خرمايي انداخت و در حالي که با دست چپ اش اسکناس دويست توماني داخل جيب کت اش را با تمام توان ميفشرد و قار و قور شکم اش از حد تحمل خارج شده بود، انگشتهاي دست راستاش را در ريش سياه پنج سانتيمترياش فرو برد و وارد آرايشگاه شد. وارد آرايشگاه! وارد آرايشگاه! وارد آرايشگاه!
بدون عنوان
هومن قاسمي
کنار پنجره رو به باغ ، به چشمان اش زل زده بودند صلابت از دست رفته اي را يادم مي آمد و سربازاني که رژه مي رفتند . و دخترک و پسرکي که دست در دست هم به تماشا نشسته بودند . گفت : « ناپدري ام مرد خوبي است . با درک و شعور و فکر باز . نمي دانم چرا در کودکي نمي توانستم به عنوان پدر قبول اش کنم . من لجباز ، حتا با مادرم هم خوب راه نمي آمدم . و فکر مي کردم تنها کسي که دوستم دارد تو هستي . تو که در تمام بازي ها به نفع من بازنده مي شدي ...
قرار بود وقتي به سن فيلسوفان و نويسندگان و افراد مهم رسيدم با هم ازدواج کنيم . ولي بد قولي کردم و رفتم جنگ . و امروز که فيلسوف بزرگ و مشهوري شده ام ، در نبود تو ، هرگز به تزهاي کتاب چهار جلدي زرکوب ام فخر نکردم . گفت : « ديگر هيچ چيز ارضايم نمي کرد . و چون از تکنولوژي و ادوات اش بي زار شدم به همين باغ که از پنجره نگاه اش مي کني ، به تو پناه آورده ام .
ـ چرا مدت ها برايم نامه ننوشتي ؟ مي خواستي به جنون مبتلا تر شوم ؟
ـ مي خواستم باز هم بنويسم ، اما از گذشته ها چيز تازه اي در يادم نمانده بود .يک شب کابوس ديدم که جوان شدم و تب دارم مثل نوجواني که عرفان و هندسه و منطق به کارش نيايد ... مثل عشق بازي هاي خودمان ، پر از احساس و خالي از عقل ؟
به خود که آمدم ، در گوشه اي دنج در باغي بزرگ ، کنار پنجره ي رو به باغ اتاقي پر از عکس ، مات چشمان اش بودم هنوز . برخاستيم و قاب عکس را کناري انداختيم . توي باغ ميان خاطرات تلخ و شيرين گذشته بوي سادگي مي وزيد . صلابت يک عشق کهنه را ميان شکوفه ها و برگ درختان احساس مي کرديم . گويي آرامش باغ تيمارستان به ما هم سرايت کرده ... !
اعـدام
سید سعید جدیری
من در سلول کوچکی ، حدود یک در دو متر زندانی بودم ، هیچ پرتو نوری به چشم نمی خورد .همه جا مانند شب تاریک بود صدای خاصی هم به گوش نمی رسید به جز صدای موش هایی که از سر و کله ام بالا میرفتند بدون هیچ واهمه ای ، قرار بود فردا صبح بعد از اذان مرابه دار بکشند به خاطر همین مرا از هم سلولی هایم جدایم کرده و به آین جا آورده اند .من می توانستم اقرار کنم که بی گناهم و از مرگ می ترسیدم ،مرگی که مستحق اش نبودم . حالا مردم در خانه های شان آرام و راحت در استراحت وخواب هستند و رویاهای روزمره را مرورمی کنند . در حالی که من هم می توانستم مانند آن ها با خیال آسوده دنبال رویاهایم توی خواب باشم این جایم . تقدیرم متفاوت است تقدیری که نحس است .
یادم می آید چندین سال پیش که در سنین نوجوانی به سر می بردم با کله به طرف کارهای خطرناک می رفتم و مدعی بودم که جز خدا از هیچ چیز دیگر نمی ترسم اما می توانم الان بگویم که جز خدا از مرگ هم می ترسم . دل شوره ی عجیبی دارم افکارم هم کاملا در هم ریخته است . یاد روزی که هنوز اتفاقی نیفتاده بود آزارم می دهد .
شب ساعت حول و حوش یازده یازده و نیم بود که با اهل خانه نشسته بودیم پای تلویزیون و سریال مورد علاقه ی مان را تماشا می کردیم که تلفن زنگ زد . پدر طبق عادت پای تلفن رفت . چند لحظه ی بعد که با گوشی خرف هایی زد رنگ و روی اش پرید و گوشی را نتوانست در دست اش نگه دارد .اهل خانه که همه متوجه واکنش پدر شده بودیم جلو رفته و من گفتم :
ـ اتفاقی افتاده ؟
هیچ صدایی از پدر شنیده نشد . پس از این که به او لیوانی آب دادیم او آرام گفت :
ـ پسرم دوستت رو کشتن
رنگ من هم مثل پدرم گچ شد . اما این موضوع مگر آن قدر مهم بود که پدر را به این روز می اندازد . پدر بعد مکث کوتاهی گفت :
ـ قتلشو انداختن گردن تو!
من خشکم زد . یعنی چه ، پدرم از چه چیزی صحبت می کرد ، چه قتلی ، کدام دوست ؟
بعد از این که تمام ماجرا را برایم تعریف کرد تازه فهمیدم همان دوستی که چند روز پیش به خاطر مشکلی که با هم داشتیم و دعوا کرده بودیم حالا با چهار ضربه چاقو کشته شده و چون همه خیال می کنند که من با او مشکل داشتم و با او درگیر شده ام پس حتما من اورا کشته ام ، آن هم با چاقو ، چهار ضربه درست به سینه اش .
صبح زود از پاسگاه محل آمدند و مرا برای بازجویی و سایر تشریفات اداری با خودشان بردند . تا این که بعد از چندین بازپرسی و کتک خوری و قسم خوردن و سایر مسائل مرا به بازداشت انداختند و منتظر رای دادگاه ماندم . آن ها می گفتند که برای این قتل شاهد عینی هم دارند که مرا شناسایی کرده و جالب تر این که من خودم چیزی یادم نمی آمد .
چند روز بعد مرا به دادگاه بردند و آن جا قاضی تمام مدارک و شواهد را که بر علیه من بود رو کرد من هم که مدرک محکمه پسندی نداشتم . لاجرم حکم قطعی صادر شد . حکمی که به آن می گویند دار ... قصاص به نا به درخواست والدین مقتوله ... حکمی که تمام خوشی ها و خرمی ها البته بدی ها و زشتی ها را هم بر رویم بست .
آن شب که دیگر شب آخر زندگی بود نمی توانستم بخوابم که به فکرم باقی عمرم را قرار بود بخوابم و حداقل چند ساعتی بیداری و استفاده از مزایای دنیا توی یک تک سلولی خفه بدون هوا و نور و ... تا این که مردی با صدای کلفت از پشت در گفت :
ـ نگهبان بیا این در رو باز کن می خوام اعدامی رو ببینم
در باز شدو مرد داخل سلول شد با باز شدن در کمی از نور سالن داخل سلول تابید . قیافه ی درهم و برهم من طبیعی بود اما چهره ی بی خواب مرد توجه مرا به خودش جلب کرد . مرد کاغذ و قلمی به من داد و گفت که وصیت ام را بنویسم یا هر حرفی که می خواهم . بعد گفت که توبه کنم استغفار کنم که خداوند گناه بزرگ من که نام اش قتل بود را ببخشد .مرد از توی جیب اش قرآن کوچی را که همراه داشت به طرفم دراز کرد و گفت چند آیه از آن را بخوانم آرامش ام می دهد .
چند لحظه ی بعد چند تا سرباز آمدند و دستها ی مرا دستبند زدند و چشم هایم را چشم بند و مرا به طرف حیاط پشتی زندان بردند . با این که چشم هایم بسته بود ولی می توانستم بفهمم که دارد سپیده می زند نور خفیفی داشت به چشم هایم می زد .
میدان اعدام آماده بود . چندین مامور و ناظر ونگهبان آن جا بودند . مرا به سکو نزدیک کردند و چشم بند را از چشمانم برداشتند . با این که نور زیاد نبود اما بی اختیار دست هایم را به طرف چشمانم بردم چشم هایی که بیش از دو روز بود نوری ندیده بودند .
آمبولانس را دیدم که منتظر بود تا جنازه ی من را به قبرستان ببرد . لابد قسمت اعدامی ها .
چوبه ی دار آماده و طناب آن هم با نسیم تازه و خوش بوی صبحگاهی تلو تلو می خورد .
بیچاره خانواده ی من بد تز از همه مادر و پدر و خواهر کوچکم . همه ی شان این ماجرا را تماشا می کردند و مادر داشت گیس های اش را می کند و خودش را کتک می زد . پدر که خشک اش زده بود معلوم بود بغض حجیمی گلوی اش را گرفته و در حال ترکیدن بود . تازه اهالی خانواده ی دوستم هم آنجا بودند و لابد داشتند مرا ...
بالاخره من بالای سکو رفتم . سکوی پرتاب به آن دنیا به خاطر جرمی که ...نمی دانم دیگر ذهنم نمی کشید .
پسر را بالای سکو بردند و یکی از سرباز ها آرام او را جابه جا کرد وحلقه ی طناب را دور گردن اش محکم کرد و پسر که داشت صدای قلب اش را می شنید و نفس های اش به شماره افتاده بود زیر لب گفت :
ـ به خدا من اونو نکشتم . من بی گناهم .
مامور اعدام به طرف چهار پایه رفت و می خواست که چهار پایه را از زیر پای پسر بکشد که مادر پسر دادی زد که یک لحظه مامور ترسید ولی از کارش بازنماند و دوباره به طرف چهار پایه خیز برداشت که ...
کارگردان توی بلندگوی اش گفت :
ـ کات . حوب بود بچه ها ، کمی استراحت کنین تا برای پلان اخرآماده بشیم .
...
پلان آخر
مريم خمسه لويي
برداشت اول
همين گوشه مي نشيني و چشم هايت را به سيم خاردارها مي دوزي و بعد روي خاک هاي روبرويت زوم مي کني . « خُب گرفتي ، رفتيم ، سه ، دو ، يک اکشن »
نگاهش را روي خاک ها ندوخت اما مسير سيم خاردارها را از ذهنش گذراند . نقطه ي سياه برج مراقبت روبرويي چشم هايش را خيره کرد .
« کات . کجايي عزيزم ، اين جا رو خاک ها ، خاک ... ها » و کف دست هايش را کوبيد روي زمين و گرد و خاک بلند شد . همه مثل تصويري از مقابل چشم هايش مي گذشتند . « بيين آخرين فيلم مون رو که ساختيم ، ديگه تعطيل ، فقط اين دفعه ي آخرو جون داداش مارو ضايع نکن » چفيه را از دور گردنش باز کرد و عرق پيشانيش را خشک کرد . « اصلا قرار نيست کاري بکنيم ، تو دنبال قطار بدو و به سربازهايي که سر هاشو نو از شيشه ها بيرون آوردند دست تکان بده . فقط همين . » و او آن پلان آخر را پشت سر قطاري که سوت مي کشيد دويده بود و سرباز ها برايش دست تکان داده بودند ، اما چيزي ته دلش خالي بود . جاي ...
« سرفه هايش شديد تر شده ، خون بالا مي آورد ، ريه هايش ... » اتاق کوچک پنجره ي باز رو به ديوار نه چندان بلند و تخت خالي که چند لحظه ي پيش تمام وجودش روي آن بالا و پايين مي پريد . دور سرش مي چرخيدند . « مي ماند » ... « قرار هم نيست بماند » فريم عينک اش را روي بيني اش جابه جا کرد و ته ليست که به دست داشت را امضا کرد . دکترها آمد و رفت شان بيش تر شده بود . حتما چيزي وجود داشت که او نمي دانست . به ديوار که خيره شد تمام جملات روي ديوار را خواند . يادش افتاد که چند بار پايش به ريل قطار ها گير کرده و چند بار ... حتا حوصله ي فکر کردن را هم نداشت . يادگاري هاي روي ديوار ، پنجره ي باز . تخت خالي . دلش درد مي کرد . نه مثل آن دفعه که آن قدر دويده بود و مثل گنجشکي توي قفسه ي سينه اش مي تپيد . تمام وجودش توي آن اتاقک شيشه اي بود « کارگرداني که موهايش ريخته ديگه به درد نمي خورد . » « تو که از من بد تري کچل » اتاق دور سرش مي چرخيد . « ديگه حتا جم نمي خورم ، چه برسد که پشت قطار بدوم » ديگر چشم هاي کارگرداني که موهايش ريخته بود توي آن اتاقک شيشه اي نمي خنديد . باز هم نبودند . فقط حرکتي که داشت سينه اش بود که درست مثل دل خودش بالا و پايين مي پريد .
برداشت دوم
او دوباره به سيم خاردارها زل زده بود . که گرداگرد اروند را محاصره کرده بودند ، سرباز که داخل برج مراقبت اين طرف و آن طرف مي رفت ، بستر آرام رود ، بوي خاک ، صداي اکشن هاي متعدد و کات هاي عصباني کارگردان باز هم نتوانستند چشم هايش را به خاک ها بدوزند مي خواست دل به دريا بزند و خودش را به رود بي اندازد و موج ها او را تا آن طرف مرز ها بکشانند . نفس اش بالا نمي آمد و سرفه هايش بيش تر شده بود . درست مثل کسي که توي اتاقک شيشه اي چشم هايش را بسته بود و آرام هواي ريه هايش را درون دستگاه نفس مصنوعي خالي مي کرد . « حالت خوب نيست ؟ ، بشين » سرفه امان اش رابريده بود . چفيه اش را جلوي دهان اش گرفت . « حالا سرباز هاي توي قطار دارند دست تکان مي دهند و تو بايد چفيه ات رابراي آن ها تکان بدهي ، نفس ات هم گرفت مشکلي نيست . فيلم واجب تره » کارگرداني که موهايش ريخته خنديده بود . و او خودش را آماده مي کرد که کم نياورد ، تا جان داشت بايد بدود . و به او بفهماند که اين جا جاي بچه هاي دوربين به دست نيست .« اکشن ».آن قدر پشت سر قطار دويد که نفس اش در نمي آمد ، چفيه اش را از جلوي دهان اش کنار کشيد . خون روي سفيدي چفيه اش دلمه بسته بود . چشم هايش را بست ، صداي آرام رود مي آمد ، « خيلي خُب براي امروز کافيه » کارگردان پشت اتاقک شيشه اي چشم هايش را باز نکرد که هيچ ، حتا کلمه اي از لاي لب هاي رنگ پريده اش بيرون نيامد . ، « کارگردان » ديگر داشت داد مي کشيد . کارگردان بلند شد عصاي هميشگيش را زير بازو زد و دوربين فيلم برداري را روي شانه اش جا به جا کرد . « دِ بجنب ، دير شد » از آن اتاقک شيشه اي آمده بود کنار اروند ، با دوربين خاک خورده اش ولي ديگر از او نمي خواست که دنبال قطار بدود . مي خواست که سوار قطار بشود ، نفس اش بند مي آمد . او چه قدر جان داشت ، اين بار روي خاک ها خيره شده بود بدون آن که کسي بگويد و در ذهن اش مسير قطار را مرور مي کرد . ديگر رد سفيدي روي چفيه به چشم نمي خورد ، ديده بان برج مراقبت به دور دست ها نگاه مي کرد . غروب شده بود ، غروب اروند . همان لحظه اي که از آن زمان به بعد هر دو سرفه هاي شان بيش تر شده بود و هر دو جلوي دهان شان چفيه مي گرفتند و با هم خون هاي دلمه بسته را مي شمردند . کارگردان اول که به او اصرار مي کرد روي خاک ها خيره شود . ديگر چيزي نمي گفت . ايستاده بود و هاج و واج نگاه اش مي کرد . اما کارگردان توي اتاقک شيشه اي حالا آن جا آمده بود تا او بدود ، پايش به ريل قطار گير کند . قطار سوت بکشد و او نفس کم بياورد . و به او بخندد ، پاهاي بي جان اش را راست کرد . صداي سوت قطار مي آمد . رود هم چنان آرام بود ، چفيه را روي دهان اش گذاشت و از پشت گره زد . دوربين روي شانه ي کارگردان به طرف او که دنبال قطار مي دويد زوم کرده بود . سرفه هايش شديد شده بود و دوربين روي شانه اش بالا و پايين مي پريد . خودش را به قطار رساند . دست هايش را دراز کرد و ميله ها را گرفت . کارگردان اين بار از پنجره ي کوپه آخر دوربين را به طرف او گرفته بود . خودش را بالا کشيد و ...
پلان آخر
فرداي آن روز در اتاقک شيشه اي را باز کردند و دو نفر که چفيه هاي خون آلودشان توي دست هايشان مچاله شده بود را بيرون آوردند . روي تخت دراز شان کردند و ملحفه سفيد رويشان کشيدند . آرام و ساکت خوابيده بودند درست مثل اروند . بدون آن که دنبال قطار بدوند بدون آن که چفيه هايشان را تکان بدهند و بدون آن که يکي از آن ها کارگردان باشد و ديگري بازيگر ديگر صداي سوت قطار نمي آمد . قطار از مسير چشم ها دور شده بود .
شهر دزدان
بهناز بهمنی
روزي راه مردي به يك شهر افتاد .اين مرد که پزشک بود و نامش رابرت ماموریت داشت که چند ماهی را در این شهر مشغول به کار شود از آنجایی که شهر ذکر شده در کنار دریا قرار داشت و دارای طبیعی زیبا و بسیار بكر ، رابرت بی خبر از همه جا خوشحال بود از اینکه میتواند در چنین شهر باصفایی به ماموریت خود بپردازد واز همان آغاز وزود مجذوب زیبایی های این شهر کوچک شدهبود .رابرت قصد داشت تا سر و سامان پیدا کردن اوضاع مطب مدتی را در هتل اقامت کند .در داخل شهر از چند نفر آدرس هتل را پرسید ومتوجه شد که این شهرکوچک فقط یک هتل دارد ، به سمت هتل رفت با گفتگو هایی که میان رابرت و متصدی هتل شد متصدی دریافت که اومدتی را در هتل اقامت می کند از این روخیلی خوشحال شد و یکی از بهترین اتاقهای هتل را که پنجره ای مشرف به دریا داشت را در اختیار او قرار داد . رابرت از پنجره ی اتاقش به غروب دل انگیز نگریست ،روی تخت دراز کشید وبه برنامه هایی که فردا در پیش رو داشت فکر کرد ،مدتی گذشت احساس گرسنگی کرد تصمیم گرفت تا بدود بهسالن غذا خوری تا چیزی بخورد . بعد از غذا به اتاقش برگشت ،روی تخت دراز کشید واز فرط خستگی به خواب رفت نوری که از لای پرده بهروی صورتش افتاده بود باعث شد که از خواب بیدار شود ،به ساعتش نگاه کرد ساعت 8 صبح را نشان می داد با خود گفت : امروز خیلی کار دارم بهتره که یه دوشی بگیرم به مطب جدیدم سر بزنم . رابرت آدرس مطب جدیدش را از کیفش بیرون آورد وگفت : فکر کنم دکتر قبلی از مخ کم داشت شهر به این قشنگی رو ول کرده ورفته توی اون دود و دم توی اون شلوغی مطب و از کرده که چی . . .
و بعد رفت به آدرسی که در دست داشت وقتی که به محل مورد نظر رسید با دیدن چارچوب بودن درو پنجره های شکسته تعجب کرد . وارد شهر و دید کهآنجا خالی است واز تجهیزات پزشکی که قبلا گفته شده بود هیچ اثری نیست با خود گفت : حتما اشتباهی امدم .
ولی وقتی که دوباره به آدرس نگاه کرد گفت : آدرس که همینه پس سر تخت و سایر وسایل چی اومده ، اونها که بهم می گفتن همه چیز در آنجا مهیاست پس کو .
به بیرون رفت وبه سمت مردی که در آن حوالی بود و داشت به اونگاه می کرد رفت واز او پرسید .
ـ ببخشید آقا می توانم ازتون سوالی بپرسم
ـ بپرس فقط زودباش ممکنه که از دستش بدم
ـ ببخشید چی رو از دست بدید .
ـ صندوق پول رو . . . اصلا به توچه . . . این حرفها به تو نیومده ، تو سئوالت رو بپرس
ـ چشم ببخشید . . . میخواستم بدونم مطب دکتر قبلی شما همان جا بود .
ـ خوب آره چطور مگه .
ـ ولی اونجا که به یه متروکه شبیه تا به مطب دکتر .
ـ خوب باشد برو خدات روشکر کن که ، دیوارهاش سرجاش اند .
ـ ببخشید چی گفتید .
ـ ای بابا پسره پرچونه بهتوچه . . . برو دنبال کارت من خیلی کار دارم .
ـ آقا خواهش می کنم فقط یه سئوال دیگه ام رد جواب بدید ،دیگه مزاحمتون نمی شم .
ـ خیلی خوب جون بکن چی می خوای .
ـ میخواستم بدونم شما در این شهر فقط همین یه مطب رو دارید .
ـ داشتیم
و بعد بدون جواب دیگری رفت . رابرت گفت : چه مرد بی ادبی بهتره که بدم بهشهرداری جایی ، شاید اونجا که سر مطب چی اومده .
رابرت که در این شهر غریب است وهیچ کجای این شهر را نمی شناسد تصمیم گرفت که آدرس شهرداری را از مغازه داری که مغازه اش در آن اطراف بود بپرسد وقتی که وارد مغازه شد دید که زنی وسایل گوناگون را بدون هیچ نگاهی و توجهی تند و تند جمع میکند و در داخل ساک دستی اش می ریزد تعجب کرد در دل گفت : این چه جور خرید کردن بهدنبال مغازه دار گشت واو را صدا زد هیچ جوابی نیامد ،وقتی که جلوتر رفت دید که چند نفر سر صندوق مغازه دعوا می کنند او شنید که یکی از آنها کفت : دستت روبکش این دفعه نوبته منه که پولهای صندوق روکش برم حسلبی از اوضاع مغازه تعجب کرده بود گفت : بهتره که قاطی این اوضاع نشوم وزودتر به پلیس خبر بدم از مغازه خارج شد به سمت عابری که در آن نزدیکی بود رفت گفت : آقای لطفا پلیس روخبر کنید .
عابر گفت : پلیس دیگه چیه .
ـ آقای چند نفر دارن اون مغازه روخالی می کنند وهیچ خبری از صاحب مغازه نیست عابر با عجله گفت : آخ جون . . . صاحب مغازه نیست وبه سمت مغازه دوید رابرت با خودش گفت : مثل اینکه این شهر به چیزیشون شده وبعد نگاهی به مغازه کزد وگفت : اینجوری که نمی شه بهتره که به نفره دیگه روپیدا کنم واز اون کمک بخوام .
وارد خیابان بعدی شد ودید که شخصی ماشینی را کنار خیابان پارک کرد وپیاده شد رابرت به سوی آنفرو رفت واز او پرسید : ببخشید خانوم میتوانم ازتون سئوالی بپرسم .
ـ بله خواهش می کنم بفرمائید .
ـ می شد آدرس پلیس روبه من بدید . . . یه نفر به کمک پلیس احتیاج داره
ـ و آن خانم با خنده گفت : پلیس
ـ بله خانم
ـ شما تازه واردید
ـ بله از خیلی ها پرسیدم ولی هیچ کس درست وحسابی بهم نداد .
ـ آقای توی اینشهر پلیس چه کار می کند .
ناگهان رابرت متوجه فردی شد که داخل ماشین آن خانم شد وماشین او را روشن کرد و رفت .
با عجله گفت : خانم ماشینتون . . . ماشینتون رو دزد برد .
وآن خانم بی اهمیت جئاب داد : اشکالی نداره دیگه ازش سیر شده بودم دوروز بود که زیر پام بود . یکی دیگه اش رو پیدا میکنم یکی که هم زنگش وهم مولش از این خوشگلتر باشد .
واز مقابل چشمان هیدت زده ی رابرت با عشوه وناز گذشت وبعد بهسمت رابرت برگشت وگفت : زیاد به این جور چیزها فکر نکنین وبعد دوباره ره راه خود ادامه داد رابرت که حسابی کلافه شده بود به هتل برگشت متصدی هتل را صدا ز وکلیدش را خواست وبعد پرسید : ببخشید آقا از کجا میتوانم نقشه این شهر رو تهیه کنم
ـ نقشه شهر . . . نقشه ی شهر رو می خواید چه کار
ـ راستش روبخواهید امروز داخل شهر اتفاقات عجیبی افتاده بود کسی که جواب درست وحسابی به آدم نمی ده می خوام از داخل نقشه جای شهرداری وپاسگاه پلیس وخیلی از جاهای مهم دیگه رو پیدا کنم تا اگه دوباره به اینجور چیزها برخورد کردم بتوانم به راحتی به پاسگاه پلیس وخیلی از جاهای مهم دیگه و پیدا کنم تا اگه دوباره به اینجور چیزها برخورد کردم بتوانم به راحتی به پاسگاه پلیس برم وبه اونها اطلاع بدم تا اونها یه کاری بکنند .
ـ ای آقا ، پلیس وشهردار کجا بود .
ـ یعنی می گید این شهر هیچ پلیس وشهرداری نداره
ـ نه این شهر به پلیس احتیاج نداره .
ـ پس اگه به مشکلی برخوردید چه کسی به دادتون می رسه .
ـ اینجا همه مشکلاتشون رو خود شون حل می کنند .
رابرت بدون هیچ حرف دیگر میرفت به سمت اتاقش روی تخت دراز کشید و به اتفاقاتی که امروز رخ داده بود فکر کرد با خودش گفت : مگه می شد یه شهر پلیس وشهردار ودادگاه . . . نداشته باشد .و بعد گفت : به من چه بهتره که لیست وسایل مورد نظر روتهیه کنم و زنگ بزنم بفرستند وتا وسایل برسند با همین چیزهایی که دارم کارم روشروع می کنم .
بعد از ظهر اولین کاری که کرد رفت بهسمت یک نجاری واز نجار خواست تا اندازه ی در مطب روبگیرد ودری برای محل کارش بسازد وبعد رفت به مغازه یشیشه بری واز شیشه بری هم خواست تا شیشه های پنجره های مطب را نصب کند وسیستمی از وسایل مورد نظر را تهیه کرد از طریق تلفن سفارش داد .بعد از دو روز بخار در را نصب کرد رابرت به گرد گیری محل کارش مشغول شد. تقریبا بعضی از وسایل مطب را تهیه کرده بود و از جمله تخت وقفسه ی دارو را و بعد به هتل برگشت کیف پزشکی اش را که در آن مقداری دارو وتجهیزات اولیه پزشکی بود برداشت ورفت بهسمت محل کارش وقتی که کیفش را باز کرد تا وسایل پزشکی وداروها را در قفسه ها بگذارد با تججب دید که حسابی داخل کیف زیر ورو شده وتعدادی از شیشه های دارو و وسایل پزشکی نیست با عجله جیبهای داخل کیف را گشت ولی هیچ اثری از وسایل گم شده نبود کیفش را برداشت با عجله به سمت هتل رفت وقتی که وارد اتاقش شد چمدنهای دیگرشرا گشت ودید که بعضی از وسایل شخص اش نیز نیستند .در اتاقش را بست وبه سمت پیشخوان هتل رفت متصدی هتل با دین اوگفت : اتفاقی افتاده .
ـ یکی وارده اتاق من شده وخیلی ازوسایل پزشکی ام را برداشته .
ـ متصدی بی اعتنا گفت : خوب به من چه . . . من چی کار کنم .
ـ رابرت با عصبانیت داد کشید وگفت : این دزدی توهتل شما اتفاق افتاده بعد تو می گی به من چه .
ـ داد نزن آقای خوب مواظب وسایلت می شدی که کسی ندزدتشون .
ـ من ازدستتون شکایت میکنم .
ـ خوب برو شکایت کن . . . اگه دادگاهو و دادستانی پیدا کردی سلام من هم بهشون برسون .
رابرت دید که صحبت کردن با او فایده ای ندارد با عصیانیت بهسمت اتاقش رفت ووسایلش را جمع کرد وپول چند روزی که در آنجا بود را پرداخت کرد و رفت به سمت مطبش را در قفسه ها جای داد وتصمیم گرفت که در همانجا بماند فردای آن روز پیر مردی برای معاینه نزد او آمد رابرت او را معاینه کرد و نسخه ای برایش نوشت وداروهایش را در پاکتی گذاشت وبه او داد بعد از رفتن پیرمرد بیمار دیگری آمد خواست که او را منعاینه کند ولی گوشی معاینه نیافت همه جای مطب را گشت هیچ اثری از گوشی نبود حسابی کلافه شد .
تقریبا یک ماهی گذشت بود که تجهیزات پزشکی از طریق پست به دست او رسید بعد از خواندن لیست سفارشات رسیده دید که یکی از بسته های پزشکی اش نیست او که در این مدت مردم شهر را خوب شناخته بود با خودش غرلید وگفت : حتما این رو هم پستچی کش رفته . . . آخه بی انصاف این به چه درد تو می خورد که برداشتی با بی حوصلگی تمام وسایلش را در جاهای خودشان قرار داد گرمای هوا حسابی کلافه اش کرده بود وچون هیچ بیماری نداشت تصمیم گرفت به کناردریا برود ود رآن استراحت کند وعصر برگردد . اوایل شب بود که برگشت ودید که در مطب کاملا با زاست وشیشه های آن شکسته شده است سراسیمه به داخل مطب رفت چراغ را روشن کرد از دیدن اتاق خالی شوکه شد ، نمی دانست که چکار کند نه پلیسی بود که به آنها اطلاع بدهد ونه دادگاهی که شکایت کند ناامید در گوشه اتاق نشست از شدت عصبانیت دستایش را بهم مالید گریه اش گرفت با صدای بلند گفت : دیگه هیچ کرومتون رو معاینه نمی کنم از شدت درد هم بمیرین دیگه هیچ کاری براتون نمی کنم . . . هیچی . . . هیچی . . .
بعد از دو ساعت چند روزنامه ای که برایش باقی مانده بود را روی زمین پهن کرد ودر را بست وروی آنها دراز کشید .
چند روزی بود که بیماری عجیبی درشهر شیوع پیدا کرده بود همه درمقابل مطب دکتر صف کشیده بودند ودکتر از معاینه آنها امتناع میکرد مردم شروع به سروصدا کردند واز شدت درد به خود میپیچیدند دکتر که این شرایط را نمی توانست تحمل کند در را باز کرد وبا صدای بلند گفت : بهتره که برید جای دیگه ، یه شهر دیگه ،من کهنه وسایل پزشکی دارم که شما را باهاش معاینه کنم ونه دارویی که بهتون بدم از دست من هیچ ماری بر نمی آید .
مردم با هم شروع کردن به حرف زدن وداد کشیدن رابرت گفت :بیخودی داد نکشید من که نمی فهمم چی دارید می گید یکی یکی حرف بزنید .
یکی از بیماران گفت : به دادم برس دکتر دارم می میرم کمکم کن .
رابرت گفت : چطوری کمکتون کنم منکه چیزی ندارم بهتون بدم اگه باور ندارین بیایید وببینید خوب نگاه کنید دیگه، چیه خجالت می کشین وقتی که وسایل وداروها رو می دزدیدین اون موقع فکر این جا رو هم می کردین . بعد به داخل رفت و در را محکم پشت سرش بست بعد از مدتی سروصداها کم شد صدای در آمد چند بار پشت سر هم در کوبیده شد در را باز کرد پیرمردی را پشت در دید که سرش را پایین انداخته است وگوشی معاینه را مقابل رابرت گرفت با صدای آهسته گفت : فکر کنم این بیشتر به درد شما می خوره .
رابرت گوشی را گرفت وگفت : من با یه گوشی چکار می تونم بکنم من نیاز به دارو ووسایل دیگه دارم وبعد از روی عصبانیت در را به هم کوبید بعد از ساعتی باز صدای کوبیده شدن در به گوش رسید از پشت پنجره خیابان را نگاه کرد دید که افراد زیادی جلوی در ایستاده اند پنجره را گشود وبا صدای بلند گفت : دیگه چی می خواین .
مردم گفتند : دکتر بیا اینها داروها و وسایل رو دزدیدیم بچه هامون چه گناهی کردند ، خواهش می کنم دکتر عجله کن تا از دستشون ندادیم .رابرت با اینکه از دست همه ی آنها عصبانی بود ولی وقتی چهره رنگ پریده ی بچه ها را دید نتوانست آن وضع را تحمل کند به کمک چند تن از اهالی به مداوا وپرستاری بیماران پرداخت بعد از چند روز که بعضی از بیماران بهبود کامل یافتند هنگام مرخصی چند تن از آنها دید که پیرمرد جلوآمد وگفت به راستی دکتر بیا هم این گوشی ات تو جیب من جا مانده بود دکتر سری تکان داد و خندید .
تحلیل يك قرار سر راهي
سياوش دانش آذر
بايد هم همين طوري مي شد ، چون تنهايي براي من جالب تر از با تو بودن بود ، هست ، و بايد هم همين طوري باشد . از چهار راه هم خوشم نيايد ، براي اش آن قدر بامبول در مي آورم كه از يادم برود و اين طوري هم مهم تر از اين ها بايد باشد كه بدم خواهد آمد از آن ها ، اين را مطمئن هستم .
به هر حال اين طرف چهار راه آمده بودم و ايستادم و تو كه بالاخره بعد از اندي با من سر قرار آمده بودي بهانه مي خواستي براي اين كه از دستم در بروي و اين هم براي ات سخت بود تا يك بهانه ي خوب بتراشي . البته اگر آن زمان بود نمي گفتم زير سرت كسي هست يا به هر حال ، عزيزم ... پارسال ها همين طوري هستند و بد تر ، تازه از اين ها ...
اما چون پارسال بود اصلا به فكرم نرسيد كه براي ات شك كنم . يك سال از آشنايي مان مي گذشت ،قرار شد تولدمان را بگيريم و خيلي راحت گفتيم ،زنگ بزنيم و از شما بخوايم كه تشزيف بياوريد به همان چهار راه ِكنار پمپ بنزين . رستوراني كه نام يكي از شاعران قديمي را داشت .
رابطه اي كه پمپ بنزين مي تواند در يك آشنايي داشته باشد ، متفاوت است ، اين رابطه ها مي توانند براي مثال با پر كردن بنزين براي يك نفر اتفاق بيفتند ، پر كردن هم هميشه توسط مرد انجام مي شود يعني مرد است كه هميشه باك زن را پر مي كند رابطه ي ديگر براي آشنايي مرد با زن حساب پول بنزين يك ديگر است كه اين امر مي تواند متقابلا انجام گيرد . البته هر مردي اين كار را نمي كند ، اين سال به تعداد سال پيش كه ... دزدي هست ،تجاوز و آدم دزدي و كِنس بازي هم ... هست و انسان ها رفته رفته دارند كامل تر مي شوند ،به حول و قوت الهي به نوعي دارند با هم مسابقه مي دهند ، پس توي اين مسابقه مردي ... ( توجه كنيد به واژه ي مرد خواهش مي كنم ، ) پس توي اين مسابقه هيچ مردي پيدا نمي شود كه باك بنزين زني را پر كند و تازه با او حساب هم بكند . به هر حال دختر قرار بود بيايد و كنار پمپ بنزين بايستد ، نه داخل پمپ .
و پسر ،حالا نمي شود به پسر بودذن اش ايمان داشت ، چون توي آن سرزميني كه ما زندگي مي كنيم هم مثل ساير سرزمين هاي روي زمين هيچ آزمايشي براي پسر يا مرد بودن آدم هاي نر وجود ندارد ، شايد اوايل مي شد به قسم خوردن و هفت قدم رفتن به سمت ِ... يا ساده تر از اين ها دست روي كتابي گذاشتن و پاره كردن و ... بقيه ي راه ها را خودتان پيدا كنيد .... به هر حال به اين طور مسائل باور داشت ، اما حال تقريبا همه دارند دشمن خداوند متعال مي شوند . من هم جزئي از كل محسوب مي شوم . مگر اين طور نيست .
اما اين را فعلا باور كنيد . چون روايتي كه داريد مي خوانيد را باور نكنيد ارزش خوانش آن از بين خواهد رفت و اگر باور كنيد اين به معناي راست گفتن من مي شود و اين قضيه درست بر خلاف متن است كه ، اتفاقا من هم توي همان متن زنده هستم درست مثل همين دختر كه حالا چند دقيقه است كه سر چهار راه ايستاده است و پسر يا مرد آمده و دارد با او حرف مي زند .
پسر يا مرد گفت : بايد با من بيايي بريم توي آن رستوران و غذايي كه من انتخاب مي كنيم را بخوريم .
دختر ، اين را تاكيد مي كنم كه دختر ، جون هنوز هم بعضي ها دوست دارند دختر خانه ي شوهر بروند ، اين بسيار بي معناست ، چون دختر بودن با زن بودن اصلا فرقي نمي كند ،تنها فرقي كه دارد اين كه زن سر چهار راه نمي ايستد ولي دختر مي ايستد . زن ، در ، خانه اي به جز خانه ي پدري است ، كه زن است ، نه در خانه ي خودشان ، حالا چرا مي خواهيم با اين همه تاكيد بگوييم دختر ، قصه دارد .
اگر تماس اصلي پسر يا مرد را با دختر كه باعث زنانگي اش مي شود را « اصلي » بدانيم و ساير تماس ها را هر چند كه بسيار شبيه تر و نزديك تر به تماس اصلي باشند را تماس هاي « فرعي » . و هر كسي كه دچار اين تماس هاي فرعي شده باشد را ، محكوم به از دست دادن درصد دخترانگي بكنيم .... به هر حال خلاصه اين دختر تقريبا خالص ( صد در صد ) سر قرارش با پسر يا مرد رسيد .
دحتر بايد اصول رفتار با پسر يا مرد را ياد مي گرفت ، زود تر از اين ها ... تا مثلا اگر پسر يا مرد بگويد : هر چه من مي گويم همان . دختر بايد بگويد : نه ، اگه اين طوري باشه من نمي آم .
دختر گفت : باشه ... ولي تو جلو تر برو من پشت سرت مي آم . و موهايي كه از زير روسري زده بود بيرون را با انگشتان اش هل داد تو .
اگر در جامعه اي دخترِ صد در صد بودن ارزش باشد و شرط انتخاب مردم هم خالص بودن دختر ها باشد تا ناخالص ... پس در اين حالت هر تماس فرعي ِ بسيار ضعيف را هم مي توان به عنوان يك تماس تلقي كرد . پس راه رفتن در كنار پسر يا مرد ، يك تماس است و اين باعث مي شود تا امتياز صد در صدي دختر به باد رود و به او مثل يك دختر يك يا دو درجه پايين تر از صد در صدي نگاه شود . اين نگاه مي تواند از ديد تمام مردم جامعه صورت بگيرد . اما چون در اين جامعه هم مثل ساير جوامع بشري مردم حواس جمع و جوري ندارند ، همه چيز خيلي زود از يادشان مي رود و اين عالي است ، البته براي اين متن ، آن هم زماني كه مردم بيننده ، هنگامِ تماشا ، طرفينِ تماس را نشناسند . چون شناخت هميشه كامل نيست و در مراحلي به ترتيب ِ ديدار ، گفتار ، رفتار ، و مخصوصا در چنين شرايطي بسيار حساس ، شناسايي باعث كامل شدن شناخت مي شود . اگر اين شناساسايي از طرف فاميل هاي دور صورت بگيرد فقط در صد از دست رفته است . اما اگر شناسايي از جانب فاميل هاي نزديك صورت بگيرد ، آن وقت مي تواند عواقب بسيار وحشتناكي داشته باشد . كه اين عواقب هم با احمق شدن و احساساتي شدن يكي دو تا از فاميل هاي دختر اتفاق مي افتد . اغلب .
هر شخصي از خواهر و برادر و فاميل هاي نزديك اش شناختي دارد . اين شناخت شايد با ظاهر سازي ها در بطن ناخود آگاه انسان صورت مي گيرد و يا اين كه با شناخت و درگيري و بحث و كلنجار و اين طور مسائل كامل مي شود ، با اين كه هميشه ناقص است . ( به نظر من ِ راوي ) به هر حال وقتي انساني برادر يا خواهرش را مي بيند كه كاري را مي كند ، درست خلاف شناختي كه به جامعه داده است ... آن وقت ...
دختر ِ صد در صد كه رفته رفته در اين متن دارد در صد از دست مي دهد ، درست فكر مي كند ، و به پسر يا مرد مي گويد : نه با تو نمي آم ، اگه مي خواي نرم ، بايد تو جلو تر بري و من عقب تر
اين ديالوگ بسيار به روز است و به منطق نزديك تر ...
اما پسر يا بي شعور است ،يا هم كه از وضعيت نا به سامان جامعه خبر ندارد ،يا هم دارد نيمه ي خالي ليوان را مي بيند ،البته اگر برادر هاي گردن كلفت دختر را مي ديد ، مطمئنا اين متن اين طور پيش نمي رفت كه دارد مي رود ...
پسر يا مرد كه با هر ديالوگ دارد خودش را معرفي تر مي كند و شناخت به خواننده و من مي دهد ،در پاسخ به ديالوگ دختر نود و پنج درصدي مي گويد :
ـ برو ...
اين پاسخ به ديالوگ در شرايطي اتفاق مي افتد كه يك اتومبيل دارد از پمپ بنزين خارج مي شود . اما چرا بايد به دختر ، نود و پنج درصدي بگوييم . و چرا بايد دختر زماني از سر قرار برود كه يك اتومبيل دارد از پمپ خارج مي شود ، اين ، اتفاقي مي تواند باشد و مي تواند هم نباشد . پس ما دو سطر صبر مي كنيم تا اتومبيل برود و بعد دوباره برگرديم سر متن .
بله اتومبيل رفت . اما دختر هنوز نرفته است . دختر بايد عصبانيت پسر يا تقريبا مرد را بسنجد و زماني مي تواند سر قرار را ترك كند كه به طور كلي از دست او ناراحت شده باشد . چون اگر ناراحتي به اندازه اي نباشد كه بايد باشد ، انسان بعدا پشيمان مي شود و اين پشيماني همان پشيماني اي است كه نوشداروي بعد مرگ سهراب بود . يعني پسر يا به احتمال كم مرد ،مي خواهد قدرت خود را با يك حركت مرد سالارانه و كاملا ضد فمينيستي ،كاملا مردانه جلوه دهد . پسر يا همان بقيه ي جمله ي بالا مي تواند از دست نود و دو سه درصدي بگيرد و او را ببرد داخل رستوران بنشاند و به او زور بگويد .
پاراگراف بالا از اول :
پسر يا به احتمال ضعيف مرد يا مي خواهد مردانه گي نداشته اش را براي دختر نود و خورده اي نشان دهد كه به علت اين كه اولين قرار است ،فكر نمي كنم درست باشد . يا هم اين كه با او آشناي اي ندارد . كه اين هم بر خلاف روند طبيعي متن مي شود . پس پسر يا به احتمال ضعيف مرد ، چون دوست دارد با او پياده روي كند به او چنين دستوري مي دهد . يعني مرد كه چه عرض كنم پسر به تمام عيار ( به علت سادگي ) به جاي اين كه خواهش كرده و فضا را رمانتيك كند به زور دست مي زند ... يا به زور مي خواهد دست بزند به دست او كه نمي زند و نمي تواند چون دختر نود و خورده اي درصدي ، چند لحظه قبل از آن كه پسر بخواهد دست اش را دراز بكند به درصد هاي او از دست او در رفته است .
در واقع دختر نود تمام ، با گذشتن از يك تماس بسيار خشن ، خودش را هر چند بسيار ضعيف از معرض يك تماس حاد نگه مي دارد . دختر نود تمام با گذشتن از خيابان ،هم از يك قرار بر مي گردد ،قراري كه براي رفتن رفته بود . حالا رستوران يا جاي ديگر ،به هر حال فرقي ندارد . اما دختر به بهانه اي بر مي گردد كه زياد قابل قبول نيست .
پسر گفت : سلام
دختر گفت : سلام
پسر گفت : بيا بريم
دختر كه مي دانست كجا گفت : باشه ،تو جلو تر برو ،من هم پست سرت مي آم
پسر با لحن ( يكي از لحن هاي خواهشانه ـ با التماس ـيا با تمنا ـ قدرت تمام ـناشي از اتفاقي كه ريشه در گذشته دارد .... ) گفت : نه . با هم مي ريم .
دختر گفت : پس من نمي آم
پسر گفت : نمي آي به جهنم
دختر گفت : من دارم مي رم
پسر گفت : برو
اين اتفاق بايد از ديد دختر هم مورد بررسي قرار گيرد . اگر دختر به خاطر پسر سر قرار مي آيد ، پس چرا حاضر نمي شود چند قدم با او پياده روي كند . اگر مجبوي آمده است ، چرا آمده است . يا اگر پسر خواهشي در خواستن و به قرار كشانيدن دختر داشته است ،و به عبارت كلي محتاج اين قرار است يا محتاج دختر ، خيلي راحت مي تواند قبول كند و تا رستوران تحمل كند و او پشت سرش برود و ...
2
دختر صبح زود از خواب بيدار شد . بي حوصله بود ،زود به دستشويي رفت و با اخم و تَخم زيادي آمد بيرون . مادرش داشت زير لب چيزي مي گفت . پدر داشت گوشه اي ترياك مي كشيد . و برادر بزرگ هنوز خوابيده بود . .. مادر زير لب چيز هايي مي گفت ... دختر احساس درد مي كرد . درست در جايي كه دست اش را روي اش گذاشته بود . مادر با عصبانيت گفت : پس كي مي ري برا سونوگرافي ؟
ـ همين حالا
تلفن زنگ زد ،پسر از پشت گوشي گفت : سلام ـ تولدت مبارك ـ مي خوام مهمونت كنم .
دختر به ترتيب ديالوگ هاي بالا جواب داد : سلام ،چه تولدي ، كجا دعوتم مي كني ، تو كه وضعت خوب نيست ، پول گير آوردي ؟
پسر بلافاصله گفت : تولد عشقمون ـ آره
دختر كه هنوز دست اش را روي همان جاي قبلي گذاشته بود ، دوباره به دستشويي رفت و آماده شد تا برود سر قراري كه پسر براي اش دست و پا كرده بود . ساعت 11 صبح .
دختر براي همان ساعت وقت سونوگرافي هم داشت . از تنها دكتر زن آن رشته . دختر به بهانه ي سونوگرافي از پدر اجازه گرفت ، ولي سر قرار پسر رفت . اگر به سونوگرافي نمي رسيد ، تا يكي دو ماه ديگر وقت سونوگرافي نداشت ، اگر با پسر در مورد سونوگرافي حرف مي زد ، امكان داشت ، اولا : پسر را به هر نحوي از دست بدهد ـ اين مهم نبود . البته در مقابل دوما . دوما : دهان لق پسر كار دست اش مي داد . دختر چاره اي نداشت ، بايد يك جوري مثل زن ها مي شد ، اين را تنها دكتر متخصص زن گفته بود و حاضر بود تا با دست خط خودش نامه بدهد براي شوهر آينده ي دختر يا .
قرار براي يك روز ديگر هم امكان نداشت ، چون باز هم اولا : آن روز روز تولد عشق بود ، حالا به هر مفهومي ، دوما : اجازهي بيرون رفتن از خانه كمي مشكل بود . سوما : لو رفتن همين مسئله كه بيرون رفتن مشكل است هم مي توانست در دل پسر اتفاقات عجيب و غريبي را به راه بيندازد .
پس اگر يك طرفه به قاضي نرويم ... هنوز تقصير دختر نيست .
3
پسر شب قبل تا نصفه ها نخوابيده است ، خيالات اين كه نتواند زود دست دختر را بگيرد و دختر درست مقابل چشمان پسر شوهر كند و او را كه مي بيند دل اش بايستد يا هم بلاي ديگري به سرش بيايد و يا بياورد .
پسر صبح ديروز دختر را ترسانيده بود . پسر از اين حالات زياد داشت . پسر را بي پول فرض مي كنيم . البته بي پول داريم تا بي پول . مثلا بي پول پدر زادي ، بي پول مادر زادي ، و ساير بي پولي ها . پسر توي ديالوگ هاي خودش از بي پولي هايش زياد حرف زده است و اين درست بر عكس چيزي است كه قرار بوده پسر براي دختر تعريف كند . دختر در جامعه ي متن فعلي بدون پناه گاه است . بدون يك پناه گاه درست و حسابي . ما براي دختر دو تا پناه گاه فرض كرده ايم . اولين پشتيبان پدر گران قدر و محترم است كه ترياكي است . و دومين پشتيبان هم كه اگر بي پول باشد . به هم مي ريزد . تمام آرزو هاي دختر را مي توانيم به باد رفته حساب كنيم . البته اگر دختر درس بخواند و بتواند خودش را در جايي جا به جا كند . اين قضيه هنوز براي دختران آسان تر است . مي تواند به راحتي به يكي از كيوسك هاي تلفن مراجعه كند و شماره تلفن را بعد ازاين كه نوشته ي كاغذ را خواند و پذيرفت يادداشت كند . نوشته مي تواند يكي از نوشته هاي زير باشد .
« به يك نفر تايپ ايست خانوم احتياج است » يا « به يك نفر خانم جهت همكاري در فروشندگي نيازمنديم . ( اغلب اين فروشندگي ها هم لباس زير نيست ) . يا هم براي بي زي نس و از اين جور مسخره كاري ها كه فراوان هستند و دائم دارند از درصد دخترانگي دختران مي كاهند .
پس دختر اسلحه اي اضافه تر از پسر دارد و آن همان اسلحه ي دخترانه گي است . اما اين دختر از وجود همان اسلحه هم دارد عذاب مي كشد و اين درست اتفاقي است كه در بخت و اقبال و اين طور مسائل مي توان خلاصه كرد . سونوگرافي ... از حوالي شكم ... درد در منطقه ي شكم بيست ، بيست و پنج روزه يكي دو مرتبه .... شديد تر مي شود و تا ازدواج نكند يا به طريق ديگري ... پسر صبح زور براي اين كه تمام پرت و پلا گويي هاي ديروز را بشويد و تمييز كند ... و مبلغي را از نزديك ترين شخصي كه هنوز پيش او اعتبار دارد مي گيرد و به بهانه ي مثلا يكساله گي ارتباط نه چندان نزديك ، دختر را به به رستوران دعوت مي كند . انتخاب رستوران با دختر نيست . با پسر است كه در هر شرايطي مي تواند انتخاب آرام و ساكتي باشد . و اين درست همان چيزي است كه هميشه پسر ها مي خواهد و دختر ها با سكوت نشان مي دهند كه خواهان آن هستند و وقتي با آن ها در اين مورد مشورت مي شود هميشه تفره مي روند و مي گويند كه شما مرد ها خود راي و متكبر و مغرور وچند تا از مترادف هاي اين كلامات را مي نويسند يا مي گويند .
پسر تماس مي گيرد و التماس مي كند كه با او قدم بزند . دو قدم راه پمپ بنزي تا رستوران را فقط . ولي دختر قبول نمي كند و به جاي اين كه مقابل رستوران قرار گذاشته شود درست مقابل پمپ قرار بسته يم شود .
4
دختر سر قرار آمد . با پسر چيزهايي گفتند و از خيابان آمد اين طرف و رفت سونوگرافي . خانم دكتر او را سونوگرافي كرد و خانم دكتر ديگري گفت : كه بايد زود شوهر كرده يا هم كه فكري به حال شكم اش كند . و الا تا آخر دخترانه گي اش بايد اين درد را تحمل كند .
پسر بعد از آن قضيه هر چه با دختر تماس گرفت . دختر فقط گوشي را قطع كرد .
چند ماه بعد هم دختر به خاطر اين كه پسر چه قدر ناتوان است كه نتوانسته او را به آرامش برساند يا حداقل از دست اين درد يك علاجه نجاتش دهد . يا كاري ، پولي . درسي ...دختر كم كم از همه ي پسر ها و مرد ها بدش آمد و اولين پسراني كه آز آن ها بدش آمده بود برادان و دوست قديمي اش پسر بود و اولين مردي هم كه از او بدش آمده پدر گران قدر و محترم ترياكي اش است .
5
يك بار ديگر متن را مرور مي كنيم .
يك قرار در سر چهار راه نزديك پمپ بنزين كه كنتاكت دارد با وقت سونوگرافي دختر . ( قرار را هر دو مي دانند ولي سونوگرافي را فقط پسر نمي داند ) كم مانده بود تا اتومبيلي كه تازه بنزين پر كرده بود . ختر را زير بگيرد ولي به خير گذشت . به اين علت كه دختر حاضر نمي شود تا فاصله 50 متري پمپ تا رستوران را با پسر پياده روي كند ، قرار به هم زده مي شود . البته جدا به اين خاطر به هم زده شدن اش را زياد مطمئن نيستيم . چون ما مي دانيم كه دختر مي بايست انختاب كند . يا ناهار با پسر در روز تولد عشق ـ يا هم قرار سونوگرافي خانم دكتر كه سه چهار هفته يك بار گير مي آِد . قطع رابطه ي دختر با پسر چون هر چه از سن دختر مي گذرد اذيت تر مي شود . يكم : به علت اين كه احتياج دارد ازدواج كند . دوم : اين كه هر چه بيش تر رابطه ي پنهاني با پسر داشتن باعث مي شود روز به روز از درصد دخترانه گي اش كم شود . همان دخترانه گي معروف كه روز به روز دارد پدر شكم اش را در مي آورد .
متن بي اين كه به جايي برسد تمام مي شود . در آخر اين متن به چند تا از ديالوگ هاي پسر با دختر پشت تلفن گوش مي دهيم .
ديروز داستاني :
پسر : من دارم از دوري تو مي ميرم . من از اين كه نمي توانم به تو برسم اذيت مي شوم . راستي نگفتي دكور اتاقمان را چه طوري بايد بچينيم . من مي خواهم پنج سال بعد از ازدواجمان بچه دار بشويم . من به عرفان معتقدم و مي دانم انسان از كجا آمده و احتمالا قرار است به كجا برود . من را تنها نمي گذاري كه . نه ؟
دختر : تو پشر خوكشل مني . تو رو دوستت دارم مثل ... مثل ... مي دوني كه من به جز تو هيشكي رو ندارم . بابام باز داره ترياك مي كشه. داداش ساعت يك از خواب بيدار شده . داداش امسال سي و دو سالشه . بي كاره . تو چرا دوچرخه سواري نمي كني . قرار بود بري دكتر ، برا اين كه دواهات رو ... دوشتت تالم . بازم شكمم درد مي كنه . خيلي . شايد با تو بيام بريم دكتر .
امروز داستاني :
پسر : دوستت دارم . مي خواستم بهت بگم كه خيلي دوستت دارم . مي دوني امروز چه روزي ِ. روز تولد عشق مان .
....
ببخشيد . من حوصله ندارم ادامه بدم . جا به اندازه ي كافي هست ، اگه دوست داشتید خودتان ادامه اش را بنویسید . البته اگر ادامه اي داشته باشد . به هر حال ... قربان شما ... سياوش دانش آذر .
تخیل
میلاد فصیح نیا
فضا پر از صدای آزار دهنده ی تیر ترکش و خمپاره بود . بوی باروت همه جا پخش شده بود و به جز خاک و درد و خون چیز دیگری دیده نمی شد . در خاکریز میان یک چاله ی بزرگ نشسته بود و هر از گاهی بلند می شد و آن طرف خاکریز را دید می زد . گهگاهی هم بی هدف شلیک می کرد خاک تمام صورت و موهایش را پوشانده بود . سرش درد می کرد و می سوخت . گویی تب داشت ، اما نه ، سردش بود . عرق سردی که روی پیشانی اش نشسته بود گاهی خاک روی چهره اش را می شست و روی خاک های زیر پایش می چکید و گم می شد . لب های اش از شدت خشکی ترک برداشته بود . دست های اش تاول زده بود . سرخ بود . صدای اش گویی از میان چاهی عمیق به گوش می رسید : « رضا ... رضا ... احمد . رضا ... رضا ... احمد . »
اما سرفه های پشت سر همش مجال حتا نفس کشیدن را به او نمی داد . اما به هر زحمتی که بود دوباره شاسی کنار گوشی بی سیم را فشار داد و در حالی گلویش با حرف زدن بیش تر می سوخت گفت : « رضا ... رضا ... احمد . »
شاسی را رها کرد اما جز خش خشی که فضای گوشش را پر کرده بود چیز دیگری نشنید و دوباره بلند شد و نیم نگاهی به آن طرف حاکریز انداخت . صفی از گروه های دشمن به خاکریزشان نزدیک می شدند . این بار در گوشی بلند تر فریاد کشید . : « رضا ... رضا ... احمد . »
اسلحه اش را برداشت ، گلنگدن را کشید و ماشه را چکاند . اما گویی دیگر تیری برای او باقی نمانده بود . نشست و پشت به خاکریز کرد و سرش را میان انگشتان زمخت اش فشرد و چشم به دور دست ها دوخت . در میان دود و خاکی که در هوا پراکنده بود شخصی را دید که با قدم هایی بلند و در حالی که چفیه ی سیاه رنگی را به دور سرش بسته بود به او نزدیک شد . چشم هایش را مالید و دوباره به همان قسمت خیره شد . او را شناخت عباس بود . که با آن هیکل درشت اش به طرف اش می آمد . نوری تازه از امید در دل اش روشن شده بود که با صدای زوزه ی خمپاره ای چشم های اش سوخت و نقش بر زمین شد و عباس در لحظه ای کوتاه در میان تاریکی چشم های اش گم شد . چشم های اش سوزش عجیبی داشت . احمد با آن حال اش دست اش را بالا برد و فریاد زد : « عباس » اما جز صدای ناله های او چیز دیگیری نشنید . خودش را همان طور سینه خیز به او رسانید و دست اش را دراز کرد و روی خاک کشید تا این که دست عباس را گرفت . گرم بود و نبض اش آرام آرام می زد . دوباره لب های خشکیده اش را باز کرد و گفت :« عباس منم احمد ، »
جریان خون را که روی صورت اش جاری بود حس کرد و دهان اش طعم خون و خاک را می چشید . چفیه را از گردن اش باز کرد و روی چشم های اش بست و دوباره دست عباس را در دست گرفت . صدای پای دشمن که داشت از خاکریز سرازیر می شد . دور تا دورش را فرا گرفته بود . عباس دست احمد را کمی فشار داد و آن طرف صدای رضا در گوشی بی سیم پیچید : « احمد ... احمد ... رضا ، اون جایی احمد »
خورشید هم چنان می تابید و گاهی وزش بادی گرم را به همراه داشت . عباس و احمد آرام دست همدیگر را می فشردند . احمد خیلی آرام پرسید : « چیزی می بینی ؟ »
ـ نه احمد ، فقط دورتادورمون پر از آدمه ... اونهارو هم تار می بینم .
دوباره صدایی در گوشی بی سیم پیچید : « احمد ... احمد ... رضا . کجایی تو »
عرق سردی روی پیشانی شان نشسته بود . که ناگهان عباس روی دو زانو بلند شد و در حالی که چیزی نمی دید فریاد زد : « ما از هیچ کدومتون نمی ترسیم ، حالا که چیزی نمی بینیم می تونید خیلی راحت ما رو بگیرین ، اما بدونید ما خیلی از شما ها برتریم و شما هیچی ندارین . »
احمد دست عباس را کشید و او را به سمت گودی وسط خاکریز هدایت کرد که ناگهان با صدای محکم دری که به هم کوبیده شد چشم های اش را باز کرد اما همه جا سیاه بود . صدای پدرش که فریاد می کشید در گوشش طنین انداخت : « پسره ی خل و چل ملافه را از روی چشمات بزن کنار ، صد دفعه گفتم این فیلم های جنگی رو نگاه نکنید . اگه یه باره دیگه شب با داد زدنت ساعت سه منو از خواب بیدار کنین . من می دونم و شما دو نفر ...
احمد و عباس که یکی بالای تخت و دیگری پایین بود ، هر دو هاج و واج به پدر خیره شده بودند . یک بار دیگر در به هم کوبیده شد و پدر بیرون رفت .
هفتصد و سي
هادي خشايي
شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد.
پدر شيوا پرسيد: شما؟
مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
_ نمي شناسمتان.
_ نشانيهاي كيف را مي دهم. قفلش رمزدار است، رمزش را مي دانم،مداركم توي كيف هست. بعد از اينكه بازكردم مي دهم ببينيدش.
پدر شيوا توي تاريكي جلوي در سرو صورت مردجوان را از نظر گذراند. حتما وقتي چشمهاي جدي و غصه دارد جوان را ديده به او اعتماد كرده، براي همين داخل خانه رفت و بعد از دقايقي به همراه زنش (مادر شيوا) و با كيف سياه چرمي بيرون آمد. جوان كيف را روي زانويش گذاشت و دو قفل رمزدار دو گوشه ي درب كيف را چرخاند. در كيف را باز كرد و از توي جيب زيپداري كيف پول جيبي را بيرون آورد. لاي كيف جيبي را باز كرد و به طرف چشمهاي پدر و مادر گرفت تا كارت شناسايي اش را ببينند. مادر شروع به گريه كرد. پدر سرش را پايين انداخت. معلوم بود علاوه بر كارت شناسايي چيز ديگري هم ديده اند. عكس سه در چهار شيوا را گوشه ي كيف ديده بودند. همانجايي كه همه عكس فك و فاميلشان را مي گذارند چون پدر برگشت و گفت: عكس دختر من را از كجا آورده ايد. مرد جوان كيف جيبي را به جاي اولش برگرداند و در كيف سياه چرمي را بست و رمزش را به هم ريخت. كيف را انداخت روي دوشش و راهش را گرفت و رفت. پدرشيوا جرات نكرده بود بخواهد مرد محتويات كيف را نشانشان بدهد. به من هم گفت كه كاش آن روز بودم و مرد را مي ديدمش شايد مي شناختمش و مي فهميدم با شيوا چه رابطه اي دارد.
از پشت تير چراغ برگ و انبوه برگهاي درخت موي همسايه ديوار به ديوارشان همه چيز را ديده بودم. آخرين نخ سيگار توي پاكت كِنت را تازه آتش زده بودم و از عصبانيت ته سيگار را مي جويدم. نامه ي شيوا توي مشتم بود.چيزي نگفتم. آنها هم مايل نبودند پيگير ماجرا بشوند. مي ترسيدند بي آبرويي اتفاق بيافتد و رازمگويي سرباز بكند و چيزهايي گفته شود كه معلوم شود شيوا ...مرد جوان تا سر كوچه رفت و بعد ايستاد، برگشت و به خانه ي شيوا زل زد، چند دقيقه اي گذشت و او همانطور داشت نگاه مي كرد...بعد از عقدمان سه چهار باري توي كوچه و خيابان ديده بودمش، باشيوا بودم، براي همين هم ايستاده بود و زل زده بود به هر دوي مان. مثل بهت زده ها كه چيز خارق العاده اي مقابل چشمهايشان رخ داده باشد، گنگ و گيچ راه مي رفت. از دور كه مي ديدمان تلوتلوخوران مي آمد، چندباري سر بلند مي كرد و به ما خيره مي شد و بعد مي گذشت و مي رفت. يك بار سر چرخاندم و ديدم هنوز ايستاده و دارد از پشت سر نگاه مي كند.چيزي كه باعث شد بيافتم دنبالش قضيه ي كيف بود و رابطه ي بين شيوا و او.
زيپ كاپشنش را كشيد و كلاهش را انداخت روي سرش. او راه افتاد و من هم پشت سرش، تا اينكه وارد ازدحام آدمهايي شد كه داشتند از سوز سرما به خانه هايشان پناه مي بردند. پياده رو تنگ بود و سنگفرشش يخ زده، بالا تنه اش را مي توانستم ما بين جمعيت دنبال بكنم. چندباري كم مانده بود ليز بخورم، همين باعث مي شد كه قدمهايم را با احتياط بردارم. كمي مانده به سر خيابان مقابل يك كتابفروشي ايستاد و به تماشاي ويترينش مشغول شد. حواسم هنوز پي قدمهايم بود كه سر بلند كردم و ديدم سر بلند كرد و نگاهمان به هم گرفت... فكر كردم متوجه شده تعقيبش مي كنم. قدمهايم را سريعتر كردم. نايستاد. پريد توي خيابان و شروع كرد به دويدن. وارد خيابان شدم و دويدم.
دويدن توي خيابان يخ زده سخت است. بعد از مدتي وارد پارك شد و لاي درختها خودش را پنهان كرد. برف پارك تازه بود و به ندرت رويش راه رفته بودند. بايد پي ردي را مي گرفتم و جوانك را پيدايش مي كردم. چندتايي از چراغهاي حبابي پارك كه به بيرون پارك نزديك بودند روشنايي نامحسوسي را مي پراكندند. آهسته آهسته به درخت ها نزديك شدم. چندتايي از بوته هاي بلند خشك شده اي كه برف رويشان نشسته بود تكاني خورد. صداي له شدن برف را كه شنيدم ،دويدم. از بالاي بوته ها پريدم و وارد چمن پارك شدم، چمن برفپوش تا رديفي از درختان دورتر گسترده بود، شبح جوانك مي دويد و من هم دنبالش. به صف درختها نرسيده سر خورد و از پشت به زمين افتاد. برف آبكي بود. پوست چمن كنده شده و با گل به هم خورده بود و راه رفتن را سخت مي كرد. بالاي سرش رسيدم، چهره اش توي تاريكي سايه ي من ديده نمي شد. احتمالا بايد از قضيه ي كيف شروع مي كردم تا به حرفش بياورم. دست انداختم روي شانه اش تا كيف را از دستش بيرون بياورم. زير لب غريد و تقلا كرد بلند شود و نگذارد كيف را از چنگش بيرون بكشم. بند كيف را كه تازه توي كف دستم گرفته بودم رها كردم و به خود كيف دست انداختم . كيف را بلند كردم و از او فاصله گرفتم تا درش را باز كنم. يك قدم دور نشده بودم كه با دست از مچ پاي راستم كشيد و كله پايم كرد. كيف از دستم رها شد و با صورت توي برف و گل و لاي فرو رفتم.
سر بلند كردم ديدم دارد كيف را از روي زمين بر مي دارد. خودم را جمع و جور كردم. به سراغش رفتم و با هم گلاويز شديم. توي صورتش داد كشيدم كه بايد محتويات كيف را ببينم و اصلا كيف او دست شيوا چه كار مي كرده. در حالي كه توي تاريكي به سرو صورت هم چنگ مي انداختيم و مشت حواله مي كرديم با خباثت جواب داد: به تو ربطي ندارد. زانويم را توي شكم جمع كرده و با رها كردنش جوانك را از خودم جدا كردم و به زمين زدمش. سراغ كيف رفتم، برداشتم و دويدم به بيرون پارك. مقابل اولين چراغ حبابي رسيدم. ايستادم. با رمز كيف نمي توانستم كاري بكنم. جز پاره كرده كيف كاري نمي شد كرد. به هر زحمتي بود پاره اش كردم. دست كردم محتوياتش را بيرون بياورم. به غير از دفتر سررسيد جلدسبز چيز ديگري نبود.
_ بعد مردن... شيوا ...ديگر هيچ توفيري... نمي كند خواندنش.جوانك دستش را به تنه ي درخت قطوري گرفته بود و له له مي زد. نمي توانست بايستد. رفتم به طرف نيمكت چوبي كه با من چند قدمي فاصله داشت. با آستين كاپشن برف ها را كنار زدم و نشستم. لاي دفتر را باز كردم و ورق زدم. يادداشت آخر را براي خواندن انتخاب كردم. جوانك آرام گرفته و خيره شده بود به من. منتظر بود بخوانم. خواندم:
همه چيز را نوشته ام توي يك نامه، همه چيز را. اگر دل و جرات به خرج بدهد براي گرفتنش از من. حالا كه ديگر جفتش را پيدا كرده...
چند سطر پايين آمدم و در تمام آن مدت جوانك چيزي نگفته بود. چندتاي ديگري از يادداشت ها را هم نصفه نيمه خواندم. معلوم بود كه دفتر يادداشت هاي روزانه اش هست، اما اينكه دست شيوا چكار مي كرده.
_ يك اتفاق باعث شد كه بيافتد دست او. نشسته بودم توي پارك كه از مدرسه برگردد. راه هميشگي اش بود. همينجا هم ديده بودمش. كيف را كنار خودم روي نيمكت گذاشته بودم و نامه هم توي دستم بود. وقتي نزديك شد از روي نيمكت بلند شدم و نامه به دست مقابلش رفتم. نامه را به طرفش دراز كردم شايد بگيرد. لحظاتي ايستاد و نگاهم كرد بعد راهش را كشيد و رفت.
جوانك نزديكتر آمد و باقي ماجرا را اينطور تعريف كرد كه دو سه مامور پليس كه پي مواد فروش توي پارك بوده اند همان لحظه سر مي رسند و مي گيرندش. او را مي برند و كيف و دفترش مي ماند روي نيمكت. وقتي او را مي برند شيوا را مي بيند كه كيف او را از روي نيمكت برداشته. مي خواسته چيزي به مامورها بگويد ولي يك لحظه تصميمش عوض ميشود ، داد مي زند 730 و مي گذارد شيوا با كيف فرار بكند. مي گفت دوسال تمام مي خواسته حرف بزند و وبراي هر روزش شماره مي انداخته. مي گفت بعد از اينكه من و شيوا را با هم ديده تصميم گرفته فراموشش كند ولي نتوانسته.
مي گفت كه يك ساعت قبل هم داشته خاطراتش را مرور مي كرده، خاطره ي صبح هاي زمستاني را كه شيوا صبح ها به مدرسه مي رفته و او سر كوچه براي ديدنش كشيك مي داده. همه چيز را همانهايي مي دانست كه تعريف كرد.
دست انداختم توي جيب كاپشن و كاغذ نامه ي مچاله را بيرون آوردم. پرت كردم جلوي پاهايش. برداشت و نزديكتر آمد تا توي نور چراغها بتواند بخواندش.
_ نوشته كه من را نمي خواسته. پدر و مادرش اصرار كرده اند كه يارو مال و مكنت دارد. منظورش از يارو منم. وقتي كه فهميد بيماريش زنده نمي گذاردش نوشت.
جوانك هنوز در حال خواندن نامه بود.
_ راجع به تو هم نوشته. نوشته يكي هست كه بيشتر از من مي خواهدش و خيلي وقت است كه خاطرخواهش شده. حتما تو را مي گويد.
نامه را گذاشت روي زانوهايم و بي آنكه برفها را پاك كند نشست كنارم. كيف را به همراه سر رسيد از لاي دستهايم بيرون كشيد و توي بغلش گرفت. سر رسيد را توي كيف برگرداند و زد زير بغلش و دستهايش را كرد توي جيب شلوارش.
ويراش آخر: 22 / مرداد / 86
چند هايکو و يك سپيد از:
شهرزاد ارحمي پور
1- سراغ مرا
از دشمنم بگير
داغ مرا از دوستم .
2- مي خندي
خوشگل ميشوي
ديوانه ميشوم .
3- زردي من
آبي تو
عشق هميشه سبز ما
4- گواه روشني دارم
چشم هاي تيره اي
دنياي من ده پله ي خاکستريست.
و يک سپيد:
مترسکم
مهربان مترسکم
نگران گنجشک هاي خانه همسايه مان نباش
که پرنده ها هميشه شکارکردني نيستند
و زير چکه چکه هاي باران
هميشه يخ نمي زنند
و من هميشه انقدر خوش باور نيستم
و سوسه هاي باد را مسخره نمي کنم
که بادبادک هاي سياهمان را پرواز مي دهد
و عزاداري مان را تکميل مي کند
شعري از:
آزاده بشارتي
اصلا چرا؟ برای چه من عاشقت شدم؟
شلاق می زنم به خودم که مقصّر است
من ، مازوخیسم گیج به پایان رسیده ای ست
که تا هنوز منتظرت پشت پنجره است
من جاده های گم شده سمت گذشته ام
با یک قطار حادثه از روزهای خیس
بر ریل های ممتد رویا نشسته ام
حالا مرا به جا... که بله! من توام! آلیس...
من توی تونلی که به تو ختم می شود
با یک نفر که [دیر شده! دیــــــــر! د ِ بدو]
در ناگهان ِ بوسه به تو فکر می کنم
هر قدر هم که دير ولی می رسم به تو!
از چشم های خیس بپرسید می شود
یک قلب امن ِ تازه تری برگزید بعد
آهسته از تبسم یک عشق رد شد و
هرگز جنون خاطره ها را ندید بعد؟
این سرزمین پوچ کجایش عجیب نیست؟
من با توام ، تویی که از این عشق خسته ای
من با توام! بگو که چرا توی قلب من
با چشم های بسته ی نفرت نشسته ای؟
من پابرهنه غوطه ورم در هنوزها
امشب شب ِ سقوط من از چشم های توست
رحمی کن ای پرنده ی من هفت آسمان
حتی هنوز مطمئنم زیر پای توست!
از ارتفاع تا تو شدن می پرم به هیچ
از چشم های بسته ات از روی بالکن
دست مرا بگیر که من بی تو هیچ وقت...
من بی تو... بی... نمی شود اصلا قبول کن!
بیزارم از تمام جهان از خدای تو
از این طناب ساخته از کاموای تو
این مازوخیسم گیج به پایان رسیده است!
با یک جنون سرزده از دست های تو!
من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود
راهی به جز کشیدن این انتظار نیست
توركجه شئعير:
بهناز بهنمي
******
چايين سويو آخاركن آلقيشلايير
سويا حسرت گؤندرن بياز گوللر
دالغالانير دهلي سو شاريلدايير هر اخديقچا پيچيلدير سلام چؤللر
قارا بولود گؤيدهدير ايشيق ساچير
توتقون هاوا ساچلارين بيردن آچير
دامجي دامجي قطرهلر گؤيدن قاچير هر دامديقچا سئوينير قور گوللر
ياغيش تؤكور ائلهبيل ماهني چالير
تورلادير تورپاغي دردين آلير
گول چيچكين اوزونه شپه سالير آخير سولار باخديقچا دويمور گؤزلر
********
شعري از:
احسان بزرگي
ليس کمثله عشق تو
ليس کمثله خاطر خسته ی من
که از رجم بوسه ها و نوازش ها
جانی به سلامتی و تباهی در خانه ی خمار دارم
در بی دستاری الحاد
شيخ بی شهود شرابم
بنده ی در به دری های قفا و قضای تو
تو يعنی هو
که عشق منی ـ يا هو! ـ
که پا پتی در تو می دوم تا مغرب تا مشرق
ـ خداوند مشرق ها و مغرب ها ـ
و زمين سرگيجه به دور خود/ به دور خورشيد/ به دور تو
کروی شده است
اللهم اعطنی نشان تو/ وفای تو/ جفای تو
همه ی تو در يک شب بارانی
که طوفانی با تو
باد و باران جهان شويم
«ياهو»ی من!
شعر سپيد:
فرحناز كبيري نژاد
خدا روي موهايت
ريخته بود شيشه ي شرابش را
و من هر تار مويت را مي كشيدم تا بماني
آسمانِ حرفهايت اين دفعه ابري بود
و هيچ گزارشي آن را پيش بيني نكرد
تا من با قطره هاي چكيده از سقف خانه ام
ابرهايت را بشويم
پدرم در آمد تا چشمهايم را راضي كردم
برايت چشمكي بفرستم
اما
تو رفتي و آدم برفي كردي من را
شعري از :
ليلا حكمت نيا
مرا می کاری
به یک جو عقلی که ندارم !
استخوان قلمم فقط يك حرف را بند نمي كند آخر
(سطر پشت سطر !)
واژه اي بي طرف مثلِ:
ع ....ش.....ق
و سطري که آفتابی شد
- غلط تایپی است -
(چه زود به غلط کردن افتادم )
.
.
با اولین سیلی آبدارت!
سٍیلی به راه افتاد
که مادرم زرديم را مچ می گیرد
عمل نمی خواهد ...باریک بینی ات مادر !
پدرت را من نکشته ام باور کن!
از 16 سالگيم بپرس...عاشق نيستم؟
- از صد متری داد می زند دختر! -
می خواهم تو را از سر بگیرم
دست هایت را به من بده
این شعر برای تو سر و دست می شکند
.
.
پاشنه ی اين خانه
از حرف ها چل کلاغ شده !
نبود وسط شهر میدان دادن به سنگ ها !
و دهن کجی به درختان هویت ملی است !
هنووووووووووووووز لیلا با شعرهای تو می آید
لیلا
لیلا
لیلا ...
پدرم قول داد
اگر زیر نور بنفش موهاي ژل زده ام را بخواند
برای قبرم سنگ تمام بگذارد.
با همین قطار
مرا برای خدا پس بفرست!
شده ام میخ چشم هایی که مي كوبيدندم
و 3 سالم هار می شود ... مثل سگ! ... پشيمانم
برای ضرباني که ضربم كرد
تو را به باد خاطره می پیچانم !
بی تو این ثانیه ها ... نمی شود ...ابرها را چوب نزد
(هی راه می روم
هی فحش می دهم
هی راه می روم ...)
فحش هايم عاشق تررررررررررررررررررر ند... باور نكن!
حتي بدون دست هائي كه ... نيست.
جور می شود ؟!
و من از دست داده ام
ح...ا...ل...ا....
دلم قرص از همه قرص هایی که بلعیده ام !
و بچگی ام دست پدرم را باز كرده
از مردمي كه حرف مي زنند... هي حرف مي زنند ...
اين ها قرصند نه اسمارتيز دختر!
حالا خواهش مي كنم
مرد باش و گريه نكن - مرد!
دو شعر از:
عليرضا پنجه اي
باورها را روي اسب پاشاندم
باورها را روي اسب پاشاندم
عصر نجيبي بود
زمين که بوي يورتمه مي زد
بذري که سبز کرده بود
علف هاي پشت ران اسب را
را را ديدم
گفتم از در چه خبر
گفت رفته گور باباش
نمي دانم خانه ي که
از چه پرسيدم
گفت اين روزها با به مي گردد
دست هايي با يک چشم دارد و
يکي کوتاه تر از ديگري ست
يکي کوتاه تر که نيامد کارشان بالا گرفت بالاتر
فرهيختگي ست
از اين آبستن تر نکشيدم
تنگ تر نديدم
طناب را
بالا بالا بالاتر
مي کشي ش
بکشش
مي ميره
بميره
کيشميشي تر از اين که نميشه ميشه
مي خلاصنت
به تو چه
نمي دونم
مي دوني!
بازم بخون برام
مي خونم طوري نيست
مي خوام برم
يک جايي همين طرف ها
کدوم کوه؟
خدا که باشه کافي ست
بعدش؟
باور کنم؟
نکني ...
هاچين و واچين
هر چي رو نچين
گل ها رو بچين
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
و
شعر توگرافي به نام «بازي»
بازي
ليلي دايره بود
دست بود و پا
روياي کودکانه اي که فراموش نمي شود
هيچ گاه هيچ گاه
دوان دوان
به تابستاني گرم مي رسم
عمه مي گفت: مزدکي بابا بود
شوهر ليلي بود
پا پيش مي گذاري در خواب هايم
فراموش نمي کنم
هنوز در خوابم؟
- اول من
- نه اول من
- ديروز تو اول بودي
- تو رو خدا من اول شروع کنم
- باشه اول تو
دو شعر از:
سيد معصوم رضويان
سنگ باران
-----------------
بزرگ باش
و نگاه كن به اورست
تمام سنگ هايش براي توست
و حكم قاضي است
سنگ باران كن
بهار دشمن از بارش سنگهاي توست
دستهايت را در آسمان بچرخان
گردبادي كن
نه
سنگ بادي
و تو كشوري آزاد
نام خود را
خواهي شنيد از اورست
**************
تو حس مي كني
----------------------
پا به ماه گذاشته اي
و چندين قدم
تو حس مي كني
طلوعي را به روشني
و در انتهاي احساست
گهواره ايست از رنگين كمان
فارغ مي شوي
از روياهايت
و خود را مي بيني
كه هنوز رويايي
شعري از سميه تيموري
******
سكهي زر اندود كهكشان
آني نيست كه در قلك سفالي قلبم افتاده بود
آهسته آهسته از پرندگان سياهم دور شد
دور و دورتر
حتي او هم تنهايم گذاشت
تا بيايد به ستارهها دل نخواهم بست
ابرها اشك جدايي مي ريزند
هر كس پي كار خودش است
و من، اينجا
در چهار ديواري صورتي احساسم به سرخي مي انديشم
آيا فردا خواهد آمد
ناگاه برگ خشكيدهي پاييزي
كنار شاخههاي بيجان برايم دست تكان داد
صدايش را شنيدم
آهسته زمزمه كرد: دلتنگ نباش، تا بيايد اينجايم.
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي چهارم ـ هفته ي سوم بهمن 1386
| |
|
مدير مسئول و سردبیر : سیاوش دانش آذر |
هيات تحريريه : ميلاد فصيح نيا ـ ليلا حکمت نيا ـ هومن قاسمی راد مريم خمسه لويي ـ مجتبي اسماعيل زاده |
|
مقالات ادبي و نقد ها
| |
|
ـ روايت و جاي گاه راوي در قصه :روايت در نگاه اول به عهده ي قصه نويس است ، کما اين که کلا هم به همان جا بايد ختم شود . اما اين بحث را مي خواهيم باز کنيم و به آن بپردازيم . براي اين که فاصله بين قصه نويس را با راوي حس کنيم بايد ابتدا راوي را بشناسيم . وقتي قصه نويسي به نوشتن قصه مي پردازد ، بدون روايت نمي تواند قصه را پيش ببرد ...
| |
|
وحدت: داستان عموما داراي يک خط داستاني است که به گسترش آن مضمون کمک مي کند بنابراين طرح و رويدادهاي داستاني ، کشمکش ها و شخصيت ها که مضمون را تشکيل مي دهند بايد با دقت انتخاب شوند و بر اساس ميزان وابستگي شان در داستان نظم يابند . يک طرح يا خط داستاني داراي وحدت ، روي يک رشته عمل مداوم متمرکز مي شود ....
| |
|
شعر سپيد را مي توان به عنوان بي تعهد ترين و آزادترين نوع نوشتار ناميد ، بازي با کلمات و خلق و شکن هاي فضاهاي جديد ، عدم محدوديت در استفاده از واژه ها ، خواه بومي باشند يا بيگانه و صراحت کلام از آن جهت که مانند اشعار نيمايي پر از رمز و راز و اسراري نيستند که براي مکاشفه اش نياز به تخيل کردن همانند خود شاعر داشته باشيم ....
| |
| |
| |
|
پرونده
| |
|
زندگينامه چخوف :چخوف به سال 1860 در يكي از شهرستان هاي جنوبي روسيه در شهر تاگانروگ (Taganrog ) ديده به جهان گشود. نخست در مدرسه ي يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين ، به تحصيل پرداخت. در سال 1879 وارد دانشكده ي پزشكي دانشگاه مسكو شد. آن زمان تجسم روشني از دانشكده ها نداشت ...
| |
|
هوگو ؛ ويکتور ماري ؛ شاعر ؛ رمان نويس و نمايشنامه نويس فرانسوي است . وي در شهر بزانسون از پدري جمهوري خواه و مادري طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعد ها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسيار برد . کودکي و جواني را با برادران خود نزد مادر و در خانه اي در پاريس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبيعي و وحشي را حفظ کرده بود...
| |
|
قصه ها
| |
|
گلدان هاي پشت پنجره را که آب مي دهم، پرده ها را به کنار مي زنم و يک بار ديگر به داخل کوچه سرک مي کشم ؛حتي سنگ فرش خيابان هم از شدت سرما يخ زده است.صداي پاي هيچ رهگذري به گوش نمي رسد . نفس عميقي که بيشتر به آه ميمالند، از سينه برون مي دهم و از پنجره فاصله مي گيرم. نگاهي گذرا به ميز ناهار خوري مي اندازم ...
| |
|
صداي ني چوپان چمن زار را برداشته بود ، انگار فقط صداي ني او بود و بس . سگ لاغر پيرش خودش را با تکه ناني سرگرم کرده بود . گوسفندان هم مشغول چرا بود . چوپان هر روز دو بار در ني خود مي دميد . هوا امروز خيلي خوب بود . چوپان هم از اين موضوع خوشحال بود . از پارس کردن سگ اش معلوم بود که کسي دارد به آن جا نزديک مي شود . . .
| |
|
همان روز صبح بود دقيقا همان روز بود . وقتي خواستم اداره بروم يک هو سر از آن جا درآوردم . مسير يادم نمي آيد . فقط زماني که رسيدم اين جا فهميدم نرفته ام اداره . همين جا درست همين جا نشستم و پاهايم را دراز کردم روي همين قبر . دقيقا يادم هست که روي همين برآمدگي نشسته بودم . و برآمدگي قبر تازه را نشان داد ...
| |
|
زن را همه مى ديدند. همه و بيش ازهمه من: "وقتى كه دستش را بريد دويد توى آشپزخانه و گرفتش زير آب." -" خون فواره مى زد.ما همه مات مونده بويم." -"لامصب زيبايي خيره كننده اي داشت. " زن لاغر بود و هميشه فكر مى كردى الان شانه اش زير بند چرمى آن كيف خوش دوخت پاره مى شود.
| |
|
کيوسک ها ، همان کيوسک هايي که جان خواهرم را گرفتند . همان کيوسک هايي که بي رحمانه مادرم را از مادرش جدا کردند . همان کيوسک هايي که برادرم هميشه پشت آن هاست . همان کيوسک هايي که کابوس هر شب من است . کيوسک ها ، شايد من از آن ها مي ترسم ، از وقتي که چشم هايم را باز کردم ، همان اول جسد خون آلود خواهرم ، بعد خنده هاي برادرم ، بعد حرف هاي پدرم ، بعد لعنت هاي مادرم ، بعد ترس هاي خودم و ...
| |
|
طبيعت با بهارش زيباست و شهر با دختران اش ، اين جمله را بر روي ديوار پشت کيوسک تلفن آن قدر بزرگ نوشته بودند ، که توجه هر کسي را جلب مي کرد ، شماره ي خانه ي شان را گرفت : سلام مامان ، ناهار چي داريم ، با اين که گرسنه اش بود ، وقتي فهميد مادرش براي ناهار آش پخته ، گفت : من ناهار خوردم و گوشي را گذاشت ، دوباره به همان جمله خيره شد...
| |
|
بازش كرد.درست بودكه طعم تلخ قهوه رادوست نداشت ولي چاره ايي هم نداشت جويدش .تابلوي جلويي راخواند:6كيلومترتا...راه زيادي نمانده بودوليگرماي هواامانش رابريده بودكه ناگهان به جلويش نگاه كردنه!واين حرفي بودكه زدافتاده بودروي ماشين ولي حتي اثري هم ازخون نبود مي خواستفراركندكه ناله هاي امكان اين كار را نيزگرفت سوارماشين شدترس تمام وجودش را فراگرفته بوددستهايش مي لرزيدواشك توي...
| |
|
فقط کافي بود چند ساعتي زودتر بيايد . اما دير کرده بود ، در را که باز کرد يکهو ترسيد ، چمدان از دست اش افتاد ، رنگ اش پريد ، لب هاي صورتي مايل به سفيدش کاملا به هم چسبيدند ، با تمام توان داد زد :
| |
|
تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گيلينچ... ! و صداي مچاله شدن کاغذي و برخوردش به ديوار روبه رو ! همين . تمام کار هر روز و شبش . خم دم و از سوراخ کليد نگاه کردم . پشت ميزش نشسته بود و گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوي خاکستري اش به تنش بود و وقتي تايپ مي کرد مدام کلاهش مي افتاد جلوي چشمش و او هي پشت دست چپ هلش مي داد عقب .
| |
|
تا به انتهاي خيابان برسد، چندباري زير نور ملايم آفتاب ايستاد و از ميان ازدحام جمعيت به نقطه اي نامعلوم در ميان همهمه ي عابرين آن ظهر زمستاني خيره شد. با خودش فكر كرده بود شايد براي اين نمي تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پي آن دونفري هست كه ديده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر ميان ناله هايش از مرد جوان مي خواست كه نزندش.
| |
|
شعرها | |
مريم خمسه لويي | دو غزل
علي شجاع | دو شعر طنز به زبان ترکي
| |
|
|
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي سوم ـ هفته ي دوم بهمن ماه1386 | ||
| مقالات و گفتگو | شعر بخش اول: غزل | شعر بخش دوم: آزاد و نقد |
|
شمس و قمرم آمد ـ سمع و بصرم آمد / ماندانا خسرواني مجد استدلال هاي رياضي در شعر/ معصومه يوسفي نگاهي به كاركرد هاي اسطورهاي شعر سنتي فارسي / محمود سنجري ـ سينا آسيب شناسي مختصري در مورد شعر / سياوش دانش آذر «فرم» در شعر سپيد"حجم، طبيعتيا موجهاي زودگذر؟ / فرامرز محمديپور لنگرود
|
||
|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي دوم ـ هفته ی اول بهمن ماه 1386 | ||
| مقالات | پرونده و نقد | قصه |
|
پيش درآمدي بر تعريف قصه و عامل طرح / سياوش دانش آذر بت در غزل فارسي و ارتباط آن با پيشينه بت پرستي / ماندانا خسرواني مجد جن و تاثيرات حضورش در ادبيات( قسمت دوم ) / سيد سعيد جديري سفارشي نويسي ، هنر نيست بلکه کاري است ، پول ساز / مريم خمسه لويي |
پرونده اي براي ادگار آلن پو /هاديخشايي صادق چوبک را بهتر بشناسيم / مريم دنيا ديده |
تلخ تر از شيرين / زهرا کربلايي رد پاي سفيد روي آب / کامليا کاکي |
تاملي در باب روايت در قصه
سياوش دانش آذر
1 ـ روايت و جاي گاه راوي در قصه
روايت در نگاه اول به عهده ي قصه نويس است ، کما اين که کلا هم به همان جا بايد ختم شود . اما اين بحث را مي خواهيم باز کنيم و به آن بپردازيم .
براي اين که فاصله بين قصه نويس را با راوي حس کنيم بايد ابتدا راوي را بشناسيم . وقتي قصه نويسي به نوشتن قصه مي پردازد ، بدون روايت نمي تواند قصه را پيش ببرد ، يعني روايت يکي از اصلي ترين مولفه ها مي باشد که بدون آن قصه حتا شروع هم نمي شود ، راوي در بحث اول آغاز به روايت مي کند ، اگر قصه نويس را راوي بدانيم ، و قصه نويسي آن را فاکتور کنيم ، آن جهان بيني که به روايت و در کل به داستان افزوده مي شود کجا مي رود ، يعني اگر اين تعريف را قبول کنيم که قصه يعني جهان بيني قصه نويس به علاوه طرح و نقشه بعلاوه ي داستان . و داستان هم همان روايت توالي منظم ( يا نا منظم ) حوادث . آن موقع علنا راوي فقط مي تواند تا مرز نزديک قصه گويي پيش آيد و اگر به راوي جهان بيني را هم اضافه کنيم آن وقت به قصه نويس بدل مي شود ،
اما منظور از اين بحث چيست ، براي مثال يک قصه را در نظر بگيريد با سه راوي هم زمان ، نوع روايت ها هم مثلا يکي اول شخص باشد ، ديگري سوم شخص نزديک ، يا همان محدود به رويت ، ديگري هم سوم شخص تحليل گر يا همان داناي کل ، البته داخل پرانتز در مورد نوعيت روايت ها احتمال دارد با هم موافق نباشيم ، که در مورد آن هم مي توان به بحث نشست . به هر حال سه راوي سوم شخص داناي کل محدود و نامحدود و اول شخص در ديدگاه متعارف منظور من مي باشد .
خب تا اين جا اتفاقي نيفتاده است ، اول شخص همان اتفاقاتي را مي گويد که بر او حادث شده . سوم شخص داناي کل محدود هم تا زاويه ي ديد خودش مي تواند پيش برود و نامحدود هم که کلا در جريان است و همه چيز را مورد بررسي قرار داده و در نوبت هاي خودش روايت اش را دارد و ادامه ي قصه .
خب همه ي اين ها را بدون حتا ذره اي شک نه در شما و نه در من ربط مي دهيم به قصه نويس ، يعني همه قبول مي کنيم که هر سه راوي به نا به سلايق قصه نويس و خواست دروني قصه انتخاب شده اند و تاثير مستقيم را خودآگاهانه يا ناخود آگاهانه قصه نويس در انتخاب اين سه راوي دارد ،
خب براي باز شدن مثال و بحث دوباره ريز مي شويم و منظورمان را اين طور بيان مي کنيم که فرض کنيد اول شخص راوي يک زن است ، داناي کل که قصه نويس آن را به هر حال فارغ از جنسيت ، اما به هر حال در خدايي آن به نوع جنس قصه نويس مرتبط مي شود ، اغلب بدون فکر کردن به جنسيت آن به قصه نويس ربط مي دهيم ، سوم شخص محدود هم راوي دور از دست رسي نيست ، هم مي توانيم در پيدا کردن ارتباط اش اگر در قصه رويت شود به استناد روابط او با شخصيت ها حتا برداشت ما در مورد رابطه ي او نيز مي توانيم به نوعيت جنسيت آن پي ببريم ، در غير علني بودن کليت سيستم باز هم نسبت به جنس قصه نويس داده مي شود .
البته در اين جا نمي توان زبان را ناديده گرفت و مي توان از زبان راوي هم به جنس آن پي برد که متاسفانه با تمام اشتياق در مورد زبان ، جزييات آن در اين جا ربط مستقيم به بحث نمي تواند داشته باشد ، خوب به هر حال به اين جا رسيديم که ما با سه راوي با درو نيات و بيرونيات و جنس هاي مختلف با دايره ي واژگاني و جهان بيني هاي مختلفي رو در رو هستيم که هر کدام هر طور دوست دارد ، ( در چهارچوب محوريت دادن به حادثه ها ) روايت مي کنند ، پس آيا اگر کار اين ها فقط روايت است ، ما نمي توانيم از جمع کردن سه روايت قصه جور کنيم ، اگر هم که هر کدام دارند با تمام تعاريف قصه ، قصه ي مختص به خود را مي نويسند ، نيازي به قصه ي ترکيبي نيست ، حال آن که قصه نويس کدام است و قصه نويس اصلي بيش تر به کدام راوي نزديک است .
اين جاست که بحث درونيات قصه نويس پيش مي آيد ، هر قصه نويسي ، در ناخودآگاه و اعماق دروني جان و روح خودش من هايي دارد با شخصيت هاي متنوع که يا به کمال بيروني نرسيده اند يا در بيرون هم به تشخص نزديک شده يا حتا به شکوفايي هم رسيده اند ، يعني اين طور بگوييم زماني که قصه نويس جاي يک کارگر دارد ديالوگ مي نويسد ،
1 ـ يا در اثر تجربه ي کاري يا بدون در کنار کارگر بيروني ( وام از واقعيات ) دارد ديالوگ مي نويسد )
2 ـ در درون خود جايگاهي براي به رشد در آوردن شخصيت فراهم آورده که کارگر دروني قصه در ذات دروني قصه نويس به شکوفايي دروني مي رسد و خودش به جاي خودش در قصه حرف مي زند ، که اين با اهميت تر از نوع اول است ، البته باز هم در اين امر تجربه ي واقعيت نيز بي تاثير نيست ،
3 ـ يا هم به طور با واسطه از واقعيت وام گرفته مي شود ، با ديدن فيلمي يا مثلا خواندن قصه اي و از اين قبيل .
بحث بعدي تشخص حقيقي شخصيت است که مهم تر از تشخص حقوقي آن است و بسته به نوع روابط در اجتماع ( درون يا بيرون ) منظور قصه است . که نوع آفرينش معرفتي شخص مورد نظر است ( در اين جا هم بايد به نوع پردازش شخصيت در قصه اشاره شود که ما زياد در آن مورد هم نمي توانيم حرف بزنيم . ) بحث تربيتي داستاني يا واقعي هم کما کان نکته اي است که در روايت بايد در نظر داشته شود . حال مستقيم بر مي گرديم سر همان راوي اول شخص ، ما مي دانيم که اصطلاح به کار بردن راوي در ديدگاه ها يا نظر گاه ها يا همان زاويه هاي ديد است ، يعني به نظر شما با اين همه نام که همه به يک معني زاويه ي نگاه کردن يا همان نحوه ي ديدن ، يا عکس العمل درون روايتي ختم مي شود ، يعني ما در بحث زاويه ديد که آن همه با اصول و ادا بيان اش مي کنيم منظورمان فقط نشان دادن زاويه ي ديد يکي از شخصيت ها يا چند تا يا در کل همه و يا هم زاويه ديد داناي کل و غيره است ، يعني در هيچ کدام از اين ها نمي توان به جهان بيني قصه نويس اشاره کرد ، يعني اين ها فقط چيزي را که مي بينند به ظهور مي کشند ، و تمام . آن وقت اين بحث به طور کامل با يک مشکل روبرو مي شود ، و اين جا اين سوال پيش مي آيد که قصه نويس خيلي راحت به جاي اين که اين همه زاويه ديد به قصه مي افزود خودش به تنهايي به جاي همه حرف بزند و يک منطق خطي را حاکم کند و تمام . يعني قصه نويس را با استبدادي رو در رو کنيم که بيا و ببين .
به نظر من هر راوي که در قصه وجود دارد به اندازه اي نا متناهي به قصه نويس نزديک است ، ( من دروني خود قصه نويس ) است با جهان بيني مانند و کماکان نزديک که در حس هاي متفاوت مي تواند برتر يا در حد همان باشد ف من معتقدم که هر راوي در قصه هاي بالاي يک راوي ، حتا تک راوي هم در حين روايت داستان تا حد قصه نويس اوج مي گيرند ، اما چيزي در حدود لمس با قصه نويس زنده و واقعي مي رسند ، اما هرگز کامل قصه نويس بيروني و واقعي نمي شوند ، شايد اين تعابير نوعيت شخصي داشته باشد ،اما اين مقوله خيلي من را اذيت مي کرد .
تذکر ضمني :
اگر در بحث موتيف ها هم دقت کنيم و بگوييم در کلان ساختار کلي ، حوادث هم محور جزيي که باعث حوادث کلي مي شوند ، اگر راوي اي از راوي هاي قصه در نوع خود روايت تک موتيف را هم در اختيار داشته باشد به نظر من تا حد قصه نويس با همان جهان بيني پيش رفته است .
2 ـ فرضيه اي شخصي در باب روايت
پيش تر امکان داشت اين سوال پيش بياد که رابطه ي نزديک بين راوي و قصه نويس تا چه حدي مي تواند در روند رو به رشد روايت کمک کند ،
من اين اعتقاد را دارم که ابتدا بايد به اين مسئله اشراف داشت که تعريف ما از قصه نويس چه قدر از لحاظ فرم نزديک به شخص نويسنده است و چه قدر از لحاظ محتوا ، شايد بحث جالبي نباشد و شايد تا به حال در مورد شخص قصه نويس حرف اين گونه به ميان نيامده باشد ، شايد تعابيري که از متن مقاله تا به حال به دست آمده است اين را نشان دهد که من منظورم اين است که بايد راوي هر قصه به حد قابل توجهي به قصه نويس نزديک باشد ، پس آن وقت قضيه ي مرگ مولف چه مي شود ، من اين گونه مي توانم آن را توضيح دهم که وقتي من مي گويم راوي در حين روايت بايد به اندازهي قابل توجهي به قصه نويس نزديک باشد، منظورم نه به شخصي که دارد قصه نويسي مي کند ، در اين حال هم نه از نظر محتوايي نزديک امر باشد و کار راوي تا حد ديکته پايين بيايد ، و حکم راني شخص قصه نويس خودش را در قصه نشان دهد ، آن هم طوري که خود مولف اين را نخواهد ، من معتقدم که قصه نويس بايد دو جنبه ي کاملا مجزا داشته باشد ، اولي اين که مولف زماني که شروع به قصه نويسي يا همان روايت کلي مي کند اولا هم بداند که دارد کار قصه را انجام مي دهد و هم نداند ،مي گويم نداند ، نه اين که خودش را به اين قانع کند که اين کار را نمي کنم و در رويا و مثلا الهامات و غيره سير کند ، من مي گويم مگر شما قبول نمي کنيد ، بسياري از مقوله هاي فعلي بحث مان روي مسائل مدرن تر و متعاقب اين مسئله سر فرم قضيه است، البته اين را هم در نظر بگيريد که هم من و هم شما مي دانيم اين مسئله نمي تواند اصل محتوا را از ارزش بي اندازد يا آن را کم جلوه نمايد ، شايد اين امر به خاطر بار محتوايي پردازي صده هاي قبل است که طورهايي مي خواهند جبران مافات شود ، به هر حال ، من اعتقاد ارم که مولف در مرحله نوشتن تا حد قابل توجهي از چيزي که مي خواهد بنويسد آگاهي دارد ، پس هنگام نوشت ما ديگر با مولف سرو کار نداريم ، با قصه نويس سر و کار داريم که نوعا آن را راوي هم خطاب مي کنيم ، اما اين را هم مي دانيم که قصه نويس از لحاظ شخص همان مولفي است که احتمالا در حال وقوع اين مقوله در اختيار کامل خودآگاهي نيست و شايد حس نوشتن قصه او را به کمک ناخودآگاه هم مجبور يا سوق دهد ، پس قصه نويس کمي کم حواس تر از مولف است ، سپس مستقيم بر مي خوريم به تعدادي راوي که به کمک آن ها قصه نويس دارد قصه را که فکر اوليه اش در ذهن مولف شکل بسته و حالا دارد با کمک راوي ها ، اطلاعات و تجربه ها و تئوري ها و درونيات و بيرونيات آن را شکل مي دهد ، حال فرض بالايي در مورد اين که ماسه راوي با همان مشخصات داشته باشيم و فقط کار روايت را از آن ها انتظار داشته باشيم ، آن وقت قصه نويس نمي تواند آن مديريتي را که لازم است بر روي راوي ها داشته ، باشد ، و نياز اين جا به کار مي آيد که من اعتقاد دارم و دوست داشتم که به راوي در قصه هاي مدرن تر ديگر راوي نگوييم ، حتا اگر کار آن ها روايت موتيف ، يا بخش کوتاه يا حتا روايت در حد منولوگ از طرف يکي از شخصيت ها باشد ، يعني به نظر من اين اهميت دارد که ما راوي ها را قصه گو بناميم و آن ها را در يک کليت به قصه نويس تعميم دهيم ،و قصه گو ها از لحاظ محتوايي داراي استقلال داستاني باشند و مطيع روند کنوني داستان باشند و از قصه نويس حکم نپذيرند ( همان قضيه ي مرگ مولف ) و در کار هاي فرم و تکنيک و نوعيت روايت در حد لازم و فشرده اي تا قصه نويس فاصله ي کمي داشته باشند ، در اين صورت هم مي توان به جاي استفاده از روايت به واژه ي جديدي با عنوان « قصه گويي » فکر کرد . نمي دانم مي شود اين فرضيه را بهتر از اين هم توضيح داد يا نه .
عناصر يک داستان خوب
مجتبي اسماعيل زاده
وحدت )
داستان عموما داراي يک خط داستاني است که به گسترش آن مضمون کمک مي کند بنابراين طرح و رويدادهاي داستاني ، کشمکش ها و شخصيت ها که مضمون را تشکيل مي دهند بايد با دقت انتخاب شوند و بر اساس ميزان وابستگي شان در داستان نظم يابند . يک طرح يا خط داستاني داراي وحدت ، روي يک رشته عمل مداوم متمرکز مي شود به طوري که هر رويداد بطور غير طبيعي و منطقي به رويداد ديگري منجر شود .
غالبا يک رابطه ي علت و معلولي قوي ميان اين رويداد ها وجود دارد که اگر نتيجه ي حاصله مسلم نباشد ، حداقل محتمل است .
در يک طرح محکم و منسجم هيچ چيزي را نمي توان تغيير داد يا جا به جا کرد بدون اينکه تاثير يا تغيير مهمي در کل طرح رخ ندهد .
بنابر اين هر رويدادي بطور طبيعي رشد مي کند و بزرگتر مي شود ، کشمکش ها هم بايد به وسيله ي عناصر يا عواملي که در خود طرح حضور دارند يا از قبل پيش بيني شده اند ، حل مي شوند .
جذابيت )
يکي از مهمترين نياز هاي يک داستان خوب جلب کردن توجه و علاقه و حفظ داستان است . البته يک داستان خوب از جنبه هاي زيادي مي تواند جذاب باشد اما داستانهاي محدودي هستند که براي همه ي مخاطبان جذابيت يکساني دارند چون به هر حال دلستان چه جالب و چه جذاب و چه خسته کننده ، متکي به آن است که مخاطب به شنيدن آن بنشيند .
بعضي از مخاطبان ما فقط به داستانهاي پر حادثه و ماجرايي علاقه دارند و برخي نيز ممکن است از داستاني که هسته ي مرکزي آن عشقي و رمانتيک و جذاب نباشد،کسل شوند و برخي ديگر ممکن است به داستاني که فاقد مفاهيم عميق فيلسوفانه باشد ، علاقه اي نداشته باشند .
يک داستان ممکن است ما را تکان دهد يا در ما تفاوتي ايجاد کند يا ما را گيج يا حتي با ما کاري کند که در مقابل آن جبهه بگيريم . اما يک داستان خوب هرگز نبايد ما را خسته کند . بنابراين بالاترين انتظار ما از نويسنده اين است که ميزان واقعي بودن داستان را با کنار گذاشتن تمام جزئيات نامربوط و گيج کننده بالا ببرد .
چرا ما بايد براي تجسم يک داستان که داراي صحنه هاي کند و يکنواخت است وقت صرف کنيم در حالي که زندگي واقعي تمام اين صحنه هاي کاملا مجاني ، عيني را در اختيار ما مي گذارد .
رويداد )
اگر داستاني در مجموع جذاب باشد بايد در بر دارنده ي برخي عناصر حادثه اي باشد.داستانها هيچ گاه ايست و ساکن نيستند . اگر داستاني ارزش گفتن داشته باشد وجود برخي از انواع رويداد و حادثه يا تفسير داستاني در آن ضروري است .
رويداد ، فقط به عوامل فيزيکي مانند تعقيب و گريز و جنگ و نبرد و … محدود نمي شود بلکه ممکن است دروني،ذهني ، روانشناختي يا عاطفي باشند در فيلم هايي مانند جنگهاي ستاره اي ، داستان داراي رويداد عيني و فيزيکي است و از سوي ديگر در داستاني چون شام و منهتن ، رويداد ذهني و دروني است . داستانهايي که رويداد ذهني و دروني دارند طبيعتا به تمرکز بيشتري از جانب تماشاگر نياز دارند و پرداخت داستاني آنها براي نويسنده مشکل تر
است البته مي توانند به اندازه ي داستانهاي عيني يا فيزيکي ، جذاب و مهيج باشند .
تعليق )
نويسنده براي جلب توجه و علاقه ي ما و حفظ آن ، تدابير و تکنيک هاي بسياري را بکار مي گيرد که بيشتر آنها به نحوي با چيزي که ما به عنوان تعليق مي شناسيم ارتباط دارند.اين عناصر معمولا با اشاراتي به نتيجه ي داستان حسکنجکاوي ما را تحريک کرده و توجه و علاقه ي شديدي در ما نسبت به داستان به وجود مي آورد . در پرده نگهداشتن قسمت هايي از اطلاعات داستاني که پاسخ سوالات دراماتيک داستان را در بر دارد و معلق گذاشتن برخي سوالات که پاسخ آنها دوراز دسترس ماست و درست بمانند حالت کسي است که به دنبال سايه ي خود مي دود اما هيچگاه نميتواند آنرا به چنگ آورد .
بنابراين بايد با پرده پوشي بخشي از اطلاعات داستاني , نويسنده نيروي محرکه اي را تدارک مي بيند که پيوسته ما را در مسير جريان داستان نگه مي دارد و به حرکت در مي آورد به طوري که هيچ گاه از داستان خسته نمي شود .
سادگي و پيچيدگي )
داستان بايد به اندازه ي کافي ساده باشد اين عقيده ي ادگار آلن پو که :
« يک داستان کوتاه بايد قابليت آن را داشته باشد که در يک نشست خوانده شود »
بنابراين درونمايه و رويداد داستاني بايد در ساختمان يک واحد دراماتيک فشرده شود به طوري که گره داستان خيلي زود باز نشود . در بعضي از موارد يک درون ماييه ساده و محدود بر قسمت کوچکي از زندگي يک شخص متمرکز است . براي داستاني که در جستجوي يک مضمون يا درونمايه ي بي انتهاست بايد به اعصار مختلف پل بزند پس داستان بايد آن قدر سادگي داشته باشد تا در محدوده ي زماني مشخص براي گفتن آن ، بتوان آن را نقل کرد .
در عين حال يک داستان خوب بايد پيچيدگي نيز داشته باشد . دست کم به اندازه اي باشد که علاقه مندي ما را نسبت به خود حفظ کند با اينکه ممکن است يک داستان خوب اشاره اي به نتيجه ي احتمالي داستان داشته باشد .
ولي بايد موارد غافلگيرکننده اي در داستان نيز داشته باشد يا حداقل اين اشاره به حدي دقيق و ظريف باشد که مخاطب در ميانه ي داستان نتواند نتيجه ي داستان را حدس بزند بنابراين داستان خوب از طريق پيچيدگي بايد چيزهايي را درباره ي نتيجه يا مقصود داستان را در پرده نگه دارد .
پايان بندي )
عناصر جديد که درست در پايان داستان معرفي مي شوند ممکن است غافلگيري پايان داستان را براي ما چند برابر کنند و به صورت سوال در بياورند به خصوص اگر چنين عناصري سبب وقوع نتيجه اي تعجب آميز در داستان شوند يا از عنصر شانس و تصادف بيش از حد استفاده شود به عبارتي ديگر يک پايان غافلگير کننده در صورتي که تدارک ديده شود ، مي تواند پاياني قدرتمند و منطقي باشد ، حتي زماني که عنصر طرح و زنجيره ي حوادثي که به پايان منتهي مي شود را از ياد برده باشيم .
مهم ترين نکته آن است که مخاطب هرگز نبايد احساس کند که فريب خورده است و يا احمق فرض شده است و با پاياني غافلگير کننده که برايش چندان هم منطقي نيست سرش را کلاه کذاشته اند .
مانند « استفاده از تکنيک ضربه ي آخر در بعضي از موارد که غير منطقي به نظر مي رسد »
در عوض مخاطب به اين نکته اشراف دارد که فقط در صورتي پايان ، غافلگير کننده خواهد بود که زمينه هاي اين غافلگيري در اوايل به وجود آمده باشد .
يک طرح داستاني خوب بايد چنان پيچيده باشد که ما را در شک و ترديد نگهدارد و در عين حال فضايي را براي پايان بندي مناسب فراهم کند که نتيجه ي نهايي کار بذرهايي باشد که قبلا کاشته شده اند .
باور پذيري )
براي اينکه واقعا وارد دنياي داستان بشويم بايد بپذيريم که آن داستان حقيقي است اما حقيقت واژه اي است نسبي و نويسنده مي تواند از راه هاي گوناگوني اين حقيقت را خلق کند .
1) حقايق عيني « پديده ها آن طور که هستند »
به قول ارسطو اين نوع داستان ها به گونه اي هستند که ممکن است اتفاق بيفتد و قابليت آن را دارند که بر اساس قوانين اجبار يا احتمال وقوع حوادث ، واقع شوند . به اين دليل است که ما خودمان مي خواهيم که آن چيزها دردنياي واقعي وجود داشته باشند .
2) صورت هنرمندانه ي حقيقت « پديده ها به طور ذهني »
نويسنده اين توانايي را دارد که نوع خاص از حقيقت را خلق کند که به صورت خيالي و عجيب و غريب باشد ودرطول داستان کاملا باور پذير باشند . در چنين داستانهايي حقيقت قبل از هر چيز متکي به ايجاد فضايي کاملا فانتزي و عجيب و غريب و يا بوجود آوردن احساس زماني ديگر و يا ارائه ي شخصيتهايي کاملا عجيب و نامتعارف است به طوري که ما به حال و هواي درون داستان دست پيدا مي کنيم و به بياني ديگر در قالب راوي ريخته مي شويم .
3) حقايق ذهني سرشت انسان « پديده ها آنطور که بايد باشند »
دسته ي ديگر حقايق آنها هستند که براي ما درست و حقيقي به نظر مي رسند مثلا در پايان داستانهايي چون قصه ي شاه پريان ، داستان داراي پاياني خوب و خوش آيندي مي باشد و آدم هاي خوب هميشه برنده هستند و يا در عشق هاي حقيقي نهايتا پيروز هستند اين نوع داستانها به طرز بسيار خاصي باور پذير هستند يا حداقل باورپذير به نظر مي رسند زيرا متضمن چيزي هستند که ممکن است آن را « حقايق ذهني يا دروني » بناميم .
باور کردن چيزهايي که واقعا وجود خارجي ندارند ولي براي ما واقعي بنظر مي رسند به اين دليل است که ما خودمان مي خواهيم در بطن مان معنا پيدا کنند . بنابراين باور پذيري به 3 عامل بستگي دارد :
1) قوانين عيني ، ظاهري و قابل مشاهده ي اجبارو احتمال وقوع حوادث
2) حقايق ذهني ، غير عقلاني و عاطفي سرشت انسان
3) صورتي از هنر که با متقاعد ساختن مخاطب توسط نويسنده خلق مي شود .
يادداشتي پيرامون شعرهاي نگار معبودي
هومن قاسمي راد
شعر سپيد را مي توان به عنوان بي تعهد ترين و آزادترين نوع نوشتار ناميد ، بازي با کلمات و خلق و شکن هاي فضاهاي جديد ، عدم محدوديت در استفاده از واژه ها ، خواه بومي باشند يا بيگانه و صراحت کلام از آن جهت که مانند اشعار نيمايي پر از رمز و راز و اسراري نيستند که براي مکاشفه اش نياز به تخيل کردن همانند خود شاعر داشته باشيم .
هم شعر سپيد چون اشعار کلاسيک متعهد به واژه ها و اوزان تعريف شده ي چهار چوب دار نيست ، و براي سرايش آن خطوط قرمزي وجود ندارد که شاعر نتواند از آن ها بگذرد ، اين نوع شعر بسيار به زبان متکي است ، و اگر به تعالي کامل برسد مي توانيم آن را شعري براي گسترش دايره ي واژگان نو در زبان بناميم چنان که شاعراني چن احمد شاملو با شعر سپيد دنيايي از واژه ها و معاني بياني نو در زبان خلق کردند ، اما همين بي تکلفي و آزادي در بيان در نوع خاص خودش داراي قاعده و قانون هايي است که به شعر سپيد هويت شعري مي دهد ، هم واره ساختار عمودي و روند آهنگين کلمات يا هم نشيني آن ها در کنار يکديگر موجب دل نشيني و لذت از شنيدن يک شعر سپيد مي شود . عدم استفاده از واژه هاي تکراري ، ضرب آهنگ کار را بالا مي برد و نمي گذارد شنونده از شنيدن زده شود و تکرار در نقد محتوا محدود به چند واژه پافشاري شده از شاعر نمي شود تا به نوعي محتوا را لو بدهد ، با اين مقدمه مي پردازيم به بررسي دو شعر سپيد از نگار معبودي
1 ـ متن شعر اول
«براي همبازي کودکي هايم
باز دلم
هواي آن روزها را مي کند
روزهايي که
بهانه ي شاديمان
يک عروسک بود
و بهانه ي بازيمان
تنها يک همبازي
و ما آن قدر غرق در بازي بوديم
که گويي تمامي دنيا ،
در همان لحظه خلاصه مي شد
مرزي نبود
ميان خيال
و واقعيت. . .
باز دلم
هواي آن روزها را مي کند
روزهايي که
در صداقت معنا مي شد
روزهاي پاک کودکي. . .
دلم
هواي آن روزها را مي کند
هواي تو را
اين خانه را
و صداي آن روزها
که فــرياد مي زند:
" فاصله ها ، هرگز حريف خاطره ها نمي شوند"
يادداشتي براي شعر اول
چيزي که از ابتداي خواندن اين شعر توي ذوق مي زند ، شکست ناگهاني شروع شعر يا مقدمه ي آن مي باشد :
« براي هم بازي هاي کودکي ام
باز دلم
هواي آن روزها را مي کند ... »
شاعر از اين آغاز چه مي خواهد ، به نظر مي رسد بيش از اندازه لغات را در خود پيچانده تا احتمالا بخواهد حسي نو خلق کند ، از آن جهت مي گويم که با کمي ساده نويسي مي توانست بگويد :
« دلم هواي هم بازي هاي کودکي ام را کرده » ...
که اگر هم اين طور مي نوشت هيچ ضربه اي به شعر وارد نمي شد ، و به لحاظ نوستالوژيک بودن شعر که از گذشته حرف مي زند ، واژه هاي پس آمد حاوي ضرب آهنگ دل نشين تري مي شد ، مي پرسم شاعر در اين شعر از چه مي خواهد بگويد ؟ که در يک تحليل ساده مي توان دريافت که شاعر به ياد دوران قشنگ کودکي افتاده و گويي بزرگ شدن و فاصله گرفتن از آن دنيا براي اش کمي سخت و غير عادي شده ، طبيعي است اين دل بستگي کودکي چيزي نيست جز عشق به عروسک و اسباب بازي يا ماشين و امثالهم ... و نيز همه مي دانيم به علت ناپختگي تحليلي در کودکان مرزي بين خيال و واقعيت موجود نيست و شاعر با نوشتن اين تصاوير تا اواسط شعرش مي خواهد ما را به ياد کودکي مام بي اندازد که خيلي هم ناشيانه اين کار را انجام داده و نصف شعرش را صرف ياد آوري چيزهايي کرده که همه به نوعي تجربه ي آن را دارند ، لذا من تا اواسط شعر احساس تازه اي نمي بينم ، اما مي خواهم بدانم هدف از اين همه يادآوري مکررات چيست ؟ تا مي رسم به جايي که شاعر دوباره مي گويد :
« باز دلم ... »
و من منتظر شنيدن چيز تازه اي مي مانم ، اما باز هم حرف هايي چون صداقت ، روزهاي پاک کودکي ، خانه ي دوران بچگي ، و واژه هاي از اين قبيل مرا نااميد مي کند ، چون همه ي ما مي دانيم براي يک کودک شيطنت روزانه و پاکي احساس امري عادي است . که اگر غير از آن باشد جاي تعجب دارد ، نيز همه ي آدم بزرگ ها خاطره ي جايي که کودکي شان در آن سپري شده را هرگز از ياد نمي برند .
هم چنين با تاکيد بر واژه هايي مانند آن روزها و کودکي در شعر کمي اضافه به نظر مي آيند که با حذف آن ها هيچ تغييري در شعر ايجاد نشده و سلب احساس و فضا نمي کند ، شعر اين طور به پايان مي رسد :
« فاصله ها هرگز حريف خاطره ها نمي شوند »
من اگر اين پايان بندي را به طور جمله اي مستقل و جدا از شعر بخوانم در مي يابم دايره ي محتواي اين جمله بسيار وسيع است ، يعني فاصله مي تواند بين هر چيز به نوعي ايجاد شد ، بين دوستان ، اعضاي خانواده ، کودکي و نوجواني و هزار چيز ديگر ، در اين شعر مقصود شاعر دقيقا فاصله گرفتن از دنياي کودکي بوده و گويي تمام اين شعر را با بيان و ياد آوري آن روزها فقط براي اين نوشته است که بگويد : آدم هر قدر بزرگ شود و از گذشته فاصله بگيرد خاطرات از يادش نمي روند . اصلا بياييد پايان بندي اين شعر را سرآغاز آن قلمداد کنيم . اگر اين پايان بندي در آغاز مي آمد ، اصلا شعري به اين بلند خلق نمي شد ، شعر همان ابتدا تمام مي شد چون اين پايان بندي که زيبا هم هست تمام انرژي کلمات اش را در همان ابتدا به شنونده منتقل مي کند ، و ديگر لازم نيست تا شنونده بگردد دنبال اين که منظور شاعر کدام فاصله است ؟ چگونه است ؟ و ... مي شد از بعضي جملات اضافي و تکراري در اين شعر گذر کرد ، مي شد زواياي ناب احساسات کودکي را به تصوير کشيد ، و از کليشه ها رد شد ، يا اگر خيلي تندروي کنم مي توانم بگويم اصلا مي شود تمام اين شعر را خط خطي کرد و تنها به پايان بندي آن اکتفا نمود ، نيز چيزهاي گنگي هم در شعر به چشم مي خورد ، مثل سه نقطه ها که من دليلي براي کاربرد شان نيافتم و يا جايي که شاعر مي گويد :
« دلم هواي آن روزها را مي کند
هواي تو را
اين خانه را » ...
اين تو کيست که يک باره پا برهنه دويده وسط شعر ؟ اين خانه کجاست ؟ آيا شاعر هنوز در خانه ي کودکي اقامت دارد که مي گويد اين خانه ؟ يا بعد از مدت ها برگشته به آن جا تا نوستالوژي شود و هي آن روزها را به ياد بياورد ، و دست آخر بگويد خاطره ها با افزايش فاصله ها فراموش نمي شوند ؟ و نيز اگر من ساختار عمودي شعر را به افقي تبديل کنم و واژه ها را متن وار کنار هم بگذارم مي فهمم که شعر چه قدر به نوشته نزديک است و در يک جمع بندي کلي بايد گفت اين شعر فقط يک نوستالوژي زد گذر است که چيز تازه اي و حس جديدي در شنونده بر نمي انگيزد .
2 ـ متن شعر دوم
تولد. . .
روزهايي که مي گذرند
و ساعت هايي که گم مي شوند
و بازهم پنجم دي ماه
ساعت يازده شب...
يک سال ديگر هم گذشت
و من ناباورانه
بايد پانزده سالگيم را بدرود گويم
روزهايش،
شب هايش،
خنده ها و گريه هاِش
. . .
آن شب هايي که
از سکوتش مست مي شدم
در آن خلوت بي صدا
تنها زمزمه ي نامت کافي بود
تا بي اراده بسرايمت
روزها مي گذرند
و اينکه بگويم نمي خواهم بزرگتر شوم
تنها در خلأ حقيقت ممکن مي شود
پس با نامت نفسي تازه مي کنم
و مي گويم
دنياي شانزده ساله ها :
ســــــــــــــــــــــلام
يادداشتي براي شعر دوم
شعر بعدي که به آن مي پردازم شعر تولد نوشته ي نگار معبودي مي باشد . من اين شعر را چند بار خواندم و احساس کردم که باز هم شاعر دارد از بزرگ شدن گله مي کند ، با اين تفاوت که مي داند چاره اي براي توقف اين روند ندارد لذا با عدم رضايت آن را مي پذيرد و براي نشان دادن عدم رضايت اش به روز و ماه و ساعت تولد اش اشاره مي کند تا خودش را تخليه کند و يا در ته دل اش با خودش بگويد اي کاش در آن تاريخ متولد نمي شدم ...
حالا که صحبت از تاريخ شد بياييد در ابتدا نقش تاريخ را در اين شعر بررسي کنيم . بعضي روزها تاريخ هايي خاص هستند مثلا همه مي دانيم 11 سپتامبر مصادف است با سقوط برج هاي دو قلو در نيويورک آمريکا ، اگر اين تاريخ خاص در جايي نوشته يا گفته شود به دنبال خودش در اذهان عمومي خاطره اي منحصر به فرد و کلي حرف و حديث زنده مي کند ، چون رويداد هم رويدادي خاص بوده و منحصر به فرد مردم با شنيدن و يادآوري آن براي خودشان کلي تحليل مي کنند و نظر مي دهند و حرف مي زنند . اما اگر کسي بيايد در اثر هنري اش به تاريخ و رويدادي که فقط براي خودش داراي معني خاصي است اشاره کند در ذهن شما مي تواند چيزي بر انگيزد . و يادآور خاطره اي خاص شود ؟ روزانه هزاران آدم به دنيا مي آيند يا تاريخ تولد خاص خودشان ، آيا ذکر تاريخ تولد شاعر در شعرش به درد من مي خورد ؟ وقتي از تولد حرف به ميان مي آيد من مي دانم که او در تاريخي به دنيا آمده و اگر براي او ناخوشايند بوده ، براي من که نيست ! اصلا به من چه مربوط ؟ شاعر علنا مي گويد که نمي خواهد بزرگ شود ، و باور ندارد که پانزده سالگي اش تمام شده ، و نوستالوژي مي شود به ياد روز و شب و خنده و گريه هاي اش که گويي به شاعر خيلي خوش گذشته که بلافاصله با يادآوري آن حسرت به دل مي شود ، شاعر گويا به نوعي عاشقي هم کرده ، در شب هايي که از سکوت اش مست مي شده ، اما نمي دانيم که اين عشق زميني است و يا به عالم بالا راه دارد ، اما هر چه بوده شاعر را چنان به وجد مي آورده که توانسته براي سوژه ي مورد علاقه اش سرايش کند . و حتا با نام اش نفس مي کشد و شانزده سالگي را آغاز مي کند ، من نتيجه ام در مورد اين شعر اين شکلي بود که اين شعر زيباست اما مي توان تاريخ ها را از شعر حذف کرد و حتا سن و سال که در اين شعر به نوعي موجب تاريخ مصرف دار شدن شعر شده نيز قابل حذف است . زيرا مي توانيد هر سني را جايگزين کنيد بدون آن که به کليت اثر ضربه وارد شود ، من نوستالوژي اين شعر را خيلي سرد مي بينم ، و حس مي کنم انساني در شرايطي ناراضي از بدنيا آمدن و بزرگ شدن با علم به اين که هيچ قدرت مقابله اي با زمان ندارد نشسته و اين شعر را سروده است . نيز شعر داراي دو قسمت است که توسط سه نقطه ها به دو قسمت از ميان جدا شده ، در قسمت اول شاعر از تاريخ تولد و سن و سال و روزهاي کودکي يا نوجواني ياد کرده و در قسمت دوم به نظر مي رسد رشد کرده و مثلا در سنين بالاتري دارد حرف مي زند ، و سرايش و ياد کردن از کسي که به ما نمي گويد کيست ، ناخودآگاه القا مي کند که شاعر در پارت دوم شعر بزرگ تر شده و علاوه بر حسرت دوران کودکي از عشقي که ماهيت اش براي مان مشخص نيست هم حرف مي زند . اما در اواخر شعر مرا متوجه تناقضي کرده است ، مي پرسم کسي که از پانزده سالگي اش آن طور شکوه مي کند ، چطور در شانزده سالگي حرف از دوست داشتن و تجارب آن چناني مي زند ؟ اين فرد يا از اول عاشق بوده يا در فاصله ي زماني پانزده تا شانزده سالگي دچار حوادث و تجربه هاي بزرگي شده که آن طور بزرگ نمايانه مي خواهد حرف بزند ، که البته به نظر من زياد هم موفق نبوده است ، زيرا فضاي موجود در بين پارت اول و دوم بسيار شبيه هم است و شاعر به قول خودش با نفس تازه اي سعي مي کند با واژه هايي نسبتا متفاوت مثل : خلاء حقيقت ، و عدم رضايت از زندگي حرف بزند و ناچارا به دنياي شانزده ساله ها سلام بگويد . يک نظر يا پيشنهاد مي دهم ، اگر به جاي شانزده سالگي مي نوشت بيست سالگي و پارت دوم را از تجربه هاي پخته تر شده ي يک آدم بيست ساله حرف مي زد و بعد از بزرگ شدن اش حسرت مي خورد بهتر نبود ؟ اصلا از کجا معلوم وقتي بيست ساله شد باز هم حسرت گذشته و درد بزرگ تر شدن را داشته باشد ؟
نقدي بر قصه ي حس و حال
سياوش دانش آذر
داستان قصه ي حس و حال داستاني مفصل نيست ، شايد حتا به اندازه اي حادثه هم ندارد که بتوان در مورد مکرر بودن يا توالي آن ها حرف زد . اما بايد در مورد هايي حرف زده شود . ابتدا مي خواهيم از زبان قصه شروع کنيم . زبان قصه نويسي هادي با تمام ساده بودن اش برخي اوقات به طرف شرح بسيار زياد وقايع ، البته ريز بيني منظورم نيست ، هر چند ريز کردن حادثه ها هم گه گاهي خودش باعث افت اصل قضيه مي شود . اما در مورد زياد توضيح دادن وقايع و هي اصرار به شرح مداوم صحنه ها ، مخاطب را بر آن مي دارد که فکر کند چه اتفاقي ممکن است در اين رخداد بيفتد ، ساده تر ان که هادي در شرايطي اين کار را مي کند که احتمال استرس خواننده را زياد کند ، ما معتقديم که اگر قصه نويس بخواهد از زبان قصه طوري استفاده کند که علنا مخاطب اش را به استرس يا اضطراب بي اندازد امکان دارد ، اما نه اين که با کند کردن حرکت منطقي اين کار را انجام دهد . همان طور که مي دانيم شرح دادن ريز مطالب حرکت منطقي روايت را به کندي مي کشاند ، هر چند اين مسئله که شرح کامل يا ريز مسائل اگر به نفع روايت نباشد نيازي هم به آن نيست . اما زبان تنها آن اشکال را مي تواند به خودش بپذيرد که برخي اوقات ميان راوي داناي کل و راوي سوم شخص ناجور دست به دست مي شد . البته روايت در شکل معلوم و به خاطر پردازش فکر ها و خواسته هاي غير علني شخصيت قصه تا نزديکي ها داناي کل بودن سوق يافته بود ، هر چند در بعضي اوقات هم با پيش داوري يا حتا ارائه ي فکر شخص راوي ـ شايد هم نويسنده ـ به طرف سوم شخص محدود عدول مي کرد . اما من معتقدم که هادي نمي خواسته که از دو تا راوي در قصه استفاده کند . چرا که نه فضايي کافي براي اين کار بود و نه زمينه ، از لحاظ زماني و مکاني و زباني هم لزومي نداشت ، هر چند اگر يکي از راوي ها را اول شخص انتخاب مي کرد مي شد به چند تايي از اما و اگر ها افزود يا از آن ها کاست . به هر حيث هادي در روايت از معدود ترين هايي است که کاملا بر ضد قصه نويس گام برداشته و هميشه طرف دار راوي است . او در اين قصه نتوانسته است اين ثبات را حداقل در قصه ي خودش حفظ کند . مثلا در قسمت هايي از قصه مي خواهد به شخصيت اش اعتماد به نفس بدهد ( تزريق کند ) يا با روايت هايي هم چون « وضعيت اسفباري بود ـ مرد مضطرب شد ـ حتما مي خواست زن را بترساند و ... ) خودش را به قصه تحميل مي کند . يعني اگر کامل به بررسي اين نکته بپردازيم شاهد آن هستيم که روايت منطقي قصه کمي از منطق دور مي شود و به نا به ساماني منجر مي گردد .
داستان قصه هيچ روند منطقي درون داستاني را طي نمي کند ، چرا که اتفاقات بر روي احتمالات هم نمي افتند ، و از طرح کاملي پيروي نمي کنند . مثلا اگر بخواهيم به اين سئوالات جواب دهيم به نظر شما چه بنويسيم بهتر است .
1 ـ چرا مرد دختر و مرد جوان را در خيابان ديد .
2 ـ چرا فصل سرماست
3 ـ چرا اين اتفاق در پي آمد فيلم ديشب اتفاق افتاد.
به نظر شما رفتن به سر ورزش صبحگاهي به علت کمک به مردم نه ( اين را مي گويم کمک به مردم نه به اين خاطر است که مي خواهد به زن ها کمک کند ) چرا به مظلوم ها نه ـ آيا زن در اين داستان مظلوم جلوه داده شده است . براي اين کارش منطقي هم دارد ـ يا به علت اين که هنوز مجرد است در فضاي انتزاعي به سر برده است .
از اين سئوالات آن قدر در اين قصه ي دو صفحه اي است که فقط اين طور مي توان به آن ها پاسخ داد .
مرد توي خيابان راه مي رفت چون قصه نويس اين را خواسته بود . نه اين که مرد خودش اين را بخواهد .
بي رحمانه است اگر بگويم که قصه نويس به آن مرد گفته بود تا دختر جوان را کتک بزند ( چرا اين که دختر بود و مرد جوان و اين دو عنوان براي تيپ هاي بعد از شخصيت استفاده مي شده . از کجا معلوم بود ، که دختر است يا مرد جوان است . منظور اين که پسر نيست . ) طبيعي است چون قصه نويس اين را مي خواسته . چرا مرد بايد فيلم ببيند جواب چون قصه نويس خواسته . من تمام حوادث را به گردن قصه نويس مي اندازم ، چرا که در فضاي بد منطق و پر احتمال هم اين اتفاقات به اين شکل پي هم نمي آمدند . يعني چه روز يکي را ببيني که دختري را کتک مي زند . شب تصميم بگيري که بروي ورزش کني تا بشوي سوپر من و به زن ها کمک کني و بعد همان اولين ورزش همان اتفاق بيفتد که قرار بود بعد از آموزش ها و لاغري براي ات بيفتد .
به اين خاطر من دست هادي را نه ـ بلکه دست قصه نويس اين قصه را در متن مي بينم و اصلا به قصه بودن آن در نگاه محتوايي باور نداشته و عمرا باور نمي کنم . چرا که مثل روز روشن است حتا در فضاهاي کابوس وارانه ي درون داستاني هم اين اتفاق نمي افتد .
اما آيا فقط زبان ساده مي تواند با رسانيدن روايت دست آخر به يک روند طبيعي و اتفاقي و حادثه هاي احتمالي آن هم ضعيف از وزن اين جاي خالي و اين وضعيت نا به سامان جلوگيري کند .
لازم است به چيزهاي ديگري هم اشاره شود . ما در نوشتن قصه اگر با يک راوي داناي کلي طرف هستيم که همه چيز را هم مي داند و حتا مي تواند پيش بيني کند که احتمال اتفاق آتي چيست نبايد پيش داوري کرده فضا را براي افتادن و رخ دادن آن اتفاق آماده کنيم . مهيا کردن ، همان دست نويسنده در کار بودن را نمايان مي کند . حال آن که اگر قصدي هم براي نوشتن قصه از سوي نه قصه نويس ، بلکه از سوي نويسنده هم در کار باشد .
جهان بيني هاي نويسنده شايد به نفع عالم بشريت باشد اما نمي تواند با سر کار گذاشتن مخاطب با يک داستان غير معقول به بازي دادن اذهان عمومي دست بزند .
به نظر من تا پايان روند منطقي يک داستان ، نبايد راوي از کليت ، و حتا قسمت هايي از آن خبر داشته باشد ، درست است که راوي نقل کننده است ، اما نقل کننده اي که در حال اتفاق داستان قصه را نقل مي کند ، يعني دقيقا با مخاطب در يک زمان ( هم زماني ) قصه را مورد خوانش قرار مي دهد ، يعني خوانشي که هم مخاطب انجام مي دهد ، در زمان حال واق خواندن ـ و خوانشي که راوي انجام مي دهد در زمان حال روايت ، يعني من منظورم اين است که راوي دقيقا منتظر وقوع اتفاقات در حين روايت است و به محض وقوع اتفاق وظيفه دارد آن را بي کم و کاست روايت کند .
زمان هاي ماضي بعيد هم در کار قصه رخنه ايجاد مي کرد . فرض کنيد راوي دارد خبر مي دهد که حالا مرد دارد تکرار فيلم سينمايي ديروز را مي بيند . چرا نوشته است کرده بود . شده بود . کشته بود . پريده بود . و ...
مگر نه اين که برخي تئوريسين ها اعتقاد دارند که هر چه در زمان متن عقب جلو رفته باشيم . ما در هنگام خوانش ، متن را به زمان حال مي آوريم .
برخي جا ها با اشاراتي مثل لکه ي قرمزي ديد و فکر کرد که از سر و صورت ... اگر مي خواهد ما تاويل مان خون باشد چرا با ايماء و اشاره .
نام نسترن به توسط ديالوگي از مرد منطقي است . اما زماني که نوبت راوي ست نمي توان به اين ساده گي به تيپي که هنوز هيچ مشخصه اي از او در دست نيست به اين راحتي او را نسترن صدا بزنيم و مريم صدا نزنيم .
من مي گويم اگر هنگام برگشتن از ورزش صبحگاهي فکر خريدن صبحانه و نان داغ و آشنايي او با نانوايي و صندوق دار چه اتفاق مهمي را در روند رو به رشد قصه داشته است .
من مي پرسم چرا زن کنار مرد روي پتو نشسته است . مي پرسم چرا اشاره ي بيهوده به کش دور جمع مجله ها شده . مي پرسم چرا فصل زمستان است . يا مي شود پرسيد اين اتفاقات چرا به اين شکل و وضع مي افتادند . آيا قصه به کدام اين سئوالات مي تواند پاسخ دهد .
آيا سعي شده تا من بعد از خواندن قصه به يک نتيجه ي اخلاقي برسم و فکر کنم کساني هستند در جامعه ي ما که به فکر زن هايي مي افتند که پدر و برادر ندارند که هنگام کتک خوردن از دست شوهر به دادشان برسند و ...
من بايد به اين فکر کنم که نبايد زنم را کتک بزنم . من از اين قصه چيز ديگري هم عايدم شد . من با شخصيت ها يا تيپ هاي قصه چه قدر همزاد پنداري کرده ام . چرا اين سنت در قصه نشکسته شده که اگر زن ايراني دارد کتک مي خورد کتک چيزي است که خودش خواسته ، آيا تاوان کتک خوردن زن ايراني را بايد من بدهم . مخاطب چه تقصيري دارد که همه ي مرد هاي اين داستان کتک زن و زن هاي آن کتک خورند .
آيا اين استنباط که چون اغلب واقعيت هاي بيروني دچار نابه ساماني اند بايد قصه نيز داراي اين نابه ساماني باشد .
من در اين قصه نه تعليقي مي بينم و نه ترکيب زماني مناسبي . حتا طرح هم داراي نقصاني بسيار است که حتا در حد طرح هم نيست . شايد اين قصه در حال نزول به حد داستاني هم پيش برود . ميشود کسي از راوي بپرسد که هيکل بد شکل يعني چه طور ـ مي شود کسي از راوي بپرسد آدم وقتي مضطرب شد چه طور مي شود . مي شود از راوي پرسيد که وضعيت اسفبار بود يعني چه طور بود . چون اين ها را متن به ما نگفته است . درست مانند سئوالاتي که مام دارند به ذهن مان مي آيند و متن در مقابل آن ها بي پاسخ است . چرا که نمي تواند هم پاسخ دهد ، چرا چون بايد قبول کنيم که هادي فاصله ي محتوايي خوبي را با متن باز نکرده است . هر چند اين فاصله ي فرمي بيش از حد هادي از متن باعث شده که هيچ قاعده و قانون درون متني در قصه ي در حال نزول به داستان اش نباشد .
چه کسي مي داند شايد هادي هم اين طوري دوست دارد بنويسد . اما اين هايي هم که عنوان شد يک نظر کاملا شخصي و يک فرد خواني معمولي از قصه ي هادي خشايي بود . با اميد روزهاي بهتر و شادتر براي دوست خوبم هادي خشايي .
نقدي بر قصهي واحد شماره ي 14
سياوش دانش آذر
شايد اين از معدود ترين قصه هايي است که بايد با چند بار خواندن به فکر نوشتن نقد براي آن افتاد . هومن چندين سال است که مي نويسد ، هم شعر و هم قصه اما تا به حال در اين مقطع بلند زماني قصه اي به اين مهارت نه نوشته بود و نه قرائت کرده بود . البته من اين روند رو به رشد را در او با قصه ي لباس هاي خيس روي بند ( که قصه اي تحليلي ـ اجتماعي بود ) احساس کردم ، هر چند تا اين قصه چند تجربه ي بلند داشت ، اما آن ها به اين اندازه مورد قبول من نبوده و نيست .
در مورد قصه ي حال
قصه با وجود حجم متني ، توانسته است زبان ـ عليت و هماهنگي هاي لازم را در روند رو به رشد به دست آورد و تعليق کافي را در مخاطب ايجاد نمايد . روايت سوم شخصي که در روايت عادي به روايت اول شخص و زاويه ي ديدي که از شخصي هميشه در صحنه نقل مي شود . باعث شده که پاي قصه نويس تا حدي از متن بيرون رانده شود . هر چند زبان قوي راوي نبايد تا اين حد هم از مکانيسم فرم پيروي مي کرد که اين اهمال در زبان زياد به چشم نمي زند .
فرم قصه در برخورد تکنيکال با آن ظرافت هايي خاص دارد ، طوري که با لحظه لحظه ي پيشرفت عجين محتوا مي شود و اين تعادل در ساختار همواره در طول روايت به هم نمي خورد .
هر چند محتواي قصه حتا نوع روايت محتوايي و پرداختن بيش از حد معمول به نوعيت روايت محتوايي در دستور کار راوي است ، و قصه نويس به اين اهميت واقف است ، اما نمي توان از بار واق بينانه و نقد کنانانه ي محتواي قصه فرار کرد ، نقدي که با تمام صراحت اش نمي شود به اين مسئله در مورد آن پي برد که واقعا قصه نويس در اين امر موفق مي شود يا نه ، اين امر به خاطر جذابيت محتوايي است که زياد قضيه ي نقد بيروني را به رخ نمي نشاند . اما فرم غالب بر اين روند همان ايجاد تعليق در مخاطب است که غالبا در اين امر موفق مي شود و نمي گذارد که مخاطب نه سطر بعدي را حدس بزند و نه در اين فکر باشد که در سطر بعدي چه اتفاقي مي افتد . قصه نويس خيلي راحت طرح نه چندان بزرگ و وسيعي را در همان ابتداي روايت براي قصه مي گسترد و اين طرح را با عامل زبان و استفاده از جهان بيني انتقادي و روايت اول شخص يکي از حاضرين بي طرف به قصه که گه گاهي آن را سوم شخص در ارتباط يا سوم شخص نزديک به واقعه مي ناميم .
زبان و عليت به آن اندازه در قصه به هم بافته شده اند که عليت معلم کننده ي پي در پي بودن اتفاقات و احتمالات است . و اين رابطه را خوب به جلو مي برد . همه قانع مي شوند که اتفاقي مانند آن در پي آمد همان اتفاق قابل رخدادن است . تازه به اندازه اي زبان آن ها را دچار مي کند که انتظار ديگري را هم نمي توانند در ذهن شان حدس بزنند .
هر چند حدس اين مسئله که چرا بايد اين اتفاق آخري تداوم اتفاقات در زمان بعد از قصه را کمي قابل نقد مي کند . و اين که چرا انتخاب شخصيت ها و فرستادن آن ها به واحد مورد نظر و توجه به نوع شغل آنها بدون جواب قطعي مي ماند .
استفاده از برخي عوامل رويايي يا انتزاعي صرف يا حتا نمادين در قصه مانند روشن شدن فضاها ـ سرد شدن محل نفرين شده و ... کمي از بار محتوايي و قطعيت هاي زباني و دلايل و ارتباطات بين دلايل وقع و نزول مي کاهد . اما نمي توان آن ها را اهمال دوم داست . من به آن ها شلوغ کاري هاي مخاطب فريب نام مي دهم . شايد هومن قصه نويس و دست به يکي کرده اند تا هم روايت اول شخص غير حضوري را با تحميل نقطه نظرات مقبول جامعه ي بيرون و قابل استفاده و مخاطب پسند درون داستاني جلوه دهند . هر چند قابل قبول نيست اما غير آن هم نمي تواند باشد .
اين که هر حرفي که راوي زده ، به علت نوع آن نمي توان تقصير قصه نويس باشد ، چرا که ما معتقد هستيم هويتي که راوي در هر قصه مي گيرد تا حدي مهم است که از لحاظ بار محتوايي به استقلالي غير از قصه نويس دست مي يابد . هر چند من به شخصه معتقد هستم که اين هويت نمي تواند در فرم به اندازه ي محتوا قابل قبول باشد .
اما فاصله گذاري راوي اول شخص با قصه نويس قابل درک هست به آن اندازه که قابل در نيست .
هر چه هست به نفع قصه تمام شده و در انتها حتا روايت هاي خود قصه نويس را نيز مي توان در اثر تاثير راوي اول شخص و روند معلوم الاخر داستان قصه دانست .
علي رغم اين که داستان از لحاظ طولانيت بلند است اما قصه نويس خوب توانسته است با رديف کردن اتفاقات در طول عليت و با پرداخت زباني آن ها را طوري به نظم درون داستاني برساند که مخاطب حوصله اش از ادامه ي خوانش سر نرود . هر چند اين قصه شايد با شنيدن حوصله بر باشد اما با قرائت انفرادي بيشتر قابل لذت است .
من با اين عقيده که مولف اين قصه بهتر از همه مي تواند آن را ايفاء کند مخالفم ، شايد به خاطر همان کشمکش هايب مرگ مولف باشد ، هر چند اين قصه نوعي ويرايش دارد که با حداکثر خوانش حرفه اي مخاطب دچار کم توجهي به آن مي شود .
در انتهاي به پردازش خوب زباني در اين قصه و همين طور انتخاب خوب راوي و ديگاه اول يا سوم ـ به خاطر عدم شخص اصلي بودن در داستان ـ تبريک گفته و اميد وار شنيدن قصه هاي خوب تري از هومن قاسمي عزيز مي باشم .
آنتوان پاولويچ چخوف
Anton Pavlovitch Chekhov
هادي خشايي
زندگينامه چخوف
چخوف به سال 1860 در يكي از شهرستان هاي جنوبي روسيه در شهر تاگانروگ (Taganrog ) ديده به جهان گشود. نخست در مدرسه ي يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين ، به تحصيل پرداخت. در سال 1879 وارد دانشكده ي پزشكي دانشگاه مسكو شد. آن زمان تجسم روشني از دانشكده ها نداشت و هرچه مي كوشيد نمي فهميد به چه علت دانشكده ي پزشكي را انتخاب كرده. البته ناگفته نماند كه بعدها از انتخابش هرگز پشيمان نشد. از نخسيتن سال تحصيل در دانشگاه به نويسندگي در مطبوعات پرداخت به طوري كه همزمان با پايان تحصيلاتش به نويسنده اي حرفه اي تبديل شد. در سال 1880 به دريافت جايزه ي ادبي پوشكين نائل آمد و سال بعد به جزيره ي ساخالين (Sakhalin ) رفت تا درباره ي وضع تبعيدي ها و محكومان نظام امپراتوري روسيه ، كتابي بنويسد.
چخوف در همان سال هاي نخست نويسندگي ، ضمن همكاري با مجله هاي فكاهي عصر ارتجاع، موفق شد به عنوان هنرمندي اصيل كسب شهرت كند. او به عنوان يكي از پيشروان داستان كوتاه در شكل گيري آن به عنوان يك ژانر ادبي، در كنار رمان، موثر و موفق بود. نتيجه ي نويسندگي او صدها داستان ، مقاله ها ،يادداشت ها و نمايشنامه است كه در سراسر جهان خوانده مي شود. چخوف به سال 1884 دانشگاه پزشكي مسكو را به اتمام رسانيد و در زمستان سال بعد بود كه براي اولين بار از سينه اش خون آمد. در تابستان همان سال به قصد استراحت به بابكينو رفت.
از سال 1886 همزمان با داستان نويسي به نوشتن نمايشنامه نيز پرداخت. پزشك هاي معالج او بيماري اش را سل تشخيص دادند و بنا به توصيه ي آنها چخوف به جنوب فرانسه رفت. و بعد ها با فوت پدرش به روسيه برگشت. در سال 1901 با الگا كنيپر (Olga Kniper ) هنرپيشه ي تئاتر هنري مسكو ازدواج كرد و سرانجام در 44 سالگي در آسايشگاهي در بادن وايلر ( Baden Weiler ) در آلمان درگذشت. جسد او را به مسكو منتقل كردند و به خاك سپردند.
چخوف اولين داستان هايش را براي يك مجله ي فكاهي نوشت. او علاوه بر قد بلند و موهاي خرمايي، استعداد طنز خوبي هم داشت . اما از آنجايي كه هيچ چيز كامل نيست، فقير بود. در واقع به اميد اينكه پولي دست خودش و خانواده اش را كه نه نفر بودند بگيرد ، به سرش زد كه بنويسد. قرار اين بود كه چخوف هر هفته يك داستان صد سطري – فقط صد سطر- به آن مجله بدهد و در ازاي هر سطر 8 كوپك بگيرد(هر 100 كوپك مي شود يك روبل ). خيلي ها مي گويند كه همين " فقط صد سطر" بود كه سبك مفيد و مختصرنويسي چخوف را شكل داد. و شايد اگر او داستان هاي كوتاه كوتاهش را نمي نوشت به اين زودي ها شاهد ظهور نويسنده هاي ميني ماليست نبوديم.چخوف اولين مجموعه ي داستانش را پس از دريافت درجه ي دكتراي پزشكي به چاپ رساند و سال بعد انتشار مجموعه داستان " هنگام شامگاه" جايزه ي پوشكين را برايش به ارمغان آورد. پزشك، داستانسرا،نويسنده و نمايشنامه نويس پرآوازه ي روسي چهره اي شناخته شده در ايران و سرتاسر جهان است.
آثار چخوف
چخوف را مي توان يكي از پركارترين نويسندگان عصر خود شمرد.او در عمر نسبتا كوتاهش (44 سال) نزديك به 600 داستان كوتاه و بلند (در سال 1883 از او 106 داستان و در سال 1884 جمعا 78 داستان و در سال بعد 111 داستان ... ) ده ها نمايشنامه ، صدها مقاله و يادداشت و هزاران نامه ( نامه هاي او اخرين در 12 جلد منتشر شده است) تاليف كرد. داستان اتاق شماره ي شش(6) را به جرات مي توان يكي از پرمعنا ترين و عميقترين توصيف هنري از عصر نظام استبدادي_پليسي روسيه ، در ادبيات زبان روسي به شمار آورد در نوامبر 1892 مجله ي ليبراليستي ( Rousskaya Mysl) انديشه ي روسي كه اتاق شماره ي شش (6) در آن چاپ شده بود در مدت بسيار كوتاه كلا فروش رفت و ناياب شد و دست به دست گشت. گرچه او هرگز نتوانست رماني به معناي واقعي كلمه بنويسد اما در عوض از سال 1888 به بعد و به زباني ديگر پس از خلق داستان نسبتا بلند بيابان (استپ) شكل استوار داستان نويسي در خلاقيت ادبي اش تاثبيت گرديد. از آن پس تقريبا هر سال داستان نسبتا بلندي از زير قلم چخوف در آمد كه عبارتند از :
ملال ( 1889 )- دوئل ( 1891 )- اتاق شماره ي شش (1892)- يك مرد ناشناس (1893)- راهب سياه پوش (1894 )- سه سال (1895 ) – زندگي من (1896)- موژيك ها (1897) – در دره (1900 ).
ويژگي هاي آثار
در داستان هاي چخوف معمولا رويدادهاي داستان از خلال وجدان يكي از آ دم هاي داستان كه كم و بيش با زندگي خانوادگي ((معمول)) بيگانه است، تعريف مي شود.چخوف در داستان هايش به جاي ارائه ي تفسير به نمايش زندگي مي پردازد. در عين داستان هاي موفق او رويدادهاي تراژيك جزعي از زندگي روزانه ي آدم هاي او را تشكيل مي دهند. هيچ نويسنده ي ديگري نتوانسته است چون او با قدرتمندي به ترسيم شب تاريك روح دورانش بپردازد. او در عين حال در ترسيم تراژدي هاي پنهاني كه تن و جان آدمي را مي فرسايد استاد بود.
در آن دوران كه، پستي ها، كج سليقگي ها و تمسخر بي سوادي مردم عادي، از ويژگي هاي آثار سرگرم كننده ي فكاهي عصرش بود، تيز هوشي راستين و ديدگاه هاي نو و سرشار از جواني و انسانيت را، در بهترين داستان هاي چخوف مي بينيم . او در صحنه هاي هجايي خود، كند ذهني و تنگ نظري بورژواها و آدمهاي حقير و ناچيز و چاپلوسي كارمندان و جهالت فضل فروشانه ي آنها را بي پروا نشان مي داد. چخوف قهرمانان عصر خويش را فقط به ياري چند كلمه و بدون استمداد از توصيف هاي دقيق و مفصل مي آفريد و آنگاه ،شخصيت ها و ويژگي هاي رنگارنگ اين قهرمان در برابر چشم خوانندگان آثارش جان مي گرفت. مانند چروياكف هراسان و نگران از زندگي در داستان مرگ يا كارمنده دون پايه و متملق در داستان چاق و لاغر يا افسر دمدمي مزاج به اسم اچموف در داستان بوقلمون صفت.
چخوف در اين گونه صحنه هاي كوچك با قدرتي شايان تحسين موفق شده است از گفتگوي قهرمانان داستان هايش به عنوان يك وسيله ي هنري موثر و گويا بهره ببرد. هنوز چند سالي از آغاز كار نويسندگي اش نگذشته بود كه لحن آثارش جدي تر شد. داستان هايش با وجود شكل كوتاهشان رفته رفته از لحاظ عمق و قدرت تعميم هنري ، شكل متمايزي به خود گرفتند و پابه پاي اين تحول ، گفتگوي قهرمانانش نيز جاي خود را بيشتر به شرح و توصيف داد. او همواره سعي مي كرد به اشكال هنري وسيعتري دست بيابد.
نگاشتن داستان كوتاه اين امكان را به چخوف مي داد كه اندوه و تاثرات قهرمانانش را با عمق و ظرافت بيشتري بيان كند. صحنه ها و مناظر را با آزادي افزون تري در داستان بگنجاند و رويدادها را با ديد وسيعتري حلاجي كند. او در داستان هاي نسبتا بلند خود نيز همانند داستان هاي كوتاهش به آلام و تاثرات دروني و رواني قهرمانان خود و همچنين به تلقي آنان از زندگي به نهايت بذل توجه مي كرد. در تمامي آثارش مسئله ي رابطه ي انسان با زندگي در مركز توجه او قرار داشت.
در داستان هاي چخوف خود حوادث نيست كه متاثرمان مي كند بلكه نحوه ي بيان و تعبير اوست كه خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. بعد از آثار تولستوي و داستايفسكي ، آنچه بر سر قهرمانان چخوف مي آيد ، از لحاظ تازگي و بداعت موضوع، ما را دچار شگفتي نمي كند، بلكه جان كلام داستان ها و به عبارت ديگر ارج گذاري او به ارزش هاي واقعي انسان است كه توجه ما را بر مي انگيزد.
شيوه ي چخوف د ر داستان هايش ساده است. داستان هاي او كمابيش بدون پيرانگ اند. و پايان خوش و چشمگيري هم ندارند. بعد از معرفي يكي دو شخصيت و كمي زمينه چيني، او به خود آدمها مي پردازد و مي گذارد حركت كنند و حرف بزنند و واكنش نشان دهند. اتفاق زيادي نمي افتد. به گفته ي " هربرت ارنست بيتس" (داستان سراي انگليسي) : روي هيچ صحنه اي براي بزرگنمايي آن مكث نمي شود.
راست اينكه اغلب داستان هاي چخوف انگار در پايان بتدريج محو مي شوند. اما در همين اتفاقات كوچك تاثيري خلق مي شود كه درون خواننده را تغيير مي دهد، موقعيتي روشن شده يا شخصيتي آشكار گشته است، تنشي فرونشسته، لبه ي تيزي ساييده شده، نفس پنهاني از پرده برون افتاده است. ما باكساني بوده ايم، آنها را با همه ي پيچيدگيشان يا تباهي هايشان شناخته ايم، پس خود را بهتر شناخته ايم.
ويرجينيا وولف مي گويد: هنگامي كه اين داستان هاي كوچك را كه در باره ي هيچ نيستند مي خوانيم، افق باز مي شود و روح انسان احساس آزادي عجيبي مي كند.
چخوف در تكامل داستان كوتاه تاثير فراوان داشت. او هم قالب و هم موضوع آن را تحت تاثير قرار داد. او به جاي اينكه از بحران هاي بزرگ بنويسد، از گناهان كوچك و بدبختيهاي همگاني مي نويسد: خودفريبي، بي فكري، غرور جريحه دار شده، اميدهاي برباد رفته ، شكست پيوند هاي انساني.
حتي موقعي كه موضوع بالاقوه خرد كننده است، در برابر عظمت احساس ها ايستادگي مي كند و فاجعه را در روابط انساني نگه مي دارد. شخصيت هاي او از هر صنف و طبقه اي ممكن است باشند: زميندار، دهقان، دكاندار، پزشك، آموزگار، مردان كودن و زنان نادان و كودكان محروم. چخوف آنها را دندانه اي از چرخ دنده ي جامعه نمي شمارد و آنهارا داراي وجود مستقل مي داند.
چخوف از زبان هم عصرانش
بعد از چاپ داستان نسبتا بلند بيابان ( استپ ) معاصرانش زبان به تحسين ذوق و قريحه اش گشودند. از آن جمله گارشين ( V.M.Garchin. نويسنده ي روسي ) طي مقاله اي چنين نوشت: " در سرزمين روسيه نويسنده ي جديدي ظهور كرده است كه در شمار نويسندگان طراز اول است". دانچنكو(نويسنده ي معروف روسي ) در دسامبر 1882 د ر نامه اي به چخوف كه در آن زمان در ملك شخصي خود در حومه ي مسكو مي زيست نوشت: "موفقيت خارق العاده ي اتاق شماره شش (6) ،در زندگي هنري شما بي سابقه است، آيا آنقدر فرصت مي يابيد نگاهي به روزنامه ها بيافكنيد؟ همه ي آنها از اين داستان سخن مي گويند". داستان اتاق شماره ي شش وحشت از قدرت كوبنده ي واقيت ها را موضوع خود قرار داده بود.
آثار چخوف در زبان فارسي
از چخوف داستان ها و نمايشنامه هاي بسياري به فارسي برگردانده شده است و كاملترين اين مجموعه ها كار ارزنده اي است كه مترجم گرانقدر سروژ استپانيان انجام داده است. اين مجموعه كه در چاپ آخر در هفت جلد منتشر شده است شامل داستان هاي كوتاه (در چهار جلد)، كتاب ساخالين (يك جلد) نامه ها و نمشايشنامه ها ( دو جلد ) است.
1) باغ آلبالو- مترجم : سيمين دانشور- نشر قطره
2) ايوانف - مترجم : سعيد حميديان- نشر قطره
3) دوئل - مترجم : احمد گلشيري- نشر نگاه
4) دايي وانيا- مترجم : هوشنگ پير نظر- نشر قطره
5) مرغ دريايي - مترجم : كامران فاني- مقدمه از ولاديمير يرميلوف- نشر قطره
6) سه خواهر- مترجمان : سعيد حميديان و كامران فاني – نشر قطره
7) بانو و سگ ملوس و چند داستان ديگر – مترجم : عبدالحسين نوشين- نشر اساطير
8) اتاق شماره شش و چند داستان ديگر- مترجم : كاظم انصاري- نشر ناهيد
9) به سلامتي خانم ها و صد داستان و طنز كوتاه – مترجمان : حميدرضا آتش برآب و بابك شهاب- نشر آهنگ
10) مجموعه آثار آنتون پاولويچ چخوف- مترجم : سروژ استپانيان – هفت جلدي- نشر توس
تاثير حرفه ي پزشكي بر ادبيات چخوف
از زبان خود او در پاسخ به نامه ي دكتر روسوليمو ( Rossolimo ) همدوره اش در دانشكده ي پزشكي مي خوانيم:
"... ترديد ندارم كه تحصيل در دانشگاه پزشكي بر ذوق و فعاليت ادبي من ،تاثير شگرفي به جا نهاده است. علم پزشكي توان بينشم را افزون ساخته و دانش من را از جهان و جهانيان ،غني و بارور كرده است. هيچ كسي جز يك پزشك نمي تواند ارزش راستي تب و تاثير آن را بر نوشته هايم درك كند، به علاوه تاثير مستقيم دانش بر آنچه كه زايده ي قلم من است ، سبب آن گشته كه از ارتكاب اشتباهها و لغزشهايي مقدر مصون بمانم. آشنايي ام با علوم طبيعي و به طور كلي با روش هاي علمي ، به هر تقدير من را به طريقت منطق هدايت كرده است. و من تا جايي كه ميسر بوده در همه حال، سعي كرده ام اصول علمي را در آثارم رعايت كنم. البته گاه اتفاق مي افتد كه ملاحظه ي اين اصول مقدور نشود؛ در چنين مواردي، به طور كلي از خير داستان مي گذشتم.
در اينجا لازم مي دانم اضافه كنم كه خلاقيت هنري ،در همه حال با اصول علمي سازگار نمي شود. مثلا مرگ انساني كه خود را مسموم كرده است محال است بتوان روي صحنه به همان گونه اي ارائه داد كه در واقع است. اما چنين صحنه اي را مي توان با رعايت اصول علمي ، كم و بيش به طبيعت نزديك كرد. به طوري كه خواننده يا تماشاچي ضمن وقوف به ساختگي بودن صحنه توجه داشته باشد كه با نويسنده اي بصير و آگاه سر و كار دارد. من در شمار آن داستان نويسان خيال پردازي نيستم كه در رويارويي با اصول علمي ،روش منفي در پيش مي گيرند و واقعيت علمي را يك سره نفي مي كنند... ".
آلماني حق شناس
آنتون چخوف / مترجم: سروژ استپانيان / (نوشته شده در سال1883)
من يك مرد آلماني را مي شناختم كه حق شناس بود. اولين بار او را در " فرانكفورت ماين" ديدم. به اتفاق ميمون كوچكش در خيابان "ابله" ( Dumm strasse ) مشغول قدم زدن بود. مهر گرسنگي و عشق به وطن و تسليم سرنوشت، بر چهره اش نقش بسته بود. با صداي ترحم انگيزي آواز مي خواند و ميمون را به رقص در مي آورد. دلم به حالش سوخت و يك تالر (سكه نقره اي قديمي ) گذاشتم كف دستش . مرد آلماني سكه را به سينه فشرد و گفت : آه متشكرم ، متشكرم! تا عمر دارم بخشش شما را فراموش نمي كنم !
بار دوم او را در" فرانكفورت ادر" ديدم. در طول خيابان الاغ ( Esel strasse) راه مي رفت و سوسيس برشته مي خورد . وقتي نگاهش را بر من افتاد ،اشك در چشمهايش حلقه زد، نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: آه،آقاي من ( Mein herr) ! متشكرم، صدقه ي يك تالري شما را كه من و ميمون مرحومم را از گرسنگي نجات داده بود هر گز فراموش نمي كنم. سكه ي مرحمتي شما چه گره اي كه از كار فرو بسته ي ما نگشود!
دفعه ي سوم او را در روسيه ديدم. در سرزمين ما به بچه هاي روسي ، زبان هاي باستاني و هندسه و تئوري موسيقي تدريس مي كرد. اوقات فراغتش نيز در جستجوي شغلي در حد مديريت راه آهن مي گذشت.دستم را فشرد و گفت: آه، شما را فراموش نكرده ام! روس ها آدم هاي بدي هستند. اما اين تعريف شامل حال شما نمي شود. من روس ها را دوست ندارم، ولي شما و تالر مرحمتي تان را تا عمر دارم از ياد نمي برم!
منابع: همه چیز وهیچ چیز- ترجمه ی حسن افشار-نشر مرکز/
دوئل-ترجمه ی احمد گلشیری- نشر نگاه/ هفته نامه ی همشهری جوان- شماره 79 / بانو و سگ ملوسش-ترجمه ی عبدالحسین نوشین- نشر اساطیر/ مجموعه آثار چخوف- ترجمه ی سروژ استپانیان- جلد اول- نشر توس .
مقاله اي کوتاه در شناخت بيشتر ويکتور هوگو
مليحه کاظمي
هوگو ؛ ويکتور ماري ؛ شاعر ؛ رمان نويس و نمايشنامه نويس فرانسوي است . وي در شهر بزانسون از پدري جمهوري خواه و مادري طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعد ها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسيار برد . کودکي و جواني را با برادران خود نزد مادر و در خانه اي در پاريس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبيعي و وحشي را حفظ کرده بود در اشعار مشهورش ديده ميشود ؛ در سال يکهزار و هشتصد و يازده مادر با سه پسرش به مادريد سفر کرد تا از شوهر که به مقام ژنرالي ارتش امپراتوري ارتقا يافته بود ؛ ديدن کند.
آنان تا سال يکهزار و هشتصد و سيزده در اسپانيا ماندند و در اين سفر ذوق و قريحه ويکتور درباره رنگهاي محلي و نقشهاي اسپانيايي و خصوصيت هاي اين سرزمين بيدار گشت . اما ادراک او از عالم طبيعت که در تخيلاتش جا مهمي اشغال کرده بود ؛ در پاريس رشد کرد و استعدادش بسيار زود در اين شهر ظاهر گشت . سه سال بعد و در چهارده سالگي در ياداشت اش نوشته است :«ميخواهم شاتوبريان باشم يا هيچ» هوگو پس از آن با عشق شديد واسلوب معين به نويسندگي ؛ شاعري؛ رمان نويسي؛ ونقد هنري پرداخت . وي که از قريحه شاعري برخوردار بود ؛ به اين نکته پي برد که شعر حرفه اي است که ابتدا بايد فنون آن را ياد بگيرد . پس در عين جواني ؛ با تمرينهاي مداوم به آموختن علم عروض و فن معاني و بيان روي آورد . در هفده سالگي با برادرش مجله کنسرواتورليتر را تاسيس کرد که تا ماه مارس 1821دوام يافت . در اين مجله مقاله هاي فراوان انتقادي با قضاوتي ساده و قابل توجه وسبکي متين انتشار داد و اولين شکل رمان خود را که در 1818 به نام “بوگ ژارگال” نوشته بود ؛ در آن منتشر کرد . داستاني از انقلاب سياهان که وي را از نظر ادبي نويسنده اي پيشرفته معرفي ميکرد. اين رمان به صورت کامل شده در 1826انتشار يافت . هوگو در 1820به سبب سرودن “اود درباره مرگ دوک دوبري” از طرف لويي هيجدهم ؛ شاه فرانسه ؛ عطيه اي دريافت کرد . در 1821 مادر را از دست داد و پدرش کمي بعد ازدواج کرد .سال1822 آغاز حقيقي زندگي خانوادگي و زندگي ادبي هوگو است.در هشتم ژوئن ودر بيست سالگي اولين ديوان را به نام “اودها واشعار گوناگون “ انتشار داد که موفقيت بسيار به دست آورد و در اکتبر همان سال با دوست دوره کودکي “آدل فوشه” که به سبب تهيدستي نويسنده و اختلاف خانوادگي ؛ مدتها خواستگاريش بلاجواب مانده بود ؛ ازدواج کرد .پس از آن رمان “آن ديسلند”را در 1823 منتشر کرد که از نظر قالب و مبنا بيش از آثار گذشته اش جنبه رمانتيک داشت . در 1824 “ اودهاي جديد” انتشار يافت و چهارمين چاپ از اشعار او در سالهاي1825-1828 در سه جلد به عمل آمد که سومين جلد به نام “اودها و بالادها “ شامل اشعار جديد و متنوع بود . اين ديوان ها هوگو را در نظر نسل جديد ادبي استاد انکار ناپذير سبک تازه شعر معرفي کرد . در ديباچه اي که هوگو به چاپهاي متوالي اودها مي نوشت و در آن جنبه زيبا شناسي را به صورتي گسترده مورد تفسير قرار ميداد ؛ از تحولي در هنر شاعري و نويسندگي خبر ميداد . نمايشنامه “کرامول” با ديباچه ي مهمي منتشر شد . ديباچه خود اعلاميه اي بود درباره نهضت رمانتيسم که هوگو در آن تراژدي کلاسيک را به علت محدوديت فکر و بيان مورد انتقاد قرار داده و مرامنامه رمانتيسم را به وسيله آن عرضه کرده بود . از اينجا هوگو پيشرو مکتب رمانتيسم معرفي شد . در اين سالها فرزندانش به دنيا آمدند و پدرش درگذشت . هوگو با ديوان “شرقيات “ به سبب استادي و روشني غير قابل قياس ؛ ذوق و شيفتگي به شرق را در معاصران پديد آورد و در ديباچه آن به تخيل محض در شعر حق برتري داد و اعلام کرد که او خود خواسته است اثري با جنبه هنري محض خلق کند .قدرت توصيف مناظر خيال انگيز ؛ روشني رنگهاي محلي ؛ خاصه مهارت در علم بديع به اشعار ادراکي متفاوت با گذشته داده و بر اثر الهم گرفتن از روشني و درخشندگي شرق رنگ تازه يافته بود . با همت هوگو ؛ “لامارتين” و “وينيي” موفقيت رمانتيسم در قلمرو شعر غنايي ؛ تثبيت گشت ؛ اما هنوز سنت کلاسيک در قلمرو تئاتر خدشه ناپذير به نظر مي امد . رمان “آخرين روز يک محکوم “ در همين سال که اعلاميه اي انساني بود درباره حذف شکنجه اعدام ؛ بر افتخارهاي هوگو افزود . از آن پس خانه شاعر در کوچه نوتردام دشان مرکز تجمع دوستداران ادب شد و مکتب رمانتيسم در آن ظهور کرد . در قلمرو تئاتر هوگو هنوز به شهرتي دست نيافته بود. نمايشنامه کرامول هنوز براي بازي مناسب نبود و در 1829 نمايش “ماريون دلورم” از طرف اداره سانسور قدغن شد . در فوريه ي 1830 “ارناني” در کمدي فرانسز با اقبال عمومي بر صحنه آمد و افتخارهاي هوگو مسلم و پيروزي رمانتيک بر کلاسيک قطعي شد . در همين سال دختر وي “آدل” به دنيا آمد .سالهاي 1830 تا 1843 دوران پر ثمر قريحه و ذوق هوگو در همه نوع اثر ادبي به شمار مي آيد . در قلمرو رمان نويسي ؛ اولين رمان بزرگ او “ نوتردام دو پاري” يا “گوژپشت نتردام” در 1831 عرضه گشت . رماني که رستاخيز درخشان قرون وسطا و در عين حال داستان غم انگيز سرنوشت بشر بود . در قلمرو شعر چهار ديوان به اين ترتيب انتشار داد : برگهاي پاييز ؛ سرودهاي سپيده دم ؛ نداهاي دروني و پرتو ها و سايه ها .
هوگو در اين ديوانها از احساسات دروني؛ تفکرا وهيجانهاي شخصي و انديشه هايش در باره تاثير شعر و سرنوشت بشر ؛ تجسم و توصيف طبيعتي که خود تماشاگر آن بوده و عشق “ژوليت دروئه” که با وجود کار شديد و مداوم ادبي و سياسي تا دم مرگ ادامه داشته و مانند آن سخن گفته است و بيان کلاسيک را با تخيلات رمانتيسم پيوند کرده که گاه با فصاحت فراوان نمودار شده و گاه با سادگي کامل . در قلمرو تئاتر هوگو با نمايشنامه منظوم “ شاه تفريح ميکند “ در پي اقبال عامه مردم بود و سه نمايشنامه منثور منتشر کرد از اين قرار : “کوکرس بورژيا” ؛ “ماري تودور” ؛ “ آنژلو ستمگر پادوا “ و پس از آن نمايشنامه منظوم “ روي بلاس” که در درجه عاليتر قرار داشت و به موقيعت سياسي و اخلاقي هوگو بستگي مي يافت و کينه او را به “سنت بوو” منتقد نامدار که از لحاظ سياسي و خانوادگي رقيب او به شمار مي آمد ؛ آشکار کرد ؛ زيرا در اين سالها مادام هوگو معشوقه سنت بوو شده بود ! روي بلاس و ارناني هر دو از شاهکارهاي نمايشي هوگو به شمار آمد . پس از سه بار شکست ؛ هوگو در 1841 به عضويت آکادمي فرانسه درآمد و پس از رمان آخرين روز يک محکوم ؛ به فکر رمان تازه اي افتاد درباره زندگي تيره بختان که در آن بي عدالتي و قساوت قانون را درباره مقصران و داوري به سود پول و سرمايه داري را عرضه کند . در 1834 مدارک لازم را در اينباره فراهم آورد ؛ اما انقلاب او را از نوشتن باز داشت و اتمام کتاب که نام “ بينوايان” گرفت به تعويق افتاد . اين دوره پرثمر و طولاني در آثار هوگو که وي را به درجه اول در شهرت و افتخار رساند ؛ به شکستي ادبي و بدبختيي خانوادگي منجر شد .نمايشنامه حماسي و تاريخي “ بورگراوها” که در مارس 1843 در تئاتر فرانسه بر صحنه آمد با شکست روبرو شد ؛ در نتيجه هوگو شوق خود را از دست داد ؛ دنباله تئاتر را رها کرد و با ژوليئت دروئه به نواحي پيرنه سفر کرد . در بازگشت خبر مرگ دخترش لئوپولدين را در روزنامه خواند که در رودخانه غرق شده است . وي براي فرار از درد چنين مصيبتي به فعاليت سياسي پرداخت و عضويت شوراي شهر پاريس را پذيرفت و ده سال کار ادبي را کنار گذاشت . ودر چهارم ژوئن 1848روزنامه اونمان را تاسيس کرد.تا در آن از نامزدي لوئيناپلئون بناپارت براي رياست جمهوري حمايت کند . اما وقتي فهميد وي جاه طلب و پول پرست است و نظرش در باره او اشتباه بوده به گروه مخالف پيوست و در هفدهم ژوئيه 1851نطق شديد اللحني بر ضد طرحهاي مستبدانه او ايراد وبا کودتاي او مخالفت کرد و هنگامي که نقشه اش با شکست روبرو شد ؛ به بلژيک گريخت.ناپلئون سوم نيز فرمان اخراج او را صادر کرد . دوره تبعيد هوگو از دسامبر 1851 تا سپتامبر 1870 به طول انجاميد . بيست سال تبعيد موجب شد که هوگو مانند دوره جواني به کار شديد پردازد و پر بارترين دوران کار وعالي ترين سالهاي بروز نبوغ خود را طي کند . او خود مي نويسد «تبعيد من سودمند بود و از اين جهت از سرنوشت سپاسگذارم » هوگو سراسر روز در آرامش کار ميکرد و از نظر سياسي جمهوري خواه پرشوري گشت . چنانکه در 1859 فرمان عفو ناپلئون سوم را رد کرد و بدين طريق از حيثيت و آبروي جهاني برخوردار گشت . اين دوره اوج افتخار هوگو از نظر زندگي و آثار به شمار ميآيد. در 1852کينهاش را نسبت به اقدامهاي ناپلئون در کتاب “ ناپلئون کوچک “ ابراز کرد که نوشته اي هجوم آميز بود . پس از آن انتشار ديوان هجوم آميز “کيفرها”در 1853 موجب ايجاد مبارزه اي بر ضد غضب سلطنت گشت . اين ديوان به سبب طنز شديد و القاي روح والاي انسانيت و تنوع موضوع و سبک بر همه آثار هجوم آميز سياسي که در فرانسه منتشر شده ؛ برتري يافت . در 1854 هوگو شعر “پايان کار شيطان “ را انتشار داد و پس از نشر اشعار فراواني که در ديوانهاي متعدد فراهم آمد به شعر غنايي و فلسفي روي آورد . ديوان “تاملات” شامل اشعاري بود که در پاريس و بروکسل به سال 1859 سروده شد و از نظر مردم شاهکار شعر غنايي به شمار آمد . هوگو در منظومه “خدا” و پايان کار شيطان اين اديشه را عرضه کرده بود که سرانجام آزادي شر به پايان ميرسد. در اين زمان ناشر هوگو را به اتمام کار رمان عظيم “بينوايان” برانگيخت و او پس از صرف وقت بسيار سرانجام رماني را که سالها پيش نوشتنش را آغاز کرده بود ؛ به پايان رساند . همچنين منظومه ي داستاني را آغاز کرد که از حماسه هاي کوچک ساخته شده و با عنوان “ افسانه قرون “در 1859منتشر شد .
اين حماسه به سبب ادراک دقيق هوگو پيروزي درخشاني کسب کرد و شاهکار هوگو به شمار آمد . هوگو در 1894 مقاله ويليام شکسپير را انتشار داد و در 1865 ترانه هاي “کوچه ها و جنگلها “را.در 1866رمان “ کارگران دريا “ و در 1869 “ مردي که ميخندد”منتشر گشت . هوگو در پنجم سپتامبر1870 به پاريس بازگشت و به نمايندگي مجلس شورا انتخاب شد اما استعفاي خود را تقديم کرد و بعدها در 1876 به سمت سناتوري پاريس برگزيده شد در اين دوره در سياست کمتر دخالت کرد و تبعيد گاهش بازگشت و وقت خود را به اتمام کارهاي نيمه تمام دوره ي تبعيد گذراند . آثار اين دوره عبارتند از : “ سال وحشت زا” ؛ “نودوسه “ ؛ “آخرين سلسله از افسانه قرون” ؛ “هنر پدر بزرگ بودن” ؛ داستان يک جنايت” ؛ “ اديان و دين “ ؛ “الاغ” .
ويکنور هوگو از نويسندگان محبوب زمان خود بود.پارس سالروز هشتاد سالگي او را به طور رسمي جشن گرفت. وي در بيستو دوم ماه مه 1885 درگذشت و دولت ؛ اول ژوئن را عزاي ملي اعلام کرد. تابوتش در زير طاق پاريس براي اداي احترام ملت گذارده شد و پس از آن در پانتئون ؛ مقبره بزرگان به خاک سپرده شد.
با هر چه روزگار به من داد
اعظم رضوي
گلدان هاي پشت پنجره را که آب مي دهم، پرده ها را به کنار مي زنم و يک بار ديگر به داخل کوچه سرک مي کشم ؛حتي سنگ فرش خيابان هم از شدت سرما يخ زده است.
صداي پاي هيچ رهگذري به گوش نمي رسد . نفس عميقي که بيشتر به آه ميمالند، از سينه برون مي دهم و از پنجره فاصله مي گيرم. نگاهي گذرا به ميز ناهار خوري مي اندازم و دوباره همه ي جزئيات را مرور مي کنم ، همه چيز سرجاياش هست: بشقاب ها ، ليوان ها ، دوتا قاشق و دو تا چنگال ، دوتا دستمال سفره و حتي جعبه ي فانتزي خلال دندان که سعي مي کنم هرگز از کنار سفره ي غذا کم نباشد ... سري به آشپزخانه مي زنم و اجاق را خاموش مي کنم .هنوز فرصت دارم تا به بقيه ي کارها رسيدگي کنم؛ دستمال دست دوزي را که به روي طناب پهن شده ، برمي دارم . آن را بادقت و حوصله اتو مي کشم و به چند قطره از عطر محبوب تو آغشته مي کنم...
نگاهي به ساعت ديواري مي اندازم. عقربه ي کوچک نزديک به سه ي بعد از ظهر است. حوصله ام سر رفته .از لابلاي کاست هاي موسيقي داخل کشو ، يکي را داخل ضبط صوت مي گذارم و بعد ... براي چندمين بار سراغ کامد ميروم.بسته اي را که در کاغذ کادويي نقره اي رنگ پيچيده شده لمس مي کنم و بي اختيار لبخند مي زنم.
صداي آشنايي از داخل ضبط صوت زمزمه ي هميشه گي را سر مي دهد:
« با هر چه روزگار به من داد
با هر چه روزگار گرفت از من
مثل شبي دراز
در شط پاک زمزمه ي خويش مي روم».
... نرم نرمک سکوت مرگبار کوچه، با رفت و آمد رهگذان در هم مي شکند.مثل اين که مردم همه ي خريدهاي شان را براي آخر سال نگه داشته اند.
«ـ با من ستاره ها
نجوا گران زمزمه اي عاشقانه اند.
و مثل ماهيان طلايي ، شهاب ها
در برکه هاي ساکت چشم
سرگرم پرتو فشاني تا هر کرانه اند
هم راه با تپيدن قلبم ، پرنده ها
از بوته هاي شب زده پرواز مي کنند...»
... پرده هاي اتاق را محکم مي بندم تا سرماي بيرون به داخل نفوذ نکند... رو تختي ساتن جهيزيه ام را که فقط در مناسبت هاي خاص از داخل کيف مخصوص اش بيرون مي آورم، با ظرافت و سليقه ي تمام ، روي تخت دونفرهي مان مي اندازم و بالش هاي ساتن طلايي را گوشه ي آن جا مي دهم ... خدايا چرا عقربه ها اين قدر کند حرکت مي کنند ؟!
سکوت خانه با طنين صداي خواننده در هم مي شکند:
« گل اسب هاي وحشي گندم زار
از مرگ عارفانه ي يک هدهد غريب
با آه دردناکي لب باز مي کنند... »
کمي هول برم مي دارد .مي ترسم ! نمي دانم اين بار چندم است که بشقاب ها ، ليوان ها ، ملافه هاي تخت مان ، دکمه هاي پير اهن تو و سنجاق سرهاي بنفش من دست نخورده مي مانند! ... اما نه ... دليلي ندارد که مرا چشم انتظار بگذاري! تو به من علاقه داري ، همان طور که من ديوانه وار دوستت دارم!
... ساک خريدم را براي مرتب کردن وسايل خريداري شده وسط آشپزخانه ميگذارم و پيش از همه مسواک و خمير دندان تو را به کناري مي نهم . هنوز وقت دارم...
دل ام مي خواهد وقتي آمدي همه چيز بدون نقص باشد؛ هم ظاهر من و هم زواياي مختلف خانه!
جلوي آينه مي ايستم و در زواياي مختلف چهره ي خود دقيق مي شوم. با وسواس خاصي از ميان شيشه ها و جعبه هاي مختلف چند تايي را انتخاب مينمايم و سعي مي کنم بدون اين که دستم بلرزد ، خط مشکي باريکي کنار مژگان باريک و برگشته ام بکشم. موهاي ام را آزاد روي شانه رها مي کنم و فقط دو تا سنجاق سر ظريف بنفش به دوطرف موهاي جلوي پيشاني ام مي زنم.
سرويس جواهراتم را از داخل جعبه بيرون آورده و از لابلاي آن زنجير باريکي را که با حرف اول نام تو پيوسته است ، انتخاب مي کنم و بر گردن مي آويزم.حلقهي نامزدي مان را که به انگشت مي کنم ، لبريز شوق مي شوم...
کيک را از داخل جعبه ي مقواي اش در مي آورم و شمع ها را روي آن مي چينم ، درست بيست و هفت عدد!
صداي زنگ تلفن مرا به خود مي آورد. شتاب زده گوشي را بر مي دارم... صاحب صدا را خيلي زود مي شناسم و احساس مي کنم که به راستي نيازمند شنيدن حرف هاي اش بودم . بي مقدمه مي روم سر اصل مطلب :
«امروز هم نيومد... مثلن تولدشه و مي خوام براش جشن تولد بگيرم !»
انگار کمي جا خورده : «امسال اولين باريه که مي شنوم براش جشن تولد ميگيري !»
مي خندم : «آخه اين تحفه همه چيزش عجيب غريبه ، حتا به دنيا اومدنش که توي سال کبيسه بوده !...»
کمي سر حال مي آيم : «مي خوام دعوتت کنم بياي دور هم باشيم ؛ وقت داري ؟!»
نازنين نگاهي پرسش گرانه به سر تا پاي من مي اندازد و بعد زير چشمي تمام زواياي خانه را بررسي مي کند .
کنارم مي نشيند و من با احساسي که نمي دانم چگونه تعبيرش کنم از خودم و تو حرف مي زنم... و او انگار که منتظر است حرف هايم تمام شود تا چيزي بگويد... اما ... آه ...اصلن کاش دعوت به آمدن اش نمي کردم . مي ترسم حرفي بزند و ... اما نه ... عادت کرده ام به اين که با حرف هاي اين زن آرام بگيرم!
به نرمي دست هاي ام را در دست مي گيرد و در چشم هايم خيره مي شود : «سارا جان ؟ از کي شروع شد؟»
لحن آرامش انگار که جادويم مي کند ؛ مطيعانه سر خم مي کنم ؛ نمي دونم.
موهاي ام را نوازش مي کند: «چرا ديگه به ديدنم نمي آي ؟!»
لبخند مي زنم: «اينجا... چطور بگم برامون کوچيکه ... ما دلمون مي خواد بچه دار بشيم. واسه همين يه خونه ي بزرگتر لازم داريم!»
... صداي خواننده برايم تکراري شده؛ دلم مي گيرد:
«با هر چه روزگار به من داد
ـ هيچ و هيچ و هيچ ـ
با هرچه روزگار از من گرفت
با کوله بار شب بي ياد و خاطره
با کوله بار يک شب پر سنگ اختران
تنها ميان جاده ي نمناک مي روم
مثل شبي دراز
مثل شبي که گم شده در او چراغ صبح
تا بوي ميش ها تا سنگلاخ مشرق، بي باک مي روم
مثل شبي دراز...»
آرام گونه هاي ام را مي نوازد: «خيلي دلت براش تنگ شده ؟!»
در چشم هايش خيره مي شوم: «به اندازه ي تمام سالهاي عمرم!»
به آغوشش پناه مي برم: «نمي خوام کسي روياهاي منو خراب کنه!»
مهربانانه بغلم مي کند:«کسي عزييتت نمي کنه عزيزم ! مي دونتم...حق با توئه. هيچ کس به اندازه ي تو اونو دوست نداشته و مطمئنم که اون هعم در تمام اون لحظات عاشق تو بوده !... ولي تو به من قول داده بودي که هر هقته به من سر بزني؟...بغضم مي شکند : پس اون کي مي آد؟!»
شانه هاي لرزانم را محکم مي گيرد و در چشم هاي ام خيره مي شود: «قول بده که دوباره شروع نکني . يک سال طول کشيد تا من تو رو به زندگي برگردوندم!»
رنجيده خاطر مي شوم:«نازنين ! من تو رو به عنوان يه دوست دعوت کردم نه يه روانشناس!»
دستم را مي گيرد: « لباس بپوش بريم. پدر شوهرت و خانومش بيرون منتظرمون هستند. از صبح دلواپس تو اند.»
سري به علامت نفي تکان مي دهم: «ولي آخه .. جشن تولد...»
بي رحم مي شود، با تحکم حرف مي زند: « بيا بريم! ديگه حق نداري پا توي اين خونه بذاري ... من نمي زارم توي اين خونه ،به تنهايي و فقط با يه خاطره زندگي کني !»
شمع ها در حال آب شدن اند. به شعله ها خيره مي شوم: «با هر چه روزگار به من داد ـ هيچ و هيچ و هيچ ـ با هر چه روزگار گرفت از من ... ضبط صوت را خاموش مي کند . دستم را مي گيرد و مرا به دنبال خود مي کشد... کيک روي ميز جا مي ماند و کادوي تولد همان جا داخل کامد !... مرا مي برند که دوباره از تو جدا کنند!»
« شعر ها همه از زنده ياد منوچهر آتشي »
صداي ني چوپان
ناصر ساجدي
صداي ني چوپان چمن زار را برداشته بود ، انگار فقط صداي ني او بود و بس . سگ لاغر پيرش خودش را با تکه ناني سرگرم کرده بود . گوسفندان هم مشغول چرا بود . چوپان هر روز دو بار در ني خود مي دميد . هوا امروز خيلي خوب بود . چوپان هم از اين موضوع خوشحال بود . از پارس کردن سگ اش معلوم بود که کسي دارد به آن جا نزديک مي شود . آشنا بودند . چند تا از چوپانان پايين دست بودند . بعد از سلام و احوال پرسي يکي از چوپانان گفت اين روزها گرگ زياد شده . تا به حال چند تا از گوسفندان چاق و چله ي من يا کشته يا برده شده اند . چوپانان ديگر هم حرف او را تاييد کردند . اما چوپان ني دار گفت : تا به حال سگ من هم حتا پارس نکرده و اين به خاطر حرف هاي پدرم بود که هميشه مي گفت : قبل از خواب ني بزن . چوپانان از حرف چوپان ني دار تعجب کردند و گفتند ما هم ني مي زنيم . پس چرا تاثيري نمي کند . چوپان ني دار گفت : شايد نمي دانيد آن چه را که من مي دانم . بعد از کمي گفت و گو چوپانان به راه افتادند . در راه چوپانان با خود فکر کردند چه طور است شب را به طور مخفي سري به چوپان ني دار بزنند . شب که شد چوپانان پشت صخره اي مخفي شدند تا ببينند چوپان ني دار چه مي کند . بعد از مدتي چوپان ني دار نشست گوشه اي و ني خودش را برداشت . وقتي ني را به صدا در آورد چوپانان در عمق صداي ني چوپان به حيرت ماندند . اما کمي بعد تعجب چوپانان دو چنان شد . در پشت سر چوپان ني دار کمي دورتر گرگ هايي ديده مي شدند که زير نور مهتاب به سياهي مي رفتند . بعد از تمام شدن صداي ني چوپان گرگ ها از صحنه دور شدند و رفتند . حالا ديگر چوپانان فهميده بودند اشکال کار از کجاست . آن ها با هم ديگر گفتند : اين طور نمي شود که او هر روز ني بزند و گرگ ها را جمع کند . بايد کاري مي کردند و آن کاري نبود جز دزدين ني چوپان . اين کار هم به آساني انجام شد . سگ پير چوپان و خواب سنگين چوپان کار را خيلي آسان کرده بود . فرداي آن روز بعد از خوردن نهار چوپان متوجه شد ني را دزديده اند ، اما عکس العملي از خودش نشان نداد . شب که شد دوباره چوپانان برگشتند تا ببينند چوپان ني دار بدون ني چه مي کند . چوپان ني دار رفت و دوباره آن گوشه نشست . کمي اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و با صداي بلند آواز سر داد . او خيلي خوب آواز مي خواند . چوپانان اين صحنه را با تعجب نگاه مي کردند . اما صحنه ي ديدن دوباره ي گرگ ها که از دور به صداي چوپان گوش مي دادند ، تعجب را دو چندان مي کرد . دوباره بعد ازاين که چوپان آوازش تمام شد گرگ ها رفتند . چوپانان درمانده بودند که چه کار بکنند . اما اين بار نقشه ي دزدي نکشيدند . فرداي آن شب يکي از چوپانان رفت ، در حالي که چاقويي هم در دست اش بود . رفت و رفت و رفت تا اين که حنجره ي چوپان ني دار را بريد و او را کشت . وقتي که صبح شد ديگر چوپان ني داري در کار نبود . گله هم در آغل مانده بود . سگ پير هم مرده بود . صحنه همان طور ماند تا شب شد . گرگ ها آمدند ، اما نه از صداي ني خبري بود و نه از صداي آواز پس به آغل ريختند و گوسفندان را تکه پاره کردند و رفتند .
رزرو 1358
سياوش دانش آذر
همان روز صبح بود دقيقا همان روز بود . وقتي خواستم اداره بروم يک هو سر از آن جا درآوردم . مسير يادم نمي آيد . فقط زماني که رسيدم اين جا فهميدم نرفته ام اداره . همين جا درست همين جا نشستم و پاهايم را دراز کردم روي همين قبر . دقيقا يادم هست که روي همين برآمدگي نشسته بودم .
و برآمدگي قبر تازه را نشان داد .
يعني درست همين جا . نمي دانم چه کسي اين جا را صاف کرده ، يا که آمده خاک ها را برداشته . امروز که چهلم اش نيست . تازه کس و کار درست و حسابي اي هم که ندارد .
پاکت سيگار از دست اش افتاد روي قبر کناري .
پاک حواسم را از دست داده ام . آخرين باري که از اين جا رفته بودم همين ديروز بود . بعد اين که مادرش کلي گريه کرد رفتيم . او را من آورده بودم و من هم بردم . حتا کلي هم برايش صحبت کردم که من جاي او را برايت پر مي کنم . دليلي ندارد من بعد از او دوباره برگردم اين جا .
دست اش را به طرف پاکت سيگار دراز کرد .
تازه من که نمي توانم اين همه خاک را بيل بزنم . خودتان که مي دانيد من کمر درد دارم . دکتر گفته نبايد بيشتر از يک کيلو بردارم . همان زمان هم که سيگار مي فروخت اين قضيه را مي دانست . يک بار هم که رفتم تا کمک اش کنم . يادم انداخت که نبايد کارتن سنگين بردارم . بعد از اين که همه ي کارتن ها را جا به جا کرد نشست و سيگار روشن کرد . گفتم : « مگه خودت هم سيگار مي کشي » گفت : « اره ، اما خيلي کم » بعدش هم خنديد و گفت : « برا مردم بدم بکشن خودم نکشم ، مگه مي شه » گفتم : « درست رو که نخوندي ، اومدي سيگار فروشي ...
مکث کرد ، دنبال فندک اش هر دو جيب کت را گشت .
بچه ي درس خواني بود . شاگرد اول کل کلاس . کسي توي فاميل حدث نمي زد که کمتر از دکترا گيرش بيايد . البته خيلي هم مودب بود . با همه خوب تا مي کرد با من يکي که خيلي بهتر از همه حتا بهتر از پدر و مادرش . همان روزي که با مادرش دعوا کرده بود ، سر دختر همسايه ، بيچاره فقط يک چشم اتاق دختر همسايه را ديد زده بود . همسايه هم کلي قشقرق به پا کرده بود که نمي دانم چه خبر شده بايد بيايد و با او ازدواج کند چون تمام بدن اش را ديده . احمق به اين فکر نکرده بود که حالا ديگر سال 58 ـ 59 نيست که به اين سادگي به آدم زن بدهند.
دقيقا همان روز مادرش زنگ زد گفت که از خانه گذاشته رفته آن هم به خاطر اين که بدن دختر همسايه را ديده و عاشق اش شده و به مادرش گفته که او را مي خواهد . مادرش هم او را از خانه انداخته بيرون . من هم با مادرش حرف زدم گفتم که راضي اش مي کنم که برگردد خانه . راضي اش مي کنم که سر وقت پنجره نرود . راضي اش مي کنم که ديگر زن نخواهد ، بچه نخواهد ، اصلا چيزي از آن ها از او و پدرش نخواهد .
مي گويم براي من احترام قائل بود به خار همين است . چون همان روز به او گفتم اين کار ها را تکرار نکن و برگرد خانه ، او هم چيزي نگفت و رفت خانه .
آخرين پک را به سيگار زد و با انگشت هاي اش شروع کرد به بازي با پنبه ي سيگار تا اين که پرت اش کرد روي قبر کناري . بعد پا شد و روي نوشته ي قبر کناري ته سيگار را له کرد و با صداي بلند نوشته ي قبر کناري را خواند .
من مطمئن بودم او بدن دختر همسايه را نديده بود يعني هم راه دور بود و هم به خودش اين اجازه را نمي داد . آخر من مي دانم خوب مي دانم که انسان مومني بود . نماز و روزه به جاي خودش . تا جايي هم که توان داشت پول توي صندوق هاي صدقات مي ريخت . يکي دو بار هم از فروشندگان سر خيابان دستمال کاغذي و آدامس و دعا و قرآن خريده بود . تازه همه خوب مي دانند . مخصوصا بزرگ تر ها که هيچ علاقه اي به مشروب و امثالهم نداشت . مي گويند چهار ساله که بوده تمام مشروبي را که پدرش در حالت مستي توي گلوي اش ريخته بوده را قي کرده بوده . اين خدادادي است . خدا هم نمي خواست که او اين کاره شود . البته نمي دانم چرا مريض شد ، آن هم اين مريضي کوفتي .
بعد دو سه دقيقه اي به خانه هاي نيمه ساخته ي اطراف قبرستان نگاهي کرد و کمي به طرف قبر تازه برگشت .
شايد هم اواخر خدا دوستي اش را با او بهم زده بوده. مي دانيد مي گويند يک بار با پدرش دعوا کرده ، پدر مادرش را مي زده آمده خانه ، ديده که پدر تا خرخره خورده و دارد مادر را قشنگ مي کوبد . مي گويند مادر را از زير دست پدر بيرون کشيده و کناري انداخته . بدبختي اين که چاقو هم در آورده و به پدر نشان داده . اما نمي دانم که چرا اين کار را کرده . آخر بگو احمق خدا مادرت رفته تا خانه ي اين و آن کار کند شکم تو را سير کند يا ... استغفرالله ... من هم بودم زنم را مي کشتم . پدرش او را نکشت کار بزرگي بود واقعا دل و جرات مي خواهد که همه پشت سر زن ات حرف بزنند و تو هم فقط فکر ترياک و عرق ات باشي . خاک بر سرت . البته خاک هم بر سرش شد . مي گويند رفت و ديگر اين طرف ها پيداي اش نشد . حتا نمي داند که پسرش مرده .
لعنت به اين شانس . بدبختي يکي دو تا نبود که . پدرت ترياکي و عياش باشد . دو تا خواهر دم بخت داشته باشي با يک برادر کوچک تر از خودت . مادرت هم که دنبال اين و آن باشد .
بعد کمي اين و طرف و آن طرف را نگاه کرد و با صورت اش شکلک هاي خاصي در آورد و دست اش را برد توي پاکت سيگار .
« دو سه ساله که اين نکبت برا مون پول نمي ده ، منم مجبورم خونه ي اين و اون کار کنم ديگه ... خواهر ...»
زهر مار خواهر ، کوفت و خواهر . اوايل براي کار مي رفت اما بعد ديد پول اين يکي کار خوب تر است . خيلي خوب تر . تازه دست هاي اش هم که به خاطر شست و شو خراب نمي شد . تازه بهتر از قبل هم مي توانست با لوازم آرايشي گران قيمت ور برود.
آقا نتوانست . نه نتوانست دوام بياورد . همين را مي گويم . ايني که زير همين خاک ها خوابيده . اين که مي گويند سرطان گرفت و مرد دروغ است ، باور نکنيد آقا کذب محض است . داستان براي تان گفته اند . واقعيت اين است که نتوانست تحمل کند . شما بوديد مي توانستيد . خواهر هاي اش که هر کدام با يکي رفتند و معلوم نشد عروسي شان کي بود پا تختي شان کجا . مادر هم که ياد دوران جواني اش افتاده بود و با دخرتان هم سن و سال بچه هاي اش قرار مي گذاشت . پدر هم که سه چهار سال پيش رفت و ديگر خبري از او نشد . هنوز هم معلوم نيست مرده يا زنده است . هر روز يکي مي آيد و مي گويد او را فلان جا ديده اما نتوانسته بگويد که پسرت مرده . اين ها همه دارند دروغ مي گويند آقا . معلوم نيست کنار کدام پياده رو جنازه اش را جمع کرده اند و به اسم مرده ي گمنام توي رديف قبر هاي مفت چال اش کرده اند . خودش هم که هم درس را ول کرد و هم دختر همسايه را . نتيجه همين مي شود . از سر کلاس بيايي سر چهار راه براي سيگار فروشي دغ نمي کني . نه شما بگو دغ نمي کني . اين که مي گويند سرطان بود ، نيست آقا نيست .
و باز هم ته سيگاري را روي قبر کناري که رويش نوشته بودند رزرو 1358 له کرد و دوباره نشست روي برآمدگي قبر تازه .
همين روزهاي آخر بود که رفتم پيش اش ، حال من هم خوب نبود . اعصابم خراب بود . دلم زود به زود مي گرفت . دلم تنگ مي شد . مي خواستم داد بزنم نمي شد . خفه مي شدم . بي قرار بودم خلاصه دکترها گفتند افسرده شده ام . يکي مي گفت اميدش را از دست داده . ديگري مي گفت خوب نمي شود . اما بالاخره اين دکتر آخري گفت خوب مي شوي اما طول مي کشد . خيلي طول مي کشد . بايد صبر کني . چهار سال پيشبود که خواهرش ... ول اش کنيم . گفتم پسر چه طوري ؟ گفت : بدم
داشت بازي فوتبال بين تيم هاي نمي دانم کجا را تماشا مي کرد . از همان زماني که تيم مورد علاقه ي من از ليگ برتر سقوط کرد ديگر فوتبال نمي بينم . گفت : بدم . راست مي گفت . دست و پاي اش باد کرده بود . خيلي هم باد کرده بود . حتا بيش تر از اين برآمدگي اين قبر . گفتم پسر من وضع ام از تو بدتر است . من افسرده شدم يک لحظه ارامشندارم . آن وقت تو مي گويي داري مي ميري . البته نگفت دارد مي ميرد . گفت باز ي را چهار بر صفر عقب افتاده و دقيقه ي نود مسابقه شده . البته سه چهار روز بعد سوت پايان به صدا در امد . آن هم چه سوت پاياني . بيمارستان را بالاي سرشان گذاشتند .
بعد هم که آوردند و اين جا چال اش کردند . همين قبر که برآمدگي دارد . و شما مي گوييد که من هرذ روز مي ايم و مي خواهم که اين قبر را خراب کنم . من مگر مرض دارم . تازه من تنها مسئله ام با اين خدا بيامرز سر مسئله ي خواهرش بود که آن هم ...
کمي مکث کرد و دوباره به طرف قبر رزرو شده رفت . اين هم قبر من است .
داد زد
خدا پس من کي مي خوام بميرم .
آخر کسي نبود به مادرش بگويد شما خودتان کافي نبوديد که اين دختر معصوم را هم به راه خودتان کشيديد . انصاف نبود . من مي گفتم تو داداش شي ...
تو مي تواني جلوي اش را بگيري ... ول اش کن آقا ... اگر سئوال ديگري نيست من مرخص شوم .
.....
حالا ديگر تقريبا تمام شهر از داستان پسري که هر روز صبح مي آيد سر خاک دوست اش و تا ظهر با او حرف مي زند آگاه هستند . حتا برخي از کارگران قبرستان اذعان دارند که برخي از شب ها هم مردي از تپه هاي اطراف به طرف همين قبر پايين مي آيد و مي خواهد طوري اين قبر را بکند .
دانش آذر ـ خبر نگار شبکه جهاني چي چست ـ اورميه 26/4/86
زن به سوى عيد مى رود
سيما رحيمي
زن را همه مى ديدند. همه و بيش ازهمه من: "وقتى كه دستش را بريد دويد توى آشپزخانه و گرفتش زير آب." -" خون فواره مى زد.ما همه مات مونده بويم." -"لامصب زيبايي خيره كننده اي داشت. "
زن لاغر بود و هميشه فكر مى كردى الان شانه اش زير بند چرمى آن كيف خوش دوخت پاره مى شود. يا اصلن فكر مى كردى كه الان بند چرمى آن كيف خوشدوخت پاره مى شود. چون اگر چه زن خيلى خوش پوش بود لباسهايش معمولن كهنه بودند و او از اين كهنگي ابايى نداشت. برعكس به نظر مى رسيد از زيبايى اش شرم دارد و مدام سعى مى كند دستش را به ميله هاى اتوبوس بگيرد تا صورتش را پشت آستين كهنه ى پالتوى گوچى ِ طلايى پنهان كند...گاهى كه دستهايش پر بود طورى راست و مستقيم به بيرون خيره مى شد و با اينكار همه را نديد مى گرفت كه هيچكس جرات نمى كرد ازش بخواهد پاكت يا كيسه اش را روى زانوى او بگذارد."من يه بار اينكارو كردم."
...لبخندى زد و با ابهتِ قيافه ى محنت زدش طورى دعوتمو رد كرد كه از خجالت سرمو انداختم پايين. چقدر دلم مى خواست بگم اگه يه كم چاق بشى و گودى زير چشمات پر شه با اين چشاى درشت وحشتناك معركه مى شى. من آرايشگر بودم. بعد وقتى كه پياده مى شد همه سر برمى گرداندند و مسير رفتنش را نگاه مى كردند. " تابلوه اگه اينجا پياده شم. اگه راه مى داد يه چيزى."
...خوب خوشگل بود ديگه. از اين خوشگلا كه وقتى نيگاشون مى كنى ديگه نمى تونى چشم بردارى.يه بار سعى كردم ندا بدم اما اصلن نيگا نكرد.ردشو از بچه ها گرفته بودم. كارمند بود و مطلقه. اما لامصب اصلن را نمى داد. جورى سوار اين ابوقراضه مى شد انگار اينجا متروى لندنه. با بچه ها كه بوديم كسى راجبش حرف نمى زد. يه بار به ياشار گفتم. گفت: " زن متشخصيه."
...من از ايستادنش خوشم ميومد. حالا تو اينو يه جور نماد بگير . از اينجور زنا خوشم مياد.يه بار كه اتوبوس خيلى شلوغ بود از بغل گردن جلويي خوب نگاش كردم. جور عجيبى ايستاده بود. مثل يه تركه تو باد . هر چي اتوبوس تكون خورد و دخترا با كر و كر رو هم ريختن تكون نخورد. "از اين جور زنا خوشم مياد." اگه مطلقه نبود باهاش ازدواج مى كردم.
زن هيچوقت با دوستى يا آشنايى توى اتوبوس ديده نشد. دو تا بچه داشت و گاهى روزهاى تعطيل آنها را سوار اتوبوس مى كرد. مترو صادقيه پياده مى شدند و از آنجا نرم نرمك پياده مى رفتند بالا. سمت آريا شهر. دو تا دختر دوقلو بودند كه موهايشان را مى بافت . فقط من مى دانستم كدام كدام است و اينكه امروز موى كدام را دوگوشى بافته و كدام را دم اسبى." چقد بچه هاش نازن." اما انگار نه انگار كه بچن. نه صدايى از شون در مى ياد نه چيزى مى خوان. اين كه ظاهرن كار بيرون مى كنه. نمى دونم چطورى مى رسه . اونم بچه هايى به اين كوچيكى.مردم كه بالاى سرش نيست.-" خدا كنه از اين محل شرشو كم كنه.جورى ام مظلوم نمايي مى كنه انگار نه انگار يه اتوبوس مرد زن دار زل زده بهش. " -" راس مى گى به خدا. مردم كه مرض ندارن. اگه اينطورى تيپ نزنه.."
-"اينا دين و ايمون ندارن. حتمن شوهرشم بخاطر همين ولش كرده.كيف و كتابم زير بغلش مى گيره كه يعنى فلانم..."
زن بعداز ظهرها تدريس خصوصى مى كرد و اين را تنها من مى دانستم. مى دانستم كه بچه ها را با خودش مى برد. برگشتنى توى انقلاب چرخى مى زنند و ماهى يكبار هم شنبه ها كه نصف قيمت است مى روند سينما. يادشان داده توى خيابان نخندند و دست همديگر را محكم بگيرند.يادشان داده توى اتوبوس به كسى نگاه نكنند و اينكه اگر درسشان را خوب بخوانند براى عيدشان كفش عروسكى براق مى خرد." ماهى ام مى خرى مامان؟" جواب نميده. باز رفته تو فكر نارين. تو مى گى واسه عيدمون ماهى مى خره؟
زن براى عيد ماهى خريده بود. زنى كه معلوم بود معنى نگاه ماتِ بيرون پنجره ى زن را نفهميده از او دعوت كرد ماهى اش را روى پاى او بگذارد و بعد هم توى دلش فكر كرد اگر زن چاق بشود و گودى زير چشمهايش پر بشوند با آن چشمهاى درشت وحشتناك چه شكلى خواهد شد. من مى دانستم كه زن پياده مى شود و نگاه مردها مى سرد پايين. حواسش پرت زخم دستش است كه امروز نگذاشته كار بكند. همينطور كه بى هوا از جلوى اتوبوس ِايستاده مى گذرد و آن طرف را نگاه نمى كند سمند نقره اى مى خورد به پهلويش. -" خون فواره مى زد . ما همه مات مونده بوديم." -" حيف شد. لامصب زيبايى خيره كننده اى داشت. "
حالا همه مى دانستند كه زن مرده . همه و بيش از همه من.
کيوسک
ساقي ناطقي
کيوسک ها ، همان کيوسک هايي که جان خواهرم را گرفتند . همان کيوسک هايي که بي رحمانه مادرم را از مادرش جدا کردند . همان کيوسک هايي که برادرم هميشه پشت آن هاست . همان کيوسک هايي که کابوس هر شب من است . کيوسک ها ، شايد من از آن ها مي ترسم ، از وقتي که چشم هايم را باز کردم ، همان اول جسد خون آلود خواهرم ، بعد خنده هاي برادرم ، بعد حرف هاي پدرم ، بعد لعنت هاي مادرم ، بعد ترس هاي خودم و ...
و حالا هم انگار تهديد مي شوم ، کسي مرا از پشت سر هميشه ديد مي زند ، مگر چيست آن کيوسک ها ، هميشه خواستم بگويم ، چرا برادرم پشت آن هاست ، چرا به او چيزي نمي گويند ، ولي انگار همان کيوسک ها نمي گذارند .
مي ترسم ، يعني مي ترسم تا وقتي که ...
با زور به کلاس زبان رفتم ، آن جا پر از دوست بود ، پر از دوست هاي ام .
همه اش پاي کيوسک ها مي رفتند ، به من مي گفتند : يک بار بيا ، فقط وايستا ، فقط ... زندگي ام با همين فقط ها شروع شد و شايد هم تمام شد ، رو به روي کلاس زبان هميشه شلوغ بود ، و همه اش به همديگر توي کاغذ يک چيزهايي مي دادند ، نمي دانستم اين ها واقعيت زندگي هستند ، و هنوز هم شايد هيچ چيز را درک نکردم ، کافي بود ، يکي از آن کاغذها دست من مي افتاد ، آمدم خانه ، با الافي ها و فقط ها وتهديد ها و از همه مهم تر کيوسک ، خوابيدم ، هفته ي بعد باز هم کلاس زبان داشتم ، کلاس زبان تنها جايي بود که احساس آرامش مي کردم ، شايد به نظر خودم ،
من بدون اين که بفهمم کاغذ را گرفته بوم ، شايد هم به کيوسک رفته بودم ، شايد هم مرده بودم ، ولي نه من فقط فقط کاغذ را گرفته بودم ، نه مردني در کار بود و نه کيوسکي ، همه اش با خودم مي گفتم من کاري نکرده ام ، من مثل خواهرم نمي شوم ، من مي دانم ، من مي دانم ، من ... چشم هاي ام را گشودم و دور و برم را نگاه کردم ، کاغذي مچاله شده در دستم بود ، انگار يکي جلوي من چند قدمي دورتر از کيوسک ايستاده بود ، تشويق ام مي کردند ، همان دوست هاي ام ، چشم هاي ام را با دست هاي ام ماليدم ، و بار ديگر گشودم ، آري من هم جلوي کيوسک بودم .
کوچه
سارا عزيزي
طبيعت با بهارش زيباست و شهر با دختران اش ، اين جمله را بر روي ديوار پشت کيوسک تلفن آن قدر بزرگ نوشته بودند ، که توجه هر کسي را جلب مي کرد ، شماره ي خانه ي شان را گرفت : سلام مامان ، ناهار چي داريم ، با اين که گرسنه اش بود ، وقتي فهميد مادرش براي ناهار آش پخته ، گفت : من ناهار خوردم و گوشي را گذاشت ، دوباره به همان جمله خيره شد ،
و بعد آرام و بي هدف به راه افتاد ، طوري قدم بر مي داشت که انگار لحظه به لحظه به مرگ نزديک مي شود ، اما فقط داشت به ايستگاه اتوبوس نزديک مي شد . به ايستگاه رسيد ، لحظه اي ايستاد و دوباره به راه افتاد ، اين بار سريع تر قدم بر مي داشت تا از آن مکان دور شود .
آقا تو رو خدا يه ادامس بخر ، جمله اي بود که پسرک آدامس فروش پي در پي تکرار مي کرد ، جوان با خود گفت : فکر کردي نمي دونم همه ي آدامس هات تاريخ مصرفشون گذشتن ، نه داداش نمي توني قالبشون کني به من .
کم کم داشت به خانه ي شان نزديک مي شد . 200 متر جلوتر پيچيد به کوچه اي ، هنوز چند قدم بر نداشته بود که پاهاي اش لرزيد ، انگار راه را اشتباهي وارد کوچه شده بود ، با خودش عهد کرده بود که هرگز پاي اشرا آن جا نگذارد ، اما نگار پاهاي اش به اختيار خودشان رفته بودند . خانه ي آن ها هم از کوچه راه داشت و هم از خيابان ، رسيد به آن ساختمان سه طبقه ، با در و پنجره ي آبي رنگ که در آن کوچه ي بن بست ، اما دل باز قرار داشت ، نگاهي به پنجره هاي طبقه ي اول انداخت ، زير چشمي پنجره ي سمت چپ را پاييد ، پنجره اي با کرکره هاي قهوه اي ،ياد روزهايي افتاد که براي اولين بار حرف مادرش را گوش کرده و براي خريد زرد چوبه ، شال و کلاه کرده و راهي سوپر مارکت سر کوچه شده بود ، بهمن ماه بود ، هوا طوري سرد بود که باد و سرما ، دست به دست هم داده و به صورت پسرک سيلي مي زدند ، براي اين که سرما را کمتر احساس کند ، کلاه اش را محکم کرد ، با خودش گفت : اگر مثل پدرم وسط مويي نداشتم حتمن بيش تر سردم مي شد . ده سال بعد خود را تصور کرد ، روزي که سي ساله شده و تقريبا وسط سرش طي کشيدني ، به آرايش گاه رفته و به شوخي از آرايش گر مي خواهد که به خاطر کم مويي اش پول کمتري از او بگيرد ، و او در جواب مي گويد : آقا من براي اصلاح از شما پولي نمي گيرم ، فقط براي پيدا کردن موهاي سرتان ، پول مي گيرم ، بعد هم هر دو مي خنديدند . در همين افکار بود که ناگهان سر خورد ، طوري که پاهاي اش به راحتي زاويه ي 180 درجه اي ايجاد کردند ، يکي از پاهاي اش انکي درد گرفت ، مي خواست بلند شود که صداي خنده اي او را واداشت ، تا هر چه سريع تر خود را جمع و جور کند ، با عصبانيت به طرف صاحب صدا برگشت ، دختري با دو چشم سياه ، نگاه اش و مي خنديد . دخترک وقتي چهره ي عصباني پسر را ديد ، فورا خنده اش را قطع کرد ، براي لحظاتي کوتاه نگاه شان در هم گره خورد ، و بعد انگار از داخل خانه کسي دخترک را صاي اش کرد ، او هم بلافاصله پرده را کشيد و رفت ، پسرک به اميد ديدن آن دختر هر روز از آن کوچه رد مي شد ، و گاهي به زور خود را سر مي داد تا شايد باز هم آن دختر براي اش بخندد ، اما خبري نبود ، کم کم برف ها اب شدند و آن هواي سرد زمستاني جاي خودش را به بهاري دل انگيز داد ، بهاري که به قول نمي دانم کدام پسر خوش ذوق با دخترهاي اش زيباست .
آن روز براي خريد مجله از دکه ي روزنامه فروشي که دو قدمي با ايستگاه فاصله داشت ، آن جا ايستاده بود و با روزنامه فروشي بر سر نداشتن پول خورد جر و بحث مي کرد که ناگهان متوجه همان دو چشم سياه شد ، اختيارش را از دست داد ، براي دقايقي اصلا صدايي نشنيد ، و محو تماشاي دخترک که تازه مدرسه ي شان تعطيل شده بود ، بود . با خود فکر کرد که چرا اين جا ايستاده ، خانه ي شان که نزديک است که ناگهان متوجه پسري شد که دخترک هر دو چشم هاي اش را به او دوخته بود ، معلوم بود که قبلا هم با هم قرار مدار گذاشته بودند ، بيچاره پسرک چه شب هايي که با فکر آن دختر به خواب مي رفت ، و روزها بارها از کوچه رفت و آمد کرده بود به اميد ديدن اش ، اما فقط خستگي راه براي اش مانده بود . مجله را لوله کرد و به راه افتاد ، اين بار ديگر از آن کوچه رد نشد ، و ميان راه يادش افتاد که حتا باقي پول اش را از روزنامه فروش نگرفته است .
و حالا دو سال مي شد ، که از آن کوچه رد نشده بود ، نگاه اش را از پنجره بر گرداند ، بطري نوشابه اي روي زمين افتاده بود ، با لگد ضربه ي محکمي به بطري زد ، و با خودش گفت : مي دونم اگه زبون داشتي ، هر چي از فحش بلد بودي بارم مي کردي ، حالا ديگر طبيعت براي اش زيبا نبود .
بازش كرد.درست بودكه طعم تلخ قهوه رادوست نداشت ولي چاره ايي هم نداشت جويدش .تابلوي جلويي راخواند:6كيلومترتا...راه زيادي نمانده بودوليگرماي هواامانش رابريده بودكه ناگهان به جلويش نگاه كردنه!واين حرفي بودكه زدافتاده بودروي ماشين ولي حتي اثري هم ازخون نبود مي خواستفراركندكه ناله هاي امكان اين كار را نيزگرفت سوارماشين شدترس تمام وجودش را فراگرفته بوددستهايش مي لرزيدواشك توي
چشمهايش جاخشك كرده بودعرق پيشاني اش رابااستين پاك كرددوباره خواست فرار كنداما سرشراروي فرمان گذاشت نمي توانست فكركندوياحتي تصميم بگيرد
-بگير
دوباره همان غذاي هرروز بودچندشش مي شدولي خوشحال بودكه افكارژليدان روزراادامه ندادمورچه ايي داشت تويليوان ابش غرق مي شد صداي دلش وادارش كردكه به سوي غذابرودولي حال درستي نداشت دوباره صداي دلش اولين قاشق راكه برداشت ولي روي تخت بيمارستان درازكشيده بودوداشت به اين فكرمي كردكه اي كاش ان روز سوارش نمي كردودوباره ضربه ايي راكه به پشت سرش خورداحساس كردجسم سردي بودولي سنگين نگاهش رابه پنجره دوخت حالاديگرنه ماشينش بودونه حتي لباسهايش داشت حرفهاي سه مردچوب به دست را مرور
مي كرد
بگو
-ازكجامياي؟چه كاره ايي؟اصلاتوادمي؟ديك حرفي بزن؟حرف مي زني يامن بزنم؟
-هيچ جا ولم كنيدبرم التماس مي كنم
-گفتي چي مي كني چي التماس مي كني يك كلمه مياي توي گروه مايانه
-گروه نمي دونم ازچي حرف مي زني
-اونقدربمون اينجا تابدوني
دستش به ديوار نمي رسيد تاخط24راهم بكشددرست24روزبودكه سيب زويني مي خورد!تصميمش راگرفت بايدتحت هرشرايطي پايش راازان وضع وحشتناك بيرون مي كشيد كه
-چي شد؟مياي يانه؟
-
-دحرف بزن مگه كري؟
-اره
1ساعت ونيم بودكه داشتندحرف مي زدندحرف كه نه داشتند كارهايش رامشخص مي كردند ازماشينش پرسيدولي هيچكس جوابش راندادوفقط ادامه ي حرفهايشان رادرپيش گرفتند
-نقشع روببين اين درورودي واين هم...
-ماداريم ميريم دزدي؟
- كجا؟چي گفتي؟
-دزدي
- يعني همين كاري كه ماداريم مي كنيم.
- اره ماداريم مي ريم...كجابوداون جايي كه توگفتي خوب منظور
-هيچي
شب عمليات فرارسيدواحساس گناه سراسرتنش رااشباع كرده بودنه دوست نداشت برودونه دوست داشت براي روز25سيب زميني بخورد.ازاتاق خارج شدالبته فقط تنش وروحش همان جا پشت درماند
براي اولين بارواردخيابان هاي شهرمي شد باچشمهايش همه چيزرامي بلعيدتعجب كردوپرسيد:
- اگه پليس بفهمه چي؟
-چي گفتي؟كي بفهمه؟
- حالاايني كه تومي گي كي ؟
مات ومبهوت به چهره ي مردزلزدوگفت:
-يعني شمانمي دونيد پيلس كيه
همه چيزبرايش تازگي داشتوهرباركه حرف ميزدعلامت سوالي ديگردرمغزش جامي گرفت
سرش روي تنش سنگيني مي كردوجسمش تحمل اينهمه فشاررانداشت كه بالاخره رسيدند
-بگيراين مال تو
-اسلحه مگه قرارادم بكشيم
-خيلي چرت وپرت مي گي ميدونستي اره توهركي روخواستي بكش
تعجب كردكارگري ازپشت داشت مي امد اشنا هم نبوددست درجيب مردي كردوتمام پولهايش رابرداشت ولي مردحتي به او نگاه نكردوبي اعتناچند قدمي به جلورفت مي خواست به مرد بگويدكه حالا ديگرجيبش خالي بودخالي ...خالي ولي نگفت يك لحظه به يادكيف پول خودش افنتادوجيبش مال اوهم خالي بودخالي ...خالي حتماانهاكيف پولش راهم برداشته بودنددرست مثل
ماشين وساكش.هرچقدرسعي كردقدمي برداردپاهايش همان جامانده بودندحتي نمي خواستنديك ذره هم جلوتربروندخودش هم دوست نداشت.سيب زميني راهم دوست نداشت پسر رفت نه نرفت همان جاماندوخيره شد به در
-ديالا راه بيفت ديگه
- اومدم
تنش راازروي صندلي جمع كردورفت به سمت جايي كه قراربودمراقبت دهد افكار پليد امانش را بريده بودند و هر قدمي كه برمي داشت تنش سردتر مي شد ولرزش دست هاي اش چند برابر مي گشت تصميمش راگرفت اسلحه راهمان جاروي زمين گذاشت ولي اگرانها مي كشتندش چه؟چندقدمي برنداشته بودكه برگشت ونگاهي به اسلحه انداخت ترستمام وجودش رااحاطه كرده بودخواست برداردش كه چندنفر ريختند روي سرش تمام بدنش درد مي كرد.خون داشت سعي مي كرد تمام آن منطقه راپركندحالا ديگر اثري از ان چند مرد نبود ديگر لباسهايش هم نبودند وتنش ميان سردي كوير عريان بود موه هايش يخ زده بودندورگ هايش داشتند خالي مي شدند كه ديگر نفهميد چه شد چشم كه بازكرددوباره روي همان تخت بودتمام بدنش درد مي كرد وپاهاي شكسته اش توان حركت نداشتتند اين باربايدگريه مي كرد دوست داشت همه اشان را خفه مي كرد بايد به زن مي گفت كه دير رسيدنش تقصير ان ها بوداگر منتظرش نميشد چه؟واگر فراموشش مي كرد دوست داشت آنقدر ميزدشان كه خون بالا بياورند تصميمش را گرفت بايد فرار مي كرد نمي دانست چگونه ولي بايد فرار ميكرد آن جا هر لحظه اش يك عمر بود درست بود كه سيب زميني نمي خورد ولي تنفر خاصي پيد ا كرده بود اين بار براي فرارش نقشه طرح مي كرد بايد دو پاي شكسته را دنبال خودش ميكشيد ولي هر طور كه بود بايد فرار ميكرد و تنه لشش را از اين گنداب مخمصه بيرون مي كشيد شب صندلي چرخ دارش را خواست و وقتي رفت دستشوئي ديگر به اتاقش بر نگشت داشت مي رفت بيرون كه .....
- مي خواي برسونمت؟
تمام بدنش شروع به لرزيدن كرد خشكش زده بود و متحير به صورت مرد نگاه ميكرد همان مردي بود كه با ماشينش تصادف كرده بود و اين وحشت ناك ترين صحنه بود كه در عمرش ديد
- ميدونم از اينجا تا خونه تون راه زياده مي خوام يه جاي نزديك بفرستمت
و اسلحه را به طرف اش نشانه گرفت حالا ديگر روحش شاهد سوختن جسمش در شعله هاي آتش بود .
دل سوخته
فرحناز کبيري نژاد
فقط کافي بود چند ساعتي زودتر بيايد . اما دير کرده بود ، در را که باز کرد يکهو ترسيد ، چمدان از دست اش افتاد ، رنگ اش پريد ، لب هاي صورتي مايل به سفيدش کاملا به هم چسبيدند ، با تمام توان داد زد :
ـ احمد آقا ... احمد آقا ...
همسايه ي روبرويي با زير پيراهني و شلوارک همراه زهره خانم که چادرش را دور کمرش بسته بود اولين کساني بودند که با شنيدن صداي نگار سر رسيدند . سقف خانه سياه سياه شده بود و آتش با سرعت داشت تمام خانه را فرا مي گرفت . تقريبا چيزي قابل ديدن نبود ، خانه به طور کامل در آتش فرو رفته بود ، همسايه ها و همين طور رهگذران با ديدن آتش خود را با سرعت به آن جا مي رساندند . ناگهان نگار با صداي بلندي فرياد زد :
ـ گلنار ... گلنار تو خونه است ... گلنار ...
هر چه او داشت گلنار را با صداي بلند تر صدا مي زد اما هيچ صدايي از دخترش به گوش نمي رسيد . مطمئن بود گلنار در خانه است ؛ ميخواست وارد خانه شود ولي همسايه ها او را گرفته بودند در همين حين پسر پسر جواني پيراهنش را درآورد و با سرعت در ميان شعله هاي آتش محو شد .هحمد آقا بعد مدتي توانست شماره آتش نشاني را بگيرد
ـ الو آقا اينجا آتيش گرفته
ـ آدرس رو بگيد ؟
ـ آدرس ... ادرس ...ها... خيابان تربيت...
پس از مدتي پسر از ميان شعله هاي آتش بيرون آمد عرقي سرد تمامي بدنش را فرا گرفته بود و نيمه چپ صورتش کلي سوخته بود اما گويي او هم گلنار را نيافته بود . طولي نکشيد که ماشين هاي آتش نشاني با آپير وارد کوچه شدند ؛ نگار بي قرار و آشفته دخترش را صدا ميکرد . مدتي گذشت و سرانجام آتش در مقابل آب سر تسليم فرو آورد و خاموش شد ذره هاي آب و دود در فضا پخش بود و هنوز نميشد به خوبي جايي را ديد ؛ما ماموران آتش نشاني در ميان مه غليظي از دود در جست وجوي گلنار بودند چند دقيقه اي از خاموش شدن آتش نگذشته بود که رضا ؛ پدر گلنار نيز خودش را به آنجا رساند و فرياد زد :
_ بگو گلنار من کجاست ؟ اونو چيکارش کردي ؟اون پيش تو بود .
رضا با آن چشمان گريانش همانجا نشست و در حالي که نفس نفس ميزد به ساختمان سوخته نگاهي انداخت و گفت : گلنار کجايي ... بيا پيش بابايي...
و نگار نيز که روي زمين نشسته بود دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت خدايا همش تقصير من بود قول ميدم ديگه مامان خوبي براش باشم ديگه تنهاش نميذارم ...
سرانجام يکي از ماموران اتش نشاني جسد کاملا سوخته و بي روح گلنار را بيرون آورد و نگار با ديدن چنين صحنه اي فريادي زد و با همان فرياد از خواب پريد.
قصهي واحد شماره 14
هومن قاسمي راد
تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گيلينچ... ! و صداي مچاله شدن کاغذي و برخوردش به ديوار روبه رو ! همين . تمام کار هر روز و شبش . خم دم و از سوراخ کليد نگاه کردم . پشت ميزش نشسته بود و گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوي خاکستري اش به تنش بود و وقتي تايپ مي کرد مدام کلاهش مي افتاد جلوي چشمش و او هي پشت دست چپ هلش مي داد عقب . مردد چند ضربه به درب زدم و او به جاي اين که مثل هميشه با صداي بلند بگويد : بگذار پشت درب اگر زنده بمانم مي خوانم ، بلند شد و از ديدگاهم خارج شد و شنيدم ملتمسانه مي گويد : حالا وقتش نيست ... حالا وقتش نيست ... هنوز ننوشته ام . فکر کردم شايد با من است . روزنامه را تا نصف فرو کردم زير در اتاق و از راهرو به دفتر خودم برگشتم . اين آپارتمان با وجود نوساز بودنش ، هميشه مرا به ياد بناهاي متروکه مي اندازد . اين حس از روز اولي که آمدم براي نگهباني يا سرايداري استخدام شوم با من است و وقتي زنم آگهي هاي ترحيم را که روي آجرهاي زرد سه سانتي حياط و ديوار بيروني محوطه چسبانده بودند نشانم داد و گفت : اين جا که هنوز کسي ساکن نيست ، حمل بر بدشگوني کردم که شايد استخدامم نکنند . مهندس مو بلند ژوليده اي توي دفتر منتظرم بود وقتي از سوابق کاري ام پرسيد برخلاف تصورم کليدها را انداخت روي ميز و گفت تو استخدامي و اين جا اتاق نگهباني است و مي تواني با زنت توي اتاق پشتي که اين درب ورودي اش است ساکن شوي و در حاليکه به اتفاق براي نشان دادن محوطه و ساختمان واحدها قدم مي زديم شرحي از وظايفم را به من گفت و وقتي که از جلوي يکي از آگهي هاي ترحيم رد مي شديم ايستاد و گفت اول اينها رو پاکسازي کن و وقتي زنم پرسيد اين بابا که عکس هم ندارد کيست ؟ مهندس که پاي راستش کج بود ، کتش را تکاني داد و جواب داد : بهتر که عکس اش نيست . هر چند وقتي از طبقه هفتم پرت پايين و آش و لاش شد ديگر قيافه اي برايش نمانده بود . اما همين ... اين ... باعث شد تا هشت نه ماه پله هاي دادگاه را بالا پايين کنم و کلي پول وکيل و عريضه نويس که مرا در دادگاه ، عليه خانواده اش که مي خواستند هستي ام را چوب حراج بزنند و پروانه پر سابقه مهندسي ام را لغو کنند ، تبرئه کنند و به اثبات برسانند که بي دقتي از خودش بوده که لباس کارش به تسمه بالابر شن و ماسه گير کرده و سقوط کرده زمين . حالا هم پسرش مدعي ديه اش که چيزي برايش نماسيد براي حرص دادن و چزاندن من ، هر وقت کسي اين جا نيست مي آيد و اين آگهي ها را مي چسباند به ديوارها . و در حاليکه جلو جلو راه افتاد و ما پشت سرش ادامه داد : بکنشان . همه را بکن . مردم دوست ندارند جايي سکونت کنند که بنايش را با مرگ کسي ساخته شده باشد .
هفت طبقه و هر طبقه دو واحد ، يعني چهارده خانواده در اين ساختمان ساکن هستند که همه شان را من و زنم مي شناسيم چون اولين کساني بوديم که آمديم اين جا . اوايل حوصله مان سر مي رفت ولي چند وقت زيادي نگذشت که تمام واحدها را خريدند و يا اجاره دادند به جز يکي از واحدهاي طبقه هفتم را و زنم که خيلي زود بناي کلفتي و خبر چيني با زن هاي ملاکين گذاشته بود ، هر وقت فرصت گير مي آورد به همه مي گفت لابد حکمتي دارد که واحد چهارده را کسي نمي خواهد و دليل مي آورد که در قديم وقتي جسد زني را توي باغ پدرش پيدا کردند درآمد باغ هر سال کمتر شد تا اينکه بالاخره پدر دهاتي اش باغ را مفت قيمت فروخت . و زن ها سر تکان مي دادند و مي گفتند خدا به دور .
يک روز صبح که زنم جارو و زمين شو به دست تمام پله ها ي ساختمان را از ورودي تا پشت بام برق انداخته بود ، بعد از اتمام کارش آمد توي نگهباني و بدون مقدمه به من گفت : هر وقت براي کاري مي روم طبقه هفت و از جلوي واحد چهارده رد مي شوم احساس مي کنم سرما فضا را گرفته و با وجود روشن بودن فن کوئيل ها ي راه رو ، هر وقت از جلوي درب چهارده رد مي شوم ناخودآگاه سردم مي شود و براي لحظه اي تنم لرز برمي دارد . توي چشم هايم نگاه کرد ، مرموز و دو دل گفت : سرداب . از قديم گفته اند ارواح در سرداب ها يا جاهايي که دمايش به طور غيرعادي سرد باشد زندگي مي کنند . بلند شدم و گفتم چرند نگو زن و راه افتادم به سمت موتورخانه تا سيستم گرمايشي ساختمان را وارسي کنم . تمام شيرهاي گرمايي واحدها باز بود . برگشتم به اتاق نگهباني و در حاليکه با خودم مي کفتم سرداب ... ارواح ... هوا سرد ناخودآگاه ياد روز مرگ مادربزرگم افتادم که توي خانه مرده بود و من يادم هست شب ها مي ترسيدم بروم به آن اتاق . اتاقي که مادربزرگم در آن مرد و من در عالم بچگي سعي مي کردم از آن تا جايي که ممکن بود اجتناب کنم و بادم مي آمد حتي در چله تابستان هم آن جا هوايي سرد و سنگين داشت . در همين افکار بودم که صداي بم و خش دار مردي قد بلند و پالتو پوشيده مرا به خودم آورد . سلام کرد و در حاليکه سند و قولنامه اي را نشانم مي داد خيلي خشک باجملات بريده و مقطع گفت : اگر زنده بمانم من مالک واحد چهارده هستم . واحدي که يک هال کوچک بيست و پنج متري دارد ، با يک آشپزخانه کوچک شش متري اپن . يک اتاق خواب نه متري و حمام و دستشويي ! سر جمع پنجاه متر ! من که از اين معارفه کمي هول شدم ، در حاليکه سند را ورق مي زئم گفتم : بله ... بله آقا . سنجاق در سمت راست آقاي ... آقاي ... آگ ... آگوس ... حرفم را بريد و گفت :
آگوستينو بر تا ميله شا ! به زبان يهود يعني پسر شلوغ و شيطان ولي من يک محقق هستم و شما مي توانيد بگوييد به من آگوست ، آگنس يا هر چه دلتان مي خواهد و من که دست پاچه از توي راه پله ها هدايتش مي کردم گفتم : قربان من شما قبلا نديدم . شما کي از واحدتان ديدن کرده ايد ؟ و جواب داد من فقط به بودجه ام نگاه مي کنم . اين را توي بنگاه به مهندس گفته ام . اينقدر تند از پله ها بالا رفتيم که من حسابي به نفس نفس افتادم . جلوي واحد چهارده کليد را از دسته کليد جدا کردم و وقتي درب را باز کردم و وارد شديم احساس کردم توده هواي خيلي سردي ناگهان از داخل به بيرون جريان يافت که تا مغز استخوانم را لرزاند . او واحد را نگاه مي کرد و من در حاليکه چشمم به پنجره هاي بسته مانده بود جلو رفتم و دستم را روي پره هاي شوفاز گذاشتم . گرم بود . او هم گويي متوجه هواي بيخودي سرد آپارتمنش شده بود به من گفت : شايد چون تا به حال کسي اين جا سکونت نکرده و من با سر جواب ممتنع دادم . به چشمانم خيره شد و گفت اگر زنده بمانم گرمش مي کنم و نمي دانم چرا از اين حرفش چندشم شد . از واحد خارج شديم . رب را قفل کردم و کليد را دادم به مالک جديد و پرسيدم : قربان شما کي اساس مي آوريد جواب داد : اگر زنده بمانم همين امروز عصر بدون خداحافظي رفت . تا بعد از ظهر از پر شدن واحد چهارده و مالک عجيبش شوک زده شده بودم و به ساعت شلوفي کارم نزديک مي شدم . درب ورودي را براي ماشين مالکين باز مي کردم و مي بستم و سر بچه هايي که در محوطه دنبال هم مي دويدند و با گلوله برفي به سر هم ديگر مي کوبيدند داد مي زدم که مواظب باشند . کارمندها و سرکار رفته ها يکي يکي آمدند و سلام و احوالپرسي و مي رفتند خانه شان . مثل هر روز چند تا از ساکنين قديمي تر آمدند به اتاق نگهباني و با هم به حرف زدن و چاي نوشيدن اوقات مي گذرانديم که حرفمان کشيد به صاحبخانه جديد . از من پرسيدند که کيست ؟ چگونه است ؟ و من گفتم والله بهتر اسز شما نباشد آدم خوش تيپي است . ظاهرا با سواد است اما اسم سخت تلفظي دارد . مي گويد محقق است . منها همش مي گويد : اگر زنده بمانم فلان ... اگر زنده بمانم بهمان ... و هم سايه ها مي گفتند لابد کار تحقيقي اش خطرناک است يا مثلا پزشکي ، زمين شناسي ، چيزي است هر کس چيزي مي گفت که ناگهان همه ساکت شديم . سر و کله جناب محقق به همراه دو تا کارگر پيدا شد و گفت : سلام من آگوستينو هستم آقايان محترم و قرار است همسايه تان شوم . البته اگر زنده بمانم . همه مان زديم زير خنده و يکي از همسايه ها گفت : خوش آمد يد انشاء الله زنده هم بمانيد . پس از معارفه اي کوتاه و خوش و بشي نه خيلي گرم و صميمي او کارگرهايش را براي حمل بارها به همراه بود . اثاثش نيم وانت بار هم نمي شد و ما از ميز تحرير و جعبه کتاب ها و ماشين تحريرش نتيجه گرفتيم که مردي تنها و پژوهشگر است . ما اهالي خيلي زود عادت کرديم به حضورگاه و بيگاهش که چند روز ناپديد مي شد و وقتي مي آمد بست توي آپارتمانش مي نشست و لابد کار مي کرد . همه اهالي ساختمان دست کم يکبار به کلاه بنفش لبه پاپيوني اش خنديده بودند و زنهاي حراف به شوخي پشت سرش غيبت مي کردند و به هم مي گفتند : اگر زنده بمانم هووت مي شوم . و هر هر مي خنديدند .
مي دانستم که چند روزي مي شو از آپارتمان خود بيرون نيامده . نمي دانستم چيزي مي خورد يا نه در خانه دارد يا نه . فقط از آن جا که روزنامه ها ي هر روز را از زير در برمي داشت مي شد فهميد که کسي در خانه هست . من ديده بودم که گاهي با خودش جعبه ها و بسته هايي را به واحدش مي برد و از سر کنجکاوي هر وقت از دستم برمي آمد شلخته اي بود خرت و پرت زيادي توي اتاقش مي ريخت . آن روز مثل روال هميشه زنم تمام راه پله را برق انداخته بود و از سر کنجکاوي دولا شده و از سوراخ کليد نگاه کرده بود و گفت : گرفته روي زمين خوابيده ، روزنامه اش را هم هنوز برنداشته . و از آن سوراخ کوچک فقط پاهايش را ديده بود که توي خواب ر چند لحظه يکبار تکاني مي خورد . حوالي بعد از ظهر زنم کمي نگران و سراسيمه آمد پايين و گفت هر چه زنگ مي زنم جناب محقق درب را باز نمي کند . عجب خواب سنگيني دارد . گفتم صبح که روزنامه را گذاشتم لاي درب و از سوراخ نگاه کردم داشتي کار مي کرد . لابد خسته شده و به استراحت نياز داشته . شام را که خورديم بعد از استراحت کوتاهي به زنم گفتم که برود و آشغالها را بياورد تا بگذارم جلوي درب آپارتمان . زنم رفت و بعد از چند دقيقه ديدم که با رنگ پريده و زباني که از ترس بند آمده بود برگشته و مي گويد صدا ... صداي ماشين تحرير ... از سوراخ ديدم ... داشت کار ميکرد .... اما ... کسي پشت ميز نبود و در حاليکه آستين مرا مي کشيد و به سمت راه پله مي برد گفتم آرام زن خل شدي ؟ وقتي ديدم چند نايلون آشغال روي پله ها ولو شده و زحمتي که صبح جهت نظافت کشيده بود هدر شده است فهميدم خيلي ترسيده و گويا جيغي هم کشيده چون چند تا از همسايه ها جلوي واحدهاشان ايستاده بودند و يکي از زنها هم دويده بود دنبال زن من که چي شده ؟ زنم که زبانش گرفته بود با هزار تا علامت ما را به بالا مي فرستاد و چيزي جز ماشين تحرير .... خالي بود ... پشت ميز خالي بود به زبان نمي آورد . به زور يکي از همسايه ها چند قطره آب قند توي گلويش ريخت و حالش که کمي بهتر شد با ترديد مي گفت من ديدم ... صدايش را هم شنيدم ... اما خودش افتاده روي زمين .... من ديدم ماشين تحريرش داشت کار مي کرد . مثل ساعت ! به اتفاق يکي از همسايه ها رفتيم طبقه هفتم . من از سوراخ نگاه کردم . چيز غيرعادي ديده نمي شد . نيم تنه پايين بدنش معلوم بود که روي زمين دراز کشيده . زنگ زدم . تکان نخورد . چند بار پشت سر هم زنگ زدم و دستم را روي زنگ نگه داشتم . انگار نه انگار . به همسايه نگاه کردم . او هم احساس بدي داشت و بعد از اينکه با مشت و لگد به در کوبيد و باز هم هيچ جوابي داده نشد گفت : شايد اتفاقي ... برو کليد زاپاس زا بياور . بايد درب را باز کنيم ! از سرو صداي ما چند تا از ديگر همسايه ها ريخته بودند توي راه رو و چون حس کرده بودند اوضاع کمي غيرعادي است با هم حرف مي زدند و از هم مي پرسيدند و منظر بودند تا بدانند چه شده . به سرعت از لابه لايشان هفت طبقه را دويدم پايين و بعد از پيدا کردن کليد يدک از توي گاوصندوق دوباره هفت طبقه را دويدم بالا و هنوز نفسم درنيامده کليد را به قفل فرو کردم و چهار بار چرخاندم اما ترسيدم پيچ آخر را بپيچانم . ترسيدم که اين بار جريان هواي سرد داخل تبديل به قنديلم کند . دل به دريا زدم . چشمم را بستم و در را باز کردم و پشت من دو تا از همسايه ها پريدند تو اتاق . شنيدم يکي از همسايه ها به شدت تمام جيغ زد و آن يکي هم جلو در بيهوش شد . خود من از صحنه اي که ديده بودم زبانم به کل بند آمده بود و تمام بندنم مي لرزيد و عرق سردي همه بدنم را گرفته بود . جسد آقاي محقق افتاده بود وسط هال و تبر آشپزخانگي کوچکي که از آن براي بريدن گوشت و تکه کردن استخوان استفاده مي کنند درست به وسط پيشاني اش کوبيده شده بود و تا نصف جمجمه اش را شکافته بود و کاسه چشم راستش هم خالي شده بود . به عمرم چنان صحنه عجيبي نديده بودم . همه مان را وحشت دربرگرفته بود مرهاي همسايه جلوي زنها را رفتند تا صحنه جرم را نبينند و ما از اتاق بيرون رفتيم تا چيزي را بر هم نزنيم يا اثرانگشتي از خود به نگذاريم . يکي از همسايه ها به پليس زنگ زد و طولي نکشيد اکيپي از مأموران سررسيدند و به بررسي اوضاع پرداختند . بازرس چند سوال از اهالي و خصوصا من و زنم پرسيد و وقتي جواب حسابي از ما نگرفت و همکارانش هم هيچ اثر انگشت يا مدرکي دال بر وجود قاتل پيدا نکردند . شصتش خبردار شد که با ماجراي مرموزي روبروست . بي که حتي کوچکترين مدرک دستور داد تا آمبولانس چي ها نعش آقاي محقق را جمع کنند و ببرند سردخانه . بازرس براي آخرين بار کل واحد را گشت . تعدادي کتاب و سي دي و نوار به همراه يک جعبه بزرگ از دست نوشته هاي محقق را جمع آوري کرده بود و هنگام رفتن آخرين کاغذي که وري ماشين تحرير مانده بود را برداشت و خواند . کاغذي که به ادعاي زنم خود به خود تايپ شده بود را تا کرد و در جيبش گذاشت . همه را از اتاق بيرون فرستاد و دستور داد اتاق ها و واحد چهارده را پلمپ کنند . فرداي روز حادثه وقتي از پزشکي قانوني شنيد که نه اثري از قتل هست نه در بدن جسد اثري از سم يا هر ماده روان گردان ديگري که موجب خودزني و توهم شود هست و نه حتي اثر انگشت اضافه اي ، که قتل را به گردنش بياندازد . نااميدانه آخرين مدرکش را ، آخرين کاغذ روي ماشين تايپ مقتول را از جيبش بيرون آمد و خواند رويش نوشته بود : من انتقام مي گيرم و مي کشم و کمي در اين جا راحت نمي خوابد ... ! چند بار ديگر هم خواند و چون نتيجه دقيقي نگرفت تا پرونده را مختومه کند . هيچ کس خوب آقاي محقق را نمي شناخت و هيچ قوم و خويشي از او پيدا نکردند . لذا پرونده اش را مختومه کردند و وقتي مأموران درست براي بردن جل و پلاس اش آمدند به ما اخطار دادند تا راجع به اين قضايا با کسي حرف نزنيم و چو کردند که مرد يهودي جنون داشته و خودزني کرده .
هيئت مديره آپارتمان تصميم گرفت واحد چهارده را نقاشي کند و بعد از مدتي خالي ماندن آن را به زوج جواني کرايه دادند . زنم چند بار از پشت درب شنيده است که وقتي دعوايشان مي شود ، زن به شوهرش مي گويد : بالاخره يک روز تورا از اين پنجره به بيرون پرتاب مي کنم . خودم هم يکبار ديدم که مرد پشتش از پشت شيشه به سمت بيرون بود و به زنش مي گفت : هل نده هل نده ... حالا وقتش نيست ! من مي ترسم !
اين روزها دلم شور حادثه اي را مي زند .
قصهي واحد شماره 14
هومن قاسمي راد
تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گيلينچ... ! و صداي مچاله شدن کاغذي و برخوردش به ديوار روبه رو ! همين . تمام کار هر روز و شبش . خم دم و از سوراخ کليد نگاه کردم . پشت ميزش نشسته بود و گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوي خاکستري اش به تنش بود و وقتي تايپ مي کرد مدام کلاهش مي افتاد جلوي چشمش و او هي پشت دست چپ هلش مي داد عقب . مردد چند ضربه به درب زدم و او به جاي اين که مثل هميشه با صداي بلند بگويد : بگذار پشت درب اگر زنده بمانم مي خوانم ، بلند شد و از ديدگاهم خارج شد و شنيدم ملتمسانه مي گويد : حالا وقتش نيست ... حالا وقتش نيست ... هنوز ننوشته ام . فکر کردم شايد با من است . روزنامه را تا نصف فرو کردم زير در اتاق و از راهرو به دفتر خودم برگشتم . اين آپارتمان با وجود نوساز بودنش ، هميشه مرا به ياد بناهاي متروکه مي اندازد . اين حس از روز اولي که آمدم براي نگهباني يا سرايداري استخدام شوم با من است و وقتي زنم آگهي هاي ترحيم را که روي آجرهاي زرد سه سانتي حياط و ديوار بيروني محوطه چسبانده بودند نشانم داد و گفت : اين جا که هنوز کسي ساکن نيست ، حمل بر بدشگوني کردم که شايد استخدامم نکنند . مهندس مو بلند ژوليده اي توي دفتر منتظرم بود وقتي از سوابق کاري ام پرسيد برخلاف تصورم کليدها را انداخت روي ميز و گفت تو استخدامي و اين جا اتاق نگهباني است و مي تواني با زنت توي اتاق پشتي که اين درب ورودي اش است ساکن شوي و در حاليکه به اتفاق براي نشان دادن محوطه و ساختمان واحدها قدم مي زديم شرحي از وظايفم را به من گفت و وقتي که از جلوي يکي از آگهي هاي ترحيم رد مي شديم ايستاد و گفت اول اينها رو پاکسازي کن و وقتي زنم پرسيد اين بابا که عکس هم ندارد کيست ؟ مهندس که پاي راستش کج بود ، کتش را تکاني داد و جواب داد : بهتر که عکس اش نيست . هر چند وقتي از طبقه هفتم پرت پايين و آش و لاش شد ديگر قيافه اي برايش نمانده بود . اما همين ... اين ... باعث شد تا هشت نه ماه پله هاي دادگاه را بالا پايين کنم و کلي پول وکيل و عريضه نويس که مرا در دادگاه ، عليه خانواده اش که مي خواستند هستي ام را چوب حراج بزنند و پروانه پر سابقه مهندسي ام را لغو کنند ، تبرئه کنند و به اثبات برسانند که بي دقتي از خودش بوده که لباس کارش به تسمه بالابر شن و ماسه گير کرده و سقوط کرده زمين . حالا هم پسرش مدعي ديه اش که چيزي برايش نماسيد براي حرص دادن و چزاندن من ، هر وقت کسي اين جا نيست مي آيد و اين آگهي ها را مي چسباند به ديوارها . و در حاليکه جلو جلو راه افتاد و ما پشت سرش ادامه داد : بکنشان . همه را بکن . مردم دوست ندارند جايي سکونت کنند که بنايش را با مرگ کسي ساخته شده باشد .
هفت طبقه و هر طبقه دو واحد ، يعني چهارده خانواده در اين ساختمان ساکن هستند که همه شان را من و زنم مي شناسيم چون اولين کساني بوديم که آمديم اين جا . اوايل حوصله مان سر مي رفت ولي چند وقت زيادي نگذشت که تمام واحدها را خريدند و يا اجاره دادند به جز يکي از واحدهاي طبقه هفتم را و زنم که خيلي زود بناي کلفتي و خبر چيني با زن هاي ملاکين گذاشته بود ، هر وقت فرصت گير مي آورد به همه مي گفت لابد حکمتي دارد که واحد چهارده را کسي نمي خواهد و دليل مي آورد که در قديم وقتي جسد زني را توي باغ پدرش پيدا کردند درآمد باغ هر سال کمتر شد تا اينکه بالاخره پدر دهاتي اش باغ را مفت قيمت فروخت . و زن ها سر تکان مي دادند و مي گفتند خدا به دور .
يک روز صبح که زنم جارو و زمين شو به دست تمام پله ها ي ساختمان را از ورودي تا پشت بام برق انداخته بود ، بعد از اتمام کارش آمد توي نگهباني و بدون مقدمه به من گفت : هر وقت براي کاري مي روم طبقه هفت و از جلوي واحد چهارده رد مي شوم احساس مي کنم سرما فضا را گرفته و با وجود روشن بودن فن کوئيل ها ي راه رو ، هر وقت از جلوي درب چهارده رد مي شوم ناخودآگاه سردم مي شود و براي لحظه اي تنم لرز برمي دارد . توي چشم هايم نگاه کرد ، مرموز و دو دل گفت : سرداب . از قديم گفته اند ارواح در سرداب ها يا جاهايي که دمايش به طور غيرعادي سرد باشد زندگي مي کنند . بلند شدم و گفتم چرند نگو زن و راه افتادم به سمت موتورخانه تا سيستم گرمايشي ساختمان را وارسي کنم . تمام شيرهاي گرمايي واحدها باز بود . برگشتم به اتاق نگهباني و در حاليکه با خودم مي کفتم سرداب ... ارواح ... هوا سرد ناخودآگاه ياد روز مرگ مادربزرگم افتادم که توي خانه مرده بود و من يادم هست شب ها مي ترسيدم بروم به آن اتاق . اتاقي که مادربزرگم در آن مرد و من در عالم بچگي سعي مي کردم از آن تا جايي که ممکن بود اجتناب کنم و بادم مي آمد حتي در چله تابستان هم آن جا هوايي سرد و سنگين داشت . در همين افکار بودم که صداي بم و خش دار مردي قد بلند و پالتو پوشيده مرا به خودم آورد . سلام کرد و در حاليکه سند و قولنامه اي را نشانم مي داد خيلي خشک باجملات بريده و مقطع گفت : اگر زنده بمانم من مالک واحد چهارده هستم . واحدي که يک هال کوچک بيست و پنج متري دارد ، با يک آشپزخانه کوچک شش متري اپن . يک اتاق خواب نه متري و حمام و دستشويي ! سر جمع پنجاه متر ! من که از اين معارفه کمي هول شدم ، در حاليکه سند را ورق مي زئم گفتم : بله ... بله آقا . سنجاق در سمت راست آقاي ... آقاي ... آگ ... آگوس ... حرفم را بريد و گفت :
آگوستينو بر تا ميله شا ! به زبان يهود يعني پسر شلوغ و شيطان ولي من يک محقق هستم و شما مي توانيد بگوييد به من آگوست ، آگنس يا هر چه دلتان مي خواهد و من که دست پاچه از توي راه پله ها هدايتش مي کردم گفتم : قربان من شما قبلا نديدم . شما کي از واحدتان ديدن کرده ايد ؟ و جواب داد من فقط به بودجه ام نگاه مي کنم . اين را توي بنگاه به مهندس گفته ام . اينقدر تند از پله ها بالا رفتيم که من حسابي به نفس نفس افتادم . جلوي واحد چهارده کليد را از دسته کليد جدا کردم و وقتي درب را باز کردم و وارد شديم احساس کردم توده هواي خيلي سردي ناگهان از داخل به بيرون جريان يافت که تا مغز استخوانم را لرزاند . او واحد را نگاه مي کرد و من در حاليکه چشمم به پنجره هاي بسته مانده بود جلو رفتم و دستم را روي پره هاي شوفاز گذاشتم . گرم بود . او هم گويي متوجه هواي بيخودي سرد آپارتمنش شده بود به من گفت : شايد چون تا به حال کسي اين جا سکونت نکرده و من با سر جواب ممتنع دادم . به چشمانم خيره شد و گفت اگر زنده بمانم گرمش مي کنم و نمي دانم چرا از اين حرفش چندشم شد . از واحد خارج شديم . رب را قفل کردم و کليد را دادم به مالک جديد و پرسيدم : قربان شما کي اساس مي آوريد جواب داد : اگر زنده بمانم همين امروز عصر بدون خداحافظي رفت . تا بعد از ظهر از پر شدن واحد چهارده و مالک عجيبش شوک زده شده بودم و به ساعت شلوفي کارم نزديک مي شدم . درب ورودي را براي ماشين مالکين باز مي کردم و مي بستم و سر بچه هايي که در محوطه دنبال هم مي دويدند و با گلوله برفي به سر هم ديگر مي کوبيدند داد مي زدم که مواظب باشند . کارمندها و سرکار رفته ها يکي يکي آمدند و سلام و احوالپرسي و مي رفتند خانه شان . مثل هر روز چند تا از ساکنين قديمي تر آمدند به اتاق نگهباني و با هم به حرف زدن و چاي نوشيدن اوقات مي گذرانديم که حرفمان کشيد به صاحبخانه جديد . از من پرسيدند که کيست ؟ چگونه است ؟ و من گفتم والله بهتر اسز شما نباشد آدم خوش تيپي است . ظاهرا با سواد است اما اسم سخت تلفظي دارد . مي گويد محقق است . منها همش مي گويد : اگر زنده بمانم فلان ... اگر زنده بمانم بهمان ... و هم سايه ها مي گفتند لابد کار تحقيقي اش خطرناک است يا مثلا پزشکي ، زمين شناسي ، چيزي است هر کس چيزي مي گفت که ناگهان همه ساکت شديم . سر و کله جناب محقق به همراه دو تا کارگر پيدا شد و گفت : سلام من آگوستينو هستم آقايان محترم و قرار است همسايه تان شوم . البته اگر زنده بمانم . همه مان زديم زير خنده و يکي از همسايه ها گفت : خوش آمد يد انشاء الله زنده هم بمانيد . پس از معارفه اي کوتاه و خوش و بشي نه خيلي گرم و صميمي او کارگرهايش را براي حمل بارها به همراه بود . اثاثش نيم وانت بار هم نمي شد و ما از ميز تحرير و جعبه کتاب ها و ماشين تحريرش نتيجه گرفتيم که مردي تنها و پژوهشگر است . ما اهالي خيلي زود عادت کرديم به حضورگاه و بيگاهش که چند روز ناپديد مي شد و وقتي مي آمد بست توي آپارتمانش مي نشست و لابد کار مي کرد . همه اهالي ساختمان دست کم يکبار به کلاه بنفش لبه پاپيوني اش خنديده بودند و زنهاي حراف به شوخي پشت سرش غيبت مي کردند و به هم مي گفتند : اگر زنده بمانم هووت مي شوم . و هر هر مي خنديدند .
مي دانستم که چند روزي مي شو از آپارتمان خود بيرون نيامده . نمي دانستم چيزي مي خورد يا نه در خانه دارد يا نه . فقط از آن جا که روزنامه ها ي هر روز را از زير در برمي داشت مي شد فهميد که کسي در خانه هست . من ديده بودم که گاهي با خودش جعبه ها و بسته هايي را به واحدش مي برد و از سر کنجکاوي هر وقت از دستم برمي آمد شلخته اي بود خرت و پرت زيادي توي اتاقش مي ريخت . آن روز مثل روال هميشه زنم تمام راه پله را برق انداخته بود و از سر کنجکاوي دولا شده و از سوراخ کليد نگاه کرده بود و گفت : گرفته روي زمين خوابيده ، روزنامه اش را هم هنوز برنداشته . و از آن سوراخ کوچک فقط پاهايش را ديده بود که توي خواب ر چند لحظه يکبار تکاني مي خورد . حوالي بعد از ظهر زنم کمي نگران و سراسيمه آمد پايين و گفت هر چه زنگ مي زنم جناب محقق درب را باز نمي کند . عجب خواب سنگيني دارد . گفتم صبح که روزنامه را گذاشتم لاي درب و از سوراخ نگاه کردم داشتي کار مي کرد . لابد خسته شده و به استراحت نياز داشته . شام را که خورديم بعد از استراحت کوتاهي به زنم گفتم که برود و آشغالها را بياورد تا بگذارم جلوي درب آپارتمان . زنم رفت و بعد از چند دقيقه ديدم که با رنگ پريده و زباني که از ترس بند آمده بود برگشته و مي گويد صدا ... صداي ماشين تحرير ... از سوراخ ديدم ... داشت کار ميکرد .... اما ... کسي پشت ميز نبود و در حاليکه آستين مرا مي کشيد و به سمت راه پله مي برد گفتم آرام زن خل شدي ؟ وقتي ديدم چند نايلون آشغال روي پله ها ولو شده و زحمتي که صبح جهت نظافت کشيده بود هدر شده است فهميدم خيلي ترسيده و گويا جيغي هم کشيده چون چند تا از همسايه ها جلوي واحدهاشان ايستاده بودند و يکي از زنها هم دويده بود دنبال زن من که چي شده ؟ زنم که زبانش گرفته بود با هزار تا علامت ما را به بالا مي فرستاد و چيزي جز ماشين تحرير .... خالي بود ... پشت ميز خالي بود به زبان نمي آورد . به زور يکي از همسايه ها چند قطره آب قند توي گلويش ريخت و حالش که کمي بهتر شد با ترديد مي گفت من ديدم ... صدايش را هم شنيدم ... اما خودش افتاده روي زمين .... من ديدم ماشين تحريرش داشت کار مي کرد . مثل ساعت ! به اتفاق يکي از همسايه ها رفتيم طبقه هفتم . من از سوراخ نگاه کردم . چيز غيرعادي ديده نمي شد . نيم تنه پايين بدنش معلوم بود که روي زمين دراز کشيده . زنگ زدم . تکان نخورد . چند بار پشت سر هم زنگ زدم و دستم را روي زنگ نگه داشتم . انگار نه انگار . به همسايه نگاه کردم . او هم احساس بدي داشت و بعد از اينکه با مشت و لگد به در کوبيد و باز هم هيچ جوابي داده نشد گفت : شايد اتفاقي ... برو کليد زاپاس زا بياور . بايد درب را باز کنيم ! از سرو صداي ما چند تا از ديگر همسايه ها ريخته بودند توي راه رو و چون حس کرده بودند اوضاع کمي غيرعادي است با هم حرف مي زدند و از هم مي پرسيدند و منظر بودند تا بدانند چه شده . به سرعت از لابه لايشان هفت طبقه را دويدم پايين و بعد از پيدا کردن کليد يدک از توي گاوصندوق دوباره هفت طبقه را دويدم بالا و هنوز نفسم درنيامده کليد را به قفل فرو کردم و چهار بار چرخاندم اما ترسيدم پيچ آخر را بپيچانم . ترسيدم که اين بار جريان هواي سرد داخل تبديل به قنديلم کند . دل به دريا زدم . چشمم را بستم و در را باز کردم و پشت من دو تا از همسايه ها پريدند تو اتاق . شنيدم يکي از همسايه ها به شدت تمام جيغ زد و آن يکي هم جلو در بيهوش شد . خود من از صحنه اي که ديده بودم زبانم به کل بند آمده بود و تمام بندنم مي لرزيد و عرق سردي همه بدنم را گرفته بود . جسد آقاي محقق افتاده بود وسط هال و تبر آشپزخانگي کوچکي که از آن براي بريدن گوشت و تکه کردن استخوان استفاده مي کنند درست به وسط پيشاني اش کوبيده شده بود و تا نصف جمجمه اش را شکافته بود و کاسه چشم راستش هم خالي شده بود . به عمرم چنان صحنه عجيبي نديده بودم . همه مان را وحشت دربرگرفته بود مرهاي همسايه جلوي زنها را رفتند تا صحنه جرم را نبينند و ما از اتاق بيرون رفتيم تا چيزي را بر هم نزنيم يا اثرانگشتي از خود به نگذاريم . يکي از همسايه ها به پليس زنگ زد و طولي نکشيد اکيپي از مأموران سررسيدند و به بررسي اوضاع پرداختند . بازرس چند سوال از اهالي و خصوصا من و زنم پرسيد و وقتي جواب حسابي از ما نگرفت و همکارانش هم هيچ اثر انگشت يا مدرکي دال بر وجود قاتل پيدا نکردند . شصتش خبردار شد که با ماجراي مرموزي روبروست . بي که حتي کوچکترين مدرک دستور داد تا آمبولانس چي ها نعش آقاي محقق را جمع کنند و ببرند سردخانه . بازرس براي آخرين بار کل واحد را گشت . تعدادي کتاب و سي دي و نوار به همراه يک جعبه بزرگ از دست نوشته هاي محقق را جمع آوري کرده بود و هنگام رفتن آخرين کاغذي که وري ماشين تحرير مانده بود را برداشت و خواند . کاغذي که به ادعاي زنم خود به خود تايپ شده بود را تا کرد و در جيبش گذاشت . همه را از اتاق بيرون فرستاد و دستور داد اتاق ها و واحد چهارده را پلمپ کنند . فرداي روز حادثه وقتي از پزشکي قانوني شنيد که نه اثري از قتل هست نه در بدن جسد اثري از سم يا هر ماده روان گردان ديگري که موجب خودزني و توهم شود هست و نه حتي اثر انگشت اضافه اي ، که قتل را به گردنش بياندازد . نااميدانه آخرين مدرکش را ، آخرين کاغذ روي ماشين تايپ مقتول را از جيبش بيرون آمد و خواند رويش نوشته بود : من انتقام مي گيرم و مي کشم و کمي در اين جا راحت نمي خوابد ... ! چند بار ديگر هم خواند و چون نتيجه دقيقي نگرفت تا پرونده را مختومه کند . هيچ کس خوب آقاي محقق را نمي شناخت و هيچ قوم و خويشي از او پيدا نکردند . لذا پرونده اش را مختومه کردند و وقتي مأموران درست براي بردن جل و پلاس اش آمدند به ما اخطار دادند تا راجع به اين قضايا با کسي حرف نزنيم و چو کردند که مرد يهودي جنون داشته و خودزني کرده .
هيئت مديره آپارتمان تصميم گرفت واحد چهارده را نقاشي کند و بعد از مدتي خالي ماندن آن را به زوج جواني کرايه دادند . زنم چند بار از پشت درب شنيده است که وقتي دعوايشان مي شود ، زن به شوهرش مي گويد : بالاخره يک روز تورا از اين پنجره به بيرون پرتاب مي کنم . خودم هم يکبار ديدم که مرد پشتش از پشت شيشه به سمت بيرون بود و به زنش مي گفت : هل نده هل نده ... حالا وقتش نيست ! من مي ترسم !
اين روزها دلم شور حادثه اي را مي زند .
قصهي حس و حال
هادي خشايي
تا به انتهاي خيابان برسد، چندباري زير نور ملايم آفتاب ايستاد و از ميان ازدحام جمعيت به نقطه اي نامعلوم در ميان همهمه ي عابرين آن ظهر زمستاني خيره شد. با خودش فكر كرده بود شايد براي اين نمي تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پي آن دونفري هست كه ديده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر ميان ناله هايش از مرد جوان مي خواست كه نزندش. مرد جوان و دختر پايين پله هاي دفتر ازدواج و طلاق ايستاده بودند و مرد با مشت و لگد دختر را مي زد. با خودش فكر كرده بود كه موضوع چه چيزي مي توانسته باشد. ازدواج يا طلاق؟
هر چه بود مي خواست برود جلوتر و از مچ دست مرد بگيرد و مانعش بشود. يك قدم برداشته و بعد خنده اي گوشه ي لبش نشسته بود. خاطرات فيلمي كه شب پيش ديده بود مقابل چشمهايش رژه مي رفت. تصويري از يك قهرمانبازي توي ذهنش چرخيده و زير لب زمزمه كرده بود: و مرد براي نجات دختر وارد صحنه مي شود. ايستاده بود و توي درب شيشه اي ساختمان مقابل قد و قامت خودش را برانداز كرده بود. دستي روي شكم برآمده اش كشيد و سر تا پايش را دوباره از نظر گذراند. وقتي به سمت جوان و دختر چرخيد خبري از آن دو نبود و تنها چند لكه ي قرمز رنگ كه احتمال مي داد از سر و صورت دختر چكيده باشد توجهش را جلب كرد. اينطرف و آنطرف را نگاه كرده بود شايد سرانجام ماجرايشان را بفهمد. رويش نشده بود از كسي ماجرا را بپرسد.
صفحه ي حوادث روزنامه هاي صبح همه پر بود از ماجراهاي قتل و جنايت. گوشه ي روزنامه اي را گرفت و از لاي كشي كه دور بسته اش انداخته بودند بيرون كشيد. پولش را داد و در طول راه تا به خانه برسد صفحات اقتصادي اش را زير و رو كرد.
زن با يك سيني سبزي كنارش روي پتو نشست و مشغول پاك كردنشان شد.
_ داري دنبال چي مي گردي؟
_ مي خوام ببينم بالاخره اين حقوق ما رو چند قروني بالا مي برن يا نه. نمي گن عيد داره مياد و اين جماعت گدا گشنه مي خوان يه سر و ساموني به وضعشون بدن. بايد بالا ببرن وگرنه ... .
_وگرنه چي؟ حتما مي خواي به زور بگيري.
مرد گفت: "نه! من نمي گيرم مي گم اون بره بگيره". و با دست به سمت تلويزيون كه تكرار فيلم سينمايي ديشب را پخش مي كرد اشاره كرد.
_ نسترن تو فكر مي كني چقدري طول بكشه من بشم مثل اون.
_ نمي دونم. يك سال، پنج سال شايد هم هيچوقت. چرا ورزش نمي كني، صبحها رو برو بدو.
_نيست.
_چي؟
_حس و حال. حس و حالش. حس و حالش نيست.
مرد توي فيلم چند دقيقه اي عقب يك اتومبيل خاكستري دويده و بعد پريده بود روي سقفش. با اسلحه همهي مردهاي عينك دودي به چشم فيلم را سوراخ سوراخ كرده و دست آخر پريده بود پايين. رفته بود يك عده اي را با مشت و لگد لت و پار كرده بود. از ساختمان چند طبقه اي بيرون پريده و افتاده بود توي يك استخر. بعد با صلابت هرچه تمام از آب بيرون آمده و شنل خاكستري اش را تكانده بود و سرانجام موسيقي فيلم اوج گرفته بود.
نه تنها او بلكه نسترن هم سر شوق آمده و مشتهايش را توي هوا تكان داده بود. شب پيش از خواب هم صحنه هاي سر ظهر را مرور مي كرد. مشتهاي بزرگ و قوي مرد كه توي سر و صورت دختر فرود مي آمد و دختر كه گاهي از ميان ناله هايش سر بلند مي كرد و توي چشم عابرين نگاه مي كرد تا شايد كسي نزديك شود و او را از زير دست مرد جوان بيرون بكشد.
يك لحظه نگاهش به نگاه دختر گرفته بود. رفته بود به طرفشان. نمي دانست از ترس بوده يا از چيزي ديگر. هر چه با خودش كلنجار مي رفت نمي توانست خودش را قانع بكند كه از ترس نبوده، نترسيده از اينكه با مردجوان درگير شود و آنموقع كار بالا بگيرد و مجبور شود با مرد جوان دست و پنجه نرم كند. حتما مرد جوان مي توانست يكي هم به او بزند و تا او بيايد هيكل بدشكلش را تكاني بدهد مرد جوان كله پايش بكند. بارها توي خيابان ديده بود كه وقتي يكي پادرمياني مي كند خودش را هم قاطي ماجرا مي كنند و از مشت و لگد بي نصيب نمي ماند. به خودش مي قبولاند كه اگر تن و بدنش روبراه بود بي برو برگرد وساطت مي كرد.
وقتي از خواب پريد لب و دهنش حسابي خشك شده بود. توي كابوسي كه مي ديد خواسته بود مشت ولگد بياندازد، ولي دست و پايش شده بود عينهو چوب خشك. شده بود درست مثل زماني كه آدم مي خواهد توي خواب بدود ولي هر چه زور ميزند يك سانتي متر هم از جايش تكان نمي خورد. وضعيت اسفباري بود. وقتي به يادش مي آورد تمام تنش يخ مي زد. نگاهي به ساعت كرد. رفت و از آشپزخانه يك ليوان آب خورد. به بيرون از پنجره نگاهي انداخت. هوا هنوز تاريك بود. از همكار هم اتاقيش شنيده بود كه او صبح زود از خانه بيرون مي زند و توي كوچه و خيابان مي دود. دست آخر نان داغ مي گيرد و به خانه باز مي گردد.
نسترن هنوز خواب بود. چه اتفاقي مي افتاد اگر نسترن بلند مي شد و مي ديد او رفته و با نان داغ برگشته. مي دانست كه نسترن باور نمي كند. يكبار ديگر نزديك پنجره رفت و به هواي تاريك بيرون چشم دوخت. يادش نمي آمد آخرين بار كي بوده كه صبح زود از خانه بيرون زده. خاطراتش را مرود مي كرد آن بار آخر را بياد بياورد. احتمالا چندين سال قبل بوده، حتي چندسالي قبل از ازدواجش. موقعي كه هيكلش اينهمه چربي نياورده بود.
جلوي در از بودن پول خرد ته جيب شلوار گرمكنش مطمئن شد و بعد در حالي كه داشت لحظه ي بازگشتن و ورود به خانه را توي ذهنش تجسم مي كرد اولين قدمها را براي دويدن برداشت و از جلوي در با ريتم يكنواخت قدمهايش دور شد.
مردهاي توي نانوايي دست از كار كشيده بودند و نگاهشان متوجه او بود. مرد سر دخل را مي شناخت براي همين برايش دست تكان داد. مردهاي توي نانوايي كه تازه داشتند خودشان را براي كار آماده مي كردند برايش دست تكان دادند. نانواني را هميشه شلوغ ديده بود، با انبوه مردها و زنهايي كه توي صفهاي دراز ايستاده بودند. از اينكه اولين كسي بود امروز موقع برگشتن به خانه از نانوايي نان داغ مي گرفت ته دلش غنج خورد و لبخندي روي لبهايش آمد.
هوا داشت روشن مي شد. وارد كوچه ي ديگري شد و قدمهايش را تندتر كرد. نصف كوچه را دويده و حواسش پي قدمهايش بود كه صداهايي از پشت سر شنيد. عرق قسمت سينه ي پيراهنش را خيس كرده بود. ايستاد، خم شد و با دست زانوهايش را گرفت. صداي بهم خورد دري او را متوجه خودش كرد. سر چرخاند و زن ساك بدستي را در آستانهي در قرمز رنگي ديد. زن از در دور شد و توي كوچه به راه افتاد. كمي بعد در باز شد و مردي با زيرشلواراي كه توي گرگ و ميش صبح به خاكستري مي زد جلوي در ايستاد. وقتي زن را ديد دويد دنبالش. به زن رسيد و از مچ دستش گرفت و آهسته غريد. آهسته به طرف زن و مرد رفت. زن مدام مي گفت: "بزار برم، نمي خوام ديگه يك لحظه هم بمونم" و مرد همچنان از مچ دستش مي كشيد. زن خودش را روي زمين انداخت و مرد از رفتن ايستاد. به طرفشان رفت و با فاصله ي دو_سه قدم ايستاد ببيند چه پيش مي آيد. مرد زور زد زن را روي زمين به طرف خانه بكشاند. وقتي ديد زن زمين را چنگ زده دست انداخت توي جيبش و چاقويي را بيرون كشيد. ضامنش را زد، تيغه ي چاقو باز شد، حتما مي خواست زن را بترساند.
سوز سرما عرق تنش را سرد كرد. رو به مرد گفت: ولش كن. مرد با چشمهاي براق داد زد: برو پي كارت. زن خودش را از دست مرد رها كرد. مرددست انداخت و با مشت به شانه ي زن كوبيد. زن با پهلو به زمين خورد. نزديك مرد شد و گفت: با اوني كه تو دستت هست يه بلايي سرش مي آري. مرد گفت: "زنمه، تو كي هستي، آژاني يا سپور محل؟ مي خوام برگردونمش خونه، از سر شب لجش گرفته كه مي خواد بره...". مرد خواست باز به طرف زن برود كه او مابينشان ايستاد.
_بكش كنار.
از جايش جنب نخورد. چاقو توي دست مرد لرزيد. زن بلند شد تا فرار كند. مرد داد زد: "بهتره بكشي كنار وگرنه اين وسط يه بلايي سرت مي آيد، مجبورم نكن يه كاري دست تو و خودم بدم". صداي دور شدن قدمهاي زن را از پشت سر شنيد. مرد مضطرب شد. چندبار، دستي را كه چاقو را محكم در آن مي فشرد به طرفش پرت كرد.
يك قدمي عقب رفت تا مرد نتواند ضربه اي به او بزند ولي مرد بيشتر از قبل به جلو خم شده بود. چاقو به پهلويش گرفت.پهلويش سوخت، پوستش داغ كرد. دست انداخت روي زخمش. گرماي سريدن خون از لاي انگشتانش را حس مي كرد. پاهايش سست شد و نتوانست خودش را سرپا نگه دارد. مرد وحشت زده عقب عقب رفت و در حالي كه مشت هايش را به طرف زن تكان مي داد فرياد زد: "ديدي با اين كارت چه بلايي سر اين آوردي ... ".
چشمهايش سياهي رفت و به پهلو روي زمين افتاد.
سيد معصوم رضويان
1
دلم مي خواهد بگريم
افسوس بغض ام نمي ترکد
شب شعر مي سرايم
و روز خواب اش را مي بينم
آري بر مزارش گل ميخک مي کارم
و مرگ من
خواب شعر هايم بود
2
سيب سرخ را نصف نخواهم کرد
و دفن مي کنم
گردي اش را در گودي چشم هايم
تا اشک هايم بوي سيب بگيرد
3
لب چشم هاي ات را باز کن
تا قطره اشکي بگويد
من هم متولد شدم
هنگامه فرامرزی
1
کاش مي شد ابر ها دريا شوند
تا که شايد خنده ها پيدا شوند
کاش مرگ اندوها خواب بود
در ميان اشکي شب مهتاب بود
کاش مي شد از شقايق ها سرود
يا نمي شد روشنايي ها کبود
کاش مي شد کاش در شهرم نبود
کاش مي شد از فراسوي نگاه
از ته دل عاشقي ديوانه بود
2
مرا از کنج زندان مي رهاني
برايم يک گل از لب مي پراني
منم ان اشک داغ بي قراري
که تو از چشمهايت مي تکاني
ميايي از سفر آري مي ايي
مرا يک دم کنارت مي نشاني
غبار انتظار سالها را
شبي با دستهايت مي تکاني
هومن قاسمی راد
1
سه تا « ر » گذاشتي
دو تار قلب ام
دو پاره شود دوباره ...!
و در ازدحام اين همه دو
دو انتخاب
شهر شلوغ بده است !
براي تو ،
« من » در فاصله يادت رفت
و
رام
راه
رفتي ...
که قلب ام برايت کوچک بود
و در ظرفي ممتد
ستاره مي ريخت از خاطرات
که هميشه از دنباله به دنبال مي آيند
دنباله داري !
ريشه داري!
در مدار
که دار و ندار
همان بود که هست !
به چشم مشتري که نه
اورانوس بوده ام هنوز ...
غريب
دور
که سياره هم نيست حتا
اين طرف چرخي بزن
به زمين مي رسانم ات
ثقلي
که جواب همه ي پرسش هاست
و تو هي دور من بگرد
که چند سال آينده را
با هم به ريش کائنات بخنديم ... !
2
ديوار به ديوار مي گويد ..
قرار ملاقات اون گوشه !
توي سيبي
که مداد رنگ بچه اي کشيده
زير حک استخوان هاي مشتي !
نم ات را با هم مي کشيم
و
ترک ات را با هم مي خوريم !
براي آميزش
دل ترس آوار شدن نباش
معماهايي بلدم که سرگرم ات کنم
چشمه هايي
که ساعت ها روي شان کليد کني !
هوس وار
در اندام آجرهاي ات
آهن هاي ات
و خاک هاي ات
رعشته اي فرياد مي کنم
و تو ديگر غباري !
خاک به خاک مي گويد ...
آرزو رهبري
"دنياي ما"
بگذاريد اي آدم ها
هق هقِ گريه هايم را سر دهم .
بگذاريد فرياد زنم ،
بغض بشکنم
تا شايد بدانيد ، دنياي ما ، دنياي نامرديهاست .
بگذاريد بدوم ،
تا تر اين جاده هاي بي سوار
با پاي برهنه ،
شايد به سرابي برسم
تا باور کنيد ، قرن ما ، قرن بي رحمي هاست .
بگذاريد ، بگذرم
از اين دنيا و از اين قرن
بروم
و ديگر تر جاده مهم نيست .
مهم آن است ،
که من ديگر ملعبه ي شما نيستم .
بگذاريد نمانم
و ندانم ، دنياي ما چگونه دنيايي است
و آسوده بروم ، تا به ديگران با اند وه نگويم ،
قرن ما ،قرن فراموشي است.
2
باد در حجم اتاق پيچيد
پنجره باز شد
حياط به او خنديد
گلدان به گل طعنه زد
ديوار به در سيلي
خورشيد دانست که بايد
قدم به پايين آورد
برگ دانست که بايد
همچون برگي
مملو از سبزينه ي اخلاص شود
ماه دانست که بايد تابان کند شب سياه را
نه روشني دهد دل تاريک را
اي آدمک ها
بياييد
خود را به فراموشي برگ نسپاريد
نه غرور آفتاب
و نه خساست گلدان را با خود نبريم
و واقعيت هاي خود را بجوييم
تا بدانيم
زندگي فراموشي ثانيه ها نيست
زندگي فراموشي فراموشي هاست.
مهدي دين محمدي
خواب
خواب ...
... درايهي تصوير و تاريكي ذهن مرده
انگشت رو به جهت
تو ...
من ...
و تو ميطلبد
در كنار ما
و اينك چه نهان از جهت هاي انگشت نما؟
يكه هاي پياپي تن از پي باده زوزه
تازگي رفت ...
نق مي زند گريه ...!
رسيده است اكنون
ما ... من ... من ...
و ديگر خواب ...!
2
فغان
فرياد ميكشد ضجهي جيغ !
نوار راه راه پياده ... سوار بر قامت خميدهي گذر
سر و روي خاكي راستاي تيك تيك
و كمانهي پهن ، هاي ((آه))
فرياد ميكشد ضجهي جيغ !
پيچيده است فغان در دومين گذر
بر دهانهي نقطهي كور سلام ... دوستت دارم !
و فشار مضاعف در قائمهي دال ...
فرياد ميكشد ضجهي جيغ !
نقش و نگار گنبد فرود در ورق منارهي له
هق هق راستهي شلوار بر پاره ذهن
و سپس جيغ حيران در ضجه هاي كفن شده
به دنبال كمانه ...
آه ، فرياد كجاست ؟
مهدي دين محمدي
خواب
خواب ...
... درايهي تصوير و تاريكي ذهن مرده
انگشت رو به جهت
تو ...
من ...
و تو ميطلبد
در كنار ما
و اينك چه نهان از جهت هاي انگشت نما؟
يكه هاي پياپي تن از پي باده زوزه
تازگي رفت ...
نق مي زند گريه ...!
رسيده است اكنون
ما ... من ... من ...
و ديگر خواب ...!
2
فغان
فرياد ميكشد ضجهي جيغ !
نوار راه راه پياده ... سوار بر قامت خميدهي گذر
سر و روي خاكي راستاي تيك تيك
و كمانهي پهن ، هاي ((آه))
فرياد ميكشد ضجهي جيغ !
پيچيده است فغان در دومين گذر
بر دهانهي نقطهي كور سلام ... دوستت دارم !
و فشار مضاعف در قائمهي دال ...
فرياد ميكشد ضجهي جيغ !
نقش و نگار گنبد فرود در ورق منارهي له
هق هق راستهي شلوار بر پاره ذهن
و سپس جيغ حيران در ضجه هاي كفن شده
به دنبال كمانه ...
آه ، فرياد كجاست ؟
خاكت كه مي كنم
برف رويت را مي پوشاند
عجب هواي دو نفره ايست
كه من هواي تو را دارم و تو هواي ...
قرمز مي پوشم و دور خودم را
سيم خار دار مي كشم كه يعني
من ممنوع !
دلم پر است كه سنگين شده ام از همه ي ...
يادم كه نرفته "ها " كه مي كردي
روي تمام شيشه ها اسم من بود
و حالا " ها " كه مي كني
" ز"،"ي"،"ن"،"ب"
از دهانت بخار مي شوم
انگار دل برف ها پر است
كه زير پايم سنگين شده است و خِرِچ خِرچ مي شكند
سفيد شده ام
ببين !
چه هواي دو نفره ايست كه من
هواي تو را دارم و
تو هواي