تبليغاتX
نوشتار
هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي یازدهم ـ هفته ي اول اردیبهشت ماه 1388شماره هاي دهم ـ نهم ـ هشتم ـ هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

روز سیزدهم 

 قصه ی آرامش مرده ها را به هم نزنید  / پرستو آزادی ابد

نقدی بر قصه ی آرامش مرده ها را به هم نزنید / سیاوش دانش آذر

روز چهاردهم 

قصه ی حس و حال / هادی خشایی

نقدی بر قصه ی حس و حال / سیاوش دانش آذر

روز پانزدهم

قصه ی سایه های چنار  / مهدی اکبری فر

نقدی بر قصه ی سایه های چنار  / مرحوم هومن قاسمی راد

روز شانزدهم  

 قصه ی آب ها مرده ها را بالا می آورند  / فاطمه باباخانی

نقدی بر قصه ی آب ها مرده ها را بالا می آورند / سیاوش دانش آذر

روز هفدهم

 قصه ی پیراهن چارخونه  / مجتبی اسماعیل زاده

نقدی بر قصه ی پیراهن چارخونه  / سیاوش دانش آذر

روز هجدهم

قصه ی سازه ی نو  / فرزانه مصیبی

نقدی بر قصه ی سازه ی نو  / مجتبی اسماعیل زاده


قصه نویسان عزیزی که علاقه دارند قصه های شان توسط نوشتار نقد و بررسی شود ، قصه های شان را به نشانی پست الکترونیکی نوشتار ارسال دارند ، تا در روزهای آتی قصه های شان نقد و بررسی گردد .


مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر

هيات تحريريه : مجتبی اسماعیل زاده ـ مرحوم هومن قاسمی راد ـ آیت دولتشاه ـ ناصر ساجدی


شماره هاي دهم ـ نهم ـ هشتم ـ هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم
هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي یازدهم ـ هفته ي اول اردیبهشت ماه 1388







+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:37 توسط نوشتار |

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي یازدهم ـ هفته ي اول اردیبهشت ماه 1388

 

شماره هاي دهم ـ نهم ـ هشتم ـ هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

روز سیزدهم 

 قصه ی آرامش مرده ها را به هم نزنید  / پرستو آزادی ابد

نقدی بر قصه ی آرامش مرده ها را به هم نزنید / سیاوش دانش آذر

روز چهاردهم 

قصه ی حس و حال / هادی خشایی

نقدی بر قصه ی حس و حال / سیاوش دانش آذر

روز پانزدهم

قصه ی سایه های چنار  / مهدی اکبری فر

نقدی بر قصه ی سایه های چنار  / هومن قاسمی راد

روز شانزدهم  

 قصه ی آب ها مرده ها را بالا می آورند  / فاطمه باباخانی

نقدی بر قصه ی آب ها مرده ها را بالا می آورند / سیاوش دانش آذر

روز هفدهم

 قصه ی پیراهن چارخونه  / مجتبی اسماعیل زاده

نقدی بر قصه ی پیراهن چارخونه  / سیاوش دانش آذر

روز هجدهم

قصه ی سازه ی نو  / فرزانه مصیبی

نقدی بر قصه ی سازه ی نو  / مجتبی اسماعیل زاده

 

قصه نویسان عزیزی که علاقه دارند قصه های شان توسط نوشتار نقد و بررسی شود ، قصه های شان را به نشانی پست الکترونیکی نوشتار ارسال دارند ، تا در روزهای آتی قصه های شان نقد و بررسی گردد .

مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر

هيات تحريريه : مجتبی اسماعیل زاده ـ هومن قاسمی راد ـ آیت دولتشاه ـ ناصر ساجدی

 

شماره هاي دهم ـ نهم ـ هشتم ـ هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

 

اگر مايل به همكاري با نوشتار مي باشيد با پست الكترونيكي يا از طريق نظر به ما اطلاع دهيد

 

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي یازدهم ـ هفته ي اول اردیبهشت ماه 1388

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:30 توسط نوشتار |

 

بررسی داستان کوتاه >>> سازه ی نو 

                                                                                                  مجتبی اسماعیل زاده

۱- زبان داستان ، منظم ، یکدست و یکپارچه بود ....دیالوگ نویسی ها خوب و به جا بود ...

۲- از اواسط داستان تعلیقی نه چندان مناسب  بر داستان وارد می شود ..(ارتباط شخصیت اول با همکارش اقای صادقی )..مخاطب دوست دارد بداند که این رابطه به کجا می رسد ؟ درگیری شخصیت اول با احساساتش و شوهرش  که یک پای این تعلیق است ....ولی این تعلیق انچنان که باید جای خود را در داستان پیدا نکرده  و پایان بندی نامناسب ( پایان بندی که تناسبی با منطق داستان نداشت ) پای دیگر ضعیف بودن این داستان  است ...

اگر بخواهیم پایان بندی را بدون توجه به سازه های متن بررسی کنیم ...پایان بندی خوب است و همه چیز معمول و طبق منطق پیش می رود ...ولی هیچ پایان بندی را نمی توان بی توجه به سازه های قبلی متن که در حقیقت پایان بندی واکنشی بر انها است ، بررسی کرد ..مهمترین بخش این داستان رابطه ی شخصیت با همکارش اقای صادقی است ....اگر این بخش نبود ...داستانی را بی دغدغه می خواندیم ..روایت زندگی یک مرد و زن که به معمول می گذرد ...پس در این شکی نیست که ارتباط شخصیت با همکارش داستان را از روال عادی بیرون اورده و مهمترین بخش داستان به حساب می اید ...

ولی روی این طرح تا چه اندازه کار شده ..؟ ایا بچه دارشدن شخصیت دلیل خوبی برای رها کردن ارتباط با اقای صادقی است ... البته شناسه ای  از  رها شدن این ارتباط  در متن نداریم ..ولی همینکه شخصیت دیگر به ان ارتباط اشاره ای نمی کند ..کافیست تا ما بتونیم برداشت خود را صریح بیان کنیم ...

...

توصیفات و تحلیل ها در برخی قسمت های داستان حشو و اضافه است ...طوری که با حذفشان هیچ تغییری بر داستان وارد نمی وشد .

...

در طرفی شخصیت در ارتباط با همکارش دچار تزلزل می شود ..گاهی دوست دارد که زمان نگذرد و گاهی ارزو می کند که همه چیز به مانند روز اولش بشود ... هیچ زمینه ای بر ای دوگانگی در متن نداریم ..چه  عاملی سبب شده که بخواهد زمان نگذرد و چه عاملی سبب شده که دلش برای روز های اول تنگ بشود ..؟

اصلا چه عاملی سبب می شود که شخصیت در یک دوره به طور مستمر به ارتباط با همکارش اصرار دارد ..؟  برای نشان  دادن این رابطه باید روی رابطه شخصیت با شوهرش محسن نیز ظریف و ماهرانه کار بشود

 .......

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:30 توسط نوشتار |

سازه‌ي نو

 فرزانه مصیبی

در را كه باز كردم محسن از حمام سرك كشيد و داد زد׃

"چه عجب! بالاخره تشريف آورديد."

كيفم را پرت كردم رو كاناپه. تلويزيون را روشن كردم. برنامه به خانه برمي‌گرديم، غذاي آماده شده‌اي را نشان مي‌داد و طرز تهيه‌اش را شفاهي مي‌گفت. محسن دوباره داد زد:

"ببين اگه جوشه، دمش كن."

كنترل را آوردم بالا و گفتم:

"خوب بابا."

خيلي دقت كردم. ولي نفهميدم چه غذايي بود و چه جوري پخته مي‌شد. شبكه‌ي 2 راهنماي كنكور بود. شبكه 4 طبيعت را نشان مي‌داد، برنامه‌اي به نام راز آفرينش.محسن داد زد:

"حوله‌ي منو بده."

گفتم:"خودت بردار. فكركن من نيستم."

آرام ادامه دادم:

"اون‌وقت چه غلطي مي‌كردي؟"

صداش نزديك بود كه گفت:

"يه غلطي مي‌كردم ديگه."

جيغ‌زدم:"اه، نپاش ديگه. خيسم كردي."

نشست كنارم و گفت:

"عافيت باشه."

كلاه حوله را كشيد رو سرش، شروع كرد به خشك كردن موهاش و گفت:

"ببين اگه دم كشيده، يه چاي بيار واسه شوهر تميزت."

گفتم:"حموم تعجب نكرد شما رو ديد؟"

زد زير خنده وگفت:

"نه اتفاقاً سراغ شما رو مي‌گرفت."

كنترل را از دستم كشيد و گفت:

"روشن‌فكر شدي! چيه؟ شبكه‌هاي ديگه سريال نداشت؟! اي داد، ماهواره چرا خاموشه؟"

صداي گوشي‌م درآمد. پريدم. محسن گفت:

"دوباره شروع شد. مگر اين‌كه اين شادي رو نبينم. اين دختر كارو زندگي نداره؟"

نوشته بود،رسيدي؟ راحت رفتي عزيز. جواب دادم، اوهوم.

گوشي‌م را سايلنت كردم.گذاشتم تو كيفم، كيفم را گذاشتم تو كمد. چاي دم كردم ولباس عوض كردم. چاي كه آوردم محسن هنوز حوله تنش بود. پاهاي پرموش را دراز كرده بود رو كاناپه. موهاش را ريخته بود رو پيشاني و چشمهاش و كتاب مي‌خواند.

گفتم:"بزن بالا موها‌ت‌رو، تو رو خدا. عين دخترها مي‌كني خودت رو."

سرش را تكان داد و از زير موهاش چشمك زد و گفت:

"دست به كار شام نمي‌شي؟"

گفتم:"بذار خسته‌گيم در بياد، چشم. راستي‌ها، چي مي‌شه يه شب‌م تو شام درست‌كني؟ صبح تا شب تو خونه‌اي كه."

گفت:"تو خونه‌ام، ولي بيكار كه نيستم. اين همه مقاله و ترجمه و كوفت و زهرمار رو عمه‌ي جناب‌عالي مي‌نويسه؟ كه هرروز ببري تو اداره پزش رو به همكارات بدي؟"

گفتم:"پز؟!"

خوب البته، گذشته بود آن روزهايي كه پز اين چرت و پرت‌ها را مي‌دادم. آقاي صادقي مي‌گفت، البته خوب هم مي‌گفت. مي‌گفت:

"آدم بايد پز توانايي‌هاي خودش رو بده، نه ديگران‌رو."

اوايلي كه آمده‌بود ادارهِ ما اين را گفت. انقدر از دستش عصباني شدم كه تا يك ماه جواب سلام‌ش را هم نمي‌دادم. تا اين‌كه روز زن براي همه‌ي خانم‌هاي اداره، كه البته پنج‌نفر بيشتر نبوديم گل خريده بود و اول صبح گذاشته بود رو ميزهامان. از يك هفته‌ي قبلش به انواع مختلف ياد محسن مي‌آوردم كه فلان روز، روز زن است. دست آخر هم يك مقاله در مورد "زن در جوامع در حال توسعه" كه تو زوزنامه چاپ كرده‌بود، داد دستم وگفت:

"تقديم به نازنينم، مهرانه."

اين نازنينم از آن كلمه‌ها بود كه عصباني‌م مي‌كرد. بين اين‌همه كلمات محبت‌آميز گشته بود، با اسم دخترعموش ابراز محبت مي‌كرد.

بله از وقتي كه آقاي صادقي براي من دو شاخه رزسرخ گذاشته‌بود و براي بقيه يك شاخه، تنفرم به‌ش كم شد.كم كه نه، محوشد.

احساس خوبي پيدا كرده بودم. احساسي كه آرامم مي‌كرد. انگار رو ابرها بودم. يا نه، نبودم ديگر هيچ جا نبودم. سبك بودم. دقيقاً مثل وقتي كه اوايل آشنايي با محسن، او را تو دانشگاه مي‌ديدم.

آقاي صادقي جلو همه توضيح داد كه يك شاخه براي تبريك روز زن است و شاخه‌ي ديگر براي عذرخواهي.

همه مي‌دانستند كه بدجوري زده‌بود تو ذوق من. و حالا خوش‌حال بودم كه پيش همه عذرخواهي كرد. گفت كه منظوري نداشته. وجمله‌ي كليشه‌اي، هميشه پشت سر يك مرد موفق يك زن موفق هست، را هم گفت.

در آن لحظه از اين‌كه من باعث موفقيت محسن شده‌باشم، حالم به‌هم خورد. كدام موفقيت؟ اين‌كه صبح تا شب بنشيند پاي ميزش و چرت‌و‌پرت بنويسد. زنگ بزند به اين و آن نظريه ردوبدل كند. يا اين‌‌كه پنج‌شنبه‌ها شرش را كم كند و چند ساعتي برود جلسه‌اي كه انقدر به او بگويند "استاد-استاد" كه يك هفته شارژ شود. يا آن تلفن‌ها كه مي‌گويد، كاري است و سوال مي پرسند و هزار جور بهانه‌ي ديگر.

نمي‌دانم از اين همه چرا فقط همان احساس سبكي تو ذهنم ماند. آخر وقت كه آمد جلو در و گفت:

"مي‌روم سمت آزادي. اگر به مسيرتون مي‌‌خوره برسونمتون."

تشكركردم و راه افتادم. ولي چيزي تو وجودم مرا مي‌كشيد سمت ماشين‌ش. فكر مي‌كنم روحم ماند و جسمم رفت. آن لحظه به هيچ چيز فكر نكردم. ولي شب كه چشم‌هام را بستم تا بخوابم، تصوير دو شاخه رز سرخ را ديدم كه احساس بدي بهم داد. دست محسن را گرفتم به‌ش لبخند زدم، ولي خواب بود. اين احساسي بود كه تا چند وقت بعد هم داشتم.

روزي كه آقاي صادقي وقت نهار آمد اتاق ما، من كتلت داشتم. خانم مينويي قرمه‌سبزي و بقيه هم غذاهاي ديگري داشتند. آقاي صادقي موبايلش را برد جلو صورت خانم مينويي و گفت:

"ببين چه جالبه."

خانم مينويي جيغ زد:

"اه... ببرش اون‌ور."

وبا دست موبايل را پس زد و ادامه داد:

"حالم به هم خورد. اين‌ها چيه، سر غذا؟"

ما پرسيديم چي‌بود، چي‌بود؟

آقاي صادقي گوشي را گرفت جلوي صورت من. صحنه‌ي چندش آوري بود. تمساحي كه زني را مي‌خورد. من خنديدم و گفتم:

"واي! چه اشتهايي؟"

آقاي صادقي كتلتي گذاشت تو دهانش و گفت:

"خوش‌مزه است. احتمالا اون‌هم طعم كتلت مي‌ده."

چشمك زد و خنديد. بقيه هم خنديدند.

يك هفته از ماجراي كتلت گذشته بود كه موقع رفتن به خانه، داخل راهرو همديگر را ديديم. سر تكان داد و گفت:

"يه لحظه"

انگشتش را آورد جلو صورتم و ادامه داد:

"بيا، بيا خودت بپرس. خيلي خوش‌مزه بود.آره، خانم موْمني."

گوشي را داد دست من باسر اشاره كرد به گوشي و گفت:

"خانوممه. انقدر از كتلت شما تعريف كردم كه مشتاق شده طرز تهيه‌ش رو از خودتون بپرسه."

وقتي با همسرش صحبت مي‌كردم هم خوش‌حال بودم، هم ناراحت. فكركردم خوش‌ به حالش. چه زن خوش‌بختي است. ولي آن لحظه خوب مي‌دانستم اگر كسي دليل خوش‌بختي‌ش را بپرسد، جوابي ندارم.فكركردم كاش محسن هم مثل آقاي‌صادقي بود. يا نه كاش من جاي اين زن خوش‌بخت بودم. بعد فكركردم خيلي احمقم. خيلي پستم. براي همسرش كاملا توضيح‌دادم. همه‌چيز را نكته‌به‌نكته گفتم. گاهي هم به چشم‌هاي آقاي‌صادقي نگاه‌مي‌كردم كه برق خاصي داشت. همان شب آقاي‌صادقي زنگ‌زد و گفت، خانومش مي‌خواهد از من تشكركند. خانومش گفت:

"جاتون خاليه. مي‌دهم فردا اميد براتون بياره."

انصافا هم كتلت خوش‌مزه‌اي شده بود. اما وقتي مي‌خوردم احساس حسادت عجيبي قلبم را مي‌فشرد.

با خودم گفتم، من كه بهتر بلدبودم. چرا نبايد خودم براي آقاي صادقي كتلت درست‌مي‌كردم. چرا نبايد مستقيم دست‌پخت خودم را بخورد، كه بيايد و از شاگردم تعريف كند.

شب يراي محسن كتلت درست‌كردم. آمد سر تابه، دو سه تا كتلت داغ داغ خورد و كاغذهاش را خواند. چندبار ورق‌هاش را گذاشت پشت كمرم، من خم شدم و او غلط‌هاش را اصلاح‌كرد. يك كتلت هم برداشت و رفت تو اتاقش.

فردا صبح آقاي صادقي مسيج داد كه نمي‌تواند بيايد اداره. نوشته بود با رئيس هماهنگ‌كرده و خواسته‌بود كار پرونده‌ي آقاي مولايي را انجام بدهم. نوشته‌بود،

"مسافر كربلاست، كارش را راه بيندازيد. با سپاس فراوان از همكار فهيمم.  صادقي"

جواب‌دادم، "حتما "

ظهر مسيج داد كه، "خسته‌نباشي. از كربلايي چه خبر؟"

نوشتم، " در حال سوغات خريدن است."

جواب‌داد، "جبران‌مي‌كنم."

فرداش كه آمد اداره كلي تشكر‌كرد. خواستم بپرسم، شماره‌ي مرا از كجا آورده، ولي نپرسيدم. خوب همكار بود. چه اشكالي داشت. فكركردم حتماً از كسي گرفته تا خانومش تشكر كند ديگر.

گاه‌گداري مسيج مي‌داد، مثلاً تبريك مناسبتي، يا جوك و مطالب جالب. اوايل جواب نمي‌دادم. بعد ديدم براي همه مي‌فرستد. خوب همكاريم. چه اشكالي دارد. با خانومش هم كه دوست‌شديم و تلفني صحبت‌كرديم.

چند روز بعد صبح خيلي زود رسيدم اداره. با يك بسته آمد تو اتاق و گفت:

"سوغات كربلاست" و گذاشت رو ميز.

گفتم:"سوغات كي؟ از كجا؟"

جواب داد:"آقاي مولايي از كربلا."

پرسيدم:"كي اومد؟"

گفت:"ديروز كه شما رفتي، اومد."

داخل بسته يك كتاب بود كه علامت سوُال گنده‌اي روش بود. به نام (آيا بايد؟"يا"آيا شايد؟)

با عصبانيت رفتم تو اتاقش و گفتم:

"از كي تا حالا از كربلا كتاب سوغات ميارن؟"

و كتاب را كوبيدم رو ميزش. ارباب رجوع داشت. كتاب را آرام گذاشت داخل كشو و گفت:"توضيح مي‌دم."

عصر تا نزديك چهارراه رفته‌بودم كه گوشيم زنگ‌زد.آقاي‌صادقي گفت:

"لطفاً صبر كنيد."

هنوز هاج و واج جمله‌ش بودم كه، كنارم ترمز زد. خواهش كرد سوار شوم تا در مورد كتاب توضيح‌دهد. سوار شدم. خيلي خوب، طوري كه هيچ‌وقت محسن براي هيچ كاري قانع‌ام نكرده‌بود، توضيح دادكه آقاي مولايي پيراهن مردانه براش سوغات آورده، و چون من كار آقاي مولايي را انجام‌دادم به تلافي، خودش برام كتاب خريده. گفت، نمي‌داند چرا من از اين كار ناراحت شده‌ام. و خيلي خونسرد ادامه‌داد، حتي اگر هديه‌ي يك همكار به همكار هم باشد دليلي براي ناراحتي و آبروريزي جلوي ارباب‌رجوع وجو‌د ندارد. اين حرفهاي آخر را با تحكم و عصبانيت گفت. ولي آن لحظه اصلاً به‌م بر‌نخورد. انگار او بايد مي‌گفت و من هم بايد اطاعت مي‌كردم. صداي آرام موسيقي سحرم كرده‌بود. بوي عطرش تداوم داشت و من آرام به حرفهاش گوش مي‌دادم. كتاب را پس‌داد و با اصرار خواست مرا برساند، قبول نكردم.

به مرور نظرم را در مورد تمام فصل‌هاي كتاب با مسيج يا حضوري تو اداره پرسيد. برام جالب بود. همه‌ي نظرات مرا تاٌييد مي‌كرد و مدام مي‌گفت، شما فوق‌العاده باهوش هستيد. قدرت درك عالي‌ي داريد و بايد قدر خودتان را بدانيد و هميشه آخر حرف‌هاش مي‌گفت: "شايد زندگي همين باشد."

جمله‌اي كه هيچ‌وقت نتوانستم بفهمم چرا مدام تكرارش مي‌كند.

تعدادي كتاب به امانت داد و من خواندم و در موردشان صحبت كرديم. چند باري پنج‌شنبه‌ها قرا گذاشتيم و همديگر را ديديم. به قول آقاي صادقي تعامل فرهنگي مي‌كرديم. در مورد كتاب‌ها صحبت مي‌كرديم. حتي از زندگي و همسرانمان براي هم مي‌گفتيم.

محسن فكرمي‌كرد من با دوست جديدم شادي به جلسه‌ي ادبي مي‌روم. مي‌خنديد و مي‌گفت:"ببين چه جلسه‌اي است كه تو رو توش راه مي‌دن. نكنه تو رودربايستي من، موندن."

قبلاً بارها ازش خواسته‌بودم كه همراهش به جلسه‌ي خودش بروم، ولي مي‌گفت:

"جو خوب نيست." مي‌گفت:"تو مياي با بچه‌ها دوست مي‌شي، اقتدار منو نابود مي‌كني."

يك بار هم راست راست تو چشم‌هام نگاه‌كرد و گفت كه، خجالت مي‌كشه زنش جلو بقيه كم بياره.

اين چند وقت، چند بار ديگر با همسر آقاي‌صادقي حرف زدم. يك جورايي با هم دوست شده‌بوديم. به عناوين مختلف مثلاً عيدي مي‌شد به‌م تبريك مي‌گفت. بيشتر هم وقتي آقاي‌صادقي زنگ مي‌زد و گوشي را مي‌داد به خانومش كه از او دلخور بودم. مثلاً سر يك مسئله‌ي كاري يا غيركاري مرا ناراحت كرده‌بود. دقت خيلي زيادي داشت. حتي اگر كاري مي‌كرد كه احساس بدي پيدا مي‌كردم، متوجه‌مي‌شد. يادم مي‌آيد يك‌بار كه متني به اصطلاح ادبي نوشته‌بودم و داشتم براش مي‌خواندم، طوري نگاهم مي‌كرد و محو صورتم شده‌بود كه احساس كردم ، دارم تو باتلاق فرومي‌روم. تا كاغذ را مچاله كردم، عذرخواهي‌كرد. چند روز ناراحت‌بودم نه از نگاهش، نه، از موقعيت و شرايط بدي كه توش دست و پا مي‌زدم كلافه‌بودم. مدام مسيج مي‌داد كه،"مگر من چه‌كار كردم؟ چي گفتم؟ چرا جوابم رو نمي‌دهي؟ اگر جواب ندهي يعني نمي‌خواهي تعامل ادبي داشته باشيم. همكاري‌مون كه سر جاشه؟"

بعد خانومش زنگ‌زد و گفت:

"اميد مي‌گه شما هرروز حال و احوالم رو مي‌گيريد. خيلي ممنون. مي‌گفت مريض شديد. حالتون بده، گفتم حال‌تون رو بپرسم."  

بالاخره آشتي‌كرديم. مي‌ترسيدم. مي‌ترسيدم تو اداره كاري‌كند كه برام بد باشد. همين‌طوري هم تا از جلو در اتاق‌مان ردمي‌شد همكارهام به هم اشاره مي‌كردند. يك‌بار مينويي به شوخي گفت:

"گل سرخ‌ها رو چيكار كردي؟ حتماً خشك كردي، زدي سينه‌ي ديوار."

صورتم داغ شد مطمئنم آن‌قدر سرخ شده‌بودم كه مينويي جوابش را گرفته‌باشد. دست‌هاي عرق كرده‌م را كشيدم رو پاهام و گفتم:

"نه، زدم سينه‌ي ديوار شما. رفتي خونه يه نگاه بنداز."

ولي آقاي‌صادقي مثل من نبود كه تا مي‌ديدمش دست و پام را گم مي‌كردم. او كاملاً خونسرد و عادي رفتار مي‌كرد. رفتارش با بقيه گرم‌تر از من بود. براي همين خيلي‌ها فكر مي‌كردند، آن كدورت اوليه هنوز سرجاش است.

محسن گاهي مسيج‌هام را مي‌خواند. يك‌بار پرسيد:

"اين شادي، مجردِ."

گفتم:"آره، چه‌طور؟"

گفت:"هيچي. دوست پسر داره؟"

با اخم نگاهش كردم. گوشي‌م را داد دستم. بعد دست انداخت گردنم و گفت:

"مي‌گم اگه نداره براش پيدا كنيم تا دست از سر تو برداره. مسيج‌هاش بوداره آخه."

گاهي كه پيش آقاي‌صادقي بودم، دوست‌داشتم زمان نگذرد، ثابت بماند. احساسش را مي‌فهميدم. ولي دوست‌نداشتم به روي خودم بياورم. او مدام مي‌گفت، اين رابطه يك تعامل فرهنگي‌است.من هم تائيد مي‌كردم. مهم اين بود كه اسمش همين باشد. همان چيزي كه حتماً محسن هم دركش مي‌كرد. اين كه تو وجود ما چي مي‌گذشت، كاري‌ش نمي‌شد كرد. مهم هم نبود كه اسم اصلي‌ش چيست. مهم اين بود كه وجود دارد. ولي بعد از مدتي اوضاع خيلي بد شد. حوصله ريخت محسن را نداشتم. مدام حواسم پرت بود و حيران بودم. لحظه شماري مي‌كردم، صبح شود و بروم اداره. از اين انتظار لذت مي‌بردم ولي آرزو مي‌كردم يك جوري تمام شود و همه چيز مثل روز اول شود.

چند باري تصميم گرفتم انتقالي بگيرم. حتي درخواست هم دادم. اما رئيسم موافقت نكرد. به استعفا هم فكركردم. اما چيزي ته وجودم منصرفم مي‌كرد. تا اينكه هفته‌ي پيش احساس مريضي و ناراحتي داشتم. رفتم دكتر و فهميدم، باردارم. بهانه‌ي خوبي بود كه استعفاكنم.

محسن بارها گفته‌بود، بچه‌دار كه بشويم بهتر است ديگر سركار نروم. هميشه شاكي بود كه من كارم را از بچه و زندگي‌م بيشتر دوست‌دارم. چند روزي بود كه با خودم كلنجار مي‌رفتم، بچه را سر به نيست كنم يا موضوع را به محسن بگويم و استعفاكنم.

كتاب را از دستش گرفتم. نشستم رو زمين پشت ميز، روبروي محسن. ليوان چاي را دادم دستش و گفتم:

"چايِ تازه دمِ."

برگشت رو به من. پاهاش را گذاشت رو زمين و خنديد.

گفتم:"موهات رو بزن بالا. ديگه بايد سنگين رنگين بگردي."

سر تكان داد، يعني چرا؟

گفتم:"داري بابا مي‌شي. پدر مي‌شي، پدر."

ليوان چاي را گذاشت رو ميز. چشم‌هاش برق‌زد و گفت:

"شوخي مي‌كني. بگو جان محسن."

سرتكان دادم كه نه، شوخي نمي‌كنم. خنديد. زل زد تو چشم‌هام.

گفتم:"مي‌خوام استعفا بدم."

اخم‌كرد و گفت:"چرا؟"

گفتم:"خوب حامله‌ام. خودت گفتي بچه‌دار كه بشيم بهترِ نروم سركار."

گفت:"من؟"

و انگشت‌هاش را گذاشت رو سينه‌ي پرموش.

گفتم:"آره، خودت هميشه مي‌گفتي."

آرنجش را گذاشت رو زانوش. دهانش را پر از باد كرد و انگشت‌هاش را گرفت جلو لب‌هاش. لب بالاش را با سر انگشت چسباند به دماغش، و هواي داخل دهانش را با صدا از بين دندان‌هاش خارج‌كرد. گفت:

"من اصراري ندارم.خودت مي‌دوني، مامان آينده."

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:29 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ­ی پیراهن چهارخونه

سیاوش دانش آذر

 

برخی از مقولاتی هستند که هنگامی که در زندگی عادی در مقابل ما هستند و ما با آن ها دائم رودرو هستیم هرگز حواس ما را پرت نمی کنند . مانند این که ما واقعا از حالت فعلی زندگی مان راضی هستیم یا نه ـ اگر راضی نیستیم چه کوششی در بهبود وضعیت به نفع خودمان انجام داده ایم . قصه ی پیراهن چارخونه با تمام شکل ظاهری که جنبه ی طنز به خود گرفته و از موفق ترین قصه ها در این قالب می باشد ( به نظر من ) پرداختی منحصر به فرد در این زمینه دارد ، پرداختی که نمی شود عین یا حتا شبیه آن را در بیرون از دنیای داستان پیدا کرد ، این نه اغراق است که بتوان به واسطه ی آن قصه را به رئال های جادویی تشبیه خواند و نه کاملا فضا را به سمت سورئالیسم می کشاند . بلکه یک پرداخت ساده و کاملا مسطح با زبانی که روند خطی را دارد با استفاده از ساده ترین راوی و زاویه ی دید . تکنیک های خارق العاده هم در فرم به چشم نمی خورد ، پس چه چیزی است که ما را به این قصه این همه مشتاق کرده است . آیا تلفیق بسیار واضح فرم و محتواست که روایت را این همه راحت و باور پذیر می کند . آیا ساده زبانی است که ما را به ساده اندیشی راوی و در کل ساده فکر کردن شخصیت می کند . آیا این توهمی بیش نیست که راوی را در بر دارد ، راوی ای که خودش برای خودش سوم شخصی شده و دارد خیال می کند . این همه برای این ساده لوحی نیست . اما ما بدون توجه به روند غیر معمول که تا حد بسیار زیادی معمول جلوه داده است روند داستان را پی می گیریم و با این که اعتقاد بیرونی ( بیرون داستانی ) داریم که شرایط لازم برای لاغری در قصه اصلا نمی تواند درست باشند ، اما گام به گام با داستان قصه جلو می رویم . حتا شک هم نمی کنیم که این داستان احتمال دارد ما را سر کار بگذارد ، این به آن خاطر نیست که ما در مورد فکر های بیرونی هم دچار شک می شویم . ما خرافاتی نیستیم ؟ ـ ما هنوز هم برای پیش گو ها و رمال ها پول نمی دهیم ؟ ما هنوز هم دنبال مطالب روزنامه ها و نشریات در زمینه هایی مانند جن و پری و کلا رویاهای مان نیستیم ؟

این ها همان چیزهایی هستند که ما را در باور کردن ذاتی داستان قصه کمک می کند ف و این کمک آن قدر راحت و بی دردسر صورت می گیرد که من مطمئن هستم در خود روایت هم ناخودآگاه وارد عمل شده و قصه نویس هم کاملا ناخودآگاه وارد این روایت شده است . طوری که شخصیت هم از من های درونی قصه نویس سوق گرفته و به بیرون جهیده است .

در دور دوم هم با این که ما باز هم گول خورده بودیم اما این بار هم از پیشینه ی اشتباه فکری خودمان دست برنداشته و این بار جدی تر از گذشته وارد بازی های زبانی درون متنی می شویم و احساس می کنیم که اتفاقی در آخر احتمال دارد بیفتد که من و شما از آن خبر نداریم . برخی ها هم به خاطر خندیدن به مسخره شدن آن دنباله ی قصه را می گیرند . این افراد افرادی هستند که زیاد دنبال رمالی و فرضیه پردازی نیستند ، آن ها یک مشت انسان منقطی نما یند . هر چند همان ها هم بی تاثیر از پایان قصه نمی خندند و فقط به خاطر طنز نیست که روند رو به انتها را پی می گیرند . من معتقد هستم زیبایی قصه ان جا اتفاق می افتد که مخاطب حس همزاد پنداری را با قصه نویس تا حدی مشترک می چندارد که خود قصه نویس هم وارد بازی طنز خود شده است و می پندارد که احتمال دارد این قضیه راست راستی به جایی ختم شود .

از همه مهم تر این است که تمام واقعیات بیرونی همان طوری هستند که اتفاق می افتند . یعنی ما همه ی مان می دانیم که روزنامه ها همیشه دروغ می نویسند و رمال ها همیشه از خودشان چیزهایی را گفته اند و فال قهوه هیچ وقت نمی تواند آینده ی یک نفر را مشخص کند با این همه همه ی مان حداقل یک باری در دنیای واقعی پی آن رفته ایم . به خاطر ان هم در این قصه هم مشتاقیم که ببینیم که این دروغ که همه معتقد به آن هستیم به کجا می انجامد و به این خاطر هم از پایان دروغ قصه خوشنود می شویم و لذت می بریم که شخصیت هم هرگز به چیزی که روزنامه نوشته بوده نرسیده و ما دچار حسادت به آن را در خودمان کشته ایم . حالا هم من و هم شما و هم شخصیت هستیم که یک بار دیگر روزنامه خواندیم و باورش کردیم و دیدیم که دروغ بوده و دوباره سر خانه ی اول مان برگشتیم .

تکنیک ضربه ی اخر در فرم هم نوعی بر این امکان ما صحه می گذارد ، و امیدواری را هم در نوعیت محتوایی و هم در نوعیت فرمی نشان می هد ، قصه نویس با این که دو بار ما را با شکست خود رو به رو می کند و این درصد را باز هم می افزاید که ما دچار فرم قصه شده و تا این جا پیش آمده ایم و از محتوای قصه چیزی عایدمان نشد ، ( هر چند در طبقه بندی های طنز قضیه کمی متفاوت است ) اما این فرم دوباره ما را به فکر واخواهد داشت که آیا اگر پیراهن پارخونه را استفاده کند لاغری حادث خواهد شد یا نه ، با این که همه ی مان جواب را می دانیم اما با خودمان برای ادامه ی قصه از تاویل های شخصی استفاده می کنیم و به متن یک نوع شخصیت درون سازمانی می دهیم که این گونه گفتن اش بهتر است که ما با همه ی تاویل های مان که شخصی هستند و گاه تا حد معنا نزول می کنند و گاه تا عدم قطعیت معنایی بالا و اوج می روند اما احساس می کنیم که این قصه حالتی دارد که به آن عنصر عینی که روشنگر نسبت متن با خود متن است را داراست . و این هم به این معنا دامن می زند که حرکتی دال به دال در متن صورت می پذیرد که ما با دوره خوانی و فرم خوانی کلی می توانیم به این قاعده ی کلی نزدیک شویم که با همه ی ادامه ی محتوایی با این فرم قصه ما هرگز به معنا ( به مفهوم واژه ی آن ) نخواهیم رسید و این حرکت را در کل به انتها این گونه ادامه خواهیم داد .

من از این قصه بیش تر از دو سه قصه ی قبلی خوشم امده است ، حتا هنگامی که مجتبی این را در همان بار اول برای ما ( من و چند تا از دوستان ) خواند همان موقع این حس را داشته ام که مجتبی دارد به صورت صعودی پیش می رود ، هر چند من به عنوان یکی از سه داور جشنواره ی منطقه ای قصه ی غرب و شمال غرب کشور این قصه را تا انتها با امتیاز منحصر خودم بالا آوردم ، اما همانی که باید می شد ، صورت پذیرفت ، چرا که این قصه نتوانست میان دوازده قصه ی برتر قرار گیرد ، و این بسیار خوب است برای مجتبی که اگر جایزه را می گرفت ، امکان پیش رفت اش تا حدی بسیار بالا کاهش می یافت ، هر چند او هنوز 17 سال را هم ندارد و این برای او خیلی زود است که جایزه ای کشوری در قصه بگیرد و قصه را همان جا ببوسد و کنار بگذارد ،

اما امیدواری من اگر این گونه ادامه داشته باشد در مورد مجتبی بیش تر از سایر بچه های دوره­ی تابستانی ما بوده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:25 توسط نوشتار |


قصه ­ی پیراهن چارخونه

مجتبی اسماعیل زاده

 

از گوشه ی پیاده رو رد می شد . پاهایش خسته شده بود . داشت فکر می کرد که چطور می تواند لاغر شود و بعد فکر کرد اگر ده کیلو کم کند ...

چند لحظه خودش را تصور کرد . لبخند مسخره ای زد و به طرف دکه ی روزنامه فروشی رفت و تیتر روزنامه ها را نگاه کرد ،یکی را براشت و توی دست اش لوله کرد و رفت طرف مجله ها و به تیترها و عکس های رنگارنگ آن ها چشم دوخت . نگاه اش به مجله ی آخری افتاد . با دقت تیتر روی مجله را خواند ، بالا سمت راست مجله نوشته بود « باور نکردنی » و پایین بزرگ با رنگ قرمز نوشته بود  : « در دو هفته هشت کیلو وزن کم کنید » لبخند کوچکی زد و سریع مجله را برداشت و دوباره تیتر را خواند . به طرف فروشنده رفت و سریع قیمت اش را پرداخت کرد و خوشحال با گام های بزرگ طرف خانه رفت .

احساس خستگی پاهای اش را فراموش کرده بود . خودش را تصور می کرد که هشت کیلو وزن کم کند . دوباره لبخند پر معنایی زد و چندین بار تیتر مجله را برای خودش زمزمه کرد .

وقتی رسید خانه فریاد بلندی کشید و گفت : « مامان ، مامان ، دیگه پیا کردم ، پیدا کردم ، خودشه ، باید امتحانش کنم ، وقتشه که دیگه شکم رو آب کنم . مادرش که هنوز از آشپزخانه بیرون نیامده بود ، با صای بلند گفت : « سلام پسرم ، خسته نباشی ، حتما بازم فکر رژیم و لاغری افتادی ، درست می گم ... ؟ »مجله را گذاشت جلوی مادرش و گفت : « نگاه کن چی نوشته ، هشت کیلو توی دو هفته ، مامان می دونی یعنی چی ؟ یعنی پسر تو می شه شبیه پسرهای با کلاسی که پشت شیشه ی کت و شلوار فروشی ها می ایستن ...، حتما دیدی که چه بدن نر مالی دارن ؟ »

مادرش مجله را برداشت و فهرست مطالب را نگاهی کرد . توی خط چهارم نوشته بود هشت کیلو در دو هفته کم کنید و روبروی اش نوشته بود صفحه ی 23 . سریع صفحه ی بیست و سوم را باز کرد ، روی کادر دور صفحه با فونت بزرگ نوشته بود « ما روشی را معرفی می کنیم که متخصص معروف اروپایی پس از سال ها تحقیق و بررسی کشف کرده است . چند صفحه ای را ورق زد ، و بعد بازگشت به همان صفحه ی اول و با صدایی بلند شروع کرد به خواندن « باید به تمامی نکته هایی که بیان می کنیم با دقت عمل کنید ، آن هم با علاقه ...

1 ـ دندان های تان را مسواک بزنید .

2 ـ تا می توانید آدامس بجوید .

3 ـ به هیچ وجه تمبر پاکت نامه را با زبان تان خیس نکنید ، چون شیرین است و کالری دارد .

4 ـ هر روز به مدت سه ساعت داخل استخر شنا کنید .

برای مرحله ی اول چهار مورد بالا کافی است ، حالا آماده اید که روی ترازو بایستید و یادتان باشد که احساس کنید لاغر مردنی هستید ، طوری که اگر یک روز غذا نخورید می میرید ، حالا حتما چهار کیلو وزن کم کرده اید ، این طور نیست ؟

اگر لاغر نشدید زیاد ناراحت نباشید ، با آرامش و اعتماد به نفس به مرحله ی دوم و نهایی عمل کنید .

زن سریع یک صفحه ورق زد ، روی بالای صفحه ی با فونت بزرگ نوشتهبود : « مرحله ی دوم » و با صدای بلند شروع کرد به خواندن  :

1 ـ با احتیاط راه بروید .

2 ـ با صدای بلند آواز بخوانید .

3 ـ تا جایی که ممکن است شب ها بعد ازشام یکی را پیدا کنید و برای اشخاطره های دروغ تعریف کنید .

4 ـ نفس عمیق نکشید .

حالا هشت کیلو کم کرده اید ، صاف روی ترازو بایستید ، و با چشمان خودتان شاهد این امر باور نکردنی باشید .

خنده ی کوچکی زد و مجله را بست و نیم نگاهی به پسرش انداخت .

پسر با شوق زیاد گفت : « یعنی همین !! »

فردای آن روز پسر صبح زود از خواب بیار شد ، دندان های اش را مسواک زد ، یک بار قبل از نهار و بعد از نهار و قبل از شام و بعد از شام نیز این کار را تکرار کرد .

روز دوم وقتی پسر از خواب بیدار شد ، یک راست رفت طرف سوپر مارکت سر کوچه و دو بسته آدامس خرید ] ، یکی از بسته ها را باز کرد و یکی از آدامس ها را[ انداخت توی دهان اش و تا شب جوید ، مورد سوم را هم انجام داده بود و حالا پسر سرما خورده بود ، به خاطر سه ساعت شنا توی استخر .

حالا یک هفته کامل شده بود ، پسر روی ترازو ایستاد، چشم های اش را بست و احساس کرد لاغر مردنی است ، وقتی چشم های اش را باز کرد ، باور کردنی نبود ، حتا یک گرم هم کم نکرده بود ،

یک راست رفت سراغ مرحله ی دوم ، فردای آن روز پسر جز دست شویی جای دیگری نمی رفت ، آن هم با احتیاط ، همسایه ی طبقه ی پایین ، از دست آوازهای ناهنجار پسر چند باری برای مادرش شکایت کرده بود ، مادرش هم راضی شه بود تا هر شب بعد شام به خاطرات دروغ پسرش گوش دهد و مورد چهارم را هم بی کم و کاست انجام داد .

حالا دو هفته گذشته بود ، پسر به طرف ترازو رفت ، خستگی از صورت اش می بارید ، روی ترازو ایستاد و چشم های اشرا بست و احساس کرد که هشت کیلو کم کرده است .

وقتی چشم های اش را باز کرد دیوانه شد . باور کردنی نبود ، حتا یک کیلو ، حتا یک کیلو هم کم نکرده بود ، فکر کرد شاید یک جای کار اشتباه کرده است . مجله را از روی میز برداشت ، وقتی فهرست را نگاه کرد ، نگاهش به سطر پنجم افتاد ، نوشته بود « حرف های بعد از لاغری » و روبروی اش نوشته بود ، صفحه ی 27 . سریع صفحه ی بیست و هفت را باز کرد .

نوشته بود « تبریک می گوییم که این قدر خوش هیکل شده اید . اگر هم اثری نداشته حتما با دقت به نوشته های ما عمل نکرده اید ، اصلا چرا می خواهید لاغر شوید ، همین طوری هم خوب هستید ، خیلی هم بهتان می آید »

پسر از شدت عصبانیت مجله را پاره کرد و ریخت روی فرش . طرح فرش زیر کاغذ پاره های مجله گم شده بود . پسر روی صندلی خواب اش برده بود ، وقتی بیدار شد ، کاغذ پاره ای که کنار صندلی افتاده بود ، توجه اش را جلب کرد ، کاغذ را برداشت ، نوشته بود : « در شماره ی بعدی روشی را مطرح می کنیم که در یک هفته دوازده کیلو وزن کم کنید ، آن هم با روش ساده ای مثل پوشیدن پیراهن چارخونه ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:25 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی آب مرده ها را بالا می آورد 1

سیاوش دانش آذر

 

بی تردید با یک بار خواندن قصه می توان به این موضوع پی برد که نویسنده ی آن شخصی بوده که با اعتقادات مذهبی و رسم ها و خرافات بعد مذهب که گریبان هر مذهبی را گرفته اند مشکل دارد و می خواهد با تزریق عین مذهب کنونی یا استنباطی فعلی شعور از مذهب حرف های اش را در بعدی نا متناسب بزند . علیرغم این که این موضوع جالب تر از بقیه است که لو داده که اعتقاداتی را دارد که شاید هر مذهبی ای باید آن ها را داشته باشد . حال این که راوی موفقیت اش در این زمینه چه قدر بوده که از خرافه پردازی هایی هم چون ( تف کردن به سینه ) و ... بتواند استدلال زدایی بکند .

فضای انتزاعی قصه و روند غیر معمول قصه مخاطب را به خوانش های مجدد فرا می خواند . منظور از غیر معمول این که قصه از انتها به ابتدا نوشته شده . هر چند این تکنیک لازمه ی این قصه می باشد اما با رمز گشایی این موضوع هم از کیفیت قصه کاسته نمی شود .

روایت هر چند در برخی از اوقات جدی می شود اما با اغراق بیش از حد نرمال راوی برخی اوقات به طرف غیر رسمی شدن می رود یا حتا برخی وقت ها از سیر طبیعی خارج و پی گیری فضای فوق بر سطر فعلی می شود . مثال ( ممکن بود کارشان به دادستانی کل کشور هم بکشد ...) یا ( حتا یکی از جوان تر ها گفت حالا کلی اصول شنا می داند و می خواهد از فردا .... شاید هم مربی شنا شود ... ) پرداخت به کلیت موضوع و سیر در روند طبیعی قصه هر چند در برخی از مواقع ضروری است اما به عللی نامشخص برخی اوقات باعث خستگی می شود . این باعث می شود که ترفندی مانند بالا را راوی استفاده کند تا حوصله ی رفته را به حواس برگرداند .

فاصله ی کنونی راوی از شخصیت یا تیپ مورد نظر که زنی است مثلا مذهبی با ذهنیت خرافه پردازانه که اسیر یک مشت واژه است تا عین مذهب یا دلیل ترس از مذهب برای وی مانند ترس از ظاهر مذهب است و این باعث توهماتی شدن وی می شود . دلیل این که خواسته ی مذهبی او با خواسته ی فردی کاملا به عکس است و این باعث می شود که نه به خواسته خود برسد و نه از خواسته های مذهب طبیعت کند . آیا راوی از ذهنیت فردی مذهب محور خود ( صحیح یا غلط ) در پردازش شخصیتی تیپ محور استفاده کرده است . آیا حرف های خودش را به عوض شخصیت زده است . آیا حکم های شخصی اش را در مورد خوب یا بد بودن فکر خود به جای فکر شخصیت جا به جا کرده است . آیا رد پای راوی در روایت محسوس است . این می تواند زمان بندی شده باشد یا از روی اعتیاد دهنی اتفاق می افتد . نویسنده خودش با این مسائل چه جور کنار می آید . سوالاتی است که می شود با خواندن قصه های بیش تر از نویسنده به جواب های شان دست یافت .

فرم کار تازه است . رو به رشد در برخی از مواقع نیاز به پردازش تکنیکی و در برخی از مواقع نیاز به نوشتن و اجازه عرض اندام دادن به محتوا ...

فضاهای انتزاعی و فاصله گرفتن از فضاهای رئال راوی را از طرفی در منگنه قرار می دهد چون محتوا کاملا شخصی است و فضا عینیت بیرونی ندارد پس در هر حال راوی دچار اشتباه خواهد شد . خوبی این فضا ها هم به این مسئله بر می گردد که احتمال اشتباه و یا انتباه در روند طبیعی به طرف صفر نزول می کند . یعنی تکنیک ها خاص خود فرم می شوند و راوی با استفاده از تکنیک های فرمی می تواند محتوا را از تزلزل بیرون بکشد . حال آن که گاهی اوقات خواسته با بازی هایی که در نحو زبان واقع کرده این واقعیت را ماست مالی کند که احتمال موفقیت را نازل کرده است . نحو زبان نه بصورت تاکیدی بل که به صورت تعمدی به بازی گرفته شده و این مسئله را نه که حل نکرده لازم نبوده این اتفاق آن هم تا این درجه بیفتد . مثال ( جابه جا کردن ترکیب دستوری کلمات در جمله ها ـ داد کشید سرشان به جای سرشان داد کشید .)

البته این موضوع هم زیاد باعث افول فرمی نمی شود تا حدی که زبان کاملا در دست این نوع اتفاقات باشد . به شخصه این گونه نوشتن را دوست دارم . اما باید آسیب شناسی کرد که چرا ییت این گونه نوشتن لازمه ی کدام فرم و کدام محتوا ست شاید برخی اعتقاد داشته باشند که زبان هر طور ساختاری را در چنبره می برد . اما کلیت زبان رشته رشته ای است که هم زیر شاخه ی کل بحث هاست و هم سر شاخه ی کلی . پس نحو زبان جزیی از تکنیک های روی زبان است که نمی شود زیاد به عمق برده شود . هر چند نوشتن این طوری فاطمه نوعی دلبستگی ذاتی زبانی است که شاید در اعتقادات ویژه ی وی به زبان محور بودن دارد . شاید هم مطالعات وی یا تئوری های شخصی یا جمعی باعث این گونه نوشتن می شود . در هر حال من موافق این گونه نوشتن هستم .

پر و بال دادن به موتیف های جزیی که در قصه به اوج رسانده می شوند از لذایذ این نوشته است . اوج گرفتن صدای گوشی . از آن جمله می تواند باشد . یا جلبک بستن به مرور کل مکان های درونی .

یک چیزی که می شود مورد بررسی قرار بگیرد استفاده از تیپ های حامله است . مثلا سه چهار بار به این نوع تیپ ها اشاره می شود . که اگر برای زمینه سازی پایان بندی باشد که من زیاد موافق نیستم خوب است . یعنی نوعی آماده سازی برای فرار از نوعیت ضربه ی آخر .

یک مسئله که توی قصه گره مانده است و با تمام توان به آن پرداخته شده و می توانست نوعی محور اصلی قصه باشد و مورد بررسی نویسنده یا نوعا راوی قرار بگیرد مخالفت با دختر زایی بوده که همین طور در کنار آمده و در کنار مانده و در کنار هم کنار گذاشته شده . البته بررسی موضوعی این مسئله شاید در کار نویسنده یا راوی قصه نباشد اما نپرداختن به آن هم از کارهای دو گانه ی آن ها نمی باشد .

اوج قصه پایان منطقی یک فضای انتزاعی است و دلیل لذت مخاطب هم همان جاست . قصه با این که به ظاهر با اغلب مناسبت های مذهبی سر ناسازگاری دارد اما در همان وضعیت می ماند و در استخر غرق می شود و حتا نویسنده هم نمی تواند کاری برای این موضوع انجام دهد . پارادوکس لذت بخش پایانی هم همین طور .

در کل قصه ی متفاوتی بود از فاطمه که من هنوز هم که هنوز است مطمئن هستم فاطمه از قصه نویسان بزرگ این مرز و آن مرز خواهد بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:24 توسط نوشتار |


قصه ­ی« آب مرده ها را بالا می آورد (یك)»

فاطمه باباخانی

 

گفتند: مرده! و جنازه اش را از آب بیرون كشیدند، غریق نجات ها دستپاچه شده بودند،گفتند: انگاری راستی راستی مرده! قفسه ی سینه اش را فشار دادند، آب از دهانش فوراه زد بیرون، تكانش دادند، گونه هایش داشت باد می كرد، و آب پر شده بود زیر چشم هایش چنان كه انگاری پف كرده باشد.

 یك چیزهایی داشت زیر پوستش باد می كرد و كبود می شد، دستهایش یخ كرده بود و هیچ جوری نمی شد كه گرم شوند، و نشدند. یك جنازه مانده بود روی دستشان، آن هم زمانی كه تكلیف آن یكی ها هنوز مشخص نشده بود.

اینبار حتما همه مطمئن می شدند كه زیر سر خودشان است، كه همه ی این قضایا از چشم خودشان آب می خورد، و حتی قضایا به روزنامه ها هم می كشید و ممكن بود كارشان به دادستانی كل كشور هم بكشد چون قضیه داشت زنجیره ای می شد!

برای بار آخر صداش زدند، تكانش دادند و قفسه ی سینه اش را فشار دادند، برنگشت. خانم مدیر دستور داد و او را كشان كشان، از روی كف خیس و لیز استخر تا ته انباری بردند، بوی كلر گرفته بود، و بوی رطوبت كاشی های كف استخر را . همانطوری انداختندش روی آن یكی ها.

هیچ كدامشان تكان نمی خورد. باد كرده بودند ، گونه های خیلی شان كپك زده بود، جلبك های سبزی بودند كه داشتند روی تنشان بالا می رفتند و تولید مثل می كردند.

كف استخر را شستند، وسایلش را جمع و جور كردند و گذاشتند توی سطل زباله. كیفش را هم. با تمام شماره هایی كه توی دفترچه تلفنش داشت و می شد كه زنگ بزنند به شان و بگویند كه بیایند و ببرند تا چالش كنند.

حتی هیچ كس متوجه صدای زنگ تلفن اش نشد كه تا صبح ته سطل زباله زنگ می خورد .

همه ی لامپ ها را خاموش كردند، دفتر روزانه ورود و خروج را امضا كردند و یك ربع زودتر از هر روز استخر را تعطیل كردند و رفتند.

صبح تا در را باز كردند، همه جا را گرفته بودند. همه شان انگشت به دهن ماندند ، دقیقاً یادشان بود كه دیروز بردندش و توی انباری روی آن یكی ها انداختندش. و حالا همه شان انجا بودند، روی آب!!!

كوچك شده بودند، و كبود. آن قدر كوچك و كبود كه انگاری صبح زود خروسخوان، تمام زن های پابه ماه شهر، بچه شان را توی آن استخر سقط كرده بودند و ریخته بودند بیرون .... بیرون از رحم شان !!!

دست و پای شان را گم كرده بودند، با عجله همه شان را جمع كردند توی سطل زباله. درش را محكم بستند و بردند ریختند توی انباری روی آن یكی ها. مدیر استخر عصبانی شده بود. داشت نق می زد كه تقصیر آن یكی هاست كه حواسشان را جمع نمی كنند كه معلوم نیست چه خبر است و آخر سر گند كار حتما در می آید. آن یكی كه داشت در را می بست، قول داد كه همه چیز به زودی روبه راه می شود و نباید خانم مدیر نگران چیزی باشند و خودش همه چیز را روبه راه می كند. برگشت، در را باز كرد، داد زد: یا حضرت فاطمه!

همه ریختند سرش، داشت كلافه می شد،مطمئن بود كه دیروز هیچ چیزی دستش نبود، وقتی كه آمد بالای آب، و كشیدندش بیرون و هر كاری كردند برنگشت، خودش دیده بود كه همه ی ناخن هایش زخم است و دست هایش یخ و كبودند. حتی هر كاری كرده بودند كه گرم شوند، نشده بودند، انگشت هایش خیلی وقت پیش مرده بود، انگاری!

اما حالا گوشی اش توی دستش بود و مدام داشت زنگ می خورد! یكهو همه ساكت شدند، تمام انباری پر شده بود از صدای زنگ مداوم گوشی او، بعد همه ی كف استخر و استخر و آب و حتی وقتی دفتر روزانه ورود و خروج را باز كردند،  هم باز صدای زنگ خوردن گوشی او می آمد كه مدام بی آنكه قطع شود زنگ می خورد!

مدیر استخر استغفراللهی گفت و تف كرد توی یقه اش و گفت كه یكی برود و آن لعنتی را از دست او بكشد بیرون و قطعش كند!

زنی كه دم در بود را هل دادند جلو، با ترس رویش را برگرداند عقب و توی چشم های وحشت آلود  همه نگاه كرد و گفت : پس چرا من؟! من  شش ماهمه ، می خواین بترسم پسش بندازم!

صدای زنگ گوشی داشت می پیچید توی گوشه های پچ در پیچ استخر و منعكس می شد و مدام زیادتر و زیادتر می شد. اگر قطعش نمی كردند ممكن بود آنقدر زیادتر بشود كه حتی تمام عابرهای پیاده ای كه از جلوی در استخر رد می شدند هم صدایش را بشنوند و برای سر و گوش آب دادن هم شده ته و توی قضیه را دربیاورند.

بالاخره هیچ كس جلو نرفت، خانم مدیر عصبانی شد، داد كشید سرشان كه از بی عرضگی آنهاست و اگر او نبود هیچ كدامشان عرضه ی ماست مالی شان را نداشتند.

گفت: در انبار را می بندیم! و جلوش دیوار می كشیم!

بنا و كارگر خبر كردند و از بلندگوها نوار اصول اولیه شنا، نكته ها و انواع شنا و مسابقات بین المللی شنا و .... را پخش كردند. كارگرها تا عصر جلوی در انباری را دیوار چینی كردند، كاشی كاری هم كردند و بعدش با چند هزار تومان مزد اضافه تر از هر روز دیگر به خانه هایشان برگشتند.

وقتی از در بیرون می رفتند، به این كه حتی شب هم نمی توانند چیزهایی كه از بلند گو درباره ی شنا پخش می شد را فراموش كنند و راحت بگیرند بخوابند می خندیدند. حتی یكی از جوانترها گفت كه حالا كلی اصول شنا می داند و می خواهد از فردا هفته ی دو سه بار استاندارد برود استخر و شاید مربی شنا هم بشود و آن وقت دست از كارگری و سیمانكاری برمی دارد.

خانم مدیر خیالش راحت شده بود، چند تا از غریق نجات ها دو ساعت تمام حرف زدند تا قانعش كنند كه دیگر نمی خواهند انجا كار كنند و باید همین فردا تسویه شان را بكنند و بروند به زندگی شان برسند.

خانم مدیر شاید صدبار همه شان را به جان بچه هایشان قسم داد و قرآن گرفت زیر دستشان كه هیچ كس نباید از این قضایا بو ببرد وگرنه پای همه شان گیر است و باید تا دادستانی عالی كشور بروند آن هم با هم!

وقتی دفتر روزانه ورود و خروج را امضا كرد و بست، توی قسمت توضیحات نوشت:« در انباری به علل امنیتی و ناموسی مسدود شد» و چند لحظه فكر كرد و خودكارش را توی هوا نگه داشت و چند بار نوشته اش را مرور كرد و در ادامه اش نوشت « پنجره ی انباری كه روبه خیابان بود، كاملاً فرسوده بود و چند بار دزد و ... » . و دفتر را بست و كیفش را برداشت.

كلید ها را كه می خواست توی كشو بگذارد متوجه لایه ی سبز رنگی شد كه دستگیره ی كشو را گرفته بود. مالیده شده بود به دستش . نگاهش كرد، پاكش كرد و بی آن كه اهمیتی بدهد در را بست و رفت.

خانم مدیر تمام شب تلاش كرد تا در ابتدای چهل و هفت، هشت سالگی اش پسردار شود، ولی شوهرش تا صبح مدام نق زد كه این كارها از آنها گذشته و بعدش بلند شد و لباس پوشید و خروسخوان از خانه رفت تا در سیرابی سر كوچه كه از پنج و نیم صبح كارش را شروع می كرد صبحانه بخورد و بعد از پشت شیشه های بخار گرفته ی آنجا  دخترهای جوانی را بپاید كه توی ایستگاه اتوبوس منتظر رسیدن سرویس دانشگاه بودند.

ولی خانم مدیر زودتر از او از خانه بیرون زد. از پله ها پایین رفت، در را باز كرد، و پا به كوچه نگذاشته بوی رطوبت و خیسی بینی اش را آزرد، و یكهو صدای زنگ خوردن مدام گوشی ای را شنید كه تمام شهر را گرفته بود. خودش را انداخت توی كوچه، ته كفش هایش یك چیز لیز مالیده بود انگار، سوار تاكسی شد. كفشش را از پایش درآورد و متوجه لایه ی سبز و نرمی شد كه كف كفش هایش را گرفته بود.

اهمیت نداد، پول تاكسی را حساب كرد، راننده از آیینه نگاهی به خانم مدیر انداخت و نگاهی به اسكناسی كه لایه ی سبزی رویش را گرفته بود و سرش را تكان داد ....

همه ی كاركنان استخر جمع شده بودند جلوی در استخر. هلشان داد كنار و برای خودش راه باز كرد، كلیدها را توی قفل چرخاند و عصبانی شد كه چرا همه را هل برداشته . و همه شان به صدای ممتد زنگ خوردن گوشی اشاره كردند و ابرو بالا انداختند كه دیگر سردرنمی آورند كه چه خبر است!

تا از در تو رفتند خانم مدیر جیغ كشید: احمق ها! این شوخی كثیف كدامتان است ...

ولی تا به خودشان بیایند همه شان توی آن مایع لزج سبز رنگی كه كف استخر را گرفته بود فرو رفته بودند، تا مچ پای شان به گند كشیده شده بود، خانم مدیر عصبانی شد كه تازه كلی پول بابت كفش هایش داده كه وای به حال كسی كه این شوخی بی مزه را كرده ....

نمی دانستند چرا ولی همه شان با هم هجوم بردند طرف انباری، شوكه شده بودند، دیواری كه كارگرها دیروز جلوی چشم خودشان مقابل در انباری كشیده بودند و بعد كاشیكاری اش كرده بودند نبود!

همه شان روی آب آمده بودند دوباره ... كوچكتر شده بودند ، خیلی كوچكتر ... به اندازه ی تخمی كه هنوز بارور نشده بود و داشت می رفت از لوله ی فالوپ تمام زن های دنیا رد شود و ... كبود بودند، و یخ هم. گوشی روی آب بود و هنوز داشت زنگ می خورد، و جلبك های سبزی كه تا دیروز روی گونه های باد كرده و كبود انها كپك زده بودند حالا داشتند از در و دیوار استخر بالا می رفتند و حتی می خواستند از پنجره بریزند بیرون و همه ی شهر را بگیرند كه خانم مدیر عصبانی شد و گوشی را از آب گرفت و دكمه اش را فشار داد و گفت: من خانم مدیرم ، بسه ، بسه ، بسه ، بسه ....

و صدای گریه ی تمام دخترهایش را شنید كه شش ، هفت ماهه توی همان استخر سقطشان كرده بود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:23 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی سایه های چنار

هومن قاسمی راد

قصه از جنس متونی است که باید چند بار خوانده شود تا بتوان محتوای منطقی از آن بیرون کشید ، ولازمه ی نوشتن نقد برای این نوع قصه ها آگاهی از نوعیت داستان و آشنایی با مفاهیم احتمالا بومی به کار رفته در قصه است . نه این که قصه سخت باشد زیرا در خوانش های اولیه هم می توان تا حدودی اصل روایت داستان و محتوا را فهمید . می توان خیلی راحت پس از خواندن این قصه آن را این طور تعریف کرد :

« کسی به ظاهر شکارچی در برف  سرما دانسته یا نادانسته انسانی را مورد هدف گلوله ی خود قرار می دهد »

و این تنها کلید رمز گشای اصلی قصه می باشد . و اما این که چرا گفتیم با چند بار خواندن باید به محتوای جامع و نگارش نقد دست زد ، دلایلی دارد . فرض می گیریم پی رنگ اصلی داستان همان چیزی باشد که برای تان بازگو کردم . قصه با جمله ای از راوی اول شخص که یکی از دو راوی قصه می باشد شروع و به تناوب پاراگرافی روایت بین راوی اول شخص و راوی سوم شخص ( دانای کل محدود ) در رفت و آمد است . و این ارتباط بین پاراگراف ها از هیچ منطق داستانی ای پیروی نمی کند .

هوا سرد است و از شکار و توضیحات راوی اول شخص در می یابیم که با متنی بومی طرف هستیم . اما از باب نشانه شناسی دلیل موجهی در دست نیست . تا بتوان نوع این بومیت را حدس زد ، اسامی اشخاص و اماکن به کار رفته در قصه و حتا برخی خرافه های مستعمل در قصه  نیز به این حدس کمک نمی کند . می پرسیم این ماجرا در کجا اتفاق افتاده ، اما به ضرص قاطع نمی توان محل خاصی را مثال زد . و گویا است اتفاق به عمد در قصه رخ داده است . زیرا در تمام قصه مدلول های فراوانی می توان یافت که فقدان دلیل آن ها در متن خلاء ایجاد کرده است . به گویش دیگر این قصه را می توان جدال مدلول های بی دلیل نام داد . و این خود دارای معایب و منافعی است . اگر نویسنده خودآگاهانه خواسته باشد طوری بنویسد که فقدان دلایل کافی تعلیق داستانی به وجود بیاورد باید گفت تا حدودی توانسته است این کار را انجام بدهد . زیرا تمام ماجرا پیرامون کشته شدن آگاهانه یا ناآگاهانه ی کسی که توسط شکارچی مورد اصابت گلوله قرار گرفته می چرخد و مخاطب علی رغم رنجی که از جملات مقطعی و گاه دیالوگ های کوتاه و حتا فلاش بک ها می برد . به دنبال چرایی های اش داستان قصه را تا انتها پی گیر می شود و هیچ چرایی برای وقوع این حوادث در متن نمی یابد و این خود همان تعلیقی است که مخاطب را اجبارا به خواندن و تمام کردن قصه وا می دارد .

و حتا او را وا می دارد تا قصه را دوباره بخواند و در هر بار خوانش سعی کند چیزی جز پی رنگ اصلی از آن بیرون بکشد و چون علیتی در متن نیست به اجبار به تاویل های شخصی روی آورده و ناخودآگاه می کوشد دلیل های گم شده در داستان را خودش شخصا برای مدلول های آشکار بسازد . در این صورت باید گفت که متن دچار نوعی بی انتهایی شده است و هر مخاطبی با کشف همان کلید اصلی داستان قصه می تواند تخیل خود را در متن به کار بگیرد . نویسنده توانسته است با تکنیکال نمودن اثر خود از گره افکنی و گره گشایی های ناگزیر فرار کند و همان تعلیق آزار دهنده را تا انتها در متن حفظ کند .

استفاده از شگرد شکستن فضا و به کار بردن فلاش بک های داستانی یا همان تغییر روایت ( زاویه ی دید ) از اول شخص به سوم شخص ( دانای کل محدود ) و بر عکس این امکان را به مخاطب می دهد که تا جای ممکن به پی رنگ داستان نزدیک شده اما به طرح آن پی نبرد ( البته اگر قصه از طرح منسجمی برخوردار باشد ) 

باید فرم این قصه را از منظر نشانه شناسی مورد نقد و تحلیل قرار داد و از لابلای فضا ها و تصاویر ارائه شده ، به کد گذاری های آن پی برد ، قصه به لحاظ استفاده از تکنیک فلاش بک و چرخش پیرامون پی رنگ فاقد طرح منسجم و شخصیت پردازی است . در تمام طول قصه هراز گاهی چند گلوله شلیک می شود . زر ی زنی هم می ترکد و احتمال دارد باز هم جسد کسی پیدا شود . اما نهایتا با استفاده از عقیده های خرافه ی بومی مردم تمام حادثه به پای جن چنار که می گویند جلوی درخت می رقصد نوشته می شود . و نهایتا با چند تا ورد و فوت و سنجاق زنگ زده و چاقوی کند  بلا به دور می شود و کسی هم دنباله ی ماجرا را نمی گیرد .

شکارچی این قصه که خوب شخصیت پردازی نشده به نظر می رسد باید چند نفر را بکشد و برای به زانو در آوردن طعمه ی خود سرتاسر دشت را در برف و سرما خیزان خیزان و با فلاکت دنبال طعمه اش هر چه که هست راه بیفتد . و گویا چند نفر دیگر هم که به مقصد شکارچی پی برده اند برای از پا انداختن او بسیج شده و دنبال او راه افتاده اند . این گروه برای بررسی اتفاق تازه ای که از آن با خبر شده اند دور هم جمع شده و خیره شدن ایاز به تفنگ روی دیوار عکس العملی است سمبلیک و نشانه شناختی در برابر این که باید حتما کاری برای از پا انداختن شکارچی احتمالا قاتل انجام داد . شکارچی قاتلی که هرگز مشخص نمی شود چرا تصمیم به ارتکاب قتل و احتمالا قتل های زنجیره ای گرفته است . و مقتول یا مقتولین احتمالی چه کسانی هستند و جرم شان چیست . اما این شکارچی حتما انگیزه ای دارد چون از باب نشانه شناسی در جایی گفته است « چند روز از آن شب می گذرد  تو هم باید می مردی » و گویا آن شب مابین شکارچی و مقتول مناقشه ای بوده است که سزایی جز مرگ نشود برای اش متصور شد . و این شکارچی خواسته زیرکانه حوادث را طبیعی جلوه دهد که مثلا هنگام شکار آدم را با گراز اشتباه گرفته . و یا اصلا کار جن چنار بوده و از این قبیل ...

اما به هر حال مشت اش باز شده و گروه برای کشتن اش عازم شده اند و پس از تعقیب و گریزهای احتمالی و شلیک گلوله های زیاد توانسته اند به او تیر بزنند و مجروح اش کند . معلوم نشد خدر ریش قرمز چه کار کرده بود که باید می مرد . ( یا اگر این هم به نوعی عقیده ی بومی بر می گردد ، برای مخاطب رمز گشایی نمی شود ) حوادث قصه با این شرحیات سعی دارند به طور ناخودآگاه شکارچی قاتل را در ذهن ما مردی انتقام جو جلوه دهند . اما انتقام از چه و به چه علت ؟ ما که نمی دانیم . قصه سرشار از گره هایی است که هرگز گشوده نشد . مثلا شکارچی در جایی از وظیفه ای که به عهده ی او گذاشته اند می گوید که این قضیه نیز خام و بی توضیح می ماند . در کل می توان گفت متن دارای زبان ساده ای است و فضای محدودی دارد اما نقاط کور و گم شده ی آن باعث می شود مخاطب از قصه لذت نبرد و پس از چند بار خوانش به نوعی حالت انزجار و سر رفتگی حوصله به او دست بدهد . که این نشانگر قلم ضعیف نویسنده در خلق و پرورش سوژه ای است که در ذهن داشته است . تمامی این ضعف ها متن را به قصه ای ضعیف بدل کرده که نمی توان چیزی بیشتر از این در موردش بحث کرد .

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:22 توسط نوشتار |


سایه های چنار

مهدی اکبری فر

تفنگ را به طرف اش نشانه می روم و بنگ ...

پاهایم را به زحمت از برف نشسته تا زانو بیرون می کشم . چکمه هایم سنگین شده اند . نوک انگشتان پایم کرخت شده . برفی که باریدن گرفته دارد او را از چشم هایم می دزدد . سوز چشم هایم را می سوزاند . شده مثل گرازی که بی هدف این در و آن در می زند که شکارچی گم اش کند . لکه ی سیاهی بین دشت سفیدی که روبرویم پهن شده . چه قدر می توانی دوام بیاوری . به سربالایی که برسی تو چنگمی . چند جان داری مگر . با پایی چلاق و خونی که ازت می رود . تو هم می مردی . چند روز گذشته بود ؟ از آن شب ؟

رسیده بودند پای چنار پایین , پیر , صدای زوزه ی سگ ها می آمد . قوزی تلو خوران برگشت . چشمان درشت اش انتهای کوچه را کاویدند .ایاز فانوس را تا پای شمشاد ها بالا گرفت . بعد گرفت اش طرف گل و بوته های کنده شده ، روی در نیمه باز ، خدر دست کشید به ریش قرمز و پر پشت اش . دسته ی کلنگ را تکیه داد به دیوار ، دست اش را انداخت گوشه ی قالی را کشید . مارال های قالی عقب نشستند ف شیرها ماندند سر جای شان . قوزی چند قدمی توی اتاق زد . صدای تق و توق پیچید ، سایه روی دیوار اتاق کوتاه و بلند می رقصید . سایه ای کوتاه تر دست به کمر برده بود . خاک نشست روی قاب عکس های سینه ی دیوار و طشت طلایی رنگ روی طاقچه با شمع های سوخته ی معلق توی اش . ایاز کاسه ی برنجی را کرد توی طشت . صدای تق و توق دیگر نمی آمد . نگاه اش افتاد به آینه ی روی دیوار و چشم های درشت و باریکی که به او زل زده بودند . صندوقی چوبی بالای کپه ی خاک واژگون بود .

چشمانم سرتاسر دشت می چرخند . جز چند تخته سنگ درشت که سر بلند کرده اند ، همه برف است و برف . می لندم و کوله پشتی ام را می گذارم زمین . تمام قرآن فلزی از گردن ام باز می شود و ورقه های کوچک روی برف پخش می شوند . نمی توانی زیاد دور شوی ، هر کجا بروی رد ات را می زنم . زیپ کوله ام را که می کشم . بوی بیسکویت های نم زده می پیچید توی دماغم ام . حتما از گرسنگی مرده ای تا حالا . من هم که پیدای ات نکنم گرگ ها لت و پارت می کنند . دست خالی که نمی توانی کاری کنی . شاید هم پشت یکی از همین تخته سنگ ها باشی . پیدای ات می کنم لامذهب . اگر این سرما کار خودم را نسازد .

لحاف چل تکه را از روی کرسی کشید کنار . گرما زد توی صورت ایاز و چشمان اش رنگ هیزم های نیمه سوخته شدند . زن دستمال رنگ و رو رفته اش را انداخت روی دسته ی بند خورده ی قوری . استکان کمر باریک را پر کرد . اتاق پر از دود پیچ در پیچ شده بود . قاطی قلق ل قلیان ها . از اتفاق تازه ای می گفتند که آن ها را دور هم جمع کرده بود . از جسد آشنایی با سر و صورت خونی . از تق و توقی که شب زهره ی یکی از زن ها را ترکانده بود . و جن چنار که می گفتند شب ها جلوی درخت می رقصد . زن پیری لبان اش را تند تند می جنباند . سرش را دور تا دور اتاق گرداند و فوت کرد . متکایش را بلند کرد . چاقوی لبه کند را که زیرش دید آرام گرفت .

بیسکویت آخری را به زحمت از جیب ام در می آورم . می تپانم توی دهان ام . ها می کنم . شالگردن را دور صورت ام می پیچم و برف روی پالتو ام را می تکانم . نگاهی به تخته سنگ ها می اندازم . تا کوه راهی نمانده باید مطمئن شوم . نمی توانی جان سالم به در بری . نمی گذارم برگردی کارها را خراب کنی . از همان اول باید کارت را یکسره می کردم . کاری که حالا به من سپرده اند .

مردی که به نظر از همه مسن تر می آمد نگاهی به ایاز انداخت . آب دماغ اش را بالا کشید و دماغ اش را مالید پشت دست . « باید کاری کرد » همه ی سر ها به طرف او برگشتند . نی قلیان را چپاند توی دهان اش و قل قل راه انداخت . ایاز خیره شد روبروی اش ، تفنگ دسته کائوچویی روی دیوار میخ شده بود .

چیزی پشت بوته ی آلوچه می جنبد . نفس هایم به شماره می افتند . تکان نمی خورم . دراز می کشم روی برف نگاهی سریع به پشت سرم می اندازم . عرق از زیر کلاه ام می چکد . قنداق تفنگ را می چسبانم زیر بغل ام . دستان ام می لرزند . پلک هایم را روی هم می گذارم . پیکر خونینی را می بینم که افتاده زیر چنار . نفس عمیقی می کشم . انگشت لرزانم را می گذارم روی ماشه ، تفنگ را به طرف اش نشانه می روم و بنگ ...

جمع شده بودند دور سرش ، ایاز جمعیت را کنار زد ، صورت غرق خون اش را دید ، مردی که بالای سرش ایستاده بود با چوب دستی سرش را جنباند . « خیلی وقت است تمام کرده ، » خون لای مو ها و ریش قرمزش دلمه بسته بود . گذاشتند اش وسط پتوی کهنه و ریش ریش . بردن اش طرف , پیر ,

 انگار چند گلوله با هم در شدند ، صداها می پیچیدند توی کوه . قار قار ها بلند می شوند و آسمان پر می شود از نقطه های سیاه . بوی باروت توی دماغ ام است . قنداق تفنگ هنوز زیر بغل ام چسبیده . یک جفت چشم درشت و سیاه زل زده اند به من . هیبت موجودی افتاده روی برف . مایع لزج و قرمزی دور و برش شتک زده ، انگار در خودش می پیچد و خس خس می کند .

میله های نوک تیز را کرده بودند توی برف ها . صدای زوزه ی سگ ها قاطی قار قار کلاغ ها توی ده می پیچد ، مهره های رنگ رنگ آویزان در ها توی چشم می زدند . او دستان پیرش را برد توی جلیقه ی سیاه اش . دورادورش را نخ سفید دوخته بودند . سنجاق قفلی زنگ زده را کند و فرو کرد یقه ی پالتوی او . دست اش را کشید روی صورت اش . نگاه اش خیره بود به دسته ی تفنگ که روی دوش او سنگینی می کرد .

خواب دارد چشم هایم را می دزدد . صدای زوزه ای می آید . دیگر تنگی چکمه هایم را نمی فهمم . حنجره ام خس خس می کند . کشان کشان خودم را می برم جلو . مایع لزجی روی پالتو ام نشسته است . ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:22 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی حس و حال

سیاوش دانش آذر

 

داستان قصه ی حس و حال داستانی مفصل نیست ، شاید حتا به اندازه ای حادثه هم ندارد که بتوان در مورد مکرر بودن یا توالی آن ها حرف زد . اما باید در مورد هایی حرف زده شود . ابتدا می خواهیم از زبان قصه شروع کنیم . زبان قصه نویسی هادی با تمام ساده بودن اش برخی اوقات به طرف شرح بسیار زیاد وقایع ، البته ریز بینی منظورم نیست ، هر چند ریز کردن حادثه ها هم گه گاهی خودش باعث افت اصل قضیه می شود . اما در مورد زیاد توضیح دادن وقایع و هی اصرار به شرح مداوم صحنه ها ، مخاطب را بر آن می دارد که فکر کند چه اتفاقی ممکن است در این رخداد بیفتد ، ساده تر ان که هادی در شرایطی این کار را می کند که احتمال استرس خواننده را زیاد کند ، ما معتقدیم که اگر قصه نویس بخواهد از زبان قصه طوری استفاده کند که علنا مخاطب اش را به استرس یا اضطراب بی اندازد امکان دارد ، اما نه این که با کند کردن حرکت منطقی این کار را انجام دهد . همان طور که می دانیم شرح دادن ریز مطالب حرکت منطقی روایت را به کندی می کشاند ، هر چند این مسئله که شرح کامل یا ریز مسائل اگر به نفع روایت نباشد نیازی هم به آن نیست . اما زبان تنها آن اشکال را می تواند به خودش بپذیرد که برخی اوقات میان راوی دانای کل و راوی سوم شخص ناجور دست به دست می شد . البته روایت در شکل معلوم و به خاطر پردازش فکر ها و خواسته های غیر علنی شخصیت قصه تا نزدیکی ها دانای کل بودن سوق یافته بود ، هر چند در بعضی اوقات هم با پیش داوری یا حتا ارائه ی فکر شخص راوی ـ شاید هم نویسنده ـ به طرف سوم شخص محدود عدول می کرد . اما من معتقدم که هادی نمی خواسته که از دو تا راوی در قصه استفاده کند . چرا که نه فضایی کافی برای این کار بود و نه زمینه ، از لحاظ زمانی و مکانی و زبانی هم لزومی نداشت ، هر چند اگر یکی از راوی ها را اول شخص انتخاب می کرد می شد به چند تایی از اما و اگر ها افزود یا از آن ها کاست . به هر حیث هادی در روایت از معدود ترین هایی است که کاملا بر ضد قصه نویس گام برداشته و همیشه طرف دار راوی است . او در این قصه نتوانسته است این ثبات را حداقل در قصه ی خودش حفظ کند . مثلا در قسمت هایی از قصه می خواهد به شخصیت اش اعتماد به نفس بدهد ( تزریق کند ) یا با روایت هایی هم چون « وضعیت اسفباری بود ـ مرد مضطرب شد ـ حتما می خواست زن را بترساند و ... ) خودش را به قصه تحمیل می کند . یعنی اگر کامل به بررسی این نکته بپردازیم شاهد آن هستیم که روایت منطقی قصه کمی از منطق دور می شود و به نا به سامانی منجر می گردد .

داستان قصه هیچ روند منطقی درون داستانی را طی نمی کند ، چرا که اتفاقات بر روی احتمالات هم نمی افتند ، و از طرح کاملی پیروی نمی کنند . مثلا اگر بخواهیم به این سئوالات جواب دهیم به نظر شما چه بنویسیم بهتر است .

1 ـ چرا مرد دختر و مرد جوان را در خیابان دید .

2 ـ چرا فصل سرماست

3 ـ چرا این اتفاق در پی آمد فیلم دیشب اتفاق افتاد.

 به نظر شما رفتن به سر ورزش صبحگاهی به علت کمک به مردم نه ( این را می گویم کمک به مردم نه به این خاطر است که می خواهد به زن ها کمک کند ) چرا به مظلوم ها نه ـ آیا زن در این داستان مظلوم جلوه داده شده است . برای این کارش منطقی هم دارد ـ یا به علت این که هنوز مجرد است در فضای انتزاعی به سر برده است .

از این سئوالات آن قدر در این قصه ی دو صفحه ای است که فقط این طور می توان به آن ها پاسخ داد .

مرد توی خیابان راه می رفت چون قصه نویس این را خواسته بود . نه این که مرد خودش این را بخواهد .

بی رحمانه است اگر بگویم که قصه نویس به آن مرد گفته بود تا دختر جوان را کتک بزند ( چرا این که دختر بود و مرد جوان و این دو عنوان برای تیپ های بعد از شخصیت استفاده می شده . از کجا معلوم بود ، که دختر است یا مرد جوان است . منظور این که پسر نیست . ) طبیعی است چون قصه نویس این را می خواسته . چرا مرد باید فیلم ببیند جواب چون قصه نویس خواسته . من تمام حوادث را به گردن قصه نویس می اندازم ، چرا که در فضای بد منطق و پر احتمال هم این اتفاقات به این شکل پی هم نمی آمدند . یعنی چه روز یکی را ببینی که دختری را کتک می زند . شب تصمیم بگیری که بروی ورزش کنی تا بشوی سوپر من و به زن ها کمک کنی و بعد همان اولین ورزش همان اتفاق بیفتد که قرار بود بعد از آموزش ها و لاغری برای ات بیفتد .

به این خاطر من دست هادی را نه ـ بلکه دست قصه نویس این قصه را در متن می بینم و اصلا به قصه بودن آن در نگاه محتوایی باور نداشته و عمرا باور نمی کنم . چرا که مثل روز روشن است حتا در فضاهای کابوس وارانه ی درون داستانی هم این اتفاق نمی افتد .

اما آیا فقط زبان ساده می تواند با رسانیدن روایت دست آخر به یک روند طبیعی و اتفاقی و حادثه های احتمالی آن هم ضعیف از وزن این جای خالی و این وضعیت نا به سامان جلوگیری کند .

لازم است به چیزهای دیگری هم اشاره شود . ما در نوشتن قصه اگر با یک راوی دانای کلی طرف هستیم که همه چیز را هم می داند و حتا می تواند پیش بینی کند که احتمال اتفاق آتی چیست نباید پیش داوری کرده  فضا را برای افتادن و رخ دادن آن اتفاق آماده کنیم . مهیا کردن ، همان دست نویسنده در کار بودن را نمایان می کند . حال آن که اگر قصدی هم برای نوشتن قصه از سوی نه قصه نویس ، بلکه از سوی نویسنده هم در کار باشد .

جهان بینی های نویسنده شاید به نفع عالم بشریت باشد اما نمی تواند با سر کار گذاشتن مخاطب با یک داستان غیر معقول به بازی دادن اذهان عمومی دست بزند .

به نظر من تا پایان روند منطقی یک داستان ، نباید راوی از کلیت ، و حتا قسمت هایی از آن خبر داشته باشد ، درست است که راوی نقل کننده است ، اما نقل کننده ای که در حال اتفاق داستان قصه را نقل می کند ، یعنی دقیقا با مخاطب در یک زمان ( هم زمانی ) قصه را مورد خوانش قرار می دهد ، یعنی خوانشی که هم مخاطب انجام می دهد ، در زمان حال واق خواندن ـ و خوانشی که راوی انجام می دهد در زمان حال روایت ، یعنی من منظورم این است که راوی دقیقا منتظر وقوع اتفاقات در حین روایت است و به محض وقوع اتفاق وظیفه دارد آن را بی کم و کاست روایت کند .

زمان های ماضی بعید هم در کار قصه رخنه ایجاد می کرد . فرض کنید راوی دارد خبر می دهد که حالا مرد دارد تکرار فیلم سینمایی دیروز را می بیند . چرا نوشته است کرده بود . شده بود . کشته بود . پریده بود . و ...

مگر نه این که برخی تئوریسین ها اعتقاد دارند که هر چه در زمان متن  عقب جلو رفته باشیم . ما در هنگام خوانش ، متن را به زمان حال می آوریم .

برخی جا ها با اشاراتی مثل لکه ی قرمزی دید و فکر کرد که از سر و صورت ... اگر می خواهد ما تاویل مان خون باشد چرا با ایماء و اشاره .

نام نسترن به توسط دیالوگی از مرد منطقی است . اما زمانی که نوبت راوی ست نمی توان به این ساده گی به تیپی که هنوز هیچ مشخصه ای از او در دست نیست به این راحتی او را نسترن صدا بزنیم و مریم صدا نزنیم .

من می گویم اگر هنگام برگشتن از ورزش صبحگاهی فکر خریدن صبحانه و نان داغ و آشنایی او با نانوایی و صندوق دار چه اتفاق مهمی را در روند رو به رشد قصه داشته است .

من می پرسم چرا زن کنار مرد روی پتو نشسته است . می پرسم چرا اشاره ی بیهوده به کش دور جمع مجله ها شده . می پرسم چرا فصل زمستان است . یا می شود پرسید این اتفاقات چرا به این شکل و وضع می افتادند . آیا قصه به کدام این سئوالات می تواند پاسخ دهد .

آیا سعی شده تا من بعد از خواندن قصه به یک نتیجه ی اخلاقی برسم و فکر کنم کسانی هستند در جامعه ی ما که به فکر زن هایی می افتند که پدر و برادر ندارند که هنگام کتک خوردن از دست شوهر به دادشان برسند و ...

من باید به این فکر کنم که نباید زنم را کتک بزنم . من از این قصه چیز دیگری هم عایدم شد . من با شخصیت ها یا تیپ های قصه چه قدر همزاد پنداری کرده ام . چرا این سنت در قصه نشکسته شده که اگر زن ایرانی دارد کتک می خورد کتک چیزی است که خودش خواسته ، آیا تاوان کتک خوردن زن ایرانی را باید من بدهم . مخاطب چه تقصیری دارد که همه ی مرد های این داستان کتک زن و زن های آن کتک خورند .

آیا این استنباط که چون اغلب واقعیت های بیرونی دچار نابه سامانی اند باید قصه نیز دارای این نابه سامانی باشد .

من در این قصه نه تعلیقی می بینم و نه ترکیب زمانی مناسبی . حتا طرح هم دارای نقصانی بسیار است که حتا در حد طرح هم نیست . شاید این قصه در حال نزول به حد داستانی هم پیش برود . میشود کسی از راوی بپرسد که هیکل بد شکل یعنی چه طور ـ می شود کسی از راوی بپرسد آدم وقتی مضطرب شد چه طور می شود . می شود از راوی پرسید که وضعیت اسفبار بود یعنی چه طور بود . چون این ها را متن به ما نگفته است . درست مانند سئوالاتی که مام دارند به ذهن مان می آیند و متن در مقابل آن ها بی پاسخ است . چرا که نمی تواند هم پاسخ دهد ، چرا چون باید قبول کنیم که هادی فاصله ی محتوایی خوبی را با متن باز نکرده است . هر چند این فاصله ی فرمی بیش از حد هادی از متن باعث شده که هیچ قاعده و قانون درون متنی در قصه ی در حال نزول به داستان اش نباشد .

چه کسی می داند شاید هادی هم این طوری دوست دارد بنویسد . اما این هایی هم که عنوان شد یک نظر کاملا شخصی و یک فرد خوانی معمولی از قصه ی هادی خشایی بود . با امید روزهای بهتر و شادتر برای دوست خوبم هادی خشایی .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:21 توسط نوشتار |


قصه­ ی حس و حال

هادی خشایی

 

تا به انتهای خیابان برسد، چندباری زیر نور ملایم آفتاب ایستاد و از میان ازدحام جمعیت به نقطه ای نامعلوم در میان همهمه ی عابرین آن ظهر زمستانی خیره شد. با خودش فكر كرده بود شاید برای این نمی تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پی آن دونفری هست كه دیده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر میان ناله هایش از مرد جوان می خواست كه نزندش. مرد جوان و دختر پایین پله های دفتر ازدواج و طلاق ایستاده بودند و مرد با مشت و لگد دختر را می زد. با خودش فكر كرده بود كه موضوع چه چیزی می توانسته باشد. ازدواج یا طلاق؟

 هر چه بود می خواست برود جلوتر و از مچ دست مرد بگیرد و مانعش بشود. یك قدم برداشته و بعد خنده ای گوشه ی لبش نشسته بود. خاطرات فیلمی كه شب پیش دیده بود مقابل چشمهایش رژه می رفت. تصویری از یك قهرمانبازی توی ذهنش چرخیده و زیر لب زمزمه كرده بود: و مرد برای نجات دختر وارد صحنه می شود. ایستاده بود و توی درب شیشه ای ساختمان مقابل قد و قامت خودش را برانداز كرده بود. دستی روی شكم برآمده اش كشید و سر تا پایش را دوباره از نظر گذراند. وقتی به سمت جوان و دختر چرخید خبری از آن دو نبود و تنها چند لكه ی قرمز رنگ كه احتمال می داد از سر و صورت دختر چكیده باشد توجهش را جلب كرد. اینطرف و آنطرف را نگاه كرده بود شاید سرانجام ماجرایشان را بفهمد. رویش نشده بود از كسی ماجرا را بپرسد.

صفحه ی حوادث روزنامه های صبح همه پر بود از ماجراهای قتل و جنایت. گوشه ی روزنامه ای را گرفت و از لای كشی كه دور بسته اش انداخته بودند بیرون كشید. پولش را داد و در طول راه تا به خانه برسد صفحات اقتصادی اش را زیر و رو كرد.

زن با یك سینی سبزی كنارش روی پتو نشست و مشغول پاك كردنشان شد.

_ داری دنبال چی می گردی؟

_ می خوام ببینم بالاخره این حقوق ما رو چند قرونی بالا می برن یا نه. نمی گن عید داره میاد و این جماعت گدا گشنه می خوان یه سر و سامونی به وضعشون بدن. باید بالا ببرن وگرنه ... .

_وگرنه چی؟ حتما می خوای به زور بگیری.

مرد گفت: "نه! من نمی گیرم می گم اون بره بگیره". و با دست به سمت تلویزیون كه تكرار فیلم سینمایی دیشب را پخش می كرد اشاره كرد.

_ نسترن تو فكر می كنی چقدری طول بكشه من بشم مثل اون.

_ نمی دونم. یك سال، پنج سال شاید هم هیچوقت. چرا ورزش نمی كنی، صبحها رو برو بدو.

_نیست.

_چی؟

_حس و حال. حس و حالش. حس و حالش نیست.

مرد توی فیلم چند دقیقه ای عقب یك اتومبیل خاكستری دویده و بعد پریده بود روی سقفش. با اسلحه همه­ی مردهای عینك دودی به چشم فیلم را سوراخ سوراخ كرده و دست آخر پریده بود پایین. رفته بود یك عده ای را با مشت و لگد لت و پار كرده بود. از ساختمان چند طبقه ای بیرون پریده و افتاده بود توی یك استخر. بعد با صلابت هرچه تمام از آب بیرون آمده و شنل خاكستری اش را تكانده بود و سرانجام موسیقی فیلم اوج گرفته بود.

نه تنها او بلكه نسترن هم سر شوق آمده و مشتهایش را توی هوا تكان داده بود. شب پیش از خواب هم صحنه های سر ظهر را مرور می كرد. مشتهای بزرگ و قوی مرد كه توی سر و صورت دختر فرود می آمد و دختر كه گاهی از میان ناله هایش سر بلند می كرد و توی چشم عابرین نگاه می كرد تا شاید كسی نزدیك شود و او را از زیر دست مرد جوان بیرون بكشد.

یك لحظه نگاهش به نگاه دختر گرفته بود. رفته بود به طرفشان. نمی دانست از ترس بوده یا از چیزی دیگر. هر چه با خودش كلنجار می رفت نمی توانست خودش را قانع بكند كه از ترس نبوده، نترسیده از اینكه با مردجوان درگیر شود و آنموقع كار بالا بگیرد و مجبور شود با مرد جوان دست و پنجه نرم كند. حتما  مرد جوان می توانست یكی هم به او بزند و تا او بیاید هیكل بدشكلش را تكانی بدهد مرد جوان كله پایش بكند. بارها توی خیابان دیده بود كه وقتی یكی پادرمیانی می كند خودش را هم قاطی ماجرا می كنند و از مشت و لگد بی نصیب نمی ماند. به خودش می قبولاند كه اگر تن و بدنش روبراه بود بی برو برگرد  وساطت می كرد.

وقتی از خواب پرید لب و دهنش حسابی خشك شده بود. توی كابوسی كه می دید خواسته بود مشت ولگد بیاندازد، ولی دست و پایش شده بود عینهو چوب خشك. شده بود درست مثل زمانی كه آدم می خواهد توی خواب بدود ولی هر چه زور می­زند یك سانتی متر هم از جایش تكان نمی خورد. وضعیت اسفباری بود. وقتی به یادش می آورد تمام تنش یخ می زد. نگاهی به ساعت كرد.  رفت و از آشپزخانه یك لیوان آب خورد. به بیرون از پنجره نگاهی انداخت. هوا هنوز تاریك بود. از همكار هم اتاقیش شنیده بود كه او صبح زود از خانه بیرون می زند و توی كوچه و خیابان می دود. دست آخر نان داغ می گیرد و به خانه باز می گردد.

نسترن هنوز خواب بود. چه اتفاقی می افتاد اگر نسترن بلند می شد و می دید او رفته و با نان داغ برگشته. می دانست كه نسترن باور نمی كند. یكبار دیگر نزدیك پنجره رفت و به هوای تاریك بیرون چشم دوخت. یادش نمی آمد آخرین بار كی بوده كه صبح زود از خانه بیرون زده. خاطراتش را مرود می كرد آن بار آخر را بیاد بیاورد. احتمالا چندین سال قبل بوده، حتی چندسالی قبل از ازدواجش. موقعی كه هیكلش اینهمه چربی نیاورده بود.

جلوی در از بودن پول خرد ته جیب شلوار گرمكنش مطمئن شد و بعد در حالی كه داشت لحظه ی بازگشتن و ورود به خانه را توی ذهنش تجسم می كرد اولین قدمها را برای دویدن برداشت و از جلوی در با ریتم یكنواخت قدمهایش دور شد.

مردهای توی نانوایی دست از كار كشیده بودند و نگاهشان متوجه او بود. مرد سر دخل را می شناخت برای همین برایش دست تكان داد. مردهای توی نانوایی كه تازه داشتند خودشان را برای كار آماده می كردند برایش دست تكان دادند. نانوانی را همیشه شلوغ دیده بود، با انبوه مردها و زنهایی كه توی صفهای دراز ایستاده بودند. از اینكه اولین كسی بود امروز موقع برگشتن به خانه از نانوایی نان داغ می گرفت ته دلش غنج خورد و لبخندی روی لبهایش آمد.

هوا داشت روشن می شد. وارد كوچه ی دیگری شد و قدمهایش را تندتر كرد. نصف كوچه را دویده و حواسش پی قدمهایش بود كه صداهایی از پشت سر شنید. عرق قسمت سینه ی پیراهنش را خیس كرده بود. ایستاد، خم شد و با دست زانوهایش را گرفت. صدای بهم خورد دری او را متوجه خودش كرد. سر چرخاند و زن ساك بدستی را در آستانه­ی در قرمز رنگی دید. زن از در دور شد و توی كوچه به راه افتاد. كمی بعد در باز شد و مردی با زیرشلوارای كه توی گرگ و میش صبح به خاكستری می زد جلوی در ایستاد. وقتی زن را دید دوید دنبالش. به زن رسید و از مچ دستش گرفت و آهسته غرید. آهسته به طرف زن و مرد رفت. زن مدام می گفت: "بزار برم، نمی خوام دیگه یك لحظه هم بمونم" و مرد همچنان از مچ دستش می كشید. زن خودش را روی زمین انداخت و مرد از رفتن ایستاد. به طرفشان رفت و با فاصله ی دو_سه قدم ایستاد ببیند چه پیش می آید. مرد زور زد زن را روی زمین به طرف خانه بكشاند. وقتی دید زن زمین را چنگ زده دست انداخت توی جیبش و چاقویی را بیرون كشید. ضامنش را زد، تیغه ی چاقو باز شد، حتما می خواست زن را بترساند.

سوز سرما عرق تنش را سرد كرد. رو به مرد گفت: ولش كن. مرد با چشمهای براق داد زد: برو پی كارت. زن خودش را از دست مرد رها كرد. مرددست انداخت و با مشت به شانه ی زن كوبید. زن با پهلو به زمین خورد. نزدیك مرد شد و گفت: با اونی كه تو دستت هست یه بلایی سرش می آری. مرد گفت: "زنمه، تو كی هستی، آژانی یا سپور محل؟ می خوام برگردونمش خونه، از سر شب لجش گرفته كه می خواد بره...". مرد خواست باز به طرف زن برود كه او مابینشان ایستاد.

_بكش كنار.

از جایش جنب نخورد. چاقو توی دست مرد لرزید. زن بلند شد تا فرار كند. مرد داد زد: "بهتره بكشی كنار وگرنه این وسط یه بلایی سرت می آید، مجبورم نكن یه كاری دست تو و خودم بدم". صدای دور شدن قدمهای زن را از پشت سر شنید. مرد مضطرب شد. چندبار، دستی را كه چاقو را محكم در آن می فشرد به طرفش پرت كرد.

یك قدمی عقب رفت تا مرد نتواند ضربه ای به او بزند ولی مرد بیشتر از قبل به جلو خم شده بود. چاقو به پهلویش گرفت.پهلویش سوخت، پوستش داغ كرد. دست انداخت روی زخمش. گرمای سریدن خون از لای انگشتانش را حس می كرد. پاهایش سست شد و نتوانست خودش را سرپا نگه دارد. مرد وحشت زده عقب عقب رفت و در حالی كه مشت هایش را به طرف زن تكان می داد فریاد زد: "دیدی با این كارت چه بلایی سر این آوردی ... ".

چشمهایش سیاهی رفت و به پهلو روی زمین افتاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:20 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی آرامش مرده ها را به هم نزنید

سیاوش دانش آذر

 

برای شروع یک نقد موفق ابتدا معمولا داستان قصه را دوباره برای خودمان مرور می کنیم .

دختری در سنین جوانی عاشق پسری در همسایگی شان می شود و به خاطر این عشق یا ارتباط در حد دیدار از طرف پدرش تهدید می شود ـ پسری که عاشق شده نیز به طور غیابی تهدید می شود ـ دختر به خاطر این عشق از رفتن به مدرسه و زندگی مرسوم منع شده و به خاطر این اتفاقات دست به فرار از خانه و کاشانه می زند . از پسر هم هیچ اطلاعی در دست نیست . مدتی بعد جنازه اش در قنات محل زندگی اش پیدا می کند و دلیلی که در داستان مطرح است عشق به خانه و کاشانه است .

انتخاب راوی از سوی قصه نویس با هشیاری تمام صورت گرفته و در نوع خودش بهترین انتخاب نیز می باشد . راوی اول شخص نیست و سوم شخص هم نیست در حالی که با شگردی که در زبان رخ داده است روایت به صورت اول شخص از سوی روح مرده ای انجام می پذیرد که به علت قراردادهای درون متنی گاه گاهی می تواند ذهن خوانی نیز بکند . هر چند در برخی از موارد اشکال هایی در روایت نیز به چشم می خورد اما در کل این روایت منطقی و اصولی به نظر می رسد .

محتوا سرشار است از علامت ها و سنت ها و ویژگی های دسته ای از مردم که تقریبا با جامعه ی امروزی ایران نزدیکی دارد . مردم و بالاخص زنان جامعه ی داستان همه شکاک ، فضول و دهن لق و بدبین هستند . قصه نویس طوری این روایت را کنترل می کند و حرف ها را از ذهن تیپ ها و هر ازگاهی شخصیت ها بیرون می کشد که ما فقط متوجه زشتی های سنت شده در رفتارها و گفتارهای جامعه هستیم . حال این که از نقاط ضعف داستان نیز می تواند باشد که چرا باید در بین آن همه مردم همه بدگویی دختر داستان را بکنند و حتا مادر و پدر نیز از این دایره استثنا نباشند .

شاید قصه نویس خواسته نوعی اعتراض به برخی سنت ها که ریشه هایی شرعی و عرفی دارند و حتا ریشه هایی خرافی در داستان از خودش نشان بدهد . اما این که منطق معمول داستان را به هم بریزد و کلا بدبین باشد در داستان لطمه هایی ایجاد می کند که این ذهنیت در مخاطب به وجود می آید که قصه نویس خودش گاه گاهی قلم راوی را در کنترل داشته و یا این که بالای سر راوی بوده و هر چه می خواسته گفته او باشد در روایت رخ دهد .

روایت قصه به حدی پیچیده است که نمی شود به سادگی به منطق آن پی برد . در برخی از اوقات راوی در جسم روایت می کند و در برخی اوقات در روح ، این واقعه که تا بحال راوی ای روحانی را در یک روایت قبول کنیم کم اتفاق افتاده است .

فرض بر این باشد که روایت در زمان کمی پس و پیش می شود و این می تواند در آن واحد در دو بازه ی زمانی روایت شود و حال این که اگر روایت های قبل از مرگ کاملا جسمانی و منطق پذیر باشند . و قسمی از این روایت در زمان حال روایت می شود و کاملا روحانی است ( روح دختری که مرده با منطق خویش فرما ) در حال روایت است و باور آن کمی سخت است . هر چند مخاطب اگر روایت و نوع آن را باور نکند چاره ای جز کنار گذاشتن آن ندارد .

طرح قصه مستحکم نیست و علیت در آن در حد غیر متعارفی پایین است . چرا که طرح نمی تواند چراهایی که در داستان هستند را به هم گره بدهد ، یعنی طرح فقط به صورت ذهنیت های منطقه ای مستدلل است و این هرگز در ارجای درون متنی قرار نمی گیرد . مثلا اگر فرار دختر اتفاق دوم باشد در داستان اتفاق اول بدبینی جماعت است که باید علت این فرار قلمداد شود که نمی تواند علت محکمی باشد . البته اگر تاکید بر اعتراض به این نوع ذهنیت عمومی باشد می توان دلیل ها را قبول کرد . موتیف های به کار برده شده در طرح هرگز به داد کلیت کلان ساختار نمی آیند و این نیز نوعی ضعف در طرح محسوب می شود و مثال اش می تواند رابطه ای صمیمانه بین خواهر و برادر و دوستی از دوست های برادر باشد که هیچ کمکی به کلان ساختار نکرده و در آن دخلی ندارد چرا که هر کس دیگری می توانست دوست ، دختر باشد و بانی این فرار . هر چند در گوشه هایی از روایت به این مسئله تاکیدا اشاره شده بود که این نوع رابطه ( رابطه با دوست برادر ) برای خود برادر می تواند باعث شرمندگی باشد که آن هم در روال منطقی باید از طرف برادر مورد بررسی قرار گیرد و اگر خیانتی باشد از سوی برادر پی گیری شود نه از طرف پدر .

اگر قبول کنیم که تعدادی از این سنت ها مانند عدم دوست غیر هم جنس داشتن ـ عدم ارتباط با غیر هم جنس داشتن ، نوع خاص خیانت در این جامعه ـ بدبینی های پدر و مادر و اطرافیان ، در این داستان حضور نداشتند کلا داستان این قصه از حرکت باز می ماند و هیچ چیزی برای ارائه باقی نمی ماند .

فرم قصه نیز در بررسی ساختار شناسانه جالب توجه است . فرمی که می خواهد با بازی های زبانی و اشارات گرامری و حتا نصفه گذاردن جملات تکنیک های خودش را رو کند . اما تا چه حد این فرم توانسته با محتوا جور شود تا ساختاری مستحکم به دست آید پاسخی است که نمی تواند به سمت آری و مثبت بودن آن قدم برداشت .

زبان ساده نیست ، هر چند در خود روایت زبان راوی سادگی خاص خود را دارد و به جز چند تا خاطره و فلاش بک معمولی چیزی دیگر ندارد . اما با استفاده از جملاتی ابتکاری نشان می دهد که زبان قصه تحکم خاص خود را دارد و با این که در برخی از دیالوگ ها نوع حرف هایی که به دهان تیپ ها و شخصیت ها گذاشته می شود . نه اجاره ای هستند و نه ابتکاری ، و این همیشه در تعلیق است که این زبان تا چه اندازه می تواند پیش برنده ی اتفاقاتی باشد که طرح منسجمی ندارند و همین طور با عدله بعدا چه می شود به هم وصل می شوند و نه این که چرا این اتفاق رخ داد .

اگر بخواهیم این قصه را از لحاظ نوع گرایش به مکتبی مورد توجه قرار دهیم . می توانیم آن را یک قصه ی رئال جادویی تلقی کنیم . هر چند واقعیت هایی که در جامعه هستند اغراق پذیری به اندازه ای ندارند . اما استفاده از نوعیت راوی می تواند در این دسته بندی کمک مان کند .

نوع خاص ورود شخصیت ها و نوع معرفی شان از دیگر تکنیک های فرمی است که در زبان اتفاق افتاده اند . حضور پدر و برادر ( داوود ) و حتا گلین که عنوانی بومی را به خود گرفته و حکایت از قومی ترک دارد . اما با سایرین هرگز تمییز داده نشده است . هر چند نفرین مادرانه ای در شرف انجام است و این نفرین از طرف راوی روحانی مورد ذهن خوانی است . اما آیا گلین واقعا دخترش را نفرین کرده است . آیا واقعا این جامعه او را مانند نجاستی دور انداخه اند . آیا هیچ کس نمی خواهد دست به او بزند . هر چند حضور همه در سر جنازه می تواند به خاطر کنکاوی باشد یا به خاطر فضولی . اگر دقت کنید در جایی از قصه اشاره می شود که دیدن جنازه ( چه مرد و چه زن ) بد شگون است . اما اگر این هم از باور های مردم آن جامعه باشد چرا حضور آن هم به این وسعت در بالای جنازه شکل می گیرد .

آیا به نظر شما راوی ما در برخی از موارد توهمی نمی شود . چرا اصلا ما حرف های اش را باور می کنیم . چرا قبول می کنیم که مرده ها نباید آرامش شان را از دست بدهند . چرا قبول می کنیم که مرده ها می توانند ذهن خوانی کنند .

چرا قبول می کنیم که مرده ها می توانند گریه کنند یا بالا بیاورند .

و بلافاصله با این روایت رو در رو شویم که مرده ها نمی توانند بالا بیاورند . و تردید راوی را هم در نظر بگیرید که اگر می توانستند بالا هم بیاورند چیزی در معده ی دختر نیست که بالا بیاورد .

بالاخره راوی تکلیف خودش را با ما روشن نمی کند که مرده بالا می آورند یا نه . این تردید کافی است که توهمات راوی را در مورد روایت دوم ، یعنی روایت روحانی که با منطق فیزیکی جور نیست را رد کنیم . آن وقت چه اتفاقی می افتد که اگر کلیت راوی را قبول نکیم .

اما اگر باور پذیری به خاطر بی چارگی ما مخاطبان نباشد آن وقت نوع راوی انتخابی از بهترین ویژگی های این قصه به شمار می آید که قصه نویس با تبحری مستعدانه دست به انتخاب آن زده است و اگر کمی دقت بالایی می کرد و بازنویسی های آخر را با دقت انجام می داد تردید های احتمالی در مورد روایت به چشم نمی خورد .

با همه ی این تعاریف در مورد روایت نمی توان از این مسئله چشم پوشی کرد که قصه نویس راوی را به حال خودش رها کرده و اجازه داده تا قصه در زمان روایت اتفاق بیفتد . زمان کاملا از دست راوی خارج شده و کنترل آن در دست ناخودگاه قصه نویس است . فلاش بک ها تقریبا تا حدی غیر قابل جبران بدون دلیل و در زمان ها و مکان های بی ربطی اتفاق افتاده اند . اگر واقعا نوعی سیالیت را در زمان قبول کنیم این قصه سیال نیست . زمان روایت نیز سخت بی سر و سامان است .

ولی در کل نقاط قوت بسیار بالا تر از نقاط ضعفی هستند که برخی به علت بی توجهی در قصه رخ داده و برخی به ناچار اتفاق افتاده . چرا که برخی از موضوعات تا حدی شعار زده شده اند که می توانستند به جای قصه و سایر زیر مجموعه ها مقاله ای باشند اجتماعی .

تعلیق داستانی در داستان منوط به روایت لحظه به لحظه است و هرگز یک تعلیق منطقی نیست . تلیقی که دارد ما را از انتهای داستان آگاه می کند . در زمان هایی به علت نوع راوی ما نمی توانیم واقعا از عاقبت قصه آگاه شویم . یک نمونه ی بسیار واض این است که علی کجا رفت .

نمی پرسیم چرا علی ، نمی پرسیم علی چگونه شخصیتی داشت . داشته های ما در مورد علی بسیار کم است . فقط در حد یک عنوان و یک نفر که رابطه ای با دختر دارد . نوع رابطه هم معلوم نیست ، البته علی پسر یکی از این جماعت سنتی مذهبی و ... هستند که با این عمل اش در داستان روی دست پدران زده است و به صورت عجیبی از داستان غیب زده . اگر واقعا قصه نویس دوست داشت که ما در مورد علی به یک تعلیق دائمی برسیم و هرگز از او خبر دار نشویم و خودمان به عاقبت او فکر کرده و برای اش تصمیم و تاویل اختیار کنیم . این می تواند از تکنیک های مدرنی باشد که داستان در فرم عاری و در محتوا هم ... به هر حال احتمالات عاقبت علی نیز محدود است . یا این که رنگ جماعت شده ، یا این که گوش های اش توسط پدر دختر بریده شده ، یا هم این که سوژه را تعویض کرده است . احتمال دیگری هم هست ، آن هم این که او هم از آن جا فرار کرده . البته هرگز با دختر دست به فرار نزده است که اگر این طور بود در روایت به آن اشاره می شد .

به هر حال اگر از علی خبری شد به قصه نویس خبر دهید تا بیش تر از آن نگران او نباشد .


 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:19 توسط نوشتار |


آرامش مرده ها را به هم نزنيد

پرستو آزادی ابد

 

 

از همان لحظه که پيدايم کردند حرف و حديث ها شروع شد . اول آقا جانم را آوردند بالاي سرم . تکيده شده بود و لاغر اما هنوز آن کلاه (برک) سرش بود.درست مثل سالهاي گذشته. بعد داوود آمد- برادرم- نگاهش که کردم دلم غنج رفت. با آن قامت کشيده و تنومند. مردي شده بود براي خودش. آقاجانم مانده بود لاي پهناي سينه اش وقتي داشت مرا از روي شانه هاي نه چندان بلند آقام مي پاييد.
مي دانستم اينطور مي شود. از همان روزي که تصميم خودم را گرفته بودم.گرچه کوچکترين اهميتي هم نداشت . تنها چيزي که برايم مهم بود اين بود که بگذارند بخوابم. رها وعميق. درتاريکي قناتي که از ماه ها پيش تويش خوابيده بودم.
جنازه را که کشيدند بيرون چشمهاي منتظر جماعت از حدقه زد بيرون حتي چشم هاي مادرمکه همه اهل محل (گلين)صدايش مي زدند.تازه انوقت فهميدم که خيلي از ريخت وقيافه افتاده ام.آخر چيزي حدود شش ماه بود که افتاده بودم آنجا. توي آب. روزهاي بدي نبود. آب خنک بود و زلال. چند روز اول پوست بدنم در اثر سرما چروک انداخته بود وسفت شده بود اما کم کم عادت کردم. بهتر از همه اينکه همه جا ساکت بود و آرام. اين اواخر ازدحام صداها روزگارم را سياه کرده بودند. وقتي مي افتادند توي کله ام تمام تن ام را ريش ريش مي کردند. اما هرچه سعي کردم نتوانستم به تاريکي سرد وبي روح شب هايش عادت کنم با شنيدن کوچکترين صدايي از کوره در مي رفتم . بچه هم که بودم از تاريکي مي ترسيدم. بي بي جانم مي گفت: همش واسه اين که (گلين) وقتي تو رو باردار بود به  صورت يه جنازه نگا کرد. اونم جنازه گنديده مردي که اصلاً معلوم نبود کيه واز کجا اومده.
 
من اما دليل واقعي آن را مي دانستم. همه چيز بر مي گشت به آن شب برفي. رفته بودم داروهاي بي بي جان را از خانه عمويم بياورم که  از دل تاريکي پيچيده بود جلويم.......صورت اش را نديده بودم. يعني نگذاشته بود که ببينم............. از همان شب از تاريکي مي ترسيدم. شب هاي سختي بود با هر صداي پايي قلبم هري مي ريخت پايين و از کوره در مي رفتم - پاهايم هم در اثر سردي آب آنقدر بي رمق شده بودند که نمي توانستم از جايم تکان بخورم. لعنتي ها دوباره پيدايشان شد تازه داشتم  به آرامش مي رسيدم.

روزهاي اول به سختي مي توانستم خودم را روي آب نگه دارم  سنگين شده بودم مي رفتم تا ته آب و دهانم پر مي شد از شن و ماسه. اما بعدها خودم را مي کشاندم روي سطح آب وبدون حرکت تنم را رها مي کردم بين هوا و آب. سبکي و بي وزني تا نوک انگشتانم کشيده مي شد. آن وقت چشمانم را مي دوختم به سقف نمور قنات و مدت ها به همان حالت باقي مي ماندم بدون آن که نفس بکشم- آب قطره قطره مي چکيد  روي پوست  صورتم وقلقلکم مي داد.

حس خوشايندي بود. بعد از آن همه جار و جنجال و شلوغي..........

صداها باز هم دارند مي افتند توي کله ام.پچ پچه ها دوباره شروع شده اند. (گلين) اما بي توجه به حضور مردها يقه لباسش را جر داده است پايين و دارد به سر وکله اش مي کوبد - چون او پس از اين به راحتي نخواهد توانست بين اين مردم زندگي کند. جماعتي که مدام حرف ازچگونگي مرگ دخترش خواهند زد. لام تا کام حرف نمي زند فقط دارد ناله مي کند انگار او نمي داند مرده ها مي توانند صداي ذهن ها را هم بشنوند.

- اگر مي دانستم اينقدر به دردسر خواهم افتاد هرگز چنين کاري نمي کردم.حالا همزمان صداي تمامي ذهن ها و حرف ها افتاده اند توي کله ام و دارند ديوانه ام مي کنند. دارد دست همه رو مي شود- (گلين)بي هوش افتاده است روي زمين. زنهاي فضول جمع شده اند دورش و دارند برايش دل مي سوزانند.(گلين) اما دارد توي  دلش مرا نفرين مي کند

 – الهي به زمين گرم بخوري دختر. الهي نکير ومنکر ولت نکنند شب اول قبري. الهي تو آتيش جهنم جلز ولز بشي. ببين چي به روزگارمون آوردي؟ يکي از زنها ليوان آبي  در دست گرفته است و انگشتر طلايش را انداخته است  توي آن. انگشتر از پشت شيشه بزرگتر به نظر مي رسد  ومي درخشد- آب را به زور به مادرم مي خوراند و مي گويد: (گلين) جان اينقدر خودت رو اذيت نکن . اون خدا بيامرزم راحت شد حالا فکر کن چندروزي هم.......

بعد بقيه حرف اش را مي خورد و مي گويد: بخور توش  طلا آب کشيدم دلت رو آروم  مي کنه.

(گلين) ليوان را به دهان اش نزديک مي کند.

به هيچ کدام آنها نگاه نمي کنم. اما همه حرکت ها و صداها پر است از نيش وکنايه. آقا جان نشسته است روي زمين و دستمال را گرفته جلوي چشمهايش. مي خواهد گريه کند ولي نمي تواند. دلش پراست از نفرت وکينه. آرزو مي کند زنده بودم تا با دستهاي خودش خفه ام مي کرد. آن وقت سرش را مي گرفت بالا و به همه مي گفت دختري که از خونه فرار بکنه حقش همينه .....اما حالا چيزي جز بي آبرويي برايش نمانده بود.

زن ها را صدا مي زنند تا جنازه را بردارند وبگذارند توي پارچه. کسي جلو نمي آيد .انگار دوست ندارند دست شان به تن دختري بخورد که چند سال قبل از خانه شان فرار کرده و به جايي که معلوم نبوده کجاست رفته است.وحالا به طرز مشکوکي توي يکي از قنات هاي اطراف شهر پيدا شده است.

صداهاي درهم و برهمي مي شنوم. گوشهايم را تيز مي کنم. يکي از زنها مي گويد: من تو خونه دختر نومزد دارم.مي دونيد که...شگون نداره........ آن وقت طوري که ديگران هم بشنوند به بغل دستي اش مي گويد : ولش کنيد ....دختره نجسو...معلوم نيست تا حالا کدوم گوري بوده که حالا...

دلم به هم مي پيچد.مي خواهم بالا بياورم .بعد يادم مي افتد مرده ها که نمي توانند بالا بياورند آن هم من ...که شش ماه تمام ...با شکم خالي افتاده ام آنجا توي آب قنات و چشم دوخته ام به سقف نمور آن و چکه هاي آبي که لغزيده اند روي گونه هايم.به هر ترتيبي شده جنازه را بلند مي کنند. مريم خانم- زن همسايه مان- به زنهايي که دور جنازه جمع شده اند مي گويد: همچين مي گن زنا بيان بلندش کنن انگار تا حالا دست هيچ مردي بهش نخورده........اصلاً از کجا معلوم شايدم....
 
مي دانستم اگر پيدايم کنند همه اين حرف و حديث ها پيش مي آيد. اما دلم نمي آمد دور از شهرمان توي غريبي بميرم . براي همين برگشتم آنجا. حوالي همان قناتي که پر بود از خاطرات خوش دوران کودکيم.

خدا لعنت کند آن مردي را که يک روزعصر با بيل وکلنگ آمد توي قنات بعد تا چشم اش به جنازه من خورد وحشت زده فرار کرد و همه چيز را به  پليس گزارش داد.  حرف که دهان به دهان گشت، هر کس قضيه را شنيد آمد تا ته توي ماجرا را در بياورد.

بي انصاف ها نمي توانند بفهمند اگر شش ماه تمام توي آب شناور باشي  عضلات تن ات سفت مي شوند و با کوچکترين حرکتي ستون مهره هايت مي شکنند . جنازه را مي اندازند روي پارچه ........استخوانهاي تنم صدا مي کنند.....  پارچه را مي گذارند توي تابوت...... - داوود- مي نشيندکنار تابوت....گريه نمي کند ....دارد ضجه مي زند ........صدايش مثل بلندگو مي افتد لاي سلول هاي پوسيده تنم ........قلبم دارد از جا کنده مي شود...........کم کم صدايش برايم مفهوم مي شود ................جماعت بخواهند يا نخواهند مي زنند زير گريه.......................بغض راه گلويم را مي بندد .تاب نمي آورم......هاي هاي گريه ام بلند مي شود.آن وقت فکر مي کنم چقدر خوب است که در طول اين مدت آب بدنم خشک شده وگرنه حالا تابوت پر مي شد از آب چشم هايم و دوباره معلق مي ماندم بين هوا و آب........
 
تابوت مي نشيند روي دست هاي جماعت...چند مرد قوي هيکل زيرش را مي گيرند ........برايم آشنا نيستند .....صداي کلفتي از جلوي تابوت داد مي زند..لا اله الا....... به گمانم پسر يکي از همسايه ها باشد. زن ها از عقب تابوت مي آيند.صورت هايشان را محکم گرفته اند و خزيده اند لاي سياهي چادرهايشان .......

................................يکي از آنهاکه جلوي بقيه ر اه مي رود برمي گردد و به زنهاي پشت سرش مي گويد: متوجه بخيه هاي زير سينه اش شديد؟ از اول اش هم مطمئن بودم که...

بقيه هم تصديق مي کنند و حرف شاخه به شاخه مي شود تا مي رسد به گوش زن عمو صديقه........خوشحال مي شوم او مي داند بخيه ها مال دوران بچه گي ام است.
زماني که از روي شيطنت رفته بودم بالاي درخت و افتاده بودم روي دوچرخه آقا جانم که هميشه خدا گوشه حياط بود... اما چيزي نمي گويد فقط لب مي گزد و به نشانه تاييد سرش را تکان مي دهد... اشک توي چشمانم حلقه مي زند و ردميگيرد روي گونه هایم .......

آخ اگر ميگذاشتند همان جا بمانم . کاش بر نگشته بودم ..... .اشتباهم اين بود که خواستم توي شهر خودمان بميرم.... بوي چمنزارهايي را بشنوم که  رويشان دويده بودم اين طرف و آن طرف.....بيشتر از همه دلم براي قناتمان تنگ شده بود ....... تمام روزهاي کودکي را با - داوود و علي- لابه لاي سنگ هايش  پرسه زده بوديم و رد مارها را گرفته بوديم ........ بزرگتر كه شده بوديم به نشانه دوستي  اول اسم هايمان را روي سنگ بزرگي  در ضلع جنوبي  دهانه قنات حک کرده بوديم ...... اسم من درست وسط اسم آن دو قرار گرفته بود ......

 چشم مي گردانم مي خواهم علي را ببينم.... از همان لحظه اول فقط شوق ديدن او را داشتم........داوود اينجاست درست زير تابوت. اما هيچ خبري از علي نيست......

رفته بوديم لاي سنگ ها و دنبال لانه مارها مي گشتيم. آن وقت زن عمو صديق تا ما را ديده بود رفته بود به آقا جانم گفته بود که من و علي را لاي سنگ ها ديده که .....آقا جانم عزم اش را جزم کرده بود.هيچ وقت حرف اش دو تا نمي شد . خيلي ترسيده بودم. به داوود هم گفته بود که فردا سر اين پسره رو گوش تا گوش مي برم ......حاشا به غيرت تو که دوستت چشم به ناموست داره و توهواداريشو مي کني..................آن وقت تمام کتاب دفترهايم را پاره کرده بود و گفته بود جفت پاهاتو قلم مي کنم اگه بشنوم از خونه در اومدي بيرون تخم سگ...........
همان شب تصميم به فرار گرفتم.

کاش مي گذاشتند همان جا بمانم.آقا جان وگلين مي خواهند بعد از کفن ودفن من از اين شهر بروند .آقا جانم صبح وقتي جنازه مرا ديده بود به گلين گفته بود: زن اينجا ديگه جاي موندن نيست....با اين ننگ که نمي تونيم تو اين شهر زندگي کنيم........
همه اين حرف ها را با گوشهاي خودم شنيده بودم.گريه ام گرفته بود.
تابوت دارد روي دست ها پرواز مي کند.حس خوبي است. خوبتر از وقتي که توي آب معلق مانده بودم. دلم اما بدجوري گرفته است. تلاش مي کنم علي را پيدا کنم. زل مي زنم توي تک تک صورت ها. خبري از او نيست. چرا هيچ کس حرفي در مورد او نمي زند حتي داوود............دوباره چشم مي گردانم . اگر تمامي اين حرف ها را باور کرده باشد چه؟....نه..... شايد نمي خواسته مرا با اين لباس هاي پوسيده و نيمه برهنه در مقابل چشمهاي هزاران مرد وزن حيز و فضول ببيند؟"

دويده بوديم طرف قنات . تنگ ماهي ها  را محکم گرفته بوديم لاي دست هايمان. پانزده روز از عيد مي گذشت. ايستاده بوديم کنار قنات . ماهي ها را انداخته بوديم توي آب .علي گفته بود : آب پاکي مياره.هر چه قدرهم که کثيف باشي آب همه رو مي شوره و با خودش مي بره.

 صدا پيچيده بود توي دالانها وموج انداخته بود.

کاش هرچه زودتر تمام شود. دارد حوصله ام سر مي رود. مگر آنها نمي دانند نبايد آرامش مرده ها را به هم بزنند؟...... هيچ وقت دوست نداشتم پا توي مرده شور خانه بگذارم. حتي وقتي بي بي جانم مرده بود.خوش نداشتم صورت مرگ را ببينم .اما حالا با اين سن وسال- خودم- اينجا.........مراسم کفن کردن دارد تمام مي شود. نماز ميت را هم که بخوانند براي هميشه راحت مي شوم.

جنازه را بلند مي کنند و مي گذارند توي گودال. طعم خاک مي پيچد توي دهانم.بوي نموري مي دهد. تن ام کش مي آيد............براي آخرين بار زل مي زنم به صورت ها. داوود از (گلين) هم کو چکتر شده است. سنگ را مي گذارند روي سينه ام .........خسته ام .خوابم مي آيد .........چشم هايم را مي بندم ......

حالا من و داوود و علي داريم با صداي بلند مي خنديم و مي دويم دنبال سيرسيرکهايي که از لا به لاي سنگ ها پرواز مي کنندبه طرف قنات. خرداد1386

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت 16:18 توسط نوشتار |

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي دهم ـ هفته ي سوم فروردین ماه 1388

شماره هاي نهم ـ هشتم ـ هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

 روز هفتم

  قصه ی فوت کن تا دست هایم آتش نگیرد  / وحید آقا کرمی

 نقدی بر قصه ی فوت کن تا دست هایم آتش نگیرند / سیاوش دانش آذر


روز هشتم 

  قصه ی بدون عنوان / آیت دولتشاه

 نقدی بر قصه ی بدون عنوان / مریم دنیا دیده


روز نهم

  قصه ی فقط یک خواب بود / فردین اکبری

 نقدی بر قصه ی فقط یک خواب بود / هومن قاسمی راد


روز دهم  

 قصه ی درخت های کوچک سه ساله / سیاوش دانش آذر

 نقدی بر قصه ی درخت های کوچک سه ساله / هادی خشایی


روز یازدهم

 قصه ی واحد شماره ی 14 / هومن قاسمی راد

 نقدی بر قصه ی واحد شماره ی 14 / سیاوش دانش آذر


روز دوازدهم

  قصه ی و او وارد آرایشگاه شد / خالد رسول پور

 نقدی بر قصه ی و او وارد آرایشگاه شد / مجتبی اسماعیل زاده

 

قصه نویسان عزیزی که علاقه دارند قصه های شان توسط نوشتار نقد و بررسی شود ، قصه های شان را به نشانی پست الکترونیکی نوشتار ارسال دارند ، تا در روزهای آتی قصه های شان نقد و بررسی گردد .

مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر

هيات تحريريه : مجتبی اسماعیل زاده ـ هومن قاسمی راد ـ آیت دولتشاه ـ ناصر ساجدی

 

شماره هاي نهم ـ هشتم ـ هفتم ـ ششم ـ پنجم ـ چهارم ـ سوم ـ دوم ـ يکم

 

اگر مايل به همكاري با نوشتار مي باشيد با پست الكترونيكي يا از طريق نظر به ما اطلاع دهيد

هفته نامه ي ادبي نوشتار  | شماره ي دهم ـ هفته ي سوم فروردین ماه 1388

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:51 توسط نوشتار |


نقدی بر داستان و او وارد ارایشگاه شد

مجتبی اسماعیل زاده

 

از باب محتوا و عناصر

در بررسی اعمال شخصیت اصلی داستان باید گفت کشمکش های شخصیت اصلی با پیرمرد که در دادگستری کار می کند  و پیرزن لال  تا حدودی غیر طبیعی جلوه می دهد ...

داستان تعلیقی انچنانی ندارد .....با این جمله شروع می شود که : سی روز بود که ریشش را نتراشیده بود و با این جمله به اتمام می رسد که او وارد ارایشگاه شد ..وارد ارایشگاه ....

این شروع و پایان نشان می دهد که شخصیت اصلی برای نتراشیدن ریش هایش و نرفتن به ارایشگاه انگیزه  و دغدغه ی خاصی داشته است ...حال اینکه خواننده نمی تواند رابطه ای قوی با این انگیزه و هدفی که شخصیت برای عملش در داستان ( عملی که تقریبا تمامی حوادث داستان را در بگرفته است ) داشته را نشان بدهد و بنابراین با وجود دغدغه شخصیت و نشان دادن مستقیم ان به خواننده ، خواننده نمی تواند عاملی بر شکل گیری این تصمیم ( نتراشیدن ریش و نرفتن به ارایشگاه ) را در داستان بیابد و بنابراین هیچ لذتی از این تصمیم و شرطی که شخصیت برای خودش گذاشته و پابند به ان جلو می رود و در برخی جاها نیز حتی خودش به تحلیل  ان  می نشیند ، نمی برد ..

ارتباط شخصیت داستان با پیرزن لالی که سر راه او قرار می گیرد خوب پرداخت نشده است ...شخصیت داستان بعد از ارتباط با پیرزن و بعد از اینکه با او خداحافظی می کند و پیچ و خم زندگی پیرزن را می فهمد ، دچار تغییری اساسی می شود تا جایی که بزرگترین دغدغه ی خود را زیر پا م یگذارد و وارد ارایشگاه می شود ...وقتی شخصیت با ان پافشاری و جدیت روی شرط خودش مانده بود و بعد از ارتباط با پیرزن لال شرط خودش را زیر پا می گذارد ..یعنی شخصیت در ارتباط با پیرزن دچار تحولاتی شده که تصمیم و دغدغه ی خود را زطیر پا می گذارد ..ولی خواننده چیزی را در این ارتباط مشاهده نمی کند که باعث شود شخصیت اصلی پا روی حرف و تصمیم خودش بگذارد ...پایان  داستان خوب است همین که داستان با حل شدن دغدغه ی فکری شخصیت اصلی به پایان می رسد .به نظر من نقطه ی خوبی است ..ولی چه علملی شبب شده که او بر این باور برسد ..؟( عاملی که به خوبی کار نشده و خواننده نمی تواند توجیحی بر کار شخصیت بیاید )

 

عامل دیگری که خواننده را اذیت کرده و تا حدودی حوصله اش را سر می برد توصیفاتی است که در برخی موارد اضافی بوده و هیچ تاثیری بر شخصیت و برایند ان ندارند ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:49 توسط نوشتار |


و او وارد آرايشگاه شد

 

خالد رسول پور

 

 

سي روز بود که ريش اش را نتراشيده بود.

اولين روز زمستان بود و آسمان ِ نيمه‌آبي، داشت خاکستري مي‌شد. دستي به ريش پرپشت اش کشيد و لبخند زد: در واقع بايد گريه کنم.

پوشه زيربغلش سنگيني مي‌کرد و او بعد از سي روز هنوز هم با حيرت پيرمرد بغل‌دستي‌اش را نگاه مي‌کرد که مشتري‌ها دوره‌اش کرده بودند و او مي‌دانست که پيرمرد از يک گاو هم نفهم‌تر است و اين را همان روز اول فهميده بود.

پيرمردِ عينکي گاه سرتاس­اش را بلند مي‌کرد و گوش هاي کوچک اش را جلوتر مي‌برد تا حرف‌هاي شان را بهتر بشنود و بفهمد. خودکار لاي انگشت‌هاي اش مي‌لرزيد و مشتري‌ها احمق‌تر و احمقانه‌تر از او دردهاي شان را در گوش‌هاي پرموي اش فرياد مي‌کردند و با ولع به انگشت‌هاي چروکيده و لرزانش خيره مي‌شدند. در طول اين سي روز مشتري‌هاي پيرمرد را بيش‌تر از بيست نفر در روز حدس زده بود و اين در حالي بود که گويا آرايشگاهي هم داشت و بعد از ظهرها و بعد از تعطيلي دادگستري در آن‌جا  مشغول مي‌شد. او مسحور پيرمرد به ديوار دادگستري تکيه مي‌داد و سراپا گوش مي‌شد تا راز کاميابي‌اش را بداند اما روز به روز بيشتر بر حماقت و بي‌سوادي او مطمئن مي‌شد و کم‌تر مي‌فهميد. فکر مي‌کرد ريخت و قيافه‌اش بيشتر به درد گدايي مي‌خورد تا عريضه‌نويسي و با اين حال هر روز بيش‌تر از بيست عريضه و دادخواست و شکايت مي‌نوشت: اما من در اين سي  روز حتا يک سطر هم سفارش نگرفته‌ام.

از روز چهارم شغل جديد و بيش‌تر به شوخي تصميم گرفت تا زماني که اولين عريضه‌اش را ننوشته ريشش را نتراشد: اما اصلن فکر نمي‌کردم کار به اين‌جا بکشد. گاه قدم‌زنان تا مقابل بانک بغل دادگستري مي‌رفت و ريختش را توي شيشه‌هاي سکوريت بانک برانداز مي‌کرد اما مثل هميشه مي‌ديد که برازنده است و مطمئن مي‌شد عيب از جاي ديگري است. شب پيش طول ريشش را اندازه گرفته بود. پنج سانتي‌متر بود وحالا در سي‌امين روز شغل جديدش، ناگهان خون به سرش هجوم آورد: بايد سرخ شده باشم. ساعت دوازده بود. مي‌دانست سرآستين‌هاي کت اش از چرک برق مي‌زند و دست فروشُده درجيب ِ چپ ِکت­اش تنها اسکناس باقي‌مانده‌ي زندگي‌اش را در خود مي‌فشرد ودويست‌توماني بودن اش را به خوبي حس مي‌کرد. عرق کرده بود: باز هم اين مامور رفع سد معبر آمد. لعنتي.

به عادت هر روز عريضه‌نويس‌ها پراکنده شدند. او هم در حالي که وانمود مي‌کرد در جيبش دنبال ِ پول خورد مي‌گردد به طرف ِکيوسک مقابل ِ دادگستري رفت. مامور آمد و رفت و عريضه‌نويس‌ها سر جاهاي­شان برگشتند.

 او هم برگشت و يادش آمد که داشت بغض مي‌کرد. و دوباره بغض کرد: تنهام. خيلي تنها.

ناگهان تصميم گرفت. ذوق کرد. و فهميد تصميم اش درست است: دل به دريا مي‌زنم. به درک. من بزرگم. خيلي بزرگ. من آسمانم و عابرها و عريضه نويس‌هاي ديگر، سنگ‌ريزه‌هاي کوره‌راه‌ها. و حق هم همين است. من در ذهن ِ آن‌ها نمي گنجم. بله ... من را نمي‌بينند و چون نمي‌بينند از فرطِ حماقت انکارم مي‌کنند. احمق‌ها! احمق‌ها! من اين‌جا هستم و اين پوشه‌ي سنگين ِ زير بغلم پر از فرم‌هاي شکايت و دادخواست است.

حق با شماست. من از جنس شماها نيستم. دردها و مشکلا ت حقير شما تنها شايسته‌ي خودتان است. تف ... و بسته‌ي زيربغل اش لرزيد.ديگر مي‌دانست چه خواهد کرد: وسط پياده‌رو مي‌ايستم و مقابل جمعيت را سد مي‌کنم. داد مي‌زنم.مي‌خندم. مي‌گريانم شان. مسخره‌شان مي‌کنم. رسواي شان مي‌کنم. سي روز سي روز. پنج سانتي‌متر ريش!

ساعت يک و نيم ظهر بود. به پايان وقت اداري تنها يک ساعت مانده بود و او ديگر مطمئن بود مشتري نمي‌داشت. پس چه باک؟ شماها من را قبول نداريد ها؟ به درک. من هم قبول تان ندارم. هر غلطي مي‌خواهيد بکنيد. روي يک پا ايستاده بود و کف پاي چپ اش به ديوار دادگستري تکيه‌داشت. از ديوار کنده شد. نفس عميقي کشيد. دردي در سينه‌اش پيچيد و نفس فرو کشيده را با ترس و بريده و بريده بيرون داد. مريض شده بود: که اين‌طور! مريضم کرده‌ايد! شما جماعت احمق‌ها! قدمي به جلو برداشت و درحالي که شايد واقعن مي‌خواست کار بزرگي انجام دهد يکي به آرامي دست اش را گرفت و پوشه‌ي زير بغل اش را لمس کرد. سرتا پاي اش آتش گرفت. حس کرد جهان يک‌پارچه آتش است. و برگشت. پيرزني کوچک‌اندام، در حالي که انگشت هاي حنا زده‌اش را بر بازوي او مي‌فشرد، با لب‌هايي لرزان، کنارش و چسبيده به او ايستاده بود. قدش تا زير شانه‌هاي او هم نمي‌رسيد. از زير چادر سفيد گل‌دارش و از بالاي سرش چند تار موي خرمايي بيرون زده بود و او با صدايي که خودش هم از شنيدن اش حيرت کرد به آرامي پرسيد: بله؟ بله مادر جان؟

و جا خورد. پيرزن داشت گريه مي‌کرد. و او از شادي بي‌خود شده بود. آهسته دست بر شانه‌ي پيرزن گذاشت. به طرف ديوار دادگستري رفت و پيرزن را هم دنبال خود کشيد. به ديوار تکيه داد، پوشه را از زير بغل اش در آورد و به دست گرفت. دوباره بغض کرد. پيرزن را به ياد آورد و نگاه اش کرد.

-                     بله ... بفرماييد مادر جان ...

خودکار را لاي انگشت‌هاي اش چرخاند و لبخند زد. پيرزن که هنوز هم داشت گريه مي‌کرد دست اش را از روي بازوي او برداشت و با دو دست اش چيزي را در هوا رسم کرد.

بعد آن چيز را جمع کرد و به طرف سينه‌اش برد و همين کار را تکرار کرد و او مات اش برد.

-                     نمي‌فهمم!

پيرزن مايوسانه حرکت اش را تکرار کرد و او يک هو فکر کرد که فهميده.

-                     فهميدم! شما يک خانه داريد که مال خودتان است. خانه‌اي که حياط بزرگي دارد. با حوض قشنگي تو وسط حياط.

و فهميد که پيرزن لال است و گفت: خوب ... بعد؟

در چشم‌هاي پيرزن برق اميدي درخشيد اما دوباره به حال اول برگشت و او اين بار خشم و ترس پيرزن را حس کرد. پيرزن با نفرت هر دو انگشت اشاره‌اش را بالاي لب‌هاي اش ماليد و چشم‌هاي اش را گرد کرد. و بعد انگشت اشاره  و شست ِ دست ِ راست اش را چند بار به هم ماليد.

-                     خوب فهميدم شما يک مستاجر داريد، چهارشانه و سبيل‌کلفت و ترس‌ناک...

 پيرزن ماتش برد‌، حالا ديگر تنها ترس را در چشم‌هاي اش داشت.

-                     پس درست فهميده‌ام، خوب بعد ؟ که چي؟

 پيرزن به چشم‌ها ي او خيره بود ، و او ضربه‌هاي ساعت بالاي برج شهرداري را شمرد.

-                     مادر جان ساعت دو شد، اگر کاري داري زودباش.

پيرزن به خود آمد.

-                     مستاجرت کرايه‌اش را نمي‌دهد؟ مرده؟ فرارکرده؟

پيرزن دوباره بازي‌اش را از سر گرفت و با انگشت هاي اشاره‌اش سبيلي ديگر پشت لبهاي اش کشيد و بعد بر سرش کوبيد، برسينه‌اش، بر شکم اش. و چشم‌هاي­اش را نشان داد . چشم‌هاي اش سراسر ترس بود و اشک.

-                     شما را کتک مي‌زندها؟

و پيرزن تند تند سرش را تکان داد و او دانست که حتا اگر همين حالا شکايت‌نامه‌ي پيرزن را مي‌نوشت کارش مي‌ماند براي فردا.

-                     خوب چرا کتک مي‌زند ها؟ چي مي‌خواهد؟

پيرزن چشم‌هاي اش را گرد کرد و با دست‌هاي اش دوباره خانه و حوض زيباي اش را رسم کرد و به سينه فشرد.

-                     خانه‌ات را مي‌خواهد؟

و پيرزن به هق‌هق افتاد.

-                     کسي را نداري؟ نه؟ همسايه‌ها؟ نه؟ قبلن مي شناختي مستاجرت را؟ نه؟ چکاره است؟ نمي‌داني؟ چند وقت است با شماست؟ خيلي خوب! خوب! اسمت؟ شناسنامه داري؟

و پيرزن شناسنامه نداشت: اگرهم مي‌داشت به درد من نمي‌خورد.

و او اين را ساعت دو وده دقيقه فهميد. زماني که پيرزن با دست راست بازوي چپ او را محکم گرفت و به طرف خود کشيد.

-                     چه‌کار مي‌کني مادرجان؟ چه‌کارکنم؟

و پيرزن با انگشت اشاره‌ي حنازده‌ي دست چپش نقطه‌ي نامعلومي را در انتهاي خيابان نشان داد.

-                     باهات بيايم؟ کجا؟ چه‌کار کنم؟

و پيرزن گفته بود آن‌چه را مي‌خواست بگويد.

-                     آخر مادرجان به من چه ربطي دارد؟ شما بايد شکايت کني. از راه قانون مشکل شما بايد حل شود.

اما پيرزن چنان بازوي او را فشار داد که نتوانست تحمل کند. خنده‌اش گرفت.

-                     آخر مادر جان!

و پيرزن سرتکان داد: قارو قور شکم ام را حتمن پيرزن هم مي‌شنود.

خودش را گم کرده بود. مي‌خنديد.

-                     خانه‌ات دور است؟ نه؟

و او باز به همان نقطه‌ي نامعلوم اشاره کرد.

-                     خوب برويم.

و رفتند. ساعت دو و نيم بود و خيابان خلوت و سرد. کرخ شده بود. از سرما. از گرسنگي. از ترحم. و از بدبختي. پيرزن بازوي اش را رها نمي‌کرد و او هم اصراري در رهايي نداشت. نفهميد چرا اما يک هو احساس کرد که اصلن اهميتي ندارد از جنس ديگران باشد يا نه. و اصلن اين من و ديگران هيچ معنايي ندارد.

برف باريد. برف مي‌باريد و او فکر کرد که آيا پيرزن هم متوجه شده امسال زمستان خيلي دقيق و حساب شده برفش را بارانده است: در روز اولش. از خود اختياري نداشت و در حالي که دانه‌هاي برف ِ نشسته بر چند تار موي خرمايي پيرزن را نگاه مي‌کرد، دنبال اش روان بود. چند بار و از چند کوچه پيچيدند. اما برايش اهميتي نداشت که از چه راهي مي‌روند.

 پيرزن ديگر گريه نمي‌کرد و هن و هن نفس‌هاي خسته‌اش با خس و خس سينه‌اش در مي‌آميخت و بعد که به کوچه‌اي ديگر پيچيدند از تکان ناگهاني انگشت‌هاي پيرزن بر بازوي اش، فهميد که بايد به خانه‌اش نزديک شده باشند. سر کوچه آرايشگاهي بود و آرايشگر، پشت به کوچه، داشت آينه‌اش را با پارچه‌اي قرمز تميز مي‌کرد.

سطل آشغال بزرگي مقابل آرايشگاه بود و او انبوهي موي سفيد و خرمايي داخل آن ديد. از آرايشگاه رد شدند و بعد از گذشتن از چند در چوبي پيرزن بازهم به گريه افتاد. مقابل در آهني کوچک ضد زنگ خورده‌اي ايستاد و خودش را به او چسباند و او به خود آمد.

-                     اين جاست؟ خوب!

و پيرزن بازوي اش را فشرد.

-                     نترس مادر.

و دنبال شستي زنگ گشت: مثل اين که زنگي در کار نيست. با کف دست راست­اش به در کوبيد. در سرد بود. برف کف کوچه را تمام سفيد کرده بود. پيرزن دست زير چادرش کرد و بعد از کمي جستجو کليد نو و براقي در آورد.

-                     از اول مي‌دادي ديگر!

 و کليد را در قفل انداخت و چرخاند. و تق. در باز شد. ناخود‌آگاه پوشه‌ي زير بغل اش را فشرد. برف روي سر و ريش اش را تکاند و داخل شد. حياط کوچک بود. خيلي کوچک. و حوضي هم در کارنبود. خش‌خش پاهاي پيرزن را از پشت سر شنيد و حس کرد پيرزن پاهاي اش را با دقت جاي پاهاي او  مي‌گذارد.

-                     نترس مادر!

داد زد: کسي خانه است؟

و جواب اش را در مقابل خود ديد: در چوبي دو لنگه‌ي مکعب سيماني رو به رو که از قرار خانه‌ي پيرزن بود و شايد اطاق و پستويي بيش نبود با پنجره‌اي کوچک، باز شد و پسر جواني بيرون آمد: اين که سنش از من هم کم‌تر است.

-                     بله بفرماييد!

و تنها جفت دم‌پايي ِ برف‌گرفته را پوشيد و جلو آمد و مقابل او ايستاد. لاغر، کوتاه، شانه فرو‌افتاده، با چانه‌اي کوچک و سبيلي باريک و کم‌پشت. و او که انگار لال شده بود، برگشت و پيرزن را نگاه کرد که به آرامي بازوي اش را رها کرده بود و در حالي که به جوانک زل زده بود عقب‌عقب مي‌رفت. جوانک، انگار صداي اش از دورتر مي‌آمد:

-                     سلام آقا. شما؟

اما انگار با او نبود. يک‌راست به طرف پيرزن رفت و کنارش ايستاد. زيرپيراهني قرمزرنگ به تن داشت. مي‌لرزيد.

-                     باز چه گلي کاشتي؟

وحشت در چشم‌هاي پيرزن ديده مي‌شد.

-                     آقا اين خانم ...

و جوانک حرف اش را بريد:

-                     مي‌دانم. به شما گفته بابا را من کشته‌ام. گفته نقاب مي‌زنم تا بترسانمش. گفته مي‌زنمش. گفته پول‌هاي بابا را به باد داده‌ام. از شما کمک خواسته.

و او ماند. مات ماند. و چيزي نگفت.

-                     آقا آين خانم مادر من است. حواسش درست نبست. ‌ببخشيد که مزاحمتان شده.

بعد برگشت و به پيرزن توپيد:

-                     زود باش برو تو اطاق!

و در مقابل چشمان حيرت زده‌ي او، پيرزن چون گربه‌اي بالا پريد و تقريبن دوان؛ و بي آن که نگاه اش کند به طرف مکعب سيماني رفت. از سه پله‌ي سيماني ِ ترک‌خورده بالا رفت و داخل مکعب شد و در چوبي دو لنگه را پشت سرش بست. او دوباره سر غيرت آمد:

-                     آقا رفتار شما با اين پيرزن ...

جوانک جلوتر آمد:

-                     اين فقط به من و مادرم مربوط است.

و به پوشه‌ي زير بغل او نگاه کرد:

-                     عريضه‌نويسي؟

و او چون يک شاگرد مدرسه‌اي بله گفت. جوانک پوزخند زد و دندان‌هاي ريز کرم‌خورده‌اش را نشان داد و دماغ اش را بالا کشيد:

-                     پس خودت خوب مي‌داني که طبق قانون ...

حرف­اش را ناتمام گذاشت و دستي به يقه‌ي چرک‌گرفته‌ي کت او کشيد و رد انگشت‌هاي اش را روي برف گذاشت:

-                     حالا برو بيرون!

حياط کاملن سفيد و يک‌دست شده بود و برف، ريز و بي‌امان مي‌باريد و بعد او يک هو فهميد: فهميدم! همه چيز را فهميدم!

اول هول کرد اما بعد خنده‌اش گرفت.

خنديد و گفت: فهميدم!

جوانک هم خنديد:

-                     خوشحالم که فهميدي. حالا خداحافظ.

و او سبک‌بال برگشت و به طرف در حياط رفت. تنها رد ِ پاهاي خودش را ديد و متوجه شد که کليد هم داخل قفل نيست و برحواس جمع پيرزن آفرين گفت و بيرون رفت. برف زيباتر از هر چيز خرمايي يا حنايي مي‌باريد و او که فکر مي‌کرد همه چيز را فهميده زبان­اش را بيرون برد و سردي چند دانه برف را به دهان کشيد.

سر کوچه ايستاد. مقابل آرايشگاه بود. جلو رفت و سرش را به شيشه چسباند. همان‌طور که وقت آمدن حدس زده بود صاحب آرايشگاه همان پيرمرد عريضه‌نويس رقيب اش بود که داشت خودش را براي کار دوم بعد از تعطيلي داد گستري آماده مي‌کرد و او بي آن که ذره‌اي ترديد کند پوشه‌ي زير بغل اش را داخل سطل آشغال بزرگ جلوي آرايشگاه و ميان انبوه موهاي سفيد و خرمايي انداخت و در حالي که با دست چپ اش اسکناس دويست توماني داخل جيب کت اش را با تمام توان مي‌فشرد و قار و قور شکم اش از حد تحمل خارج شده بود، انگشت‌هاي دست راست­اش را در ريش سياه پنج سانتي‌متري‌اش فرو برد و وارد آرايشگاه شد. وارد آرايشگاه! وارد آرايشگاه! وارد آرايشگاه!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:48 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه­ ی واحد شماره ی 14

سیاوش دانش آذر

 

شاید این از معدود ترین قصه هایی است که باید با چند بار خواندن به فکر نوشتن نقد برای آن افتاد . قصه های قبلی هومن از مشکلی بسیار جدی رنج می بردند و آن حرکت به سوی شعار زدگی در آثار ش بود . هومن چندین سال است که می نویسد ، هم شعر و هم قصه اما تا به حال در این مقطع بلند زمانی قصه ای به این مهارت نه نوشته بود و نه قرائت کرده بود . البته من این روند رو به رشد را در او با قصه ی لباس های خیس روی بند ( که قصه ای تحلیلی ـ اجتماعی بود ) احساس کردم ، هر چند تا این قصه چند تجربه ی بلند داشت ، اما آن ها به این اندازه مورد قبول من نبوده و نیست .

در مورد قصه ی حال

قصه با وجود حجم متنی ، توانسته است زبان ـ علیت و هماهنگی های لازم را در روند رو به رشد به دست آورد و تعلیق کافی را در مخاطب ایجاد نماید . روایت سوم شخصی که در روایت عادی به روایت اول شخص و زاویه ی دیدی که از شخصی همیشه در صحنه نقل می شود . باعث شده که پای قصه نویس تا حدی از متن بیرون رانده شود . هر چند زبان قوی راوی نباید تا این حد هم از مکانیسم فرم پیروی می کرد که این اهمال در زبان زیاد به چشم نمی زند .

فرم قصه در برخورد تکنیکال با آن ظرافت هایی خاص دارد ، طوری که با لحظه لحظه ی پیشرفت عجین محتوا می شود و این تعادل در ساختار همواره در طول روایت به هم نمی خورد .

هر چند محتوای قصه حتا نوع روایت محتوایی و پرداختن بیش از حد معمول به نوعیت روایت محتوایی در دستور کار راوی است ، و قصه نویس به این اهمیت واقف است ، اما نمی توان از بار واق بینانه و نقد کنانانه ی محتوای قصه فرار کرد ، نقدی که با تمام صراحت اش نمی شود به این مسئله در مورد آن پی برد که واقعا قصه نویس در این امر موفق می شود یا نه ، این امر به خاطر جذابیت محتوایی است که زیاد قضیه ی نقد بیرونی را به رخ نمی نشاند . اما فرم غالب بر این روند همان ایجاد تعلیق در مخاطب است که غالبا در این امر موفق می شود و نمی گذارد که مخاطب نه سطر بعدی را حدس بزند و نه در این فکر باشد که در سطر بعدی چه اتفاقی می افتد . قصه نویس خیلی راحت طرح نه چندان بزرگ و وسیعی را در همان ابتدای روایت برای قصه می گسترد و این طرح را با عامل زبان و استفاده از جهان بینی انتقادی و روایت اول شخص یکی از حاضرین بی طرف به قصه که گه گاهی آن را سوم شخص در ارتباط یا سوم شخص نزدیک به واقعه می نامیم .

زبان و علیت به آن اندازه در قصه به هم بافته شده اند که علیت معلم کننده ی پی در پی بودن اتفاقات و احتمالات است . و این رابطه را خوب به جلو می برد . همه قانع می شوند که اتفاقی مانند آن در پی آمد همان اتفاق قابل رخدادن است . تازه به اندازه ای زبان آن ها را دچار می کند که انتظار دیگری را هم نمی توانند در ذهن شان حدس بزنند .

هر چند حدس این مسئله که چرا باید این اتفاق آخری تداوم اتفاقات در زمان بعد از قصه را کمی قابل نقد می کند . و این که چرا انتخاب شخصیت ها و فرستادن آن ها به واحد مورد نظر و توجه به نوع شغل آنها بدون جواب قطعی می ماند .

استفاده از برخی عوامل رویایی یا انتزاعی صرف یا حتا نمادین در قصه مانند روشن شدن فضاها ـ سرد شدن محل نفرین شده و ... کمی از بار محتوایی و قطعیت های زبانی و دلایل و ارتباطات بین دلایل وقع و نزول می کاهد . اما نمی توان آن ها را اهمال دوم داست . من به آن ها شلوغ کاری های مخاطب فریب نام می دهم . شاید هومن قصه نویس و دست به یکی کرده اند تا هم روایت اول شخص غیر حضوری را با تحمیل نقطه نظرات مقبول جامعه ی بیرون و قابل استفاده و مخاطب پسند درون داستانی جلوه دهند . هر چند قابل قبول نیست اما غیر آن هم نمی تواند باشد .

این که هر حرفی که راوی زده ، به علت نوع آن نمی توان تقصیر قصه نویس باشد ، چرا که ما معتقد هستیم هویتی که راوی در هر قصه می گیرد تا حدی مهم است که از لحاظ بار محتوایی به استقلالی غیر از قصه نویس دست می یابد . هر چند من به شخصه معتقد هستم که این هویت نمی تواند در فرم به اندازه ی محتوا قابل قبول باشد .

اما فاصله گذاری راوی اول شخص با قصه نویس قابل درک هست به آن اندازه که قابل در نیست .

هر چه هست به نفع قصه تمام شده و در انتها حتا روایت های خود قصه نویس را نیز می توان در اثر تاثیر راوی اول شخص و روند معلوم الاخر داستان قصه دانست .

علی رغم این که داستان از لحاظ طولانیت بلند است اما قصه نویس خوب توانسته است با ردیف کردن اتفاقات در طول علیت و با پرداخت زبانی آن ها را طوری به نظم درون داستانی برساند که مخاطب حوصله اش از ادامه ی خوانش سر نرود . هر چند این قصه شاید با شنیدن حوصله بر باشد اما با قرائت انفرادی بیشتر قابل لذت است .

من با این عقیده که مولف این قصه بهتر از همه می تواند آن را ایفاء کند مخالفم ، شاید به خاطر همان کشمکش هایب مرگ مولف باشد ، هر چند این قصه نوعی ویرایش دارد که با حداکثر خوانش حرفه ای مخاطب دچار کم توجهی به آن می شود .

در انتهای به پردازش خوب زبانی در این قصه و همین طور انتخاب خوب راوی و دیگاه اول یا سوم ـ به خاطر عدم شخص اصلی بودن در داستان ـ تبریک گفته و امید وار شنیدن قصه های خوب تری از هومن قاسمی عزیز می باشم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:47 توسط نوشتار |


قصه­ ي واحد شماره 14

هومن قاسمي راد

 

تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گيلينچ... ! و صداي مچاله شدن کاغذي و برخوردش به ديوار روبه رو ! همين . تمام کار هر روز و شبش . خم دم و از سوراخ کليد نگاه کردم . پشت ميزش نشسته بود و گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوي خاکستري اش به تنش بود و وقتي تايپ مي کرد مدام کلاهش مي افتاد جلوي چشمش و او هي پشت دست چپ هلش مي داد عقب . مردد چند ضربه به درب زدم و او به جاي اين که مثل هميشه با صداي بلند بگويد : بگذار پشت درب اگر زنده بمانم مي خوانم ، بلند شد و از ديدگاهم خارج شد و شنيدم ملتمسانه مي گويد : حالا وقتش نيست ... حالا وقتش نيست ... هنوز ننوشته ام . فکر کردم شايد با من است . روزنامه را تا نصف فرو کردم زير در اتاق و از راهرو به دفتر خودم برگشتم . اين آپارتمان با وجود نوساز بودنش ، هميشه مرا به ياد بناهاي متروکه مي اندازد . اين حس از روز اولي که آمدم براي نگهباني يا سرايداري استخدام شوم با من است و وقتي زنم آگهي هاي ترحيم را که روي آجرهاي زرد سه سانتي حياط و ديوار بيروني محوطه چسبانده بودند نشانم داد و گفت : اين جا که هنوز کسي ساکن نيست ، حمل بر بدشگوني کردم که شايد استخدامم نکنند . مهندس مو بلند ژوليده اي توي دفتر منتظرم بود وقتي از سوابق کاري ام پرسيد برخلاف تصورم کليدها را انداخت روي ميز و گفت تو استخدامي و اين جا اتاق نگهباني است و مي تواني با زنت توي اتاق پشتي که اين درب  ورودي اش است ساکن شوي و در حاليکه به اتفاق براي نشان دادن محوطه و ساختمان واحدها قدم مي زديم شرحي از وظايفم را به من گفت و وقتي که از جلوي يکي از آگهي هاي ترحيم رد مي شديم ايستاد و گفت اول اينها رو پاکسازي کن و وقتي زنم پرسيد اين بابا که عکس هم ندارد کيست ؟  مهندس که پاي راستش کج بود ، کتش را تکاني داد و جواب داد : بهتر که عکس اش نيست . هر چند وقتي از طبقه هفتم پرت پايين و آش و لاش شد ديگر قيافه اي برايش نمانده بود . اما همين ... اين ... باعث شد تا هشت نه ماه پله هاي دادگاه را بالا پايين کنم و کلي پول وکيل و عريضه نويس که مرا در دادگاه ، عليه خانواده اش که مي خواستند هستي ام را چوب حراج بزنند و پروانه پر سابقه مهندسي ام را لغو کنند ، تبرئه کنند و به اثبات برسانند که بي دقتي از خودش بوده که لباس کارش به تسمه بالابر شن و ماسه گير کرده و سقوط کرده زمين . حالا هم پسرش مدعي ديه اش که چيزي برايش نماسيد براي حرص دادن و چزاندن من ، هر وقت کسي اين جا نيست مي آيد و اين آگهي ها را مي چسباند به ديوارها . و در حاليکه جلو جلو راه افتاد و ما پشت سرش ادامه داد : بکنشان . همه را بکن . مردم دوست ندارند جايي سکونت کنند که بنايش را با مرگ کسي ساخته شده باشد .

هفت طبقه و هر طبقه دو واحد ، يعني چهارده خانواده در اين ساختمان ساکن هستند که همه شان را من و زنم مي شناسيم چون اولين کساني بوديم که آمديم اين جا . اوايل حوصله مان سر مي رفت ولي چند وقت زيادي نگذشت که تمام واحدها را خريدند و يا اجاره دادند به جز يکي از واحدهاي طبقه هفتم را و زنم که خيلي زود بناي کلفتي و خبر چيني با زن هاي ملاکين گذاشته بود ، هر وقت فرصت گير مي آورد به همه مي گفت لابد حکمتي دارد که واحد چهارده را کسي نمي خواهد و دليل مي آورد که در قديم وقتي جسد زني را توي باغ پدرش پيدا کردند درآمد باغ هر سال کمتر شد تا اينکه بالاخره پدر دهاتي اش باغ را مفت قيمت فروخت . و زن ها سر تکان مي دادند و مي گفتند خدا به دور .

يک روز صبح که زنم جارو و زمين شو به دست تمام پله ها ي ساختمان را از ورودي تا پشت بام برق انداخته بود ، بعد از اتمام کارش آمد توي نگهباني و بدون مقدمه به من گفت : هر وقت براي کاري مي روم طبقه هفت و از جلوي واحد چهارده رد مي شوم احساس مي کنم سرما فضا را گرفته و با وجود روشن بودن فن کوئيل ها ي راه رو ، هر وقت از جلوي درب چهارده رد مي شوم ناخودآگاه سردم مي شود و براي لحظه اي تنم لرز برمي دارد . توي چشم هايم نگاه کرد ، مرموز و دو دل گفت : سرداب . از قديم گفته اند ارواح در سرداب ها يا جاهايي که دمايش به طور غيرعادي سرد باشد زندگي مي کنند . بلند شدم و گفتم چرند نگو زن و راه افتادم به سمت موتورخانه تا سيستم گرمايشي ساختمان را وارسي کنم . تمام شيرهاي گرمايي واحدها باز بود . برگشتم به اتاق نگهباني و در حاليکه با خودم مي کفتم سرداب ... ارواح ... هوا سرد ناخودآگاه ياد روز مرگ مادربزرگم افتادم که توي خانه مرده بود و من يادم هست شب ها مي ترسيدم بروم به آن اتاق . اتاقي که مادربزرگم در آن مرد و من در عالم بچگي سعي مي کردم از آن تا جايي که ممکن بود اجتناب کنم و بادم مي آمد حتي در چله تابستان هم آن جا هوايي سرد و سنگين داشت . در همين افکار بودم که صداي بم و خش  دار مردي قد بلند و پالتو پوشيده مرا به خودم آورد . سلام کرد و در حاليکه سند و قولنامه اي را نشانم مي داد خيلي خشک باجملات بريده و مقطع گفت : اگر زنده بمانم من مالک واحد چهارده هستم . واحدي که يک هال کوچک بيست و پنج متري دارد ، با يک آشپزخانه کوچک شش متري اپن . يک اتاق خواب نه متري و حمام و دستشويي ! سر جمع پنجاه متر ! من که از اين معارفه کمي هول شدم  ، در حاليکه سند را ورق مي زئم گفتم : بله ... بله آقا . سنجاق در سمت راست آقاي ... آقاي ... آگ ... آگوس ... حرفم را بريد و گفت :

آگوستينو بر تا ميله شا ! به زبان يهود يعني پسر شلوغ  و شيطان ولي من يک محقق هستم و شما مي توانيد بگوييد به من آگوست ، آگنس يا هر چه دلتان مي خواهد و من که دست پاچه از توي راه پله ها هدايتش مي کردم گفتم : قربان من شما قبلا نديدم . شما کي از واحدتان ديدن کرده ايد ؟ و جواب داد من فقط به بودجه ام نگاه مي کنم . اين را توي بنگاه به مهندس گفته ام . اينقدر تند از پله ها بالا رفتيم که من حسابي به نفس نفس افتادم . جلوي واحد چهارده کليد را از دسته کليد جدا کردم و وقتي درب را باز کردم و وارد شديم احساس کردم توده هواي خيلي سردي ناگهان از داخل به بيرون جريان يافت که تا مغز استخوانم را لرزاند . او واحد را نگاه مي کرد و من در حاليکه چشمم به پنجره هاي بسته مانده بود جلو رفتم و دستم را روي پره هاي شوفاز گذاشتم . گرم بود . او هم گويي متوجه هواي بيخودي سرد آپارتمنش شده بود به من گفت : شايد چون تا به حال کسي اين جا سکونت نکرده و من با سر جواب ممتنع دادم . به چشمانم خيره شد و گفت اگر زنده بمانم گرمش مي کنم و نمي دانم چرا از اين حرفش چندشم شد . از واحد خارج شديم . رب را قفل کردم و کليد را دادم به مالک جديد و پرسيدم : قربان شما کي اساس مي آوريد جواب داد : اگر زنده بمانم همين امروز عصر بدون خداحافظي رفت . تا بعد از ظهر از پر شدن واحد چهارده و مالک عجيبش شوک زده شده بودم و به ساعت شلوفي کارم نزديک مي شدم . درب ورودي را براي ماشين مالکين باز مي کردم و مي بستم و سر بچه هايي که در محوطه دنبال هم مي دويدند و با گلوله برفي به سر هم ديگر مي کوبيدند داد مي زدم که مواظب باشند . کارمندها و سرکار رفته ها يکي يکي آمدند و سلام و احوالپرسي و مي رفتند خانه شان . مثل هر روز چند تا از ساکنين قديمي تر آمدند به اتاق نگهباني و با هم به حرف زدن و چاي نوشيدن اوقات مي گذرانديم که حرفمان کشيد به صاحبخانه جديد . از من پرسيدند که کيست ؟ چگونه است ؟ و من گفتم والله بهتر اسز شما نباشد آدم خوش تيپي است . ظاهرا با سواد است اما اسم سخت تلفظي دارد . مي گويد محقق است . منها همش مي گويد : اگر زنده بمانم فلان ... اگر زنده بمانم بهمان ... و هم سايه ها مي گفتند لابد کار تحقيقي اش خطرناک است يا مثلا پزشکي ، زمين شناسي ، چيزي است هر کس چيزي مي گفت که ناگهان همه ساکت شديم . سر و کله جناب محقق به همراه دو تا کارگر پيدا شد و گفت : سلام من آگوستينو هستم آقايان محترم و قرار است همسايه تان شوم . البته اگر زنده بمانم . همه مان زديم زير خنده و يکي از همسايه ها گفت : خوش آمد يد انشاء الله  زنده هم بمانيد . پس از معارفه اي کوتاه و خوش و بشي نه خيلي گرم و صميمي او کارگرهايش را براي حمل بارها به همراه بود . اثاثش نيم وانت بار هم نمي شد و ما از ميز تحرير و جعبه کتاب ها و ماشين تحريرش نتيجه گرفتيم که مردي تنها و پژوهشگر است . ما اهالي خيلي زود عادت کرديم به حضورگاه و بيگاهش که چند روز ناپديد مي شد و وقتي مي آمد بست توي آپارتمانش مي نشست و لابد کار مي کرد . همه اهالي ساختمان دست کم يکبار به کلاه بنفش لبه پاپيوني اش خنديده بودند و زنهاي حراف به شوخي پشت سرش غيبت مي کردند و به هم مي گفتند : اگر زنده بمانم هووت مي شوم . و هر هر مي خنديدند .

مي دانستم که چند روزي مي شو از آپارتمان خود بيرون نيامده . نمي دانستم چيزي مي خورد يا نه در خانه دارد يا نه . فقط  از آن جا که روزنامه ها ي هر روز را از زير در برمي داشت مي شد فهميد که کسي در خانه هست . من ديده بودم که گاهي با خودش جعبه ها و بسته هايي را به واحدش مي برد و از سر کنجکاوي هر وقت از دستم برمي آمد شلخته اي بود خرت و پرت زيادي توي اتاقش مي ريخت . آن روز مثل روال هميشه زنم تمام راه پله را برق انداخته بود و از سر کنجکاوي دولا شده و از سوراخ کليد نگاه کرده بود و گفت : گرفته روي زمين خوابيده ، روزنامه اش  را هم هنوز برنداشته . و از آن سوراخ کوچک فقط پاهايش را ديده بود که توي خواب ر چند لحظه يکبار تکاني مي خورد . حوالي  بعد از ظهر زنم کمي نگران و سراسيمه آمد پايين و گفت هر چه زنگ مي زنم جناب محقق درب را باز نمي کند . عجب خواب سنگيني دارد . گفتم صبح که روزنامه را گذاشتم لاي درب و از سوراخ نگاه کردم داشتي کار مي کرد . لابد خسته شده و به استراحت نياز داشته . شام را که خورديم بعد از استراحت کوتاهي به زنم گفتم که برود و آشغالها را بياورد تا بگذارم جلوي درب آپارتمان . زنم رفت و بعد از چند دقيقه ديدم که با رنگ پريده و زباني که از ترس بند آمده بود برگشته و مي گويد صدا ... صداي ماشين تحرير ... از سوراخ ديدم ... داشت کار ميکرد .... اما ... کسي پشت ميز نبود و در حاليکه آستين مرا مي کشيد و به سمت راه پله مي برد گفتم آرام زن خل شدي ؟ وقتي ديدم چند نايلون آشغال روي پله ها ولو شده و زحمتي که صبح جهت نظافت کشيده بود هدر شده است فهميدم خيلي ترسيده و گويا جيغي هم کشيده چون چند تا از همسايه ها جلوي واحدهاشان ايستاده بودند و يکي از زنها هم دويده بود دنبال زن من که چي شده ؟ زنم که زبانش گرفته بود با هزار تا علامت ما را به بالا مي فرستاد و چيزي جز ماشين تحرير .... خالي بود ... پشت ميز خالي بود به زبان نمي آورد . به زور يکي از همسايه ها چند قطره آب قند توي گلويش ريخت و حالش که کمي بهتر شد با ترديد مي گفت من ديدم ... صدايش را هم شنيدم ... اما خودش افتاده روي زمين .... من ديدم ماشين تحريرش داشت کار مي کرد . مثل ساعت ! به اتفاق يکي از همسايه ها رفتيم طبقه هفتم . من از سوراخ نگاه کردم . چيز غيرعادي ديده نمي شد . نيم تنه پايين بدنش معلوم بود که روي زمين دراز کشيده . زنگ زدم . تکان نخورد . چند بار پشت سر هم زنگ زدم و دستم را روي زنگ نگه داشتم . انگار نه انگار . به همسايه نگاه کردم . او هم احساس بدي داشت و بعد از اينکه با مشت و لگد به در کوبيد و باز هم هيچ جوابي داده نشد گفت : شايد اتفاقي ... برو کليد زاپاس زا بياور . بايد درب را باز کنيم ! از سرو صداي ما چند تا از ديگر همسايه ها ريخته بودند توي راه رو و چون حس کرده بودند اوضاع کمي غيرعادي است با هم حرف مي زدند و از هم مي پرسيدند و منظر بودند تا بدانند چه شده . به سرعت از لابه لايشان هفت طبقه را دويدم پايين و بعد از پيدا کردن کليد يدک از توي گاوصندوق دوباره هفت طبقه را دويدم بالا و هنوز نفسم درنيامده کليد را به قفل فرو کردم و چهار بار چرخاندم اما ترسيدم پيچ آخر را بپيچانم . ترسيدم که اين بار جريان هواي سرد داخل تبديل به قنديلم کند . دل به دريا زدم . چشمم را بستم و در را باز کردم و پشت من دو تا از همسايه ها پريدند تو اتاق . شنيدم يکي از همسايه ها به شدت تمام جيغ زد و آن يکي هم جلو در بيهوش شد . خود من از صحنه اي که ديده بودم زبانم به کل بند آمده بود و تمام بندنم مي لرزيد و عرق سردي همه بدنم را گرفته بود . جسد آقاي محقق افتاده بود وسط هال و تبر آشپزخانگي کوچکي که از آن براي بريدن گوشت و تکه کردن استخوان استفاده مي کنند درست به وسط پيشاني اش کوبيده شده بود و تا نصف جمجمه اش را شکافته بود و کاسه چشم راستش هم خالي شده بود . به عمرم چنان صحنه عجيبي نديده بودم . همه مان را وحشت دربرگرفته بود مرهاي همسايه جلوي زنها را رفتند تا صحنه جرم را نبينند و ما از اتاق بيرون رفتيم تا چيزي را بر هم نزنيم يا اثرانگشتي از خود به نگذاريم . يکي از همسايه ها به پليس زنگ زد و طولي نکشيد اکيپي از مأموران سررسيدند و به بررسي اوضاع پرداختند . بازرس چند سوال از اهالي و خصوصا من و زنم پرسيد و وقتي جواب حسابي از ما نگرفت و همکارانش هم هيچ اثر انگشت يا مدرکي دال بر وجود قاتل پيدا نکردند . شصتش خبردار شد که با ماجراي مرموزي روبروست . بي که حتي کوچکترين مدرک دستور داد تا آمبولانس چي ها نعش آقاي محقق را جمع کنند و ببرند سردخانه . بازرس براي آخرين بار کل واحد را گشت . تعدادي کتاب و سي دي و نوار به همراه يک جعبه بزرگ از دست نوشته هاي محقق را جمع آوري کرده بود و هنگام رفتن آخرين کاغذي که وري ماشين تحرير مانده بود را برداشت و خواند . کاغذي که به ادعاي زنم خود به خود تايپ شده بود را تا کرد و در جيبش گذاشت . همه را از اتاق بيرون فرستاد و دستور داد اتاق ها و واحد چهارده را پلمپ کنند . فرداي روز حادثه وقتي از پزشکي قانوني شنيد که نه اثري از قتل هست نه در بدن جسد اثري از سم يا هر ماده روان گردان ديگري که موجب خودزني و توهم شود هست و نه حتي اثر انگشت اضافه اي ، که قتل را به گردنش بياندازد . نااميدانه آخرين مدرکش را ، آخرين کاغذ روي ماشين تايپ مقتول را از جيبش بيرون آمد و خواند رويش نوشته بود : من انتقام مي گيرم و مي کشم و کمي در اين جا راحت نمي خوابد ... ! چند بار ديگر هم خواند و چون نتيجه دقيقي نگرفت تا پرونده را مختومه کند . هيچ کس خوب آقاي محقق را نمي شناخت و هيچ قوم و خويشي از او پيدا نکردند . لذا پرونده اش را مختومه کردند و وقتي مأموران درست براي بردن جل و پلاس اش آمدند به ما اخطار دادند تا راجع به اين قضايا با کسي حرف نزنيم و چو کردند که مرد يهودي جنون داشته و خودزني کرده .

هيئت مديره آپارتمان تصميم گرفت واحد چهارده را نقاشي کند و بعد از مدتي خالي ماندن آن را به زوج جواني کرايه دادند . زنم چند بار از پشت درب شنيده است که وقتي دعوايشان مي شود ، زن به شوهرش مي گويد : بالاخره يک روز تورا از اين پنجره به بيرون پرتاب مي کنم . خودم هم يکبار ديدم که مرد پشتش از پشت شيشه به سمت بيرون بود و به زنش مي گفت : هل نده  هل نده ... حالا وقتش نيست ! من مي ترسم !

اين روزها دلم شور حادثه اي را مي زند .

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:46 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی « درخت های کوچک سه ساله »

هادی خشایی

 

برای ورود به قصه ی « درختهای .. » بهتر است تا آنجایی که خود قصه به ما اجازه می دهد خط اصلی داستان آن را بیرون بکشیم . باخوانش چند باره ی قصه و حذف حواشی و پس و پیش کردن اتفاقات ، آنچه که بدست می آید این است :

(پسر بنا به علتی ـ که فقط دکترش از آن خبر دارد ـ از زندگی ناامید شده و یاس حاصل از آن موجب شده است پسر حرکتی در زندگی اشنداشته باشد . دکتر به پدر و مادر پسر توصیه می کند بهانه ای به پسر بدهند تا او امیدواری خودش را به دست بیاورند و زندگی اش را از سر بگیرد ، در این میان دو نهال در خانه ی شان پیدا می شوند ، پسر مراقبت از نهال ها را بر عهده می گیرد و رشد و بالندگی درختها موجب می شود پسر نیز وارد جریان زندگی بشود . ) تلاش نگارنده معطوف به این خواهد بود تا بررسی کند : نویسنده ی قصه تا چه اندازه ای در ارائه ی محتوای دلخواهش موفق بوده و آیا توانسته است فرم متناسب با محتوا را به کار گیرد ؟ می توان گفت که قصه از جنس قصه ی شخصیت است ، اتفاقات و سایر شخصیتهای قصه حول محور شخصیت پسر می چرخند . کانون قصه شخصیت پسر و مشکلات اوست . مسئله ی پسر به قدری مهم و تاثیر گذار است که پسر دچار مرگ اندیشی شده است و با مهمترین داشته اش یعنی حیات و زندگی در جدال است و منتظر مرگ نشسته است . بنابراین می توانیم انتظار داشته باشیم که راوی قصه ما را به بحران شخصیت و دغدغه هایش نزدیک بکند و با حرکت قصه ی ما به همراه شخصیت تجربه ای تازه را از سر بگذرانیم . تجربه ای که با تنش بین مرگ و زندگی مانوس خواهد بود .

می بینیم که شرایط لازم برای نوشتن قصه ای جاندار مهیا است . قصه از یک عدم تعادل شروع می شود و باید ببینیم به کجا قرار است بیانجامد . اولین و مهمترین انتخاب در شکل دادن به محتوا ، انتخاب نظرگاه ( زاویه ی دید ) است ، یعنی چه کسی قصه را برای مخاطب روایت می کند ؟ راوی قصه چه کسی باشد بهتر است ؟ یکی از شخصیتهای درون قصه بعنوان ( من راوی ) و یا راوی بیرون از جهان قصه بعنوان ( دانای کل ) ؟ و هرکدام از این راوی ها که انتخاب شود به جهان عین بیشتر خواهد پرداخت یا به جهان ذهن ؟

تمامی این سوالات از این جهت حائز اهمیت است که با تاثیر قصه در خواننده ( مخاطب ) رابطه ای مستقیم دارند . هرچه قدر که این موارد درست انتخاب شوند نهایی ملموس و تاثیر گذار از قصه را به مخاطب منتقل می کنند . کسی که قصه ی « درختهای ... » را برای ما روایت  می کند از نوع ( راوی نویسنده ) است . این راوی هم خصلتی از دانای کل را دارد و هم خصلتی انسانی از نویسنده را . این  دو ویژگی دو نوع امکان از راوی را آشکار می کند . اول اینکه راوی دانای کل می تواند به همه جا سرک بکشد و با هر شخصیت و اتفاقی همراه شود و روایت بکند و دوم اینکه به دلیل داشتن خصلتهای انسانی با مخاطب ارتباطی صمیمی برقرار بکند و با بیان نگاه های شخصی اش به قصه سمت و سو بدهد . برای بیان ویژگیهای راوی می شود از خود قصه مثال در آورد . راوی دانای کل در پاراگراف اول قصه مادر را نشان می دهد . گفتگوی پدر و پسر را در پاراگراف چهارم نقل می کند و در پاراگراف هشتم در رجعتی به گذشته از بین دیالوگهای دکتر و والدین پسر اطلاعاتی به مخاطب منتقل می کند . ردپای نویسنده در قصه با عبارتهایی همچون این موارد آشکار است : انتهای پاراگراف سوم : به هر حال . بند 4 : (... و گاهی درست مثل افرادی... دروغ به هم می بافند ... همیشه هم موفق نمی شوند ... اما از سر شانس ... به آنها راست قضیه را ... مصاحبه گرها در دهان آدم می گذارند ) ، بند 5 : ( مصاحبه گرهایی که ... از این نوع خیانتها می کردند و ... نان در می آورند ) ، بند 12 : ( لابد راست می گفت ) ، بند 20 : ( به هر حال روزها همین طوری می گذشت و ... ) ، بند 21 : ( صرفا به خاطر فضای رمانتیک متن ) ، بند23 : ( البته ... دقیقا نمی دانیم ) ، بند 24 : ( صبر کنید این را هم گوش کنید بعد ... ) .

می بینیم که راوی حتی بطور مستقیم خواننده را مخاطب قرار می دهد و خطاب به او می گوید : صبر کنید این را هم گوش کنید بعد . تمامی آنچه که ذکرش رفت به نوعی به جنس راوی انتخابی نویسنده ی قصه ی « درختها » می پرداخت . حال این سوال را مطرح بکنیم که نوع راوی انتخابی تا چه اندازه از پس روایت قصه بر آمده ؟

بعد از خواندن و تمام کردن قصه ی « درختهای ... » این سوال را از خود می پرسیم که نویسنده در پی بیان چه چیزی بوده است ؟ بی شک  می توانیم بر این توافق بکنیم که قصه از جنس قصه هایی که برای سرگرمی و تفنن و هیجان نوشته می شوند نیست . پیشتر هم گفتیم که به نظر نگارنده قصه از نوع قصه ی شخصیت است ، ولی چند اشکال عمده در روایت آن روی داده است . راوی به گونه ای به آدمهای قصه پرداخته است که هم در یک قد و قواره در نظر خواننده جلوه می کنند . شاید اگر گفتگوی بین پزشک و والدین پسر نبود هسته ی اصلی قصه مشخص نمی شد و خواننده از کانون بحران سر در نمی آورد . از بین سه انسانی که در قصه حضور مستمر و فعالی دارند تنها پسر است که دچار بحران می باشد ، پسر شخصیتی است که حضورش و درونیاتش علت و العلل رخ دادهای بعدی است . بنابراین می توانیم انتظار داشته باشیم دوربین راوی بر روی پسر زوم می کند و به کنکاش عینی و ذهنی وی بپردازد . اینطور به نظر می رسد که پسر به عمد از کانون روایت دور نگه داشته شده است و به گونه ای که مصائبتش در سایه ی اتفاقات بعدی قرار می گیرد . راوی اطلاعاتی از گذشته ی شخصیت به ما نمی دهد ، علت نا امیدی پسر را نمی گوید و در نهایت چندان واضح به سرنوشت او نمی پردازد . اینطور به نظر می رسد حضور پسر تنها واسطه ای می شود برای نزدیک شدن به دیگر آدمهای قصه یعنی پدر و مادر او . اگر این فرض را در نظر بگیریم که ساختار قصه بیشتر از اینکه حول پسر بچرخد به دور اتفاقات و آدمهای دیگر قصه هم می چرخد ، طبیعی است که خواننده سردرگم می ماند ،بالاخره قرار است با چه چیزی همراه شود و چه چیزی را دنبال بکند . برای همین اگر بخواهیم شکل انتزاعی برای ساختار قصه ی « درختهای... » متصور بشویم ، ساختاری است که در آن عناصر به جای اینکه در طول هم باشند در عرض هم حرکت می کنند .

زمان در قصه مدام پس و پیش شده است ، ضرورت و الزامی در این سیالیت بخشی به قصه وجود ندارد ، سیاست قصه چندان زاییده ی خود قصه نیست ، بلکه دست نویسنده کاملا در آن مشهود است ، تغییر زمانها برآیند تاثیر اتفاقات در یکدیگر نیست به تعبیری دیگر موقعیتها و صحنه ها از دل هم بیرون نمی آیند و به همدیگر نمی انجامند . نکته ای دیگر وجود تناقض ها و پریشانی هایی است که در قصه وجود دارد.

یکی از این موارد به نحوه ی حضور نهالها و کاشته شدن آنهاست :

ص 124 / سطر 2 : این دو تا درخت را پسرش سه سال پیش کاشته بود .

ص 124 / سطر 14 : سه سال پیش ... صبح ... بیدار شد ، دید دو تا نهال در گوشه ی باغچه روییده اند و ... بالا می روند .

ص125 / سطر 7 : پسر همان صبح فهمید که حکمتی در کار است که این دو تا نهال را دو تا کلاغ آورده اند و در گوشه ی حیاط  کاشته اند .

ص 126 / سطر 17 : پسر اوایل نفهمید که آن درختها را خداوند متعال به وسیله ی کلاغ فرستاده تا به پسر امیدواری بدهند.

از همین تناقض هایی که مثالش داده شده می توان پی برد که قصه رفته رفته شکل گرفته است و نویسنده چندان در جزئیات قصه اش غوطه ور نبوده . اینکه پسر درختها را کاشته ، یا کلاغ ها کاشته اند ، یا درختها خودشان روییده اند ، یا حکمت خداوند در میان بوده یا ... .

در قصه مدام از لایه ی اوزون و مصاحبه گرها صحبت می شود در حالی که هیچ ارتباطی مستقیم با کلیت قصه ندارند و به نوعی فقط موجبات حاشیه رفتن را فراهم آورده اند .

"حضور نویسنده در متن"

 در دوره ی سنتی قصه نویسی ، حضور نویسنده در متن مربوط  می شد به پند و اندرزها ، نتیجه گیریها و قضاوتهای ارزشی نویسنده ، به گونه ای که خواننده کمترین تحرک و مشارکت را در شکل گرفتن متن قصه داشت . نویسنده در دوره ی سنتی ، به گونه ای همه چیز را شرح می داد و وارد ریز جزئیات می شد و جهان داستانی اش را از معلومات خود می انباشت .

 با نزدیک شدن به دوره ی مدرن ، نویسنده ها سعی می کردند ردپای خود را از متن محو کنند و حضورشان را از میان بردارند و هر چه بیشتر خواننده را به درون قصه بکشانند و مشارکتشان بدهند . برای همین خطوط نانوشته ی بسیاری در لا به لای سطرهای قصه ی شان وجود داشت که تنها یک خواننده ی مشتاق و فعال می توانست آنها را پر کند . با شکل گیری جنبش ادبی مدرن ، نویسنده های این نوع تفکر ادبی که اعتقاد داشتند باید با تجربه ی پشت سر گذاشتن مدرنیسم به سنتها نگاه کرد و از آنها بهره گرفت ، شیوه ی تازه ای را در پیش گرفتند . تجربه ای که نویسندگان مدرن تحت تاثیر حوادث عظیمی همچون جنگهای جهانی و بحران های اقتصادی بدست آورده بودند موجب شده بود نسبت به بسیاری از ارزشهای سنتی بی اعتقاد شوند ، برای همین بسیاری از شیوه ها و تکنیک های قصه نویسی با بینش تازه ای که بدست آورده بودند سازگاری نداشت ، به همین علت فنون تازه ای را به کار گرفتند و تکنیک های قبلی را به نحوی پس زدند ، اما سعی کرد شیوه های قدیمی و سنتی نوشتن را به شیوه ای جدید به کار بندد. از جمله ی این عناصر حضور نویسنده در قصه بود.در قصه نویسی مدرن حضور نویسنده از جهتی در خدمت به چالش کشیدن مخاطب است . اگر در قصه ی سنتی سعی می کرد مرزهای فکری دو قطبی خود نظیر تقسیم ارزشها به خوب / بد / زشت / زیبا / مفید / مضر را به خواننده تحمیل کند ، در قصه ی مدرنیستی نویسنده با حضور خود در بطن قصه سعی در شکستن قطعیت ها و ارائه ی بیشمار برداشت از متنش توسط خواننده بود ، تکنیک هایی مانند ارائه ی راه کارهایی برای پایان بندی قصه و یا واگذار نمودن انتخاب فصل ها برای شروع و پایان دادن به کتاب و یا گنجاندن صفحه ی سوالات در پایا فصل ها . ایتالو کالوینو در همان سطرهای ابتدایی رمان " اگر شبی از شبهای زمستان مسافری " خواننده را با این عبارات مخاطب قرار می دهد :

« تو داری شروع به خواندن داستان جدید ایتالو کالوینو ، شبی از شبهای زمستان مسافری می کنی ، آرام بگیر . حواست را جمع کن . تمام افکار دیگر را از سر دور کن . بگذار دنیایی که تو را احاطه کرده در پس ابر نهان شود . از آن سو ، مثل همیشه تلویزیون روشن است ، پس بهتر است در را ببندی . فورا به همه بگو : ( نه ، نمی خواهم تلویزیون تماشا کنم ! ) اگر صدایت را نمی شنوند بلندتر بگو : ( دارم کتاب می خوانم ، نمی خواهم کسی مزاحم شود . ) با این سر و صداها شاید صدایت را نشنیده باشند . بلندتر بگو ، فریاد بزن ، ( دارم داستان جدید ایتالو کالوینو را می خوانم . )

البته آنچه که گفته شد تنها بخشی از چیستی و چرایی حضور نویسنده در متن می باشد . باید به این هم توجه داشته باشیم ، آن کسی که گفته های اش ما را به این سمت هدایت می کنند که او شخص نویسنده است ، لزوما و حقیقتا خود نویسنده ای که در جهان واقع زندگی می کند نیست و باز به نوعی راوی است . علی رغم مولفه هایی که نشان می دهد قصه ی « درختها ... » قصه ی سنتی نیست از جمله ی این مولفه ها است نوع برخوردی که با زمان شده است ، ترکیب راوی نویسنده ، نوع پایان یندی اما حضور نویسنده در متن قصه اش تا حدود زیادی سنتی است . نویسنده حکم می دهد ، عده ای را متهم می کند که دروغ می بافند و همیشه هم موفق نمی شوند ، در مورد پسر می گوید که او تنها کسی است که می تواند با تمام توان به خبرنگارها راست قضیه را بگوید ، راوی نویسنده خبرنگارها را محکوم می کند که خیانت می کنند و نان می خورند . آن کسی که در داخل قصه با مخاطب صحبت می کند و وجودش را به مخاطب می نمایاند گویی انسانی است که در گوشه ای ایستاده و با صمیمیتی خاص سعی در قبولاندن اتفاقاتی است که در قصه رخ می دهد . راوی دانای کل بدلیل فاصله ای که با خواننده اش دارد شاید چندان همدلی و همراهی با خواننده برنیانگیزد ، ولی همین حضور یک وجود انسانی که به من یا مای راوی تبدیل می شود اینگونه به خواننده القا می کند که گویا این فرد بوده و دیده و در صحت گفته های اش نباید شکی داشت . حضور دو نهال در حیاط خانه به وسیله ی دو کلاغ که گویا از جانب خداوند مامور شده اند می تواند نوعی عنصر فراواقعی تلقی شود که یکی از راهکارهای باور پذیر کردن آن می تواند همین استفاده از یک وجود انسانی باشد . به نظر نگارنده اگر همین راوی خود اش را به شخصیت اصلی نزدیک می کرد و فاصله ی کمتری با او داشت بهتر می توانست از عهده ی روایت قصه برآید و نکات مبهم بسیاری را برای خواننده مکشوف گرداند .

پایان بندی قصه قصه با ما راجع به چه چیزی حرف می زند ، قصه چه می خواهد بگوید ؟ پایان بندی داستان به نوعی خواننده را بازی می دهد . شاید قصه پیش از سطرهای پایانی تمام شده باشد یعنی جایی که درختها می خشکند . می توانیم این برداشت را داشته باشیم که پسر می میرد . ولی سطر هشتم از صفحه ی آخر نکته ای را برای ما مکشوف می کند ، برادر بزرگتر برادر کوچکتر صاحب درختها را را مخاطب قرارداده و می گوید : « ببین داداش ، اگر بتوانی این درختها را دو سه سال هم همین طوری بزرگ و بزرگتر شون کنی ، می تونیم به قیمت خوبی بفروشیمشون » اگر فرض را بر این بگیریم که درختها خشکیده اند و دیگر رشد نمی کنند ، این پاراگراف آخر چه معنی می دهد . اگر این بند از قصه دو سه بند زودتر می آمد به تنه ی قصه می چسبید و معنی داشت ، ولی گویا خیلی نابهنگام ظاهر شده . گویا زندگی پسر و اهمیت امیدوار بودنشخیلی زود از الویت زندگی او و خانواده اش حذف شده .

در نهایت باید بگویم قصه با همین شکل و شمایلش ما را با مقطعی از زندگی یک آدم همراه می کند . تجربه ی مخاطب از قصه ابتر و ناقص است . مخاطب در صورتی می توانست با قصه همراه شود که شخصیت پسر برایش قابل لمس باشد و دغدغه هایش را در مسیری مشترک با تجربه ها و دغدغه های خودش بیاید ، علت بحران داده نشده و به تبع آن خیلی از اتفاقات و رویدادها در نظر مخاطب بی معنی جلوه می کند و پیوستگی میان آنها دیده نمی شود .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:38 توسط نوشتار |


قصه­ ی درخت های کوچک سه ساله

سیاوش دانش آذر

 

مادر هر روز حول و حوش همان ساعت دیروزی می آمد حیاط و داخل باغچه می نشست و از تنه ی درختان کوچک سه ساله ای می گرفت . این دو تا درخت را پسرش سه سال پیش کاشته بود.

باغچه ی کوچکی که شاید سر جمع دو یا سه متری می شد ویک رز دو متری با دو تا درخت صنوبر داشت یا هم بلوط ، درست نمی دانست درختانی که کاشته است صنوبر است یا چنار . اما آن درختان خوب رشد می کردند و خوب بالا می آمدند . حتا در این سه سال سه برابر رز صورتی شده بودند که هم سن پسر سن داشت ، اما قدش سر جمع دو متر نمی شد . هر چند همیشه سبز بود ، اما همان قد بیست سال پیش را داشت که داشت .

اما درختان چنار هر روز به طور متوسط سه چهار سانتی بالا می آمدند .

پدر می گفت ما در قدیم الایام باغ های سیب و انگور زیادی داشتیم که پسر هم کم و بیش یادش می آید . اما پدر همیشه از دست پدربزرگ ناله می کرد که چرا بی وقت مرد و همه ی باغ ها را برای او گذاشت و رفت . آبیاری نشدند و خشکیدند و زمین خشک هم که قیمت خوبی ندارد . به هر حال .

پسر همین سه سال پیش یک روز صبح که از خواب بیدار شد ، دید دو تا نهال در دو گوشه ی باغچه روییده اند و دارند همین طور بالا می روند .

پدر می گفت که درخت توی حیاط خوب نیست آن هم درخت های جنگلی که دو سه ساله بزرگ می شوند و می روند هوا و فردا دزد که آمد می تواند با کمک درخت ، توی زد و خورد با صاحب خانه غالب شود و بدون هیچ مشکلی فرار کند و برود کوچه ی پشتی و ...

اما پسر می گفت که باید به فکر مشکل لایه ی ازن هم بود . و گه گاهی درست مثل افرادی حرف می زد که انگار جلوی دوربین تلویزیون مجبورند دروغ به هم ببافند و در مورد هوای مطلوب و لایه سوراخ شده ی ازن و این طور مسایل حرف بزنند . همیشه هم موفق نمی شوند . اما از سر شانس هیچ وقت مصاحبه گر ها توی هیچ خیابانی با پسر رو به رو نشدند تا او تنها کسی باشد که با تمام توان به آن ها راست قضیه را بگوید و بگوید که من درخت ها را دوست دارم و اصلا هم دست و دل اش نلرزد ، و بدون تمرین بگوید لایه ی ازن را می شود دوباره ترمیم کرد و از این نوع حرف هایی که اغلب مصاحبه گر ها دهان آدم می گذارند .

مصاحبه­گرهایی که تا همین دیروز روی تنه ی درختان حیاط صدا و سیما یادگاری می نوشتند و از این نوع خیانت ها می کردند و حالا هم زیر سایه ی همان درخت ها دارند نان در می آورند .

پسر همان صبح فهمید که حکمتی در کار است که این دو نهال را دو تا کلاغ آورده اند و در دو گوشه ی حیاط کاشته اند. و هیچ اطلاعی از وضعیت نا به سامان لایه ی ازن هم نداشتند.

شاید حالا مادر هم خوب می داند که چرا پدر بعد از خشک شدن آن باغ های سیب و انگور چرا یک عمر است که دیگر به هیچ گردش خارج از شهر نمی رود .

مادر دوباره هم امروز کنار دو درخت کوچک سه ساله آمد . این شاید کار ده دوازده سال مادر است که هر روز می آید و آن جا می نشیند. اوایل گریه می کرد و برای خودش مرثیه می گفت . چند سالی هم به طور مرتب به آن ها آب می داد . اما درخت ها همان طور سه ساله باقی می ماندند و مادر می گفت که شاید آبی را که من می دهم دوست ندارند و باید پسر ، خودش به این ها آب بدهد تا بخورند و باز هم روزی سه چهار سانتی متری بالا روند و پدر دوباره بیاید و درباره­ی دزد هایی حرف بزند که قرار هست همین فردا پس فردا پیدای­شان شوند .

پزشک گفت : امیدواری آقا امیدواری

پدر گفت : یعنی چه

پزشک گفت : باید به زنده موندن امیدوار بشه

پدر و مادر گفتند : ما چیکار کنیم که امید وار بشه

پزشک گفت : بهانه عزیزم بهانه

و توضیح داد که به نا به علتی معلوم که نمی شود آن را فاش کرد ، پسر دست اش را از دنیا بریده و دارد بار و بندیل سفر را می بندد که به سلامتی ... . البته این قضیه آن قدر جدی بود که مادر او را به تمام امام زاده ها و اجاق ها و دعا نویس ها برد ولی توفیری حاصل نشد که نشد .

حتا نماز های یومیه و شبانه و دعاهای مختلف هم اثر آن چنانی ای نداشت .

هر چند اواخر پسر همه ی آن ها را یک جا کنار گذاشته بود و به این دو تا درخت دل بسته بود .

باید یک جوری امیدوار بودن را ، روحیه را از جایی تهیه می کرد . تا این که همان فردای آن روز از خواب بیدار شد و دید که خداوند متعال برای او دو تا نهال فرستاده ، که او آن ها را آبیاری کند واز آن ها لذت ببرد و به این امیدوار باشد که روزی از تنه ی همین درخت ها می تواند دزدکی بالا برود و ... .

پدر می گفت : « ما اون زمونا درخت های میوه رو هم می بریدیم و ... تازه این درختا که نه میوه دارن نا ثمر دیگه برا چی باید باشن »

لابد راست می گفت . چون تمام درخت های سیب و انگور را از جا کندند و جای اش لابد خانه های ویلایی ساختند و در حیاط های خانه­های دو سه متری ، برای تنوع باغچه کاشتند و توی باغچه جایی هم برای گل های رنگارنگ کنار گذاشتند ، تا خانم خانه هر روز صبح آن ها را ببیند و کیف کند لابد .تا بتواند برای شوهر مادر مرده اش نهاری دست و پا کند و بعد نهار به عنوان دسر برای اش سیب و انگور ببرد و ...

پسر اوایل نفهمید که آن درخت ها را خداوند متعال به واسطه ی دو تا کلاغ فرستاده تا به پسر امیدواری بدهند و پسر با دیدن رویش آن ها خودش نیز برخیزد و رویش کند و با تمام نابرابری ها.... حالا .... ، مقابله نماید .

پسر هر روز که نماز های اش را می خواند و دعا های اش را به گردن می آویخت ، مدت زیادی با درخت ها می نشست و حرف می زد . آن ها را هرس می کرد و به آن ها آب می داد .

گه گاهی هم مادرش دو تا چایی می آورد و کنار درخت ها با پسر می نشستند و می خوردند .

مادر هر روز حول و حوش همان ساعت دیروزی می آمد حیاط و داخل باغچه می نشست و از تنه ی درختان کوچک سه ساله ای می گرفت و با خودش چیزهایی می گفت و آخر سر هم پا می شد و می رفت تا فردا همان زمان ...

تا این که بعد از سه سال ، حیاط تحمل بزرگی درخت ها را نکرد و دو راه بیش تر وجود نداشت ،  یا باید درخت ها خوب هرس می شدند و کلی از بوته و شاخه و برگ های شان را می زدند و می بریدند تا در حیاط خلوتی جا بگیردند . یا هم که خانه های همسایه ها را معامله می کردند و دیوار های شان را می ریختند و فضا را برای رشد درختان وسیع تر می کردند . اما پدر که نه حال این کار را داشت و نه پول آن کار را ، گفت که باید این ها بریده شوند و اصلا به گفته ی پزشک گوش نداد که : « امیدواری آقا امیدواری ... »

یک شب پسر خواب دید که پدر درخت ها را از ریشه بریده و آن ها را دور انداخته چون واقعا دیگر در حیاط جایی نمانده بود .

پسر هم کلی توی خواب گریه کرد و بعد از این که از خواب بیدار شد رفت حیاط و دید که درخت ها کوچک تر شده اند و تقریبا همان اندازه ی حیاط هستند.

مادر می گفت وقتی ازدواج کردی و بچه دار شدی می توانی از یکی از ساقه های درخت تاب ببندی و بچه های­ات را تاب بدهی آن قدر تاب بدهی که گیج شوند و تمام مشکلات این دنیا از یادشان برود و از تو،  هیچ چیزی نخواهند . چون مادر معتقد بود که اگر از او چیزی خواسته شود مریض می شود و قاعدتا آن موقع مادری نمی ماند که سر او را روی زانو بگیرد و به او امیدواری بدهد .

به هر حال روز ها همین طوری می گذشت و درخت ها همان اندازه می ماندند . و پسر هم توی همان وضعیت روبه رشد ( سلامتی ) توقف کرده بود .

تا این که به خاطر عدم فضای موجود جهت رشد و نمو درختان پسر دیگر امیدواری اش را از دست داد و یک روز صبح بارانی ( صرفا به خاطر فضای رمانتیک متن ) هر دو درخت با هم خشکیدند و ...

از همان روز مادر می آید و کنار درختان می نشیند و آن ها را تشویق می کند که دوباره سبز شوند . پدر هم که نمی توانست آب رفته را به جوب بازگرداند ، رفت و تمام ملک های خشکیده را فروخت و آمد تمامی خانه های اطراف را خرید و فضای نسبتا بزرگی برای یک جنگل کوچک خانگی راه انداخت . اما از آن روز بارانی  تا به امروز ، نه تنها هیچ کلاغی ، دانه ای برای کاشتن به آن جنگل کوچک نیاورد ، بلکه هر چه هم خودشان نهال کاشتند رشد نکرد که نکرد .

البته چه بر سر لایه ی ازن آمد را هم دقیقا نمی دانیم . این را می توان از یکی از آن مصاحبه گر ها پرسید و پرسید که اگر هیچ درختی دیگر در باغچه ها رشد نکردند ما چه اندازه می توانیم امیدوار بمانیم به این که کی کلا لایه ی ازن از دست خواهد رفت .

صبر کنید این را هم گوش کنید بعد : « ببین داداش ، اگه بتونی این درخت ها رو دو سه سال هم همین طوری بزرگ و بزرگ ترشون کنی می توینم به قیمت خوبی بفروشیمشون »

پدر با تعجب به پسر بزرگ اش نگاهی کرد و گفت : « فکر بدی نیست ، اما مشک می شه این ها رو برید و برد اون طرف ساختمون »

برادر گفت : « فکر اون جاهاش نباشین ، اونو بسپارین به من ، من خودم ...»

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:37 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی فقط یک خواب بود

هومن قاسمی راد

داستان این قصه در دو بخش اتفاق می افتد . بخش اول از ابتدای قصه شروع می شود تا انتهای پاراگراف اول . و بخش دوم ادامه ی قصه است تا انتهای آن . و این دوپارگی قصه باعث به وجود آمدن دو تعلیق در داستان شده است . تعلیق اولیه که از ابتدای قصه آغاز می شود و قبل از هر گونه توضیح اضافه و کامل با از خواب پریدن پسر ( راوی اول شخص به ظاهر پسر ) فضای قصه خیلی زود شکسته می شود و مخاطب در می یابد جمله ی خبری و شروع ابتدای قصه در واقع آخرین تصویری بوده از رویایی که پسر در خواب می دیده است . در این جا تعلیق اولیه ی قصه شروع می شود . پسر به جای توضیح خواب خود و تفسیر مربوط به آن به توصیف اتاق اش می پردازد و بی آن که در فکر مخاطب آمادگی قبلی ایجاد کند . دست به نتیجه گیری می زند و می گوید زنی که در خواب دیده همان چیزی است که او در بیداری می خواسته و حسرت می خورد که آن را ندارد چون او زنی است که می تواند مرد را بی شک خوشبخت کند . با این ترفند نویسنده می خواسته در قالب کمترین جملات و ساختن فضایی ساده قسمت عمده ی شخصیت پسر را به مخاطب معرفی کند و بگوید که او عاشق کتاب است و یا از چه نوع زنانی خوش اش می آید . اگر این شگرد برای شخصیت پردازی و خلق ارتباط میان خواب پسر و شخصیت حقیقی او به کار رفته باشد به علت کلی گویی و کمی المان هایی که باعث شناخت بیش تر از پسر شود کاری ناقص از آب در آمده است . چرا که با نتیجه گیری شخصی پسر از زن و نبود رابطه ی منطقی میان خواب و ادامه ی قصه تا انتهای پاراگراف اول مخاطب توی تعلیق مانده است و انتظار دارد در ادامه به گره گشایی بیش تری پیرامون مسائلی چون خواب و پسر و زن برسد . اما چنین اتفاق نمی افتد و با شروع پاراگراف دوم قصه و با شکست ناگهانی فضا و مکان قصه تعلیق ثانویه ایجاد می شود . حالا پسر که راوی اول شخص است دارد چیزی را روایت می کند که تفاوت اساسی با مقدمه و آغاز بندی قصه دارد . و حتا تا انتهای قصه هیچ ارتباط و حتا فلاش بکی نیست که مخاطب حدس بزند آیا دارد موضوع جدیدی می خواند یا این که ماوقع همان چیزی است که پسر در رویا دیده است . اینجاست که تعلیق ثانویه به اوج تکامل می رسد . اما به نظر شخصی اینجانب این دو تعلیق خوب کنار هم ننشسته اند زیرا به راحتی می توان پاراگراف اول قصه را بدون آن که به کل لطمه بزند حذف کرد . و کل قصه را از پاراگراف بعد خواند چرا که پسر خودش دانای کل است و در ادامه همه چیز را توضیح می دهد لذا به نظر نمی رسد لازم باشد مخاطب بداند او داشته چه خوابی می دیده یا چه نوع زنی ایده آل اوست یا اتاق یا جای خواب اش کجاست . یا عاشق کتاب هست یا نیست .

و اما قصه با چه روندی پیش می رود . قصه چند مشکل اساسی دارد که عمده ی آن ها شخصیت پردازی است . ان چه ما از شخصیت توصیف شده ی زن توسط راوی دانای کل که خود پسر است فهمیدیم آن است که زن کودکی دارد و از شوهر هم خبری نیست و با کودک اش وقتی در خیابان راه می رود اگر کسی بیاید شانه به شانه اش حرکت کند و حتا وسط کوچه دست دور کمرش بی اندازد ناراحت نمی شود . شاید مخاطب فکر کند که زن احتمالا روسپی بوده که چنین واکنش بی تفاوتی از خود نشان می دهد اما این با منطق قصه جور در نمی آید که اگر پسری عاشق شد یا حتا عاشق یک روسپی شد بتواند خیلی راحت برود و توی کوچه دست بی اندازد دور کمرش و او را به سمت خود بکشد ان هم در شرایطی که زن هیچ شناختی از پسر ندارد و بر عکس .

عقیده ی روسپی بودن زن را می توان جدی گرفت . زیرا زن قطعا باید روسپی باشد که نویسنده بتواند در قالب یک دیالوگ و عکس العمل پسر در قبال آن به مخاطب ثابت کند که پسر یک عاشق واقعی است . زیرا زن پس از آن که پسر دور کمر او را بغل کرد می گوید تو هم مثل دیگران برای هوست دنبالم راه افتاده ای و پسر برای اثبات عشق اش می گوید دیگر به تو دست نمی زنم تا باور کنی ...

شخصیت پسر در این قصه دچار مشکل است . گویا نویسنده هرگز نتوانسته دانای کل نامحدود بودن و روایت اول شخص را منطقی در شخصیت پردازی پسر بپزد . به این علت است که انگار پسر دارد چیزی را که اتفاق افتاده پلان به پلان فقط تعریف می کند . مانند آن که فیلمی دیده باشد یا خوابی که آن را بدون هیچ سانسوری بخواهد برای کسی بازگو کند . هرگز معلوم نشد این پسر کیست . از کجا و چگونه زن را می شناسد . از روی کدام احساس یا غریزه ی خود آگاه یا ناخود آگاه عاشق زن شده است . پسر حتا یک عاشق کامل هم نیست زیرا زمانی که نویسنده سعی کرده با وارد کردن دایی پسر به داستان کمی هیجان و اوج به قصه بدهد پسر با خودش فکر می کند که اگر والدین اش بفهمند چه رسوایی ای پیش می آید . و از لو رفتن ارتباط اش با زن می ترسد و می گوید آش نخورده و دهن سوخته . پسر اگر واقعا عاشقی است که حاضر است برای اثبات عشق اش به زن حتا دست نزند پس در وجود زن چه نوع آشی جست و جو می کرده که از حسرت نخوردن و سوختن دهان اش حرف می زند . و در جواب تمام سوال های احتمالی می گوید که اصلا زن را نمی شناخته و فقط می خواسته با او حرف بزند . بنابراین رفته و میان کوچه او را بغل اش کرده است .

حتا اگر از زاویه ی دید رئالیستی به قصه نگاه کنیم با این نوع شخصیت پردازی و توالی حوادث نویسنده نتوانسته یک ارتباط رئال خلق کند . و خیلی سطحی در خلق تصاویر جسارت و راحتی خود را با داستان و نگارش آن نشان داده است . از گره افکنی های قصه هرگز رمز گشایی نشد . زن به کدام خانه رفت . و چرا مانتو را با چادر عوض کرد . مغازه و اشباح بی سر توی مغازه نماد از چه کسانی می توانند باشند . و به چه دلیل باید پسر را کتک بزنند واو از خودش دفاع نکند . به علت عدم شناخت کافی از زن و ضعف شخصیت پردازی او نمی دانیم که زن کیست یا از چه طرز تفکری پیروی می کند که به اشباح می گوید ول اش کنید از خودمان است .

زن چرا بچه داراست ، بچه ای که در کل داستان فقط آبنبات می مکد و کار دیگری ندارد و وجودش هیچ کمکی به روند منطقی داستان نمی کند . به عبارتی می توان گفت ضعف شخصیت پردازی در کارکتر زن و پسر به حدی است که وقتی زن می گوید می خواهد پسر را به شهر کتاب ببرد مخاطب نمی تواند هیچ ارتباط منطقی در ساختار قصه پیرامون خواب و عشق و اشباح و شهر کتاب پیدا کند . اگر به جای شهر کتاب می رفتند کافی شاپ نیز هیچ اتفاق تازه ای در متن رخ نمی داد .

بهره گیری از دیالوگ و زبان محاوره در قصه هم نتوانسته به شخصیت ها و روند وقوع حوادث سیر منطقی درون داستانی بدهد . آغاز بندی قصه با خوابی شروع می شود و در بازگویی این خواب قصه محتوای خطی و ساختاری افقی را طی می کند و تنها کارش در تعلیق نگه داشتن مخاطب است تا با ذکر حوادث و اتفاقاتی نایاب و عجیب در نوع خودش در انتها به مخاطب یادآوری کند که پسر فقط داشته خواب خودش را تعریف می کرده است . همین و بس . 


 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:37 توسط نوشتار |


فقط یک خواب بود

فردین اکبری

 

 

زن گفت به طرف شهر کتاب و از در بیرون رفت . پا که از در بیرون گذاشتم از خواب پریدم . سر جایم توی رخت خواب نشستم و مشکوک به دور و برم نگاه کردم . توی هال بودم . کنار بخاری ، جای همیشگی ام . فقط یک خواب بود همین . زنی که عمری در آرزوی اش بودم . زنی که می خواستم داشته باشم و پیدایش نمی کردم را توی خواب دیده بودم و حالا در بیداری از دست داده بودم اش . راستی از کجا می دانست من عاشق کتابم و می خواست برایم کتاب بخرد . از آن نوع زن هایی که مرد را خوشبخت می کنند .

دست پسر بچه ای را گرفته بود و توی کوچه می رفت . آرام و بی اعتنا . بی چادر بود و مانتوی طوسی اش کهنه . رفتم و شانه به شانه اش دادم . برگشت ، نگاهم کرد ولی حرفی نزد . دست انداختم دور کمرش و کشیدم اش طرف خودم ، کمی خودش را جمع و جور کرد ، ولی پس نکشید ، به راه مان ادامه دادیم . بچه آبنبات توی دست اش را مک می زد  و نگاه به هیچ چیز و هیچ جا نمی کرد . زن بی آن که نگاهم کند گفت : « تو هم مثل بقیه ای برای هوسته که دنبالم افتادی » توی صورت اش نگاه کردم و گفتم : « این طور فکر می کنی ؟ » سرش را به علامت تایید تکان داد . دستم را پس کشیدم : « دیگه دست بهت نمی زنم تا باور کنی از روی هوس نیس که دنبالت می آم » نمی دانم چه طور شد که برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم . یک دفعه سری را دیدم که آرام آرام داشت از توی مغازه ای بیرون می آمد . سر که کامل پیدا شد . انداختم توی آن یکی کوچه و به دو رفتم . آن سر مال دایی بزرگم بود و اگر مرا می دید کارم تمام بود . شب حتما می آمد خانه ی مان و همه چیز را صاف می گذاشت کف دست پدر و مادرم . بعد آن ها می افتادند به جانم که با این زنیکه چه سر و سری دارم . آش نخورده و دهن سوخته . من فقط دلم خواست که با او حرف بزنم . خوشم آمد ازش و رفتم بغل اش کردم . اصلا نمی دانستم این زن کی هست و چه کاره است ؟ نمی دانم مرا دیده یا نه . فکر نکنم . شب معلوم می شد که دیده یا نه . میان بر زدم تا پیدای شان کنم . سر کوچه که رسیدم ایستادم . داشتند از در خانه ای می رفتند تو . بعد از چند لحظه بیرون آمد . بی بچه . با چادر مشکی . رفت توی مغازه ی روبروی خانه . پا تند کردم و سریع خودم را رساندم دم در مغازه . توی مغازه ی تاریک بود و اشباحی بی سر توی اش می لولیدند . تو که رفتم یکی از اشباح بی سر نزدیک آمد و مشتی زد توی سینه ام . خواستم با مشت جواب اش را بدهم که یکی هم زد توی شکم ام . خواست یکی هم بزند که زن گفت : « ولش کن . از خودمونه . » شبح با شنیدن این حرف دست اش را پایین انداخت و توی تاریکی ناپدید شد . رفتم طرف زن و خواستم بغل اش کنم . ولی یاد قولم افتادم . دست های ام را پایین انداختم و ایستادم روبروی اش . با چادر مشکی خوشگل تر شده بود . وقتی دید این طوری نگاه اش می کنم خودش را بیش تر توی چادر پیچید و ریز خندید . گفتم : « به چی می خندی ؟ » چیزی نگفت . بعد یک هو برگشت گفت : « می خواهم جایی ببرمت که خیلی خوشت می آید » فرصت نداد بپرسم کجا . فورا ادامه داد که می خواهد ببردم شهر کتاب . خندیدم . با کدام پول ؟ گفت که پول دارد . زیاد . پس انداز کرده . منتظرم نشد و گفت به طرف شهر کتاب و از در بیرون رفت .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:36 توسط نوشتار |


نقدی بر قصه ی بدون عنوان آیت دولت شاه

( چاپ شده در نوشتار 1 صفحه ی 154 )

مریم دنیا دیده

اولین و شاید مهمترین مسئله ای که در یک داستان و در مقوله داستان نویسی مطرح می باشد عنوان داستان می باشد که این داستان (البته اگر خود پنجم و ششم آن نبود داستان ما بیشتر یک نمایش نامه بود تا داستان) از آن محروم است نویسنده در داستان معمایی را مطرح می کند و نویسنده در هر سطری که جلوتر می رود آن را بازتر می کند تا می رسد به قسمت پایانی که به آن می شود گفت مکاشفه با تأخیر. که این مکاشفه خواننده را به دنبال خود می کشد و به داستان حالت پیوستگی و انسجام می دهد.

داستان ساده شروع شده‌، ساده ادامه پیدا کرد. و ساده هم به پایان رسیده است. در داستان همیشه اتفاقاتی هستند که نویسنده از نوشتن آنها صرف نظر می کند نویسنده داستان بدون عنوان در زمان حال زندگی کرد. گذشته را به زمان حال پیوند داده و رابطه قوی بین گذشته و حال برقرار کرده است. اتفاقاتی در گذشته افتاده که نویسنده آنها را ننوشته است در عوض نقبی به زمان گذشته شده و هر چیزی را که از گذشته می خواسته استخراج کرده است. کلمه ها، اسم ها و فعل های محاوره ای و شکسته محصول لحن این داستان است نویسنده داستان متن داستان را به زبان شکسته نوشته و سعی کرده با ایجاد صمیمیت با خواننده داستان را به حد اعلای تأثیر در خواننده برساند که این گونه نوشته به زبان محاوره با لحن مرد و زن (شخصیت های داستان) سازگاری دارد اما بیرنگ داستان کمی غیرمنطقی است. داستان موضوع پسری است که مادرش او را برای کار یا تحصیل به ژاپن فرستاد.

پسرک در ژاپن می میرد و خاکسترش به دست پدر و مادر می رسد، این امکان هست که در ژاپن او را سوزانده اند؛ اما امکان اینکه پدر و مادر خاکستر فرزند را درون گلدانی ریخته و توی آن گلدان گل پرورش دهند کمی غیرقابل باور اما امکان پذیر است. و همین کار شگفت است که به این داستان حالت تأثیر پذیری بسیار زیادی بخشیده است. یکی دیگر از خوبی های این داستان نو بودن طرح آن است موضوع و جریان داستان به وفور در همه جای دنیا اتفاق می افتد و اگر نویسنده فقط به شرح گزارش گونه آن بپردازد وظیفه خود را به اتمام نرسانده بلکه باید با ذهن و تخیل خلاف خود به آن واقعیت ها سمت و سویی نو ببخشد و اگر آقای دولت شاه ضربه آخر را نمی زد داستان همان اتفاق کلیشه ای بود که در همه جای جهان امکان وقوع آن است. نویسنده از پُر نویسی پرهیز کرده و تا جایی که توانسته ایجاز کلام را رعایت کرده است. کوتاه نویسی مطلقاً کار بدی نیست حتی اینکه نویسنده بتواند حرفهای زیاد را در قالب کلام کم و مو جز بیان کند از شگردهای نویسنده است تا جایی که کار به ناقص گویی نرسد نویسنده داستان مورد فوق الذکر را کاملاً رعایت کرده است. داستان کوتاه و نمایش گونه آریالای دولت شاه نشان از آمادگی خوب ایشان برای نوشتن داستان دارد داستان بدون مقدمه با گفتگوی دو شخصیت آغاز شده. آوردن گزاره های گفتگو داستان را به متن نمایشی نزدیک کرده و از سوی دیگر داستان بدون مقدمه چینی خسته کننده خواننده را به درون داستان هدایت کرده است شخصیت های داستان تیپیک و مبهم و کلی هستند و آقای دولت شاه نه خواسته و نه داستان آن قدر کشش داشته که نویسنده شخصیت های اش را چه از نظر ویژگی جسمانی و چه از نظر عاطفی و چه از نظر ذهنی توصیف کند.

نویسنده باید دارای فکر و شور و احساس موثر در اثر باشد تأثیر قصه در خواننده او را دچار هیجان، دگرگونی و شور و وجد کند بهترین قسمت داستان که شبیه حالت نمایش نامه با دو شخصیت موثر است قسمت آخر آن می باشد اگر داستان عناصر داستانی را به طور کامل در خود ندارد لااقل یک ضربه در پایان بندی دارد که همین ضربه آخر به داستان جانِ نویی بخشیده است. به عقیده لونگیوس اثری که نه تنها یکبار بلکه به تکرار خواننده را به هیجان آورد و برانگیزد یک اثر خوب و بزرگ می باشد اثری خوب است که بعد از خواندن های مکرر و در بین اشخاصی با علایق، زندگی ها و آرمانها، سن ها و زبانهای مختلف بازهم چنین تأثیری (خواننده دچار هیجان، دگرگونی و شور و وجد شود) به وجود بیاورد در این صورت در بزرگی آن تردیدی نیست نویسنده باید دارای قدرت نفوذ فکری و حدّت عاطفه باشد و داستان آقای دولت شاه با تمامی کمبود های اش این خصصیه را دارا بود گفتگوی آن و مستقیم شخصیت ها پر از اصطلاح هایی مثل عرض کنم که و من و من و تکرار است اما گفتگوی مکتوب باید دقیق و برگزیده باشد درست است گفتگوهای شخصیت های داستان بدون عنوان گفتگویی است که مال شخصیت ها و آن است اما نویسنده در آن از گفتگوی مکتوب بهره گرفته و در واقع بیان غیرمستقیم گفتگوی شخصیت ها از زبان نویسنده است شخصیت ها از غم های شان، شادی شان و از آرزوهای شان می گویند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 14:35 توسط نوشتار |


بدون عنوان

آیت دولت شاه

 

مرد: باید تمومش می کردیم می فهمی؟

زن :فقط بیست سالش بود.

مرد: تو فرستادیش اون بد بخت چه می دونست ژاپن یعنی چه

زن:من با این چیکار کنم این که فرامرز من نشد

مرد گلدان را بلند می کند.اتاق نیمه تاریک نیمه روشن است.زن روی سرامیکهای کف نشسته ِسیگار می کشد. مرد با گلدان می رقصد .زن می خندد.مرد هم.

زن: چه آرزوهایی که نداشت

مرد:پاشو بخند ِ این طور اون راحت تره.