دانلود سریال فاصله ها

دانلود قسمت سی و ششم  سریال 'فاصله ها'

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و پنجم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و چهارم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و سوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و دوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی و یکم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سی ام

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و نهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و هشتم 

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و هفتم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست وششم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و پنجم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و چهارم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و سوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و دوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیست و یکم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت بیستم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت نوزدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هجدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هفدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت شانز دهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت پانزدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت چهاردهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سیزدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت دوازدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت یازدهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت دهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت نهم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هشتم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت هفتم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت ششم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت پنجم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت چهارم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت سوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت دوم

سایت تماشاکده |  دانلود سریال فاصله ها - قسمت اول

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 17:9 توسط نوشتار |

Boş bir duygu

Siyaveş danişazer


Adam odasina geçti , kapıyı kilitleyip , çeketinin cebinden bir paket sığara çıkartıp içinden birini yaktı , rahatcasına koltuğuna oturdu .

kadın kapinin arkasina gelip kapıyı çaldı , adam susmuşdu , kadın kapını açmağa çalışdı ama açamadı ,

            Kapıyı aç – kadın dedi

            tamam – adam dedi

Adam sığarasını masanın üzerinde söndürüp , kalkıp kapıyı açdı . kadın dumanların içine girip havada biraz elini saldayıp sofaya doğru döndü . en yakınındakı koltuğa oturup ağlamağa başladı , olmadı ağlayamadı , eşinin dışariya çikmasini bekledi , gelsin , bir daha sığara içmeyeceğini söylemesini bekledi .bu fikirlerle bir kerede gözlerinden damlalar çıkarmaya çalışdi , ama olmadı , zorlansa da başaramadı , ayağa kalkıp , sinilenerek.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 17:9 توسط نوشتار |

شماره ی سیزدهم

مهر ماه سال 1388ـ اکتبر 2009

ـــــــــــــــــــــــــــــ مقاله ها

آموزش برخی از انواع ادبی      

افسانه        فابل      کاریکاتور      کاریکلماتور      لطیفه      مدح      مرثیه      

نقیضه      هایکو      هجو      هرزه نگاری

ــــــــــــــــــــــــــــــ پرونده ها

آشنایی با برخی از بزرگان ادبی جهان

  آرتور رمبو

«ژان نیكلا آرتور رمبو» اما او را به اختصار آرتور رمبو می‌نامند. به او لقب بنیانگذار شعر مدرن داده‌اند، برای همین بسیاری از ستایشگران دنیای مدرن او را می‌ستایند و از او به عنوان بت شعر دنیای نو یاد می‌كنند. او زاده پرآشوب‌ترین دوران تاریخی چند قرن اخیر است. قرن 19 برای اروپایی‌ها قرنی پرنظریه و پرچهره است.


 استفان مالارمه

استفان مالارمه شاعر فرانسوي در 18 مارس 1842 ميلادي در خانواده اي تهيدست در پاريس متولد شد . وي مادرش را در 5 سالگي از دست داد و در دامن مادربزرگ خود پرورش يافت و از نوباوگي مجبور به تلاش براي معاش شد . او در سال 1862 به انگليس رفت و نه ماه بعد با دختري انگليسي ازدواج كرد و اندكي بعد نيز گواهي نامه ي صلاحيت تدريس در دبيرستان را دريافت داشت . وي سپس به فرانسه بازگشت و در شهر تورنون ، به معلمي پرداخت

  آندره برتون

 آندره برتون ، شاعر و ويسنده فرانسوي در شانزدهم آوريل سال 1896 در « تنشوبره » متولد شد . وي تحصيلات خود را در دانشكده ي پزشكي و خدمات وظيفه را در مركز بيماريهاي روان و اعصاب انجام دادو سپس به مطالعه ي فرضيه هاي فرويد در روانكاوي پرداخت . او در همين دوران با شركت در انجمن هاي ادبي زمان خود ، با پل والري ، آپوليند و لوتره آمون ، آشنايي يافت و اولين مجموعه ي اشعارش را به نام « بانك كارگشايي » در سال 1919 انتشار داد .

امیل زولا

امیل زولا رمان‌نویس و مقاله‌نویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد ....

  والری

 پل آمبرواز والري ، شاعر و نويسنده ي فرانسوي در سي ام اكتبر سال 1871 ميلادي در «ست» متولد شد . پدرش بارتلمي والري اهل كرس و كارمند اداره گمرك و مادرش فاني گراسي اهل جنوا و دختر كنسول ايتاليا بود . كودكي پل در ست گذشت و تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستاني در شهر « مونپليه » تمام كرد و پس از آن در دانشكده ي حقوق نام نويسي كرد و در سال 1889 دوره ي آن را به پايان رساند ....

ـــــــــــــــــــــ گفت و گو ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــ قصه ها

قصه های نوشتار

زن شانزده ساله ی من / خالد رسول پور

بوق آزاد / پرستو آزادی ابد

آکواریوم / فاطمه باباخانی

یک داستان در دو اپیزود / مریم تاراسی

زن / طاهره اسکندری

کلیچی / قاسم ملا احمدی

آخرین فنجان قهوه / مریم خمسه لویی

حرف های همیشگی / سیاوش دانش آذر

حریر ابریشم / معصومه اکبری

ابرو / سکینه عبدالهی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ  نقدها

نقدی بر قصه ی روایت های متقاطع / فاطمه باباخانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ شعرها

ــــــــــ  بانک اطلاعات نوشتار

مقاله هاي نوشتار

گفت و گوهاي نوشتار

قصه هاي نوشتار

شعرهاي نوشتار

نقد هاي نوشتار

ترجمه هاي نوشتار

ـــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:3 توسط نوشتار |

هرزه نگاري

 

زشت نگاري / مستهجن نگاري / وقاحت نگاري / پورنوگرافي ، معادل اصطلاح انگليسي pornography ، نگارش و به ويژه نمايش مسائل جنسي به منظور برانگيختن هيجان جنسي در خواننده / مخاطب با شرح و وصف مكرر و بي پرده اعمال و رفتار جنسي .

آغاز گاه هرزه نگاري به روزگاري مي رسد كه سرگذشت بدكارگان را مي نوشتند .

بررسي ريشه شناختي اين اصطلاح ( پورنوگرافيكي ) نيز كار برد آن را نشان مي دهد . پورنوگرافيكي برساخته كاذب دو واژه يوناني porni ( بد كاره ) و graphein ( نگارش ) است كه در سده نوزدهم ميلادي جعل شده است .

درباره تفاوت ميان هرزه نگاري و ادبيات اروتيك فراوان بحث شده است . اين دو مقوله در يك موضوع ، با هم تفاوت دارند : هرزه نوشته ها در بافت هايي كاربردي و فيزيولوژيك نمود دارند ؛ حال آنكه ادبيات اروتيك در حوزه هايي انساني تخيلي كه ارزش زيبايي شناختي نيز دارد ، با جنسيت در پيوند است . تمايز ميان هرزه نگاري و وقاحت پردازي (obscenity) بسيار دشوار است . وقاحت پردازي اغلب به نمايش رفتارها ، اندام ها ، واژگان و نابهنجاري ها و انحرافات جنسي تكيه مي زند . برخي آثار فاخر ادبي ، همچون چاه تنهايي (1928م) نوشته رادكليف هال ، نويسنده انگليسي (1886-1943م) و اوليس (1922م) نوشته جيمز جويس ، نويسنده ايرلندي (1882-1941م) با آنكه تصاوير و توصيف هاي هرزه نگارانه ندارند ، به هرزه پردازي محكوم هستند . بي بندو باري جامعه ، مهم ترين عامل پيدايي و شكوفايي پورنوگرافي است . مستهجن نگاري واقعي همواره زير زميني است و مي توان آن را به سادگي با اهانت هاي گوناگوني كه به جنسيت و نفس انسان مي كند ، بازشناخت . وقاحت نگاري همانا خوار كردن لطايف و ظرايف جنسي و لجن مال كردن آن است .

زيرزميني بودن مستهجن نگاري ، برايند مهم ترين سازه آن ، يعني پنهان كاري است . بدون پنهان كاري ، مستهجن نگاري وجود نخواهد داشت . در پنهان كاري ، ترسي وجود دارد كه اغلب به نفرت مي انجامد . لسلي فيدلر ، منتقد و رمان نويس امريكايي (1917م-) آثار پورنوگرافيك را آثاري مي داند كه « زير پيشخوان فروشگاه ها به فروش مي رسند . » هرزه نگاري پهنه اي گسترده و پيشينه اي ديرينه دارد . ابتدا بايد گفت كه اصطلاح پونوگرافي از سده هجدهم ميلادي رفته رفته وارد نوشته هاي ادبيات غرب شد و كاربرد يافت . اما در بسياري از آثار مكتوب متعلق به دوره باستان و حي پيشتر از ان ، عناصر پپورنوگرافي ، جسته و گريخته حضور داشته اند كه از آن شمارند عهد عتيق ، نمايشنامه ليسيستراتا (حـ 415 ق م) از آريستوفانس ، نمايشنامه نويس يوناني (حـ 448-حـ 380 ق م) ؛ ساتيريكون نوشته پترونيوس ، هجو نويس رومي (- حـ 66م) گفت و شنود مردگان نوشته لوكيانوس ، هجو نويس يوناني (حـ 120-200م) ، قصه هاي ميلزي از آريستيدس ، سياستمدار و سردار آتني (- حـ 468م) و نامه هاي آلكيفرون ، هجونويس يوناني ( - پس از 200م) . پس از سقوط امپراطوري روم تا سده اهي ميانه ، از هرزه نگاري در ادبيات غرب خبري نبود ، هر چند كه چند مجموعه شعر اروتيك از اين دوره مانده است . رفته رفته از سده هاي ميانه ، بسياري از توجهات به هرزه نگاري جلب شد . برخي از قصه هاي چاسر ، شاعر و نويسنده انگليسي (حـ 1343 1400م) در قصه هاي كنتربري (حـ 1343 1400م) نمايانگر اين توجه به پورنوگرافي هستند . با اين همه ، نخستين و مهم ترين هرزه نوشته مدرن را دكامرون (1371م) اثر بوكاچيو ، نويسنده و شاعر ايتاليايي (1313-1375م) دانسته اند . از ديگر اثار پورنوگرافيك اين دوره ، مي توان به اين ها اشاره كرد : گارگانتوا (1534م) و پنتاگروئل (1532م) از فرانسوا رابله ، طنز نويس و هجونويس فرانسوي (حـ 1494 1553م) ؛ خاطرات (1558-1562م) بنونوتو چليني ، آهنگر ، پيكر تراش و خود زندگي نامه نويس فلورانسي (1500-1571م) و سرگذشت بانوان گالاني (1665 1666م) از پيردو بوردي برانتوم ، وقايع نگار فرانسوي (حـ 1535 1614م) . بسياري از منتقدان ، سده هجدهم ميلادي را آغازگاه پيدايي نخستين شاهكار پورنوگرافي نو در انگلستان مي دانند : خاطرات زن خوشگذران يا خاطرات زندگي فني هيل (1748-1749م) نوشته جان كليلند . از اين پس ، شماره آثار پورنوگرافيك رو به فزوني نهاد . در دهه هاي 1820 تا 1840م و سپس از 1860 م ، خيل عظيمي از هرزه نوشته ها با مايه هايي از اروتيزم كه عمدتاً مصور بودند ، در غرب منتشر شدند كه برخي از آن ها عبارتند از كاردينال اغواگر (1830م)، روابط نامشروع و اعترافات يك دختر بالرين (1868-1870م) و رمانس شهوت (1873م) . در سده بيستم ميلادي ، گستره و دامنه چاپ و انتشار انواع گوناگون پورنوگرافي فزوني يافت . اين اثار اغلب رمان بودند . مجلات و گاهنامه هايي ويژه نيز جولانگاه هرزه نگاران بودند كه نوشته هاي خود را بيشتر در قالب مقاله* ، داستان* ، زندگينامه* و يادداشت روزانه* ، البته با عكس هاي گوناگون ، چاپ و منتشر مي كردند . به اين نوع آثار ( پورنوگرافي هاي مصور ) ، هرزه عكس نگاري (porntography) يا عكس هرزه نگاري (phorntography) مي گفتند . پورنوگرافي ها معمولاً به موضوعات جدي و كمتر به مسائل سبك يا شوخي آميز مي پردازند . در دو سه دهه اخير ، رمان ديكي يا سواري ديكي ور در نيمه شب (1970م) نوشته دي. دي. بل در شمار پورنوگرافي هاي ممتازي است كه در غرب پديد مده است . در همين جا بايد از هنري ميلر آمريكايي (1891-1980م) نيز ياد كرد كه با برخي داستان هاي خويش ، به ويژه مجسمه ماروسي (1941م) پورنوگرافي را به سطح ادبي جدي ارتقا داد . در عرصه ادبيات فارسي ، هرزه نگاري به مفهومي كه از آن ياد شده ، حضوري جدي نداشته است . البته در نوشته هاي فارسي الفيه و شلفيه* هايي پديد آمده كه به رغم پيوند و نزديكي با هرزه نگاري ، تفاوت هايي بنيادي با آن ارد . (- الفيه و شلفيه ) .

نيز در ادبيات معاصر فارسي ، آثاري يافت مي شوند كه با هرزه نگاري پهلو مي زنند : برخي سروده هاي ايرج ميرزا (1291-1344 ق) ، مانند قطعه « حيله » با مطلع « ديشب دو نفر از رفقا آمده بودند در محضر من ساخته بر ما حضر از من » ، مجموعه وقاحت نگاشت هاي منثور اسرارمگو از مهدي سهيلي ، داستان علويه خانم از صادق هدايت (1280-1330ش) و رمان طوطي (1348ش) به قلم زكريا هاشمي (1315ش -) .

         

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

هجو

 

هجا ، واژه اي عربي به معني سرزنش ، نكوهش ، يا مذمت ، دشنام ، سرزنش كردن ، نكوهيدن ، دشنام دادن ، و  بد گفتن است ،اما در اصطلاح ادبي و شعر « نكوهش و بر شمردن زشتي هاي چيزي يا كسي به زبان ادب و شعر » ، « هر گونه تكيه و تأكيدي بر زشتي هاي وجودي يك چيز خواه به ادعا و خواه به حقيقت » را گويند و ( به ويژه برابر واژه satire در زبان هاي اروپايي ) از اقسام مضامين هنر ، به ويژه ادبي و نمايشي ، است كه در آن زشتي ها ، حماقت ها و بدرفتاري هاي كسي را با سخره ، ريشخند ، نقيضه*گويي ، طنز* ، و شيوه هاي ديگر نشان دهند و ( گاه به قصد اصلاح ) بر آن ها تأكيد كنند . گرچه هجو را اغلب مترادف ذم و نكوهش و در مقابل مدح* ، گفته اند ولي در تقسيم بندي دقيق تري مي توان گفت كه هجو بيشتر درباره شخص يا گروهي خاص و ذم بيشتر درباره چيزها ( به طور كلي ، غير جانداران ) به كار مي رود . اصطلاح هزل* كه در ارتباط با هجو بسيار به كار مي رود ( مانند هجو هزل اميز ) « سخني است كه در ان هنجار گفتار به اموري نزديك شود كه گفتن ان ها در زبان جامعه و محيط زندگي رسمي ، و در حوزه قراردادهاي اجتماعي ، همچ.ن الفاظ حرام يا « تابو » باشند و ( در ادبيات فارسي ) مركز آن بيشتر چيزهاي مربوط به مسايل جنسي است » يا ، در تعريفي كلي تر ، سخن طبيب آميز و خنده آوري به نظم يا نثر ، ركيك يا غير ركيك ، ست كه به قصد شوخي و انبساط خاطر گفته مي شود و در مقابل جد يا سخن جدي قرار دارد . هجو نامه / هجويه شعر يا نثري است كه بر پايه هجو و دشنام كسي باشد . مهاجات نيز هجويه هاي شاعران براي يكديگر است . هجو از موضوعات برجسته ادبيات در ميان بيشتر ملت ها است ، و به تناسب خصوصيات اجتماعي و نوع آثار ادبي هر ملتي ، خصوصيت و رنگ خاص آن ادب و زبان را دارد ، اما زمينه اصلي آن وصف شخص يا اشخاصي است به زشتي ، خواه اين زشتي در آنها باشد يا ادعاي گوينده اين خصوصيت را درباره ايشان تصوير كرده باشد . هجو را مي توان با وسايل مختلف زباني (نظم و نثر ) و نمايشي و تصويري ( مانند كاريكاتور* ) بيان كرد ، ولي در زبان و ادب فارسي عمدتاً با شعر بيان شده است و از اين رو برخي هجو را يكي از اقسام شعر غنايي* تعريف كردهاند ؛ علت ان نيز يحتمل تأثير گرفتن ادبيات فارسي شده است . پيشينه هجو در  ميان اعراب به پيش از اسلام مي رسد ؛ در ان دوره شاعران هر قبيله در هنگام درگيري جنگ ها و منازعات ميان قبايل ، نه تنها مي كوشيدند تا افتخارات قبيله و بزرگان خود را اصلال در دهند ( يا به اصطلاح به مفاخره بپردازند ) بلكه در برشمردن كاستي ها و معايب حقيقي يا خيالي كس يا گروه مقابل ، بدين سان تمسخر و تحقيرشان ، كوشش بسيار مي ورزيدند و اهاجي ( جمع اهجوه/ اُهجيه ، آنچه از سخن يا قصيده كه بدان دو تن يكديگر را هجو گويند) بسيار ، در قالب قطعات كوتاه و قصيده*        مي سرودند . به گفته برخي پژوهشگران ، « هجا در اصل گونه اي ورد ، افسون و نفرين بوده است . خاستگاه هجا يحتمل با اين تصور قديمي مربوط بوده كه اداي يك سخن ، همراه با انجام آيين ها و آداب ضروري ، به دست كسي كه از توانايي روحي و صفات لازم برخوردار است ، تأثير گريزپذيري بر اشخاص ( يا چيزهايي ) مي گذارد كه اين سخن خطاب به آن ها است . بنابراين ، در هجاي ابتدايي ، سخن سراينده ظاهراً از نيروي جادويي ملهم از جن برخوردار است . » در اين دره ، هدف هجو / هجا كه بيشتر ابزاري براي رجزخواني در جنگ ها است ، كوبيدن افتخارات دشمن ، بدنام كردن و تحقير او است . واكنش در برابر هجا ، در همه شرايط ، جنگ يا صلح ، عموماً خشن بوده و گاه به بريدن گلويهاجي (هجوگوي ) يا هجاء ( بسيار هجو گوي ) و كشتن او مي انجاميد . در موارد ديگر ، هجا منازعات مسلحانه اي را بر مي انگيخت وگاه نیزکسی که هدف هجا بود اگر هاجی را نمی بخشید ، واکنش خود را به تهاجی ( هجو متقابل ) محدود می شناخت . در پیش ازاسلام ، شاعررا بزرگ می داشت و می ستود و هجا گوی تمام  تلاش خود را به کارمیبرد تا در هجویه های خود ، به عرضدشمن بی حرمتی و اهانت کند .س از اسلام نیز ، هجا ، به رغم برخی فراز و نشیب ها و با این که برخی خلفا آن را مغایر تعالیم دین می دانستند ، در میان اعراب همچنان رواج داشت و شاعران عرب در کوبیدن دشمنان ممدوحشان و حتی رقبای شاعر خود از حربۀ آن سود می جستند . جرول بن اوس معرف به حطیئه ( -30/59 ق) ، جریربن عطیه ( - 110/114 ق ) ، فرزدق (38-110ق) ، اخطل ( ح20- پیش از92ق) ، بشار بن برد ( 95/96- 167/168 ق) و ابن رومی ( 221-284 ق) ازپرآوازه ترین هجو سرایان عرب هستند و هجوهای ابن رومی به ویژه از رنگ اجتماعی بهرۀ بسیار دارد . به هر حال ، با این که به احتمال فراوان سرودن هجو و هزل در میان ایرانیان در پیش از اسلام نیز سابقه داشته است ، ولی شاعران  فارسی گو ، از همان نخستین نمونه های شعر فارسی ، یعنی سه مصراع منسوب به یزید بن مفرغ ، شاعر عرب (69ق) ، درهجو سمیَه مادر عباد و عبیدالله بین زیاد است : « آبست و نبیذ است / عصارات زبیب است / سمیَه رو سپیذ است .» در دوره اولیه پیدایی شعر فارسی ، هجو نامه / هجویه ها زبان و لحنی کمابیشملایم و متین داشته و در آن ها ازدشنام های زشت کمترنشانی است و شاعران در هجاگویی می کوشیدند تا ازمیانه روی و برشمردن صفات و سجایای نکوهیدۀ مهجوَ ( هجو شده ) خویش فراتر نرود ک« چرخ فلک هرگز پیدانکرد چون تو یکی سفله دون و ژکور / خواجه ابوالقاسم ازننگ تو برنکند سر به قیامت زگور. » ( رودکی ) « زنی پلشت و تلا توف و اهرمن کردار نگر نگردی ازگرد او که درمان . » ( شهید بلخی )  « بخل همیشه همی ترابد ازآن روی کاب چنان از سفال نو نترابد . » ( ابو طاهر خسروانی ) « ندانستی تو ای خر غمر کیج لاک پالانی که با خرسنگ برناید سروزن پورترخانی. » ( ابوالعباس مروزی ) معروف ترین این هجو ها ، ابیاتی منسوب به فردوسی ( 339-441تا 416 ق ) در هجو سلطان محمود غزنوی  ( 389- 421ق ) ، با بیت معروف ، « چو شاعر برنجد بگوید هجا بماند هجا تا قیامت به جا » است که با این که نشان  از رنجش و آزردگی شاعر ازپادشاه غزنوی دارد در آن ازکلمات زشت و زننده اثر نیست . با این همه آن گونه نیست که در هجو یه های این دوره از الفاظ زشیت و رکیک هیچ نشانی نباشد و برخی ابیات معروفی بلخی ، ابوالعلای ششتری و دیگران مؤید این معنی است . به هر حال هجو رفته رفته به ویژه از دورۀ غزنویان ( و کلاً روی کار آمدن ترکان ) در حالی که ازچندین جهت به ویژه سبک و صور خیال و صنایع شعری راه ترقی را پیمود از جهت برخی مضامین ، به گونه ای در راه انحطاط افتاده و به مثل در مدح به مدایح اغراق آمیزی ( که گاه خواننده را از شعر بیزار می کند و تنفر و انزجار  وی را برمی انگیزد ) و در هجو به کار برد دشنام بسیار زشت و رکیک و نام بردن شرمگاه زنان و مردان روی آورد . منجیک ترمذی ، ، که قدیمی ترین شاعری است که عمده اشعاربجا مانده اش در هجو و هزل است در همین دوره ( اواخر قرن چهارم و اولین قرن پنجم هجری » ) می زیست . درباره منجیک گفته اند که « مردی تیززبان ، هزل آیین ، تند طبع ، زبان آور بلیغ ، نکته دان بود که کسی از تیز طعنش نرستی و ازکمند هجوش نجستی ، سینه اهل کینه را به خدنگ هجا خستی و دست اهل زمان را به کمند هزل بستی . » ازهجو های او است : « ای خواجه مر مرا به هجا قصد تو نبود جز طبع خویش را به تو برکردم آزمون / چون تیغ نیک کش به سگی آزمون کنند وان سگ بود به قیمت آن تیغ رهنمون . »  « چرات ریش داراز آمد ست و بالا پست محال باشد بالا چنان و ریش چنین . » از دورۀ غزنویان و بالاخص دورۀسلجوقیان (  که در 429 ق  بر سر کار آمدند ) کمتر شاعری است که در دیوان شاعری مانند امیر مغزی ( 520 ق ) نشانی ازهجو نیست ، دانسته نیست که وی ازآوردن خود هجو نسرود باشد و بسیاراحتمال دارد که وی ازآوردن آن ها در دیوان خویش پرهیخته است . سنایی ( 467- 529 ) ، شاعر بزرگ پارسی گو و بنیاد گذار حقیقی شعر عرفانی فارسی ، نیزدر هجو سرایی طبع آزمایی کرده است و بخش بزرگی از کلیات او ، از جمله قسمت های از حدیقه ، را هجاها تشکیل  می دهد . گرچه بسیاری ازهجو های او ، مانند « گفتی به پیش خواجه که این غزنوی غر است زانرو که تا مرا ببری پیش خواجه خواب / چون تو دروغ گفتی ، داد ازطریق راست هم لفظ غزنوی به مصحف تو را جواب » ازگونه های هجو های رایج درمیان همروزگارانش است و بر آن ها برتری ندارد و از انگیزه های بسیار ابتدایی بر می خیزد ، اما کم نیست « هتاکی های او در حدیقه ( و جزآن ) که هجو است و استوار و زیبا و با همه استهجان لحن ف از مهارتی شگفت آوردر زبان شعر خبر می دهد و سیطرۀ سنایی را بر قلمرو الفاظ و تعبیرات شاعرانه درسر حدَ کمال نشان می دهد . » یکی اززیباترین قصاید سنایی نیز که در هجو مدعیان شعر و شاعری روزگارخود است ازاین گونه است : « این ابلهان که بی سببی دشمن منند بس بلفضول و یا فه درای و زنخ زنند / اندر مصاف مردی ،درشرط شروع و دین چون خنثی و مخنت نه مرد نه زنند / مانند نقش رسمی ، بی اصل و معنیند گرچه به نزد عامه چو خطی مبینند / چون گورکافران ز درون پر عفونتند گرچه برون و رنگ و نگتری مزینند / در قعر دوزخند ، نه جنی نه انسی اند درچاه وحشتند ، نه یوسف نه بیژنند / هم ناکسند ، گرچه همی باکسان روند هم جولهند ، گر چه خمی بر فلک تنند / .../ دهقان عقل و جان منم امروز و دیگران هر کس که هست خوشه چن خرمن منند / فرزند شعرمن همه و خصم شعرمن گویی نه مردند همه ریم آهنند . » سنایی همچنین به پیروی ازآنچه در روزگار وی رایج بوده ، یعنی سرودن مثنوی * هایی به منظور تفریح خاطر و تفنٌن و هزل، مثنوی کوتاهی به نام کارنامۀ بلخ ، در کمتر ازهزار بیت ، سروده و در آن عده ای را هجو کرده است . در این روزگار البته هجو تنها به نکوهش اشخاص مدود نبوده و گاه شاعربه نکوهش جماعتی یا حیوانی یا پیشه ای ( و حتی کارخود ؛ شاعری ) زبان گشوده است : « چه باید بهر آداب ندیمی دگربر جان و دل زحمت نهادن / زبان خود به نظم و نثر جاری ز خاطر نکته های بکر زدادن . » که باز آمد همه کار ندیمی به سیلی خوردن و دشنام دادن . » ( دهقان علی شطرنجی ) « مرا آخور سالاری خداوند  جهان داد اسپی که ز پیری است به فریاد و مغان / جفته زن اسپ که از شانه او در رفتن هر زمان آید در گوش دگر سان دستان / راست مانند یکی استر بازیک و حزین از سرشانه برون آمده او را کوهان / پشتش از گوشت تهی گشته به سان تابوت شکم ازازکاه در آکنده به سان کهدان / راست بینیش پر از چین چو دم آهنگر راست چون دیکش ازین پای بدان پا لرزان / سرطان وار به یک پهلو در راه رود که همه دست شد و پای به سان سرطان . » ( محمود بن عمر صایغ هروی ) . سده ششم هجری را می توان اوج ترقی ( یا شاید انحطاط ) هجو سرایی در شعر فارسی  دانست و برخی از برجسته ترین هجو سرایان پارسی گو در این سده بر آمدند . بزرگترین شاعر هزل سرا و هجا گوی این قرن سوزنی سمرقند ی       ( 562/569 ق) است که زبانی تند و گزنده و هتاک دارد و هزلیات و هجویات وی ، به رغم رکاکت مضمون ، از اسلوبی ممتاز سبکی استادانه برخوردارند . سوزنی خود در بیتی به استادی خود در هجو سرایی اشاره دارد : «من آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رای هزار منجیک اندر برم ندارد پای . » انوری ابیوردی ( ح 583ق ) ، شاعر بزرگ ایرانی ، به نام شاعری عمد تاً هجو سرای آوازه ندارند ، بی گمان ازبزرگترین استادان در سرودن هجو و هزل در تاریخ ادبیات فارسی است . « هجو انوری ، گاه حالت خصوصی دارد ، از کسی چیزی طلب کرده و او طمع شاعر را بر اورده نکرده است ، طبعاً این گونه هجو ها که در دیوان او متأ سفانه کم نیست امروزه      نمی تواند ارزش هنری داشته باشد ، مانند بسیاری ازقطعات که در هجو افراد مختلف عصر خویش سروده است . اما گاهیاین هجو ها حالتی عام و نمونه واریافته اند که مصادیق کلی می تواند داشته باشد . گاه این هجو ها ، به علت اغراق * بیش ازحد شاعربر مشخصات افراد یا اشیا ، سبب شده است که کاریکاتور ازآنان تضویر شود . » ازهجو های او است : « مرا سعد دین داد پیراهنی که از دیدنش دیده حیران شدی / ز فرسودگی وقت پوشیدنش تن مرد پوشیده عریان شدی / به هر جا که آسیب سریافتنی به اندازه تن گریبان شدی . » « ای خواجه ! رسیده ست بلندیت به جایی کز اهل سماوات ، به گوش تو رسد صوت گر عمر تو چو قدٌ تو باشد به درازی تو زنده بمانی و بمیرد ملک الموت . » انوری حتی همسرخود را هجو گفته است : «انوری را زنی است ، زانیای که ازاو هر که در جهان زانی است /... » و نیزدر قطعه ای با مطلع « افتخارزمانه فخرالدین / ای پناه تو ، جاه و مسکن من خود را نیز هجو کرده است . به انوری قطعه معروفی درهجو بلخ نیزنسبت داده اند که در حقیقت از شاعری فتوحی نام بوده است ک « چارشهراست خراسان را در چار طرف که وسطشان به مسافت کم صد در صد نیست / گر چه معمور و خرابش همه مردم دارند بر هر پرخردی نیست که چندین دد نیست / مصرجامع را چاره نبود از بد و نیک معدن دَُرٌ و گهر بی سرب و بُسٌد نیست / بلخ ، شهری ست در آکنده به او باش و رنود در همه شهر و نواحیش یکی بخرد نیست / مرو شهری ست به ترتیب همه چیزدور جدٌ و هزلش متساوی و هری هم بد نیست / حبٌَُذا شهر نشابور که درمُلک خدای گر بهشتی ست همان است و گرنه خود نیست . » این قطعه منسوب به انوری ، که ازنوع شهر آشوب * به شمار می آید خشم مردم بلخ را برانگیخت و نزدیک بود به بهای زندگی شاعر تمام شود . درباره انگیزه های سرایش هجو باید گفت که در بیشتر هجو ها ، چشم اندازگوینده و خاستگاه شعر ، همان چشم انداز « حرص و خشم و شهوت است . در حقیقت بسیاری از شاعران به دلیل این که از توجه و اکرام پادشاه یا امیری محروم می ماندند دست به سرودن هجو هایی بر ضد او می زدند و هجو پردازی وسیله ای برای در یافت صله * و انعام ازبزرگان بود . « سه چیزرسم بود شاعران طامع را یکی «مدیح » و دگر « قطعه تقاضا » یی / اگربداد ، سوم «شکر » ، ورنداد ( جمال الدین اصفهانی . ) « هر آن شاعری ، کو نباشد هجا گو چو شیری است ، چنگال و دندان ندارد ! / خداوندا امساک را هست دردی _ که الٌل هجا ، هیچ درمان ندارد / چو نفرین بود بولهب رازایزد مرا هجو گفتن پشیمان ندارد . » ( کمال الدین اسماعیل ) « خواجه اسفند یار ! می دانی که به رنجم ز چرخ رویین تن / من نه سهرابم و ولی با من رستمی می کند مه بهمن / خرد زال را بپرسیدم حالتم را چه حیلت است و چه فن ؟ / گفت : افراسیاب وقت شوی گر به دست آوری ازآن دو سه من / باده ای چون دم سیاووشان سرخ ، نه تیره چون چه ِ بیژن / گر فرستی ، تویی فریدونم ورنه روزی ، نعوذبالله ، من / همچو ضحاک ، ناگهان پیچم _ مارهای هجت بر گردن . » ( انوری ) « پوستینی بخواستیم ازتو تا زمستان بسربریم در آن / حرمت ما بر تو بود چنانک حرمت پوستین به تابستان / بده ای خواجه پوستینم هین پیشتر زانکه پوستینت هان . » ( جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی ) همچنین سرایندگانی که در دربارپادشاه یا بزرگی می زیستند گاه دشمنان ممدوح خود را هجو   می گفتند . رقابت و دشمنی ها و کینه های شخصی سرایندگان با یکدیگر نیز اغلب به هجو متقابل یا این گونه است . ازجمله لبیبی بزرگی ازهجویه های فارسی ازاین گونه است . ازجمله لبیبی      ( اواخر سده چهارم و اوایل سده پنجم هجری ) عنصری ( 431 ق ) را چنین هجو گفته است      « گر فرخی بمرد چرا عنصر ی نمد پیری بماند دیرو جوانی برفت زود / فرزانه ای برفت وزرفتنش هر زیان دیووانه ای بماند و ز ماندنش هیچ  سود » منوچهری نیزدر قصیده ای به مطلع « حاسدان بر من حسد کردند و من فردم چنین داد مظلومان بده ای عزٌ میرمومنین » ازحسودان شکایت کرده و به برخی شاعران همروزگار خویش تاخته است . خاقانی ( 582/ 595 ق) نه تنها استاد خود ابوالعلای گنجوی ، بلکه شاعران همروزگارش ، وطواط ( 573 ق ) ، جمال الدین اصفهانی ، مجیر بیلقانی و اثیرز الدین اخسیکتی ( 570/577 ق ) را هجو گفته است و آنان نیزوی را هجو گفته اند : « خاقانیا ! اگرچه سخن نیک دانیا یک نکته  گویمت ، بشنو رایگانیا / هجو کسی مکن زتو مه بود به سن شاید تو را پدر بود و تو ندانیا ! » ( ابوالعلای گنجوی ) رشید و طواط و ادیب صابر که هر دو در دربار اتسز خوارزمشاه به سر می بردند همدیگر را هجو کرده اند:  

« آن مخنث اديبك صابر هجو كرده است بي سبب ما را / پر ز گه كردمي دهانش اگر ببرد كس به بصره خرما را . » ( رشيد وطواط ) گاه نيز رنجش شاعر از شهر و دياري وي را به هجو آنجا و مردمش برمي انگيخت : « اين چه شهريست سراسر آشوب وين چه قوميند سراسر تلبيس / با چنين شهر سقي الله دوزخ با چنين قوم عفاالله ابليس . » ( جمال الدين اصفهاني )

برخي شاعران نيز هجو كس يا گروهي را بهانه كرده به انتقاد از اوضاع نابسامان روزگار    مي پرداختند . گاهي شاعر يك تن را چند بار هجو مي گفته ، مانند بومسلم در ديوان لامعي جرجاني ، علي سه بوسش در ديوان سنايي و اغل در ديوان عمعق بخارايي .

استادان بزرگ سخن ، در هجويات خويش ، گاه سخنشان را از مصداق فردي و تاريخي فراتر برده و و به آفرينش يك تيپ يا نوع خاص پرداخته اند كه مصاديقش در تاريخ همواره تكرار مي شوند و آن شعر ، دست كم در حد همان مصاديق ، هميشه زنده و معني دار است و مي توان آن را گاه به كار گرفت . پس از دوره سلجوقيان ، در دوره ايلخانان و سپس تيموريان ، به رغم آن كه اكثر شاعران به گونه اي دستي در هجو و هزل داشته اند ، شاعري كه بتوان وي را هجوسرا ، به معني دقيق كلمه ، گفت برنمي خوريم و حتي طنزنويس برجسته زبان و ادب فارسي عبيد زاكاني  ( - 771 772 ق ) تنها چند هجويه منثور طنز آميز در نكوهش شمس الدين محمد جويني و ديگران دارد ، گرچه طنز ها و لطايف و هزليات او را مي توان ، با تسامح ، هجو وضعيت عمومي نابسامان جامعه روزگار وي و شخصيت هاي دست اندركار آن ، مانند قاضي و شيخ و شحنه و مانند آنها ، دانست و شايد از همين رو برخي او را سرآمد هجوسرايان اين روزگار دانسته اند . با اين همه ، در ديوان هاي برخي سرايندگان اين دوره هجويه هايي به چشم مي خورد :

« صاحب ما گرش كرم بودي مثلش اندر زمانه كم بودي / ور نبودي علم به بدنامي فلكش شقه علم بودي / ور جهان را وجود ننهادي مثلش اين لحظه در عدم بودي / ور درم را زدست مي دادي نام او سكه درم بودي / ور عجم را به جود بگرفتي اين زمان خسرو عجم بودي / ... / بنده زال زر اگر نشدي صد غلامش چو گستهم بودي / ... / همه دارد كمال و فضل و هنر اي دريغا گرش كرم بودي . » ( خواجوي كرماني ) 

از اواخر سده نهم و به ويژه از سده دهم ، و با روي كار آمدن صفويان در ايران و گوركانيان در هند ، كه بازار شعر و شاعري فارسي در ايران و كشور هاي همجوار ، به ويژه هند ، رواج گسترده اي يافت و با اقبال مردم عامي و كم سواد نيز رو به رو شد و شاعران متعددي كه در اين دوره برخاستند براي جلب نظر ممدوحان به رقابت با يكديگر پرداختند بازار هجويه سرايي بار ديگر رونق گرفت و مشاعره هاي هجو آميز بين اغلب شاعران رواج يافت .

البته ، هم چون گذشته ، تنها رقابت و دشمني شاعران با يكديگر آنها را به هجاگويي     برنمي انگيخت ، و طبع زود رنج آنان ، تأديب بزرگاني كه از دادن صله درخور به آنها امتناع      مي كردند ، و گاه انتقاد از اوضاع نابسامان روزگار نيز موجب بود تا آنان زبان به هجو بگشايند ، از ميان شاعران دوره صفوي ، حكيم شفايي اصفهاني ( 1037 ق ) به هزل و هجاگويي معروف است . وي ، به گفته مؤلف تاريخ عالم آراي عباسي ، « بسيار لوند مشرب و شوخ مشرب بود ... از تنگ حوصلگي اندك ملايمي بر طبعش گران مي نمود و از ظريفي و شوخي همواره زبان به هجو   ستيزه كاران مي گشاد . »

شفايي خود در قصيده و قطعه اي انگيزه شاعران را از هجو سرايي بيان كرده است : « خود نبودست و نخواهد بود پاداش كمال مرد دانشمند را بر نسبت دانشوري / اين يكي از نيم مصرع گنج ها اندوخته وان يكي با صد جهان معني ز احسنتي بري / در رجوع از جنگ دابشليم و غزو سومنات فيلبند زر گرفت از شاه غزنين عنصري / يك رباعي گفت در ببريدن زلف اياز وز جواهر شد دهانش رشك درج جوهري / شعر آن و جايزه اين ، گر من آنجا بودمي كردمي مملو دهانش پر ز ژاژ بحتري / گفت فردوسي به نامش آن چنان شعري و كرد از كمال خشكي امساك در كارش تري / با چنين افراط و تفريطي تو خود انصاف ده چون نگريد ازرقي و چون ننالد انوري / هجو بي زنهار شمشيري بود در دست طبع از تو بيزار است گر بر تيز نايش نگذاري / انوري شد تهمت آلود هجاي بلخ و شد معرض صد گونه ايذا از جهان مدبري / صد طويله خر شد از من راست رفتار و نديد چپ به سوي من كسي اينك كمال سروري / از لئيمان زر گرفتن شاعران را سنت است مانده اين رسم قديم از رودكي و اشهري / كديه نبود آنچه گيرد خسرو معني پناه باج ناموزوني است اين چون خراج سنجري / ... / هجو گفتن گرچه مذمومست هم در شرف و عرف ليك واجب مي شود گاهي به شرع شاعري / در كف مرد سخن گستر بود تيغ و سپر بر ورم هاي درون هم مي نمايد نشتري . »

« دستش به انتقام دگر چون نمي رسد شاعر به تيغ زبان مي برد پناه خود را به يك دو بيت تسلي كند كز آن روي عدو و چهره ديوان كند سياه . »

سليم تهراني ( 1057 ق ) شاعر بر جسته اين دوره ، گرچه به هجاگويي معروف نيست ، در ديوان او ، گذشته از هجو برخي كسان ، هجو چيز هايي مانند كاسه چيني ، پوستين خود ( و حسن طلب ديگر ) و شاهرود ( كه قريب گيلان است ) ديده مي شود : « شاهرودي كه بود بر سر راه گيلان رعد را زمزمه ناخوش او ترساند / آبش از بس كه گل الود بود هر موجش چين پيشاني صندل زده را مي ماند . »

« يكي پياله چيني براي خوردن آب بداد خواجه مرا از صفات نيكويش / كه گر چه كاسه فقرش نهند بر سر راه ز كهنه كعبي او ننگرد كسي سويش / شكسته اي كه صدا بر نيايد از لب او هزار سنگ زند گر كسي به پهلويش / چو چاه زمزمش افتاده رخنه ها بر لب چو حوض كوثر خورده شكنجه ها رويش / ز ساغر دل خاقان زياده تر گرهش ز كاسه سر فغفور بيشتر مويش / ... / به خواجه بخشش اين كاسه شد چو حوض يزيد كه هر كه آب از و خورد شد دعا گويش.»

طالب آملي ( 1036 ق ) ، ملك الشعراي دربار جهانگير گوركاني ، نيز يكي از مخالفان خود را چنين هجو كرده است :

« سري ندارم گفتي به شعر ، خوش گفتي كه شعر هم به تو حيوان سري ندارد هيچ / شعير در خور خر هاي عالمست ، نه شعر چه شد به شعر سري گر خري ندارد هيچ . »

در سده هاي دوازدهم تا چهاردهم هجري نيز هجويه سرايي در ميان شاعران فارسي گو رواج داشته است و از پرآوازه ترين آنها در اين فن مي توان از شهاب ترشيزي ( 1215 ق ) ، يغماي جندقي ( 1276 ق ) ، قاآني ( 1223 1270 / 1272 ق ) و ايرج ميرزا ( 1291 1343 ق ) نام برد : « پر شد در و ديوار بلد از گل و از لاي كو خاك كه گويم به سرت اي بلديه . »

« اين حاكم بي عرضه به ما اهل خراسان دردي نفرستاد و دوا نيز نبخشيد / گويند كه از فرط لئامت به همه عمر در راه خدا نان به گدا نيز نبخشيد / تنها نه از او خلق خدا خير نديديد تقصير كسي را به خدا نيز نبخشيد / راضي به عبايي شدم از همت عاليش با همت عاليش عبا نيز نبخشيد . » ( ايرج ميرزا )

ايرج ميرزا هجوهايي نيز درباره « اسب » ، « شهر كثيف » ، « حقه زنان » و مانند آنها دارد و عارف نامه مشهور وي نيز گونه اي هجو عارف قزويني است .

از ميان سرايندگان معاصر ملك الشعراي بهار ( 1330 ش ) اشعاري در هجو و ذم كسان ، چيز ها و جاها دارد كه از آن جمله اند قصيده اي در پاسخ به يكي از روزنامه نويسان هتاك ، قصيده « غوك نامه » ( سروده 1310 ش ) در هجو و مذمت غوك ها به اقتضاي قصيده لبيبي ، قصيده « ذم ري » ( سروده 1311 ق ) در مذمت شهر تهران ، و دو قصيده در هجو احمد كسروي . اما پس از انقلاب مشروطيت ( 1324 1327 ق ) هجويه هاي شاعران بيشتر رنگ سياسي و اجتماعي گرفت و شاعراني مانند فرخي يزدي ( 1318 ش ) ، عارف قزويني ( 1312 ش ) و حتي خود ملك الشعراي بهار هجو را براي كوبيدن دولتمردان و كساني كه به گمان ايشان با بيگانگان همدست يا مخالف آزادي و پيشرفت ميهن بودند به كار بردند .

از ميان قالب هاي شعر فارسي ، قطعه ، قصيده و مثنوي بيش از قالب هاي ديگر براي سرودن هجويه به كار رفته است . در شعر نو فارسي هجويه بسيار اندك است ، اما گفتني است پس از پيدايش شعر نو ، هواداران شعر كهن فارسي هجويه هاي فراواني در نكوهش نيما و هوادارانش سروده اند كه بعضاً پاسخ هايي نيز از سوي نوسرايان بدان ها داده شده است .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

هایکو

 

گونه ای شعرغنایی ژاپنی که ازسه مصرع به ترتیب 7،5 و 5 هجایی مجموعآ 17 هجا تشکیل می شود. هایکو اثرپذیری شاعرازمجموع یا تصویری طبیعی به ویژه یکی ازماهها یا فصل های سال را می نمایاند. هایکو درآغاز، بخش نخست تانکا بود که 31 هجا درپنج مصرع 5،7،5،7و7 هجا داشت. کهن ترین هایکوهای ژاپنی ازسدۀ سیزدهم میلادی به یادگارمانده و شاعری به نام فوجیواغرا نوسه یی را نخستین هایکوسرا برمی شمرند. با این همه ، هایکو درسدۀ چهادهم میلادی ازچهارده هجای دوم تانکا جدا شد و چندی بعد درسدۀ هجدهم میلادی ، کاربردی مستقل یافت. هایکو ، آمیخته ای ازدو واژۀ هایکای و هوکو است. تا این زمان ، هایکو به معنی شعرهای 5،7،5 یا 7،7 هجایی ، یعنی هایکای رنگا بود و هوکو نیزبه بندهایی آغازین رنگا اطلاق می شد. سرایندۀ هایکو با دیدن موضوع یا تصویری طبیعی ، دفعتآ به تجربه ای شهودی دست می یابد و هستی و جوهرۀ آن موضوع یا تصویر را عمیقآ درک می کند. هایکو پیوند تانگاتنگی با آیین ذن درفرهنگ ژاپن دارد که به یگانگی انسان با کل هستی و طبیعت معتقد است. تفتوت بارز ذن و هایکو دراین است که اولی ، درخود گیرنده است و دومی ، بیرون دهنده . هایکو تجربۀ شهودی حاصل ازذن را به صورتی فشرده ، لحظه ای و گذرا ، درتصویری که به کمک کمترین واژگان ارائه می دهد، متجلی می سازد. درواقع ، هایکو نوعی شکارتصویر با عکس فوری ازطبیعت است که درپهنۀ واژگان پدید می آید؛ ازهمین رو عمدتآ به زبان حالسروده می شود. درهایکو اندیشه های گوناگون را می توان بازگفت:کوتاهی عمر، زن، درختان، گل ها ، کوهساران، ماهتاب، آفتاب ، برف ، باران، مه، گیاهان، جانوران و مانند این ها. درهایکو اغلب ، اشاره و ارجاع به ماه یا فصلی ازسال را می توان دید؛ هرچند که گاهی این اشاره بسیارنامستقیم است، مانند شکوفه های گوجه ، مگسان شبتاب ، برگ های افرا و ماه سرد که به ترتیب به فصل های بهار، تابستان ، پاییزو زمستان اشاره دارند. نماد درهایکو فراوان کاربرد دارد و معنای پنهانی شعر، هرچند با زبانی ساده بیان می شود، اغلبنامحسوس است. بسیاری ازهایکوها، نگاره ها یا تصویرهای کلامی بی بدیلی هستند که چندان به توصیف جزئیات نمی پردازند. هایکو ازآرایه ها و پیرایه های زبانی ، همچون تشخیص *و تعقید*، ایهام و جان آفرینی ، وزن * و قافیه* و مداخلۀ امکانات گوناگون دستوری و آوایی و مانند آنها بی نیازاست، اما بازی های واژگانی و انواع جناس* ، فراوان درآن دیده می شود. هنرها یکوسرایی ازیک سو تا حد امکان به زندگی و طبیعت نزدیک است و ازسوی دیگر ، تا آن جا که ممکن است، ازادبیات فاضلانه فاصله می گیرد. هایکو ازهرنوع ساخت مفهومی یا تصویری ، گریزان است و تنها می کوشد تا درخورترین تصویرها را به دست دهد. درادبیات ژاپن عمومآ و درهایکو خصوصآ ، عرفان وجود ندارد. اصولآ هدف هایکو زیبایی نیست، بلکه با سادگی تمام ، چیزی را به ما می نما یاند که خود همیشه می دانسته ایم ، بیآن که بدانیم ؛ و ما به این واقعیت رهنمون می شود که تا زنده ایم ، شاعریم. شاعران فراوانی درژاپن به هایکوسرایی پرداختند که ازآن میان ، چهارچهره برجسته ترازدیگران هستند. نخست، ماتسوئومونفوسا با اسم مستعارباشو ( 1644- 1694م ) را باید نام برد. وی درکیوتو نزد استاد کیگین ، هایکو آموخت و سپس به مکتب ویژۀ خود درهایکوسرایی دست یافت. وی درهایکوسرایی دستی چیره داشت و شاعرانی پرورش داد که برخی دراین زمینه صاحب سبک شدند. برخی ازهایکوهای باشو ازاین قرارند:« بلبل/ دربیشۀ خیزران/ پیریش را آوازمی خواند.» « زنی قطعه قطعه می کند / کنارآزاله های نهاده به گلدان / ماهی دودی را.» « برسراین راه / راهگذاری نمی گذرد./ این شامگاه خزانی .» سپس باید ازتانی گوچی بوسون ( 1715- 1783م) یاد کرد که به باور برخی ازهایکوشناسان ، به خاطرظافت و حساسیت شاعرانه اش ، برترازباشو است. وی درهایکوی زیر ، احساس پیرترشدن خویش را این گونه بیان می کند: « همچنان ازسال گذشته / تنها ترک./ شامگاه خزان.» یا عکس آسمان درشالیزاررا این گونه توصیف می کند:« زیرماه مه آلوده / آسمان و آبرا کدرکرده است؟ آن غوک.» بوسون دردو هایکوی زیرنیزبا ظرافتی شاعرانه ، نخست ، تصویری ازیک روستای کوچک درفصل بهار را می نمایاند و سپس زمستان و مرگ را تصویرمی کند:« سگ پارس می کند / بردستفرش دوره گرد. / درختان هلو غرق شکوفه اند.» « برکۀ کهن ، لنگۀ صندل حصیری درته آب./ تگرک می بارد.» سومین هایکوسرای بزرگ ژاپنی ، کوبایا شی نوبویوکی با اسم مستعارایسا (1763-1827م) است. ایسا ، همچون باشو شاعرسرنوشت است. وی بیشترهایکوهای خود را دربارۀ حلزون، وزغ، غوک، کرم شبتاب، پشه، مگس ، کک ، زنجره و بسیاری ازحشرات دیگر سروده است:« سنجاقک سرخ،/ ازاین یا بدان نمط/ او نیزدوستدارغروب است.» « شبتاب ها ؟ به کلبۀ من می آیند./ تو این را اندک می شماری؟» «نسیم ملایم / برمی خیزد/ ازفریاد زنجره.»

« عنکبوتان کنارو گوشه ، / نگران نباشید! / سرجاروب کردنم نیست.» «یک انسان / و یک مگس ، / دراتاق دنگال.»    

سرانجام باید به ماسائوکاشیکی ( 1868-1902م) اشاره کرد. او را مصلح هایکو می دانند؛ چه دهایکو را که پس ازبوسون به سراشیبی افتاده بود ، نجات داد. شیکی ، سالک راه زیبایی درهایکوسرایی بود. وی درپی عرضۀ شعناب بود:« پروانه ای تنها / پرپرزنان و روان / درباد.»  « رود تابستانی ./ اسبی بسته/ به تیرپل.» « پرنده ای خواند/ شاتوتی / فرو افتاد.» در1905م، هایکوهای ژاپنی به فرانسوی ترجمه شد و رفته رفته سرودن شعرهایی به شیوۀ هایکو درزبان های اروپایی رواج پیدا کرد. آشنایی برخی ازشاعران انگلیسی (1883-1917م ) و ازرا پاوند، شاعرامریکایی      ( 1885- 1972م  ) با هایکو و توجه به مشخصه های ان ، به ویژه انتقال شهود شاعرانه به کمک تصاویر موجز، تاثیر فراوان درمکتب ایماژیسم* که ازمکتب های تاثیرگذارجهانی است ، داشت. ایماژیست ها برآن بودند تا با تمرکز و فشردگی تصاویر ، به کیفیت قدرتمند تصویرگری درهایکو نزدیک شوند. پاوند درسرایش مجموعه های موبرلی و بندها ازاوصول هایکو فراوان بهره برد؛ شعر« دریک ایستگاه مترو » دلیلی براین گفته است: « ظهوراین چهره خا درشلوغی / گلبرگ هایی برشاخه ای سیاه و مرطوب .» شاعران نامی دیگر نیزتحت تاثیرهایکو ، شعرهایی سرودند که ازآن شمارند رابرت فراست، شاعرامریکایی ( 1874-1963م) ، ویلیام باتلرییتس، شاعرو نمایشنامه نویس ایرلندی (1865-1939م) و کونراد ایکن، نویسنده و شاعرامریکایی ( 1889-1973م). اما شماراندکی ازآنان درتقلید ازهایکو سرایی کامیاب شدند که ویلیام کارلوس ویلیامز ، شاعرایماژیست امریکایی ( 1883- 1963م) ازاین زمره است. در« غزلجرسی » سرودۀ ویلیامز ، اثرپذیری شاعرازهایکو کامآ مشهود است:« چشم اندازازدرخت های زمستانی / جلوتر/ تک درختی / درپیش زمینه/ آن جا که برف/ تازه باریده / شش بسته هیزم / آماده برای آتش .» هایکوی ژاپنکی با ترجمۀ هایکو ( شعرژاپنی ) به همت احمد شاملو و ع. پاشایی وارد ادبیات فارسی شد. البته تا پیش ازانتشاراین کتاب جدی و سودمند ، جسته و گریخته ترجمه هایی ازشعرژاپنی به قلم مترجمانی چون سهراب سپهری ( 1307-1359ش) درمجله هایی نظیر سخن چاپ و منتتشرمی شد که تاثیر چندانی در شعرایران نداشت. البته خود سپهری با توجه به تحقیقاتی که دربارۀ ادب خاوردور انجام داده و نیزآشنایی با این نوع شعر، هایکوهایی ازخود به یادگارگذاشته:« مادرم چاقو را / درحوض نشست / ماه زخمی می شد.»  « زن زیبایی آمد لب رود ، / آب را گل نکنیم: / روی زیبا دو برابرشده است.» با این همه، تاثیرپذیری شاعران ایرانی ازهایکو را می توان درسروده های شاعران دهۀ 1360 ش به این سو یافت؛ البته با یان توضیح که نمایی که شاعران ایرانی ازهایکو دیده و شناخته اند، بیشترمربوط به فضای بومی ژاپن و طبیعت گرایی محض آن است. پس ، بهتر است تا هایکوی معاصر ژاپن نیزارزیابی شود. بیژن جلالی درمجموعۀ روزانه ها ، منصوراوجی درمجموعه های کوتاه ، مثل آه و شعرهایی به کوتاهی عمر ، شمس لنگرودی ، فرشتۀ ساری و بیش ازهمه ، کسرا عنقایی ، هریک به نوعی دربرخی ازسروده های خویش ، گوشۀ چشمی به هایکو داشته اند.« کودک / بر الواری نشسته / و به ابری شبیه کاج می نگرد.»  « زنجیری ازبرف ساخته ام / برای دستان گرم تو.» کودک / درآب چهره اش را می جوید/ جهان / می شکند.» « زن / بر کتف سوختۀ مرد / برگی نقاشی می کند/ صاعقه / باردیگر / فرود می آید.» ( کسرا عنقابی)

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

نقیضه

 

پارودی ، شکلی ازمطایبه ، تقلید خنده آور و تمسخرآمیز اثر / آثارادبیجدی . نقضیه (parody) گونه ای جواب* است که به تقلید ازاثر ادبی دیگری گفته شده و دران شاعر یا نویسندۀ نقیضه ساز ضمن حفظ شباهت نقیضه ( متن تقلیدی ) با اثر اصلی / متن تقلید شده سبک ، لحن ، نگرش یا افکار شاعر / نویسنده را مسخره می کند یا خنده دار نشان می دهد . برای نومنه ، محمد تقی بهر (1266-1330) در« قصیده دماوند یه » سروده است : « ای دیو سپید پای دربند ای قلۀ گیتی ای دماوند/ ازسیم به سریکی کله خود ز آهن به میان یکی کمربند...» و صادق هدایت ( 1281-1330 ش) آن  را چنین نقیضه ساخته است :« ای صاف و سپید کلۀ قند افراشته همچون کوه الوند / ازکاغذ آبیت کله خود وزنخ به میان یکی کمربند »می توان گفت که نقیضه درادبیات همان کاری را می کند که کاریکاتور* در نقاشی ؛ یعنی با شگردهای خاصی دربعضی خصوصیات یک اثر یا قراردادهای به کار رفتۀ مکتبی ازنویسندگان اغراق می کند و آنها را مضحک نشان می دهد. جوزفشیپلی درفرهنگ اصطلاحات ادبی جهان برای نقیضه سه گونه قایل است : 1) نقیضۀ لفظی (verbal) که درآن تغییرواژه ها ، متن تقلید شده را به صورتی خنده آورو مسخره درمی آورد ، مثل همان نمونه ای که دربالا آمد یا این دو بیت ازبسحاق اطعمه (- 830 ق) : « دارم ازکله و کیپا گله چندان که مپرس- که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس/ روزه داری و ریاضت هوسم بود ولی چشمکی می زند آن برۀ بریان که مپرس» که نقیضه ای است براین دو بیت ازغزل حافظ: « دارم اززلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس؟... / پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس.» 2)نقیضۀ صوری0formal9کهدرآن شیوۀ نگارش یا سبک شاعر/ نویسندۀ خاصی برای بیان موضوعی شوخ یا غیر جدی به کارمی رود ، مثل این قطعه ازالتفاصیل اثر فریدون توللی : « قلندری را پرسیدند : کجاست آن مس که زر کرده ای ؟ خندید و گفت : ارآنان پرس که خرکرده ام که کیمیا به حقیقت خرکردن است نه زر کردن. کیمیا چیست ز ره بردن و خرکردن خلق- خلق خرکن که زرت نیزمیسرگردد/ گر کنی سیم و زر ازخاک سیه ، دولت نیست دولت آنست که خلقت به فسون خرگردد .» 3) نقیضۀ درونمایه ای (thematic) که دراین نوع ، معمولأ محتوای اثرتقلید شده و نیت شاعر/ نویسنده به صورتی طنز آمیزباز سازی و ارائه می شود، مثل رسالۀ اخلاق الاشراف ازعبید زاکانی (-772ق) که نقیضه ای است بر اوصاف الاشراف خواجه نصیر الدین طوسی (-672ق) . منظور نقیضه سازازنقیضه ممکن است صرفأ مسخره کردن ، شوخ طبعی های مفرح و سرگرم کننده، هجو و هزل ، یا طنز باشد که دراین مورد آخر، هدف ازنقیضه درکنارتمسخر، عرف شکنی ، انتقاد ازاوضاع و احوال ، و اصلاح است. به عبارت دیگر ، می توان گفت که هر چند نقیضه پردازی ، ازدیدی ، شوخی با آثارادبی و شیوه های ادبی است ، گاه نقیضه سازازطریق نقیضه ، نه صرفا به خوشمزگی یا دانتقاد ازخالق اثر تقلید شده ، بلکه به انتقاد اجتماعی و سیاسی نیزمی پردازد. این نکته نیزدرخوریاد آوری است که نوشتن نقیضۀ خوب دشواراست چرا که باید میان شباهت کامل به اثر اصلی ، و انحراف سنجیده و حسابشده ازخصوصیاتش ، تعادل ظریفی وجود داشته باشد. بنابرین نقیضه پردازی هنری است که کمالش تنها دردستان نویسنده یا شاعر خلاق و متکبر و خوش قریحه صورت می گیرد. یک اصل کلی و ابتدایی در نقیضه یادآوری متن تقلید شده است که این اصل در نقیضه های منظوم با حفظ وزن و قافیه و احیانا ردیف همراه است و گاه نیزمصرع یا بیتی ازشعرتقلید شده درنقیضه تضمین می شود. درادبیات غرب، گاه بورلسک* را با پارودی مترادف شمرده اند . اما گفتنی است با این که این دو ازنظرکاربرد سبک های جدی به صورت موضوعات مضحک و مسخره آمیزبا هم ارتباط دارندآ بورلسک کلی ترو عمومی تر، و حوزۀ تقلید و استهزاء درآن آزادترو وسیع تراست ، درحالی که درپارودی ، به عنوان یکی ازگونه های بورلسک ، صرفا اثرادبی مشخص یا شیوه ای خاص را درادبیات مسخره می کنند. زمانی به اثری پارودی می گویند که شکل حفظ شود و معنی دگرگون گردد، اما اگرمعنی حفظ شود و شکل تغییریابد، به آن تراوستی (travesty) گفته می شود. درادبیات غربف پارودی ازدیربازرواج داشته است و نخستین نمو نه هایش را می توان دریونان باستان سراغ گرفت. درواقع ، خود لفظ پارودی نیزازواژۀ یونانی parodeia ، به معنای آوازی خوانده شده درکنارآوازی دیگر ، گرفته شده است. درآنجا نومنه هایی ازاین نوع ، به وزن شعرهای حماسی قدیم ، باقی مانده است که برخلاف حماسه*، جنبۀ جدی ندارد و مطایبه آمیزاست. ارسطو (384-322 ق م ) درفن شعرضمن اشاره به پارودی ، ابداع آن را به شاعری به نام هگمون (حدود سدۀ پنجم پیش ازمیلاد) نسبت می دهد. اما ظاهرآ هیپوناخس ، شاعر قرن ششم پیش ازمیلاد ، و نویسندۀ گمنامی که نبرد غوکان و موشان را به تقلید ازسبک حماسی هومرسروده ، زودترازهگمون به پرداختن پارودیدست زده اند. آریستوفانس (450-385 ق م ) نیزدرنمایشنامۀ غوکان به سبک نمایشنامه های آیسخولوس ( 450-456 ق م ) و ائوریپیدس (406- ح 485م ) نقیضه می سراید. افلاطون (ح 427-347 ق م ) درضیافت و لوکیانوس (ح 120- ز180م) نیزدرگفتگو ها پارودی را به کاربردند. این شیوه درمیان نویسندگان لاتین نیزرواج داشت تا آنجا که سیسرو ، خطیب رومی ( 106-43 ق م ) فهرستی ازآن ها تهیه کرده است. درسده های میانه بر سروده هایمذهبی و کتاب مقدس نقیضه های زیاد نوشته شد. درادبیات انگلیسی ، چاسر درقصۀ سرتاپس ( حدود 1383 م ) بر خصوصیات رمانس های قرون وسطایی نقیضه می سازد . دردورۀ رنسانس ، رابله در گارگانتوا و پانتاگروئل بر فلسفۀ اسکولاستیک نقیضه می نویسد و سروانتس ( 1547-1616 م ) نیزدردن کیشوت دربارۀ سنت رمانس * های قرون وسطایی . دردوره هاب بعد نیز، درادبیات اروپا ، به ویژه در قرن نوزدهم ، سنت نقیضه سازی ادامه می یابد . درادبیات عرب، نقائض ( جمع نقیضه ) به آثاری اطلاق می شود که شاعری درهجو قبیلۀ شاعردیگری سروده باشدو این کارپیشینه ای دیرین دارد ، مثل نقائض جریربن عطیه (- 110/ 114 ق ) ،فرزدق (38-110ق ) و اخطل(- 92 ق ؟) . نقیضه یا پارودی درادبیات کلاسیک فارسی نیزمعمول بوده است. سوزنی سمرقندی (- 563ق ) درشعرهای هزلی خویش نقیضه هایی بر شعرهای سنایی ( به ویژه پس ازروی آوریش به تصوف) و چند شاعر دیگر داردذ. عبیدزاکانی ازدیگرشالعران و نویسندگانی است که درآثارخود نقیضه پردازی کرده است. او در رسالۀ اخلاقالاشراف به انتقاد اجتماعی پرداخت و دررسالۀ تعریفات نیزبرکتابهای لغت نقیضه نوشت. عبید در« فصل تصنیفات » بر شعر های دیگران نقیضه ساخت که ازآن شماراست این بیت :« شرابخوارم و نراد و رند و شاهدباز مرا زدست هنرهای خویشتن فریاد». ازدیگر نقیضه سازان می توان به بسحاق اطعمه اشاره کرد که به تقلید ازشیوۀ سعدی و حافظ غزل هایی ساخت و درآنها اسامی غذاها و خوردنی ها را به کاربرد. محمود بن امیراحمد ، معروف به نظام قاری یزدی ، شاعرقرن نهم ، هم با کاربرد اسامی و اصطلاحات لباس ها و جامه ها به تقلید ازشعرشاعران دیگر نقیضه هایی سروده است. محمد حسن سیرجانی ، متخلص به قارانی ، معروف به نبی السارقین نیزازدیگر نقیضه پردازان است. بازارنقیضه سازی به ویژه درعهد صفوی داغ بود و نمونه هایی ازآن را درتذکره های آن دوره می توان یافت، مثل این سه بیت ازمهری عرب که نقیضه ای بر غزل بسیار معروف حافظ:«الا یا ایها الساقیادرکاسا وناولها خمار البادۀ الدوشینه کشتی اهل محفل ها / همه فی الشرت و الخمیازه مثل الکوکناریون- دهن وازیدو ششمان برهمی بالموت مایلها/ به روز الگریه ما رفتی الی عند النگارآخر رقیب الخرس ماندی عاقبت کالخرفی گل ها». ازدیگر نقیضه ها می توان به خارستان ازحکیم قاسمی کرمانی اشاره کرد که به شیول گلستان سعدی نوشته شده و درآن اصطلاحات بافندگان و شالبافان کرمانی به کاررفته است. ملستان ازمیرزا ابراهیم خان تفریشی  ( لشکرنویس باشی ) نیزنقیضه ای به تقلید ازگلستان است. ازمیان نقیضه های متأ خر ترباید به مقویم ( 1324ق) ازسرهنگ میرزا رضاخان افشا ر، نقیضۀ تقویم های قدیمی ، و تذکرۀ یخچالیه نوشتۀ  محمد علی مذهب اصفهانی متخلص به بهار، ازشاعران سدۀ سیزدهم هجری ، اشاره کرد که اثراخیرپارودی تذکره های فارسی به ویژۀ آتشکدۀ آذربیگدلی ، شاعرو تذکره نویس (-1195ق ) الست. دردورۀ معاصر نیزبه نقیضه پردازی توجه شده است. التفاصیل ازفریدون توللی و داستان     « اسا ئۀ ادب » ازمجمو عه داستان خیمه شب بازی نوشتۀ صادق چوبک ازاین زمره اند که هردو هجو نثرگذشتگان هستند.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:1 توسط نوشتار |

مرثیه

 

شعری را گویند که در سوک خویشاوندان ، یاران ، پادشاهان، وزیران ، برگان قوم،عالمان دین و ذکر مصیبت ائمه معصومین ، به ویژه امام حسین (ع) و یاران او، سروده شده باشد. در گذشته می پردازد، شان و مقام او را تجلیل می کند و از دست رفتنش را ضایغعه ای عظیم جلوه می دهد و در بی وفایی دنیا و مساله مرگ و زندگی سخن می گوید و بازماندگان را به صبر و شکیبایی فرا می خواند . مرثیه بر حسب نوع رابطه شاعر و شخص در گذشته ، ممکن است پرتکلف ، خشک و بی روح یا پر احساس ، جانسوز و جذاب باشد . نخستین مرثیه هایی که در ادب پارسی به جای مانده ، اشعاری است که رودکی سمر قندی در رثای دو شاعر هم عصر خویش ،ابوالحسن مرادی و شهید بلخی ، سروده است، سپس ابوالعباس فضل بن عباس ربنجنی بخارایی در 331 ق در سوک نصربن احمد سامانی و شاد باش جانشین وی ، مرثیه ای سروده و ابومنصور عماره مروزی ، شاعر اواخر عهد سامانیان ، در سوک ابو ابراهیم اسماعیل بن نوح ، معروف به منتصر مرثیه ای گفته است. فردوسی نیز در شاهنامه ، افزون بر شعری که در رثای فرزند از دست شده خویش سروده ، در سوک قهرمانان شاهنامه نیز مرثیه هایی دارد. شاعران در مرثیه سرایی غالبا ترجیعات را بر می گزینند و پس از آن ، از قصیده بهره می جویند ، اما خود را بدین دو قالب شعری محدود نمی کنند . گاهی که شاعر شاعر به مناسبتی ، تنها یک قالب را برای بیان مقصود برگزیده ، مرثیه نیز در همان قالب می سراید، مانند مرثیه های شاهنامه، که در مثنوی بحر متقارب ، قالب ویژه شاهنامه سروده شده است و مرثیه های حافظ که بیشتر در قالب غزل آمده است. خاقانی شروانی مرثیه هایی را که در سوک عموی خویش گفته ، در قالب قطعه آورده و گاهی قالب های دیگری چون رباعی نیز مورد استفاده قرار گرفته است. مرثیه رابر حسب مناسبات سراینده با شخص در گذشته به مرثیه رسمی و شخصی و مذهبی تقسیم می کنند. مرثیه رسمی در سوک ارباب قدرت، یعنی پادشاهان ، وزیران و بزرگان کشور یا وابستگان آنها، سروده می شود. این گونه مرثیه ها را معمولا شاعران درباری می گویند. آنان گاهی به علت تاثر از درگذشت ممدوح خویش که ازو ی صله دریافت می کرده و مورد توجه و عنایت وی بوده اند ، به سرودن مرثیه برانگیخته می شوند ، اما غالبا بر حسب وظیفه یا بنا به دستور پادشاه یا بزرگان کشورا ین کشورا ین کار را می کنند. مرثیۀ رسمی چون بنا بر وظیفه سروده می شود پرتکلف و خشک و بی روح است. از مرثیه های رسمی می توان مرثیۀً عمعق بخارایی را که به دستور سلطان سنجر و در مرگ دخت راو ، مه ملک خاتون سروده ، نام برد. مرثیهً فرخی سیستانی در سوگ سلطان محمود غزنوی ، مرثیۀ امیر معزی در سوگ سلطان ملکشاه سلجوقی و مرثیۀ انوری در سوگ یکی از بزرگان عصر او ، در زمرۀ مرثیه ای گیرا دارد که از غلوها و لفاظی های متداول شاعران برکنار و مشتمل بر سخنان حکمت و پند و اندرز و به شیوۀ خاص سعدی در نهایت سادگی و روشنی است.گاه شاعرسعدی نیزدرسوگ سعد بن ابوبکر سلغری مرثیه ای گیرا دار که ازغلوها و لفاظی های متداول شاعران برکنارو مشتمل برسخنان حکمت و پند واندرز و به شیوۀ خاص سعدی درنهایت سادگی و وشنی است. گاه شاعربدان مناسبت که درگذشت پادشاه یا وزیری به جانشینی فرزند او پیوسته می گردد ، مرثیه و تهنیت را درمی آمیزد و درشعرخویش برمصیت ازدست رفتن شخص درگذشته افسوس می خورد و اندوهگینی می کند و جلوس و جانشینی شاه یا وزیرکنونی را شاد باش می گوید. درمیان شاعران قدیم شعرابو العباس فضل بن عباس بخارایی که درسوگ نصربن احمد سامانی و شاد باش به تخت بر آمدن فرزندش ، نوح بن احمد سروده ، از این دست است. فرخی نیزدرقصیده ای با همان وزن و قافیه ، درتعزیت مرگ سلطان محمود غزنوی و تهنیت بر آمدن فرزندش محمد ، به تخت پادشاهی سروده و امیرمعنوی درمرثیت فخر الملک و تهنیت منصوب شدن فرزندش قوام الملک به وزارت ، قصیده ای دارد. ازشاعران متأ خرفتحعلی خان صبا دررثای آقا محمد خان قاجار و شاد باش فتحعلی شاه ، شعری سروده است. نوع دیگر مرثیه ، مرثیۀ شخصی است که به مناسبت ازدست رفتن یکی ازخویشان شاعر، چون فرزند، برادر، پدر، مادر، خواهرو نزدیکان دیگر یا معشوق یا دوست او سروده می شود. این گونه مرثیه ، به علت پیوند عاطفی شاعربا درگذشته ، معمولأ ازسراخلاص گفته می شود و تراوش دلی سوخته و طبعی اندوهگین است ، ازاین رو، پرمایه و گیرا و جانسوزو پرسوزو گدازاست. مرثیۀ فردوسی درمرگ  فرزند سی و هفت ساله اش که درشصت و پنج سالگی پدرازجهان می رود ، نمو نه ای برجسته ازاین گونه مرثیه ها ست و از این قبیل است مرثیۀ مسعود سعد سلمان درسوگ فرزندش ، صالح ، مرثیۀ بسیارمشهور خاقانی درسوگ فرزندش و مرثیۀ وی درسوگ عمویش و مرثیه های کمال الدین اسماعیل ، سعدی حافظ و جامی ، که در سوگ فرزندان خویش سروده اند . نوع دیگر مرثیۀ شخصی ، مرثیه ای است که شاعر درسوگ معشوق یا دوست نزدیک و مورد علاقۀ خود می سراید . شماراین گونه مرثیه ها درادب فارسی کم است و مشهور ترین آنها ، مرثیه های کوتاه رودکی درسوگ دوستان شاعر خویش ، ابوالحسن مرادی و شهید بلخی ، است. ازنظامی گنجوی نیزمرثیه ای یک بیتی درسوگ خاقانی برجای مانده است. مسعود سعد سلماس درسوگ سید حسن غزنوی مرثیه ای جانسوز دارد. ازشاعران معاصر ، ملک الشعرای بهار درسوگ ایرج میرزا و جمیل صدقی الزاهاوی ، شاعر عراقی و احمد شاملو ، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری درسوگ فروغ فرخ زاد مرثیه سرایی کرده اند. ازجمله مرثیه های شخصی ، مرثیه ای است که شاعردرسوگ قهرمانان داستان خویش می سراید. گاهی شاعر با قهرمان خویش یگانه می شود و فاصله اش با او ازمیان می رود و سرنوشت اغو را سرنوشت خویش می پندارد و ازدست رفتن قهرمان باعث غم و اندوه و افسوس او منی شود و درسوگ او به ماتم می نشیند و مرثیه می گوید. مرثیه ها ی فردوسیدرسوگ سهراب ، سیاوش ، اسفند یار و رستم ، ازاین دست است. نوعی دیگکر ازمرثیۀ شخصی ، شعری است که شاعردر آن ، درموضوع مرگ و حیات ، نزدیک بودن مردن خویش و بی ره توشه بودن و تبانه کردن عمرو جوانی و به امید و شوق وصلبه معشوق حقیقی ، سخن گفته است که نمونۀ برجستۀ آن ، شعر پروین اعتصامی است که برای نقربرسنگ گورخویش سروده و ایرج میرزا نیزدراین مورد ، شعری زیبا گفته است ( شعرسنگ گورو شعرمرگ ) مرثیۀ نوع سوم ، مرثیۀ مذهبی است که شاعران درسوگ رهبران مذهبی، عالمان دین یا مصیبت امامان ، به ویژه سیدالشهداء (ع) و یاران او ، می سرایند . این نوع مرثیه قدمت چندانی ندارد و تقریباً با رسمیت یافتن مذهب شیعه درایران همزمان است . نخستین کسی که درذکر مصیبت شهیدان کربلا کتاب نوشت ، ملا حسین واعظ کاشفی (906/910ق ) بود که کتاب روضة الشهداء را پرداخت. همچنین ازشاعران سدۀ نهم هجری کسانی چون کمالغیاث الدین شیرازی، بابا سودایی ابوردی ، تاج الدین حسن تونی سبزواری ، ابن حسام قهستانی ، خواجه اوحد سبزواری ، لطف الله نیشابوری و کاتبی ترشیزی رامی توان نام بد که به واقعۀ کربلا پرداخته اند و درمناقب ائمه شعرسروده اند . اما پرآوازه ترین شاعر مرثیه سرا ، محتشم کاشانی است که درروزگارتهماسب یکم صفوی ( 984-930 ق ) ، ترکیببند معروف خود را دردوازده بند ، دررثای امام حسین (ع) و یاران او سرود و با این که درانواع دیگر شعر شاعری میانمایه بود ، دراین راه به چنان موفقیتی دست یافت که مرثیۀ وی درشماراشعارمعروف فارسی قرارگرفت و پس ازاو ، بسیاری ازشاعران سبک و سیاق وی را تقلید کردند، اما کمتربه پایۀ او رسیدند. دردوره های متأخرتر ، شاعرانی دررثای سید الشهداء (ع) و یاران او طبع آزموده اند که ازآن جمله ، حاج سلیمان صباحی بیدگلی کاشانی، شاعر اوایل سدۀ سیزدهم هجری است که ترکیب بندی دراقتفای محتشم سروده است . میرزا محمد شفیع ، ملقب به میرزا کوچک و وصال شیرازی ، نیزترکیببندی شیوا دررثای امام حسن (ع) دارد. سروش اصفهانی گذشته ازشصت بندی که به تقلید ازدوازده بند محتشم سروده ، مجموعه ای ازاشعارمذهبی دارد که آنها را دردفتری به نام شمس المناقب (1300ق ) گرد آورده است و میرزا محمود خان ملک الشعرا نیزترکیب بندی بسیارفصیح و جانسوز ، مشتمل بر چهارده بند ؛ دررثای حضرت سید الشهداء سروده که درزیبایی و هنرسخنوری با مرثیۀ محتشم پهلو می زند. شاعران بسیاردیگری ، چون میرزانورالله عمان سامانی ، میرزا محمد تقی نیر، ملک الشعرای بهار، امیری فیروز کوهی ، محمد حسین شهریار، حسین پژمان بختیاری ، اقبال لاهوری ، جلال الدین همهیی ، علی انسانمی و مشفق کاشانی ، درسوگ امام سوم (ع) مرثیه سروده اند. مرثیه ای که درسوگ بزرگان و عالمان دین سروده می شود نیزبه اعتبارآن که مرجعیت و حرمت آنان ازدین سرچشمه گرفته ، مرثیۀ سعدی درمرگ معتصم، آخرین خلیفۀ عباسی ، است که به فرمان هولاگوخان مغول کشته شد.(656ق). مرثیه های مذهبی چون ازژرفای اعتقادات و احساسات شاعربرمی خیزد، اغلب پرسوز، جذاب و گیرا است و نشان دهندۀ شورعاطفی و غلیان احساسات سرایندۀ آن ها است.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 16:0 توسط نوشتار |

مدح

 

در لغت به معني ستايش و در اصطلاح ادبي ، سخني است که در آن گوینده به توصیف ، تحسین و تمجید کسی بپردازد . شاعران مدیحه سرا درروز های رسمی ، مانند عید ها ، جشن ها ، یاد بود جشن ها ی ملی و مذهبی و پیروزی های نظامی به خواندن مدیحه در حضورشاهان و بزرگان می پرداختند و در توصیف و تمجید صفاتی چون شجاعت ، فداکاری ، خردمندی ، ملک داری ، سیاست ، بخشش ، جنگجویی قدرت و شکوه ممدوح خود شعر می ساختند . مدح در کنار شعر عاشقانه و شعر عارفانه ، رایج ترین مضمون در ادبیات به ویژه شعرفارسی است . از مهم ترین محاسن حضور مدیحه سرایی در شعر فارسی این است که از بررسی آن به ویژگی های تاریخی و اجتماعی هردوره ، به خوبی آگاه می شویم و در عین حال خصوصیات مردم و هنرمندان را به روشنی تصویر می کند . اما دربررسی های جامعه شناسیک شعر فارسی ، همواره مدح را نکو هیدیده اند و به جزئیات پنهان آن کمتر توجه کرده اند . گفتنی است که برای جلب نظر پادشاهان و رسیدن به مقام هایی چون ملک الشعرایی برای شاعران اهمیت زیادی داشت ، زیرا افزون بر کسب پاداش و مقام ، سبب می شد تا شعر ها یشان در جنگ ها نقل گردد و در دیوان آنان نوشته شود درواقع مدح آنان سبب حفظ شعر هایشان می شد . یکی ازمهم ترین ویژگی مدح آن است که شاعران مدیحهسرا اغلب پادشاهی آرمانی را می ستوده اند . شاهی با قدرت ، باشکوه ، خردمند ، بخشنده و بخشاینده ، ودر یک وجودی فرابشری که می توان ادامه اندیشه ایرانی در ستایش فرۀ ایزدی ، که در وجود شاهان نمود می یافت ، تلقی گردد . این گمان که شاعران به غیر واقعی بودن اغراق هایشان در مدح آگاهی نبوده اند ، باوری ساده لوحانه است و باید پذیرفت که آنان با آوردن صفت های نیک و برجسته ، آرزو داشتند تا ممدوحشان چنان باشد و می خواستند او را به یافتن آن صفا ت و پیشه کردنت رفتارهای نیکو ترغیب کنند . همچنین در پایان ستایشنامه هایشان پادشاه را دعا می کردند ؛ دعایی که بی تردید پادشاهان نیز می دانستند که به آن نیازدارند و در واقع خود شاهان هم متوجه حضور خاکی و عادی خود می شدند . اصلی ترین دلیل گرایش شاعران به مدیحه سرایی و گسترش آن پاداش های پادشاهان بود . عبارت دیگر ، میان شاهان و شاعران رابطه ای دو سویه داشت . شاهان به شعر های شاعران که نوعی جنبه تبلیغی دربرابر دشمنان جلب نظر زیردستان بود ، میل داشتند و از سوی دیگر، شاعران به اعتبار ، شهرت اجتماعی ، پاداش ، مستمری و مقام نیازداشتند .

اگرچه اغلب شاعران به سلیقه خود قالب هایی چون غزل * ، مثنوی * ، مسمط* و قطعه * و جز این ها را در مدح به کار می گرفتند ،ولی قالب اصلی مدیحه قصیده * بوده است . به همین خاطره ، مدح در این قالب پروده شد و اساساً قصیده ، قالبویژه مدح بود و مدح سبب می شد تا این قالب به چند بخش تقسیم شود . نخست شاعر به تغزل و تشبیب * می پرداخت و از طبیعت ، عشق و میگساری ، یا شکایات ازدست روزگارسخن می گفت . سپس با گزیدن ، به منظور اصلی می پرداخت و سرانجام به مدح می رسد و در آن ازبزرگی ها و بزرگواری های ممدوح می گفت و با دعایی برای طول عمر او شعر خود را به پایان می برد . برخی شاعران ، چون عنصر ی و انوری ، بدون تغزل و تشبیب ، از همان آغازقصیده به سراغ مدح رفته اند .

گاه شاعردر مدح ،تقاضای خود را نیزبیان می گردد ؛ تقاضایی که به آن استعطاف * می گفته اند . این تقاضاها سبب می شد تا برخی شاعران ؛ شغل خود را چون گداییبدانند : « بدیندقیقه که راندم گمان کدیه مبر به بنده ، گرچه گدایی شریعت شعر است . »  « احوال مبرمی و گدایی شاعران دانند همگنان که نه شعر و نه شاعری . » ( انوری ) مداحی اصولاً نوعی پیشه شعر فروشی به شمار می رفت ، طوری که هر کس شعر را بهتر می خرید ، شاعران مداح نزد او    می رفتند . چنان که گفته آمده ، نباید مدح را با دید امروزی ارزش گذاری کرد ، بلکه باید ارزش های روزگارگذشته را هم در نظر داشت . رکن اصلی مدیحه سیرایی ، غلو * . اغراق است که این اغراق ها در آغازپزیرفتنی و کمترغیرواقعی بود ، اما رفته رفته به محال گویی و دروغ پردازی تبدیل شد : « نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد . » ( ظهیر فاریابی ) باریک اندیشی ، مضمون آفرینی و توجه به آرایه های لفظی و معنوی برای جلب نظرپادشاهان و حاکمان و اعیان ازدیگرویژگی های مدیحه است . مدح ازنظرموضوع و مضمون به سه دسته تقسیم می شود : 1- مدایح درباری ، که منحصراً در مدح شاهان ، شاهزادگان ، وزیران ، سرداران ، حاکمان و اعیان می گفتند و فضایی کاملآ اشرفی داشت . شاعرانی چون عنصری ، فرخی ، منوچهری و قاآنی ازجمله شاعران مدیحه سرای درباریبوده اند . 2- مدایح دینی ، که در ستایش بزرگان دین و مذهب و عرفان گفته می شده است . تفاوت عمده این مدایح با مدایح درباری این است که مدایح دینی با تمایل و رضای شاعرو از سر اعتقادات مذهبی و به سرود ه می شده است . مدایح دینی به توحید * و نعت * و منقبت تقسیم می شود که اولی در ستایش خداوند ، دومی درستایش پیامبر اسلام (ص) ، سومی در ستایش امامان و دیگر بزرگان دین و عرفان گفته می شده است . 3- مدایح اجتماعی و اخلاقی ، که محور اصلی آن پند های اخلاقی و نکات ترتیبی است . در این نوع مدایح ، شاعران ضمن ستایش ممدوح ، نقش معلم را به خود می گرفته و پند هاو اندرزها یی به مدیحه می افزوده است . این اشعار، در ظاهر مدحند ، اما اساس آن ها شعر تعلیمی * است سعدی بنیادگذار این نوع مدیحه سرایی است . « به نوبتند ملوک اندر این سپنج سرای کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای . » « بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندند هوشیار . » نوع دیگر مدیحه نیز ، مدایح منثور است که در دیباچه کتاب ها نوشته می شد . بدین ترتیب که نویسندگان یا مترجمان پس ازحمد خداوند و ستایش حضرت محمد (ص) و احیاناً پس ازستایش امامان و معصومان ، به مدح پادشاه آن زمان می پرداخته اند و کتاب خود را به آنان تقدیم می کرده اند . پیشینه مدح به پیشینگی شعر فارسی است . براساس منابع موجود ، قدیم ترین مدح فارسی ، همانا کهن ترین شعر فارسی است که باربد در روزگار خسرو پرویز سروده است : « قیصر ماه مانذ  و خاقان خورشید - آن من خذای ابر مانذ کامغاران که خواهد ماه پوشد که خواهد خورشید  محمد بن وصیف سگزی نیز در مدح یعقوب لیث مدایحی دارد : « ای امیر که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای و سگ بند و غلام  . » « جز تو نزاد آدم و حوٌا نکشت به کنش و به منش و به گوشت . » در دورۀ سامانی و غزنوی ، به خاطر برخورداری حاکمان ازثروت های بی شمار و بخشش های فراوانشان به شاعران ، عدۀ بسیاری از شاعران جذب دربارها شدند و هر شاعری می کوشید تا با سرودن مدیحه ای زیبا تر ، ازصله * بیشترو موقع و مقام بالا تری برخوردار گردد . این رقابت ها ، زمینه ساز سرایش اشعار بسیار زیبایی در شعر فارسی گردید . « بوی جوی مولیان » و « خمریۀ » رودکی ، « فتح سومنات » فرخی ، و « خمریۀ » منوچهری ازآن شمارند . در برابر مداحی درباری آن روزگار ، مدایح دینی هم وجود داشت که نمونه هایی از آن را می توان در شعر فردوسی و کسایی و ناصر خسرو جست . در دورۀ سلجوقیان مدیحه در لفظ و معنی کاملاً متحول شد . اغراق ها و گزافه گویی های پیشین به محال گویی بدل گشت و مدح با تخیل شاعرانه در آمیخت : « رجا و خوف خلایق بود زحمت او بود به همت او باز گشت خوف و رجا . » « گر سموم قهر تو بر شعله دوزخ وزد دلو چرخ ازدوزخ آب زمزم و کوثر کشد . » با ورود موغولان به ایران مدیحه سرایی رکوردی نسبی یافت و در این دوره دلیل نبود درباربه صورت سابق ، شاعران رفته رفته جذب شهر ها و مناطق دیگر شدند و نتیجه مرکز تجمع شاعران ازمیان رفت . علاوه بر آن فضای روانی اجتماعی که پس از حمله مغول در میان شاعران ، و به طور کلی مردمان ، پدید آمد ، آنان را به نوعی انزوا و فردیت کشانید و به همین دلیل ، قالب غزل که قالبی فردی بود ، محل طبع آزمایی شاعران شد . در این دوره ، شاعران سه دسته شدند : 1- گروهی که با وجود سرودن غزل ، اختصاصاً قصیده سرای ِ مداح باقی ماندند و از همین راه نیز زندگی را می گذرانیدند ، مانند ابن یمین ، خواجو ، سلمان ساوجی و سعید هروی . بیشتر سرودهای این گروه ، استقبال ازقصاید معروف انوری ، سنایی ، خاقانی و برخی دیگر ازگذشتگان بوده و به همین دلیل ، مدیحه های قرن هشتم به مدایح سدۀ ششم بسیار شبیه اند . 2- شاعرانی که با وجود مهارت در سرودن قصاید مدیحه ، از این کار دست برداشتند ، مانند محمد فرغانی . 3- گروهی که با افزودن پندهای اخلاقی ، مدح اجتماعی را بنیاد نهادند ، مانند سعدی . با آمدن تیموریان که دربارهای سمرقند و بخارا رونق گرفتند ، مدیحه سراییرونق دوباره یافت ؛ اما شعر های مدحی این دوره به قدرت و زیبایی شعرهای قرون پنجم و ششم هجری نبود . انتخاب قافیه های دشوار، وجود اغراق و مبالغه ، کاربرد زیاده صنایع شعری ، تجدید مطلع در قصیده های طولانی و تکلفات شاعرانه در این دوره چندان بود که برای نمونه ، سلمان ساوجی در قصیده ای که در مدح رسیدالدین فضلالله همدانی سروده ، نزدیک به 102 صنعت بدیعی را گنجانیده است . در دورۀ صفویان ، اگر چه غلسرایی رواج داشت ، به دلیل تعصبات دینی شاه اسماعیل و جانشینانش ، شاعران به سرودن قصاید دینی پرداختند و تقریباً تمامی شاعران ایرانی این دوره ، شعرهایی در ستایش بزرگان دین و مذهب شیعه سروده اند و بسیاری ازشاعران این دوره نیز به دربارهای اسحاقیان گیلان کوچیدند . پس از این روزگار  ، شاعرانی ظهورکردند که سخنی تازه داشتند و با افزودن آرایه های نو به شعرکهن ، طرزی نو آفریدند و در نتیجه کارایشان ، زبان قصیده ها به سوی سادگی و روانی پیش رفت . از جمله این شاعران وحشی با فقی ، ثنایی و عرفی بودند . پس از این دوره ، حکومت قاجار بیش از پیش در گرد آوریدوبارۀ زنده کردن ، زیرا فتحعلی شاه قاجار ( 1212-1250 ق) تمایل داشت ازخود چهره ای همچون محمود غزنوی ( 389-421 ق) بسازد و شاعران نیزبه تقلید اشعارشاعران سده های چهارم و پنجم و ششم هجری می پرداختند و مدیحه هایشان رنگ و بوی مدایح آن دوره را داشت : « به گروه تیره ابری بامداد ان بر شد از دریا جواهر خیز و گوهر بیزو گوهر زا . » ( قا آنی ) با قتل ناصرالدین شاه (1313 ق ) و آغازمخالفت های روشنفکری ، و به دنبال آن ، در گیری خیزش ها ی مردمی ، شاعران چشم ازدربار برگرفتند و به مثانۀ پیش قراولان این جنبش اجتماعی ، دست ازمدیحه سرایی برداشتند . اگر چه نمونه هایی انگشت شماراز مدیحه سرایی را می توان جست ، به طور کلی عمر شعر مدحی ، به معنای گذشته ، پایان رسیده است .  

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:59 توسط نوشتار |

لطيفه

 

جوك ، متن نسبتاً كوتاهي كه روايتگري ، براي سرگرمي و خنده مخاطب ( شنونده / خواننده ) نقل كند . هر فردي بر پايه پيشينه فرهنگي خود ، قواعد و هنجار هايي مي پذيرد و در زندگي براي ارتباط با ديگران از نشانه ها استفاده مي كند و آن     هنجار ها را به كار مي بندد .

اين هنجار ها و نشانه ها داراي نظام خاصي هستند و كساني كه آنها را به كار مي گيرند ، از آنها انتظارات مألوفي دارند . حال اگر اين نظام مألوف كه بر منطق و قانون استوار است ، به هم بخورد ، ممكن است با مطايبه ( ويكي از گونه هاي آن كه لطيفه باشد ) رو به رو شويم . از ديدي ديگر ، مي توان گفت لطيفه نوعي درگيري ذهني است كه از تضاد يا اختلاط ديد گاه ها ناشي    مي شود .

نظريه هاي رايج درباره لطيفه به سه دسته تقسيم مي شوند :

1 نظريه هاي شناختي ادراكي ، كه آن دسته از روند هاي ذهني را كه باعث مي شود كسي متن مطايبه آميزي را درك كند مطالعه مي كند . هم چنين اين نظريات به واكنش مخاطبان اين نوع متن هم توجه دارد .

2 نظريه هاي روان شناسيك ، كه به تأثير رواني متون مطايبه آميز بر آدمي توجه مي كند .

3 نظريه هاي نشانه شناسيك ، كه مي خواهند بدانند ساز و كار تضاد كه اساس لطيفه بر آن استوار است ، چگونه در متن تبلور مي يابد و ويژگي هاي زباني نشانه شناسيك آن چيست . برخي از اين نظريه ها بدين قرارند :

آ نظريه تحريك و ارضا :

اين نظريه كه طلايه دارش زيگموند فرويد ، روان شناس سويسي ( 1856 1939 م ) است ، لطيفه را ساز و كاري مي داند كه مي تواند عقده هاي سركوفته را دوباره بيدار كند و با آزاد كردن اين نيروي ذهني مخاطب لطيفه را ارضا كند .

فرويد مي گويد : لطيفه نوعي سازوكار دفاعي بخش ناخود آگاه ذهن است و اثر رواني آن از اين رو است كه مي تواند انرژي رواني سركوفته ذهن را دوباره آزاد سازد و ذهن را ارضا كند .

همچنين فرويد بر اين باور است كه خود ( ego ) آن چه را كه شكل تابو ( tabu ) در ذهن سركوفته شده است ، با مبتذل و عاميانه كردن آن به شكل لطيفه ( يا به صورت هاي ديگر مطايبه ) دوباره آزاد مي كند و تنش دروني را ، هر چند موقتي ، فرو مي خواباند .

از نظر فرويد لطيفه ، از دو راه مي تواند انرژي رواني سركوفته را آزاد كند : فشردن دو پيام متضاد در يك پيام ، و سرپيچي از قواعد زباني .

ب نظريه برتري جوي :

بر شالوده اين نظريه ، خنده واكنش برتري موقتي انسان ، بر فرد يا گروه مسلط بر او است و زماني كه به لطيفه اي مي خنديم ، ناخودآگاهانه بر فرد يا گروهي كه از ما برتر است ، چيره       مي شويم و به عبارت ديگر ، با لطيفه فرد يا گروهي را كه از آن متنفريم تحقير مي كنيم .

پ نظريه معنايي راسكين :

ويكتور راسكين عقيده دارد مخاطب لطيفه در صورتي معناي اصلي آن را درك مي كند ، كه از پيش بداند كسي مي خواهد برايش لطيفه بگويد ( تا متن را در همان راستا توجيح كند ) و از سوي ديگر ميان اجزاي لطيفه تضادي بيابد .

به نظر راسكين ، مخاطب لطيفه بر پايه پيشينه فرهنگي خود از همه نمود ها الگويي در ذهن دارد كه در لطيفه اين الگو تا اندازه اي نقض يا نامتجانس مي شود . اما از آنجا كه لطيفه منطق و قاعده خاص خود را دارا است ، به شكلي به حل اين بي تجانسي مي كوشد كه البته اين راه حل هم با منطق روزمره ناسازگار است و باعث خنده مي شود .

به اعتقاد راسكين هر چه اين راه حل عجيب تر باشد ، مخاطب غافلگيرتر و لطيفه  ، خنده دارتر مي شود ، و اين برخلاف نظر فرويد است كه عامل غافلگيري را در لطيفه مهم تر از غرابت مي دانست .

ت نظريه فوناژي :

از نظر فوناژي ، زبان شناس مجاري ، لطيفه متني است كه در آن يك كنش زباني به همراه كنش زباني ديگري مي آيد ، تا آن را از ارزش بياندازد . به عبارت ديگر ، بخش هاي لطيفه همواره اعتبار همديگر را خراب مي كنند و اين بي اعتباري وقتي پيدا مي شود كه متن با منطق و مناسبات دنياي واقع متناقض باشد ، كه در واقع ، اين همان تقابل دو سطح « واقعيت و ضد واقعيت » يا « واقعيت و خيال » است و زماني كه اين دو سطح در هم بياميزند ، مخاطب با لطيفه رو به رو است .

فوناژي دو شكل كلي براي لطيفه ها قايل است ، يكي لطيفه هايي كه از صنعت جناس و ابهام استفاده مي كنند و ديگري لطيفه هايي كه بر پايه كژفهمي يا انحراف از قواعد زباني و منطقي استوار است .

هاكت ، زبان شناس آمريكايي ، ساختار لطيفه را دو بخشي مي داند :

1 معرفي / مقدمه ( build up ) كه در اين بخش روايتگر ، عناصر اصلي لطيفه را معرفي مي كند و فضا را براي گفتن قسمت اصلي لطيفه ( يعني لب مطلب ) آماده مي كند . بخش معرفي ، بسته به زمينه و حال و هواي لطيفه ممكن است يك جمله كوتاه يا چندين جمله باشد .

2 لب مطلب ( punchline ) كه معمولاً جمله كوتاهي است و به نوعي با بخش اول تضاد دارد يا به شكلي منطق روزمره را بر هم مي زند . مثلاً ، بخش هاي معرفي و لب مطلب در لطيفه زير چنين است : « فيلي و گنجشكي با هم حرفشان شد . فيل هر چه كوتاه مي آمد ، گنجشك از رو نمي رفت . بالاخره فيل عصباني شد و گنجشك را بلند كرد و كوبيد به ديوار . تمام پر هاي گنجشك ريخت . فيل رو كرد به گنجشك و گفت : نگفتم با من درنيفت ؛ ديدي چه به روزت آوردم [ تا اين جا بخش معرفي ] . گنجشك كه از رو نرفته بود ، گفت : كجايش را      ديده اي ؛ من تازه لخت شده ام . [ لب مطلب ] » .

در همين لطيفه ياد شده ، جدا از اين شكل انسان وار دعواي ميان فيل و گنجشك كه هم غير ممكن است و هم نامتناجس با واقعيت زندگي واقعي ( و علاوه بر اين ها ، بامزه ) گنجشك با استفاده از ابهام تعبير ها ، به فيل جوابي مي دهد كه در تقابل با حرف فيل قرار مي گيرد و اين تقابل ، منطق روزمره را بر هم مي زند و باعث خنده در مخاطب مي شود .

گفتني است كه لطيفه پردازان براي ارائه لطيفه ، ابزار هاي بياني گوناگون به كار مي برند كه بعضي از اين ابزار هاي بياني ، عبارتند از : ايهام ، ابهام ، جناس ، تغيير و تحريف آوايي ، اغراق ، ذم شبيه به مدح ، نقيضه ( parody ) ، طعنه و كنايه .

لطيفه ها را ، از نظر شيوه ارائه ، مي توان به لطيفه هاي نوشتاري و لطيفه هاي گفتاري تقسيم كرد .

لطيفه هاي نوشتاري در قياس با لطيفه هاي گفتاري ، اغلب زباني پرداخته تر و گاه فخيم تر دارند و معمولاً امكانات بيشتري براي بازي هاي زباني دارند . از سوي ديگر ، لطيفه هاي نوشتاري گاه عنوان هم دارند و اين عناوين ممكن است خلاصه اي از ماجراهاي لطيفه ، نام يا توصيف كاركتر هاي لطيفه ، يا بيان كننده مضمون اصلي لطيفه باشد .

لطيفه هاي گفتاري نيز چنان كه از نامش پيدا است نامكتوب است و گفتني است كه اين نوع لطيفه به نسبت لطيفه هاي نوشتاري تنوع و گستردگي بسيار بيشتري دارند . ساخت لطيفه هاي فارسي يا روايت گونه است يا چيستان گونه .

در لطيفه هاي روايت گونه ، داستان يا ماجرايي وطرح مي شود كه سرگرم كننده و خنده آور است ، مثل لطيفه اي كه در بالا آمد .

برخي از ويژگي هاي لطيفه هاي روايت گونه ، بدين قرار است :

كاركتر هاي معدودي دارند كه با گفته ها يا اعمالشان لطيفه را مي سازند و پيش مي برند ؛ اين كاركتر ها ممكن است آدم ، حيوان يا شي ء باشند ؛ كاركتر ها لطيفه كلي و تيپ هستند ؛ و اغلب پيرنگ در آن چندان نقش ندارد .

اما لطيفه هاي چيستان گونه لطيفه هايي هستند كه به شكل پرسش و پاسخند ؛ مثل اين لطيفه : « اگر گفتي چطور مي توان پنج تا فيل را توي يك فولكس جا داد ؟ - خيلي ساده ، دو تا جلو ، سه تا عقب . »

زبان شناسي به نام شولتس در تعريف چيستان مي گويد : « چيستان پرسشي است كه پاسخي نامتجانس ، شگفت آور ، و دور از انتظار دارد . »

با اين حساب ، در لطيفه هاي چيستان گونه ، اين پاسخ نامتجانس و دور از ذهن است كه باعث خنده و تشكل لطيفه مي شود . اين نكته نيز در خور يادآوري است كه در اين نوع لطيفه   نمي توان پاسخ را از روي پرسش به دست آورد ، چرا كه ويژگي اصلي لطيفه هاي چيستان گونه ، پاسخي نامتجانس است كه با منطق روزمره نمي خواند ( البته در خود متن لطيفه كاملاً متجانس است . ) .

ياد كردني است كه وجه مشترك لطيفه هاي روايت گونه و چيستان گونه اين است كه هر دو خنده انگيز و شوخند و از سويي ، روايت گري دارند كه معمولاً با گوينده يا نويسنده آن يكي است . روشن است كه هر دوي اين لطيفه ها مي توانند انواعي را شامل شوند .

لطيفه ها از نظر موضوع به انواعي تقسيم مي شوند كه بعضي از آنها عبارتند از :

آ لطيفه هاي سياسي كه درباره موضوعات و شخصيت هاي سياسي است .

ب لطيفه هاي سكسي كه پيرامون مسائل جنسي است .

پ لطيفه هاي هجوآميز كه به هجو تيپ خاصي از مردم ، از جاهاي مختلف ، و عادات و اخلاقيات خاص آنها مي پردازد ، مثل لطيفه هايي كه درباره خساست اسكاتلندي ها گفته         مي شود .

ت لطيفه هاي مذهبي كه در آن از موضوعات يا شخصيت هاي مذهبي استفاده مي شود .

ث لطيفه هاي زبان پردازانه كه بر اساس بازي هاي زباني صورت مي گيرد .

ج لطيفه هاي مهمل كه در گفتار روزمره به آن لطيفه هاي سركاري مي گويند . اين نوع از لطيفه ها درباره موضوعات بي سروته و مهمل است و براي دست انداختن مخاطب نقل مي شوند .

د لطيفه هاي عقيدتي .

ذ لطيفه هاي اجتماعي ، مثل لطيفه هاي تبعيض نژادي . هر چند بيشتر لطيفه هاي فارسي به صورت گفتاري اند نه نوشتاري ، نمونه هايي از صورت مكتوب آن را در متن هاي ادبي قديم ، به شكل حكايت هاي بهلول ، حجي ، ملا نصرالدين و نيز در برخي از حكايت هاي منظوم يا منثور سعدي ( 606 691 م ) و عبيد زاكاني ( 771 ق ) ، در اطليف الطوائف مولانا فخرالدين علي صفي ( 939 ق ) [ پسر ملا حسين كاشفي ] و در دوره معاصر ، در صفحه جوك برخي از مجله ها و نشريه هاي فكاهي مي توان يافت .

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:59 توسط نوشتار |

كاريكلماتور

 

واژه اي برساخته كه از تركيب دو واژه كاريكاتور و كلمه ساخته شده است ؛ و در اصطلاح ، نوعي جمله قصار يا كلام كوتاه منثور و ساده است كه به يك موضوع واحد مي پردازد و مضمون آن در بردارنده نكته اي فكاهي يا جدي است ، مانند اين   نمونه : « موش ، غذاي متحرك گربه است . »

برخي نيز آن را چنين تعريف كرده اند : كاريكاتوري است كه با واژه ها بيان شود . اما اين تعريف بيشتر متوجه ظاهر اين اصطلاح و كلمه هاي سازنده آن است و درخور ياد آوري است كه كاريكلماتور لزوماً بيان كاريكاتوري و خنده آور نيست و در واقع ، بعضي اوقات هم كاملاً جدي است . از اين رو ، مي توان كاريكلماتور را به دو نوع كلي فكاهي و جدي تقسيم كرد .

كاريكلماتور هاي فكاهي هميشه در بردارنده نكته اي خنده دار ( و گاه طنز آميز ) هستند ، و ويژگي هاي متون مطايبه آميز بر آنها حاكم است ، يعني از ابزار هايي كه موجب خنده انگيزي كلام مي شود ، استفاده مي كنند ؛ مثل « پرنده گربه را سر به هوا مي كند . » و اين نمونه : « كاركنان   باغ وحش حق توحش دريافت مي كنند . »

كاريكلماتور جدي شكل هاي متعددي دارد : ممكن است شاعرانه باشد كه مي توان آن را نوعي نثر شاعرانه كوتاه نيز تلقي كرد ( مثل « در زمستان وقتي تصوير درخت در آب افتاد ، آنقدر ماهي گلرنك روي شاخه هايش نشست كه مثل درخت بهاري غرق شكوفه شد » ) ؛ ممكن است در بردارنده نكته اي والا باشد ( مثل « سايه چهار نژاد يكرنگ است » ) ؛ امكان دارد از موضوعات كلي يا بديهي سخن به ميان آورد ( مثل « زمان ، حاصل جمع گذشته و آينده است » يا « موجودي كه زندگي را دوست ندارد از عمرش لذت نمي برد » ) ؛ گاهي نيز بيان كننده تصويري ( image ) ساده است ( مثل « وقتي گل پرپر مي شود شبنم سقوط مي كند » ) و گونه هاي ديگري جز اينها .

با اين همه ، وجه مشترك همه گونه هاي كاريكلماتور اين است كه در آن پديده هاي ساده و انگشت شماري از زندگي روزمره ( كه بيشتر مواقع نيز با هم تقابل دارند ) وجود دارد كه نويسنده درباره آنها به مضمون سازي پرداخته است و از اين جا است كه مي توان گفت اساس كاريكلماتور مضمون سازي است .

نويسنده كاريكلماتور براي نوشتن كاريكلماتورهايش از تمام امكانات ادبي و شگرد هاي شاعرانه استفاده مي كند و در اين ميان ، صنايع ادبي و شگرد هايي كه بيشترين بسامد را در كاريكلماتور دارند ( در كنار تشبيه و استعاره و ايهام ) عبارتند از مراعات نظير ، تشخيص            ( personification ؛ شخصيت بخشي و انسان وار نمودن اشيا و جانداران ) ، تصوير ( ايماژ ) و آشنايي زدايي يعني  نا آشنا كردن دنياي ادراك روزمره .

مهم ترين دستاورد كاريكلماتور برجسته سازي اشيا و موجودات و مفاهيم آشنا و كشف رابطه تازه ميان آنها براي برانگيختن ادراك و احساس تازه از واقعيت هاي جهان است . كاريكلماتور شكار سوژه هاي روزمره و گاه پيش پا افتاده اي است كه كمتر به آنها توجه مي شود و در آن وجوه تازه اي از واقعيت يا روابط ميان امور گوناگون و پديده هاي ظاهري زندگي بيان    مي شود .

ديدن دوباره اشيا و جانوران پيرامون است از منظر خيال پردازي و امكانات بالقوه دريافت ها و تصورات . واژه كاريكلماتور از ساخته هاي احمد شاملو است كه براي اولين بار در 1347 ش در مجله خوشه به كار رفته است . كاريكلماتور از انواع ادبي اي است كه در ساليان اخير در ايران پديد آمده است و معروف ترين نويسنده آن پرويز شاپور است كه اولين كتاب خود را در اين زمينه در 1350 انتشار داد ، و آن در برگيرنده طرح ها و نوشته هاي او از 1337 ش تا سال انتشار كتاب است .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:57 توسط نوشتار |

كاريكاتور

 

اصطلاحاتي كه از نقاشي به ادبيات وارد شده است و در نقاشي ، تصويري خنده دار است كه در آن به وجهي مسخره و مضحك در برخي ويژگي هاي چيزي يا كسي اغراق مي شود . به همين ترتيب ، در ادبيات ، كاريكاتور ( caricature ) شيوه اي است كه در آن نويسنده با توصيف اغراق آميز و غير عادي ، ويژگي ها و خصوصيات مشخص شخصي را مسخره مي كند . گفتني است كه در ادبيات ، درجه تحريف و اغراق ، تنها عامل    تعيين كننده در مضحك نشان دادن كاريكاتور نيست ، بلكه نحوه عرضه شخص يا خصوصيت كاريكاتور شده نيز عامل مهمي به شمار مي رود . اگر چه كاريكاتور نويسي بيشتر در عرصه كمدي معمول است ، گاه در ميان شخصيت هاي فرعي تراژدي نيز مي توان توصيف هاي كاريكاتوري يافت ؛ براي نمونه ، شخصيت هاي رودريگو در اتللو و آزريك در هملت ياد كردني هستند . كاريكاتور نويسي هر چند در ادبيات كلاسيك فارسي رواج چنداني نداشته ، نمونه هاي منظوم آن را در هجو هاي شاعران مي توان يافت .

در نوشته هاي مطايبه آميز هم اين شيوه نمونه هايي دارد ؛ مثلاً ، در تذكره يخچاليه ، از ميرزا محمد علي مذهب اصفهاني ( سده سيزدهم هجري ) كه نقيضه اي است از آتشكده آذر .

در جايي از اين كتاب ، در توصيف ظاهر شخصي به نام ابوالقاسم آمده است : « ... سرگذشت سرش نه حكايتي است سرسري و نعم ما قال في حقه انوري : سري دارد كل و هر گوشه مويي رسته دور از هم مگس گويي بر اطراف كدويي خشك ريدستي ... » .

در ادبيات معاصر نيز ، محمد علي جمال زاده ( 1270 ش ) در داستان « فارسي شكر است » از مجموعه داستان يكي بود يكي نبود ، توصيف هايي كاريكاتوري از دو تيپ مختلف ارائه       مي دهد .

يكي از آنها چنين است : « آقاي فرنگي مآب با يخه اي به بلندي لوله سماوري كه دود خط آهن هاي نفتي قفقاز تقريباً به همان رنگ لوله سماورش درآورده بود ، در بالاي طاقچه اي نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق خواندن كتاب رماني بود . »

يك نمونه ديگر توصيف كاريكاتوري را در داستان كوتاه « قريب الوقوع » از بهرام صادقي مي توان يافت : « ... هر چند كه يك ساندويچ بزرگ مرغ با آن طول دلپذيرش كه آدم را به ياد    راه آهن سيبري مي انداخت به نوبه خود جالب و اشراف مآبانه بود ... » .


 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:57 توسط نوشتار |

فابل

 

افسانۀ تمثیلی ،واژه ای فرانسوی از ریشه لاتینی fibula به معنی داستان و روایت ، داستان منثور یا منظوم کوتاه و لطیفه واری که * دارد و پیام یا پند اخلاقی در برداشته باشد . فابل ریشه در ادبیات عامیانه * دارد و بنیادی ترین عنصر آن ، نماد * است اصولاً هر نوع داستان *باورنکردنی یا داستانی که پدیده های عجیب و غیره واقعی نشان دهد ، یا داستانی در بارۀ کسی یا چیزی که بنا به ویژگی هایی مثل سایر شده باشد ، فابل است . قصص الحیوانات ، فابل حیوانی یا قصه و حماسه  حیوانات ، از پرآوازه ترین انواع فابل است . نخستین فابل ها را باید در سرودها ی افسانه ای وداجست ؛ چه ، در بیشتر افسانه ها و حکایت های ودا ، جانوران همچون آدمیان سخن می گویند و رفتار می کنند . پیشینه فابل نویسی در ادبیات غرب به روزگار اوزپ ، فابل نویس یونانی ( ح 620-560 ق م ) می رسد . احوال ازوپ چندان شناخته نیست و خاستگاه فابل های او که شمار آنها حداکثر به دویست می رسد نیز به درستی دانسته نیست ، اما به احتمال فراوان از برخی حکایات های کتب مذهبی هندیان و نیز منابع سانسکریت الهام گرفته است . پس از ازوپ باید از هواراس شاعر رومی ( 65-8  ق م ) یاد کرد که پیرو ازوپ بود و فابل هایی دلانگیزاز خود به یادگارگذارد . از پلو تارک زندگینامه  نویس یونانی ( ح46- ح120 م ) و لوکیانوس ، هجونویس یونانی ( 120- ح 180 م ) نیزفابل هایی در دست است . چندی بعد در سده دهم میلادی ، افسانه های تمثیلی فدروس ، فابل نویس رومی ( اوایل سده یکم میلادی ) به نام رومولوس به فرانسه ترجمه شدند و آوازه فراوان یافتند ، چندان که تا سده هفدهم میلادی شناخته و پرآوازه بودند. گفتنی است که فدروس ازپیروان برجسته ازوپ در سه یکم میلادی بود . کاربرد فابل در اروپای سده های میانه ، همچون گونه های دیگر تمثیل * ، بسیاری گسترش یافت ، چندان که مجموعه فابل ها ی آن سالها ، صورت تکوین یافتۀ قصص الحیوانات بود . مشهورترین مجموعه فابل آن دوره ، داستان های به هم پیوسته ای به نام رومن دورینارت است . نام این داستان های برگرفته از نام روباهی است که قهرمان این فابل ها و نماد آدمی هوشیار ، ماهر و مکار است . برجسته ترین فابل نویس دورۀ رنسانس ريا، ادموند اسپنسر ، شاعر انگلیسی ( ح 1552 -1599 م ) است . قصه های مادر هابرد ( 1591 م ) مجموعه ای از فابل اسپینسر است که به شیوۀ فابل های سده ی پیشین پدید آمده است . در همنین دوره ، جان درایدن ، شاعر انگلیسی (1631-1700 م) با بهره گیری از تمثیل های حیوانی در مناطره های جدی مذهبی ، در 1687 م فابل های حیوانی را زنده کرد . با این شاعرو فابل نویس فرانسوس ( 1621-1695 م ) است که نخستین مجموعه فابل هایش در 1668 م به چاپ رسید . وی در مجموعه فابل هایی که در 25 سال گرد آورد ، و شیوۀ ازوپ و مضامینی چون هجو دربار ، دیوان سالاری ، کلیسا ، بو رژواری و تمام مسائل و مشکلات زندگی بشری بهره جسته است . همه فابل های لافونتن ، از جمله زاغک و روباه ، گرگ و بره تابلویی بزگ از تجربه های انسان هستند . فابل های لافونتن به گفته خودش ریشه در پنجه تنترا دارند ؛ البته وی از ترجمه کامل همایون نامه که روایت ترکی انوار سهیلی ، نوشته ملا حسین واغط کاشفی ( 910 ق ) است ، نیز بهره گرفته است . کتاب دیگری که ای بسا لافونتن ازآن در خلق فابل های خویش سود جسته ، فلسفه افسانه وار نوشته پیر دو لاریوه ، نویسنده فرانسوی ( 1560 1619 م ) است که بیشتر به طنز و شیوه نگارش آن توجه داشته است . لافونتن در پیشگفتار دفتر دوم کتاب خود می گوید : ( ... بخش مهمی از حکایت های این دفتر را مدیون پیل پای حکیم هندی هستم ... هندوان را عقیده بر آن است که او بسیار پیشتر از ازوپ ، حکیم یونانی ، بوده و سبک و روشی کاملا نو و متفاوت دارد ؛ مگر آن که ازوپ ، خود ، نام مستعاری باشد از حکیم معروف مشرق زمین ، یعنی لقمان . )

لافونتن ، فابل های فدورس را نیز دیده و برخی از آنها را به شعر برگردانده است . گزیده فابل های لافونتن در دوازده جلد ( 1668 ، 1678 1679 ،1694 ) منتشر شد و پیروان فراوان پیدا کرد . اصولاً بیشتر فابل های سده سوم تا شانزدهم میلادی ، ترجمه های منثور و منظومی از داستان های هندی بید پای بودند . گفتنی است که فابل های هندی برخلاف فابل های غربی ، منظوم هستند . ازآن جا که فابل ها یا حکایت ها ی هندی ، پیام یا پندی اخلاقی در بر دارند ، هندیان کتاب پنجه تنترا و گزیده آن ، هیتوپدیشه را ینی شاستره می خوانند که به معنای دستور های سیاسی و اخلاقی یا اصول رفتاری و حکومتی است . نقل شفاهی و سینه به سینه فابل در هند وستان به سده پنجم قبل از میلاد می رسد و تأثیر آن در ادبیات فارسی را می توان با نگاهی به ترجمه بخشی ازپنجه تنترا به فارسی با نام کلیله و دمنه که در سده ششم هجری صورت گرفته ، یافت . البته افسانه منظوم درخت آسوریک که شرح مناظرۀ یک درخت و یک بزبه زبان پهلوی است ، وجود داشته و در شمار نخستین فابل های ایرانی است . از زمان ترجمۀ پنجه تنترا به فارسی تاکنون ازآن شمارند مرزبان نامۀ مرزبان بن رستم بن شروین (302 ق ) که به زبان طبری نوشته شده و در اوایل سدۀ هفتم هجری به همت سعد الدین وراوینی به فارسی ترجمه شده ، حدیقه الحقیقۀ سنایی غز نوی ( ح 5465 ريال ) برخی حکایت های بوستان (655 ق ) و قطعه روباه و کلاغ ازایرج میرزا ( 1291-1344 ق ) . مشخصه این فابل ها آن است که راوی * یا یکی از قهرمان در پایان داستان ، پیامی اخلاقی را که هدف داستان است ، در یکی دو جمله کوتاه و پر معنی که شبیه به ارسال المثل * است ، باز می گوید . مثلا مقطع حکایت « شیرو روباه شل » بوستان  سعدی چنین است : « برو شیر درنده باش ای دغل میندازد خود را چون روباه شل » یا حکایت « طولی و بازرگانی » درمثنوی مولوی این گونه پایان می گیرد : « معنی مردن ز طوطی  بدُ  نیاز- در نیازو فقر خود را مرده ساز. » البته بسیار اتفاق می افتد که قهرمان نان فابل ها عبارت مثلی پر معنا در لابه لای حرف ها و حکایت ها می گویند ؛ ازهمین رو ، بیشتر فابل ها و داستان ها ی تمثیلی و نمادین ، آکنده از گفته های پر مغزو زیبا هستند که در یاد خوانندگانشان می مانند . به طورکلی ، و فابل نویسی بخشی ازادبیات کاربردی است که بُعد آموزشی آن بر دیگرابعاد می چربد . البته برخی ازنویسندگان و شاعران ازفابل برای بیان نابسامانی های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی جامعه خویش نیزبهره گرفته اند که نام آورترین آن ها در ادبیات فارسی ، عبید زاکانی (ح 772 ق ) با موش و گربه است . از میان کسانی که در ادبیات غرب ، پنین فابل هایی آفریدند ، چهره های زیر مشهورترند : ایوان آندریو ویچ کریلوف ، شاعر و فابل نویس روسی ( 1768- 1889 م ) ، سالتیکوف شچدرین ، هجونویس روسی ( 1826- 1889 م ) با قصه برای بزرگسالان ، آلکسی میخاییلوویچ رمیزوف ، بوزینگان و سرانجام ، جورج اورول ، نویسنده انگلیسی ( 1903-1950 م ) با قلعه حیوانات . از سده نوزدهم میلادی و با شکوفایی ادبیات کودکان و نوجوانان * ، بسیاری ازنویسندگان و فابل نویسان به آفرینش فابل هایی برای این گروه پرداختند که ازآن شمارند . لویس کرول ، نویسنده انگلیسی ( 1932- 1898 م ) با آلیس در سرزمین عجایب ( 1865 م ) ، هانس کریستیان آندرسن ، داستان نویس دانمارکی (1805- 1875م ) با جوجه اردک زشت ، رادیرد کیپلینگ ، شاعر و نویسنده بریتانیایی ( 1865- 1936 م ) با کتاب جنگل ( 1894م ) و آنتوان دوسنت اگزوپری ، نویسنده فرانسوی ( 1900- 1944م ) با شازده کوچولو ( 1943 م ). در ایران نیز برخی ازنویسندگان ، بخشی از فعالیت های خود را به نگارش فابل برای کودکان و نوجوانان اختصاص دادند که در آن میان ، صمد بهرنگی با ماهی سیاه کوچولو و اولوز و کلاغها ، جلال آل احمد با سرگذشت کندوها ، نادر ابراهیمی با «خانواده بزرگ » ، «دشنام » و «کبوتر چاهی به خانه ات برگرد » ، و احمد شاملو با خروس زری ، پیرهن پری پرآوازه تر از دیگران هستند .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:56 توسط نوشتار |

افسانه

 

فسانه / اوسانه ، افسانه که ظاهرا با افسون / فسون ( به معنی ورد ، سحر ، کلماتی که جادو گران و ساحران و عزایم خوانان به جهت مقصود خوانده و نویسنده ، و در مجاز به معنی مکر و حیله و تزویر ) هم ریشه یا از ریشه ی آن است . در فرهنگ های فارسی به معنی ، قصه ، داستان ، حکایت ، تمثیل و سرگذشت ـ حکایت گذشتگان ـ قصه و حکایت بی اصل و دروغ که برای قصد اخلاقی یا تنها برای سرگرم کردن ساخته اند و همین طور قصه هایی که برای بچه ها می گویند .

معادل انگلیسی افسانه ( legend ) از ریشه ای لاتینی به معنی « چیزهای خواندنی » است و در اصل به داستان زندگی یا سرگذشت و کرده ها و کارهای قدیسان اطلاق می گشت که در دیر ها خوانده می شد و سپس در مورد مجموعه ای از چنین داستان هایی ( کتابی که در بردارنده ی چنین داستان هایی ) به کار رفت . از نمونه های بر جسته ی این گونه آثار می توان از افسانه ی طلایی یاکوبس د واراجینی نویسنده ی ایتالیایی ، که مجموعه ی زندگی قدیسان است ، یاد کرد . مفهوم legend  سپس گسترش یافت و به معنی داستان یا داستان های سرگذشت اشخاص واقعی ، آراسته به شاخ و برگ های تخیلی و غیر واقعی بسیار ، به کار رفت . افسانه ی زنان نیک جفری چاسر نویسنده ی انگلیسی ، در سرگذشت زنان پر آوازه ی دوره ی باستان ( کلئو پاترا و دیگران ) از مشهورترین این گونه آثار به شمار می رود . روی هم رفته امروزه افسانه ( legend ) به داستان یا گروهی از داستان ها اطلاق می شود که از طریق روایت شفاهی ، عامیانه از گذشته به حال انتقال یافته است و معمولا شمال گزارشی اغراق آمیز یا ناموثق درباره ی جا یا کسی واقعی یا یحتمل تاریخی ـ اغلب یکی از قدیسان ، شاهان ، پهلوانان محبوب مردم ـ است . از معروف ترین این گونه شخصیت ها در اروپا می توان از شاه آرتوز و شهسواران اش ، شارلمانی ، رابین هود ، یاسونیک ( رابین هود چک ) و اسکندر بیگ ( قهرمان ملی آلبانی ) نام برد . در واقع درباره ی هر قهرمان ، انقلابگر ، قدیس یا جنگاور محبوب مردم ممکن است روایات یا افسانه هایی پدید آیند که در طی زمان پرورده و حجیم تر شوند و سرانجام به نثر یا نظم و ترانه در آیند ، نثر یا نظمی که روایت شفاهی را ماندگار می کند .

در مورد تفاوت افسانه و اسطوره با یکدیگر برخی معتقدند که افسانه ها ، برخلاف اسطوره ها ، که درباره ی ایزدان و نیروهایی آسمانی است ، درباره ی انسان هاست ، یا آن که افسانه ها به گونه ای پایه ی تاریخی دارند ولی اسطوره ها چنین نیستند . حتا بعضی در حماسه ی معروف ایلیاد جنبه های افسانه ای ( مانند پهلوانانی که از آنان کارهایی سر می زند که از آدم های معمولی بر می آید ) را از جنبه های اساطیری ( ماند حکایات مربوط به خدایان ) جدا می سازند . البته تمایز میان افسانه و اسطوره همیشه به این دقت نیست ، و گاهی مرز میان آن ها بر هم می ریزد .

افسانه ها در محتوای با قصه های عامیانه همانندند  : آن ها ممکن است شامل شخصیت های فوق طبیعی ، عناصر اسطوره ای یا شرح پدیده های طبیعی باشند . اما با محل یا شخص خاصی پیوند دارند و به عنوان مطلبی تاریخی روایت می شوند .

هم چنان که در ابتدای گفته آمد در ادبیات غرب واژه ی legend  در ابتدا به معنی داستان سرگذشت قدیس یا قدیسان بوده ، ولی امروزه بیش تر به روایات تخیلی دربارهی جنگ آوران ( مانند شاه آرتور ) مجرمان ( مانند فاوست ، رابین هود ) و نیز اخیرا به مجموعه ی شایعات و حکایات ساختگی حقیقت نمایی که در پیرامون زندگی ستارگان در گذشته ی سینما و موسیقی وجود دارد ، اطلاق می شود ، اما حتا در ادبیات غرب نیز مفهوم افسانه به تعریفی که کرده ایم محدود نمی شود و پژوهشگران غربی بسیاری از قصه ها و داستان های کهن را افسانه به شمار می آورند . در واقع مرز میان افسانه و اسطوره و قصه های عامیانه در بسیاری از موراد مشخص نیست و در برخی موارد هم در هم آمیخته می باشد .

چنان که در آغاز سخن گفته شد در زبان فارسی افسانه را از یک سو « سخن ناراست و دروغ » و از سویی مترادف با قصه و حکایت یا « قصه و حکایت بی اصل و دروغ که برای قصد اخلاقی یا تنها برای سرگرم کردن مردم ساخته اند » می گویند . از هم ریشه گی افسانه و افسون شاید بتوان نتیجه گرفت که افسانه ، قصه و حکایتی ناراست است که برای به شگفت انداختن و مسحور ساختن شنونده ساخته می شود و وی آن را باور می کند . می دانیم که قصه در لغت به معنای حکایت و سرگذشت به آثاری گفته می شود که در آن ها تاکید بر حوادث خارق العاده بیش تر از تحول و تکوین شخصیت هاست و محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه قرار دارد و به بياني ديگر ،حوادث قصه ها ا به وجود مي آورد و در واقع ركن اساسي و بنيادي ان را تشكيل مي دهد بي آن كه در گسترش و بازسازي قهرمان ها و آدم هاي قصه نقشي داشته باشد . قصه عاميانه (folktale) نيز به قصه هاي كهني مي گويند كه به صورت شفاهي يا مكتوب در ميان يك قوم از نسلي به نسل ديگر منتقل شده است . با يت تعاريف ، افسانه ، گونه اي قصه است . در فرهنگ اصطلاحات ادبي آمده كه « افسانه در اصطلاح زبان فارسي به سه معني تعبير شده است : اول به معني نوعي از اشعار هجائي كه براي سرگرمي اطفال مي خوانده اند . د.م ، نوعي قصه منثور كه غالباً از زبان وحوش و حيوانات گفته مي شود يا سرگذشت آن ها را در بردارد و بخشي از ادبيات عاميانه است . سوم ، داستان هاي منظوم و منثوري كه در كتب ادبي مانند كليله و دمنه ضبط شده است . در نوع سوم يا افسانه تمثيلي (fable) كه شخصيت اصلي آن ممكن است از ميان خدايان ، موجودات انساني ، حيوانات و حتي اشياي بي جان انتخاب شود ، موجودات مطابق با خصلت طبيعي خود رفتار مي كنند و تنها تفاوتي كه با وضيت واقعي خود دارند در آن است كه به زبان انسان سخن مي گويند و در نهايت نكته اي اخلاقي را بازگو مي كنند . » اما با توجه به پژوهش هاي نوين درباره افسانه و با در نظر داشتن تعريف معادل انگليسي آن (legend) مي توانيم بگوييم كه افسانه ، داستان يا روايتي درباره اشخاص نيمه اسطوره اي است و هر شخص محبوب مردم مي تواند به شخصيت افسانه اي تبديل شود . افسانه نه روايتي تاريخي و نه اسطوره اي ، بلكه چيزي ميان اين دو است . ممكن است شخصيت هاي افسانه اي خيالي باشند ، اما بيشتر افسانه ها به شگفتي هاي زندگي همين انسان زميني مي پردازند . اگر قهرمان داستان افسانه اي فوق طبيعي باشد ، ولي جزو روايات اساطيري و ديني نباشد به آن قصه عاميانه (folktale) گويند . شخصيت هاي افسانه اي اين جهاني اند ، اما متعلق به دنياي عادي نيستند . البته اقوام بدوي ميان شخصيت هاي افسانه اي فرق اساسي قايلند . ايزدان قداست دارند ، در حالي كه قهرمانان افسانه از محبوبيت و جذابيت برخوردارند . به گمان الياده ، اسطوره « سرگذشت راست » و افسانه « سرگذشت ناراست « است . حوادث افسانه اي بيانگر رويدادهاي تاريخي ، قدسي و مينوي نيست ، بلكه رويدادهاي خيال گونه اي است كه تنها ريشه در تاريخ ارد . اين خيالپردازي جمعي يا قومي است و نمي تواند از موجودات فوق طبيعي ، ارباب انواع ، ديوان يا پريان و ياري و ياوري آن ها چشم بپوشد . دوام قدرت تخيل افسانه اي به چيرگي افسانه پرداز بستگي دارد . افسانه بر عكس واقعيات ساخته و پرداخته مي شود . تعريفي كه در برخي كتاب هاي مرجع درباره قصه و افسانه آمده ( و بيشتر به مفهوم اين اصطلاحات در زبان فارسي توجه دارد ) چنين است : قصه سخن يا نوشته اي است از روزگاران قديم كه در آن شخصيت هاي گوناگون خيالي يا واقعي ماجراهايي مي آفرينند ، و افسانه همان قصه غير واقعي و داستاني است كه در آن انسان ها ، جانوران ، اشيا يا موجودات تخيلي ، ماجراهاي گوناگون باور نكردني به وجود مي آورند ؛ افسانه ها گاهي بيانگر آرزوهاي نسان و گاهي پاسخگوي كنجكاوي او هستند . بدين سان ما به دو تعريفق از افسانه مي رسيم : اول ، قصه يا روايتي كه پايه تاريخي دارد و در پيرامون شخص يا محلي تاريخي دور مي زند ، ولي آراسته به شاخ و برگ هاي تخيلي و ساختگي فراوان است . از جمله اين نوع افسانه ها در ادب فارسي مي توان از حمزه نامه ، سمك عيار ، ابومسلم نامه ، مختارنامه ، اسكندرنامه ، تيمورنامه ، رستم نامه ، حسين كردشبستري ، خاوران نامه و مانند آن ها اشاره كرد ؛ دوم ، قصه غير واقعي كه داستاني است كه در آن انسان ها ، جانوران ، اشيا يا موجودات تخيلي ماجراهاي گوناگون باور نكردني به وجود مي آورند و اين تعريف دوم است كه بيشتر در ادب فارسي ، به ويژه در قصه هاي عاميانه كه عموماً تخيلي و غير واقعي اند و مي توان آن ه را افسانه هاي عاميانه نيز ناميد ، از آن سخن مي رود و در اين مقاله نيز از اين پس مقصود از « افسانه » همين است . نخستين افسانه ها را مردم عادي به وجود آورده اند و سينه به سينه نقل كرده اند . افسانه ها پا به پاي دگرگوني زندگي مردم تغيير كرده اند و در هر دوره ، از زندگي مردم آن زمان تأثير پذيرفته اند . افسانه ها ، همراه مردم ، به سرزمين هاي ديگر رفته اند و به رنگ زندگاني مردم آن سرزمين ها در آمده اند ، مانند افسانه بزبزقندي كه در ميان مردم آسيا ، اروپا و افريقا روايت هاي گوناگون دارد . افسانه هاي عاميانه نه همان از جهت مضمون و معني ، كه از جهت شيوه بيان نيز شباهت تام با يكديگر دارند . شيوه بيان افسانه ها همه جا ساده و بي پيرايه است ، گرچه در هر ديار و كشوري ، رنگ و جلوه اي خاص دارد . بيشتر افسانه ها مربوط به گذشته هاي بسيار دور و دوران هاي از ياد رفته است . بسياري از افسانه هاي كهن اروپايي بدين گونه آغاز مي شود كه « روزي و روزگاري ، در يكي از شهرها ، پادشاهي و ملكه اي بود . » در افسانه هاي ايران گذشته ، از اين هم دورتر مي شود و به روزگاري مي رسد كه در آن « غير از خدا هيچ كس » نبود ، يا به دوره اي مي رسد كه در آن « يكي بود يكي نبود » ؛ دوره اي كه در آن افسون ها به كار او مي برند . در افسانه ها ، نه تنها زمان ، بلكه جاي رويدادها نيز در تاريكي و ابهام فراموشي محو و گم شده و ناپيدا است . قهرمان افسانه ها ، مكان را نيز مانند زمان به يك چشم برهم زدن در مي نوردد و به سرزمين هاي دور دست ناشناس مي رود . برخي رويدادها در سرزمين هاي دوردست بي نشان ، مانند « كوه قاف » ، « شهر روئين » و «گلستان ارم » روي      مي دهد و برخي در « هيچ جا » رخ نمي دهد و افسانه ها را شمار بسيار است كه مي توان آن ها را به چند گونه ، از جمله اين گونه ها ، بخش كرد :

1- افسانه هاي خيالي با اب و رنگ شاعرانه كه آكنده از حوادث غريب و ماجراهاي شگفت انگيزند . در آن ها موجودات وهمي مانند ديو ، جن ، پري ، غول و عفريت تأثيري تمام دارند و از تنبل ، جادو ، سحر و طلسم سخن بسيار در ميان مي آيد ؛ غولان نفرت انگيز و ترسناك ، آدميزاد را مي خورند و آدميزاده به صورت جانوران در مي آيد و مسخ مي شود ، و از قصر هاي نهفته و گنج هاي با آر كه از كهن ترين آرزوهاي مردم ساده دل و خام طمع جهان است و داستان شير و اژدها كه از ديرباز مايه بيم انسان ها بوده است فراوان سخن مي رود .

2- افسانه هايي كه جنبه واقع بيني و حقيقت گويي دارند و از آنچه در زندگي مردم پيش مي آيد و روي مي دهد با غراق سخن مي گويند ، حوادث و گونه اي منعكس كنند كام ها و آرزوها يا رنج ها و دردهاي انسان هستند ، مانند افسانه هايي درباره مكر زنان و عشق مردان يا رشك زن پدر و كينه خيشان ، و نيز داستان هايي درباره رويدادهاي سفر تجارت و از احوال دزدان ، راهزنان ، بازرگانان و روستايان و ديگر مردمان .

3- افسانه هاي تاريخي ( تا اندازه اي همان تعريف نخست افسانه و معادل با (legend كه سرگذشت هاي شگفت انگيز را به كساني ، مانند محمود غزنوي و شاه عباس يا قيصر و شارلماني و ريشارد شيردل نسبت مي دهند .

4- افسانه هايي كه جنبه شوخي و مسخره دارند و ، با وجود اشتمال بر بر برخي تعاليم اخلاقي در بعضي موارد ، در آن ها بيشتر هزل و طبيب مورد نظر است ، مانند قصه « شيخ چغندر » كه همه چيز را با گولي ساده و ساده دلي بي مانندي تلقي مي كرد و بر سر همين سادگي مرارت هاي بسيار ديد ، يا قصه « خياط و مرد احدب » در هزار و يكشب .

5- افسانه هايي كه در ان ها از جانوران سخن در ميان مي آيد يا جانوران سخن مي گويند . در بسياري از اين افسانه ها ، برخي جانوران مظهر غدر ، مكر و فريب و برخي ديگر نمودار گولي و سادگي و حماقت وانمود شده اند و در افسانه هاي هر قوم نيز اين مظاهر و نمونه ها تفاوت مي كند . مظهر مكر و فريب در افسانه هاي ايراني و اروپايي روباه يا شغال ، در افسانه هاي افريقايي خرگوش ، در افسانه هاي سياهان عنكبوت و سنگپشت ، در افانه هاي جاوه و ژاپن ميمون است . ظهر گولي سادگي در افسانه هاي افريقايي فيل است .

6- برخي افسانه هاي كوتاه كه نتيجه پندآموز و اخلاقي دارند و قهرمانانشان از ميان جانوران يا اشياي بيجان هستند و معمولاً به نام افسانه تمثيلي / فابل* خوانده مي شود ، مانند فابل هاي ازوپ ، افسانه پرداز نيمه افسانه اي يونان باستان و حكايت هاي لقمان حكيم . دكتر روشن رحماني ، پژوهشگر تاجيكي ، در اثرش افسانه هاي دري در تعريف افسانه  انواع آن چنين مي نويسد « نقل ها و قصه هاي اجتماعي ، معيشتي ، هجوي ، عشقي ، عبرتانگيز و پند آموز كه درباره انسان هاي گوناگون ، حيوانات ، مخلوقات خيالي به مانند ديو ، پري ، اژدها ونيز سحر و جادو و ديگر واقعات و حوادث سرگذشتي كه با خيال بديع به حيث انديشه هاي رنگين و عجيب و غريب بيان گردند و با خيالات دل انگيز و پر هيجان به شنونده و خواننده ذوق و شوق بخشند و آرزوها و ارمان هاي مردم را انعكاس دهند و نيكي ها ، چون رحم و شفقت و شادي و سرور ؛ و بدي ها ، چون نفرت و عداوت را بيدار كنند ، افسانه ناميده مي شوند . افسانه يكي از ژانرهاي مردمي ، قديمي و گسترش يافته ادبيات شفاهي و تحريري دري است كه داراي مضمون ويژه ، غايه و سوژه خاصي مي باشد . افسانه به حيث ژانر فولكولوريك يك جزء مهم تربيتي و اخلاقي مردم است كه از قديم الايام از دهاني به دهاني ، از سينه اي به سينه اي ، و از نسلي به نسلي تا اين زمان رسيده ... محض اين افسانه ها و اسطوره ها بود كه بسياري از ادبيان و شاعران خلق هاي مختلف ، منجمله شعراي مشهور دري زبان ، يعني : فردوسي ، مولانا جلال الدين بلخي ، نظامي گنجوي ، جامي و ديگران شهرت جهاني يافتند ... افسانه ها با وجود آن كه خيالي هستند از حقايق و واقعات زندگي منشأ گرفته اند و در آن ها بعضي جهات اجتماعي معيشتي انسان منعكس گرديده است . افسانه ها مثل ديگر گونه هاي ( ژانري ) فولكلور انواع مختلف دارند ، مثل افسانه هاي حيوانات ، افسانه هاي سحر انگيز ، افسانه هاي اجتماعي معيشتي ( افسانه هاي هجوي ، افسانه هاي سرگذشتي ، افسانه هاي واقعي ) ، افسانه هاي عشقي رومانتيكي و غيره . » يگانگي و همساني شگفت انگيز افسانه هاي ملل و اقوام مختلف موجب گشت تا پژوهندگان افسانه ها نظريه هايي درباره خاستگاه آن ها بيان كنند . ياكوب گريم (1785-1863 م ) و برادرش ويلهلم (1786-1859 م ) افسانه هاي عاميانه را بازمانده صورت هايي از اساطير كهن آريايي مي دانستند و به ويژه معتقد بودند كه افسانه هاي پهلواني و جادويي را اقوام هند و اروپاييابداع كرده اند واقوام ديگر اين افسانه ها را از راه مهاجرت يا از طريق ارتباطات فرهنگي از آن ه گرفته اند . ماكس مول (1823 1900 م ) ، اسطوره شناس آلماني ، ه معتقد بود افسانه هاي عاميانه نمادهاي پديده هاي طبيعي را كه در اسطوره ها تثبيت گشته است منعكس مي سازند ، طرق تحول و تكامل اسطوره هاي كهن آريايي را با واژه ها و عباراتي كه از تجربه روزمره اقوام ابتدايي آريايي منعكس گشته بود نشان داد . آنجلو دگوبرناتيس (1840 1903 م ) ، شاگرد مولر ، نظريات استادش را اشاعه داد و تا بدان جايي پيش رفت كه ، براي نمونه ، در داستان معروف دختر شيرفروش ، خنده نشاط دختر را اشاره اي به « خداي سپيده دم » و ريختن شير را كنايه اي از طلوع آفتاب شمرد .

آندريو لانگ (1844-1912م) مردمشناس انگليسي ، بر خلاف برادران گريم ، بدين نتيجه رسيد كه بنيان و اصل افسانه ها به آداب و رسوم و باورهاي انسان هاي پيش از تاريخ مي رسد و ربطي به اساطير ندارد و چون اقوام بدوي در آيين زندگي و آداب و مناسك خويش ، همه جا كمابيش همانندند ، وجود افسانه هايي تا اندازه اي به يكديگر مانند در ميان آن ها نيز طبيعي و ضروري است . تئودور بنفي (1809-1881م ) خاستگاه همه موجودات جادويي و پريان را به ادبيات تعليمي هندي بودايي دانست . بنابر نظراو اين افسانه ها از هند برخاسته و در پي غلبه مسلمانان بر اسپانيا ، و آمد و رفت بازرگانان و سوداگران كرانه هاي شرقي و ار آن جا به همه سرزمين هاي غربي راه يافته است . فرويد (1856- 1939م ) كه معتقد بود خواب يا رويا بيانگر آرزوها و ترس هاي جنسي سركوفته و مكتوم دوره كودكي است ، اسطوره و به تبع آن قصه و افسانه ، را باز گوينده سرگوفتگي هاي رواني دوره كودكي هر قوم شمرد . جز اين ها كساني ديگر مانند ولاديمير پراپ روسي (1895-1970م) نيز نظرياتي ، گه تازه و بديع ، درباره افسانه ها بيان كرده اند .

به هر حال ، خاستگاه افسانه ها هر چه باشد ، افسانه هاي عاميانه بي تاريخ و بي زمانند . عشق به قصه گويي  و شنيدن قصه در تمام طول تاريخ با ادمي همراه بوده است . دوستداران افسانه ها تنها كودكان نيستند و بسياري از پيران و سالخوردگان لذتي كه از افسانه هاي ساده و دلاويز   مي يابند در هيچ سرگرمي ديگري نمي يابند . پادشاهان كهن نيز مانند همه مردم روزگار خويش بدين افسانه ها براي ان ها گرد آورده باشند كه رواج كتاب هايي مانند هزار افسان ، بختيارنامه و كليله و دمنه در دوره ساسانيان بر اين گواه است . خلفاي اموي و عباسي نيز  ، بنابر كتاب هاي تاريخ ، شب هاي بي خوابي را به شنيدن اين گونه افسانه به روز مي آورده اند و از بسياري از اديبان تازي ياد رفته كه خلفا را با نقل قصه ، شعر و فسانه سرگرم داشته اند . افسانه هاي معروف هزار و يكب نيز حاصل همين افسانه پردازي ها است . در ايران تا همين اواخر هميشه قصه خوان ها و افسانه گويان يا « ناقلان اخبار و طوطيان شكر سخن شيرين گفتار» ي بوده اند كه با نقل افساه ها در مجامع رسمي ، مانند مجالس دربار و مجامع غير رسمي مانند قهوه خانه ها ، خواص و عوام را سرگرم مي ساخته اند . مجموعه هاي بسياري از اين گونه افسانه ها رواج داشته است . به نوشته ابن نديم در الفهرست در سده چهارم هجري ابوعبدالله جهشياري به تاليف كتابي در افسانه هاي تازي ، پارسي و رومي پرداخت و 480 حكايت را گرد آورد كه مرگش در رسيد و كارش ناتمام ماند . در واقع افسانه هاي كهن از ديرباز مايه كار و الهام بخش بسياري از نويسندگان بوده اند ، با اين تفاوت كه تا زمان هاي اخير ، بسياري از نويسندگان فارسي نويس كه در ايران ، هند و جاهاي ديگر افسانه ها و حكاياتي را از افسانه گويان گرفته و گردآورده اند ، ذوق و قريحه خود را در هر گونه دخل و تصرف مجاز شمرده اند و كوشيده اند عبارت هاي عاميانه را به تكلفات منشيانه بيارايند . از جمله كتاب هاي فارسي كه افسانه اي يا افسانه هاي كهن را در بر دارند از اين ها    مي توان ياد كرد :

 1- كليله و دمنه ؛ اصل اين اثر به سانسكريت به نام پنجه تنتره يا پنج فصل و شامل افسانه هاي پندآموز اخلاقي بيشتر از زبان حيوانات است . اين اثر به پهلوي و سپس به دست ابن مقفع در حدود 140 ق به عربي برگردانيده شد . ترجمه ابن مقفع را ابوالمعالي نصرالله منشي در حدود 538 ق به فارسي برگرداند كه به كليله و دمنه بهرمشاهي آوازه دارد . از كليله و دمنه ترجمه ها يا تحريرهاي ديگري نيز به فارسي وجود دارد ، مانند ترجمه محمد بن عبدالله بخاري در فاصله سال هاي 541 تا 544 ق با عنوان داستان هاي بيد پاي ، نظم كليله و دمنه بهرامشاهي از بهاالدين احمد بن محمود طوسي ، متخلص به قانعي (-672ق) ، تحرير كليله و دمنه بهرامشاهي از مولانا حسين واعظ كاشفي (-910ق) با عنوان انوار سهيلي از ابوالفضل علامي در حدود 996 ق با عنوان عيار دانش ، ترجمه پنجه تنتره از متن اصلي سانسكريت به دست مصطفي خالقدادهاشمي از ادبيان دربار اكبر شاه گوركاني (963-1014ق) ، و جز اين ها .

2- جوامع الحكايات و لوامع الروايات سديدالدين محمد عوفي بخارايي از سده ششم ق .

3- ترجمه الفرج بعدالشده كه متن اصلي عربي از ابوالحسن علي بن مدايني (-235ق) و ترجمه آن از حسين بن اسعد / سعد بن حسين دهستاني در ميان سال هاي 651-663ق است .

4- مزه نامه / اسمارحمزه / جنگنامه اميرالمؤمنين / قصه حمزه / رموز حمزه .

5- مرزبان نامه كه اصل آن به زبان طبري از مرزبان بن رستم بن شروين از شاهزادگان طبرستان در اواخر سده چهارم هجري است . از اين اثر دو ترجمه فارسي در دست است ، يكي از محمد بن غازي الملطيوي ( ملاطي) به نام روضه العقول و ديگري از سعد الدين واريني از سده هفتم هجري با عنوان مرزبان نامه .

6- طوطي نامه كه اصل آن از افسانه هاي كهن هندي به نام شك سپ تتي يا سوكه سيتاتي به معني « هفتاد افسانه » است . ترجمه اي فارسي از اين اثر راضياء نخشبي (-751ق) ويراسته و پس از افزودن ها و كاستن هايي آن را به نام طوطي نامه در 52 داستان آورده است .

7- بهار دانش از عنايت الله كنبوه لاهوري (1017-1082ق) كه افسانه كهن هندي است از روايت هاي برهمنان .

8- صنوبر و گل / گل و صنوبر از اندرجيت دهير متخلص به منشي از روزگار فرح سير گوركاني (1124-1131ق).

9- حكايات دلپسند از محمد مهدي واصف مدارسي (ز1274ق).

10- داستان شاه سرانديب و درويش / شهزاده سرانديب و پريزاد .

11- استان چهار پسر و چهار پريزاد و بسياري آثار ديگر كه ياد كردن همه آنها در اين مقاله نمي گنجد و فهرستي از آن ها در جلد ششم فهرست مشترك نسخه هاي خطي فارسي پاكستان آمده است . چنان كه گفته آمد افسانه هاي همواره با آدمي بوده است . افسانه ها به آساني با هر محيط اجتماعي و محلي انطباق مي يابند و از اين رو اين كهنگي ، تازه و امروزين هستند . انديشه هايي كه در پس اين افسانه ها نهفته اند ، در همان حال كه ريشه در ناخودآگاه آدمي و ژرفاي فرهنگ دارند ، پيوسته تعبير و تفسير مي پذيرند . پژوهندگان فرهنگ عاميانه ، افسانه هاي عاميانه را بيشتر همچون آفرينشي هنري كه در ميان هر گروه و اجتماعي پديد مي آيند و از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند بررسي مي كنند و صورت هاي گوناگون و عناصر دروني اين قصه ها و قالب هاي ساختاري ان ها را به مثابه كل در هم پيچيده اي از هنر شفاهي مي نگرند . گردآوري و ضبط افسانه ها ، بي هيچ يا اندكي دخل و تصرف ، چنان كه شيوه و اقتضاي كار عملي باشد ، تازگي دارد و از سده نوزدهم ميلادي فراتر نمي رود ، چرا كه پيش از ان افسانه گويان يا افسانه نويسان كهن در نقل روايت افسانه ها بيشتر لذت و تفريح خود و ديگران را جستجو مي كردند و از اين رو در كاستن و افزودن شاخ و برگ هايي بر اصل داستان مانعي نمي ديدند . شارل پرو (1628-1703م) ، شاعر و نويسنده رانسوي ، در تأليف اثرش قصه هاي مادرم غاز كه كجكوعه هايي از افسانه ها است ، جز به التذاذ و تمتع ذوقي نمي انديشد . گرد آوري علمي افسانه هاي عاميانه در اروپا با كار بزرگ برادران گريم به نام داستان هاي پريان گريم (1812-1815م) آغاز مي شود .  صادق هدايت (-1330ش) و فضل الله صبحي مهتدي (-1348ش) مؤلف افسانه ها ( دو جلد ، تهران 1324-1325ش) و افسانه هاي كهن ، از پيشگامان گردآوري علمي افسانه ها در ايران هستند . برخي نويسندگان ، افسانه هاي كهن را بازنويسي كرده اند ، مانند مهدي آذر يزدي مؤلف قصه هاي تازه از كتابهاي كهن و قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب . نويسندگاني نيز با الهام گرفتن از طرح و بيان افسانه هاي كهن ، افسانه هاي تازه اي پديد آوردند كه نام آورترين آن ها در اروپا هانس كريستيان آندرسن دانماركي (1805-1875م) ، مؤلف افسانه هايي مانند جوجه اردك زشت ، سرباز شجاع حلبي ف پري آبي ، كفش هاي قرمز ، درخت صنوبر و جامه نو امپراتور است. در زبان فارسي ماهي سيه كوچولوي صمد بهرنگي را مي توان از اين گونه آثار شمرد . بهرنگي همچنين برخي افسانه هاي محلي آذربايجاني را گرد آورده است . افسانه هاي جديد همان ويژگي هاي افسانه هاي كهن را دارند ، ولي به مسائل امروز مي پردازند و پديد آورندگان آنها شناخته اند . شمار فراواني از مجموعه هاي افسانه هاي مردمان كشورهاي فارسي زبان ايران ، افغانستان و تاجيكستان نيز انتشار يافته اند . يكي از نامدارترين چهره ها در اين زمينه در ايران ابوالقاسم انجوي شيرازي(1300-1373ش) ، مؤسس « مركز فرهنگ مردم » و مجري برنامه راديويي « فرهنگ مردم » از 1340 تا 1358 ش ، است كه گذشته از ديگر موضوعات مربوط به فرهنگ مردم  مانند متل ها و چيستان ها و جشن ها ، آداب و معتقدات ، قصه ها و افسانه هاي عاميانه را نيز گرد آورده كه بخشي از آن ها در سه جلد قصه هاي ايراني (ج1، 1352ش ؛ ج2 ، 1353ش ؛ ج3 ؛ 1355ش ) به چاپ رسيده است . از ديگر مجموعه هاي افسانه هاي مردمان كشورهاي فارسي زبان يا نقاط مختلف ايران مي توان ز افسانه هاي مردم ، عبدالرحمان پژواك ، ( كابل ، 1336ش) ، افسانه هاي قديم شهر كابل از دكتر احمد جاويد ، ( كابل ، 1343ش) ، اوسانه سي سانه از عبدالحسين توفيق ، ( كابل ، 1361ش) ، افسانه هاي هجوي معيشتي تاجيكي تأليف د.ابيدوف ( دوشنبه ، 1978م ، به الفباي سيريليكي ) ، افسانه ها و متل هاي كردي از علي اشرف درويشيان (ج1 ، 1366ش ، ج3 ، 1375 ش) ، افسانه هايي از مادر بزرگ ها از محسن رمضاني ( تهران ، 1347ش) ، افسانه هاي آذربايجان از صمد بهرنگي با همكاري بهروز رهقاني _ ج1 ، تبريز ، 1344ش ، ج2 ، تهران 1348ش) ، افسانه هاي ايراني از پ . الول ساتن ، ترجمه علي جواهر كلام ( تهران ، 1341ش) ، افسسانه هاي دري ( نود افسانه از مردم افغانستان ) ، گردآوري و تحقيق روشن رحماني ( تهران ، 1374ش)، قصه هاي ايراني از آركور كوليسترانج(كپنهاك ، 1918م) ، قصه هاي باباعلي از محمد تقي كهنموئي ( تهران ، 1346ش)، قصه هاي پاي كرسي از درويشه ، ( 2 جلد ، اصفهان 1338ش)، قصه هاي مردم فارس از ابالقاسم فقيري (1350ش) ، افسانه ها از مهدخت كشكولي ( تهران ، 1369ش ) نام برد .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:56 توسط نوشتار |

والري ـ

 

پل آمبرواز والري ، شاعر و نويسنده ي فرانسوي در سي ام اكتبر سال 1871 ميلادي در «ست» متولد شد . پدرش بارتلمي والري اهل كرس و كارمند اداره گمرك و مادرش فاني گراسي اهل جنوا و دختر كنسول ايتاليا بود . كودكي پل در ست گذشت و تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستاني در شهر « مونپليه » تمام كرد و پس از آن در دانشكده ي حقوق نام نويسي كرد و در سال 1889 دوره ي آن را به پايان رساند . او سپس با خواندن رمان «از بيراهه» اثر « اويزمان » شيفته ي شعر سمبوليك شد و استادان اين مكتب براي وي قدر و منزلت بسياري پيدا كردند .

اولين شعر والري به نام رويا در سال 1889 به وسيله ي برادرش در مجله مارسي منتشر شد و دومين آن با عنوان ، ارتفاع ماه در همان سال انتشار يافت . والري در ماه مي 1890 هنگامي كه خدمت نظامش را در شهر مونپليه مي گذراند ، با پي ير لويس ملاقات كرد و كمي بعد با آندره ژيد آشنا شد . او سپس دو شعر خود را با عنوان « كشيش جوان » و « انتظار دلپذير » براي مالارمه فرستاد و شعر  «متناقضات درباره ي معماري » را در سال 1891 در مجله ي آرميتاژ به چاپ رساند . وي در سال 1892 مونپليه را ترك كرد و در پاريس اقامت جست و « شب زن » را به صورت ياداشت ملاحي در حال غرق شدن است ، در همين زمان منتشر كرد . والري در سال 1894 مقاله « ديباچه اي بر روش كار لئوناردو داوينچي » را در مجله ي « لانوول روو » به چاپ رساند و در سال 1896 « شب نشيني آقاي تست » را در مجله ي « لوسانتور » به چاپ رساند . اين نوشته به ظاهر قصه اي فلسفي است كه زندگي فكري ، روحي و احساسي والري را بيان مي كند . وي سپس در آوريل 1897 با شركت در مسابقه اي توانست به قسمت توپخانه ي وزارت جنگ راه يابد ، اما پس از سه سال شغل دولتي را رها كرد و منشي مخصوص خبرگزاري « هاواس » شد و در 31 مي سال 1900 با ژاني  خواهر زاده ي « برت موريزو » نقاش امپرسونيست ازدواج كرد و با ورود به محيط سرمايه داران هنرمند ، براي مدتي دنياي ادبيات را رها كرد .

والري با اصرار آندره ژيد با چاپ مجدد اشعار دوره ي جواني خود موافقت كرد و پس از چهار سال و نيم  تلاش براي تصحيح و تجديد نظر در اشعار گذشته ، منظومه ي بلند « پارك جوان » را در سال 1917 منتشر كرد . وي سپس در سال 1920 شعر « گورستان دريايي » را در مجله « نوول روو فرانسز » به چاپ رساند و در همين سال « آلبوم اشعار قديم » را انتشار داد . او در سال 1922 مجموعه « افسون ها » را منتشر كرد كه شامل اشعار سالهاي 1918 تا 1922 والري است . وي در سال 1923 دو اثر منثور خود را به نام هاي « روح و رقص » و « اوپالينوس يا استاد معمار » به چاپ رساند و در سال 1924 اولين مجموعه ي مقاله هاي انتقادي ش را با عنوان «تنوع» منتشر كرد . او در نوامبر 1925 به عضويت آكادمي فرانسه اتنخاب شد و صدلي آنتول فرانس را اشغال كرد و در سال 1933 به عنوان مير مركز دانشگاهي مديترانه و در سال 1936 به رياست يكي از بخش هاي جامعه ملل انتخاب شد . والري در سال 1937 به عنوان استاد « كولژ دوفرانس » به تدريس شعر مشغول شد . ودر سال 1938 كتاب « دگا ، رقص،  نقاشي » را به چاپ رساند . وي بر اثر خصومت با حكومت ويشي ، در سال 1945 ، به جبهه ي ملي نويسندگان ملحق شد و پس از انتشار منظومه ي « فرشته » در سال 1945 ، در بيستم ژوييه همين سال در گذشت و به دستور  دوگل  با مراسمي رسمي به خاك سپرده شد .

والري را مي توان رمانتيك ترين شاعر قرن بيستم دانست  . او شعر را چيزي نظير بازي و يا مراسم مذهبي مي شمرد و مي گفت كه شعر هدفي به جز خودش ندارد و به فكر نتيجه گيري از آن نبايد افتاد . او شعر را به رقص و نثر را به راه رفتن تشبيه مي كرد و مي گفت كه راه رفتن معمولا به سوي مقصدي است ، اما رقص مقصدي ندارد و رقص كنان به سوي مقصد رفتن مضحك است . پس هدف رقص ؛ همان خود رقص است . كلمات نيز عبارت از قدم ها و يا حركات رقص است و شعر از نثر بدينسان تشخيص داده مي شود كه در نثر كلمات به جز بيان مطلب كاري ندارند ، اما در شعر كلمه ي ارزش واقعي خود را كسب مي كند و شاعر است كه اين نيروي جادويي را به كلمه مي بخشد.

با اين همه والري معتقد بود كه اگر شعر كاملترين و خالص ترين هنرهاست ، از اين رو است كه قهرا بايد قيود متعدد و گوناگوني را بر گردن نهد . اجبار مطلق قيود و قواعد ، شاعر را وادار مي سازد كه از ميان ازدحام انبوه افكار و استعارات كه در روحش موج مي زند و از ميان ابتذالات گوناگون ، آنچه را كه بايد گفت و نوشت، به دقت بر گزينند . به نظر او الهام يا آنچه بدين نام خوانده مي شود ، هيچگونه تاثير و ارزشي در آفرينش آثار هنري ندارد . الهام در نظر او عبارت است از حالتي كه در اثناي آن شعور آفريننده در مقابل خودكاري مغز ، بي اثر مي شود . غريزه نيز حيواني ترين قسمت روحج بشري است و بهاماتي كه زاييده ي غرايزمان باشد علف هاي وحشي شعور ما هستند . ديگر آثارش عبارت اند  از :

پيروزي آلمان 1896

فتحي با طرحي دقيق 1896

خواهران ريسنده ـ انديشه هاي من ـ زيبايي ها .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:55 توسط نوشتار |

برتون

 

آندره برتون ، شاعر و ويسنده فرانسوي در شانزدهم آوريل سال 1896 در « تنشوبره » متولد شد . وي تحصيلات خود را در دانشكده ي پزشكي و خدمات وظيفه را در مركز بيماريهاي روان و اعصاب انجام داد .  و سپس به مطالعه ي فرضيه هاي فرويد در روانكاوي پرداخت . او در همين دوران با شركت در انجمن هاي ادبي زمان خود ، با پل والري ، آپوليند و لوتره آمون ، آشنايي يافت و اولين مجموعه ي اشعارش را به نام « بانك كارگشايي » در سال 1919 انتشار داد . برتون در سال 1920 مجله ي ليتراتور را تاسيس كرد و با همكاري قيليپ سوپو اولين اثر سورئاليستي را با عنوان ميدان هاي مغناطيسي منتشر ساخت . از آن پس زندگي برتون از يك سو با كنار گزاردن سبك دادائيسم كه دچار آشفتگي و هرج و مرج گشته بود و از سوي ديگر با پايه گذاري و توسعه ي مكتب سورئاليستي درآميخت . او سپس اصول انديشه هاي شخصي خود را در مجموعه اي به نام « بيانيه هاي سورئاليستي » منتشر كرد كه شامل سه بيانيه است . اين مجموعه در شرح و تفسير و تكميل و توضيح مقاله ها و رساله هاي تحقيقي او بود كه بعد ها در چند مجموعه انتشار يافت . برتون در سال 1927 به حزب كمونيست فرانسه پيوست و در سال 1928 اولين رمان خود را به نام  ناجا  منتشر كرد . او در اين داستان مي كوشد كه مرز ميان عقل و جنون را از ميان بردارد و اين سوال را مطرح مي كند كه ديوانگي چيست و حد و مرزش كدام است ؟! وي در همين زمان مجله ي « انقلاب سورئاليستي» را بنيان نهاد و در سال 1934 مجموعه اي از اشعارش را زير عنوان  هواي آب  انتشار داد . او در سال 1935 رابطه خود را با حزب كمونيست قطع كرد و پس از ديدار از چند كشور اروپايي ، در سال 1940عازم آمريكا شد .اما كمي بعد براي كمك به رهايي كشورش از سلطه ي هيتلر به وطن باز گشت. برتون تئوريسين مكتب سورئاليسم بود و آثارش بهترين نماياننده ي اين شيوه است و به خصوص مي كوشيد نشان دهد كه فاصله ي ميان عالم عقل و جنون و بيداري و رويا آنچنان كه ديگران مي پندارند ـ وجود ندارد ـ توجه فراوان برتون به امور غيرمعمول و شگفت انگيز و كنجكاوي او درباره ي عمق روح و تحليل فعاليت ناهشيارانه مغز ، سبك سورئاليسم وي را نشان مي دهد . در آثار او داستان ، تجزيه و تحليل و هذيان و اوهام درهم مي آميزد و نظريه ي

ژرار دونروال  درباره ي بسط و نفوذ رويا در عالم واقع را به صورتهاي مختلف نشان مي دهد . اشعار برتون نيز فارغ از قوانين عروضي ، چون نثري است دور از هرگونه پيوستگي منطقي و تنها به وسيله ي كشش و جاذبه ي كلمات است كه هيجان هاي فكري شاعر را نشان مي دهد و در عين حال از استحكام و قدرت القايي بي نظير ي برخوردار است . برتون در 28 سپتامبر سال 1966 در پاريس در گذشت . برخي از آثار مهم اش :

ـ روشني زمين   1923

ـ سورئاليسم و نقاشي   1928

ـ سحرگاه    1934

ـ قصر پر ستاره    1937

عشق جنون آميز  1937 ؛ ظروف مرتبطه ؛ رمز ؛اتحاديه ي آزاديها ؛ فقر شعر، فراموشم خواهيد كرد .

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:53 توسط نوشتار |

زولا. امیل Zola, Emile

امیل زولا رمان‌نویس و مقاله‌نویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سن‌لوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنت‌بوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و لامارتین علاقه‌مند. آثار نخستین او نیز رنگ رمانتیسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هیچ وجه با شیوه نگارش دوره میانسالی او مشابهت نداشت. در 1864 اولین کتاب زولا به نام قصه‌هایی برای نینون Contes a Ninon گوشه‌هایی از زندگی او را در دوره جوانی نشان می‌دهد و با عشق شدید به طبیعت همراه است. این کتاب توجه عده‌ای از منتقدان را به خود جلب کرد. سال بعد کتاب اعتراف کلود La Confession de Claude (1865) انتشار یافت. در این هنگام زولا از رمانتیسم دست برداشت و به استادان جدیدی چون بالزاک و فلوبر و استاندال روی آورد، اما نوشتن رمانهای مختلف که باهم ارتباط معنوی نداشت، زولا را قانع نمی‌کرد و انتشار کتاب «دیباچه‌ای بر مطالعه علم پزشکی تجربی» اثر کلود برنار Claude Bernard وی را به راهی کشاند که پیوسته در انتظارش بود. پس به فکر نوشتن رمان تجربی افتاد. به سبک رئالیسم عمق و شفافیت خاص بخشید و اساس مکتب ناتورالیسم Naturalism را بنا نهاد. اولین رمانش در شیوه رمانهای تجربی به نام ترز راکن Therese Raquin (1867) در تاریخ مکتب ناتورالیسم نقطه عطفی به شمار آمد. ترز دختر جوانی است که با عمه خود به پاریس می‌رود و با پسرعمه‌اش کامیل ازدواج می‌کند، اما نه از شوهر ضعیف و رنجور خود رضایتی احساس می کند و نه از محیط پاریس چیزی درک می‌کند، تا آنکه میان او و دوست شوهرش عشقی پدید می‌آید و پس از گذراندن روزهای دشوار، به یاری دلدار، شوهر را در دریا غرق می‌کند و ظاهراً مرگ را طبیعی جلوه می‌دهد و از آن پس در همان خانه و اتاق با همسر تازه به سر می‌برد، اما شبح کامیل لحظه‌ای آنان را آسوده نمی‌گذارد و ترز آنی از سنگینی بار جنایت آسوده نمی‌ماند، تا حدی که حرکات و رفتار او در نظر مادرشوهر پیر و افلیج و لالش راز جنایت را فاش می‌سازد، سرانجام نیز دو جنایتکار برای گریز از شبح هولناک در حضور پیرزن  دست به خودکشی می‌زنند. زولا در 1873 خود از این رمان نمایشنامه‌ای اقتباس کرد که محبوبیت بسیار یافت. از آن پس زولا روش رمان‌نویسی را با هدفی کاملاً علمی دنبال کرد. در نظر او همچنان که جراح جسم بیمار را می‌شکافد تا بر آن تغییرات لازم را انجام دهد، رمان‌نویس نیز تغییرات عمیق جسمی قهرمانان کتاب خود را باید مورد بررسی دقیق علمی قرار دهد، پس به فکر خلق یک سلسله طولانی رمان تجربی افتاد با عنوان تاریخ طبیعی و اجتماعی خانواده‌ای در زمان امپراتوری دوم که عنوان دیگرش له روگون ماکار Les Rougon-Macquart است، شامل 20 رمان که به تدریج منتشر شد و از برجسته‌ترین آثار مکتب ناتورالیسم به شمار آمد. زولا در نسب‌نامه دو خانواده که در پلاسان Plassans، شهر کوچکی در جنوب زندگی می‌کنند و میان اعضای آنها وصلتهایی صورت می‌گیرد، بسیار تعمق می‌کند و مسأله وراثت را در میان افراد این دو خانواده مورد بررسی قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه اعتیاد به الکل یا ابتلای به بیماری سل در میان فرزندان این دو خانواده رایج می‌شود، چنانکه در نسل سوم خانواده که دارای یازده عضو است چهار بیمار و دو رنجور به وجود می‌آید. زولا چنین نتیجه می‌گیرد که مسأله وراثت که خارج از اختیار بشر و نوعی جبر علمی است، چگونه به فعل و انفعالاتی منجر می‌شود که افراد جامعه‌ای را دچار انحرافات بیشمار روحی می‌سازد؛ رشته اصلی که قهرمانان داستان زولا را که تعدادشان به هزار و دویست می‌رسد، به یکدیگر می‌پیوندد، همین عامل وراثت است. زولا در دیباچه اولین رمان از این سلسله  با عنوان ثروتمندی خاندان روگون La Fortune des Rougon، اصل ناتورالیسم را مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه خانواده روگون در مدتی کوتاه صاحب ثروتی بی‌شمار گشته است. پس از آن تا 1876 شش جلد از این سلسله داستان را منتشر کرد. داستان غذای پس‌مانده La Curee که در 1887 به صورت نمایشنامه و باعنوان رنه Renee برصحنه آمد، با موفقیت بسیار همراه شد. در این اثر زولا غارت اموال ملت را در زمان ناپلئون سوم نشان می‌دهد و جامعه فسادیافته زمان امپراتوری دوم را با توصیفی گویا و تصویری رنگین پیش چشم می‌گذارد. داستان شکم پاریس Le Ventre de Paris (1873) زندگی فقیرانه و پر از رنج کاسبهای کم سرمایه را با واقع‌بینی شدید و صادقانه شرح می‌دهد. بخشهایی از کتاب که در آن بازار سبزی و میوه وصف می‌شود، از پرجاذبه‌ترین بخشهای کتاب به شمار می‌آید. فتح پلاسان La Conquete de Plassans در 1874 انتشار یافت و پلاسان در این اثر همان اکس، شهر کودکی زولاست که با علاقه و دلبستگی فراوان آن را وصف می‌کند. پس از آن یکی از معروفترین رمانهای این سلسله به نام گناه کشیش موره La Faute de l''abbe Mouret در 1875 منتشر شد که در آن تضاد حکومت طبیعی و حکومت مذهبی عرضه می‌شود. در این داستان زولا معایب و غرایز پست جامعه فاسد شده و سودجوییهای مفرط را بی‌پروا فاش می‌سازد. مردی که زولا در محیط سیاست خلق کرده، اگرچه تصویری است مسخره‌آمیز، نمودار واقعیت محض است. این اثر با قلم شاعرانه زولا از برگزیده‌ترین آثار او به شمار آمد. هنگامی که زولا سی و شش سال داشت، از قدرت کار عجیبی برخوردار بود و به ناشرش خبر داد که طرح رمان تازه‌ای را ریخته که هنوز نامی برایش در نظر نگرفته است، اما می‌تواند اهمیت آن را پیش‌بینی کند. در واقع نیز رمان که به نام دکه می ‌فروش L’Assommoir در 1877 منتشر شد، از چنان شهرتی برخوردار گشت که زولا را نامدارترین نویسنده عصر خود ساخت و نخستین بار پس از نیم قرن ویکتورهوگو را در درجه دوم شهرت قرار داد و بر کتاب بینوایان او تفوق یافت. در دکه می‌ فروش وصف مناظر پاریس از فراز تپه مونمارتر Montmartre، هیاهوی میخواران که گرداگرد پیشخوانهای می‌فروشی را گرفته‌اند و تصویرهای دوزخی دیگر از قدرتی استثنایی برخوردار است، چنانکه از نفرت و وحشت، زیبایی غیرقابل تصوری پدید می‌آید. زولا با این اثر بر بالزاک نیز تفوق یافت و پس از او کمتر نویسنده‌ای موفق شد که چیزی بر ضخامت ظلمتهای این کتاب بیفزاید. زولا در این دوره خانه‌ای در مدان در حومه پاریس خرید که گروهی از نویسندگان جوان در آن گرد می‌آمدند، از جمله موپاسان، هویسمان Huysmans، هانری سئار Ceard، لئون هنیک Hennique و پول آلکسی Alexis که همه خود را پیرو مکتب ناتورالیسم خواندند، همین گروه در 1880 مجموعه داستانهای شبهای مدان Les Soirees de Medan را منتشر کردند که شامل شش داستان کوتاه از این شش نویسنده بود، از آن جمله داستان گلوله پیهی Boule de suif اثر موپاسان که موجب شهرت او گردید. داستان زولا حمله آسیا L’Attaque du Moulin نام داشت که از خاطرات جنگ 1870 مایه گرفته و توصیف ساده مناظر زیبا و عاشقانه‌ای است که بر اثر جنگ دچار ویرانی و قتل و غارت شده بود. این داستان را از بهترین داستانهای زولا شناخته‌اند. زولا در 1879 نهمین داستان از سلسله رمان روگون ماکار را به نام نانا Nana انتشار داد که به محض انتشار موفقیت عظیمی به دست آورد. داستان نانا بیشتر تصویر جامعه‌ای تباه شده است تا وصف عشق و دلدادگی. زولا، به قهرمانان کتاب برجستگی و واقعیت پرجاذبه‌ای می‌بخشد، چنانکه خواننده در پشت چهره‌های داستانی، اشخاص واقعی را به خوبی می‌بیند و همین امر در توفیق کتاب مؤثر بوده است. که به رغم پیروزی جاودانی و برجستگی خاص مورد حمله سخت نیز قرار گرفت. کسانی که دکه می‌فروش را به سبب نشان دادن معایب و فساد اخلاق محیطهای کارگری ستوده بودند، نانا را که ضعف و انحطاط طبقه بالای جامعه را نشان می‌داد، مورد اعتراض قرار دادند، زولا به همه غوغاها و ایرادها پاسخ داد. در 1882 کتاب دیزی Pot-Bouille انتشار یافت. مقصود از دیزی دیگ ثروتمندان است. زولا برای هجو کردن آداب و رسوم کاسبهای پولدار، خانه‌ی ظاهراً مجللی را در یکی از کوچه‌ها برگزید و درون آن را در معرض تماشا گذارده است، دیوارها را شفاف ساخته و رازها را از پشت آن بیرون کشیده و هیاهوی خانواده‌ها و پخت و پز روزانه و آمد و رفتهای فریبکارانه را نشان داده است. زولا به کسانی که در این کانونها ادعای نیکبختی دارند، خطاب می‌کند و می‌گوید: «شما دروغ محض هستید و در دیگ شما چیزی جز کثافت و فساد پخته نمی‌شود.» این داستان نیز اعتراض فراوان به همراه آورد. در طی دو سال پس از آن زولا دو کتاب از سلسله رمان خود را منتشر کرد به نام کامروایی زنان Au Bonhenr des Dames (1883) و شادی زیستن La Joie de Viver (1884) که موضوع هردو به مسائل روزانه ارتباط می‌یابد. زولا با انتشار کتاب ژرمینال Germinal یکی از قویترین جنبه‌های نظریه خود را درباره سوسیالیسم عرضه می‌کند. ژرمینال سیزدهمین کتاب از سلسله رمان له روگون-ماکار و یکی از معروفترین آثار زولاست. در ژرمینال زندگی نکبت‌بار کارگران معدن پیش چشم گذارده شده است، کارگرانی که در زیر بار استخراج معدن خرد شده‌اند و با مزد ناچیز و گرسنگی، در وضع پریشانی به سر می‌برند، فساد بر سراسر زندگیشان حکمفرما می‌شود و از شدت تیره‌روزی به الکل و زن پناه میبرند و به سبب آنکه اربابها قصد دارند که از مزدشان کسر کنند، به اعتصاب روی می‌آورند، چندین ماه از کار دست می‌کشند و سرانجام بر اثر سرما و گرسنگی، اعتصابشان به شکست منتهی می‌شود، به قوای انتظامی تسلیم می‌شوند و به دوزخ معدن بازمی‌گردند. ژرمینال انعکاس عظیمی داشت و از چنان قدرتی برخوردار بود که منتقدان جز در ستایش آن لب نگشودند. ژرمینال زولا را از بزرگترین نویسندگان همه عصرها ساخت. سال بعد در 1886 اثر Oeuvre منتشر شد که موجب رنجش سزان گردید که وجود خود را در چهره قهرمان کتاب می‌دید، زولا در 1887 در زمین La Terre، از سلسله رمان خود، با لحنی خشونت‌بار از دهقانانی که برای علاقه به زمین از کشتار و خیانت روگردان نیستند، سخن گفته است. وصف صحنه‌های ننگین و قبیح، توفانی از مخالفت برپا کرد، حتی از جانب طرفداران زولا بیانیه‌ای انتشار یافت که او را از استادی و پیشوایی خود خلع کردند. زولا در همین سال به جبران خشونت گذشته، به لطف و نرمی گرایید و کتاب رؤیا Le Reve را انتشار داد. زولا کم‌کم از سلسله رمان له روگون-ماکار، احساس خستگی کرد و سه رمان دیگر در این سلسله انتشار داد و به آن پایان بخشید. هریک از رمانهای این سلسله مستند است و از ارزش مدارک کاملاً مستقلی برخوردار که در مجموع بینشی دقیق را درباره محیط اجتماعی نشان می‌دهد. زولا علاوه بر سلسله رمان له روگون-ماکار دو سلسله دیگر انتشار داد که یکی از آنها مجموعه سه شهر Les Trois Villes است درباره لندن، رم و پاریس. در پنجم اکتبر 1894 بود که آلفرد دریفوس Dreyfus، افسر فرانسوی یهودی به اتهام خیانت توقیف و تبعید شد و فرانسویان، گروهی به موافقت و دسته دیگر به مخالفت با او برخاستند. موضوع رنگ سیاسی گرفت و به اختلاف میان سلطنت‌طلبان و طرفداران کلیسا و جمهوریخواهان کشیده شد که سرانجام به جدا شدن دین و سیاست از یکدیگر در کشور فرانسه منجر گشت. زولا کار ادبی را کنار گذاشت و در قضیه دریفوس شرکت کرد. در پنجم نوامبر 1897 اولین مقاله را درباره کار دریفوس انتشارداد و به دنبال آن نامه‌ای سرگشاده به رئیس دادگاه با عنوان من متهم می‌کنم J’accuse فرستاد و توجه توده مردم را به این کار جلب کرد و با شهامت قابل تحسین و ارائه مدارک، بیگناهی دریفوس را اعلام کرد ونشان داد که دادرسی بسیار سنجیده انجام گرفته است، همین نامه موجب شد که زولا به یک سال حبس و پرداخت جریمه محکوم شود، پس به انگلستان رفت و برای اعاده دادرسی به فرانسه بازگشت، اما دریفوس از طرف دادگاه نظامی مقصر شناخته شد. زولا نفرت و تحقیر خود را در مقاله‌های گوناگون ابراز کرد، سرانجام دریفوس در 1900 تبرئه گشت و اعاده حیثیت و به دست آوردن حقوق سابق وی تا 1906 به طول انجامید. زولا قهرمان اصلی این پیروزی بود و به مردم نشان داد که شهامتش از هنرش کمتر نیست. آخرین سلسله رمان زولا اناجیل اربعه Quatre Evangiles است که آخرین داستان آن پس از مرگش در 1903 انتشار یافت. زولا در بیستم سپتامبر 1902 در پاریس مستقر گشت و در آپارتمان سردش بر اثر مسدود شدن لوله بخاری، به اختناق دچار شد که هیچگونه درمانی سودمند نیفتاد. مراسم تشییع وی در میان گروه عظیمی از مردم انجام گرفت و شش سال بعد جسدش به پانتئون Pantheon انتقال یافت.

مکتب ناتورالیسم در اواخر زندگی زولا قدرت خود را از دست داد، اما سرنوشت آثار زولا به این مکتب بستگی کامل ندارد، زیرا وی در هنر رمان‌نویسی ابتکارهای جالب توجهی به کار برده و در تصویر اجتماع استعدادی بی‌نظیر و استثنایی نشان داده است. آثار زولا با آنکه بر جنبه‌های علمی زیست‌شناسی و مسأله توارث و جبر علمی متکی است، از جنبه‌های شاعرانه و تغزلی و صور ذهنی خارق‌العاده نیز سرشار است. نفوذ زولا و مکتب ناتورالیسم او در نویسندگان ملل مختلف قرن بیستم انکارناپذیر است.

ترجمه شده به فارسی: انسان وحشی- چهره یک زن- دریفوس و امیل زولا- رؤیا- سایه مرگ و پنج داستان- فاجعه آسیای سبز- نانا- هوس- ژرمینال.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:53 توسط نوشتار |

استفان مالارمه

 

استفان مالارمه شاعر فرانسوي در 18 مارس 1842 ميلادي در خانواده اي تهيدست در پاريس متولد شد . وي مادرش را در 5 سالگي از دست داد و در دامن مادربزرگ خود پرورش يافت و از نوباوگي مجبور به تلاش براي معاش شد . او در سال 1862 به انگليس رفت و نه ماه بعد با دختري انگليسي ازدواج كرد و اندكي بعد نيز گواهي نامه ي صلاحيت تدريس در دبيرستان را دريافت داشت . وي سپس به فرانسه بازگشت و در شهر تورنون ، به معلمي پرداخت . مالارمه از اين پس زندگي خود را به دو بخش تقسيم كرد ، يكي را وقف پيشه ي معلمي كرد و قسمت ديگر را نيز در كنار همسر و دخترش به سر مي برد و با دوستان شاعر و نويسنده اش نيز روابط بسيار محدودي داشت . وي چند سالي در شهرهاي گوناگون فرانسه به معلمي پرداخت ، در سال 1871 به پاريس رفت و در آنجا ضمن تدريس به ترجمه ي اشعار ادگار آلن پو همت گماشت ، مالارمه در سال 1887 دو اثر خود را به نام هاي " آلبوم شعر و نثر و اشعار " منتشر كرد و از سال 1880 عصر هاي سه شنبه هر هفته خانه ي خود واقع در خيابان رم ، انجمني براي پذيرايي از شاعران بر پا داشت و در اينجا بود كه كساني چون ، موريس بارس ، رنه گيل ، هانري دورنيه ، گوستاوكان، ژول لافورگ ، پل كلودل ، پي ير لويس ، آندره ژيد و پل والري گرد آمدند و اينان همگي به استادي مالارمه معترف بودند .

مالارمه در سال 1893 ، بازنشسته شد وتوانست با آرامش بيشتري كار كند . بدين جهت به دهكده ي ( وارلول ) نقل مكان كرد و در آنجا انديشه شاعرانه اش بار ديگر به گل افشاني آغاز كرد وي سرانجام بر اثر بيماري ناگهاني تشنج اعصاب حنجره در 9 سپتامبر 1898 در گذشت . دوستش رورن ـ پيكر تراش و نقاش بزرگ در بازگشت از گورستان درباره ي وي چنين گفت : براي طبيعت چقدر زمان لازم است تا بار ديگر چنين هنرمندي بيافريند . درك اشعار مالارمه بسيار دشوار و گاه بسيار ناممكن بود و اين از آن روست كه تخيلات شاعرانه ي وي تا آخرين حد ممكن پيش مي رود . او در باره ي زيبايي نظراتي فلسفس و صوفيانه داشت و به هنر همچون مومنان مذهبي مي نگريست . در نظر او هنر فعاليت مقدس است و تنها هنر است كه آدمي را از خود بدر مي كند و مفهوم سرنوشت اش را بدو باز بخشد.

اثارش

بدبختي ـ ناقوس نواز ـ مرگ آلن پو ـ آخرين سبك ـ خدايان قديمي ـ هنر و ريا و رب النوع مزارع ـ بعد از ظهر يك رب النوع ـ بال ـ پريشان گويي ـ اشعار نفرين شده ـ الحاد صنعتي

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:52 توسط نوشتار |

زندگی پرآشوب آقای رمبو

«ژان نیكلا آرتور رمبو» اما او را به اختصار آرتور رمبو می‌نامند.

به او لقب بنیانگذار شعر مدرن داده‌اند، برای همین بسیاری از ستایشگران دنیای مدرن او را می‌ستایند و از او به عنوان بت شعر دنیای نو یاد می‌كنند. او زاده پرآشوب‌ترین دوران تاریخی چند قرن اخیر است. قرن 19 برای اروپایی‌ها قرنی پرنظریه و پرچهره است. بسیاری از نظریه‌پردازان و بنیانگذاران علمی و فرهنگی امروز خود را مدیون اتفاقات تاریخی و فرهنگی این دوران می‌دانند.از آثار او می‌توان به فصلی در دوزخ ۱۸۷۳/ اشراق‌ها ۱۸۷۴/ گزارش سفر به نواحی ناشناخته اوگادن در حراره ۱۸۸۳ اشاره کرد. همچنین از این شاعر فرانسوی تا به حال کتاب‌های اشراق‌ها، برگردان بیژن الهی،- فاریاب،- ۱۳۶۲، زورق مست (گزیده اشعار)، گزینش و برگردان محمدرضا پارسایار، نشر نگاه معاصر، ۱۳۸۱ و مجموعه آثار چهار جلدی آرتور رمبو ترجمه کاوه میرعباسی به فارسی برگردانده شده اند. آرتور رمبو حاصل چنین دورانی است: دورانی برزخ‌گونه و پر از انقلاب و جنگ و نیز شخصیت‌هایی پرآوازه مثل، مثل بودلر، نیچه، داستایوفسكی و ایبسن.

***

از شارل ویل تا پاریس

او در 20 اكتبر ۱۸۵۶ كه به تاریخ ما می‌شود ۲۸ مهر ۱۲۳۳ در شهر «شارل‌ویل» كشور فرانسه پا به دنیا گذاشت تا به عنوان یك انسان تجربه‌های تلخ و شیرین زیادی را پشت سر بگذارد.

پدرش فردریك رمبو، سرباز توپخانه و مادرش ماری كاترین ویتالی كوئیف، از خانواده ملاكین بود. آرتور هیچ وقت مادرش را به خاطر رفتار خشك و خشنش دوست نداشت.

آرتور به عنوان دومین فرزند خانواده دو سال بعد از ازدواج پدر و مادرش به دنیا آمد. اولین شعرهای آرتور به زبان لاتین بود كه موجب شد بعدها معلمش 3 قطعه از شعرهای او را منتشر كند كه یكی از آنها برنده جایزه شد. با این حال فرار رمبو از خانه آن هم در سن 14 سالگی عصیانگری او را به وضوح نشان می‌دهد اما همین نوجوان عصیانگر در پاریس با مشكلات متعددی روبه‌رو می‌شود كه موجبات دستگیری و بازگرداند به خانه‌اش را فراهم می‌كند.

پلیس پاریس به دلیل اینكه آرتور بدون بلیت سوار قطار شده بود چند روزاو را در زندان نگه داشت و بعد به خانه باز گرداند. نوجوان سركش و سر به هوای فرانسوی كه عاشق شعر بود بعد از این اتفاق موفقیت‌های تحصیلی متعددی کسب میکند و زبان یونانی و لاتین را به خوبی فرا می‌گیرد و همراه این زبان‌ها در رشته تاریخ و جغرافی هم موفق به كسب جوایز مختلفی می‌شود.

دوستی با مردی دیوانه

بعضی عشق‌ها با آزار و اذیت همراه است. پل ورلن، شاعر فرانسوی و آرتور رمبو عاشق هم بودند. آشنایی آنها با هم اتفاقات مهمی را در بر داشت كه موجبات تالیف و خلق بسیاری شعر‌ها شد. ورلن شاعر عجیبی بود كه رابطه عمیقی با رمبو داشت. ماتیلده، همسر ورلن از رمبو خوشش نمی‌آمد برای همین موجبات كدورت در خانواده را فراهم می‌كرد و مانع دیدار این دو دوست می‌شد. رمبو با ناراحتی ورلن را رها كرد و به بلژیك رفت اما جالب است بدانید كه ورلن برای پیوستن به آرتور رمبو خانواده‌اش را رها می‌كند و در پی او به بلژیك می‌رود تا در نهایت هر دو پا به سفرهای مختلفی بگذارند و در سال 1873 با هم اولین سفر تجربی‌شان را به الجزایر بروند.

آزار و اذیت همراه با محبت و دوستی این 2 شاعر فرانسوی موجب شد تا اختلافات متعددی بین آنها شكل بگیرد تا در نهایت آنطور كه نوشته‌اند در 10 ژوئیه 1873 ورلن با اسلحه كمری 2 گلوله به مچ دست رمبو شلیك می‌كند و برای همین عمل 2 سال به زندان می‌افتد. جالب است بدانید همین فرد بعد از مرگ رمبو یكی از مبلغان و بانیان اصلی انتشار آثار آرتور رمبو می‌شود. پل ورلن یك شاعر دیوانه تمام‌عیار بود. جالب است بدانید كه یك بار تصمیم گرفت مادرش را خفه كند و نتیجه‌اش یك ماه زندان شد، همچنین تصمیم گرفت كه خودش و همسرش و كودكش را در خانه به آتش بكشد كه خدمتكارشان مانع شد و او فرار كرد. با این حال ورلن در شعرهایش شاعری پویاست و محیطش را از دیدگاه خود به نقد می‌كشد او اوج جنونش را در شعری با این مضمون نشان می‌دهد:

از درخت و از برگ

از سبز روشن شمشادها

از نورانی بی پایان دشت...

از همه چیز دلزده‌ام

جز از تو...

افسوس!

خلاصه بعد از خوب شدن زخم‌های سطحی رمبو بعد از شلیك 2 گلوله، آرتور به زادگاهش یعنی شارل ویل بازگشت و كتاب «فصلی در دوزخ» را نوشت اما از بخت بد و مشكلات مالی این كتاب از انبار چاپخانه بیرون نیامد.

سرنوشتی تلخ

مرور زندگی رمبو سرنوشت سخت و تلخ برخی شاعران و هنرمندان قرن 19 را برای ما مشخص می‌كند. در ۱۸ مارس ۱۸۷۱ كمون پاریس شكل می‌گیرد و آرتور در ۲۳ آوریل به پاریس می‌رود و به كمونارها می‌پیوندد.

رمبو در دوران كوتاه زندگی‌اش به نقاط مختلف دنیا سفر كرد: انگلستان، آلمان، بلژیك، هلند، ایتالیا، اتریش، سوئد، اندونزی، قبرس، مصر، یمن و حبشه از جمله كشورهایی است كه رمبو به آنها سفر می‌كند و تجربیات زیادی را فرا می‌گیرد و با شاعران زیادی همنشین می‌شود.

زندگی رمبو، با نوعی احساس دائمی تكذیب و رد كردن آكنده بود. او همیشه بزرگ شدن خود را در یك محیط روستایی انكار می‌كرد، برخی روابط اجتماعی بحث‌برانگیز خود را تكذیب می‌كرد، حاضر نبود براساس اصولی زندگی كند كه جامعه آن را طبیعی می‌پندارد و حتی سرودن شعر را هم تكذیب می‌كرد و البته مخالف افتادن در ورطه عمیق كسالت بود.

یكی از معلمان او روزی گفته بود: «نه از قیافه‌اش خوشم می‌آید و نه از نگاه و لبخندهایش. از سر او هیچ چیز عادی و در حد وسط بیرون نمی‌زند. آن چیز، یا نبوغ خواهد بود و یا چیزی شیطانی. آثار آرتور رمبو سال‌ها توسط خوانندگان و هنردوستان بریتانیایی پس زده می‌شد و برایشان غیرقابل فهم بود اما این وضع نیز با ترجمه بهتر و وسیع‌تر كارهای او از دهه۱۹۳۰ به بعد بهتر شد و موجبات شهرت او را فراهم كرد. در دوران معاصر برخی آثار او دستمایه خلق ترانه‌هایی شده است كه از آن جمله می‌توان به باب دیلن اشاره كرد كه در كارهایش بارها به رمبو اشاره كرده، ون موریسون درباره او ترانه‌هایی را سروده است، جیم موریسون كه به زندگی مرگبار او تأسی كرد و مثل آرتور رمبو جانش را از دست داد. همین طور از طرفداران پرو پا قرص او در موسیقی می‌توان به پتی اسمیت اشاره كرد كه قبل از هر كنسرت تعدادی از اشعار او را می‌خواند.

مرگی سخت

سرنوشت زندگی رمبو در 37 سالگی آرام‌آرام رنگ تلخی به خود می‌گیرد تا در نهایت به دلیل وجود تومور سرطانی دكتر‌ها پای راست‌اش را قطع می‌كنند و چند ماه بعد در ۱۰ نوامبر ۱۸۹۱ یعنی ۱۹ آبان ۱۲۷۰ خودمان در كنار خواهرش ایزابل چشمانش را از این دنیا می‌بندد.

رنه شار در مورد مرگ او گفته است: «خوب كردی رفتی، آرتور رمبو! ما چند تن هستیم كه خوشبختی ممكن با تو را بی‌دلیل باور داریم.» قابل توجه این است كه رمبو تمام آثار خود را در فاصله 17 تا 21 سالگی نوشته است كه او را به عنوان یكی از پیشوایان «سمبلیسم» و یكی از طرفداران «سوررئالیسم» مطرح كرده است. یعنی اوج شاعری او 4 سال بود كه نامش را در ردیف بهترین شاعران قرن 19 قرار داد.

نویسندگان فرانسه تحت‌نظر پلیس مخفی

تا اینجا زندگی آرتور رمبو را خواندید اما جالب است بدانید كه چندی پیش پلیس پاریس در میان اسنادی كه منتشر كرد قضاوت‌های باورنكردنی پلیس قرن نوزدهم فرانسه درباره غول‌های ادبیات آن دوران در این كشور نظیر «ویكتور هوگو»، «آرتور رمبو» و «پل ورلن» را هم نقل كرده است.

پلیس در این اسناد، ویكتور هوگو را یك فرد بسیار خسیس و پول جمع‌كن، آرتور رمبو را یك هیولا و پل ورلن را یك آدم پست معرفی كرده است.

این پرونده‌ها را برونو فولینی، كارمند پارلمان فرانسه، پیدا كرده و آنها را در یك مجموعه گردآوری و چاپ كرده است. این نشان می‌دهد كه معتبر‌ترین نویسندگان فرانسه تحت نظر پلیس مخفی قرار داشته‌اند كه برای بسیاری از نویسندگان مایه عبرت است.

برونو فولینی در این مورد گفته است: «این نشان می‌دهد پلیس مخفی فرانسه در كنار پرونده‌های جنایتكاران و چهره‌های سیاسی، پرونده‌هایی را نیز برای نویسندگان و هنرمندان تشكیل می‌داده است.»

یكی از نكات جالبی كه كتاب «پلیس نویسندگان» فولینی از آن پرده برداشته این است كه پرونده‌های سال‌های 1879 تا 1891 تحت نظر «لویی آندریوس»، رئیس پلیس آن دوران قرار داشته كه خودش پدر یكی از مشهورترین رمان‌نویسان و شاعران نسل بعد فرانسه یعنی «لویی آراگون» بوده است. ظاهراً چنان كه خود آندریوس در خاطراتش نوشته است، تمام پاریس در آن دوران تحت نظر بوده است. به گفته فولینی، گزارشات پلیس درباره ویكتور هوگو، خالق رمان مشهور «بینوایان» درست 3 جعبه بزرگ و حجیم را پر كرده بود. این مبارز خستگی‌ناپذیر عدالت اجتماعی دو دهه را به خاطر انتقادهایی كه از «لویی ناپلئون»، امپراتور فرانسه كرده بود، در تبعید به سر برد.

این اسناد بیانگر این است كه پلیس مخفی فرانسه كه در اواخر قرن نوزدهم نویسندگان را تحت‌نظر می‌گرفته است، در واقع نخستین زندگینامه‌نویسان آنها بوده‌اند و گاهی نخستین قضاوت‌های اخلاقی را نیز درباره آنها به ثبت رسانده‌اند.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:51 توسط نوشتار |

 

ابرو

سكينه عبدالهي

همانند نگهباني كار كشته ميله ي مزري بين آقايان و خانم هاي  اتوبوس را محكم گرفته بودم   انگار مي خواست از دستم فرار كند البته موقعي كه به دست انداز ميرسيديم همين فكر هم به سرش ميزد ولي من  زرنگتر از او   بودم.انروز غير از مادرم خورشيد هم با من لج كرده بود هر جوري كه مي ايستادم درست رو به روي من مي ايستاد و سعي داشت كرمهاي آبكي  روي صورتم را بشوراند. كاغذي از كيفم برداشتم  و مشغول باد زدن شدم.و هرازگاهي نگاهي به صندليها مي انداختم دنبال  جاي خالي مي گشتم ولي دريغ از يك صندلي خالي. آنقدر آرايش كرده بودم كه به قوله مادرم عروس هم آنقدر آرايش نميكند روز عروسيش. تنها قسمت صورتم كه به رنگ و شكل خودش باقي بود ابروهايم بود كه آنهم دليل داشت كه الان خدمتتان عرض مي كنم.

وقتي دوستانم را ميديدم  كه ابروهايشان را برداشته بودند و حتي زشتترينشان هم كلي زيبا شده است  اين فكر به سرم ميزد كه من هم بله ديگه.....

ولي وقتي موضوع را به مادرم مي گفتم با حالتي كه انگار پدرش را كشته باشم چشم غره اي ميرفت و  من هم بيشتر وقتها بدون اينكه اعتراضي بكنم راهم را مي گرفتم و پي كارم ميرفتم .بعضي وقتها هم كه راه فراري نداشتم رو به رويم مي ايستاد و اين حرفهايي كه از دوستانم شنيده ام قدمت چند صد ساله دارند  را  به من ميزد:مي گفت:"آخه دختر عقلت كجا رفته اگه ابروهاتو برداري چجوري بفهمن كه دختري يا ازدواج كردي ديگه كسي در اين خونه رو نميزنه ها .تازه مگه تو چه فرقي با دختر خالت داري  سنش از تو هم  زياده ولي اصلا به صورتش كرم هم نمي زنه خدا بگم چيكار كنه اون دوستت چي بود اسمش آهان ماندانا س چيه؟! .از همون روز اولي كه باهاش دوس شدي از زمين تا آسمون فرق كردي .ترشيده گيت به درك , منم به درك , من نمي دونم چجوري سرتو پيش بابات بالا ميگيريو و تو صورتش نيگاه مي كني؟! والا دخترند دختراي قديم كه حتي موقع نامزدي هم ابرو بر نمي داشتند و همونجور ميموندند  تا روزي كه  خونه ي شوهر ميرفتند".نيم ساعتي همينطور يكريز حرف ميزد و من هم سرم را به علامت اره راس مي گي  . آخه درسته اينكار؟درست نيست ديگه تكان ميدادم.

خيلي وقتها  سعي ميكردم اين فكر را از سرم بيرون كنم .همين كار را هم ميكردم ولي وقتي دوباره دوستانم را ميديدم باز فيلم ياد هندوستان ميكرد  و ميرفتم پيش مامانم . خودم را  لوس ميكردم بهش  التماس هم ميكردم .ولي متاسفانه تازگيها نقطه ضعف مرا پيدا كرده بود اگه زياد گير ميدادم حالت مظلومي به خودش ميگرفت آهي مي كشيد و دستانش را  به طرف آسمان بلند ميكرد و در حاليكه كه انگار با خدا حرف ميزند مي گفت :خدايا آخرش از دست اينا دق  ميكنم يا يكي رو بفرست اينو بگيره  يا منو راحت كن ديگه به اينجام رسيد و با دستش گلويش را نشان ميداد .هميشه از گريه ي آدم بزرگها ناراحت ميشوم و هيچ دوست ندارم بزرگتري مخصوصا مادرم جلوي من  گريه كند و از دست من پيش خدا ناله كند .آخه  سر نوشت خيليها  را شنيده ا م كه بعد از اينكه مادرشان آقشان كرده بود به چه بلاهايي كه گرفتار  نشده بودند .و من هم براي اينكه آرامش كنم  حالت پشيماني به خود ميگرفتم و مي گفتم :"مامان تو رو خدا اين حرفها چيه؟ غلط كردم اصلا ابرو برداشتن كه سهله اصلا كرم هم نمي زنم خوبه؟."مادرم هم در حاليكه انگار ميدانست اين حرفها براي دلخوشي اش هست  نگاهم ميكرد و سري تكان ميداد و ميرفت.

آنروز بي خيال ابروانم شده بودم البته زياد هم زشت نبودند ولي فكر اينكه مي توانستند از آن هم خوشگل تر شوند راحتم نميگذاشت.اتوبوس در ايستگاه پروين اعتصامي  ايستاد خوب يادم هست كه از شانس بد من كسي از صندلي شان  پياده نشد . ولي  دختري كه تابلوتر از يك عروس آرايش كرده بود مثل من ,با اين تفاوت كه ابروهايش را برداشته بود و خوشگلتر از من به نظر ميرسيد  سوار شد و با هزار فيس و افاده  از جلوي من گذشت و به طرف يكي از صندليها  رفت و به ميله ي صندلي بغلي چنگ زد و مشغول تماشاي خيابان  شد.دوباره اتوبوس ايستاد .شنيده  بودم  كه آدم خوشگل همه جا شانس مي آورد ولي آنروز با چشمهاي خودم ديدم همان زني كه در صندلي كنار  دختره نشسته بود پياده شد.خواستم بجنبم كه  دخترك بدون معطلي  نشست .حرصم گرفت پاهايم از خستگي درد ميكردند و ناي ايستادن نداشتم .كلي عصباني شده بودم و ته دلم بهش فحش ميدادم ميگفتممن كه زودتر از اون سوار شدم چي فكر مي كنه؟ فكر مي كنه خيلي خوشگله خوب منم اگه ابروهامو بر دارم خوشگل ميشم.با اين حرفها كمي دلم خنك شد و آرام شدم .

كم كم حس كردم كه همان دختر به صورتم زل زده و نگاهم مي كند.گفتم:دختره ي لات حتما داره به پسراي پشت سرم كه به ميله ي اتوبوس گره خوردند و با نيش باز دارن خانمهارو ديد ميزنن را نگاه ميكنه و مي خواهد  با آن ابروهاي  تازه برداشته اش  دلشون بقاپه.

 خواستم نگاهش كنم شايد خجالت بكشد و نگاههايش را به سمت ديگري بچرخاند گذشته از حسودي واقعا خوشم نمي آيد كه دختر از اين سرتخ بازيها در بياورد و خودش را پيش پسرها سبك كند.ولي بي خيال شدم .با خودم گفتم :بابا ولش كن گناه هر كي رو پاي نامه ي خودش مينويسن.

لحظاتي گذشت حالا ديگر  نگاههاي دختر با لبخند همراه شده بود ديگر رگ غيرتم گرفت .آخر سر حسابي طاقتم طاق شد.كنجكاو شدم گفتم:ببينم اصلا اين پسر كيه كه دختره داره واسش جونش در مياد.بهونه اي پيدا كردم و سرم را به طرف آقايون چرخاندم و نگاه كردم همه ي پسرها پياده شده بودند گفتم:" ولي پس اين به  كي داره  نگاه ميكنه؟!"

دوباره نگاهي به دختر كردم دوباره نگاه ميكرد و لبخند روي لبانش بود .تازه متوجه شدم اين بيچاره از اولش هم داشته به من نگاه ميكرده .صورتش را با آن لبهاي خوشرنگ و با آن چشمان سياهش و گونه هايي كه گل انداخته بودند به سمت من كرده بود  و نگاه ميكرد و لبخند ميزد .كم كم از نگاههايش خوشم  آمد احساس غرور ميكردم.با خودم گفتم :نكنه از من خوشش آمده باشد  .نگاهش كردم دوباره همان حالت را داشت .مطمن شدم كه واقعا عاشق چشم و ابروي من شده است يادم افتاد چند لحظه پيش كه خودم را در آينه ديده بودم زيبا شده بودم .اتوبوس در ترافيك شديدي بغل خط كشي گير كرده بود و داشت جان مي كند .گفتم :نكنه داداشي چيزي داشته باشه و الان تصميم مي گيره آدرس خونمون رو بگيره و بياد خواستگاريم .شروع كردم به ناز و عشوه . تصميم گرفتم هر قدر ميتوانم خودم را  در  دلش جا كنم .به پسران خوشگلي كه از كنار اتوبوسمان رد مي شدند چشم ميدوختم و تا آنها نگاه ميكردند  سرم را با هزار ناز و عشوه بر مي گرداندم به طرف ديگري خيره مي شدم كه مثلا كم محلي ميكنم تا حس كند در عين حال كه زيبا و دلربا هستم متين و سنگين نيز هستم .چشمهايم را خمار ميكردم و اينور آنور را نگاه ميكردم و گاهگاهي زير چشمي نگاهش ميكردم و تا ميديدم دوباره نگاهم مي كند در تصميم ام مصمم تر ميشدم.

تا اينكه ديدم دستي به سرو روي مانتوي كوتاهش مي كشد.از روي صندلي بلند شد فهميدم مي خواهد طرف من بيايد .با خودم گفتم:اي ي ي ول  ميدونستم.دل تو دلم نبود داشتم در آسمانها پرواز ميكردم ديگر  احساس خستگي نمي كردم انگار نيرويي فراطبيعي در من تزريق كرده باشند.تصميم گرفتم همان لحظه ي اول طوري با او صحبت كنم كه همانجا جا حلقه ي خوشگلش را از انگشتش در آورد و بگويد:حالا اين پيشت باشه آخه ميدوني ميخوام نشونت كنم تا مطمن شم مال داداشم مي شي الانم برم با مامانم و داداشم صحبت كنم و فردا خدمت ميرسيم .از جايش بلند شده بود و منتظر بود تكانهاي اتوبوس تمام شود .صداي دنگ دنگ كفشش كه هرازگاهي شنيده ميشد و يكهو قطع ميشد  مثل موزيكي آرام روحم را نوازش ميداد داشتم مي لرزيدم .با خودم گفتم:نكنه هول بشي و همه چيرو خراب كني و شروع كردم به فرو نشاندن اضطرابم.گفتم:خوب اين اتفاق برا همه پيش مياد بايد آرومو سنگين وايسي و طوري وانمود  كني كه انگار هزار تا خواستگار زير دستت خوابيده و هيچ عين خيالت نيست.خودم را جمع وجور كردم و سرم را به سمت  خيابان كردم .حالا ديگر نزديك من ايستاده بود و به چشمهاي سياهم چشم دوخته بود و جاي جاي صورتم را كالبد شكافي ميكرد نگاهش را روي ابروانم ثابت كرد .حتما ته دلش مي گفت: آخ جوووون هنوز ازدواج نكرده. من هم خدا را شكر ميكردم كه به حرفهاي مادرم گوش كرده ام.همينطور نگاه ميكرد .خيالم راحت بود با خودم گفتم:من كه عيبي ندارم ولي خوب شايد داداشه يكي يه دونشه و مي خواد سنگ تموم بذاره و يا ته دلش ميگه :خدايا شكرت كه اين دخترو سر راه من قرار دادي .

بالاخره ديوار سكوت بينمان را شكست و لبهاي غنچه اش را گشود و خيلي مودبانه گفت:سلام.من هم خيلي خونسرد و بي تفاوت جواب سلامش را دادم .آماده ي آماده بودم .ادامه داد:واقعا دختر خوشگلي هستي .من هم با حالتي كه انگار شنيدن  اين حرف برايم خيلي عادي است گفتم ممنون خانم لطف دارين .


 
پايان.

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:50 توسط نوشتار |

حرير ابريشم

معصومه اكبري 

ديگر آفتاب كه مي‌تابد روي گندم‌زار و باد كه مي‌پيچد بين خوشه‌ها تو را به ياد من نمي‌اندازد . خيلي وقت است شايد از همان موقعي كه رفتي و دستت را مثل يك خوشه توي هوا تاب دادي و لبخند زدي . آنوقت‌ها هنوز موهايت خوشه‌اي از طلا بودند .  هنوز آفتاب تو را كه مي‌ديد ، پشت ابر قايم مي‌شد ، كه برق خوشه‌هاي طلايت چشمهايش را نزند . اما حالا .... ! يادت مي آيد هميشه با مادرت مي آمدي اين جا ، ظهر كه مي‌شد همه مي‌رفتند . فقط تو مي‌ماندي و اينجا بين خوشه‌ها كنار من مي‌دويدي اينطرف و آنطرف و آواز مي‌خواندي . آنوقت‌ها هنوز لباسي تنم نبود . خجالت مي‌كشيدم سرم را بالا بگيرم! تو برايم لباس آوردي گفتي لباس دامادي مش حسنه و تنم كردي . قدت نمي‌رسيد پريدي و كتش را انداختي روي شانه‌هايم . كلاه حصيري را نگفتي از كجا پيدا كرده‌اي ، كلاه را كه انداختي روي سرم ديگر پوشال‌هاي كله‌ام ديده نشدند . بعد گفتي جيبهاي كتم سوراخ است و پشت آستينش را نمي‌داني كي جويده ! عجله داشتي ، دستهاي پوست پوست شده‌ان را كشيدي روي گوني صورتم . گرم بودي تو ! خواستي ببخشمت ، اما تو ببخش مرا ! ببخش كه فرداي آنروز گنجشكها روي شانه‌ام روي كت دامادي مش حسن نشستند . برايشان حرف زدم . از دستهاي تو كه چيزي به نرمي آنها نيست و گفتند آنها « حرير ابريشم »نرمترين چيز دنياست . حتي نرمتر از پرهاي سينه شان . وقتي رفتند تازه ديدم روي شانه‌ام فضله‌ي گنجشك است اما فهميدم ، وقتي حرير ابريشمي گرمت را روي صورتم مي كشي احساس مي‌كنم چيزي توي سينه‌ام تكان مي‌خورد . فقط حرير است كه مي‌تواند با يك گوني فرق داشته باشد . آخ ! آفتاب كه مي‌زند توي سرم پوشال‌هايم به سوختن نزديك مي‌شوند! مدتهاست كه آفتاب پشت ابر قايم نشده ، چه بي حيا شده !

شايد از وقتي كه مادرت تنها آمد گندم زار شال آبي‌ات را پيچيد دور گردنم از چشمهايش باران مي‌باريد ، چشمهايش مثل لاله‌هاي وحشي شده بودند! حالا ديگر ، توي اين دنيا خوشه‌اي پيدا نميشود كه چشم‌هاي آفتاب را بزند .

خيلي وقت است كه مي‌خواهد با تو مسابقه بدهد كي مي‌آيي تا نشانش دهيم ؟ مي‌خواهد زورش را به اين خوشه‌ها نشان دهد . فكر مي‌كند هرگز نمي آيي . مي‌خواهد انتقام تو را از من بگيرد به گنجشكها گفته‌ام ، همين روزها اگر آفتاب ديگر نرود پشت كوهها روي شانه‌ام ننشينند . به خاطر خودشان ، ممكن است پرهايشان بوي آتش بگير . بوي تو مي‌پيچد ، باد كه شالت را روي گردنم تكان مي‌دهد ... امروز بايد همانروزباشد ، چقدر تب دارم !

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:49 توسط نوشتار |

حرف های همیشگی

سیاوش دانش آذر

تاکسی که سر کوچه رسید پسر گفت : « دستتان درد نکند » و پیاده شد .  فاصله ی سر کوچه تا دم درشان را زیر لب با خودش حرف هایی می زد . نزدیکی های خانه ی شان  زن همسایه را دید . به او سلام کرد و کنارش ایستاد .

زن همسایه جواب سلام اش را داد و از او پرسید :

            ـ پس رسول کو ؟ مگه با هم نرفته بودین ؟

 پسر سرش را تکانی داد و گفت :

ـ چرا ، عصری با من بود ، گفت یه کم کار داره ،

و به ساعت اش نگاهی کرد و ادامه داد :

ـ  الانه دیگه پیداش بشه ...

زن همسایه حرف اش را برید و گفت :

ـ بهت نگفت کجا میره ؟ 

پسر که انگار قصد آرام کردن او را داشت گفت :

ـ اتفاقا گفت به شما بگم که نگرانش نباشین ... آخه برای بازی فردا می خواست لباس ورزشی بخره ...

زن همسایه با هروله ی خاصی گفت :

ـ حداقل می تونست یه زنگ به ما بزنه  ،آخه منو باباش خیلی نگرانشیم ، سابقه نداشته بدون اطلاع ما تا این موقع شب بیرون بمونه ...

پسر با حالتی که انگار می خواست زن را دلداری بدهد با صمیمیت خاصی گفت :

ـ الان می آد ... برین داخل ... اون که بچه نیست این همه نگرانش بشین ...

و خدا حافظی کرد و رفت .

 

پسر دروغ می گفت که از رسول خبر دارد . او چهار سال است که هر روز دارد  این دروغ را می گوید . اما چاره ی دیگری ندارد . او هر غروب وقتی از سر کارش بر می گردد این حرف ها را یکی کم ،  یکی زیاد تحویل زن همسایه می دهد . دقیقا از همان غروبی که آمبولانس جنازه ی تکه پاره ی رسول را از سر خیابان تا قبرستان برد .

 

مرداد 1386 اورمیه

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:48 توسط نوشتار |

آخرین فنجان قهوه

مریم خمسه لویی

آخرین فنجان قهوه را که سفارش داده ام سر می کشد و نیمه تمام روی میز می گذارداین جا هوا چقدر سرد است شانه هایم را می گیرم . از پشت شیشه ی یخ زده کافی شاپ بیرون را که نگاه می کنم دختر و پسر جوانی را می بینم هر لحظه که جلوتر می آیند تصویرشان واضح تر می شود. وارد

کافی شاپ می شوند و می نشینند درست روی میز و صندلی روبرویی ما

بلند می شوی نمی دانم برای چه پاهایت می لرزند همان پاها که مرا پشت سر خودش کشانده و اورده این جا و این کار را برای چندمین بار تکرار کرده . چشمان ات از حدقه بیرون زده اند .

« کافی شاپ بهترین جا برای گذاشتن میتینگ های خودمانیه مگه نه ؟»

نه ، فریاد کشیدی و مشت ات را کوبیدی روی میز کمی از قهوه ریخت روی میز سفید رنگ .

« من تو رو دوست دارم باور کن به جان و... »جان چند نفر را پیش کشیدی و من با آن که هنوز باورشان نکرده ام قبولشان کرده بودم .

« این ها همش یک مشت مزخرف ، من نه می تونم و نه عشقت می زاره که با دخترهای دیگه

ارتباط... » آن روز هم حرف اش را بریده بودم برای این که عصبی نشود برای این که مریض نشود برای این که دوست اش داشتم .

رنگ ات پریده ،زرد زرد شده ای دیگر حتی نمی توانی بایستی و تکانی به خودت بدهی .تمام هیکل ات روبرویم را پوشانده دیگر نمی توانم آن دختر و پسر جوان را ببینم .دستهایت را می گیرم سرد شده انددرست مثل شیشه های یخ زده ی کافی شاپ . این دست ها همان دستهایی نیستند که برایم نوشت ساعت 10  کافی شاپ روبروی ایستگاه و برایم نوشت که عاشقم شده است و کافی شاپ بهترین جا برای این جور میتینگ های خودمانی ست .

فنجان قهوه را به لبهای اش نزدیک می کنم ،نمی خورد قادر هم نیست حرف بزند و بگوید و قسم بخورد که عاشق دختر هم کلاسی اش نشده و دوباره قسم بخورد که من زن دارم و این مزخرفات به من نمی چسبد . در چشم های اش خیره می شوم . دستهایم سرد می شوند تا دستهایم را فشار می دهی از زور دردی که می کشی شاید مثل دفعه های قبل که دست هایم را می گرفتی و به جای دست های من گرمی دست های معشوقه هایت را احساس می کردی و من می شدم آینه ی شکسته معشوقه های تخیلاتت . ترسیده ام هیچ کس حواساش به ما نیست رفته رفته رنگ ات به سیاهی می زند و چشم هایت می زند بیرون . کلاسور هم کلاسیت مانده است پیش تو ،توی کیف مشکی ات ،لازم اش نشود این را گفته بودم و تو دو باره موضوع بحث را عوض کرده بودی که راستی یکی از پسرهای کلاس عاشق اش شده می خواهد مردش شود از دست جوونهای این دورو زمونه به من هم گفته واسطه شان بشوم امر خیر است مگه نه بهتر است کمک شان بکنیم » صدایت در گوشم گم شد ودر را که بستی

من مانده بودم و هزار فکرو خیال لعنتی

پسر و دختر جوان بلند می شوند ، می خندند و سر حساب کردن پول قهوه جرو بحث می کنندو تو دست هایت را به شکم ات فشار می دهی و درد می کشی درست مثل آن زمان که من درد می کشیدم از زور حقایقی که روز به روز برایم بیشتر روشن می شوند . سرم درد می کند درست مثل شکم تو ه کم مانده است روده های ات را بیرون بریزد. عق می زنی و مرکز توجه ام را از آن دختر و پسر جوان دور می کنی ،بالا می آوری درست توی همان کافی شاپ همه می گویند لعنتی و تو اصلا قادر نیستی خودت را کنترل کنی . دلم درد گرفته است . همه دارند کافی شاپ را ترک می کنند چندش شان شده است . من هم چندشم می شود خودم را از تو دور می کنم روی زمین ولو می شوی و چشمهای سرخ شده ات را به من می دوزی . به عمد قهوه توی فنجان را روی میز می ریزم و ته مانده اش را سر می کشم می خواهم درست مثل تو روی زمین ولو شوم و درست مثل تو آخرین فنجان قهوه ی دو نفری مان را توی کافی شاپ که بهترین جا برای میتینگ های خودمانی ست بنوشم و آرام صدای مسئول کافی شاپ در گوشم می پیچد که فریاد می زند و صدای آزیرآمبولانس که لاشه ات را جمع می کند و تا نوبت به من برسد تمام کرده ام دیگر.. دیگر.. چیزی چیزی .. نمی شنوم .   

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:48 توسط نوشتار |

كليچي

قاسم ملا احمدی

ماشين را كنار جاده پارك كرده بوديم و دويده بوديم داخل قبرستان بابا گفته بود: - از زنت خجالت مي‌كشم.

-                   براي چي ؟

-                   همه‌اش تقصير من بود.

و گريه كرده بود تريده بودم، از اول هم مي‌ترسيدم؛ ولي به روي خودم نياوردم. قنبر گفت

- زود باش يك وقت كسي ...

داد كشيده بود: «خفه شو!» و سدره را باز كرده بودم. جسد بوي گند مي‌داد و تازه بود. زن جوان بود. دست كشيده بودم روي تنش و گوشت بدنش را فشار داده بودم. سفت بود. روي شكمش هم كبود بود. همين طور روي دستش كه استخوانش شكسته بود. موهاش را جمع كردم زير سرش و سدره را پيچاندم دور پاهايش تا بالاي سينه‌اش و بلند شدم. حالت تهوع داشتم، خواستم عق بزنم.

-                   پسر يا دختر ؟

-                   فرقي نداره.

-                   نه راستشو بگو، پسر يا دختر؟

-                   خودتو لوس نكن، مي‌دوني كه فرقي نداره. اما ...

-                   قنبر گفت : خب ؟

-                   جسد تازه‌اس.

-                   بعدي اش! برو خب سراغ بعدي‌اش!

برگشتم؛ سدره خودش باز بود. در چشمخانه‌اش هيچي نبود، نه چپ نه راست. پيرمرد بود، و موهايش سفيد سفيد. تمام صورتش سوراخ بود. انگار نوك زده باشند. تمام صورتش را.

پدر گفته بود:‌

-                   خودم مي‌شورمش ، برادر خودمه.

-                   خوبيت نداره بابا! بيا بريم، مرده شور خودش مي‌شورتش. خون كه ببيني ممكنه حالت بد بشه يه وقت سكته...

-                   كه رها كرده بود خودش را ، و دويده بود سمت غسالخانه.

-                   گفتم : ولش كنيد بزاريد راحت باشه!

-                   دست كشيده بودم روي بازويش ؛ با خودم گفت:

-                   معلوم نيست لباسه يا كفن !!! گور باباشون با اين كفن كردنشون.

و كل سدره را باز كردم روي پاش. پاي راستش زخمي بود. چرك كرده بود. شايد قانقار يا بوي گند مي‌داد. حالم بد شد و جلوي دماغ و دهنم را گرفت.

گفتم : «نترس بابا، گلابه» و ريختم ته حلقش. عمو را شسته بودند و توي دهانش پنبه مي‌چپاندند، همين طور توي سرش، كه شكافته بودند دكترها ، كه گفته بودند سرطان است و بدخيم. جوان بود عمو؛ سي و سه سال . هنوز زن نگرفته بود. مي‌گفت:

«زن آفت مرده ، فقط جواني و عمر تباه مي‌كنه».

گفته بودم: خوب شد زن و بچه‌ نداشت ، وگرنه چي مي‌كشيدن زن و بچه‌اش!

زنم گريه كرده بود، بعد هم مادربزرگ ،  و آخر مادر نفرين كرده بود كه:

«زبانت مار داره». و مار كه پيچيده بود دور ساق پاي مرد در متن نسخة چرمي. پرسيدم :

مار نشونة چيه؟ » گفت:

«سيد اگه لاشخورا را چشم چپ مرده رو در بيارن جهنميه، و اگر راستو دربيارن بهشتي. اين جا مي‌بيني طرف جهنميه ، و مار هم ، ملك عذاب».

خنديده بودم: «زرتشتي كه يه راست جهنميه، آتيش پرست كه بهشت و جهنم نداره. تازه، اگه يه وقت دو تا چشم نداشت چي؟ »

كه هيچ نگفته بود، و آخر هم طفره رفته بود، گفتم:

«جنازه خوبه، اما ...»

-                   اما و درد! بكن ناخن سگ مذهبو. زهره‌ترك شدم!

-                   آخه اصلاً چشم نداره سيد گفته و بود بايد يكي را داشته باشه، ديگه غير از اين دو تا كه جنازه نيست.

-                   جهنم كه نيست. بكن بريم مرديم!

زده بودم تو گوشش نمي‌دانم از عصبانيت يا ...؟!

-                   تو اجاق كوري بچه‌ات نمي‌شه.

-                   وتف كرده بود توي صورتم و دويده بود پايين تپه. بد كرده بودم. بيچاره خوب ترسيده بود مثل من.

-                   زنم گفت: «بد كردي ، گناه داشت. يه طوري از دلش درآر».

-                   دست خودم نبود، نفهميدم چرا زدمدش.

-                   آخه با اين كارا كه چيزي درست نمي شه.

-                   دوباره شروع نكن!

-                   خب من همرات مي‌يام.

-                   بياي چيكار كني؟ كاري از بر نمي‌آد.

سيد گفت «شب خودم باهات ميام» و نيامده بود. پدر سگ بهانه آورده بود.

-                   هر شب كه آدم مهمون نداره. يه شب ، دو شب ، سه شب، آخه هر شب كه نمي‌شه سيد!

-                   خودت تنها برو، تو كه نمي ترسي. مگه نگفتي طلسم روت كارگر نيست؟! خب تنها برو!

-                   آخه نا مسلمون قرار نبود كه برم كفن دزدي. حالا نمي‌شه...؟

-                   تو كه به هر دري زدي، اينم روش. دعا رو بايد حتماً بزاري زير زبون يك مردة مسلمون.

-                   مي‌ترسم سيد. اگه بگيرن پدرمو در ميارن نبش قبر جرمه.

-                   بوسيده بودمش، شايد هم التماس كرده بودم. چند بار.

-                   تو روي خدا قنبر بيا با هم بريم! نمي‌خوام كسي بو ببره.

-                   برو گمشو بي معرفت تو هم رفيقي؟! ديدم دفعه قبل تو دخمه چيكار كردي. تازه اين قبر يه مسلمونه، من نبش قبر نمي‌كنم.

-                   گه خوردم بابا، غلط كردم خوب شد تو نمي‌خواد بكني، فقط بيا ... بپا كسي نياد.

با هم رفتيم سر قبر عمو.

قنبر گفت : اينجا نمي شه خيلي شلوغه.

گفتم : همه جا همينطوره. مگه اين كه بريم توي يه كوره دهات.

تپه را كه دور زديم امامزاده بود با قبرهايي نامنظم دورش. نشستيم سر يك قبر.

گفتم : اينجا خوبه هم خلوته هم كنار جاده‌س.

-                   مي‌ترسم جني بشم. ديوونه مي‌شيم از ترس.

-                   نترس، من كه طلسم نمي‌شم. جن كجا بود؟ خودت كه مي‌دوني... ديدي سيدم قبول كرد. باور نمي كرد ده بار غسل كرده باشم. خودت كه بودي. سه بار با خونابه ، يادته، خون سگ، بره، گوساله... پدرم در اومد تا سگ كشتم. تو خودت كه بودي. بي پير نمي‌مرد، دايم وق مي‌زد. شش بار هم هر بار با شاش دختر بچه نابالغ پسر بچه، كامل مرد زنا زاده . شراب نارس و چه مي‌دونم هزار كوفت زهر مار. يادته تا چند روز هنوز بوي گند مي‌داد تنم. دوبارقبل از اون چله نشستم. مگه نترسيده بودم بودم تا حد مرگ، حالا چي سيد رو ديدي؟

مرتيكه پدر سوخت گفت تا حالا نمي‌دونسته چه جوري طلسم بشكنه. چه ذوقي مي‌كرد!

خودش مي‌گفت چند بار از دايرة چله دويده بود بيرون و غش كرده بوده. گفتم : حاج عباس خودت كارم رو درست كن، از خجالتت درمي‌آم.

-                   كار من نيست فقط گبري هامي دونن كه با مرده‌هاشون هم نمي‌كنند.

-                   زندگي‌ام از دست مي‌ره، مردي كن. حاجي جبران مي‌كنم.

سرش را خارانده بود.

-                   يكي تو يزد هست. نمي‌دونم انجام مي‌ده يا نه. خيلي سال ازش خبر ندارم.

-                   آدرسشو بده راضيش مي‌كنم.

گفته بود:‌نمي‌شناسمش يادم نمي‌اد كي...

گفتم : منم ، مريم چشماتو واكن!

دكتر گفت : ترسيده. بزار بخوابه.

دستش را ول كردم. چشماش مات بود. به سقف.

-                   ديگه نمي تونه بچه  دار بشه؛ گفته بودم كه نبايد بترسه!

-                   آقاي دكتر، عموم كه مرد ترسيد. بابام غش كرده بود، فكر كرد مرده؛ ترسيد وگرنه دايم استراحت مي كرد.

-                   باباش گفته بود: بزار چند روز اينجا بمونه!

-                   من كه حرفي ندارم حاج آقا، هر چقدر مي‌خواد بمونه!

-                   بدت نياد، اما اونم راست مي‌گه، با جادو و جنبل كه كار درست نمي‌شه!

-                   مي‌بيني حاج آقا هنوز حرف نزدي گريه مي‌كنه. شما باباشي يه چيزي بهش بگو!

-                   اگه بخاطر منه، من بچه نمي‌خوام.

-                   به خدا مال بچه نيست؛ ولي نمي‌خوام به خودم بگم كاش فلان كار را كرده بودم.

-                   هر شب كه مي‌ري تا صح خوابم نمي‌ره. صبح كه مياي ازت مي‌ترسم؛ مثل جادوگرا مي‌شي.

-                   من ديگه از اين كارها نمي‌كنم. ديدي كه نشوني ندادي گفتم حاج عباسو نمي‌شناسم. البته اونم مال زمان جواني بود كه از اين كارها مي‌كرديم.

التماس كردم قسمش دادم، نشست حساب كرد، گفت بايد هفت روز صبر كني، بعد بري دخمه.

-                   فردا نمي‌شه.

-                   نه فرا مهتابه . ماه نبايد چهرة مرده رو ببينه . بايد قمر در عقرب باشه، يا اينكه زهره تو سرطان رو شاه نشين باشه.

نشانده بودند مردها را لخت مادرزاد روي طاقچه‌هايي كه ساخته بوند دور دخمه، كه بالاي تپه بود، و زير گلوشان چوبي دو شاخ بود. يك طرف زير چانه ، يك طرف ميان دو پا، كه مرده را نگه دارد. سيد گفته بود بايد طوري ناخن را بكني كه مرده نيفتد. بايد آنقدر پوسيده باشد كه نيفتد. و افتاده بود رويم، كه از خواب پريدم. ناخن انگشت كوچك را كه كشيدم مرده افتاد؛ باهم افتاديم تو چاه وسط دخمه كه پر بود از كرم و بوي گند و تيزاب.

افتاده بودم توي قبر، كلنگ مي‌زدم كه افتادم. قبر كهنه بود و زيرش پوك شده بود. زير پام استخوان‌ها خرد شد، وقتي كه افتادم. اشتباه كرده بودم. داد زدم و افتادم قنبر دويده بود و كشيده بودم بيرون فحش دادم به سيد كه نگذاشته بود حتي كبريت بكشيم و قبر را پيدا كنيم. كلنگ را برداشتم و كندم، چند متر آن طرفتر، قبري را كه تازه بود و هنوز سنگ هم نداشت. به لحد كه رسيديم لرز برم داشت.

قنبر گفت :‌ بكن ، مردم از ترس . زود باش يه وقت كس مي‌آد.

بسم الله گفتم و سورة حمد را خواندم و برداشتم سنگ را، و باز كردم ، با ترس، تمام كفن را ، جر دادم. بوي گند زد بيرون. لخت شد جسد جوان بود زن. چشم‌هايش باز بود. دهانش را باز كردم. سفت بود؛ كليد شده. فشار دادم با دو دست باز كه شد پنبه ها را بيرون كشيدم و ناخن را گذاشتيم زير زبانش و تكه‌اي از كنفش را كندم. درست مثل سدره كه تكه‌ايش را كندم بودم براي سيد. و چشم‌هايش را بستم.لحد را گذاشتيم. ديگر اختيار دستم خودم نبود. مي‌لرزيديم، به وضوح، خاك ريختيم، با عجله و دويديم تا كنار جاده كه ماشين را پارك كرده بوديم.

 

 

قاسم ملا احمدي

تير 80

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:47 توسط نوشتار |

زن

طاهره اسکندری

مورچه های پخش توی تمام خانه و بوی عجیبی که هر روز غروب از توی اتاق بچه بیرون می زد تمام حواسم را گرفته بود.یک ماهی می شد سر ساعت خاصی که هیچ وقت خاطرم نمی ماند از توی اتاق بچه بوی خاصی بیرون میزد و تا جلوی در اتاقش جلوتر نمی آمد. و بعد صف طویل مورچه ها که همه جا راه میرفتند و بعد سرم را که بر میگرداندم نه مورچه ای بود و نه بوی عجیب.

بچه خودش میگفت بوی تنباکوست. شاید کسی توی اتاقش قلیان می کشید. بعد رفتم دهان همه ی عروسک هایش را بو کشیدم.فاحشه قلیان کشیده بود. مثل همیشه لخت بود. بچه لباسهای فاحشه را دراورده بود وزیر تختش قایم کرده بود. خودش می گفت کار من نیست.فائزه خودش از لباس بدش میاید.

ما می گفتیم فاحشه به آرایش غلیظ صورتش ، موهای های لایت کرده اش و سینه های درشتش و او می گفت فائزه .

کلافه بودم . نمی خواستم شبها به خانه بیایم .اما من متاهل و دارای فرزند به کدام بهانه باید شب را دور از این خانه می ماندم . هتل؟ مسافرخانه؟ چرا؟ افسار اسب را به میله های در پارکینگ گره میزنم. صدای شیهه اش گرفته است . سرما خورده.

این آخرین نخ سیگاری ست که میکشم marlboro .

باید بوی دود را تا یک هفته ازاین خانه دور کنیم.باید منشا بوی دود اتاق بچه کشف شود.

امروز توی خیابان موجود چاق کوتوله ای مرد.

دلم برای خودم می سوزد. چرا این همه به توهم روی می آورم. باید واقعیت را بنویسم.این همه روایت انتزاعی دردی را دوا نمی کند. واقعیت این است پشت میزم نشسته بودم .به بدرقه مهمانم نرفتم از همان جا پشت میز دست دادم و خداحافظی کردیم. صدای باز و بسته شدن در و بعد چرخیدن کلید توی در. از توی جعبه روی میز بسته ی سیگارم را درآوردم. اما باید ازرفتنش مطمئن می شدم. نباید می فهمید که سیگار میکشم. سراسیمه بلند شدم. اما قبل از ترک کامل میز بسته ی سیگارم را گذاشتم توی جعبه ی روی میزم. باید هنوز توی خانه باشد . نرفته . در را قفل کرد. کلید را با خودش برده و یا در را باز و بسته کرده  و به امید نشنیدن صدا کلید را توی قفل چرخانده . اما خیلی ناشیانه. کلید روی در بود. پس هنوز خانه است. نمی خواستم دنبالش بگردم. به اتاق برگشتم. . زنگ زدم . و منتظر شنیدن صدای زنگ موبایلش شدم. اما نشنیدم. 

- الو

صدای بوق و رد شدن ماشین ها توی خیابان بود سر ایستگاه تاکسی .

- الو سلام

- سلام

- رفتی ؟

- آره . چطور مگه؟

- هیچی . خداحافظ .

رفته بود. در قفل بود. سیگارم را کشیدم. و توی خانه بخور روشن کردم. این آخرین نخ سیگاری است که می کشم. Marlboro .

اما قبلش بو دوباره پیچید توی اتاق بچه . بچه خاکستری را از اتاق برداشت و رفت جلوی تلویزیون خاموش نشست.

 به خاکستری گفت : فیلم آدم بزرگاست تا مامان نیومده . بیا یه کمش رو نگاه کنیم. مامان میگه فیلم آدم بزرگا به درد بچه ها نمیخوره.

 بعد زل زد به صفحه ی سیاه تلویزیون. چند ثانیه بعد صورت خاکستری را به سینه اش چسبانید .

 اینجا رو نگاه کن. می خوان همديگه رو بکشن. بده برات این چیزا رو ببینی. شب خوابای بد میبینی .

بچه آرام سرش را برگرداند پشت سرش را نگاه کرد . خودم را انداختم توی اتاق و سرک کشیدم. اشکش را پاک کرد.

من از خون نمی ترسم . فیلم آدم بزرگا هم نمی بینم . اما همیشه خوابای بد می بینم .

 از اینکه این همه زود بزرگ شد و راه رفت و حرف زدن یاد گرفت عصبی می شوم. از این بابت خودم را بدبخت ترین زن دنیا می دانم. همه ی مادر ها انتظار راه رفتن و حرف زدن و بزرگ شدن بچه هایشان را کشیده اند. اما من یک بچه به دنیا آوردم که همه چیز بلد بود مگر انتقال شبکه تلویزیون به ویدئو . حتی شیوه ی رسیدن به نقطه ی بلندتر از دسترسش را هم می دانست.

حرکت چیزی را روی قوزکم احساس می کنم . بالاتر می رود.بالاتر می روند. به پاهایم که نگاه می کنم وحشت زده به اتاقم می دوم و در را می بندم. خوب شد نديدم. لخت لخت ام. و به خاطر نمي آورم كي لخت شده ام و يك صف مورچه ي سياه و زرد، ريز و درشت دارند يك راست بالا مي روند. پايم را تكان نمي دهم بار اول نيست و مي دانم تكان دادن پا فايده اي ندارد . چشم هايم را مي بندم:

بوقطع می شود.مورچه ها گم.

خوب شدکه از روایت انتزاعی دست برداشتم. واقعیتها راحت تر روایت می شوند و باورپذیر هستند.

دلم برای یک گپ طولانی با تنها دوستم خیلی تنگ شده. گوشی را بردارم و سعی می کنم بدون نگاه کردن به دفتر تلفن شماره اش را به خاطر بیاورم.

بچه بدجوری به شکمم لگد می زند. این ماه های آخر دلم برایش می سوزد. کاش این هفته ی آخر تمام شود. نمی دانم چطوری توی جایی به این کوچکی دوام می آورد . رشد می کند و آماده می شود . عادت بدی است اما ماه آخری اصلا نمی توانستم لباس بپوشم. فکر می کردم عریانی من به راحتی او کمک می کند. وقتی کسی می آمد مجبور می شدم شکمم را بپوشم بد جوری حالم خراب می شد . می امدم توی اتاقم در را می بستم لخت می شدم و می گفتم :

-         نفس بکش گلم . نفس بکش .

چیزی که مانع می شد عریان با آن شکم برآمده جلوی همه ظاهر نشوم خجالت ، حیا، و یا چیزی شبیه اینها نبود. اما هیچ وقت نگذاشتم شکمم را ببینند.

-         چه احساسی داری ؟

-         احساس؟

-         آره دیگه. چند وقتته؟

-         من؟ 25سالمه.

-         ا...؟تو رو نمیگم. نی نیت رو میگم.

-         خوب این و بگو. چند وقتشه؟ اون شخصیتی مستقل از من داره.

سکوت می کند. حرف نمی زند. حتی دیگر مایل نیست بداند نی نی مستقل من چند وقتش است. اما من قبل از اینکه قطع کند می گویم به حساب خودم 25 روز و به حساب دکترها و ماما ها 24روز. من اشتباه نمی کنم 25 روز عقب انداخته ام.

25 روز دیگر به دنیا می آید و به حساب سونوگرافی 24روز دیگر. من اشتباه نمی کنم . 8 ماه و 5 روز عقب انداخته ام . و روز 25 به دنیا آمد . هفدهم هم ماه بود. هوا سرد نبود . گرم نبود . خنک نبود هوایی وجود نداشت . قلبش می زد. من ندیدم کسی پاهایش را بگیرد. سرو تهش کند . و با کف دست دوبار سه بار به پشت گردنش بزند . اما صدای گریه اش را شنیدم . تمام تلاشم را کردم . ماما از تعجب لحظه هایی ماتش برد . تمام دستوراتش را اجرا می کردم . کف پایت را بگذار اینجا این یکی هم اینجا . از کسی کمک نخواستم . فقط وقتی ماما گفت آفرین یه زور دیگه . گفتم یک نفر دستش و بده به من . آن موقع بچه آمد و من دستش را گرفتم . گرم بود. گفت زور بزن . مثل عمل دفع . زور زدم اما نه مثل عمل دفع . ما هیچ وقت حواسمان به بار معنای کلامی نیست که به کار می بریم . من قرار نبود عملی مثل عمل دفع انجام بدهم . زور می زدم مثل یک زائو . مثل یک درخت در حال جوانه .  پوست ترکاندم وجوانه کوچکی آمد.صدای حضورش را شنیدم. ماما تشکر کرد و ماتش برد.

- تودرد نکشیدی؟

- تمام شد؟

- نه صبر کن ... سرفه کن .

- سرفه ؟

اتاقش را آماده کردم. به حساب خودم دقیق یک ماه دیگر و به حساب دکترم 29 روز دیگر. من اشتباه نمی کنم 8 ماه عقب انداخته ام.

نمی توانم بگویم برایم دختر یا پسر بودنش مهم نیست. دوست دارم دختر باشد. خوشگل. واقعا آرزوی زیبایی دارم برایش. آرزوی زیبایی ، سلامت. منکرش نمی شوم،زیبایی، سلامت.

دختره مثه یه تیکه ماهه . چشاش رنگ آسمون . اگه ببینیش میگی آدم نیست. فرشته  است. انگار نقاشیش کردن.اما کار خدا رو می بینی ؟ طفلک فلجه.

همیشه زیبایی اول روایت می شود. پس من اول آرزوی زیبایی دارم برایش. بعد سلامت. سلامت کامل عقل.

دیروز یک رمان خواندم برایش .

امروز باید 60 روز باشد که توی خانه مانده ام.

عکسی که روی در کمد اتاق بچه چسبانده بودم نیستش . کار خودم نیست. مطمئن هستم. بعد به خاطر

 می آورم چیزهای زیادی گم شده اند. چند تکه از لباسهای بچه ، لوازم تحریر خودم.چند جلد کتاب. یک فندک خیلی خاص، یک دفترچه یادداشت و یک گوشی با سیم کارت.

اشیا گم شده ی این خانه دلیل مهمی است برای ماندن و پاسبانی.

-         دختر برو بیرون از خونه. تو خونه موندن روانیت می کنه. خودت میگی 7 روز دیگه، اون وقت از یک ماه پیش خودت رو حبس کردی که چی؟ ما هم باردار بودیم. نه یکی نه دو تا.7 تا. 10 تا. چه می دونم حتی بیشتر. اما از این اداها و ترس ها نداشتیم. تو خیابون درد بگیردت؟ مگه تو بیابون گیر کردی؟! دست بلند میکنی برای یه ماشین یه راست می ری بیمارستان و تموم. دیگه ترس نداره. برو بیرون دخترم. تو این هفته های آخر باید...

از اول سالن پذیرایی تا انتهایش نمی دانم چند قدم می شود. اما راه می روم. راه می روم. اتاق خودم به اتاق بچه از اتاق بچه به آشپزخانه. از آشپزخانه به طرف ورودی خانه. از آنجا به طرف حیاط خانه و توی هوا می چرخم. راه می روم. قدم می زنم. راه می روم. روزهای آخر باید راه بروم.

-         6ماهشه؟

-         کی؟

-         بچه ام دیگه.

-         چه بامزه به جای اینکه بگه شش ماهمه میگه شش ماهشه.

زل می زنم به چشم هایش. چطور برایش توضیح بدهم که من 25 سال دارم و این 6 ماهگی ربطی به من ندارد وهمه اش مربوط می شود به بچه. زل می زنم. و نمیدانم کی سرش را برگرداند و با  زن  آن

 طرفی اش حرف می زند.

اتوبوس ترمز بدی می کند. ناخوداگاه پاکت های توی دستم را پرت می کنم و دو دستی  شکمم را

 می گیرم. درد می پيچد. گریه میکنم.سعی می کنم آرام باشم. اما نمی توانم.اشک بی امان روی گونه هایم می ریزد. گریه می کنم . بعد با صدای بلند گریه می کنم. همه برمی گرندعقب با حالتی ترحم آمیز نگاهم می کنند. اتوبوس به راه می افتد. راننده داد می زند

-         اون عقب اتفاقی افتاده؟

دقیقا نمی توانم تمرکز کنم که دلیل گریه ام چیست؟ شاید از ریختن انبوه آدامس های رنگی ام  ناراحتم ویا شاید درد امانم را بریده . رنگی آدامس های دایره ای کف کثیف اتوبوس غصه دارم می کند.

این دور سوم است. آدامس های پخش توی کف کثیف اتوبوس دیگر رنگ واقعی اشان را از دست

 داده اند. پیاده می شوم و توی انبوه جمعیت بلیط ندادن من زیاد مشخص نیست . راهم را می گیرم به خانه که می رسم. هیچ چیز تغییر نمی کند.

مادرم می گوید من که 10 شکم زاییدم برتری و آرامشی احساس نمی کنم که تو این همه برای بچه دار نشدن شيون مي كني، خيالت راحت است كه مقصر نيستي براي  خودت بی هیچ دلشوره ی عمیقی تا همیشه زندگی  میکنی . بچه می خواهی چه کارش کنی؟ که اصلا برایت چه کار کند؟ اصلا کی می داند بچه به درد مادر می رسد یا مادر به دردهای بچه ؟ ماجرایی که هنوز  مشخص نیست مقصر اصلی اش کیست، اتفاق نیفتد بهتر است.

برو بدون مسئولیت آزاردهنده زندگی کن. بدون بچه می شود بی فداکاری و از خودگذشتگی راحت زندگی کرد. اما بچه که داشته باشی باید از نوبت دستشویی رفتنت هم بگذری.

تو تبدیل می شوی به پل ، به معبر تا بچه بگذرد و بعد آن طرف پل که رسید تو پیر شده ای و برای زندگی بدون زحمت ،انگیزه و توانی نمانده. برو و خیال درد بچگانه بچه دار نشدن را فراموش کن.

 

زن پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و پای راستش را زمین گذاشت ،دستهايش را لاي ران هايش پنهان كرد. دستهایش را بیرون کشید پاي چپش را روي پاي راستش گذاشت، پای چپش را زمین گذاشت ، من دقيقا مطمئن نيستم. راست ايستاد. و به چشم هاي فرد روبرويي اش خيره شد. انگشتهای دستش را به هم قلاب کرد و دستهایش را تا آرنج از لای  رانهایش به پایین سراند. حالا جلوی فرد روبرویش خم شده بود. سرش روی زانویش بود.

این همه خوابی است که امروز عصر در قیلوله ی بعد از نهارم روی صندلی میز کارم می بینم . آن زن منم و آن فرد روبرویی اش کسی باید باشد که توی اتاق بچه قلیان می کشد و سعی می کند در ورودی خانه ما همیشه بسته باشد.

این کار جریان هوا نبود .جریان هوا نمی تواند دستگیره در را بگیرد و به پایین بکشد بعد در تق باز شود. جریان هوا بر در میکوبد. به در می کوبد. شاید راه نفوذی پیدا کند. نه این که دستگیره در را بگیرد به پایین بکشاند و از لای در رد شود.

خرگوش را از پاهای عقبی وارونه توی دست گرفت و به من نزدیک شد. خندیدم.

خندید و خرگوش را محکم زمین زد. آب زردی از بدنش خارج شد. یک چاله کندم و خرگوش را توی باغچه دفن کردم. گفت: مرده بود که از لانه اش آوردمش بیرون. اما شدت آن ضربه هم می توانست کارش را تمام کند.

درد پیچید توی کمرم و شکمم. پاهایم بی حال شدن و با زانو نشستم. شدت ضربه به حدی بود که می توانست کارش را تمام کند.

دکتر سونوگرافی گفت: سالم است.

نمیدانستم باید در آن لحظه چه کار کنم ! دستمال را از دست چاق وپرموی دکتر گرفتم و ژل را از روی شکمم پاک کردم و از روی تخت فرز بلند شدم. لبخند دکتر سونو فشارم را به نوسان می انداخت.

به خودم قول دادم که حتی در بدترین شرایط دیگر نیایم برای سونوگرافی.

مادرم میگوید بگذارم بمیرد.بعد پای این جور آدم ها  را  به خانه اش باز کنم. میگوید:دنیا نیامده بودی که پدرت مرد تا امروز که باید 20سالت شده باشه بدون حرف و حدیث مردم بزرگت کردم.این پسره چی داره که میخواهی زنش بشوی؟

-20 سالمه؟ نه بیشتر.

و به خاطر می آورم تاریخ تولدم را از تاریخ سال جاری کمش میکنم می شود 30.

کلید را توی در می چرخانم .این آخرین نخ سیگاری ست که میکشم. باید همه چیز روشن شود. تصمیم واقعی ام را گرفته ام. و با این شروع می کنم که زن منم. اما من زن نیستم بدون بچه بدون زایش ، بدون پستان هایی که چلانده شوند و تهی شوند از تمام گرسنگی های یک نوزاد.

 نمی دانم تا به حال در یک تشیع جنازه  با شکوه شرکت  کرده اید یا نه؟ اما من با شکوه ترین تشیع جنازه را خواهم داشت اگر سر زا بروم.

من سرزا رفتم.تمام هم محله ای هایمان وتمام اهالی آن منطقه تقریبا متوسط هجوم آورده بودند به مرده شورخانه شهر که پشت حمام عمومی شهر بود.سیل جمعیت باورنکردنی بود و غصه و تاسفی که همه اشان در گلویشان داشتند انکار نکردنی. صدای شیون و جیغ های بی وقفه ی مادر را میتوانستم  به وضوح بشنوم . دختر بچه های مدرسه ای که با خواهر کوچکم هم مدرسه ای بودند از پنجره ی کوچک   مرده شورخانه سرک می کشیدند و مرا كه روي تخت مرده شورخانه افتاده ام نگاه می کنند. نگاه های کوتاه ومنقطع . چون قدشان نمیرسد و هی از پنجره پایین می سرند. هر کدام3 یا 4 بار سرک میکشند و از وحشت شکم بزرگ من چند شبی خواب به چشمهایشان نمی اید.خواهر کوچکم دقیقا بلد نیست این جور مواقع چه کار کند ! با هم کلاسی هایش می خندد و شیطنت می کند و با مادرم گریه.دو یا سه تا هستند زن هایی که تن مرا غسل می دهند. برای شروع خیلی با احتیاط عمل میکنند. هنوز برای کودک درونم دلواپس هستند و مواظبش. اما  آن که از همه اشان پیرتر است بی محابا بازویم را میگیرد و میچرخاندم. صدای برخورد تن خیسم  با سیمانی صاف سنگ مرده شورخانه پخش می شود توی مرده شورخانه. دختربچه ها جیغ می کشند.

 شایعات را میشنوم .

-بچه زنده بوده می تونستن درش بیارن . اما بابای بچه گفته بچه ی بی مادر نمی خوام.درش نیارید.

من دقیقا در این مورد چیزی نمی دانم  و نمی توانم قضاوتی کنم. نه حق را به می دهم و نه به او حق

نمی دهم . من در شرایطی نیستم که دست به چنین قضاوتی بزنم. کفن را که دور تنم می پیچند شکم  برآمده ام توی سفیدی پارچه مشخص وبزرگتر می شود و از در مرده شورخانه که بیرون می آیم. مادرم کل میکشد وبعد از مادرم چند زن دیگر. طاقباز روی تخت گذاشته اندم و می برندم. شکمم از تابوت بالا زده. صدای ضجه ی زن ها و های های گریه های شان امانم را می برد. فقط چند تایی اشان را میشناسم. اما آن ها  زن اند. وهمین برای برانگیختن احساس همدردی اشان کافی ست.

این آخرین نخ سیگاری ست که می کشم Marlboro .

مورچه ها و تمام  حشرات موذی ونیمه موذی  و بی آزار از تنم بالا می روند .پایین می آیند ومن بی گزند و  حشره  نخورده با کودکم آسوده ام.

این آخرین نخ سیگاری ست که می کشم Marlboro .

                                                                                                               

                                                                                                                   زن

                                                                                                                  

                                                                                                                  پایان

                                                                                                           

                                                                                                            3/اسفند/1387

                                                                                                         

                                                                                                             طاهره اسکندری

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:44 توسط نوشتار |

 (يك داستان در دو اپيزود)

مریم تاراسی

اپيزود اول

«پيمان»

يك دستت را زير شير آب مي‌گيري و با دست ديگر دكمه آب سرد كن را پايين نگه مي‌داري تا خم شوي آب سر خورده توي آستين مانتويت و تا زير بغلت هم پيش رفته.

ـ  پيمان اين‌طوري نمي‌تونم. برو يه ليوان بگير . زود برگردد.

پيمان پله‌ها را كه بالا مي‌رود چشم مي‌گرداني توي سالن انتظار مطب. زني صورتش را لاي چادر قايم كرده و دست‌هاي گره كرده‌اش را گذاشته روي بلندي و برآمدگي شكمش. شلوار به پايش نيست و دامن سياه بلندش از چادر بيرون زده. دست مي‌بري به كمرت و كمربند جين پهن را زير انگشت‌هايت لمس مي‌كني.

منشي آدامس مي‌جود و خيره شده به عكس‌هاي مجله خانواده سبز. در اتاق دكتر نيمه باز است . دلت مي‌خواهد فال اين ماه را كه توي مجله مي‌نويسند بخوانی. منشي جوری نگاهت مي‌كند كه برمي‌گردي و خيال مي‌كني منشي است كه بايد ده ليوان آب بخورد.

پيمان پله‌ها را پايين مي‌آيد. روي ليواني كه خريده عکس يك بچه را كشيده‌اند كه روي گل‌هاي صورتي خوابش برده. از بالای پله ها حواسش نبود، نگاهت نمي‌كرد كه ببيند نگاهش مي‌كني و مي‌بيني چشم‌هايش انگار مثل هميشه سبز نيست و قهوه‌اي غبارآلودي به نظرت مي‌آيد.

 يك راست به طرف دستشويي مي‌روي آخرين ليوان را جرعه جرعه قورت مي‌دهي. همه رگ‌هايت هم پر از آب شده و خيال مي‌كني الان است كه همه‌اش را بريزي بيرون . پيمان دورتر كنار پله‌ها ايستاده و با دکمه موبايل ور مي‌رود.

ـ ببين من برم بيرون ؟ خوب نيس اينجا وايسم.

ـ نه نرو .بمون .تنهايي مي‌ترسم.

ـ نمي‌خوام كه در برم خب. برمي‌گردم.

لب پاييني‌ات مي‌لرزد دلت به هم مي‌خورد. دست‌هايت خالي مي‌شود. پيمان دست‌هايش را توي هم گره كرده و با نك كفش روي سراميك كف زمين ضرب گرفته. منشي اسم تو را صدا مي‌زند. پيمان از پله‌ها بالا مي‌رود.

دكتر سرش را بالا مي‌آورد و سريع برمي‌گرداند روي برگه‌هايي كه مشغول نوشتنش هست موهاي صافش ريخته روي بلندي پيشاني‌اش.

آماده بشين دراز بكشين.

اتاق بوي الكل مي‌دهد. پاهايت مي‌لرزد. خيال مي‌كني الان است كه دراز بكشي و سوزش تيز آمپول را زير پوستت حس كني چشم ببندي و زير لب اسم پيمان را هزار بار زمزمه كني.

 پنجره نيمه‌باز درخت هاي لخت حياط پشتي را را قاب كرده. تمام تنت يخ شده.

ـ دكمه‌ها تو باز كن، باز باز، شلوارتم.

در نيمه باز است . كنار زن چادري زني نشسته كه ابروهاي كشيده‌اي دارد زير چشمش سايه بنفش زده. توي كيفش دنيال چيزي مي‌گردد.

دكتر نگاهت نمي‌كند. انگار خوشگلي‌ات كمرنگ شده، به خيالت مي‌آيد خودت هم امروز آيينه را نگاه نكرده‌اي. روسري از روي موهايت سر مي‌خورد. دكتر مايع سفيد لزجي را روي پوست شكمت مي‌كشد. از سردي و چسبندگي‌اش چندشت مي‌شود. نفست بالا نمي‌آيد. روي مانيتور كنار تخت توده‌هاي سياه و سفيدي به هم مي‌پيچند. سر در نمي‌آوري.

_ چند ماهه

_ دو ماه تموم.

صداي خودت غريبه به نظرت مي‌آيد. حتمن اين تو نيستي كه اينجا دراز كشيده‌اي. حتمن اينها خاطرات كسي است كه نمي‌شناسي. شبيه خيالات خودت موقعي كه توي دانشگاه مي‌نشستي رديف وسط و زل مي‌زدي به سبزي چشم‌هاي پيمان و مي‌رفتي جاهايي كه نديده بودي و او لبخند مي‌زد و دخترها پچ پچ مي‌كردند.

دكتر دستگاهی را كه مي‌كشيد روي شكمت پايين‌تر مي‌برد. دست مي‌بري به كمر شلوارت. دكتر اخم مي‌كند.

ـ خانم مي‌تونيد بلند شيد.

پيمان برنگشته. كسي از دستشويي بيرون مي‌آيد و بوي ترش استفراق دماغت را پر مي‌كند. در دستشويي را از داخل مي‌بندي. چشم‌هايت مي‌سوزد. كسي شبيه توي آيينه گريه مي‌كند. خيسي مايعي كه دكتر روي شكمت ماليده نفوذ مي‌كرده به لباس زيرت . صورتت را زير آب مي‌بري. شقيقه‌هايت ذق ذق مي‌كند.

پيمان بيرون در ايستاده. قدش كوتاهتر از هميشه به نظرت مي‌آيد. زل زده به خيسي چشم‌هايت و دهانش نيمه باز مانده. كفش‌هايش گلي شده .بوي اگزوز ماشين‌ها را مي‌دهد. يك قدم نزديكتر مي‌آيد .

_ چي شد؟ چي گفت؟

دماغت را بالا مي‌كشي و پله‌ها را بالا مي‌روي. صداي قدم‌هايش را پشت سرت مي‌شنوي.

_ پرسيدم چي شد؟ چيزي هست؟

باد مي‌آيد گونه‌هايت مي‌سوزد . قدم تند مي‌كني. كسي با تمام هيكلش تنه مي‌زند و رد مي‌شود. پسركي روزنامه مي‌فروشد.

اتوبوس دارد حركت مي‌كند. خودت را بالا مي‌كشي كنار پنجره مي‌نشيني رو به رو را نگاه مي‌كني.

 

¨                                   

اپيزود دوم

«‌ توافق »

مرد دست‌هايش را تكيه داد به شانه‌هاي زن كه روي راحتي آبي لم داده بود و گفت: اون يه اشتباه بود. يه مسله‌ي بي‌ربط كه نبايد مي‌شد.

زن دست‌هايش را حلقه كرد دور مچ مرد و آرام پايين كشيد: درست مثل من. و زير لب گفت: احساس مي‌كنم منم دارم مي‌شم يه مسئله بي‌ربط.

مرد چند قدم برداشت و روبروي زن روي زمين زانو زد. دست‌هاي استخواني زن را گرفت توي دست‌هايش: تو ديگه داري بي‌خودي مسئله رو دنبال مي‌كني.

زن حرفي نزد و چشم‌هاي كشيده يشمي‌اش را دوخت به دست‌هاي مرد كه حالا داشت دستمال كاغذي را مچاله مي‌كرد.

موهايش را با دست پشت سرش جمع كرد و اطراف را نگاه گرد .مرد گيره سر نقره‌اي رنگ را را از كف اتاق برداشت و به زن داد.

زن بلند شد و پشت به مرد روبه‌روي آيينه ايستاد. مرد دكمه‌ي پيغام نماي تلفن را فشار داد و پيام‌هاي جديد را حذف كرد.

_ ميگم چطوره از همين حالا تا هميشه در موردش حرفي نزنيم.

زن سيني كوچكي را كه دوتا فنجان روي آن مي‌لرزيد گذاست روي ميز. يك فاشق شكر خالي كرد توي يكي از فنجان‌ها و آن را هم زد. مرد گفت: تو توي اين موضوع اصلن منو به حساب نمي‌آري. منم به همون اندازه حق دارم كه تو حق داري. اينقد هم نزن.

زن پاهايش را جمع كرد و فنجان را بالا برد. بعد گذاشت روي ميز و گفت:

_ ما نبايد اون كارو مي‌كرديم . من نمي‌خواستم. به حرف تو گوش كردم. تو حتي نمي‌توني فكرشو بكني. مي‌توني؟

مرد يكي از دست‌هايش را مشت كرد و توي آن يكي دستش كوبيد: اون هنوز هنوز هيچي نبود. تو هيچي نمي‌توني ديده باشي. تو همه‌اش . اينا فكراي خودته. همش دوماهش.

بين كلماتش فاصله افتاد. بعضي از حروف را دوبار تكرار كرد.

زن سرش را خم كرد و زل زد به عكس بچه‌اي كه توي صفحه تبليغات مجله مي‌خنديد زني داشت به پاي بچه پودر مي‌زد.

مرد مجله را پشت و رو كرد. مقابل زن نشست.

_ تو خيال مي‌كني خيلي با احساسي؟

زن آه كشيد و گفت: همش خيال مي‌كنم يه چيزي نيست. گم شده. و دستش را گذاشت روي شكمش.

مرد چشم دوخت به آگهي مزايده‌ي پشت مجله. زن مجله را كشيد.

_ به من گوش مي‌دي؟ من نمي‌تونم يادم بره مي‌فهمي؟ بايد به حرفت گوش نمي‌دادم.

مرد انگشتان شستش را گذاشت زير فكش و با انگشتان اشاره شقيقه‌اش را فشار داد.

_ اون هنوز هيچي نبود . اينو مي‌توني قبول كني ؟ آره؟

زن دماغش را بالا كشيد: فكر مي‌كردم. مي‌بينمش. مي‌ترسيدم. يعني باور نمي‌كردم.

مرد بلند شد به طرف پنجره رفت دستگيره را كشيد.

برگشت زن دراز كشيده بود روي راحتي. مرد نشست كنارش و با انگشت رد اشك را روي صورت او دنبال كرد.

ـ بوي نم خاك رو هس مي‌كني. هنوز نباريده مي‌خواد بباره.

زن برگشت طرف ديوار. 

 

 

 

 

 مريم تاراسي ـ متولد سال 1360 ـ استان زنجان ـ شهرستان زنجان ـ ميدان استقلال ـ خيابان نجات ـ كدپستي: 64975 ـ 45178 تلفن تماس:4241082 و 5247997 ـ0241 

 


« آينه‌ي آرايشگاه »

دختر نخ را پيچيد دور انگشتان اشاره دست‌هايش و خم شد روي صورت سرخ زني كه مقابلش بود. زن از توي آينه گفت: من خودم قهوه‌اي دوس دارم شوهرم مي‌گه شرابي.

دختر دستش را برد زير چانه‌ي زن و چانه‌اش را بالاتر آورد. زن زبانش را گرد كرد زير لب پاييني‌اش دختر به عقب خم شد استخوان پشتش صدا كرد.

_ حالا ايشالا خودت مي‌ري مي‌فهمي ديگه بعدش حرف، حرف شوهره.

زن دست‌هايش را گره كرد روي سينه‌اش. دختر موچين را از كنار رديف رژ لب‌ها برداشت.

_ قربون دستت بالاها رو نگه‌دار از پايين كم كن.

از خيابان صداي چرخ ماشيني رد شد. صداي ترانه‌اي توي كوچه پيچيد و دور شد.

دختر ريشه نرم و سياه مو را از موچين پاك كرد. زن در آيينه خودش را بر انداز كرد. تلفن بلندتر از حد معمول زنگ زد . گره نخ دور گردن دختر توي دست‌هايش پاره شد.

_ الان مي‌آم. كم مونده الان.

 زن انگشتش را گذاشت كنار گوشش: اينجا مونده.

دختر خم شد همان جا.

زن موهاي زير پايش را با نك كفش جابه‌جا كرد. دختر نگاه كرد به آيينه و موهاي بلند و سياهش كه تا كمر پايين آمده بود.

_ منم دختر بودم. موهام بلند بود. چيه موي بلند؟ مردا فقط برا دوست دخترشون مي‌پسندن برا زنشون ميگن كوتاه. آه ايناها موي من. دستش را برد پشت گردن زير موهاي كوتاهش و در آينه خنديد.

تلفن زنگ زد . دختر گوشي به دست برگشت طرف زن. گوشي را محكمتر به گوشش چسباند.

گردنش را به چپ خم كرد.

_ همين الان .

_ اما تو موهات خوبه يه وقت مي بيني عروس مي شي. لازمه.

زن تيوپ رنگ را از كيفش بيرون آورد.

_ حالا اين بار شرابي كن ببينم چطور ميشه.

دختر كناره‌هاي دامنش را توي دستش مچاله كرد. زن رنگ را گذاشت كنار سايه‌هاي رنگي.

تلفن زنگ زد. دختر تيوپ رنگ را تا ته خالي كرد توي كاسه‌ي كوچك چدني.

زن ابرو در هم كشيد : چه خبره؟ اينقدر برا سه بار كافيه.

تلفن همچنان زنگ زد. دختر فرچه‌ي بزرگ را كشيد دور و بر گردن زن و پيشبند را از روي سينه اش برداشت. زن با ناليلون روي سرش، رفت زير سشوار گفت: دير رنگ مي‌گيره.

دختر گوشي تلفن را از پريز كشيد. فرچه، كاسه، پيشبند و حوله را شست. گوشي موبايلش زنگ زد. موهاي كف زمين را جارو كرد. زن زير سشوار چشم‌هايش را بسته بود.

 عقربه‌هاي ساعت رفت روي هفت. عقربه‌ي بزرگ سرجايش لخ مي‌زد.

زن موهايش را شست. دختر موهاي شرابي زن را سشوار كشيد. دانه هاي عرق از پشت گردنش سر خورد. موهاي بافته‌شده‌اش را پيچيد دور انگشتانش و بالا‌ي سرش با گره ثابت كرد. زن كيفش را برداشت. و بيرون رفت.

دختر نشست روي صندلي گرداني كه زن نشسته بود.

روبروي آينه. كيفش را باز كرد گوشي موبايل را بيرون كشيد. دكمه‌اي را زد. روي صفحه‌ي آبي موبايل با حروف لاتين نوشته بود: تا ساعت شيش و نيم . يا قبول كن . يا نه. اگه تماس نگرفتي يعني نه.

دختر پيراهنش را از زير موهايش با دو انگشت بلند كرد و تكان داد. گيره سرش را باز كرد. كش سفيد موها را كشيد. برگشت طرف آينه . قيچي را برداشت. قيچي سرد بغل گوشش  قرچ قرچ كرد.

روي زمين موها موج شد.

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:43 توسط نوشتار |

آكواريوم »

 فاطمه باباخانی

گوشم را چسباندم به ديوار ، صداي بالا آمدن حباب هايي را شنيدم كه تا سطح آكواريوم مي رسيدند مي تركيدند . و صداي دست و پا زدن تهمينه را شنيدم كه ته آكواريوم لابه لاي گوش ماهي ها و صدف ها مانده بود .

«تهمینه»؛ - تا بدین دقت به یاد می آورم- مادربزرگم بارها قصه ی زنی را برایم گفته بود که ته آکواریومی غذای ماهی هایی شد که حتی نامش را هم نمی دانستند. و حالا صدایش را می شنوم، از دیوارهای همین آشپزخانه. صدای حباب هایی که تا سطح آکواریوم می رسند، می ترکند.

کتری را می گذارم روی اجاق، جوش بیاید. شیر آب را باز می کنم، ظرف ها را می شویم. آب می کشم. از نو آب می کشم. اما صدا می آید، قطع نمی شود، کم نمی شود. حتی لازم نیست گوشم را بچسبانم به دیوار. از تمام آشپزخانه صدای دست و پا زدنش شنیده می شود. و صدای حباب هایی که از دهنش خارج می شود. شاید کمک می خواهد. چشم هایم را می بندم؛ شاید صد تا یا بیشتر، ماهی گیر کرده لای موهایش! ماهی های ریز اقیانوسی. ماهی هایی که به اندازه ی یک بند انگشت کوچکند.

مادربزرگ می گفت فردوس را جادو کرده بودند. چهل دعانویس، چهل جادو را توی آب خیسانده و بعد به اش خورانده بودند.  و هر چه ماهي و بچه ماهي بود را از چشمش انداخته بودند.البته همیشه اول قصه اش می گفت که فردوس می مُرد برای تهمینه. آن روزها تهمینه عاشق ماهی بود. برای همین فردوس به يكي در بازار شیشه گرها گفته بود که یک تنگ بزرگ که صد تا یا بیشتر ماهی ماهی های کوچک به اندازه ی بند انگشت جا بگیرد درست کند. -آن روز ها می گفتند تُنگ؛ ولی من می گویم آکواریوم- . توی اش صدف، تیله های شیشه ای رنگارنگ و گوش ماهی ریخته بودند. گوش ماهی هایی که وقتی دم گوش ات می گرفتی، صدای موج دریا را نه، بلکه صدای فردوس را می شنیدی که تمام طول ساحل را دنبال تهمینه دویده بود،اما پیدایش نکرده بود و هنوز فریاد می زد: تهمینه!

اکنون به خاطر می آورم، بار اولی که اسمش را شنیدم.مادربزرگ قصه اش را گفت، شاید سه ساله بودم یا پنج ساله . همان شب خوابش را دیدم. دیدم که مادرم شده. مرا به دنیا آورد- شاید وسط مطبخ تاریک و کوچکش بود- و صدایم زد ماهی. فردوس خم شد و آرام توی گوشم گفت: غمگین نشو بچه! این زن عاشقه ماهیه!

اما ته دلش اخم كرده بود و مدام تكرار مي كرد « بچه ماهي لا مذهب ناقص الخلقه! »

و دیدم که ماهی ام. خودم را دیدم که دم دارم. و تنم از فلس پوشیده شده. فردوس مرا از آغوش تهمينه كند، برد و انداخت توی آن آکواریوم.

بعدها هر شب خوابش را می دیدم. می دیدم که تهمینه به زورغذاي ماهي  می خوراند به من.

دیشب هم خوابش را دیدم. دیدم که گردنبند مرواریدی که پدرش از مکه برایش آورده بود از هم گسست. دیدم که دست و پا می زد، و حباب های بزرگی از دهانش بیرون می آمد. آخر سر آنقدر دست و پا زد که گردنبند مرواریدش از هم گسست. و پخش شد کف آکواریوم.

هنوز هم خوابش را می بینم. شاید هفته ای یک شب، شاید بیشتر یا مثلاً هر شب.

می بینم اش؛ که دست و پا می زند. و قبل از آنکه بتوانم چشم از ناخن های فرو رفته اش در قالي بردارم، صدای شکستن گردن اش مرا از خواب می پراند.

لای ملافه ام به خود می پیچم. ناخن هایم در دیوار فرو می رود. زیرشان پر شده از پودر سفید گچی. انگار از زیر این لایه ی گچی، از بین آن آجرها، قرار است چیزی شگفت شاید جنازه ای بیرون بکشم. حتی می تواند آکواریوم هم باشد.

هميشه به گردن شكسته ي تهمينه كه مي رسيد مادربزرگ با گوشه ي چارقدش پاي چشم هايش را پاك مي كرد و مي گفت: «كاش مادر نزاده بودت تهمينه!»

دست مي كشيد به سرم و مي گفت : « كاش هيچ مادري دختر نمي زاييد! براي اين مرد جماعت ...» و آه مي كشيد.

آه كشيدم و صداي آه كشيدن تهمينه را از پشت ديوار مطبخ شنيدم. برايم لقمه گرفته بود. مرا برد و نشاند روي زانوهايش، لقمه را خوراند به ام. پارچه ي گل گلي را به قدم گرفت. بريد و دوخت و سرم كرد. مرا برد جلوي آيينه. قبل از آنكه چشمم به قطره هاي شوري بيفتد كه سرخاب گونه اش را شسته و تا چانه اش لغزيده بودند، لكه هاي خوني را ديدم كه روي چادر افتاده بود. دستم را گرفت، تا دم در مكتب خانه برد. تمام راه سوزش نوك انگشت هايش را حس مي كردم. كنارم نشست. ملا نگاهم كرد، به چشم هايش عجيب مي آمدم شايد، اسمم را پرسيد.

و هجي اش را به من آموخت. «م »، «ا »، «ه »، «ي ».

ناگهان تن پوشيده از فلسم از زير چادر ليز خورد و موهاي برهنه ام ريخت بيرون. تهمينه زير چادرش قايم ام كرد. ديگر كنده نشدم از او. مرا به مطبخ كوچك خانه برگرداند. بعدها هرگز حرفي از هجي و حروف و مكتب خانه نزد. چادرم را تا كردم و گذاشتم توي بقچه ام و ته صندوقخانه قايم كردم.

موهاي برهنه ام هر روز بلند تر مي شد، من ماهي تر و فردوس اخموتر. صورتم را مي چسباندم به آكواريوم مثل تهمينه. ماهي ها جمع مي شدند آن طرف شيشه. و قصه ي تهمينه را توي گوشم زمزمه مي كردند.

زماني كه گردنبند مرواريدش از هم گسست و ريخت كف آكواريوم. گردنبندي كه پدرش نه، بلكه فردوس زماني كه معشوق اش بود، از مكه نه، بلكه از درياي آن طرف سيستان برايش هديه آورده بود.

فردوس فرياد مي زد « آن بچه ماهيِ لا مذهبِ ناقص الخلقه!» و التماس مي كرد كه تهمينه خودش را بكشد كنار . اما تهمينه به صداي بلند مي گريست.

از خواب پريدم. ديدم به اندازه ي كف دست هاي فردوس صورتم سرخ شده و تنم كبود.

و مرواريدهاي بي شماري را ديدم كه توي حباب ها بالا مي آمدند و تا سطح آكواريوم مي رسيدند مي تركيدند و دوباره مي سريدند ته آكواريوم. نك پا ايستادم جلوي اكواريوم،  دستم را بردم توي آب، حباب تركيد و مرواريد غلطيد توي دستم. گرم بود، ناگهان آب شد، مزه اش كردم، شور بود.

چشم هايم را بستم و تهمينه را ديدم كه مي گريست. گهواره ي خالي مرا مي تكاند و ماهي ماهي مي كرد و مي گريست. لبش ترك خورده بود و خوني شده بود. سر انگشت هايش مي سوخت از بس حواسش پرت شده و سوزن رفته بود به شان . چشم هايش مي سوخت. تنش مي سوخت. دلش مي سوخت. چنانكه، گويي آتش گرفته. و خودم را ديدم. سرم روي زانويش بود. و تنم كبود.

موهايم تكه تكه پخش شده بود روي گل هاي قالي. سطح آب آكواريوم پر بود از تار تار موهاي برهنه ي من. صندوقچه اش را آورد. دست برد توي صندوقچه ، چيزي گذاشت كف دستم. دستم را مشت كرد و گفت كه مواظبش باشم.

مرواريد درشتي بود كه بوي ساحل دورترين درياها را مي داد. بوي غريب ترين ماهي ها را. و ماهي گيرها. نخش كردم و انداختم دور گردنم.

وقتي فردوس برگشت تهمينه نبود. بُرد يمني گرفته بود، حرير، ابريشم و .... و همه به قد و پهناي تهمينه!

اما او نبود، هيچ جاي خانه نبود. نه توي مطبخ، نه پشت بام، نه لب حوض توي حياط.

 فرو رفته در خود، جمع شده، پناه برده بود به صدف هاي كف آكواريوم. به فلس هاي من دست مي كشيد و ورد مي خواند. دعا مي كرد تا موهايم دوباره بلند شوند، بلند و برهنه .

داشتم خفه مي شدم، خودم را بالا كشيدم، تا سطح آب آكواريوم. موهاي تار به تارم چسبيدند به صورتم.

از مادربزرگ بدم آمد. اي كاش قصه ي ديگري بلد بود.

توي آينه خودم را ديدم. مرواريد درشتي به گردنم بود، كه بوي درياهاي دوردستي را مي داد.

از گردنم كندم و انداختم اش ته آكواريوم.

گوش هايم را گرفتم. ماهي ها چنان به گريه افتادند كه استخوان هايم سوخت. تنم را ديدم كه از هم شكافت، با فلس هايي كه بيرون زدند و نفسم در نيامد. دلم آب مي خواست. دلم مي سوخت و آب مي خواست. دلم آكواريوم مي خواست.

چشم هايم بسته شد. تهمينه را ديدم كه ناخن هايش در قالي فرو رفته، گردنش شكسته بود چنان كه حتي اگر همان چهل دعا نويسي كه او را خواب كرده بودند تا بچه ماهي ناقص الخلقه بزايد-  هم نمي توانستند وردي بخوانند و خوب اش كنند.

دلش مي سوخت، پوست اش از هم شكافته بود. فلس نزده بود بيرون، بلكه اين استخوان هايش بودند. شكسته و بيرون زده.

فردوس را ديدم؛ توي چشم هايش زني بود كه مي لرزيد، روي گردن شكسته اش رد دست هاي مردي بود كه شايد هنوز هم بسيار دوستش مي داشت. ناخن هايش در قالي فرورفته بود و بچه ماهي ناقص الخلقه اش را مي خواست.

تهمينه؛ خودش را تا دم آكواريوم كشاند، و ناگهان در آب فرو رفت .... با موهاي بلند و برهنه اش. بار اولي بود كه چنين برهنه و بلند مي ديدمشان. بيرون از زير چارقدهاي بلند و ضخيمش.

لب هاي ترك خورده اش مي خنديد. در حاليكه در آب فرو مي رفت، در حاليكه بين دندان هاي ماهي هايي كه عاشقشان بود جويده مي شد، در حالي كه پوسته پوسته مي شد گونه هاي سرخاب زده اش، به مردي مي انديشيد كه زماني معشوق اش بود. و عاشق موهاي بلند و برهنه اش. دستمال بين دست هايش را از هم گشود، شانه هاي چوبي بيشماري كه فردوس زماني به او هديه داده بود. بوي چوپ درخت هاي آن طرف درياها را مي داد. بوي موهاي برهنه ي پخش شده ي او را. بچه ماهي ها گير كرده بودند لاي موهايش. تقلا مي كردند ليكن دست و پا زدن بيهوده بود؛ چون مادرانشان مشغول جويدن پوست و گوشت دست و پاي تهمينه بودند.

 حباب ها كوچك و كوچكتر مي شدند، كوچكترتر....

تهمينه هنوز لبخند مي زد. و دلش بچه ماهي اش را مي خواست كه نمي دانست مرد توي كدام دريا گم و گورش كرده بود.

دلم مي سوخت، دست و بالم مي سوخت، فلس هاي تنم مي سوخت. چشم گشودم و انگشت هايم را ديدم. ديدم كه زير ناخن هايم آغشته به گچ است. ديدم كه ناخن هايم ديوار را مي درند. چنان كه گويي چيزي شگفت ، چيزي ديگرگونه تر، شايد  تهمينه آنجا خفته باشد. و صداي حباب ها را شنيدم، حباب هايي را كه كوچك و كوچتر مي شدند.

آكواريوم!

تنگ بته جقه دار تهمينه از زير ناخن هايم ديده شد.

تهمينه. دست و پا نمي زد. تقلا نمي كرد. لبخند مي زد. به تن پوشيده از فلسم مي نگريست و مي گريست. چنان صدايم زد: « ماهي‌ »! گويي مدت ها گم ام كرده بوده.

خودم را به آب زدم. و دندان هايم را حس كردم. بوي گوشت و خون تهمينه را هم.

از بين انگشت هايش سر خوردم، ماهي هايي را ديدم كه تكه تكه اش مي كردند. فقط فرصت كردم لبخندش را ببينم. و چشم هايش را. ديدم كه مي انديشد، به مردي كه زماني معشوق اش بود، به فردوس . قبل از اينكه جادو شود. قبل از اينكه تمام ماهي هاي درياهاي دور و نزديك و آكواريوم از چشمش بيفتد. و شنيدم كه مرد مي خندد. توي چشم هاي تهمينه مرد را ديدم؛ دست هايش فرو رفته در موهاي برهنه ي تهمينه. مي خنديد و مي گفت: « تو ماهي مي زايي! و من پدر اولين بچه ماهي اين شهر مي شوم. صدايش مي زنيم « ماهي » ! ».

 

ابتداي مرداد87 فاطمه باباخانی

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:42 توسط نوشتار |

بوق آزاد                                                                        

پرستو آزادی ابد

سيگار را مي گيراند و سبک ، دراز مي کشد روي تخت. دکمه پيغام گير را فشار مي دهد. صداي نازک زن مي پيچد لاي اسبابهاي بسته بندي شده خانه.

: «... سلام ... کي برگشتي؟ ... حدس مي زدم اين روزا برگردي ... واقعاً متأسفم که اينطور شد ... اما چاره اي نبود ... دلم نمي خواست منصرفم کني ... خيلي در موردش فکر کردم ... پس سعي نکن دنبال ام بگردي ... در ضمن به هيچ وجه نمي توني نظرم رو تغيير بدي ... شيرِ آشپزخونه هم بد جوري داره چکه مي کنه ... گرچه فکر نمي کنم متوجه اش شده باشي ... به هر حال با تعميرگاه تماس گرفتم بيان درست اش کنن ... امروز- فردا ... يکي رو مي فرستن واسه تعمير پس سعي کن خونه باشي ... روزا زياد متوجه نمي شي ... لاي همه صداها گم مي شه ... اما شبا ... مثل مته مي افته تو مخت ... اين چند شبِ آخر تا خوابم ببره ... مصيبتي داشتم که نگو ... برا چند روزتم غذا آماده کردم- گذاشتم يخچال- حداقل تا وقتي بتوني به تنهايي از پس کارات بربيايي ... حالا برو بگير بخواب- تا صبح زود- وقتي مي خواي بري سرِکار- قبراق باشي- تا کله سحرم نشين پاي تلوزيون و فوتبال ببين ... .

خداحافظ ... براي ... هميشه ...

                             *                    *                   *                   *                      

: « سلام ... نمي دونم چرا دوباره بهت زنگ زدم ... راستي ديروز يادم رفت بهت بگم ... غذاي ماهي ها رو گذاشتم سمت چپ آکواريوم تو يه قوطي سبزِ ... به موقع بهشون بده ... طبق همون دستورالعملي که چسبوندم رو شيشه آکواريوم ... سمت راست ... کنار خزه ها ... روزي 7 وعده سر ساعت ... به موقع که نباشه مزاحبشون خراب مي شه و کف بالا ميارن و ميميرن ... مخصوصا اون ماهي آبي هايي که دمهاي شمشيري بلندي دارن حيووني جونشون بند يه ذره آب و لجنِ ... خيلي وقتها فکر مي کنم کاش منم يه ماهي بودم ... يه شاماهي گنده باباله هاي دراز ... اونوقت يه روز يه نهنگ بزرگ با يه حرکت قورتم مي داد تو خودش و مي شدم جزئي از گوشت تن اش ... به هر حال يادت نره بهت چي گفتم ... شايد دوباره بهت زنگ زدم ... تا ببينم چي مي شه؟...

خداحافظ ...

                             *                    *                   *                   *                      

: « سلام ... اين چند روزه خيلي درگير بودم ... مي خواستم بهت زنگ بزنم ... اما نشد ... ديروز يه خبر وحشتناک تو روزنامه خوندم ... نمي دونم ديديش يا نه؟ اما و يرم گرفت دربارش باهات حرف بزنم ... اميدوارم هنوزم به خوبي همون روزاي اول آشنايي مون به حرفام گوش بدي ... يه چيزو مي دوني ... هميشه عاشقِ اين بودم که رو پيغام گير حرف بزنم ... بزرگترين حسن اش اينِ که يک ريز مي توني حرف بزني ... اونم درباره همه چي داد بزني ... فحش بدي- غيبت کني- ايراد بگيري- تازه کسي ام نيست که پا برهنه بدواِ وسط حرفات... انصافم که به خرج بدم ... تو اونجور آدمي نبودي ... تا حرف مي زدم با همه حواست به هم گوش مي دي ... خيلي وقتا تو دلم مسخرت مي کردم ... فکر مي کردم ... آدم چقدر بايد احمق باشه که اينطور به مزخرفات کسي گوش بده ... حالا نمي خواد به دلت بگيري ... حتي بعضي روزا از کله سحر دنبالِ موضوعي مي گشتم تا وقتي اومدي خونه برات تعريف کنم ... چه روزايي بود ... يادته يه روز- اوايل آشنايي مون ... يه هفته اي رفتي مأموريت ... بعد تا زنگ مي زدي ... من پشت گوش مي زدم زير گريه ... خوب راستش رو بخواي همش دروغ بود- خوب مي خواستم دلت رو به دست بيارم ... دست خودم نبود ... همون روزي که رفتي- منم با چند تا از دوستام زديم دلِ کوه ... تمامِ هفته رو اونجا بوديم ... يه شب قبل اينکه تو برگردي اومديم پايين ... جات خالي ... خيلي خوش گذشت ....

فردا شب اش مستقيم اومده بودي پيش من ... صدات گرفته بود ... گفتي : انگار خيلي خسته اي ... گفتم : از وقتي که رفتي مأموريت مريض شدم ... مثل خرا ذوق کردي و گفتي: - ديگه هيچ وقت نمي رم مأموريت تو دلم بهت خنديدم- بلند بلند ... اما به روت نياوردم ... آخه مي خواستم دلت رو به دست بيارم ... اَه چقدر حرف زدم ... اصلاً يادم رفت برا چي زنگ زدم ... آها ماجراي روزنامه صبح ... دارن در مي زنن ... دوباره بهت زنگ مي زنم ... غذاي ماهي ها يادت نره ... خداحافظ ...

                             *                    *                   *                   *                      

:« عزيزم ... سلام ... ديگه واقعاً نگران ات شدم ... ديروز مردک- تعميراتيه- زنگ زده بود ، خيلي هم عصباني بود مي گفت: آمده درِ خونه براي تعمير شيرِ آب ، اما کسي درو روش باز نکرده و کلي الاف شده ... خودت گفته بودي سرِ دوازده روز بر مي گردي ... پس دوباره کجا موندي ... بي خيال دوست ندارم بازم برگردم سرِ حرفاي قبلي ام ... يادته چند روز پيش گفتم يه خبر تو روزنامه خوندم ... اين چند روز ذهنم همش درگير اون بوده ...

... اون دختره بود که روز عروسيمون افتاد رو کيک ...يه ذره به ذهنت فشار بيار... از دوستاي دانشگام بود ... اي بابا توام که هيچ وقت چيزا مهم يادت نمي مونه ... اصلاً بذار يه نشاني دقيق تر بهت بدم ... دو- سه ماهي مي شه که ازدواج کرده بوديم ... اگه خاطِرت باشه دعوتمون کرد شام خونشون ... پايين تر از پارکِ ... اسم پارکِ درست يادم نيست ... خيابون13 ، کوچه 9 ، مجتمع سفيد ، بلوک27 ، تمام چهار ساعتي که اونجا بوديم شوهرش لام تا کام حرف نزد ... تو هم ... چهار ساعتِ تمام نشستي پاي تلوزيون و فوتبال تماشا کردي ... همون دختره رو مي گم ... اون روز تو روزنامه عکس اش رو ديدم ... با وجود اينکه صورت اش آش و لاش شده بود ... اما زود شناختمش ... دخترة بيچاره ... مي گن کار شوهره بوده ... با چاقو خرخرش رو بريده ...

نمي دوني چه دختر نازنيني بود ... حواسِت به منِ ... در ظاهر ازدواج موفقي داشتن اما تنها مشکل اين بوده که دختره حاضر نبوده با مرده هم خواب شه ...  و با وجود اين که سه سال و اندي از ازدواجشون گذشته بوده اما هنوز اجازه نداده بوده مرده يه سرِ سوزن بهش نزديک شه ... يه روزم که تلفني باهاش حرف مي زدم گفت: خيلي دوسش داره ... اما خوشش نمي ياد با هم برنامه اي داشته باشن ... حتي سر اين موضوع چند بار کتک مفصلي خورده بود يه بارم راهي بيمارستان شده بود. اما چون مردک لندهور رو خيلي دوست داشت نمي خواست ازش جدا شه ... اما مردا که شعورشون به اين جور چيزا قد نمي ده ... اکثرشون زن و مي خوان فقط برا يه چيز... اونم که نباشه ... اون وقت مرده بهش مي گفته : دوست داشتن خالي به چه دردم مي خوره ... مرتيکه اونقدر الدنگ بوده که نمي خواسته قبول کنه بهترين نوع علاقه نصيب اش شده ... بي خيال ... اينارو نگفتم که بري تو فکر... يادم رفته بود بهت بگم ... چند بسته سيگار برات خريدم و گذاشتم تو کابينت وسطي مي دونستم وقتي برسي خسته اي و حوصله بيرون رفتن نداري ...

وقتي هم که خواستي بخوابي پنجره رو ببند ... آخه اين روزا هوا ثابت نيست... ممکنه سرما بخوري ... بازم مي گم ... سعي نکن دنبالم بگردي ... هيچ وقت ... اين چار سال هم خيلي تحمل کردم ... دوست نداشتم کار به اينجا برسه ... شماره تلفن ام رو هم عوض کردم ... پس سعي نکن باهام تماس بگيري ... خودم اگه تونستم هر از گاهي بهت زنگ مي زنم ...

خداحافظ تا ... .

                             *                    *                   *                   *                      

: « سلام ... خيلي دلم برات تنگ شده ... کاش حداقل يکي از عکسات رو با خودم برداشته بودم ... از ديروز بعدازظهر خيلي اوضاع خوبي ندارم ... اساسي ناراحتم هم از دست خودم ، هم از دستِ تو- تو چهار سال از بهترين دوران زندگيم رو نابود کردي ... کثافت ... کثافت آشغال ... نمي بخشمت... مي دوني ... دوست دارم خفت کنم ... با همين انگشتاي خودم ... تا همين چند روز پيش فکر مي کردم خيلي احمقي اما ديشب فهميدم که آدم زرنگ و حقه بازي هستي ... شايدم اين تو بودي که تو دلت داشتي به من مي خنديدي ... من واقعاً دوستت داشتم ... اونقدر که حتي حاضر بودم بخاطرت ... چقدر آدم ساده و خوش خيالي بودم ... فکر مي کردم تو با همه مردايي- که تا به حال به هم گفته بودن دوستم دارن- فرق داري فکر مي کردم تو مثل همه مردا بوي سيگار و عرق نمي دي ... فکر مي کردم تو مثل همه مردا تو خواب خرناس نمي کشي ... فکر مي کردم تو مثل همه مردا عاشقِ شيريني و شکلات نيستي ... فکر مي کردم تو مثل همه مردا آدم رو سرِ قرار نمي ذاري ... فکر مي کردم تو مثل همه مردا با برنامه به آدم زنگ نمي زني ...

فکر مي کردم تو مثل همه مردا گم و پيدا نمي شي ... فکر مي کردم تو مثل همه مردا عوضي نيستي ... فکر مي کردم تو مثل همه مردا... کثافت ... کثافت ـ آشغال تو همه اون مردا بودي ... تو بوي سيگار و عرق مي دادي ... تو آدم رو سر قرار مي کاشتي ... .  و .....

:« عزيزم ... عزيزِ من ... ديروز زياده روي کردم مگه نه؟... خوب دلم بدجوري از دستت پُر بود ... شماره جديدم رو برات مي ذارم ... اگه خواستي بهم تلفن کن ... خوشحال مي شم ... صدات رو بشنوم ... اصلاً بدي رو پيغام گير حرف زدن همينِ ... وقتي دوست داري صداي طرف رو بشنوي بايد تنهايي فک بزني و چونه بندازي ... يادمِ وقتي تصميم گرفتم ازدواج کنم يکي از دوستام بهم گفت: اگه مي خواي با مردي زير يه سقف زندگي کني و خوشبخت شي هيچ وقت ازش انتظار نداشته باش وقتي که بهش احتياج داري ، پشتت باشه ... اکثر مردا دوست دارن هر وقت خودشون مايل بودن با آدم باشن اهميتي هم نمي دن که طرف مقابل از اونا چي مي خواد ...

معني اين حرف رو اون روزي فهميدم که مريض بودم ... نفسم داشت بند مي اومد ... هر جا که ذهنم مي رسيد زنگ زدم ... اما تو نبودي ... وقتي رسيدي خونه دير وقت بود تازه از دکتر برگشته بودم ... داد زدم تا حالا کجا بودي ... بي اهميت و خونسرد گفتي ، تو راه يکي از دوستات رو ديدي که داشته مي رفته استاديوم ، تماشاي فوتبال ... اونوقت توام باهاش رفتي ... به همين سادگي ... همون وقت تصميم گرفتم ترکت کنم ... اما ... خوب منم يه زن بودم و مثل همه زنهاي دنيا زود قانع مي شدم ... حالا شمارم رو برات مي ذارم هر وقت دوست داشتي بهم تلفن کن ... 8631425 نمي دونم... شايد اگر تو بخواي ... برگردم خونه ... لعنتي نمي دونم چرا ... اما هنوزم دوستت دارم ... خداحافظ ... تا به زودي ... .

                             *                    *                   *                   *                      

: «... سلام ... ماهي هاي بيچاره تو چه وضعي هستن ... حتماً تا الان مَردن ... ديروز يکي از همکاراتُ ديدم داشتم از فروشگاه برمي گشتم- مي گفت چند روز پيش بايد از مأموريت برگشته باشي ... اما هنوز به محل کارت سر نزدي ... دلم برات شور افتاد ... حتماً سعي کن امشب به هم زنگ بزني و گرنه از نگراني خوابم نمي بره ... اين روزا جات خيلي خاليه ... تنهايي واقعاً حوصلم سر رفته ... يادته يه روز رفته بوديم بيرون ... از کنار يه پرنده فروشي رد شديم ... گفتم اين پرنده ها چقدر قشنگند ... يکيشون برام مي خري  ... اونوقت تو گفتي: اينا مرغ عشق اند... تنها که باشن ميميرن ... حالا چند روزيه که اين حرف افتاده تو کله ام و هي مي ره و مياد ... دوست داشتم اينجا بودي ... مي نشستي رو بروم و يه ريز برات حرف مي زدم ... ديشب خوابتو مي ديدم- باراني بلندي تن ات کرده بودي ... يه چمدان قهوه اي هم توي دست ات بود ... دقيق يادم نيست کجا ؟ اما منتظر رسيدن ماشين بودي... بارون شديدي مي باريد... خيس شده بودم... دويدم دنبالت... صدات زدم... صدام افتاد لاي قطره هاي آب و منعکس شد... برگشتي... تا من رو ديدي سوار ماشين شدي و رفتي... پام لغزيد... افتادم تو گودال پر آبي که لب جدول بود... ديگه صدام رو نشنيدي... فکر کنم خيلي دور شده بودي... نگاي توي گودال کردم... پر بود از ماهي هاي مرده اي که رو آب شناور مونده بودن... بوشون پيچيد تو دماغم خواستم بزنم که يه نهنگ گنده اومد و قورتم داد تو شکم اش... دوباره دارن در مي زنن... نمي دونم کي مي خوام از دست اين همسايه هاي فضول راحت شم... يکي از اين روزا ميام ديدنت ... خداحافظ.

                             *                    *                   *                   *                       

: « عزيزم ... سلام... ديشب يه لحظه ام خوابم نبرد... بيدار نشستم شايد بهم زنگ بزني... اما نزدي... بگو که هنوز هم دوستم داري... تو نمي توني منو دوست نداشته باشي ، مگه نه؟ خودت بهم گفتي... اون روزيکه براي اولين بار اومدي باهام حرف بزني... راستي ديروز يه خبر مهم تو روزنامه خوندم... اون دوستم بود که روز عروسيمون افتاد رو کيکمون... يه کم به ذهنت فشار بيار... همونيکه تو بلوک 27 زندگي مي کرد... يه شب رفتيم خونشون شام ... همسرش خرخرش رو بريده بود و فرار کرده بود... حالا چند روز پيش بازداشت اش کردن ... اعتراف کرده که کار خودشه... گفته: زنِ ساديسم داشته... بيچاره مرده ... با همه بوده غيرِ اون... کله سحر مي زده بيرون و نزديکي هاي نصفه شب برمي گشته خونه ... يه روزم مرده وقتي داشته از سر ِکار برمي گشته پشت چراغ قرمز زنِ رو ديده که سوار يه ماشين آخرين سيستم بوده و با راننده دل مي داده و قلوه مي گرفته ... دلم خيلي براش سوخت ... آخه مرد خيلي نازنيني بود... از اون مردايي که سرشون به کار خودشون گرمِ ... زنِ زندگي نبوده براش. حتي الکي مي گفته دوسش داره ... اينُ منم حدس زده بودم ... خوب ، حرف زدن خالي که مايه نمي خواد ... حالا بذار بيام خونه مفصل برات توضيح مي دهم.

راستي اِ يادم رفته بود بهت بگم ... امروز تصميم گرفتم برگردم پيشت تا ساعت 7 حتماً اونجام ...

مي دونم خيلي خوشحال شدي ... در ضمن سعي کن وقتي مي رسم خونه باشي ... مي دوني که اگر بيام و نباشي خيلي عصباني مي شم ... شايدم واقعاً برمُ برنگردم ... خونه رو هم جمع و جور کن ... چون اصلاً حوصله ريخت و پاش رو ندارم ... .

دوستت دارم ... مي بينمت ... پس تا ساعت هفت

                             *                    *                   *                   *                       

مر خونسرد و بي اهميت نگاهي مي اندازد به عقربه هاي ساعت که حالا دارند 6 بعدازظهر را نشان مي دهند. آن وقت متوجه چيزي شده باشد با لحني عبوس و جدي به باربرها مي گويد: زود باشيد ... چقدر طول اش مي ديد ... بايد يه ساعت پيش تخليه مي شد ... تا من اين چمدون رو بردارم ... شما تخت رو بزاريد پشت ماشين ... راستي تلفن يادتون نره ... .

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:41 توسط نوشتار |

زن شانزده ‌ساله‌ی من

 خالد رسول پور

          از کنار من ردشد. باد ِ مانتوی مشکی‌اش تکانم‌داد. اما نگاهم‌نکرد. عروسک بزرگی دستش بود. خوب ندیدم عروسک را. وارون گرفته‌بودش و با هر قدم که به طرف مغازه‌ی بابا می‌رفت به جلو و عقب تکانش می‌داد. از مغازه رد شده‌بود که یکهو برگشت. سرک کشید تو مغازه. پیشانی کوچکی داشت که چند تار موی در رفته از زیر روسری افتاده‌بود رویش. ابروهایش را نازک نازک کرده‌بود. اخم داشت. من که فکرکردم اخم‌کرده. قدش به زیر اهرم سایبان مغازه نمی‌رسید.بیش تر از سی سال داشت.

برگشت. سرک‌کشید تو مغازه. عروسک را که همان‌طور وارون گرفته‌بود، به دست دیگرش داد و تنها پله‌ی مغازه را بالا رفت.

        بابا نشسته‌بود پشت پیشخان و  سرش را به دست راستش تکیه داده‌بود. داشت به من فکر می‌کرد. بغض کرده‌بود. داشت فکر می‌کرد کاش یکی پیدا شود و اشکش را درآورد و سبکش‌کند.

زن وارد مغازه شده‌بود. انگار دنبال چیزی می‌گشت. هول کرده‌بود.

گفت: سلام آقا!

        بابا سر بلندکرد و دستش را برداشت. جای دستش مانده‌بود روی شقیقه‌ی راستش. موهای سفیدش آشفته‌بود. زن را با غریبی نگاه‌کرد. خواست جواب سلامش را بدهد که خلط گلویش نگذاشت. دو بار در گلویش توپید و صافش‌کرد. بغضش آماده‌ی ترکیدن بود.

گفت: سلام خانم... بفرمایید...

       زن متوجه چیزی تو صدای بابا نشد. شاید هم شد و اهمیتی نداد.

-          آقا ببخشید... من .. من دنبال دخترم می‌گردم... نیم ساعت پیش گمش‌کردم...

       بابا نیم‌خیز شد:

-          بله؟... دخترتون؟

-          بله بله... سر همین خیابون پایینی یهو غیبش‌زد. این هم عروسکشه!

      و عروسک را به طرف بابا گرفت. انگار می‌خواست حرفش را ثابت‌کند.

      بابا بلند شده‌بود و زن را با حیرت نگاه می‌کرد.

-          دخترتون... چند سالشه خانم؟

-          شونزده سالش تازه تموم شده!

      و بعد که نگاه خیره‌ی بابا را به عروسک دید، سرخ شد:

-          خوب... دخترم عروسکش رو خیلی دوست‌داره... بدون این جایی نمی‌ره.

      بابا از پشت پیشخان بیرون آمد و در یک قدمی زن ایستاد. هنوز هم گلویش می‌لرزید.

-          شونزده سال... عجب...

-          بله... شما.. شما مگه اونو دیدین؟

     و کمی عقب رفت. با قدم های خودش، دو قدم از بابا دور بود.

-          نه... نه... ندیدم دخترم... ندیدم. ولی ...

-          ولی چی...

-          خوب... آخه ... آخه پسر من هم شونزده سالش بود!

      زن یکه خورد: پسر شما؟!

      بابا لبخندزد. داشت آماده‌ی گریه کردن‌می‌شد.

-          آره دخترم... شونزده سال ... دیروز هفتمش بود... مغازه یک هفته بسته بود...

      زن دست‌پاچه‌شد:

-          خوب... خدا بیامرزدش... من.. من خیلی متاسفم...

-          ممنون دخترم... اعلامیه‌ی فوتش هنوز سر کوچه است. ندیدیش؟ عکسش هم اون‌جاست!

      زن، مانده‌بود چه بگوید. من را ندیده‌بود. می دانستم ندیده.

-          نه... متاسفانه ندیدم...

     بابا برگشته‌بود پشت پیشخان. می‌خواست بنشیند و از من بگوید و بعد هم، سیر گریه‌کند، اما یکهو یاد مشکل زن افتاده‌بود.

-          گفتی دخترتو گم‌کردی؟

-          آره آره... به خدا گمش‌کردم.ببینید اینم عروسکشه!

-          خوب ... جایی دنبالش گشتی؟ می‌گی نیم ساعته گمش کردی آخه.

-          آره گشتم. همه‌ی این دور و ورا رو گشتم. کسی ندیده اونو... من.. من دیگه نمی‌دونم چکار کنم!

     بابا در یخچال ویترینی را بازکرد و آب میوه‌ای پاکتی درآورد و نی را داخلش گذاشت.

-          بیا دخترم. فعلن کامتو تازه‌کن. بشین رو همون سندلیه. خودم باهات میام. پیداش می‌کنیم. جای دوری نرفته. این جا محله‌ی سالمیه.

     زن چیزی نگفت. پاکت را گرفت و نشست روی سندلی جلوی یخچال. عروسکش را روی زانویش خوابانده‌بود.

-          آره دخترم ... پسر منم شونزده سالش بود... خوب ... بیماری بدی داشت.. نمی‌تونم بگم... نتونست ...  نخواست پیش ما بمونه.... رفت...

       داشت به گریه می‌افتاد. اما من نمی‌خواستم گریه‌کند. نمی‌خواستم از من بگوید. دوست‌داشتم زن حرف‌بزند. صدایش برایم آشنا بود. نمی‌دانم کجا شنیده‌بودم. تکان‌های گونه‌هایش را هم پیش‌تر دیده‌بودم: من پیش‌تر دوستش داشته‌ام . مطمئنم که پیش‌تر دوستش داشته‌ام.

       زن لب‌هایش را از روی نی برداشته‌بود و خیره شده‌بود به سرامیک‌های کف مغازه. به چی فکرمی‌کرد. به دخترش؟ دختر... دختر شانزده ساله‌ای که نیم ساعت پیش گم‌شده ... من که شانزده سالم نبود. بابا به غریبه‌ها این‌طور می‌گفت تا توجه‌شان را جلب‌کند و غمش را گوش‌کنند. بابا دروغ می‌گفت. من بیست و یک سالم بود و او عکس چند سال پیشم را زده‌بود روی آگهی ترحیم‌.

       زن بلند شده‌بود. بابا حواسش نبود. باز هم داشت به من فکر می‌کرد. از این قول‌ها زیاد می‌داد و عمل نمی‌کرد.

-          ممنونم پدر جان ... من دیگه باید برم... یه نگاهی هم به خیابون بالایی میندازم...

بابا بلند شد:

-          من هم میام باهات دخترم ...

-          نه... نه ممنون. مزاحم شما هم شدم. بایستی منو ببخشید. شما ... شما خودتون داغدارید ... من .... رفتم...

       و رفت به طرف در. بابا شاید می‌خواست همراهش برود. شاید هم فکر‌کرد گم‌شدن خیلی بهتر از مردن است. چیزی نگفت. باز هم به من فکر‌کرد. و نشست روی سندلی‌اش. دوست‌داشت کس دیگری بیاید. کسی که خودش مشکلی نداشت و می‌توانست با خیال راحت اشک‌های بابا را بشمارد.

       زن اما از مغازه بیرون آمده‌بود. ایستاده‌بود جلوی مغازه. گفته‌بود می‌خواهد خیابان بالایی را بگردد. پس باید راه قبلی‌اش را می‌گرفت و می‌رفت و من دیگر نمی‌دیدمش. همین کار را هم کرد و دو یا سه قدم به آن سمت رفت و عروسکش را هم همان طور تکان‌داد که نشانه‌ی رفتنش بود. اما یکهو ایستاد. سرش پایین بود و پشتش به من. به ما: من و مغازه و این سر کوچه‌مان.بعد برگشت. این بار خوب دیدمش. داشت سر کوچه را نگاه می‌کرد، من را. دلم لرزید. و آمد. آمد طرف ما. عروسک را چسبانده‌بود به سینه‌اش و سر عروسک از وسط سینه‌اش آویزان بود. هر چه جلوتر می‌‌آمد قدم‌هایش را تندتر می‌کرد. دوباره از جلوی مغازه رد شده‌بود و بابا ندیده‌بودش. می‌دانستم یک‌راست به طرف من می‌آید. داشت به من فکر می‌کرد. زل‌ زده بود به من. رژ لبش به گیلاس می‌زد. روسری‌اش رفته‌بود بالاتر و موهای بیشتری ریخته‌بود رو پیشانی کوچکش. در کمرش حرکت پنهانی بود که یکهو دیدم. و یکهو عاشقش شدم. تاب می‌خورد. فکر‌کردم دارد می‌رقصد. دوست داشتم با سوت آهنگی می‌زدم برایش. آمد. آمد. آمد. و رسید. رسید کنارم. قدش تا شانه‌ام می‌رسید. از بالا بوئیدمش. بوی چی می‌داد؟ بوی آب؟ آبی که قبل از مرگ مغزی‌ام قطره‌قطره رو لب‌هايم چکانده‌بودند و من با زبان خسته‌ام به کام کشيده‌بودم. آخرین آب زندگی‌ام. بوی نور؟ نوری که از شیشه‌ی باریک اتاق آی‌سی‌یو زده‌بود تو و من آخرین رنگین‌کمان عمرم را در تجزیه‌ی رنگهای آن تو سِرُم ِ بالای تختم دیده‌بودم. سرش را آورده‌بود بالا و نگاهم می‌کرد. رو لب‌هایش لبخند بود و چانه‌اش برق می‌زد. دستی به کاغذ آگهی‌ام کشید. دستش را با احتیاط به من نزدیک می‌کرد. نوک چهار انگشتش را گذاشت پایین عکسم و بعد آرام آن‌ها را بالا آورد. چشم‌هایم را ناز کرد. گوش‌هایم را. گونه‌هایم را فشار‌داد.یک بار تند از روی لب‌هایم گذشت. انگار ترسید. خودم را کشیده‌بودم جلو و چیزی نمانده‌بود کاغذ آگهی را پاره‌کنم. دلم داشت از دیوار همسایه بیرون می‌زد. و وقتی که برای بار دوم انگشت‌هایش را به لب‌هایم کشید دیگر نتوانستم تحمل‌کنم و نوک انگشت وسطی‌اش را بوسیدم. طعم گیلاس می‌داد. گیلاس‌های باغچه‌مان که در آخرین لحظه‌های هوشیاری‌ام به فکرشان بودم. انگشت‌هایش را همان‌جا نگه‌داشت. زل زده بود به چشم‌هایم. و من انگشت‌هایش را مکیدم. تکان‌خورد. و کف دستش را لغزاند رو لب‌هایم. کف دستش را  لیسیدم. عرق کف دستش از لب‌هایم سر‌ریز کرد روی کاغذ. بلند شده‌بود رو پنجه‌هایی که نمی‌دیدم. نفس‌نفس می‌زد. زبباتر شده‌بود. چانه‌ی کوچکش می‌لرزید. بغض کرده‌بود انگار. روسری از سرش افتاده‌بود و  خش‌خش تماس موهایش با کاغذ آگهی داشت کَرَم می‌کرد. بالا آمده‌بود. قدش اندازه‌ی من شده‌بود. و لب‌هایش را گذاشته‌بود رو لب‌هایم. دست‌هایم افتاده‌بودند روی شانه‌هایش. که جلوتر آوردمشان و انداختمشان دور گردنش که خیس عرق بود. گریه می‌کرد و من هم گریه‌ام گرفت. گریه می کردیم. و بلندش کردم. بازو‌هایش را برده‌بود بالا و دست‌هایم دور کمرش بود. کشیدمش به خودم. که آمد. به نرمی بالشی بود که تو آی‌سی‌یو زیر سرم بود و گوش‌هایم را کیپ‌ ِ کیپ می‌کرد. بلندترش کردم. سبک بود. و بازو‌هایش را پیچانده‌بود دور گردنم و داشت موهایم را می‌مالید. تو هوا بود و عروسکش افتاده‌بود پایین، کنار روسری‌اش. از چارچوب عکسم ردشد و آمد تو. به هم پیچیده‌بودیم و داشتیم هم‌دیگر را می‌نوشیدیم.

گفتم: این جا که تاریک نیست؟

خندید. صدای خنده‌اش انگار صدای شکستن سر آمپولی بود که برای آخرین بار شنیده‌بودم و فهمیده‌بودم که هنوز زنده‌ام.

گفت: چرا. تاریکه. خیلی تاریکه. ولی خوبه.

گفتم: می‌تونی ببینی منو ؟

گفت: تو چی؟ می تونی؟

گفتم: نه...

گفت: خوب. منم نه!

و هر دو خندیدیم.

گفت: خوب ... پس چشمامونو هم بذاریم. انگار بازیه... باشه؟

گفتم: باشه!

و چشم‌هایم را بستم.

سرم را گرفت میان دست‌های کوچکش و چسباند به سینه‌اش.

لب‌هایم با پوست لخت سینه‌اش یکی شد. سینه‌اش نورَس بود. به نورَسی ِ خودش.

خودش، که یک دختر شانزده‌ساله بود.

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:40 توسط نوشتار |

نقدی بر روایت های متقاطع سیاوش دانش آذر

 فاطمه باباخانی

«روایت های متقاطع» مناسب ترین عنوانی ست که می شود برای این داستان انتخاب شود. البته بعد از خوانش داستان مخاطب از این کشف لذت می برد.

احتمالاً به علت فرم داستان های خودم باشد ولی من ذاتاً چنین شروع آرام و گزارش مانندی را نمی پسندم. شاید اگر این داستان با این شروع اثر سیاوش دانش آذر نبود، آن را ادامه نداده، رها می کردم. داستان با شروعی گزارش مانند آغاز می شود. گزارشی دقیق. و کششی که باید در چند سطر اول داستان ایجاد شود در صفحه ی بعدی داستان و با سوال شخصیت اصلی «بهروز» ایجاد می شود.

«نسرین به نظر تو ما خوش بخت شدیم؟»

چه چیزی باعث می شود مردی که این همه زن اش را دوست دارد، آن هم در چنین شب خاصی چنین سوالی بپرسد؟

البته درگیر شدن مخاطب با داستان کمی طول می کشد. ولی در شروع روایت دوم این کشش کاملا تفاق می افتد. زمانی که جابجایی «نسرین» و «پریسا» شروع می شود. این جابجایی در هر سه روایت اتفاق می افتد. تکنیک اصلی نویسنده در درگیر کردن ذهن مخاطب با روایت های متقاطع همین جابجایی است. جابجایی که در اصل در ذهن شخصیت اصلی داستان «بهروز» اتفاق می افتد و چنان جابجایی است که به آرامی هم چون هجوم موریانه ها کل سطرهای داستان را می گیرد. و به آسانی باورپذیر می شود. حضور «بیست و چهارم مرداد» نیز در روایت دوم به عنوان دلیل اصلی این جابجایی ذهنی بهروز، در ابتدا کمی غلو شده به نظر می آید، اما در روایت بعدی به خوبی جا می افتد. البته با همه ی ارجاعت بیرونی این تاریخ و سایر عوامل داستان هیچ کاری نداریم. داستان همیشه از واقعیت های بیرونی به همراه خلاقیت نویسنده برای پردازش دروغی بزرگ ترکیب می یابد. و حالا حضور «بیست و چهارم مرداد» و «پریسا یا نسرین» و «بهروز» به عنوان ارجاعت بیرونی ذهن نویسنده با دروغ شگفت جابجایی ذهنی بهروز، در مورد زنی که با او ازدواج کرده و زنی که از دست داده، یا از دست رفته، ترکیب یافته و حاصل روایت های متقاطع شده است.

مطلب جالبی که در طول داستان به چشم می خورد تاکید این دو خانواده برای ادامه ی این رابطه است. رابطه ای که قطع آن معقول تر به نظر می رسد. حالا شاید در جهان منطق نویسنده، این ادامه ی رابطه، برداشتی از جهان رو به روشنفکرانه نگری دور و برش باشد. که با فضای موجود در این سرزمین، فرهنگ و آداب و رسوم و ... کمی خلاف اصل به نظر می رسد و خالی از شبهه نیست. ولی شاید منطق داستان سیاوش دانش آذر این را پذیرفته باشد.

در میانه های داستان، وقتی «بهزاد» شروع به گزارش علت این اختلال ذهنی «بهروز» می کند داستان از روند معمول خود خارج می شود و گویی نویسنده از دهان «بهزاد» شروع به بیان توضیحاتی می کند که می شود گفت ضعیف ترین شکل دخالت نویسنده در داستان است.

حتی حضور «دکتر دولتشاه» و ادامه ی بیان توضیحات از جانب او هم ضروری به نظر نمی رسد. یعنی می شد تمام این توضیحات را در چند دیالوگ خلاصه کرد.

حضور زنی که از دست رفته یا «بهروز» او را از دست داده، حالا کاملاً بی دلیل یا به دلایلی که نویسنده نخواسته رو کند و ذاتاً ضرورتی برای بیان آنها نبوده و زنی که مدام بین شک اینکه مرد او را دوست دارد یا آن دیگری را در رفت و آمد است، اتفاق تازه ای در داستان نیست. ولی علت زیبایی ست برای «بیست و چهارم مرداد» بهروز، و آن اختلال ذهنی شدید.

البته درگیر این قضیه نمی شوم که انسان ها همواره چیزی که دور، امکان ناپذیر و نشدنی است را حریصانه تر می خواهند. و این حرص گاه چنان غلیظ است که ذهن بهروزی را چنین آشفته می نماید.

در کل من از این داستان لذت بردم. اما دوستان سیاوش دانش آذر، با خوانش «روایت های متقاطع» بیشتر از آنکه درگیر داستان شوند، درگیر ذهن آشفته ی نویسنده می شوند؛ در کل ممنون از سیاوش دانش آذر که چه ارومیه، چه کایسری و چه هر جای دنیا که باشد، می نویسد!

فاطمه باباخانی مهر 1388

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 20:23 توسط نوشتار |