تبليغاتX
نوشتار

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي هشتم ـ هفته ي سوم اسفند ماه1386

 شماره هاي هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

شماره هشتم نوشتار منتشر شد

مقاله / نقد / گفت و گو

 

گفت و گو با  مظاهر شهامت 

1ـ بيو گرافي مختصر براي خوانندگان ما بفرماييد شامل :نام ـ نام خانوادگي ـ سن ـ تحصيلات ـ سابقه ي ادبي ـ کتاب ها و مطالب چاپ شده در نشريات ـ سمت ها و عناوين مختلف در ادبيات شهر و کشور و ...........): مظاهر شهامت نويسنده ، شاعر و منتقد ادبيات ، در روز سوم آذرماه سال 1345 در شهر رضي از توابع مشگين شهر به دنيا آمد .

 

 

نقد جامع يك داستان / مجتبي اسماعيل زاده

براي شروع نقد يك داستان به خواندن يا شنيدن نقد هايي كه قبلا در مورد ان داستان شده است اصرار نكنيد . هركس با يك زاويه وروي يك بعد از داستان تمركز مي كند. فقط كافيست نظر شخصي خود يا همان برداشت از داستان را به طور ساده بيان كرد و سپس داستان را از روي عناصري كه در ان بكار رفته يا همان تكنيك هاي نويسنده در داستان را بررسي كرد .

 

 

نقدي بر شعر روشني.من.گل.آب/سهراب سپهري/اصلان قزل لو

دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت.

 

 

سخن سردبير / سياوش دانش آذر

اين مطلب دچار تغييراتي شد و براي همين در شماره هاي بعد نوشته خواهد شد.

قصه ها

 

.... / آتوسا مولوي 

پدر رفت ، برادر آمد . برادرم رفت ، پدر آمد . شلوارش نصف شده بود . پوتين هاي اش را گم کرده بود . پاهاي اش ويلچر شده بودند . پدر رفت و آمد ولي برادرم ديگر برنگشت . و مادر يادش آمد که وقت رفتن اش پشت سرش آب نپاشيده و از زير قرآن ردش نکرده.

 

 

با تو بودن / سيد حيدر علي آران 

و سر انجام از پله هاي فلزي به هم راه بقيه بالا رفتم و با راهنمايي مهمان دار خنده رو  کنار پنجره کوچک نشستم و از پنجره به بيرون زل زدم. کمر بندمو بستم و تو خيره شده بودي به من .هواپيما بلند شد ،پس از چندي در آسمان بوديم. آب نيلگون درياچه و جزاير متعدد از اون بالا ديده مي شدوقتي لب پنجره نشستي.

 

 

لحظه ي ققنوس / رويا حمزه زاده

با هر قدمي که بر مي داشت ، لحظه اي مي ايستاد. گويي که نفس در اعماق وجودش جايي گير کرده باشد ؛ به سختي اضطراب و تشويش درون را به بيرون پس مي داد. با چه زحمتي خودش را به آنجا رسانده بود. پنج ، شش قدم بيشتر تا پله هاي ورودي راه باقي نبود اما انگار با بلندترين خط کش دنيا هم نمي توانست اين فاصله را اندازه بگيرد.

 

 

فصل يکم رمان جادوگران مرده / سعيد جديري ـ ميلاد فصيح نيا 

يک سال در حال عادي و آني گذشت ، همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت و زندگي جادوگرها هم که مدتي بود به نگارش روزنامه نگاران در آمده بود ديگر فرو کش کرد . و همه ي مردم باور کردند که زندگي جادوگران به کلي پايان يافته .در شهري دور زوجي جوان همراه با يک نوزاد زندگي مي کردند ، هنري مردي ايتاليايي بود که هميشه و ...

 

نمايشنامه

 

اگر باران ببارد ( قسمت دوم از دو قسمت )  / علي بانگين

دختر: حقيقت آن چيزي است که در درون توست . بازگرد پسرعمو و به حقيقت درونت ايمان بياور . و گرنه اين سينه من و آن خنجر در کمرگاه تو . جنازه ام با خود ببر . اما فراموش مکن جنگ که شروع شد با يک جنازه پايان نمي گيرد . مرگ يکي از دو عقيده آن را سرانجام مي بخشد.

پسر : مي دانستم برنمي گردي . چرا آمدم ، نمي دانم .  

 

زمزمه هاي خودماني ( قسمت دوم از دو قسمت )   / بابک لطفي

آرش : اون طورا هم نيست

ريحانه : گوش کن اخوي ، الان به اين سروانه ميگي  يا سه تومن يه ربعه جور مي کنه و يه ماشين رله يا اينکه با سرکار باباي، شير فهم ، من خرابم ، مخم قاطي کرده ، يه سيگاري رفتم يه حب روش اون بالام

بهداد : فضانوردي باحاله خانومه ... پولينا.

شعرها

 

علي رضا آقايي راد 

(ملاقات در شبي باراني)
--------------------------------
آمده بود
کنج اتاقم نشسته بود و
محالات زندگي را اورادوار زمزمه مي کرد.

 

 

مظاهر شهامت

ديو هم بياوريد آن ديوار فرو مي ريزد آقاي فرزانه !

کف بياوريد به دهانتان بزاق زاغ

و بلرزانيد دل و دين را با دل و دست

اگر نه زير آوارش مي مانيد تنگ ترين دل

 

 

دو شعر از اصلان قزل لو 

فقط من!
*****
حالا، ماه كاملا خم شده ،
به زمين،
و چه دقيق!
تو مي گويي: ...

 

 

  دو شعر از مجتبي اسماعيل زاده 

نگاه مي کنم

به پنجره اي که کوچه را گرسنه است

به نفس هايي که به شماره مي افتند

ودر گلو مي ميرند ، حرف هايي که شوق پريدن داشتند

 

ترجمه

 

خانه هست / موري لوئيس / مينا ميرزاپور

او در نيويورک زندگي مي كرد و در لندن در جزيره اي در پاريس هميشه اتاقي براي او در مكان پيترايستين با يك منظرة طوسي بود و باب تيرنير كسي كه درس مي داد انگليسي در دانشگاه دوست داشت او را داشته باشد يا با او باشد اما گاهي اوقات يك هتل انتخاب مي كرد (بچه هاي باب خوب بودند اما دوست نداشت با انگشتان پا در اطراف حركت كند وقتي كه آن ها خواب هستند)...

 

مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر

هيات تحريريه : ليلا حکمت نيا ـ هادي خشايي

شماره هاي هفتم ـ ششم ـ پنجم

ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

اگر مايل به همكاري با نوشتار مي باشيد با پست الكترونيكي يا از طريق نظر به ما اطلاع دهيد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:54 توسط نوشتار |

 

گفت و گو با جناب مظاهر شهامت

 

1 ـ بيو گرافي مختصر براي خوانندگان ما بفرماييد شامل :نام ـ نام خانوادگي ـ سن ـ تحصيلات ـ سابقه ي ادبي ـ کتاب ها و مطالب چاپ شده در نشريات ـ سمت ها و عناوين مختلف در ادبيات شهر و کشور و ...........) 

مظاهر شهامت نويسنده ، شاعر و منتقد ادبيات ، در روز سوم آذرماه سال 1345 در شهر رضي از توابع مشگين شهر به دنيا آمد .

« البته اين شهري که اکنون خاطرات آشنا و ناآشناي مرا در خود نشان مي دهد يا بيرحمانه کتمان مي کند ، آن موقع ده کوچک و ساده ايي بود که نشانه هاي طبيعت را در هر کجاي خود به رخ مي کشيد» .

در سال 1351 در همانجا وارد مدرسه ابتدايي شده و به عنوان شاگردي تيزهوش آن دوره را طي و در مدرسه نو تاسيس راهنمايي تا سال 1357 با جهش در کلاس سوم راهنمايي تحصيل مي کند .

« تا آن موقع بايد از چند نفر ياد کنم که در شکل گيري ذهن من ياري کردند . علي فوق ، محمد سليمي ، زنده ياد رحيم نصيريان به عنوان سپاهيان ترويج و آباداني که هميشه در کتابخانه خانه فرهنک روستايي را به روي من باز مي گذاشتند . و از زنده ياد بهنام بورنگ که معلم رياضي ام بود دردوره تحصيل راهنمايي ، و کتاب هاي زيادي را برايم پيدا مي‌کرد . از صمد بهرنگي ، علي اشرف درويشيان ، دولت آبادي ، ساعدي و ديگران . نصيريان حتي در نقاشي و خوشنويسي صبورانه کمکم مي کرد . شايد باور نکنيد که وقتي ابتدايي مي خواندم کتاب هاي غلامحسين ساعدي مثل « شب نشيني با شکوه » و کتاب هاي خارجي مانند « بابا لنگ دراز » را در همان کتابخانه خواندم ، در يك آبادي دور . »

در آن سال ها دو داستان از او در روزنامه کيهان و مجله رستاخيز چاپ مي شود . سال 1358 براي ادامه تحصيل به اردبيل مي آيد و در رشته علوم تجربي دبيرستان طالقاني ثبت نام مي کند .

« مي گفتيم مدرسه پلاستيکي است . ايتاليايي ها ساخته بودند . آخر کوچه کرد احمد بود و نماي آبي زيبا از جنس پلاستيک داشت . خيلي زود شيطنت بچه ها داغانش کرد . براي رفتن به آنجا از کوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ ميرزا بخشعلي و کرد احمد مي گذشتيم .»

در همين سال يکي از داستان هايش در مجله دانش آموزي « شنبه سرخ » چاپ شد . در سال 1359 براي تحصيل در کلاس دوم تجربي به دبيرستان مدرس منتقل شد .

« شلوغکاري بچه ها دبيرستان طالقاني را به تعطيلي کشاند . دسته دسته مان کرده و به مدارس ديگر پخش کردند . »

« سحرگاه 28 بهمن ماه 1358 آغاز يک دوره بسيار سخت براي من بود . سرگرداني دردناک و ... »

از آن روز مجبور به ترک تحصيل مي شود و بالاخره در سال 1362 در همان دبيرستان با شرکت در امتحانات متفرقه کلاس دوم را طي و سال بعد کلاس سوم را در دبيرستان نواب صفوي به صورت شبانه به آخر مي رساند . در سال 1365 ازدواج مي کند و قبولي چهارم نظري را درمشگين شهر مي گيرد .

« دبيرستان هاي اردبيل هيچکدام تحملم نکردند ، به مشگين شهر پرتاب شدم تا با بزرگواري قبولم کرده باشد . مگر مي شود در آنجا از دوست بسيار عزيزم جاهد موذن زاده ياد نکنم . آن کمک هاي بي دريغش ، قدم زدن هاي زمستاني مان زير بارش برف در خيابان هاي شهر و در دو سوي دره دل انگيز خياو . و چگونه مي شد راه پيدا نکند در داستان هاي کوتاه و رمان ها و اشعارم با آن مرگ دلخراشش که هنگام بازگشت از تبريز در تصادف رخ داد . او را تار به کشتن داد . مي رفت آموزش تارببيند در تبريز . »

در سال 1367 به خدمت نظام اعزام مي شود . آموزش در پادگان نيروي هوايي قصر فيروزه تهران و ادامه خدمت در پايگاه يکم شکاري مهرآباد و پايگاه دوم شکاري تبريز .

« سرهنگ بهزاد احساسات وطن فرمانده پادگاه شريف ترين انساني بود که شناختمش . گمش کردم . پيدا کردن دوباره اش آرزوي بزرگي است . »

در سال 1369چند شعرش در نشريه بهار آذربايجان تبريز چاپ مي شود . بالاخره در سال 1369 براي کاهش غم نان در حاليکه خانواده اش در اردبيل مي مانند به تهران مي رود و خيلي زود پايش به دفتر مجلات آدينه ، دنياي سخن ، گردون ، آينه انديشه ، تکاپو و ديگرها گشوده مي شود . در سال 1370 شعرهايش را منصور کوشان ، رضا براهني ، محمد جعفر پوينده ، محمد مختاري ، فرشته ساري ، مديا کاشيگر ، مسعود توفان و ديگران مي خوانند و در نتيجه دفتر شعر با عنوان « نخستين اشعار » در نشر آرست تهران آماده چاپ مي شود و بعد از به قول خودش تکه تکه شدن ، چاپ و بالاخره در سال 1372 روانه بازار مي شود .

« وقت چاپ دفتر ، من در جزيره قشم بودم . کوشان دسترسي به من پيدا نکرده بود و مجبور شده بود عنوان کتاب را خودش انتخاب کند . دو سال بعد کارمند شرکت پارس در مغان بودم که کتاب اجازه توزيع گرفت . مي دانيد يعني چه ، يعني اينکه وقت چاپ در جنوبي ترين و وقت توزيع در شمالي ترين نقطه ايران بودم .»

در سال 1372 چند شعرش در مجله تکاپو چاپ مي شود و داستان « جزيره اش » در شماره 14 آن مجله ، که آن شماره خمير شده و توزيع نمي شود .

از اين دوره به بعد شهامت بيش از پيش در حوزه ادبيات فعال است . در سراسر کشور در اکثر مجلات و روزنامه هاي ادبي – فرهنگي نام او ديده شده و نيز اسمش را از راديوها و خبرگزاري هاي مختلف مي شنويم :

در اردبيل : نشريات آواي اردبيل ، پيام اردبيل ، شور ، فضل ، اردبيل فردا ، آواي مردم ، سايان ، مرغ سحر ، مهر و ...

در تبريز :

عصر آزادي ، آدينه ، اجاق ، صداي عدالت ، بهار آذربايجان و ...

در اروميه :

نويد آذربايجان

در تهران :

تکاپو ، کلک ، کارنامه ، آزما ، همشهري ويژه تهران ، گوهران ، نافه ،

در کرمان : مجله خوانش و نشريه فتح

در شيراز : عصر پنجشنبه

در خوزستان : نداي جنوب

در رشت : باران و گيله وا

در روزنامه هاي سراسري : شرق ، اعتماد ، ايران ، اعتماد ملي ، آينده نو ، کارگزاران

در سايت هاي اينترنتي : ماني ها ، ادبيات و فرهنگ ، کلاغ ، کتاب سياوش ، ماندگار ، قابيل ، جن و پري ، وازنا ، رمزآشوب ، پارمجيدون ، مانيفست ، هنر نويسش ، والس ادبي ، ادبستان ، آتي بان ، رواق و ...

در خبرگزاري هاي :

ايسنا ، ايلنا ، مهر ، فارس ، ايکنا ، کتاب و ...

او در چند راديو داخلي و خارجي مانند راديو بي بي سي ، صدا و سيماي اردبيل و صداي آشنا داستان و شعرخواني کرده يا مصاحبه و نقد ادبي مي کند . ترجمه شعرش به زبان آلماني پخش مي شود .

در اکثر برنامه ها و مراسم ادبي – فرهنگي در شهرهاي مانند اردبيل ، تبريز ، تهران ، اصفهان ، رشت به عنوان سخنران يا ارائه دهنده مقاله شرکت مي کند .

در سال 1382 بعد از ده سال وقفه در چاپ کتاب مجموعه داستان « از مه و ماهستان فقط خواب هاي من » او به وسيله نشر داستان سرا در شيراز چاپ مي شود .

در سال 1383 به عضويت کانون نويسندگان در مي آيد .

سال 1384 قرار است نشر پاندا مشهد مجموعه دو داستان بلند او با عنوان « 13 » را منتشر کند که مجوز نمي گيرد .

در سال 1385 نشر بوتيمار مشهد دومين دفتر شعر او را با عنوان « از کنج چندم دايره » چاپ مي کند و بالاخره اولين رمان او با نام « ... آدميان که در ... » در سال 1386 به وسيله نشر فرهنگ ايليا در رشت روانه بازار کتاب مي شود .

در سال 1385 درست يک روز بعد از فوت عمران صلاحي در خانه فرهنگ گيلان دفتر شعر « از کنج چندم دايره » با اجراي عليرضاي پنجه اي شاعر و با شرکت تقريبا تمام نمايندگان شعر استان هاي کشور نقد و بررسي مي شود .

در سال 1386 در جشنواره سراسري داستان راوي ، داستان « يکي بود و يکي نبود » شهامت برنده رتبه اول مي شود .

نشر مينا در تهران به زودي رمان دوم او با نام « ويرگول هاي آبي » را منتشر مي کند . و دو رمان و چندين مجموعه داستان کوتاه و شعرهايش منتظر انتشار است .

ضمنا او در حال حاضر مسئوليت سر دبيري بخش ادبيات استان هاي اردبيل و آذربايجان شرقي مجله نو انتشار « دال » و مديريت سايت ادبي جغد www.joghd.net را نيزبه عهده دارد .

« مظاهرشهامت بي شک يکي از فعال ترين نويسنده و شاعر ادبيات معاصر است . »

اين اعترافي است که از زبان بسياري از فعالين مطرح عرصه ادبيات معاصر ايران مي شنويم .

 

2ـ يک شاعر و يک نويسنده خوب ( از ديد شما ) بايد داراي چه ويژگي هايي باشد ؟

نمي دانم چگونه مي توان با قطعيت به اين سئوال جواب داد . هر شاعر يا نويسنده با نمايش خوب بودن آثارش ، ويژه‌گي‌هاي خود را تعريف مي كند . يعني هيچ ويژگي به شكل قانون قبلي و ازلي ، هيچ نويسنده يا شاعر خوبي را پديد نمي‌آورد ، بلكه خوب بودن او اتفاقي است در آينده و با حضور آثارش ، كه ويژگي‌هايش را مشخص مي‌كند .

اما شايد بتوانم بگويم حضور خلاقيت ، پيگيري مداوم نوشتن و وفادار ماندن او به جهان ذهن‌اش ، ويژگي هايي است كه در نهايت او را به اثبات مي رساند ، و هستي‌ي خاص‌اش را نمايان مي‌كند


3 ـ حرف شما با شاعران جوان؟

من تقريبا تمام حرف هايم را طي نقدها و مقالات مختلفي كه نوشته‌ام و اكثر آنها در جرايد يا در سايت هاي اينترنتي چاپ شده است حرف هاي خود را ( اگر واقعا حرفي بوده باشند ) زده ام . شاعران جوان ما با فضا ، موقعيت و امكانات تازه و زيادي رو در رو هستند . اين از نظر تاريخي اتفاقي بسيار نادري است كه اساسا براي نسل‌هاي قبلي قابل تجربه نبود . احساس حرص‌آلود استفاده از اين موقعيت ، به طور طبيعي ، شتابناكي را بر ذهن و فعاليت عاملان جوان ادبيات مستولي مي‌كند ، و يك داوري غير منصفانه و باطل حاكي از ناديده گرفتن ، يا سبك دانستن آثار گذشتگان را.

اما تجربه دو دهه اخير با نگاه به پشتوانه تجربه هاي تاريخي مشابه در ايران و ساير جهان‌هاي ادبيات ، نشان داده است كه حداقل در ادبيات نمي توان بدون اتكاء به ريشه ها كار بزرگي انجام داد . مي دانيد كه مهم ترين عنصر استفاده ما ، يعني زبان ، خصلت آركائيك ( باستاني ) دارد . يعني چون ما آن را اختراع نكرده‌ايم و پيش از ما هم به كار برده شده و اكنون ما فقط بر امكاناتش « اندكي » مي افزاييم ، اساسا تا حدودي در اختيار ما قرار مي گيرد و خواه ناخواه ، ما و آثارمان را به گذشته‌مان پيوند مي دهد . همين اتفاق در عناصر ديگر هم با شدت و حدت كمتر يا بيشتر مي افتد . بنابراين از نويسندگان و شاعران جوان مي توان درخواست كرد به اين حقيقت بينديشند و حاصل دريافت‌هايشان را در آثار خود نشان دهند .

البته من خوشبين‌تر از اين هستم . چون در ادبيات جوان دهه هشتاد آن تعديل لازم و ضروري را مي بينم . تعديل در شتاب گاه مخرب و ويرانگري كه مثلا در ادبيات جوان دهه هفتاد تجربه شد .  

 

4 ـ  شعر و داستان امروز ايران در چه مرتبه اي از جهان قرار دارد ؟

تعصبي پنهان و دلبستگي هاي فراواني مرا وسوسه مي كند كه شعر و داستان امروز ايران در مرتبت هاي والايي در ميان ادبيان جهان ببينم ، چنانكه بعضي از دوستان شاعر و نويسنده مان اين كار را كرده و نظر خود را بدون دلايل كافي ، در حد يك ادعا منتشر كرده‌اند . اما نمي‌توانم زياده از حد از تعصب يا دلبستگي هاي حسي‌ايي كه متكي به شواهد و قراين نيست ، پيروي بكنم .

به نظرم ادبيات هر ملتي متكي است به پشتوانه هايي چند وجهي و چند بعدي مناسبات اجتماعي – تاريخي جوامع آنها كه به عنوان شالوده هاي اساسي ، كيفيت ساختارها را پديدار مي كند ، كه موفق‌ترين آنها از يك انديشه نظام‌مند و وسيع و ژرف حادث شده اند .

واقعيت تاريخي زيست فكري ما چنين شالوده ها را نشان نمي دهد . ما به شكل تاريخي از نظام انديشه و انديشه نظام مند به دور بوده‌ايم . بنابراين در حوزه داستان داراي پشتوانه اندك بوده ، و در حوزه شعر از نوع متفاوتي از انديشه و خيالي برخوردار بوده ايم كه به صفت معاصر منجر نشده‌ است . و يا بهتر است بگويم از آنچه كه معاصر و غالب ناميده شده ، دور مانده است .

پس مي توانم نتيجه بگيرم كه براي رسيدن به مرتبه بهتري از ادبيات جهان هنوز راه درازي در پيش داريم و شايد نيازمنديم كه در ساخت نگاه و تفكر خود به هستي و انسان در زمان اكنون ، دگرگوني عظيمي را ممكن سازيم


5 ـ شعر دهه ي هشتاد را چگونه ارزيابي مي کنيد ؟

رويكرد شعر در دهه هشتاد به داوري در تاريخ اخيرش

مثل خيلي هاي ديگر معتقدم نامگذاري دهه‌هاي شعر ، به واسطه ايجاد خطوط ناچارا مطلق ، با دوره‌هاي ماقبل و مابعد خود ، نه تنها منجر به شناسايي روشن و قابل اتكاء ويژگي‌هاي دوره هاي شعري نمي شود ، بلكه اجبارا و با تبعيت از منطق دروني اصل انفكاك ، باعث مي‌شود تا تحليل هاي اي بسا گمراه كننده پديدار شده ، سر در گمي بيشتري را حاصل شود . بنابر اين براي دركي روشنتر از شعر و شاعران در دهه هشتاد ، از نامگذاري مثلا « شعر دهه هفتاد » يا « شعر دهه هشتاد » و يا هر گونه ديگر خودداري كرده ، به جاي آن موقعيت شعر در هر دوره را در نظر مي گيرم . مانند شعر در دهه هفتاد ، هشتاد يا هر دهه ديگر .

به نظر مي‌رسد براي شناخت شعر در دهه هشتاد بهتر است كيفيت آن وبا تاكيد افزونتر رفتار عاملانش را از دهه پيشتر ( دهه هفتاد ) پيگيري و مقايسه كرد . اين لزوم از آنجا ناشي مي شود كه شعر ايران بيش از هر زمان ، در آن دهه دچار ادعاگري افراطي شده و بخواهيم يا نه ، براي ادامه خود در دهه هشتاد ، بنيان‌هاي تاثيراتي مستحكمي را به وجود آورد .

دهه هفتاد يكي از مهم‌ترين و جذابترين دهه براي مطالعه سير انديشه و نحو انديشگي ايراني است . اين ويژگي اگر چه در مواردي مختلف از تغييرات و تبدلات اتفاقات جهاني تبعيت كرده و از آن نتيجه مي شود ، در خيلي از كنش – واكنش هاي بنيادين از تحركات دروني خاصي ناشي مي‌شود كه در تداوم تاريخ ديدگاه هاي انساني خود كيفيت تازه‌ايي را به نمايش مي‌گذارد . به اين صورت كه در نوع نگاه حداقل دويست سال اخير تاريخش كه خطي بوده و مداومت كانالي داشته ، براي اولين بار دچار روحيه تشكيك و ترديد نسبت به آن مي شود .

در اين زمان اذهان پيشتازان انديشه و هنر اولا بالاخره از كرختي ناشي از جنگ و اتفاقات سياسي داخلي و جهاني كه به يكباره همه معيارهاي قبلي و قديمي آنها را در معرض ترديد قرار داده بود ، رهايي پيدا كرد . ثانيا با گذر از يك دوره ياس و نوميدي ، فرصتي يافت تا نسبت به گذشته و حال خود داوري نموده ، در پي رسيدن به تحليل هاي ديگر براي خويش باشد .

بنابر اين مي توان قبول كرد در دهه هفتاد با وجود گرفتاري هاي بسيار و موانع عظيم ، ذهن « فعال » ايراني بيش از هر زمان ديگر وضعيت چالشمندي را ادامه مي دهد . تفكر شعري هم به عنوان جزئي از آن كل چالشگر ، تكان‌هاي بزرگي را آغاز مي كند . از بررسي و مطالعه كيفيت جنبه‌ها و قسمت‌هاي ديگر آن كل – كه البته هم قدرت تخصصي بالايي را مي‌طلبد و هم اينكه بحث شعري ما را دچار تشتت خواهد كرد – صرفنظر كرده ، توجه خود را به كنش – واكنش‌هاي شعر در اين دوره متمركز مي كنيم .

در حيطه شعر در دهه هفتاد – وقتي بعد از يك دوره كرختي در جايگاه چالشمند قرار مي‌گيرد ـ انديشه‌ايي به وجود مي آيد كه مي‌خواهد شعر را از سياست‌زدگي اش در دوره‌هاي اخير آزاد كند . به باور اين انديشه ، شعر تحت تاثير و استيلاي سياست در سال‌هاي اخير، از ماهيت واقعي خود دور افتاده ، با غلتيدن در ورطه شعار و نوعي آرمانگرايي احساساتي ، در زير مجموعه آن قرار گرفته و با ادعاي كنشگرانه خود ، به جاي اينكه معرف جهان شاعرانه شخصيت باشد ، در خدمت اجتماعيتي قرار گرفته كه اساسا ربطي به ماهيت شعر نداشته ، بلكه بار گراني بوده كه از تلاطمات مناسبات اجتماعي خاص به آن تحميل شده است .

چنين نگرشي ، اگر انقلابي بزرگ هم در ديدگاه شعري نبوده باشد ، تحولي عظيم در آن است . چرا كه اساسا تاكيد آن بر فرديت بوده و كناره‌گيري آن از موضوعيت اجتماعي بودن ، بازگشت به خلوتي ترك شده شاعري است . قرار گرفتن در جايگاه چنين ادعايي ، البته توان اثباتي از آن را طلب مي‌كرد .

بنابراين شعر در اين دوره مجبور بود خود را به حد كافي يا لااقل لازم تسليح كند و براي رسيدن به چنين آمادگي به مطالعه وسيعي از تئوري‌هاي ادبي و نمونه شعرهاي جهاني پرداخته ، سعي كرد از انبان تجربه آنها استفاده كافي ببرد . توجه به زبان و زبان‌آوري از راه بازي‌هاي زباني ، در نظر گرفتن و استفاده از پيشرفت‌هاي مادي و نظري در حوزه صنعت و علوم ، التفات به تحولات جامعه‌شناسي جهاني ، نظر كردن به تحولات فكري و انديشه در وضعيت معاصر ايران و جهان ، دقت در تغييرات لايه به لايه و حتي ناگهاني و آشفته اذهان عمومي به عنوان خصيصه عصر حاصل از تبدلات حاضر و ... اتفاقاتي بودند كه شعر در دهه هفتاد قبل از سرايش و بعد از آن ، به آنها اعمال نظر مي كرد و به واسطه چنين تسهيلاتي ، موقعيت برتر خود را به ثبوت مي رساند .

اما به هر دليل اين مقوله از نگاه آسيب شناسي دچار مشكلاتي بود كه با ادامه آن ، خود را خدشه‌دار كرده ، در مظان اتهاماتي قرار گرفت كه با ورود به آنها ، آن كيفيتي كه از آن انتظار مي رفت ، گرفتار گاه انتقادهاي مهلكي شد كه بايد بسختي تاب مي‌آورد .

گفتيم شعر در دهه هفتاد اهتمام جدي داشت تا خود را از استيلاء سياست و سياست‌زدگي برهاند . اما اصرار افراطي صرفا تئوريك بر اين منظور و اثبات آن از راه تفريط بي‌اتكاء به پايه‌هاي لازم و ضروري فكري و تحليلي ، خود به خود به رفتاري تبديل شد كه رنگ و بوي از نوع سياسي به خود گرفت . به عبارت ديگر در مقابله با سياست و براي اينكه بعدها دوباره ، به وسيله آن متخلخل نشود ، از آن سوي بام افتاده ، با گرفتن صفت عصيانگري ، به آنارشيسمي رسيد كه نهايتا شاعر را از هر گونه موقعيت كنشگرانه برحذر داشته ، او را در چنبره واكنشگري صرف گرفتار مي دانست .

به عبارت ديگر ، اگر چه توانسته بود منطبق‌هاي ضعف شعريت شعر در دوران اخير خود را كشف كند ، اما براي از بين بردن آن ، به جاي توانمند شدن به قدرت‌هاي لازم و برخورداري از يك سامانه منسجم انديشه ، با عملي كردن يك روحيه ويرانگر ، رفتاري را از خود نشان مي‌داد كه بدون اتكاء به ريشه و مبادي خاص ، مي‌خواست با حذف تماميت تاريخ ادبيات ، خود را آغازگر كلمه و عمل سرايش بداند . باور داشته باشيم كه چنين رفتاري ، اساسا يك رفتار سياسي بود تا رفتاري كه از جايگاه انديشه جامع ادبي قابل انتظار است . چرا كه اتكاء آن بيشتر متكي به تحليل هاي آني بوده و نهايتا به عمل گرايي افراطي مي انجاميد .

شعر در دهه هفتاد با آوار كردن تئوري‌هاي جهاني ، و با رد امكان عدم تطابق‌هاي آن با زبان و شعر فارسي ، به اعتبارهايي دست مي‌يافت كه عملا شكننده و متزلزل بود . اما آن را انكار مي كرد .

تحليل آن از تاريخ ، جامعه ، مردم و بالاخره شخصيت و جهان كلامي‌ايي كه هر كدام از آنها را دربرمي گرفت ، شتابزده و بي‌پايه بود . بنابراين وقتي به استنادات و نتايج حاصل از آن مي رسيد ، بالاجبار در نقطه‌ايي گرفتار مي شد كه جز انكار داشته‌ها ، نمي توانست قابليتي را براي پذيرش ها و تجربي كردن نوين آن ، در خود فراهم كند .

از اين نظر مي توان گفت توجيه‌گران غالب شعر در اين دهه ، خيزشگراني براي نمايش « انكار » و « ويراني » بودند تا گروهي براي اصلاح . مي توان چنين رفتاري را نوعي از آن رفتاري دانست كه انقلابي ناميده شده و اساسا سنتي است . روحيه شورشگري با بهانه هاي اندك و مطالعه نشده و بي‌نياز به تحليل هاي جامع ، كه ذاتا محتاط خواهد بود . اين چنين روحيه مثل مثال‌هاي تاريخي‌اش شتابزده ، توده‌ايي و براي يك دوره كوتاه فراگير خواهد بود . چنانكه شد و ديديم .

شايد به همين دليل است كه شعر در اين دوره ، در اجزاء و ساختار خود پذيرنده زبري ، زمختي ، خطوط شكسته ، اشكال متشكل از كنج هاي بسيار ، تيزي و برندگي كلمات و ... مي گردد . فضايي كه در عين آشفته بودن ، قدرت تك محوري و دستوري را در پساپشت خود به نمايش مي گذارد و از امكان هم كلامي و بروز همهمه گفت و گوها در درون خود ، دوري مي كند . و به اين ترتيب از آن صميميتي دور است كه ما آن را خاص شعر و ديگر خلاقيت هاي هنري مي دانيم كه در بستر آن امكان آشتي انسان با خود و ديگران و همه جهان هستي اتفاق مي‌افتد . و اين اگر نوعي حاكميت ديكتاتوري نيست پس چيست .

مي‌توان نتيجه گرفت كه شعر در دهه هفتاد اگر چه با رويكردي بزرگ و ضروري به بازبيني خود آغاز كرد ، اما در عمل به دليل فقدان يك انديشه منسجم و بايسته ، كه دسترسي به آن به خاطر شرايط تاريخي ذهن جهان سومي اش ناممكن شده بود ، نه تنها نتوانست به اهداف بسيار خود دست پيدا كند ، بلكه در عين حال باعث تشتت در شناخت تجربه هاي تاريخ شعر هم گشت كه اي بسا جبران آن و زدودن تحليل‌هاي به جا گذارده‌اش ، يكي ديگر از مشكل‌هاي شعر در اكنون خواهد بود .

بنابراين در نظر مي‌گيريم كه شعر در دهه هشتاد با درك دورنمايي كه شعر در دهه هفتاد ترسيم كرده بود ، با تندروي و عصيان آنارشيستي آن درگير خواهد بود كه بايد آن را بازشناخته و تعديل كند . اين اتفاق در اوايل اين دهه نمي افتد . بلكه هنوز آن روحيه و آن شتابزدگي به اشتباه ستوده و فراگير شده ، نه تنها بر شعر حاكم است ، بلكه عوامل آن هنوز در پي مستدل كردن چنين رويكردي اميدوارند و براي حصولش مي كوشند .

اما بعد از يكي دو سال با توجه به آرام شدن طبيعي وضع ، كه اساسا از پس شتابزدگي ها حاصل مي‌شود ، فرصتي پيش مي‌آيد تا روند و جريان يك حركت چندين ساله ، اين بار با دقت و فرصت بيشتري بررسي شود . بهتر است همينجا اضافه كنم كه در دهه هفتاد منتقدين شعر در برابر « شاعرـ منتقدها » سكوت پيشه كرده بودند . اين از آنجا ناشي شده بود كه اولا اين گروه نسبت به حركت شعر عقب تر مانده بودند و از كيفيت جديد آن بي‌خبر بودند . ثانيا گروه شاعر – منتقد ها به قدري كوبنده و با هياهو عمل كرده بودند كه دسته دوم براي حفظ موقعيت خود ، دچار محافظه‌كاري شديدي شده ، و اي بسا به ناچار و براي پوشش ضعف خود ، به تاييد ناآگاهانه مواضع آنها پرداخته بودند . اما پس از فرو نشستن گرد و غبار از بعد سال‌هاي اوليه دهه هشتاد ، توانستند به ميدان آمده و مطالعه چندين ساله خود را نشانگر سازند .

به هر حال شعر در دهه هشتاد نسبت به دهه ماقبل خود ، در موضعي قرار نگرفته تا به مصداق آن دچار ادعاهاي غير عملي شده و براي اثبات آن دست به دامان تئوري هاي انباشته و جديدي شود . ضمنا هيچ ويژگيي را نشان نمي دهد كه فكر كنيم در كيفيت شعر و تاريخ آن دخالت مبدعانه تازه ايي دارد . بلكه با نزديك شدن به فروتنانه‌گي اهتمام مي‌ ورزد تا شعائر دهه ماقبل خود را تعديل كرده ، امكان از بين بردن گسست ها را كه از نظر دهه ماقبل ضروري و نيكو شمرده مي شد و يكي از اهداف آن بود ، فراهم آورد .

در اين دوره ما تجربه‌هاي تازه‌ايي از تبدلات زشت و زيباي جهان ، جوامع انساني ، اتفاقات قاره‌ايي و بالاخره موقعيت شاعر در ميان همه آنها داريم كه در دهه هشتاد مي كوشد با تاني و دقت بيشتر به آنها نزديك شده ، دريافت‌هايش را به شعريت تبديل كند و باز هم عليرغم ديدگاهش در دهه ماقبل كه فكر مي كرد موجودي واكنشگر است و جز برتافتن مستقيم تاثيرات و تاثراتش ندارد و نبايد با قدرت‌هاي موازي و مقابل درگير شود ، اين بار با احساس اينكه خود قدرتي است ، خود را در مقام و جايگاه كنشگري درمي‌ يابد . بنابراين علاوه بر وسيع كردن ديدگاه‌هايش ، امكان داوري را براي خود منطقي مي داند . پس به جاي خشم گرفتن به هر كس و هر چيز و بالاتر از همه به تاريخ ، يا مايوس شدن از همه آنها ، سعي مي كند در تشكيل تاريخ و هستي خود و پيرامون ، دخالت پويا داشته و در چيدمان آن سهيم بوده باشد . و اين است كه مي تواند آن را داراي آن انديشه شعري كند كه آرام آرام سامان و انسجام يافته و معرفي مي كند .

به باور من آنچه كه مي توان براي شعر در دهه هشتاد مزيت شمرد همين حركت اميدوار كننده ايي است كه در پيش گرفته تا خود را در بستري شايسته‌اش پيش ببرد . حركتي كه در آن فروتنانه‌گي ، صميميت ، تلاش براي شنيدن و بازگفتن ، تعقل در تحليل‌هاي موقعيت‌شناس و موقعيت آفرين ، تقرب به انواع تاريخي ، تسليح شدن به قدرت سئوال كردن به جاي تاكيد در پاسخ داشتن ، مداومت دادن به روح ترديد و تشكيك ، ارزش نهادن به مخاطب و دريافت نيازمندي به او و ... مشهود مي شود . به بيان ديگر ، شعر در اين دهه آماده مي شود تا اگر بتواند به آباداني ويرانگي هايي برخيزد ، كه بيش از هر زمان در دهه هفتاد در مناطق آن به وجود آمده است . كه در غير اين صورت قادر به تداوم بي‌دردسر خود نيست . از اين نظر مي‌توان قبول كرد در اين دوره شعر مي كوشد با بازگشت به حافظه تاريخي خود و آشتي دوباره با گذشته‌اش كه از بازبيني دقيقتر تجربه هاي تاريخي اش حاصل خواهد آمد ، با اطمينان فراتر از شعارهاي مطرح پيشين پيش برود .

به نظرم مثال‌هاي خوبي هم در رفتارشناسي عاملان نمايان شده است كه براي تقرب به اهداف جديد اميدوار كننده است . مثلا ديگر از آن بيماري اپيدمي ژانرسازي و نوع آفريني عجولانه كه هر روز و هر ماه از پي هم نمايان مي‌شدند ، كمتر خبر مي رسد . حالا ديگر هر كس يا گروهي با اتكاء به اندك‌ترين تفاوت‌هايي كه در آثار خود داشتند يا نه ، ادعاي نوآوري هاي مطلق و بي‌هيچ ارتباط با ديگران و ديگر آثار را نمي‌كنند . كاري كه در دهه هفتاد شايع بود و ضربه كشنده‌ايي را بر پيكر ارتباطات و بازخواني هاي شعر وارد كرد .

تاكيدهاي افراطي براي وقوع گسست نسل‌ها و عدم لزوم گفتگوي بين نسلي ، كه نهايتا نسل هاي ماقبل را از گردونه دخالت و اهميت دور نموده و به اين ترتيب فراموشي عظيمي را به تاريخ تحميل مي كرد ، اكنون ديگر از تريبون‌هاي پرهياهو حذف شده ، به جاي آن اعتراف به ضرورت همگرايي انديشه آنها مطرح مي شود . اهميت اين زماني روشنتر خواهد شد كه به ياد بياوريم آثار شعري كليتي است كه در كنار هم باز خواني مي شود و حذف هر كدام به خوانش ديگران لطمه وارد خواهد كرد . وهمينگونه است تحليل و تفسيرانديشه و رفتار عاملان آن در هر دوره .

بر خلاف دوره‌ اخير شعر اكنون سعي دارد پس ازسرايش خود ، به بازخواني كيفيتش بپردازد . در حاليكه قبلا از تئوري ها و دستورالعمل ها به سرايش مي رسيد . و اين رفتار اخير يعني احترام گذاشتن به عمل كشف در شعر و بازيافتن كشف‌هاي آن. و بالاخره درك اينكه شعر كالاي مصنوعي نيست ، بلكه حاصلي است از كنكاش‌هاي رازآلود خلاقيت . و به همين دليل رديابي تكوينش زيبا و مشكل است .

شعر در دهه هشتاد سعي مي كند از پيله‌سازي به دور خود خودداري كرده ، خود را درگير و اسير موضوع و نگرش هاي محدود نكرده و باقي را ممنوع نشمارد . بلكه مي‌كوشد نگاه باز و وسيع خود را به تمامي هستي پيرامونش شامل كند . بنابراين اگر چه هنوز اندك ، اما از هم اكنون تنوع آثار آن قابل پيگيري است .

اين مثال ها و مثال‌هاي ناگفته ديگر مبين اين حقيقت است كه در اين دهه ، بسياري از گردبادهاي غبارآلود فرو نشسته ، اندك اندك به وضعيتي آرام دست مي‌يابيم تا در فرصت موجود به بازسازي دوباره دانسته ها و دريافته‌ها بپردازيم .

پس تاكيد مي كنم كه باز هم مجبور هستيم به جاي آثار با مشخصه‌هاي برجسته ، رفتارهاي اعمال شده در آنها را بررسي كنيم . اما اميدوار هستيم اين رفتارها بالاخره به بازتاب‌هاي عملي در آثار مبدل شود . چرا كه در نهايت كيفيت آثار است كه معرف واقعي جهان شعري ما شمرده خواهد شد . تصور بر اين است كه سوي حركت رفتارها در راستاي آن منظور است . در حاليكه در گذشته بين رفتارها و آثار ، خلائي مشهود يا بيگانگي متورم رخ داده بود .


6ـ اخيرا مطلع شديم که سايت جغد با کمک شما و ديگر دوستانتان راه اندازي شده است اين سايت به چه موضوعاتي خواهد پرداخت ؟

سايت جغد عنوان كارگاه شعر و داستان را با خود به همراه دارد . بنابراين روشن است كه در زمينه شعر ، داستان و نقد اين دو فعاليت خواهد كرد . در واقع تلاشي خواهد بود براي مقاومت در برابر موانع انتشار آثار و آن خلاء فاجعه باري كه از اين راه در اذهان عاملان ادبيات پديد مي‌آيد . چرا كه اين سايت معتقد است اگر اين همه انسداد موجود به شكل تعديل و تحديد كننده و تقليل دهنده ادامه پيدا كند ، باعث كرختي و بالاخره مرگ خلاقيت اذهان افراد خواهد شد . پس مي‌كوشد تا به سهم خود در حركت مقابله‌آميز با چنين نحوستي موثر باقي بماند

 

7ـ اگر حرف نگفته اي داريد بفرماييد.

براي شما و « نوشتار » آرزوي موفقيت دارم .


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:26 توسط نوشتار |

 

نقد جامع يك داستان

مجتبي اسماعيل زاده

براي شروع نقد يك داستان به خواندن يا شنيدن نقد هايي كه قبلا در مورد ان داستان شده است اصرار نكنيد . هركس با يك زاويه وروي يك بعد از داستان تمركز مي كند. فقط كافيست نظر شخصي خود يا همان برداشت از داستان را به طور ساده بيان كرد و سپس داستان را از روي عناصري كه در ان بكار رفته يا همان تكنيك هاي نويسنده در داستان را بررسي كرد . اين را بايد بياد داشت كه بيان نقد دو هدف را دنبال مي كند : يكي مشخص كردن نقاط ضعف داستان و ديگري ارائه راهكار و پيشنهاد براي رفع نقاط ضعف داستان است . پس در مرحله اول بايد نقاط ضعف داستان را پيدا كنيم و در عين حال اگر نقطه ي قوتي دارد ان را نيز مشخص كنيم . بايد بخاطر داشت كه در نقد اثر تمركز بايد فقط وفقط روي نوشته باشد وبه نقد افكار يا شخصيت يا راهكارهايي كه صاحب اثر براي پيشبرد داستان بكار برده است به نقد اثر هيچ ارتباطي ندارند .

 

نقد عناصرداستان

يك داستان معمولا دربردارنده ي عناصري است كه به شكل قاعده در امده اند. البته يك داستان خوب نيازي به تبعيت بي چون وچرا از اين قواعد ندارد. با اين حال در مبحث روايت شناسي روايت بايد داراي ويژگي هايي باشد دا در شناخت وبررسي ان به مشكلي برخورد نكنيم . در زير به برخي از اين ويژگي ها وعناصر اشاره مي كنيم كه با تمركز و بررسي يك به يك انها مي توان براي يك داستان يك نقد كلي و جامع ارئه كرد .

 

الف) شروع داستان

بايد دقت كرد كه ايا اولين جملات يا فضاي اوليه داستان ما را به خود جلب مي كند ؟ هر قدر كه نويسنده در شروع خود موفق باشد ، بيشتر ميتواند خواننده را جذب خود كند . اين مسئله در جامعه نيز اشكارا ديده ميشود وقتي شخصي براي خريد كتاب داستاني به كتابفروشي مراجعه ميكند ، جسته وگريخته يك يا دو صفحه ي اول داستان يا همان شروع داستان را مطالعه ميكند. ادوارد سعيد در اين مورد گفته است : بدو داشتن ذره اي از احساس اغاز هيچ اثري را نمي توان شروع كرد ومتقابلا نيز نمي توان به پايان رساند . رابرت اسكولز نيز بر اين عقيده است كه در شروع داستان بايد شخصيت هاي كليدي معرفي شده و مناسبت هاي اوليه ي انها مشخص شود . اگر قرار است بحران يا حادثه اي در اينده داستان اتفاق بيفتد بايد زمينه هاي ان در اوايل داستان پرداخت شده باشد وبه عبارت ديگر براي حادثه اي كه در انتظار است در اوايل داستان بايد فضاسازي كرد . در هر حال شرع داستان هم براي افريدن يك اثر خوب و هم براي منتقد بسيار مهم است و منتقد بايد به شروع داستان و زنجيره ي حوادثي كه ممكن است به ان متصل شود توجه اساسي داشته باشد.

 

ب ) كشمكش

منظور از كشمكش درگيري هاي ذهني واخلاقي  شخصيت داستان است كه از اميال هاي دروني و دغدغخه هاي شخصي ن اصل مي شود . براي تمركز وبررسي اين قسمت از داستان بايد توجه كرد كه ايا كشمكش عاطفي بين شخصيت اصلي و نيز كشمكش هاي ديگر بين شخصصيت هاي ديگر داستان وجود دارد ؟ و نويسنده تا چه حد توانسته است كشمكش هاي  بين شخصيت اصلي و ديگر شخصيت هاي ديگر داستان را نشان دهد ؟

 

 

 

 

 

ج) طرح

مبحث طرح يكي از مباحث پيچيده واساسي در داستان است كه در نقد نيز تمركز زيادي روي اين قسمت از داستان مي شود . به طور كلي طرح يعني : نقشه اي منظم و تصويري در مورد حوادث داستان است . به عبارت ديگر شخصيت ها  و حوادث بايد طوري در داستان شكل يافته وسازمان دهي شوند كه نوشته كنجكاوي و تعليق مخاطب را بوجود بياورد .طبق عقيده ي ام .فوستر بين داستان وطرح تفاوت وجود دارد . داستان نقل رشته اي از حوادث است كه بر طبق روالي زماني سازمان دهي شده اند . اما طرح ،همان نقل حوادث است با تكيه بر موجبيت وروابط علي و معلولي . مهمترين نكته براي طرح اين است كه قابل باور باشد و مخاطب بتواند حوادث موجود در طرح را براي خود تفهيم كند . اگر طرح بصورت فانتزي و يا سورئال باشد  ، نويسنده بايد زمينه هاي اين طرح را در اوايل داستان بوجود اورد يا به عبارتي ديگر ، بر اي حوادثي كه در اينده داستان ممكن است اتفاق بيفتد و دور از باور مخاطب است ، طوري فضاسازي كند كه مخاطب در عين فانتزي بودن ان ، از ان لذت ببرد. در اين قسمت از نقد بايد نكاتي را كه مرتبط با طرح است در نظر بگيريم : ايا طرح واضح وشفاف و قابل باور است ؟ ايا شخصصيت اصلي دغدغه ي تعريف شده اي براي از بين بردن دارد ؟ ايا مخاطب مي تواند زمان ومكان و زنجيره ي حوادث طرح ورابطه ي علت ومعلولي انها را تشخيص دهد ؟

 

د) فضا سازي

فضا سازي به زنجيره حوادث يا اتفاقات داستان بستگي دارد وهرنوشته بايد به نسبت طرح وحوادثي كه در پيش دارد فضا سازي شود . در بررسي اين قسمت بايد مشخص كنيم كه :

- ايا تو صيف كاملي از پيش وپس زمينه ي داستان ارائه شده است ؟

- ايا نويسنده اسم ها ويا تعابير خوبي براي اشيا و اشخا ومكان ها بكار برده است ؟

- ايا بين زمان ونظم حوادث در  داستان هماهنگي است ؟

 

ه) شخيت پردازي

شخيت در تعريفي ساده ، انساني است كه به خواست نويسنده وبراي پيشبرد اهداف وي پا به صحنه ي داستان مي گذارد و كنش هاي مورد نظر نويسنده را انجام مي دهد . البته در نگاهي ديگر شخصيت ، موجودي پويا است كه در كنش هاي داستاني ظاهر ميشود . اگرچه شخصيت  از طرح كلي داستان پيروي مي كند ،ولي گاه ابتكارعمل به ئخرج داده وخود همه چيز را رهبري مي كند . در بررسي اين قسمت بايد ديد كه ايا شخصيت خوب پردازش شده است ؟ ايا حس و كشمكش دروني شخصيت نسبت به شخصيت هاي ديگر داستان به خوبي نشان داده شده است ؟ ايا موقعيت و خصوصياتن شخصيت اصلي به خوبي پردازش شده است ؟

 

ز ) ديالوگ

ديالوگ در تعريفي ساده ،همان كلمات يا جملاتي است كه بين شخصيت هاي داستان رد وبدل مي شود. نحوه ي ديالوگ هاي يك شخص در داستان به شخصيت پردازي بستگي دارد . ديالوگ بايد به گونه اي باشد تا پيچيدگي ولذت داستان را از بين نبرد و مخاطب را به دنبال خودش بكشاند.

در بررسي اين قسمت بايد ديد كه ايا كلماتي كه از دهان شخصيت ها بيرون مي ايد با خلق وخوي انها تناسبي دارد ؟ ايا نويسنده توانسته است در خلال ديالوگ هاي شخصيت ها ، براي داستان فضا سازي كند ؟

 

 

ر) زاويه ي ديد

زاويه ي ديد منظري است كه نويسنده ،راوي ويا شخصيت ها از طريق ان به داستان وحوادث ان مي نگرند. اين منظر به طور كلي دو قسمت است : ساحت چشم وساحت فكر . ساحت چشم همان نگاه ونظر است وساحت فكر ، همان وجهه ي نظر . در عين حال يك داستان مي تواند از چند زاويه گزارش شود ويا دستخوش تغيير زاويه ديد قرار بگيرد . براي بررسي اين قسمت بايد ديد كه ايا :

-در داستان شاهد تغيير زاويه ي ديد هستيم يا نه ؟ ودر صورت تغيير زاويه ي ديد ايا اين كار به شكلي استادانه انجام مي گيرد ؟

- ايا زاويه ديدي كه در داستان حاكم است توانسته است حوادث ودغدغه هاي شخصصيت ها را به خوبي به مخاطب ارائه كند ؟

 

ن) تعليق

در تعريفي ساده ، تعليق همان حس كنجكاوي مخاطب است كه نويسنده براي حدس اينده داستان در مخاطب بر مي انگيزد . به عبارتي ديگر ، تعليق حاصل موقعيتي است كه مخاطب دوست دارد اينده داستان را حدس بزند واگر اين كار را با قطعيت انجام دهد بايد گفت كه تعليق ضعيف بوده است .

عنصر تعليق از جمله عناصري است كه نويسنده با بكار گيري صحيح و مناسب ان مي تواند مخاطب را پيوسته در مسير جريان داستان نگه دارد به طوري كه مخاطب از نوشته لذت ببرد وهيچ گاه خسته نشودو علاوه بر اين مي توان با بكار گيري استادانه اين عنصر براي پاين داستان فضا سازي كرد.   .براي بررسي  اين قسمت در داستان بايد ديد كه :

- ايا نويسنده توانسته است مخاطب را در مسير جريان داستان نگه دارد ؟

- ايا نويسنده توانسته است از عنصر تعليق به خوبي در داستان بهره بگيرد ؟

- وايا توانسته است به خوبي اطلاعات مربوط به پايان بندي را در پرده نگه دارد

 

ي) پايان بندي

عناصري كه درست در پايان داستان معرفي مي شوند  ممكن است غافلگيري پايان داستان را براي ما چند برابر كنند . بخصوص اگرچنين عناصري سبب وقوع نتيجه اي تعجب اميز در داستان شود و يا ازعنصرشانس وتصادف بيش ازحد استفاده شود . يك پايان غافلگير كننده در صورتي كه از قبل تدارك ديده شود ، مي تواند پاياني قدرتمند و منطقي باشد حتي اگر عنصصر طرح وزنجيره ي حوادثي كه به پايان منتهي مي شود را از ياد برده باشيم . مهمترين نكته اي كه در پايان بندي بايد رعايت شود اين است كه مخاطب هرگز نبايد احساس كند كه احمق فرض شده است و با پاياني غافلگير كننده كه برايش چندان هم منطقي نيست سرش را كلاه گذاشته اند ( مانند استفاده از تكنيك ضربه ي اخر در بعضي موارد كه كاملا غير منطقي است ). در طول داستان مخاطب به اين نكته اشراف دارد كه فقط در صورتي پايان غافلگير كننده خواهد بود كه زمينه هاي اين غافلگيري در اوايل بوجود امده باشد .

براي بررسي اين قسمت از داستان بايد ديد كه :

- ايا مخاطب از پايان بندي داستان لذت برده است ؟

- ايا نويسنده توانسته است زمينه هاي پايان بندي را در داستان مطرح كند ؟

- ايا مخاطب نحوه ي پايان داستان را قبول دارد يا اين نوع پايان بندي را توانسته است باورمي كند ؟

- ايانويسنده با توجه به زنجيره علي و معلولي داستان توانسته است پاياني منطقي ومطابق با حوادث داستان ، ارائه كند ؟  

       

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:25 توسط نوشتار |

 

نقدی بر شعر
« روشني ، من ، گل ، آب »
سروده ي سهراب سپهري

اصلان قزل لو

ابري نيست.
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه ي زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن چهره ي من پيدا نيست.
چيزهايي هست ، كه نميدانم.
مي دانم، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن.
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ي برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
نقد و تفسير " روشني ، من، گل ، آب" : اصلان قزللو
خلاصه ي شعر :
در يك روز عادي بي ابر و باد ، گوينده در كنار حوضي مي نشيند و به ماهي و آب و روشنايي و پاكي چشم مي دوزد.
مادر با نان و پنير و ريحاني مي آورد و در كنار اين آب و آسمان صاف و گل ها ، زندگي ساده ي پر از خوشبختي ، داريم.

 

 

دو مصراع اول ، فضا سازي شعر را به عهده دارند. " ابري نيست ./ بادي نيست." ابر سبب تيرگي و اندوه مي شود و انسان را دلگير مي كند و مي توان آن را غم و غصه ها پنداشت.باد نيز بر هم زننده ي آرامش و راحتي است و نماد حوادث است. حالا در اين فضاي روشن و آرام است كه مي توان لب حوض نشست و به تماشا و تفكر پرداخت. به ماهي و گل و آب و روشني نگريست و به چگونه بودن زندگي در كنار آن ها فكر كرد.اگر پرنده ي فكر را كمي بيش تر به اوج ببريم ، تمام اين عناصر (ماهي، روشني ، آب و گل)در دامن طبيعت است و زندگي خوب و خوشبختي در خوشه ي زيست (طبيعت) . به شرط آن كه " آب را گل نكنيم" (1)
حالا فكر را بر زندگي بتابانيم:راز خوشبختي(رستگاري) در چيست؟ در يك نان و پنير و ريحان . كه اگر دقت كنيم هيچ عنصري خارج از طبيعت نيست و معادله زير را مي توان نوشت: زندگي ساده (نان و پنير) + طبيعت پاك = خوشبختي(رستگاري)

در زندگي پاك و طبيعي هر چيز وظيفه اي دارد: از نور ، نوازش فرو مي ريزد و نربان ، صبح را پله پله به زمين مي آورد. ؛ به افراد نگاه كنيم . ظاهر ، نمي تواند بيانگر باطن باشد."پشت لبخندي پنهان هر چيز" اين جا متن اجازه مي دهد ، سپيد خواني كنيم . آن كه مي خندد ، شادان نيست . غم هايش را پشت لبخند پنهان كرده است . شناخت واقعي در طول زمان است . از روزنه زمان مي توان ويژگي هاي اشخاص را تشخيص داد. وجود انسان از دانسته ها و ندانسته ها يش شكل مي گيرد . انسان متواضع و نقاد كسي است كه به آن اعتراف كند . و نادني هايش را در پس دانايي و گاه آن هم اندك پنهان نكند. و تا آن جا پيش رود كه :
تا بدان جا رسيد دانش من
كه بدانم همي كه نادانم. (2)

 

آن گاه انسان آن قدر به طبيعت نزديك مي شود كه :" مي دانم ، سبزه اي را بكنم ، خواهم مرد." يك سبزه ، مساوي با يك زندگي است . اين انديشه اندكي به خيام نزديك مي شود:
هر سبزه كه در كنار جويي رسته است
گويي ز لب فرشته خو يي رسته است
پا بر سر سبزه ، تا ، به خواري ننهي
كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.(3)
اين اغراق ، نشان اهمييت بي اندازه ي سفارش براي حفظ طبيعت است كه در اين شعر متجلي مي گردد.
تفكر اوج مي گيرد و انسان با نور و پاكي ، پرنده اي مي شود كه مي تواند تاريكي ها (ندانسته ها) را با نور و روشني (دانسته ها) پر كند و از آن عبور كند. نور و ظلمت ، دانايي و ناداني در وجود انسان در كشاكشي عظيم اند. فقط يك ذهن نقاد مي تواند با فانوس دانايي از بيشه هاي تاريك ناداني بگذرد .

زبان شعر ، بسيار ساده است . گاهي به زبان محاوره نزديك مي شود : "مي نشينم لب حوض " يا " لاي گل هاي حياط " و گاه به بيگانگي با آن مي رسد ."پاكي خوشه ي زيست." و " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد" به جاي " نور در كاسه منعكس مي شود."
گاه جمله ها را به كلي بي فعل ارايه مي دهد:" گدش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب / پاكي خوشه ي زيست. و در بند دوم " نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر،
اطلسي هايي تر/ رستگاري نزديك ، لاي گل هاي حياط. و باز هم : " پشت لبخندي پنهان هر چيز."
اين فشردگي هاي كلام سبب صرفه جويي در استفاده از واژه هاست و با لفظ اندك معناي بسيار ارائه دادن.
براي زيبايي و ارائه ي تصوير به جاي توصيف و تعريف ، انسان پنداري در بسياري جاها به چشم مي آيد: " نور در كاسه ي مس ، چه نوازش ها مي ريزد." يا " نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد."

 

در بند پاياني ، گوينده ، وجود خود را براي دريافت هاي روشن و تاريك ، تهي مي كند و ذره ذره بالا مي رود تا تيرگي ها را ترك كند.
تيرگي ، فانوس، شن، راه ، درخت، پل ، رود ، موج ، عناصر مثبت و منفي اند و شاعر گويي راهي را تصوير مي كند كه گاه از شنزار مي گذرد گاه از تونلي تاريك و گاه به رودي مي رسد و سپس پلي بر آن مي سازد تا ادامه يابد. و موج نيز بالا و پايين مي رود و تحرك را نشان مي دهد.
در آبي آسمان به آن عظمت سايه برگي بر آب پيداست. و اين لذت بردن از متن و به نانوشته هارسيدن است.
منابع:
1- سپهري ، سهراب- هشت كتاب- ص 345 –انتشارات طهوري- چاپ دهم-1370
2- منسوب له ابوعلي سينا
3- شاملو ، احمد- ترانه ها – ص 43- انتشارات نگاه – چاپ دوم-1384

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:25 توسط نوشتار |

 

...

آتوسا مولوي

 

 

پدر رفت ، برادر آمد . برادرم رفت ، پدر آمد . شلوارش نصف شده بود . پوتين هاي اش را گم کرده بود . پاهاي اش ويلچر شده بودند . پدر رفت و آمد ولي برادرم ديگر برنگشت . و مادر يادش آمد که وقت رفتن اش پشت سرش آب نپاشيده و از زير قرآن ردش نکرده ،

خواهرم براي فردا انشاء داشت خانم معلم شان گفته بود ، که بچه ها با پدرهاي شان به مدرسه بيايند . رفتند ، آمدند ، خواهرم يک کربلا گريه مي کرد . پدر يک گوشه کز کرده بود . خواهرم گريه مي کرد و باز گريه مي کرد و مادر هر چه از آن دو مي پرسيد پدر در خودش بود و خواهرم گريه مي کرد .

مادر کيف اش را باز کرد ، کتاب و دفترهاي اش را بر زمين ريخت ، دفتر انشاي اش را باز کرد .

ما پدر خود را دوست داريم ولي پدر ما را دوست ندارد ، چون بي پا شده ، چون که فقط روي صندلي اش مي نشيند و ما همه ، فقط کارهاي او را انجام مي دهيم . پدر خيلي بد شده چون فقط ما را اديت مي کند و به خاطر بي پايي او من هميشه توي مدرسه ، محله ، کوچه و خيابان مسخره مي شوم . همه ما يک جور ديگر نگاه مي کنند . انگار پدر از فضا آمده ، انگار او گداست ، پدر خيلي بد شده ، چون به خاطر بي پايي ما را هي امر ونهي ميکند ، اين را بپوش آن را نپوش ، اين را بکن ، آن را نکن ، او فقط دستور مي دهد . مردم هم بدند و هي مادرم را اذيت مي کنند . او جبور شده فقط لباس هاي سياه بپوشد . مدت هايت که توي خانه ي ما صداي موسيقي بلند نشده .

مادرم يک خودکار از جامدادي خواهرم برداشت و شروع کرد به نوشتن . بعد انشاء را براي ما خواند يک بند اضافه شده بود .

... ولي ما پدرمان را دوست داريم ، درست است که بي پا شده ، اما بي پا شد که من و تو روي پاهاي خودمان بايستيم .

                                               پايان

روي ويلچر خالي بود .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:23 توسط نوشتار |

 

 بعدا برای تان کلی می نویسم

به علت برخی مسائل فعلا بی خیال شدیم

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:23 توسط نوشتار |

 

 با تو بودن

 

سيد حيدر علي آران

 

 

و سر انجام از پله هاي فلزي به هم راه بقيه بالا رفتم و با راهنمايي مهمان دار خنده رو  کنار پنجره کوچک نشستم و از پنجره به بيرون زل زدم. کمر بندمو بستم و تو خيره شده بودي به من .هواپيما بلند شد ،پس از چندي در آسمان بوديم. آب نيلگون درياچه و جزاير متعدد از اون بالا ديده مي شدوقتي لب پنجره نشستي  ، با چشمام گفتم : مي خواي بري؟ پاسخمو ندادي و از پنجره بيرون رفتي مثل يک گنجشک از اون ور پنجره مي ديدمت که مرا هم راهي مي کني ، توده ي ابر سياهي ما را در خود گرفت و وقتي باز به آسمان آبي رسيديم تو نبودي ، دلم گرفت. رفتي و پر زدي . دلم مي خواست مرا به همراه خود ببري . چه کيفي داشت در آسمان بودن و همراه تو بودن ، نه چتري ، نه بالي ، فارغبال اما رفتيم و من ...

کوچک شدم ،وال موهاي سفيد  سر و صورتم سياه شد و بعد ريش و سبيلم ريخت و موهايم کوتاه شد و خودم نيز کوچک و کوچکتر .

کت و شلوارم تبديل به يک شلوار محلي سفيد شد و پيراهني سفيد که تا پايين زانو مي رسيد و يک جفت کفش نيم ئار بيرجندي. رسيديم ... اينجا بود ، خونه هاي گاهگلي گنبدي و کوه خواجه که مثل  يه ديوار سنگي  وسط آب درياچه مقاوم ايستاده بود و جند توتن و مرداني که با لنگوته هاي سفيد مشغول پچو کردن بودند. اومديم روي بام شهر و دبستان پانزده بهمن . بچه هاي توي حياط کنار حوض آبي که هميشه چند ترکه ي انار در آن مشغول خيساندن بود، بودند و باغچه ي نرگسي ، که چه عطري داشت . آروم اومديم و کنار بچه ها نشستيم يه هو سرم کچل شد ، به آن دست کشيدم با تيغ اصلاح شده بود ، همه ي بچه ها با تيغ سرشان را اصلاح کرده بودند . از هم کلاسيم پرسيدم : « چي داري؟» گفت : « تو سري !» با خودم زمزمه کردم:  تو سري ؟

معلم به همه خيره شده بود ، سپس با اشاره ي چشم و ابرو  به يکي از بچه ها ، او با کف دست به پشت سر نفر جلويي با تمام قدرت زد.

صداي شترق تو ي فضا پيچيد و صداي چندش آور قهقهه ي معلم و سپس خنده هاي ناخواسته ي بچه ها .

پسرک کنار من مثل خودم مي لرزيد . هنوز خنده رو لب هاي معلم بود که با اشره ي او باز هم صداي تو سري به هم راه صداي خنده ي بچه ها بلند شد. معلم زل زد توي چشم هاي من . لرزش بدنم بيشتر شد اما ناخودآگاه به  هم راه تو لبخند زدم  و ناگهان همراه با صدايي شديد سوزشي عذاب آور را پشت سر و تمام بدنم حس کردم ، درد به تمام وجودم پيچيد ، از شدت ضربه صورتم به پشت نفر جلويي خورد و دماغم سوخت و چشمام سياهي رفت . صداي زمزمه هاي زنبور مانندي را مي شنيدم . چشمامو که باز کردم آقا معلم با ترکه ي چوب بالاي سرم بود . خواستم بلند شوم که از ترس باز از حال رفتم . به کمک فراش صورتمو شستم . پيراهن و شلوار سفيدم پر خون بود . گرماي خوني که از دماغم جاري بود را احساس مي کردم . فراش پشت سر هم تکرار مي کرد : « چيزي نشده ، سرتو بالا بگير ، خون دماغ شدي . »

معلم با چهره اي شادان به طرفم آمد و من از ترس فراش را محکم در بغل گرفتم . معلم با هر قدمي که به طرفم برمي داشت ، انگار ضربه اي تازه به سرم مي زدند ، تنم مي لرزيد ، رو به فراش گفتم : « تو رو خدا نذار منو ... » فراش مهربانانه گف: « نترس نمي ذارم ، ديگه کارت نداره . »

شاگردها مثل يه دسته گنجشک ترسان از هراس ( باشه ) يه گوشه کز کرده بودند و به من و معلم نگاه مي کردند . معلم نزديک و نزديک تر آمد و با لبخند گفت : « پا شو مردني برو خونه لباساتو عوض کن » و با تهديدي ادامه داد : « واي به حالت که به کسي چيزي بگي ، فهميدي ... » 

با کمک تو و فراش اومدم خونه . وقتي پدر مرا اون طوري ديد نگاه غضبناکي به من و فراش کرد و با ناراحتي گفت : « چي شده ؟ »

و من بغضم ترکيد و دويدم به آغوش مادر و همراه با گريه هاي مادر منم زار زدم و با هق هق زير دستان نوازش گر مادر که قربون صدقه ام مي رفت آرام گرفتم . پس از تعويض لباس و گذاشتن پنبه در دماغم به خواب رفتم .

پدر جريان را فهميد و به مدرسه رفت . بچه ها به من گفتند که فريادهاي پدر در تمام مدرسه پيچيده بود و معلم از ترس فرار کرده بود و با عذدرخواهي مدير و ناظم و قول صد در صد به اين که عذر معلم را از اين مدرسه بخواهند ، پدر را آرام کرده بودند .

روز بعد که به مدرسه رفتم سر صف مدير پس از حرف هايي و تعريف از من گفت که معلم ما عوض شده و در ميان سر و صداي شادي بچه ها ادامه داد : « از اين به بعد هم هيچ کس حق نداره سرش را تيغ بزنه ، فقط اصلاح با ماشين . «

خوشحالي بچه ها بيش تر شد و صداي فريادشان مرا که با تو برمي گشتم به سوي ابر هايي که هواپيما در آن غوطه ور بود همراهي مي کرد که : « کلاس تو سري تعطيله ... تعطيله »

به هواپيما بر مي گردم و تو را پشت شيشه جا مي گذارم . بزرگ مي شوم قد خودم و صداي خلبان به گوشمان مي رسد که :« ضمن آرزوي سفري خوش براي شما تا چند لحظه ي ديگه در فرودگاه زابل هواپيما به زمين خواهد نشست ، لطفا کمربند هايتان را ببنديد . »

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:22 توسط نوشتار |

 

لحظه ي ققنوس

رويا حمزه زاده

 

 

     با هر قدمي که بر مي داشت ، لحظه اي مي ايستاد. گويي که نفس در اعماق وجودش جايي گير کرده باشد ؛ به سختي اضطراب و تشويش درون را به بيرون پس مي داد.

     با چه زحمتي خودش را به آنجا رسانده بود. پنج ، شش قدم بيشتر تا پله هاي ورودي راه باقي نبود اما انگار با بلندترين خط کش دنيا هم نمي توانست اين فاصله را اندازه بگيرد. ديگر ناي ايستادن نداشت به آرامي روي چمن هاي سبز محوطه نشست.

     همه جا پارچه هاي سياه و سبز " يا حسين (ع) " بسته بودند. شايد هم چشم هايش سياهي مي رفت ، خودش هم نمي دانست.

     پرچم " يا حسين " ي که در آغوش باد به رقص در آمده بود ، قاب نگاهش را دزديده بود. اما فکرش جاي ديگري  پر مي کشيد.

     - " الهام ! ... الهام يه لحظه منو نگاه کن ! "

     که ناگهان نور فلاش دوربين روي صورتش پاشيد.

     - " امير ! ... اي بد جنس !  باز هم که يواشکي عکس انداختي. حالا فردا که ظاهرشان کردي ، مي نشيني و به ريش ما  مي خندي. باشه ، يکي طلبت ! "

     که صداي گوشخراش آمبولانس روي افکارش دويد. تازه يادش افتاد براي چه به آنجا آمده. ته مانده هاي توانش را جمع کرد و با يک يا علي خوذش را از روي زمين کند. که ناگهان درد آشنايي او را سر جايش ميخکوب کرد. انگار که فرشته ي کوچک او ، بيشتر از خود او مشتاق ديدار پدرش بود. اگر چه تمام طول اين مدت را با قصه هاي شيريني از پدر سر کرده بود و حالا در چند قدمي او ... .

     - " خانم ، ار سر راه برو کنار! ... خانم محترم ! "

     جوان بيست و سه ، چهار ساله اي بود که او را مي خواند. اما نه پاسخي مي­شنيد و نه حرکتي مي ديد.

     - " خانم محسني ! ... چند لحظه تشريف بياوريد. مثل اينکه اين خانم حال شان خوب نيست. اين مجروح ها بايد هر چه سريعتر برسند اورژا نس. لطفا خانم را از سر راه ببريد کنار "

     راهروي بيمارستان شلوغ بود. چند تا مجروح جديد آورده بودند. هر کس در حال انجام کاري بود و به سمتي مي دويد.

     - " خانم ، حالتان بهتر شد ؟ "

     در حاليکه چادرش را روي سرش مي کشيد به آرامي لبهايش را تکان داد. اما به زحمت مي شد صدايي از پس حرکت آنها شنيد.

     - " آخه شما ، با اين وضعتان تنهايي اينجا چکار مي کنيد؟ ! "

     وبا کمي مکث ادامه داد:

     - " بچه ي اولتان است؟ "

     بغضي سنگين بر گلويش چنگ انداخته بود. با تاييد سر پاسخش را داد وادامه داد:

     - " آمده م دنبال ش ... ش ... شوهرم "

    - " شوهرتون؟ ! "

     روي صندلي جابجا شد و پاسخ داد :

     - " بله ، مجروح جنگيه. همين چند ساعت پيش بود که با منزل تماس گرفتند و گفتند که ... ."

     که پرستار جواني ميان کلاممش دويد.

     - " خانم محسني! ، لطفا هر چه سريعتر دکتر شفق را پيج کنيد به اتاق عمل ."

     - " ببخشيد خانم! چند لحظه ، الآن مي يام خدمتتان. "

     اما او حواسش جاي ديگري بود. عکاس جواني مرتب از مجروحين عکس مي­گرفت. و او در هر فلاش دوربين امير را از نظر مي گذراند.

     ساعتي مي شد که همينطور توي حياط قدم مي زد.  هميشه همينطور بود.  هر وقت که  چيزي ذهنش را به خود مشغول  مي کرد ، موزاييک هاي کف حياط را مي شمرد.

     - " امير! ... بالاخره چند تا شد؟ ! "

     - " چي ، چند تا شد؟ ! "

     - " موزاييک هاي کف حياط ديگه! بالاخره نمي خواي بگي چته؟ ! "

     چشم هايش را به موزاييک هاي کف حياط دو خته بود و در ترديد گفتن و نگفتن به سر مي برد که زبانش به سختي در دهان چرخيد.

     - " الهام! ... من ... من مي خواستم ... البته ، اگرکه تو راضي باشي ... يه مدت ... از طرف سروي خبري روزنامه ...  "

     قلبش داشت از جا کنده مي شد. نگاهش را از همه چيز گرفته بود. فقط صداي امير را مي شنيد.

     - " ... اعزام بشم جبهه! "

     اين را که گفت نفس عميقي کشيد. انگار که همين يک جمله راه تنفس اش را بند آورده بود.

     - " الهام! ... چرا اينجوري نگام مي کني؟ "

     در همان تاريکي ديدن و نديدن گفت :

     - " پس ... پس ما چي ؟ ! "

     - " عزيزم گفتم که ، ... اگر که تو راضي باشي."

     خواهش و تمناي عجيبي در لحن صدايش بود که به دامن احساسش چنگ مي زد.

     - " ببخشيد خانم از اين که معطل شديد. اسم شوهرتون چي بود؟ ! "

     با گو شه ي روسري به آرامي عرق پيشانيش را گرفت و گفت :

     - " امير ... امير سجادي! "

     پرستار در حالي که ليست اسامي را جستجو مي مي کرد زير لب نام امير را نيز زمزمه مي کرد :

     - " امير سجادي ، سجادي ... بله ، امير سجادي ، اتاق 202 ، طبقه ي سوم ، ديشب آوردنش.بفرماييد تا آسانسور را نشانتان بدم. "

     مقابل در ايستاده بود. اما نه تاب  همياري در دلش بود و نه توان رفتن بر پايش.  ولي صبر و حوصله ي فرشته ي کوچک او ، داشت تمام مي شد.

     چشم هايش را بست و ناخودآگاه خودش را در آنسوي در يافت. چشم اش که به امير افتاد ، همه چيز را از ياد برد. انگار که تمام دردهايش را آنسوي در جا گذاشته بود. تمام توان نداشته اش را جمع کرد و خودش را به کنار تخت رساند. امير آرام و ساکت خوابيده بود. اما صداي خنده هاي شيرينش را از فراسوي ثانيه ها ، از روز هاي خوش با هم بودنشان مي شنيد.

     سر و سينه اش را باندپيچي کرده بودند. چند تا سيم و لوله هم روي سينه و صورتش وصل بود که صداي تپش قلبش را در فضاي راکد اتاق منتشر مي کرد.

     اين بهترين و آرامش بخش ترين صدايي بود که تا به حال ، در تمام طول عمرش شنيده بود.

     دستان خسته ي امير را ميان دو دست گرفته بود و به پهناي صورتش اشک مي­ريخت. فرشته ي کوچک او هم در اين ميان بد جوري بي تابي مي کرد .

     دوربين شکسته و خاک گرفته اش کنار تخت ، روي ميز بود. لبخند تلخي روي لب هايش  نشست. به آرامي رو به امير کرد و گفت :

     - " حالا نوبت منه ، که يواشکي از تو عکس بگيرم و بعدا يه دل سير ، بهت بخندم. "

     چشمي دوربين را مقابل چشمش گرفت اما  پرده ي نازکي از اشک ، صفحه ي ديدگانش را پوشانيده بود. به آرامي دکمه را فشار داد. ولي دوربين کار نمي­کرد. گويي که روح پاک او ، بزرگ تر از اين حرف ها بود که در چهار چوب قاب کوچک دوربين بگنجد.

    صداي امير را مي شنيد که با خنده مي گفت :

     - " ديدي خانوم خانوما ! ديدي بازم بازنده شدي. هيچ وقت نتونستي که يواشکي از من عکس بگيري. "

     دردي شديد در تمام وجودش چنگ انداخته بود و لحظه به لحظه او را در خود مچاله ميکرد. به ناگه تعادلش را از دست داد و موزاييک هاي سرد کف اتاق پذيرايش شد. بجز صداي صوت ممتدي که تمام وجودش را مي لرزاند ، هيچ صدايي را نمي شنيد. فقط سايه هاي مبهمي را مي ديد که دور بدن بي جان امير او حلقه زده اند.

     نمي دانست اين درد ، درد رفتن اوست يا آمدن فرشته ي کوچکشان.

     و در لحظه ي پرواز تو بود که ققنوس متولد شد. فرشته ي کوچک من و تو ، امير حسين!

     - " امير حسين! ... عزيزم نمي آي ... دير شد ها "

     - " آمدم مادر "

     در حالي که نوشته ي روي مزار را زير لب زمزمه مي کرد دکمه ي دوربين را فشار داد و نور سفيد فلاش آن در کنار عکس نوراني او محو شد.

     آرام و آهسته از آنجا دور مي شد اما هنوز در حال زمزمه بود.

     و در لحظه ي پرواز تو ققنوس متولد شد! ... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:20 توسط نوشتار |

 

فصل يکم

( جزيره )

 

سيد سعيد جديري ـ ميلاد فصيح نيا

يک سال در حال عادي و آني گذشت ، همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت و زندگي جادوگرها هم که مدتي بود به نگارش روزنامه نگاران در آمده بود ديگر فرو کش کرد . و همه ي مردم باور کردند که زندگي جادوگران به کلي پايان يافته .

در شهري دور زوجي جوان همراه با يک نوزاد زندگي مي کردند ، هنري مردي ايتاليايي بود که هميشه و در بيشتر اوقات کتک و شلوار راه راه مي پوشيد او زماني براي ديدن موزه ي واتيکان به روم مي رود ، و در آن جا با ميتانيس آشنا مي شود و حاصل آشنايي آن ها عشق و سرانجام به ازدواج مي کشد . آن ها از زماني که جنگ ميان انسان ها و جادوگرها شروع مي شود براي حفظ سلامتي ميتانيس که بچه اي در شکم داشت به شهري دور مي آيند تا هم بچه در محيطي آرام به دنيا بيايد و هم آسيبي به هيچ کدام شان نرسد . آن روز درست سه شنبه بود و هنري براي گرفتن بليط کشتي براي مسافرت چند هفته اي بيرون رفته بود و هنوز برنگشته بود ، ميتانيس در حالي که دخترشان آناييس را در بغل گرفته بود ميان اتاق راه مي رفت و براي آناييس لالايي مي خواند ، حوصله اش سر رفته بود و در دل دعا مي کرد که اي کاش هنري بليط پيدا کند . در همين زمان هنري در را باز کرد ، و همانند خدمتکاران تعظيمي کرد و وارد اتاق شد و در حالي که بليط ها را روي ميز گذاشت روي کاناپه ولو شد و فرياد زد :

          ـ سلام بر بهترين همسر و عزيزترين دختر روي زمين ...

ميتانيس ، دخترش را به هنري سپرد و به سمت بليط ها رفت و از فرط خوشحالي جيغ کوتاهي کشيد و ادامه داد :

          ـ واي هنري متشکرم ، بليط ها درست براي فراست.

هنري سرش را پايين آورد و در حالي که آناييس را با دو دست اش بالا مي برد گفت :

          ـ بله پس هر چه زودتر وسايل سفر را آماده کن .

ميتانيس در حالي که از شادي رنگ اش تغيير کرده بود نگاه محبت آميزي به هنري انداخت و خواست چيزي بگويد اما نتوانست پس به سمت اتاق رفت و شروع کرد به جمع کردن وسايل ها و ملزومات سفر . آن شب بهترين شب هر دوي آن ها بود چون پس از مدت ها قرار بود تا به سفري 15 روزه بروند تا خستگي يک سال کار و تلاش شان از تن شان خارج شود . ميتانيس بارها وسايل را نگاه کرد تا چيزي از قلم نيفتاده باشد و هنري نيز که معلوم بود خيلي خوشحال است ، مدام سر به سر ميتانيس مي گذاشت و با انگشت ، روي ميز مي زد و شعرهايي را به زبان ايتاليايي مي خواند .آن شب هيچ کدام نتوانستند از ذوق رفتن به مسافرت به خوبي بخوابند و استراحت کنند ...

صبح قشنگي بود ، هوا آفتابي بود و باد ملايمي نيز مي وزيد ، همه چيز براي يک سفر ايده آل آماده بود ، درست سر ساعت 8 صبح به کنار اسکله رسيدند . کشتي کنار اسکله لنگر انداخته بود و جمعيتي زياد براي همراهي دوستان و آشنايان شان کنار اسکله جمع شده بودند . هنري دست در دست ميتانيس وارد کشتي شد و خود را از ميان جمعيت به لبه ي کشتي رساند تا دور شدن کشتي را از اسکله نظاره گر باشد . هنري آناييس را از آغوش ميتانيس گرفت و خيره شد به جمعيت کنار اسکله ، سوت هاي کشتي بخار به صدا در آمد و خبر از اين داد که کشتي آماده ي حرکت کردن است . آرام آرام از اسکله فاصله گرفت و روي آبي آب دريا روان گشت . هنري دوباره آناييس را به ميتانيس سپرد و وسايل ها را برداشت و وارد ساختمان کشتي شد ، آن ها وقتي وارد تالار کشتي شدند لحظه اي مات و مبهوت ماندند ... لوستر هاي بزرگ که از سقف آويزان شده بودند با آن تابلو هاي نقاشي زيبا و فرش ها و مبلمان هاي اطراف آن صحنه اي جالب و اشرافانه اي را به وجود آورده بود . چند قدمي جلو گذاشتند که خدمه اي از خدمه هاي سفيد پوش کشتي جلو آمد و گفت : « خوش آمديد ، آيا مي توانم کمک تان بکنم .. »؟

هنري که يک لحظه جا خورده بود بليط ها را از جيب اش در آورد و گفت :

          ـ ببخشيد مي تونيد بگين از کدام طرف مي تونيم به کابين مان برويم .

مرد اشاره اي به در خروجي سالن کرد و گفت :

          ـ سمت چپ پله ها را پايين برويد ، به راهروي باريکي مي رسيد که مي توانيد کابين تان را آن جا پيدا کنيد .

هنري بدون اين که به چهره ي مرد نگاه کند دست ميتانيس را گرفت و با آدرسي که از خدمه گرفته بود کابين شان را پيدا کرد . کابين نه چندان بزرگ و تاريک بود که دو تخت در انتهاي آن ديده مي شد ، کنار هر کدام يک ميز عسلي کوچک گذاشته بودند و روي هر ميز يک شمع نيمه سوخته خودنمايي مي کرد .گوشه ي ديگر کابين روي يک ميز پايه بلند مقابل آينه تشت استيلي پر از آب ديده مي شد . چاره اي نبود بايد آن کابين را تحمل مي کردند تا به مقصد شان برسند . هنري روي يکي از تخت ها نشست و آناييس را در کنار خودش خواباند . همسرش شروع کرد به جابه جا کردن وسايل و تقريبا با اين کار سعي کرد خودش را سرگرم کند . مدتي به همين منوال گذشت و ميتانيس نيز روي تخت دراز کشيد ، هنري نگاهي به او انداخت و پرسيد :

          ـ چرا ناراحتي عزيزم ؟

          ـ دوست داشتم اين مسافرت رو مي رفتيم پيش بابا و مامان ، آخه دلم خيلي براشون تنگ شده .

هنري بلند شد و به سمت او رفت ، کنار تخت اش نشست و گفت :

          ـ قول مي دم دفعه ي بعد حتمن برويم پيش آن ها

ميتانيس سرش را به علامت مثبت تکان داد و هنري نيز ادامه داد :

          ـ اگه دلت مي خواد پاشو بريم روي عرشه تا هوايي بخوريم

ميتانيس کشو قوسي به بدن اش داد و دست اش را به هنري سپرد و بلند شد ، هنوز چند قدمي از تخت دور نشده بودند که کشتي شديدا لرزيد ، هنري تعادل اش را از دست داد و به زمين خورد ، چند ثانيه اي تکان ها به طور وحشتناکي ادامه داشتند ، همه ي مردم وحشت زده از کابين ها بيرون آمده بودند و به طرف عرشه ي کشتي هجوم مي بردند . آناييس از آن تکان ها بيدار شده بود و گريه مي کرد . ميتانيس برگت و او را در آغوش گرفت ، هنري خاک هاي روي لباس اش را تمييز کرد و هنگامي که خواستند از در کابين خارج شوند ، کشتي دوباره شديدا لرزيد و اين بار هنري از چهار چوب به محکمي گرفلت و نگذاشت که کسي زمين بخورد ، ترس در چهره ي همه و آن ها نمايان بود ، پس از آرام شدن کشتي هنري دست ميتانيس را گرفت و به عرشه ي کشتي آورد ، همه ي مردم در عرشه ي کشتي حاضر بودند و به حرف هاي ناخدا گوش مي دادند ، آن ها نيز به آن سمت رفتند و حرف هاي پاياني ناخدا را شنيدند :

          ـ خواهش مي کنم آرامش خودتان را حفظ کنيد ، اين تکان ها طبيعي است و ناشي از اين است که هنوز به طور کامل از ساحل دور نشده ايم ، آرام بمانيد و به خوش گذراني تان ادامه دهيد .

مردم در گوش هم پچ پچ مي کردند ، مردي که کنار هنري ايستاده بود خنديد و گفت :

          ـ من تاکنون بارها سوار کشتي شده ام ، ولي کشتي چنين تکان هايي نخورده ، کشتي شما خراب است خراب .

سپس از ميان جمعيت به سمت ساختمان کشتي رفت و ناپديد گشت . عده اي از مردم به کابين هاي شان بازگشتند و عده اي نيز به سمت گوشه هاي عرشه به رفتند  تا دريا را نظاره گر باشند . هنري و ميتانيس روي عرشه ماندند و به دريا چشم دوختند ، موج ها سنگين و بي صدا کشتي را در آغوش گرفته بودند و صداي همهمه ي مردم آرامش و سکوت دريا را مي شکست ، هنري دست اش را دور گردن ميتانيس انداخته بود و از آينده اي دور براي اش صحبت مي کرد . از آينده ي آناييس و خودشان هر دو با هم مي خنديدند . صداي سوت نهار همه را به سالن هاي زيباي ناهار خوري کشتي کشاند . همه با شور و شعف پشت ميزهايي نشستند که روي اش پر بود از خوراکي هاي دريايي و سالاد هاي هفت رنگ از سالاد خرچنگ گرفته تا سالاد مکزيکي ، و ميگو و پوره هاي سيب زميني همراه با مرغ . همه چيز براي ناهار خوب تدارک ديده شده بود و مردم در حال صحبت کردن و خنديدن با يکديگر غذاي خوش طعم و ناهار را صرف مي کردند . هنري و ميتانيس پس از ناهار تصميم گرفتند دوباره به روي عرشه برگردند و مدتي روي صندلي هاي راحتي روي عرشه استراحت کنند و به آسمان نيلي رنگ خيره شوند . اما هوا سرد شده بود و بادي که مي وزيد آن را سردتر مي ساخت ، سابقه نداشت در آن فصل از سال هواي دريا سرد باشد ، ابرهايي سياه از دور نمايان شد و افق را به رنگ سياه در آورد ، ابرهايي مانند دود غليظ سياهي که از سوختن جنگلي عظيم بوجود آمده باشد . ابرها آسمان آبي را اندک اندک در تاريکي خود فرو مي بردند ، و شدت باد با نزديک شدن ابرها افزايش مي يافت ، آب دريا که همين چند ساعت پيش آرام بود ، حال در تلاطم و کف بالا مي آورد ، کف هاي سفيدي که سطح دريا را پوشانيده بودند ، منظره اي از دريايي به رنگ سفيد را به نمايش گذاشته بود که در نوع خود بي نظير مي نمود . در افق چيزهايي ديده مي شد که غير قابل تشخيص بود ، اما هر چه نزديک تر مي گشت به شکل گردبادي ديده مي شد که عظيم بود ، سرد و سياه .

ميتانيس در حالي که نوزاد کوچک اش را در آغوش گرفته بود کنار هنري و ساير مرد ها و زن هاي حاضر بر روي عرشه اين مناظر غير طبيعي را نظاره مي کردند . موج ها کشتي را تکان مي داد و گويي مي خواست آن را ميان چنگال هاي اش به ناگهان خرد سازد . همهمهي مردم فضاي عجيبي را روي عرشه ي کشتي بوجود آورده بود ، هر کس چيزي مي گفت و درباره ي صحنه هايي که مي ديد نظري مي داد ، صداي ناخدا همه را ساکت کرد ، او داد مي کشيد :

          ـ همه بروند به داخل کابين هاي شان ، طوفان عظيم و سختي را پيش رو داريم .

و سپس صداي مردي با هيکلي درشت که روي عرشه ايستاده بود و گويي به نظر معاون ناخدا بود در فضاي تيره و تار اطراف پخش شد . :

          ـ سريع جليقه هاي نجات را بپوشيد و مراقب همديگر باشيد ، هر کس در پست خود قرار بگيرد ، اين يک وضعيت بحراني ست .

فشار مردم براي پايين رفتن از پله هاي منتهي به کابين ها آن قدر زياد بود که هنري صبر کرد تا آخر از همه به کابين شان بروند . باران شروع به باريدن کرد و مه اي غليظ تمامي سطح دريا را پوشاند ، ساقه هاي پياپي فضاي ميان گرد باد را که حال در دريا نيز گرد آبي درست کرده بود ، روشن مي کرد ، موج ها بالا مي آمدند و خود را روي عرشه ي کشتي پخش مي کردند و تند باد کشتي را در اختيار خودش گرفته بود . ترس در وجود همه مانند موجودي وحشتناک رخنه کرده بود . ميتانيس در حالي که آناييس را در آغوش محکم گرفته بود خود را به هنري چسباند ، حال ديگر دير شده بود و وقتي نبود که آن ها بتوانند خودشان را به کابين برسانند ، از طرفي تکان هاي شديد نمي گذاشت که آن ها لبه ي کشتي را رها کنند وگر نه مرگ شان حتمي بود ، گرد باد گردبادي عظيم و سياه بود که مي توانست تمام آب دريا را در کام خود فرو کشد ، کشتي به دور گرد آبي که به وجود آمده بود مي چرخيد و گويي هيچ خلاصي از آن امکان نداشت ، باران با شدت هر چه تمام تر مي باريد و کشتي را از آب پر مي کرد ، حال ديگر گريه هاي آناييس هم شروع شده بود و ميتانيس زير لب بلند بلند دعا مي خواند ، تلاش ملوانان براي تخليه ي آب ثمري نداشت ، موج ها يکي پس از ديگري بر بدنه ي کشتي فرود مي آمدند و آن را شديدا تکان مي دادند ، چندين ضربه ي موج هاي سنگين کشتي را واژگون ساخت و همه را در آب غوطه ور کرد ...

هنري چشم هاي اش گشود ، سرش درد مي کرد و حالت تهوع داشت ، با هزار زحمت از سر جاي اش بلند شد ، ناگهان همه چيز به ذهن اش خطور کرد ، ... کشتي ميان موج ها شکست ... از هم پاشيد ... و او در آب سردي فرو رفت و ديگر صداي آناييس و ميتانيس را نشنيد . ... به اطراف نگاهي انداخت ، چند صد متر آن طرف تر چيزي روي زمين افتاده بود ... با گام هاي بلند به آن طرف حرکت کرد و ميتانيس و آناييس را کنار هم روي شن هاي ساحل ديد ، آناييس داشت با انگشت شست اش بازي مي کرد و ميتانيس نيز هنوز در بي هوشي به سر مي برد ، هنري آناييس را در آغوش کشيد و به جزيره نگاهي انداخت ، جزيره اي که پر بود از درختاني عجق و وجق و صخره هايي بلند ، ميتانيس با صداي گريه هاي نوزادش چشم هاي اش را باز کرد و مانند کسي که به ناگهان ترسيده باشد بلند شد و به هنري و آناييس چشم دوخت ... چشم هاي اش را چند باري ماليد و به ناگه با گريه ان ها را در آغوش گرفت . 

سپس پرسيد :      ـ اين جا کجاست ، اصلا چه اتفاقي افتاد ، هنري سرم درد مي کنه ؟!

هنري خمي به ابروهاي اش داد و در حالي که بچه را به او مي سپرد گفت :

          ـ فکر کنم بعد از غرق شدن کشتي موج ها ما رو به اين جا رسوندند ، ولي چرا کس ديگري را نمي بينم . آيا فقط ما به اين جا آمده ايم ، خيلي عجيب است ...

ميتانيس نوزادش را در آغوش فشرد و ادامه داد :

          ـ خدا را شکر که حداقل براي جگر پاره ام آناييس اتفاقي نيفتاده ...

صدايي شبيه به صداي فرياد شخصي از ميان درختان بزرگ و کوچک جنگل بلند شد و با اين صداي وحشتناک همه ي پرندگان به پرواز در آمدند و توده اي هفت رنگ در آسمان تشکيل دادند ... صدا با قهقهه اي بلند و کش دار پايان يافت ولي آن ها را به خوبي ترسانده بود ...

هنري رو به دريا کرد و در حالي که محکم دست ميتانيس را چسبيده بود . سرش را تکان داد و گفت :       

          ـ به نظر داخل جنگل اتفاقي افتاده ولي چاره اي نيست فقط براي اين که از گشنگي و تشنگي نمي ريم ، بايد وارد جنگل شيم ، فقط از من فاصله نگيريد ...

سپس همان طور که دست همسرش را گرفته بود به سمت جنگل حرکت کردند و آرام و بي صدا در تاريکي جنگل فرو رفتند . درختان بلند و بزرگي بودند که نظير آن ها را در هيچ کجا نديده بودند ... درختاني که قطر آن ها چند ده برابر قطر درختاني بود که آن ها ديده بودند . هنري جلوتر مي رفت و شاخه و برگ ها را کنار مي زد تا همسرش بتواند به راحتي مسيرش را ادامه دهد ، جنگل پر بود از سر و صداي حيواناتي عجيب و غريب ، روي شاخه هاي بلند درختان موجوداتي سياه رنگ با چشماني طلايي و گردني دراز و دست و پايي کوتاه و گوش هايي به اندازه ي گوش انسان نشسته بودند و گويي در گوش هم چيزي مي گفتند . هر از چند گاهي هاي و هويي راه مي انداختند و باعث ترس آن ها مي شدند . اثري از انسان در آن جا ديده نمي شد ، همه چيز غير قابل تحمل بود و حال اگر انساني در آن جزيره زندگي مي کرد او هم بايد استثناء و غير قابل تحمل مي بود . چند ساعتي به پرسه زدن ادامه دادند ولي هيچ چيز پيدا نکردند ... به محيط سربازي رسيدند که دور تا دورش را درختان به صورت دايره­وار فرا گرفته بودند ، ميتانيس همان جا روي يک تخته سنگ نشست و گفت :

          ـ واي ... هنري .... واقعا خسته شده ام ، آناييس هم گرسنه است ،

هنري سرش را روي شانه­اش گذاشت و به اطراف نگاهي انداخت و با صداي آرامي گفت :

          ـ باشه شما همين جا باشين من برم شايد چيزي پيدا کنم .

و سپس به ميان درختان حرکت کرد ، صداي آبشاري به گوش مي­رسيد ، هنري با هزار زحمت از ميان پيچکها و تار عنکبوت­ها عبور کرد و خودش را به کنار آبشار رساند ... صخره­اي بلند که از بالاي آن آب با فشار به پايين مي­ريخت و درياچه­اي نسبتاً بزرگ ايجاد کرده بود که اطراف­اش پر بود از درختان نارگيل و بوته هاي تمشک ، هنري کنار آب نشست و دست و صورت اش را شست و کمي نيز از آن آب نوشيد ، سپس فکر کرد که چگونه آب و غذا براي ميتانيس و فرزندش ببرد ، ... لحظه اي درنگ کرد و بلند شد و از درخت نارگيل بالا رفت و چند نارگيل درشت چيد و با پوشت آن ظرفي ساخت و آب را درون آن ريخته و در يکي از آن ها نيز مقداري تمشک و مغز نارگيل ريخت و به سمت همان مکان برگشت ، چشمانش سياهي مي رفت و احساس مي کرد زمين زير پاي اش حرکت مي کند ، هر چه بيشتر مي رفت خبري از مکاني که از همسر و فرزندش جدا شده بود را نمي يافت ، ايستاد و گوش هاي اش را تيز کرد ، جالب بود ، صداي آب هم ديگر قطع شده بود ، هوا کم کم رو به تاريکي مي رفت و صداي حيوانات لرزه بر اندام اش مي انداخت ، چند باري بلند ميتانيس را صدا زد ... زمين دوباره زير پاي اش لرزيد ... و به ناگهان هم صداي آب را شنيد و هم صداي ميتانيس را ، چند قدمي جلوتر رفت و آن جا را شناخت ، درست بود ميتانيس و فرزندش پشت همان بوته زار ها بودند ، ولي امکان نداشت او اشتباه کند ...

غذا ها را به ميتانيس داد و به فکر فرو رفت و دوباره چند قدمي از آن مکان فاصله گرفت و ميان درخت ها ايستاد ... زمين دوباره زير پاي اش لرزيد ... هنري برگشت تا ببيند ميتانيس غذاها را خورده که متوجه شد آن جا همان مکان تقريبي ابتدايي جنگل است ... چشمانش را ماليد و دوباره نگاه کرد ... درست بود آن جا همان مکان ابتداي جنگل بود ... هنري دوباره ميتانيس را صدا زد ولي جوابي نشنيد ، حدس اش درست بود زمين جزيره متحرک بود و مکان هاي اش دائما عوض مي شدند و در حال چرخش بودند ، دوباره برگشت و همان جا ايستاد ، زمين لرزيد و ...

          ـ ميتانيس زود غذا تو بخور تا بريم ... اين جا خيلي خطرناکه ، نبايد از هم جدا بشيم ...

سپس شروع کرد به توضيح دادن آن چه را که ديده بود و حس کرده بود ...

هر دو با هم و درست در کنار هم بدست آبشاري رفتند که هنري آن جا را پيدا کرده بود ، که بسيار جالب و ديدني بود و در پس آن زيبايي خطرهاي بسياري در کمين بود ، هنري خداي اش را شکر مي کرد که به اين قضيه پي برده بود و از راه خودش منحرف نشده بود ... کمي آن طرف تر از آبشار پلي چوبي به چشم مي خورد که دفعه ي پيش از چشم هنري مخفي مانده بود و يا شايد چرخش هاي جنگل پل را به آن جا رسانده بود . فضاي آن طرف پل تاريک بود و گويي درختان در وجود هم پيچيده و رخنه کرده بودند ، آن ها تصميم گرفتند از روي پل بگذرند و خودشان را به آن طرف برسانند تا شايد راه فراري پيدا کنند ... هنري لبه ي پل ايستاد و گفت :

          ـ ميتانيس دست مرا به هيچ وجه رها نکن

و سپس آناييس را از آغوش او گرفت و در حالي که دست ميتانيس را گرفته بود پا به روي پل گذاشت . به نظر پل مطمئني مي آمد ... آن ها تا ميانه هاي پل رفته بودند که بادي شروع به وزيدن کرد و همراه آن پل نيز شروع به تاب خوردن کرد ... ميتانيس عرقي از ترس بر روي پيشاني اش نشسته بود و هنري در حالي که قصد داشت آرام آرام به راه خود ادامه دهد به ميتانيس اميد رسيدن مي داد . باد شديد تر شد ، آسمان بالاي سر جنگل ميان ابرهاي خاکستري و سياه فرو رفت و آب رودخانه ي دره به فغان در آمد و همان مناظر طوفان کشتي را به ياد آن ها انداخت ، آناييس در آغوش هنري از چيزي نمي ترسيد و مرتبا مي خنديد و با انگشت به آن سوي پل اشاره مي کرد ، همان طرفي که پر بود از شاخه هاي درهم فرو رفته ، با هر زحمت و ترسي که بود آن ها از روي پل گذشتند ، و خيره شدند به گل هاي بزرگ قرمز رنگي که بويي عجيب به فضاي اطراف داده بود ، هنري خم شد و از ميان درختان متوجه شد که آن طرف درختان گويا فضايي خالي وجود دارد و جنگل به پايان مي رسد ، از بين شاخه ها و گل هاي وحشي دست در دست همسرش عبور کرد و به فضاي باز رسيد ، که در انتهاي آن درست در سمت چپ شان درختي تنومند در لبه ي پرتگاهي ديده مي شد ، صدايي همانند صداي گريه ي يک کودک از آن درخت مي آمد ، هنري نگاهي به ميتانيس انداخت ، و آناييس را به او سپرد و به سمت درخت حرکت کرد ، و وقتي به درخت رسيد بچه اي حدودا يک و نيم ساله را ديد که گريه مي کرد ، بهت زده شد و ميتانيس را صدا کرد ، ميتانيس به سمت هنري آمد و گفت :

          ـ خدايا ... يک پسر بچه ... اين جا چه کار مي کند ... چه بامزه است ... هنري ... او گرسنه است

سپس کودک را در آغوش گرفت و گوشه اي نشست و شروع کرد به شير دادن او ، هنري واقعا تعجب کرده بود ، ... اين پسر بچه در اين جزيره ي متروک چه مي کند ، چگونه زنده مانده است ، شايد بچه ي يکي از آن مسافرهاي کشتي باشد ... شايد هم اشخاصي در اين جزيره زندگي مي کنند ، ولي نه فکر نکنم ... واي ... ؟!

هنري چشمانش را ماليد و به دريا خيره شد ... درست مي ديد ، يک کشتي در چند صد متري جزيره لنگر انداخته بود و با قايق تعدادي به سمت جزيره مي آمدند . هنري به سمت ميتانيس رفت که داشت با شور و علاقه اي بسيار با پسر بچه بازي مي کرد و به آناييس و او چشم دوخته بود که چگونه به هم مي خنديدند ، هنري با شور و هيجان در حالي که آناييس را از مقابل او بر مي داشت گفت :

          ـ بلند شو ، خدا به ما رحم کرده ، يک کشتي تجاري در ساحل ديده مي شه .

ميتانيس در حالي که بلند مي شد ، پسر بچه را نيز در آغوش گرفت ، گفت :

          ـ اين طفلک را م مي آورم ، ...

هنري برگشت و نيم نگاهي به پسر انداخت که با آن لبخندش زيباتر شده بود و سپس گفت :

          ـ گويا چاره اي نداريم ،

هر دو از تپه هاي شني رو به ساحل پايين رفتند و در ساحل منتظر اين شدند که قايق به آن جا برسد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:19 توسط نوشتار |

 

هر گونه استفاده از متن نمايش نامه ي زير منوط به اجازه ي کتبي از نمايش نامه نويس

مي باشد . البته ما نيز مي توانيم رابط بين مولف و خواهان باشيم .

 

اگر باران ببارد ( قسمت دوم از دو قسمت )

 

علي بانگين

 

 

دختر:    حقيقت آن چيزي است که در درون توست . بازگرد پسرعمو و به حقيقت درونت ايمان بياور . و گرنه اين سينه من و آن خنجر در کمرگاه تو . جنازه ام با خود ببر . اما فراموش مکن جنگ که شروع شد با يک جنازه پايان نمي گيرد . مرگ يکي از دو عقيده آن را سرانجام مي بخشد.

پسر :   مي دانستم برنمي گردي . چرا آمدم ، نمي دانم .

دختر:    شايد به قصد يقين بود .

پسر :   شايد ! گردن بندت را که وقت گريز جا گذاشتي ، با خود آورده بودم . گردنبندي با سنگهايي به رنگ سبز و فيروزه اي و بنفش . مي دانم يادت هست . ولي گزمگان به رشوه ستاندندش تا به درون شهر رخصتم دهند .

دختر:    همين که آوردي و آمدي ، سپاس .

پسر :   چند کوزه اي با خود آورده ام . گفتم هم ديدار است وهم کسب .

دختر:    کوزه اي که در نعت تو بود خواستاران بسياري در شهر دارد . اما اينجا خشکسالي است و سکه بسياري در انبان مردم يافت نمي شود . بايد بيشتر بگردي.

پسر :   ببينيم خداي خانقاه تو چه قسمت مي کند ؟

دختر:    خداوند همانجا قسمت مي کند که تو مي روي .

پسر :   من مي روم .

دختر:    کس ديگري در شهر از جاي من خبر دارد ؟ 

پسر :   اگر مرشدت نگفته باشد ، نه . من به کس نگفته ام و نخواهم گفت . به جز دختر کوزه گر. هر آن که رسيدم به خواستگاريش مي روم . دعا کن دخترعمو، مي گويند تو مستجاب الدعوه اي . خدانگهدار.

روز چهارم

[ صداي پاي اسبان و هياهو و دبدبه و کبکبه بسيار]

صدا:     سرور سروران ، بزرگ بزرگان ، حاکم حاکمان ، سرآمد دادگران ، بالاتراز بلند پايگان ، حضرت اجل مي آيند .

[حاکم وارد مي شود.]

حاکم :   چه خلوت نادري دارد اين خانقاه کهنه .

دختر:    با وجود سمّ اسبان و چکمه سربازان تو ديگر نه !

حاکم :   من حاکم اين شهرم .

دختر:    پس آنهمه کس که گفتند ، تويي . انگاشتم لشکري به درون مي آيد .

حاکم :   آنهمه که گفتند لقب من است، نه نام من . 

دختر:    لقب آنست ديگران به تو بدهند . آنچه خود به خود مي دهد تخلص است و از شاعران بر مي آيد . شاعر که نيستي ؟

حاکم :   به شاعر بودنم نيازي نيست . شاعران بسياري در قصر دارم . سکه مي دهم و شعرمي خرم .

دختر:    و لابد همان سکه ها داروغه به ماليات مي ستاند و در خزانه مي ريزد که صله بدهي . چون نوکرانت .

حاکم :   هر کسبي مالياتي دارد .

دختر:    شاعري کسب است .

حاکم :   آنچه شاعران من مي کنند آري ، کسب است .

دختر:    آنچه شاعران ديگر مي کنند چه ؟ جرم است ؟

حاکم :   من حاکمم . حکومت مي کنم و چون هر کسبي به اجرتم نياز است . اجرت من مالياتي است که مردم در گنجه ها و تنورهاشان پنهان مي کنند و نمي دهند . بايد گرفت .

دختر :   معيار ماليات چه قدر است ؟ هر آنچه که مردم دارند ؟

حاکم :   من حاکمم نه داروغه . معيار را داروغه تعيين مي کند .

دختر :   و سنان گزمه هاي داروغه .

حاکم :   داروغه مدتهاست ماليات کم مي گيرد ، به سبب قحط سالي . خزانه خالي است . حاکم بدهکار ديده اي ؟

دختر :   به که ؟

حاکم :   کسي که همه راهها به دکان او ختم مي شود .

دختر :   آموخته ام که سياست علم حکومتداري است . تو سياست به حرمسرا داري صرف مي کني . مي گويند در حرمسرايت جاي سوزن انداختن نيست .

حاکم :   که مي گويد تا زبانش لقمه سگان کنم ؟

دختر :   من ! با خود سگ آورده اي ؟ از همانها که سنان بدست بر دروازه هاي شهر بسته اي . رونده و آمده گر ناني جلوشان پرت نکند گاز مي گيرند . بپرس از گزمه گان پاس ديشب دروازه که گردنبندي از سنگهاي قيمتي را به چه رشوه گرفتند از کوزه فروشي که از شهر پايين مي آمد.

حاکم :   گويي تو تنها در اين خانقاه کوچک ، بيشتر از من در آن قصر بزرگ از مردم شهر من و گزمگانم خبر داري . با اين حال انصاف نيست گزمه اي خطا کند و گناه به گردن حاکم انداخت . به داروغه مي گويم بيشتر نظارت کند .

دختر :   حساب دزدان به رئيس دزدان مي گذاري ؟ داروغه ماليات بسيار مي ستاند و خزانه خالي است . اين به چه معني است ؟

حاکم :   اصلا ترا به سياست چه کار ؟ من به ميهماني ات آمده ام . اينست ميزباني دختر پارسا ؟

دختر :   آخر منت به چه کار ؟ در حرمسرايت لشکري از زنان يکي از ديگري زيباتر هست .

حاکم :   يا به طعنه گفته اند يا به اغراق .

دختر :   بگو تو که ازهر خبر شهرت بي خبري چگونه اين خبرت شد؟

حاکم :   اول انگاشتم شايعه است . دختر پارسا و شوي کردن . اگر به نقل از درويش نبود، هرگز اعتنا نمي کردم .

دختر :   گويي سالها در کمين بوده اي !

حاکم :   از زيبايي و نجابتت بسيار شنيده بودم .

دختر :   تو حاکمي يا گنجينه چي ؟ عقل به حکومت صرف مي کني يا گزينش زنان زيبا . اينهمه زن تو را به چه کار ؟

حاکم :   در معشوقه بسيار داشتن عيبي نمي بينم .

دختر :   عشق را چگونه ميان اينهمه تقسيم مي کني ؟

حاکم :   آنها که عشق نمي خواهند. هر زني در برابر طلا و قدرت تسليم مي شود .

دختر :   و اين فريب نيست !

حاکم :   من بسياريشان را از گرسنگي و فقر رهانيده ام .

دختر :   و شده زني را از شويشان بدزدي ؟

حاکم :   زبان از تهمت باز دار! بدان با که سخن مي گويي !

دختر :   تو نيز بدان در کجايي و به چه آمده اي !

حاکم :   من هرگز در زن شوهرداري چشم نداشته ام . اين خصلت و خوي من است .

دختر :   و بر چشم آنها که در حرمسرايت چشم دارند ميل داغ مي کشي . اين نيز قانون قصر توست .

حاکم :   بيرون از شهري و بيشتر از شهري اي خبر از شهر داري . مبادا جام جهان بيني در نهان داري و آشکار نمي کني . اين قانون تنها يکبار اجرا شد . چند سال پيش . خبر رسيد گردو فروشي سرو گوش جنبانده .

دختر :   از که ؟

حاکم :   داروغه . بسيار مصّر بر کيفرش بود که عبرتي شود براي ديگران .

دختر :   و از همسر زيبايش خبرت نبود ؟

حاکم :   همسر ؟ تا آنجا که به خاطر دارم او همسري نداشت . داروغه مي گفت زنش مرده .

دختر :   تو به صداقت داروغه اعتماد کرده اي و او به غفلتت . لابد به ستاندن ماليات به سراي گردوفروش در آمده ، زنش ديده و حريص شده به گرفتن او . و اين نيرنگ زده . هم ماليات مي ستاند و هم ناموس . حاکمان هميشه از خود بدتران به جان مردم مي اندازند.

حاکم :   يادم آمد ، اين قانون هم داروغه خود پيش نهاد که حرمسرا درامان باشد . ولي نه ، باورم نمي شود . اينهمه سياست از او برنمي آيد .

دختر :   به خانه داروغه سري زن . اگر در خانه اش زني ديدي زيباي روي ، با صدايي چون صداي من و خالي برلب ، باور کن و در اطرافيانت بيشتر بنگر.

حاکم:    رواست . آن مي کنم . ليکن اکنون را درياب . به خواستگاريت آمده بودم و تو گفتگو به کجا کشاندي . از هر چه گفتيم جز آنچه به نيتش آمده بودم .

دختر:    ميداني به دقيق درويش در شهر چه پيغام کرده ؟ 

حاکم :   آري ، خبر از قصد شوي کردنت داده ، گفته که دنبال کسي هستي ... که ... دنبال مردت هستي ؟ چيزي شبيه اين ... بيشتر نکاويدم .

دختر :   و تو هستي ؟

حاکم :   که ؟

دختر:    مردي که پي اش مي گردم .

حاکم :   بالاتر از من در اين شهر نيست ، که حاکمم . حالا چگونه مردي مي خواهي ؟

دختر:    که آنقدر با من يکي شود و من با او که دعاهايم درگيرد و باران ببارد .

حاکم :   باران ؟

دختر:    امتحان مکتبم است . بايست باران ببارانم و اين روي نمي پذيرد ، مگر آنکه مردم را بيابم .

حاکم :   (بر آشفته) کسي از باران با من سخن نگفته بود .

دختر:    باران چه دارد که ترا برآشفت ؟

حاکم :   من مي روم .

دختر:    چگونه باراني که همه مردم چشم براه قدمشند ، تو از آن مي هراسي ؟

حاکم :   کنار برو !

دختر:    تو که به خواستگاري من آمدي بودي ، از چه منصرف شدي ؟ از باران ؟

حاکم :   حکومت بالاتر از زن است .

دختر:    ولي تو زنداري تا حکومت دار .

حاکم :   حکومت که باشد ، زن هم هست . دختر پارسا ! از باران منصرف شو و به وصلتم درا . سوگلي حرمسرا مي شوي . قصرم را به نامت مي کنم و آنچه را که بخواهي مهيا مي کنم .

دختر:    وسوسه ام مي کني ؟

حاکم :   داشتن چون تو زني زيبا و افسانه اي افتخاريست در کتابها نوشتني .

دختر:    از اين خانقاه دل برکنم .

حاکم :   باران را فراموش کن .

دختر:    نمي فهمم .

حاکم :   يا باران يا حکومت !

دختر:    اگر باران ببارد ؟ اين ابهام به من بفهمان .چه مي شود هر دو بخواهم ؟

حاکم :   بدان مردم گرسنه ناي مبارزه ندارند و خرج با سواد کردن فرزندانشان را . سيري و سواد دو دشمن حکومتند . تا پيش از قحطي نواي مخالفت از گوشه و کنار برمي خاست . اما اکنون نه. نان به آن اندازه بده که زنده بمانند تا مردم باقي باشد که برآنها حکومت کني ، نه بيش . باران فراموش کن . مردم که سير شدند در مغزشان خون مي چرخد . مردم که سير شدند آنگاه به فکر سرپناه راحتند . گذر خوب . شب هاي امن ، تفرج ، عدل ، آزادي . خزانه خالي و حکومت کردن به از خزانه پر و از حکومت برافتادن . باران را فراموش کن . تو لايق آن قصري نه اين خانقاه متروک ، مه روي افسانه اي .

دختر:    مي بينم ابليس را که از وراي تو به وسوسه من برخاسته . ولي من هفت سال به يقين دل نکوشيده ام که به يک ساعت بلرزاني . اگر مرا مراد تاج و تخت بود ، پس اين خانقاه چرا مأمن کرده ام . آن چند خرما بر رف و اين دلق بر تن من چيست ؟ من به انجام رساندن مکتب مي خواهم و تو پايان نرسيدن حکومتت . و هر دو در گرو باراني ست که من مي خواهم و تو نمي خواهي .

حاکم :   گويي زني هست که در برابر طلا و قدرت تسليم نمي شود . پيش از رفتن چيزي از من براي خود بخواه .

دختر:    از تو چيزي براي ديگري مي خواهم . نوکري داري تازه پدر مرده . او را از قصرت به در کن و از زبان من بگويش خيشش به گاوآهن ببندد . خود مي فهمد . به خانه داروغه مي روي؟

حاکم :   مي روم و اگر آنچه تو گفتي حقيقت داشت بعد از آن به جايي مي روم که آشفتگان مي روند .       

دختر:    نمي ترسي باران ببارانم ؟

حاکم :   نه ، در اين شهر مردي نمي يابي . يکي من بودم که حکومت مي کنم .

دختر :   فراموش نکن که روزي هم باران فرود آمدني است ، هم تو .

[ حاکم مي رود . صداي پاي اسب و چکمه سربازان و دبدبه و کبکبه بسيار و سرانجام سکوت .]

روز پنجم

[داروغه با شکمي برآمده ، نفس نفس زنان و سرفه کنان وارد مي شود .]

داروغه: خانه هم نيست که بگوييم صاحبخانه کجايي ؟

دختر:    در شهر شما به سرايي که در مي آيند ، در نمي کوبند .

داروغه: در شهر ما مي کوبند ، من نمي کوبم که اگر بشناسند يا نمي گشايند يا بعد از پنهان کردن سکه هاشان مي گشايند .

دختر:    مگر دزدي ؟

داروغه: داروغه ام . مأمور و معذور . با گدايي فرقي ندارد . دائم بايد دست دراز کني .

دختر :   گدا مي خواهد و تو به زور مي ستاني . فرق اينست .

داروغه: گدا در جيب خود مي گذارد و من در خزانه حاکم . فرق اينست .

دختر:    خزانه که خاليست .

داروغه: گفته بودند که مستجاب الدعوه اي . اما از کراماتت نشنيده بودم . اين رازي ست درباري . تو نبايد بداني .

دختر :   کيفر دانستن در قانون دربار شما چيست ؟

داروغه: من چه کنم خرج حرمخانه حاکم به دخل خزانه اش مي چربد؟

دختر :   يا تو گاه انبانت با خزانه اشتباه مي گيري و ماليات در آن مي ريزي ؟

داروغه: بالا آمدن از اين تپه نفسم بريده .

دختر :   کسي تو را فرا نه خوانده بود .     

داروغه: ازمدتها پيش قصد آمدن داشتم . به گرفتن ماليات . ليکن شيب اين تپه و تنگي نفسم نمي خواند. به گزمگان نيز اعتمادم نيست . اغلب جوانند و سر به هوا . گفتم مبادا بي ادبي کنند به حضورت . خبر را که شنيدم ، گفتم هم کارخير است ، هم وظيفه .

دختر :   اينجا محل عبادت است نه کسب . ماليات براي چه ؟

داروغه: اگر به کسب است هيچ کسي دراين شهر نبايد ماليات بدهد . هر کس در اين شهر زندگي مي کند و سايه حاکم بر سر اوست بايد ماليات بدهد . آهنگر آهن تفته مي کند و حاکم سياست مي ورزد .

دختر :   اين تپه که بيرون شهر است و سايه ي حاکم بدينجا نمي رسد .

داروغه: ولي تو از اين شهر نان و آبت فراهم مي کني و اگر روزي دشمن هجوم آورد حاکم و سربازانش از شهر و اين تپه دفاع مي کنند .

دختر :   تاکنون که حاکم و سربازانش خود بدين شهر هجوم آورده اند . من چيزي ندارم که به تو بدهم.

داروغه: پس آن بز چيست ؟

دختر :   آن بز من نيست .

داروغه: مي بيني . وقت ماليات که مي رسد دختر پارسا هم دروغ مي گويد .

دختر :   (به خشم) من هرگز دروغ نگفته ام .

داروغه: آزرده مشو . فقط گفتم که بداني ، وگرنه چه کسي از تو ماليات خواست . تازه برايت پيشکشي هم آورده ام . گردنبندي از سنگهايي به رنگ ...

دختر :    ... سبز و فيروزه اي و بنفش .

داروغه: تو از کجا مي داني ؟

دختر :   گزمگان دروازه از مسافران مي گيرند و تو از گزمگان .آنها نگهبانند يا راهزن و تو داروغه اي يا شاه دزد ؟

داروغه: گويي بايد به کرامات تو ايمان بياورم . گردنبند در دست گزمه اي ديدم . زيبا به چشمم آمد ، سکه اش دادم وآن خريدم . چه مي دانستم . پايين که برگردم ادبشان مي کنم . از اينها بگذريم . درويش گفته که قصد وصلت داري .

دختر :   با يک مرد، ميدانستي ؟

داروغه: ميدانستم که آمدم .

دختر :   گويي نشنيدي ، گفتم يک مرد !

داروغه: من مردم ، باور نداري نشان بدهم .

دختر :   بگو گزمگان جوانت بيايند ، هر چه باشند از تو مؤدب ترند .                         

داروغه: زبان برنده اي داري ؟

دختر :   از تنهايي بسيار است . شروط مي داني ؟

داروغه: هر چه باشد مي پذيرم .

دختر:    ندانسته چرا آمدي؟

داروغه: شرط خود مي دانستم . آمدم شرط تو نيز بشنوم .

دختر :   و شرط تو چيست ؟        

داروغه: زيبايي است که داري و شرط تو .

دختر :   يکي باران .

داروغه: هاه ، يادم آمد . قرار است دختر مستجاب الدعوه باران بباراند . نيک کرداري ست . مردم اين شهر اغلب دهقانند . باران که ببارد کسب بيشتر مي شود و ماليات نيز هم . ولي براستي تو چگونه مي خواهي باران بباراني ؟

دختر :   تو به چه ايمان داري؟

داروغه: تنها به دو چيز . زن و ثروت . اين دواند که زندگي را زندگي مي کنند.

دختر:    پس به عشق ايمان نداري؟

داروغه: جزو شروط است ؟

دختر :   آري .

داروغه: و اما عشق ...

دختر :   ... ديشب حاکم به سراي تو آمد ؟

داروغه: واحيرتا .

دختر :   نيامد ؟

داروغه: (متحير) آمد .

دختر :   چه شد ؟

داروغه: يعني نمي داني ؟ مي داني . زنم که بديد دگرگون شد ونگاه عجيبي به من کرد .گويي او را مي شناخت . ولي ميدانم که هرگز او را نديده ، که اگر ديده بود به من نمي رسيد . گفت به جايي مي رود که آشفتگان مي روند ، ميخانه که چند سبويي برگيرد و به قصر ببرد . تو اينهمه از کجا مي داني ؟ درويش به تو پارسايي آموخته يا جادوگري ؟

دختر :   پس زن آن گردو فروش تو ربودي و بدان روز نشانديش ؟ (بر آشفتن داروغه) آنکس که در ناموس مردم چشم دارد ، چگونه عشق مي فهمد .

داروغه: (درمانده) گردو فروش ....  تو بايد ماليات بدهي . گردنبندم را هم پس بده .

دختر:    گردنبند تو ؟!

داروغه: باشد . از آن خودت . پيشکشي را پس نمي گيرند . اما از اين پس بايد ماليات بدهي . قانون براي همه مساوي است . فردا ماه کامل مي شود و من تا آن هنگام بايد تمام ماليات ها گردآورم .

دختر :   نمي دهم .

داروغه: مي بيني ؟! مردم هم چنين مي کنند . نمي دهند و من را مجبور مي کنند به زور ستاندن . (در حاليکه مي رود.) آن نيرنگ ، زن گردو فروش خود پيش نهاد ، نه من .  امشب را فراموش کن دخترپارسا . من هرگز اينجا نبوده ام . [ خارج مي شود و برمي گردد.]  و يادت باشد ، آنچه از تو مي ستانم ماليات است ، نه دزدي .             [مي رود.]

روز ششم

[ ميخانه چي تلوتلو خوران، سبويي و فانوسي به دست وارد مي شود. ]

ميخانه چي: من مست نيستم .

دختر : تو که بر پا بند نمي تواني بود ، چگونه اين تپه بالا آمدي ؟

ميخانه چي: به نيروي اين کوزه ؟

دختر : سحرآميز است ؟

ميخانه چي: آنچه از آن مي تراود ،آري .

دختر : اين نمي فهمم .

ميخانه چي: غصه نخور، من هيچ نمي فهمم .

دختر : مست آمده اي . اينجا ميخانه نيست .

ميخانه چي: ميدانم .

دختر : تو که گفتي هيچ نمي فهمي ؟

ميخانه چي: آنجا ديگر خانه ام است ، مي شناسم .

دختر : برو وقتي مست نيستي ، بيا .

ميخانه چي: من هميشه مستم . يکباره بگو نيا .

دختر : افسوس از اين کوزه زيبا که در آن ، آن ريختي .

ميخانه چي: چند شب پيش از کوزه فروشي خريدم که از شهري دور آمده بود .

دختر : پس کوزه ها به تو فروخت !

ميخانه چي: در اين شهر کس ديگري سکه آن کوزه هاي گران ندارد .

دختر : راست مي گفت . عجيب زيبايند .

ميخانه چي: به ظرافت زن مي مانند .

دختر: کوزه به زن تشبيه مي کني ؟ لابد زن نداري .

ميخانه چي: وصلت نکرده ام .ولي نيم زنان اين شهر زن منند .

دختر :   ياوه مي گويي ؟

ميخانه چي: وقتي در سفره مرد نان نباشد ، در رگش شرف هم نمي ماند .  

دختر : چه بي محابا حقيقت مي گويي ؟

ميخانه چي: آخر هشيار نيستم .

دختر : پس زودتر هرچه سخن داري بگو تا هشياري ات بازنگشته . [ ميخانه چي تلو مي خورد.]

          آن کوزه را باش ، مبادا نجسي بر زمين بريزي .

ميخانه چي: تمام شهر بدين نجسي که تو مي گويي غلام خود کرده ام . اندکي جلو در به بي هواسي ريختم . افسوس! پياله اي مي شد .

دختر : مبادا بز ليسش بزند .

ميخانه چي: بز ؟!

دختر : بسته بودندش جلو در .

ميخانه چي: من بزي نديدم . جلو در فقط در بود . ها... ديوار هم بود . ولي بز نبود .

[ دختر مي رود و بر مي گردد.]

دختر : بز نيست . کسي آنرا باز کرده . هان ... کار داروغه است . به جاي ماليات برده .

ميخانه چي: داروغه ! واي داروغه . به ياد او که مي افتم سرم تنور مي شود . خبر نداري ؟ داروغه مرده .

دختر: کي ؟

ميخانه چي: امروز صبح ، جسد او و زنش با هم از خانه اش بيرون کشيدند .

دختر : چگونه مردند ؟

ميخانه چي: يادم نيست . بگذار فکر کنم (اندکي مي نوشد.) ها ... شيري مسموم در کاسه هر دو بود و بزي که تلف شده بود . تمام بدنشان سياه و کبود بود .

دختر : (باخود) آن بز زهرعلفي چريده بود . تو چرا به سوگش نشسته اي ؟

ميخانه چي: نمي داني چه قدر بدهکارم بود . حالا داد بدهي نزد که ببرم جز اين سبو . 

دختر : زنش خالي بر لب داشت .

ميخانه چي: خالي ؟ (مي نوشد و فکر مي کند.)  آري ، خالي بر لب داشت . بسيار زيبا بود . از مردم شهر هيچ کس آن زنش نديده بود . حتي من ! بعضي مي گفتند زماني زن گردوفروشي بوده.  کسي کار دنيا را درنمي يابد . در اين روزگار کوه هم به کوه مي رسد . چه شد ؟ در خود فرو رفتي؟ نکند داروغه به تو هم بدهکار است . غم آن بز نخور که مرگ آور بود . مي بخور که به جرعه اي غم از دل ببرد . هفت ساله است .    

دختر : مبادا تو ازهمشان راست تر باشي بدين مستي . پس من با اين خانقاه و سبوي تو چه کنم ؟

ميخانه چي: براستي راست هستم و جاي کوزه در رف است . در مسجد باشد يا ميخانه .

[ کوزه در رف مي گذارد.]

دختر : بدين مي چه هست که اينگونه بدان بسته اي ؟

ميخانه چي: عشرت ، ثروت ، قدرت . بگو چه نيست ؟

دختر :   تو که همه چيز داري ، چرا آمدي ؟

ميخانه چي: آمده ام زنم شوي .

دختر:    چون آن نيمه ي زنان شهر ؟

ميخانه چي: نه ديگر ، براستي زنم شوي ؟

دختر:    باران تو را چه سود ؟

ميخانه چي : باران نه ، فقط زنم شوي .

دختر :   پس باران ؟

ميخانه چي: باران را فراموش کن . زنم شو ، سعادتمندت مي کنم .

دختر:    تو که هستي که از سعادت من سخن مي گويي ؟

ميخانه چي: من به تمام اين شهر حکومت مي کنم .   

دختر :   پس حاکم ؟

ميخانه چي: به او هم حکومت مي کنم . تمام مردم اين شهر به پياله من بدهکارند و هر شب محتاج به در خانه ي من و حاکم بيش از همه . نيمه شب بيا ببين خيل مردمي که به پاي من افتاده اند براي پياله اي مي . خانه هاشان را به پياله پياله ي مي خريده ام . زمين هاشان را . زنانشان را . حتي آن فانوس به شش پياله مي خريده ام .آنهم نيمه پر. صاحبش گدايي کور بود و نمي ديد. حتي دانگي از قصر حاکم را هم خريده ام .

دختر :   حاکم گزمه و سرباز دارد .

ميخانه چي: گزمه و سربازانش را هم خريده ام . همه بدهکار منند و مطيع من .اندکي دست نگهدار تا همه بخرم . آنگاه که باران بباراني ، مردم عمله هاي منند در زمينهاي فروخته شده شان  و حاکم اجاره نشين قصر من است . حاکم اگرچه اوست ، اما تو بگو کيست که حکومت مي کند ؟

دختر :   اين شهر فقط يک ميخانه دارد ؟

ميخانه چي: بيشتر داشت . اما قحطي تاکستانهاشان خشکاند . و من که اوضاع بر وقف مراد ديدم از    شهر ارمنيان بدينجا آمدم و دکان در اينجا نهادم . تاکستانم آنجاست ، مي اينجا مي سازم .

دختر :   با داروغه چگونه کنار آمدي با اينهمه کسب و ماليات ؟

ميخانه چي: ماليات ماهي يک کوزه قرار کرده بوديم و او مصرفش ده کوزه بود . پول نه کوزه هرگز نداد بي مروت .

دختر :   (با خود) هيچ کس در فکر باران نيست .

ميخانه چي: بيا حکومت کنيم دختر مه روي .

دختر :   کاش درويش اينجا بود .

[ ميخانه چي نيست.]

روز هفتم

دختر :   و درويش آنجا بود . و من که يکه ترين دختر شهرم به پارسايي و زيبايي ، هفت ميهمان به خانه راه دادم که گويي هزار بودند و گويي همه مردم . و درويش آخرين بود . گفتمش اي درويش ، اين چه تقديريست که بر من مي رود و اين چه بازي ايست که تو مي کني  و مگر من لعبتکم . راست بگو ، آن فسانه به بدعت در مکتب نهادي . بسيار گفت و من شنيدم : آري، در خانقاه زادگاه تو ، مريدانم خواستند که باران ببارانم که ايمانشان محکمتر کنند. من به انجام اين خواست برخاستم . اما کوششم به انجام ننشست . گفتم از اين کار بازمي گردم و ديدم اگر باران فرو نياورم با ايمان فروافتاده مريدانم چه کنم که درآسمان چشم گره کرده اند. پس به تعمق نشستم بسيار که من چه درسي وانهاده ام وهيچ . تنها نقلي از شيخم که همان فسانه بود . گفتم شايد راز در همان باشد . اما اين نيمه گمشده کجا بيابم و انديشيدم يکه ترين دختر شهر به پارسايي و زيبايي ، که شايد تو هماني . پس اين امتحان مقدّر کردم . گفتمش پس آن ميهمانان؟ و گفت که بسيار بسنجي و خود ببيني فرق ميان من و ديگران و به يقين برگزيني .گفتمش به معني فرقي نمي بينم و کو يقين ؟ اگر دلسوختنت براي ايمان بود همان اول به برهان مي گفتي که امکان نمي پذيرد . ليکن حرص ورزيده اي که اگر بباراني تعظيم مريدان بر تو سجده شود و چه شايد شيخ خانقاه گردي . آي درويش آمدي و باران به تأخير انداختي ؟ به حيرت گفت : باران ؟! گفتم آري ، مي بارانم آسمان را، چون آنروز که دعايم در نمي گرفت باران براي خود مي خواستم که آزمونم اين بود . ليکن اکنون دانستم که باران بايد ببارد ، نه براي من و نه براي خشکي اين زمين که خشکي دلهاي مردم ببرد . مردمي که باران فراموش کرده اند . باراني که بشورد و زنده کند . مردم به هيچ رفته اند درويش و من به هر شيوه مي انديشم بارن بايد ببارد . و دوباره گفتمش آمدي و باران به تأخير انداختي . کاش اينجا نبودي درويش و درويش آنجا نبود ديگر . و اينک به دعا نشستن من و آنک باران که اگر باران ببارد ... .

[ سمايي و دعايي و باران که مي بارد . ]

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 15:19 توسط نوشتار |

 

هر گونه استفاده از متن نمايش نامه ي زير منوط به اجازه ي کتبي از نمايش نامه نويس

مي باشد . البته ما نيز مي توانيم رابط بين مولف و خواهان باشيم .

 

زمزمه‌هاي خودماني ( قسمت دوم از دو قسمت )

بابك لطفي خواجه پاشا

(قاسم)

تقديم به چشمهاي زيباي دخترم

 

 

آرش : اون طورا هم نيست

ريحانه : گوش کن اخوي ، الان به اين سروانه ميگي  يا سه تومن يه ربعه جور مي کنه و يه ماشين رله يا اينکه با سرکار باباي، شير فهم ، من خرابم ، مخم قاطي کرده ، يه سيگاري رفتم يه حب روش اون بالام

بهداد : فضانوردي باحاله خانومه ... پولينا

ريحانه : آره عزيزم  ، مي خواي يه دونه حرومت کنم شما هم همراه بشيد تو اين سفر رويايي ، سيتي سفر سلامت

بهداد : نخير ، مي تونم کمک کنم مثل دو تا چريک

ريحانه : اي والله ، نمي خواد ، من چيز زيادي نم خوام

صدا سروان : جناب پرتويي بهتري؟

آرش : آره

صدا سروان : صدري هستم

آرش : صدري ؟

صدا سروان : سروان آگاهي ، بخش 4

آرش : خوبي صدري جان ؟

صدا سروان : آقا تماس گرفتيم با سردار فرماندهي منطقه ، گفتن حله  ، خانوم...خانوم

ريحانه : بنال

صدا سروان : شما تو کيفتون سر جمع دوباره هشيش و يه تيغ ترياک پيدا شده ،چرا قاطي کردي، اخه مشکلي نيست

ريحانه : خوشم اومد ،خوب کارت و بلدي ، جوکم بلدي

صدا سروان : الان مي دوني چقد اومد رو حبسيت

ريحانه : بمير بابا ،بهتر از اين زندگي نکبتيه ، هري ، برو بگو بزرگترت بياد،راستي؟

صدا سروان : بفرما

ريحانه : (رو به آرش ) بگو چي مي خواييم

آرش : صدري جان سه تومن پول و يه وسيله واسه رفتن اين خانوم جور کنيد

صدا سروان : جالبه... چشم اطلاع مي دم . امري ندارين ، بچه ها سوارن

بهداد : خانوم...

ريحانه : پولينا

بهداد : بعله... شما که کارت حله خوب بيشتري مي زدي تو گوشش

ريحانه : لازم ندارم

آرش : از کدوم دارو دسته اي ، با چي خامت کردند ، تو اين دايره گمي ، کي هستي؟

ريحانه: يکي از همه ، پولينا – ملينا ،رها... پانيزـ خيلي‌ها ،علاف ، شاهزاده پارک لاله ، باربي ساعي ، ملكة نيزان خراسون

آرش : اسم خودت چيه؟

ريحانه : هر چ دوست داري بزار

آرش : بگو ، مي خواهم کمکت کنک

ريحانه : ريحانه

بهداد : ( با خنده ) ريحانه؟

ريحانه : ( رو به بهداد ) بتمرگ

آرش :ريحانه خانوم ، من حالم خوش نيست، ده قدم راه برم مي افتم يه جنازه مي مونه دستت ، بهتره تموم کني

ريحانه : اصول دين نباف برادر (به سمت پنجره مي رود ) اون پايين خبراييه ، اگه کسي نبودي اينجوري به ولوله نمي افتادند.

آرش : هر چي نباشم آدمم

ريحانه : پاشو، پاشو بيا دم پنجره

آرش : نمي تونم زياد سرپا باشم

ريحانه : پاشو ميگم ( رو به بهداد ) بيارش

بهداد : حتما ، فقط نوک اون و بده کنار ( آرش را سمت پنجره مي آورد)

ريحانه : هي... از ريحانه به تمامي نيروهاي مقيم پايين  رفيقتون ، هم سنگرتون نا خوشه به اين سروان...

بهداد : صدري

ريحانه : گفتم يه ربعه ، اينو ناکارش مي کنم ،شير فهم شد.

بهداد : فکر کنم شد. مي شه ريحانه خانوم بگين يه شيشه هم الکل سفيد بيارن

ريحانه : چه با حال يه شيشه هم الکل سفيد بياريد والسلام

ريحانه : حلا برو بشين ،

آرش : خجالت داره ... خجالت بکشيد، مسخره کرديد خودتونو

ريحانه : آره مسخره کردم

آرش : چرا ، چرا داري خودت و بدبخت مي کني

ريحانه : تو چي مي فهمي؟

آرش :خيلي چيزا ، بهت مي گم من ناخوشم، نمي فهمي تو تنگ نخام شش تا ترکش جا خش کرده همين طوريش دارم ميميرم ، چرا مي خواي بافته گردن تو

ريحانه : مي افته ... چند سالته

آرش : سي و هشت سال( بهداد کتاب آرش را برداشته مي خواند )

ريحانه : بچه داري؟

آرش : آره دو تا نرگس و ناصر

ريحانه : منم دارم يکي ، بهار ،14 سالشه ،  چرا اينجوري شدي آقاي...

بهداد : آرش

ريحانه : آرش خان

آرش : نمي دوني ؟

ريحانه : مي‌دونم ، بگو

آرش : سال شصت و پنج ، غواص بودم تو ارونه عمليات کربلاي 4 ، عينهو ماهي که صد تا قلاب رو سر شد.

ريحانه : تونستن جلوتو بگيرن ، واسه کي رفتي؟ واسه بچت ، واسه زنت ، منم واسه بچم اومدم فرقي مي کنه، من واسه بهارم اومدم ، واسه همه هكسم.

آرش : راه بهتري هم بود

ريحانه : مي خواستم نشد ، قرار بود يکي برام پول بياره، نيومد شايد نتونست بياد ، منم قيچي کردن

آرش : دست خودته

ريحانه : تو دسته خودت نبود که اينجوري نشي

آرش : ريحانه خانوم

ريحانه : بگو

آر