شماره ی چهاردهم
آبان ماه سال 1388ـ نوامبر 2009
ـــــــــــــــــــــــــــــ مقاله ها
داستان تخیلی منظوم یا منثوری است که ماجراهای شگفت انگیز و نامحتمل اشخاصی آرمانی را در زمینه ای غیر واقعی و جادویی شرح می دهد . معنای واژه ی رمانس بسیار ابهام برانگیز است زیرا در گذشته و حال به معنای دقیقی از ان اشاره نشده است . در فرانسه ی قدیم به صورت زبان عامیانه یا گویش مردمی رمانس می گفتند . رمانس را به آن دسته از آثار ادبی اطلاق می کنند که ....
رمان ( قسمت اول ) / سیاوش دانش آذر ـ
مجتبی اسماعیل زاده
رمان از گونه های داستان ، روایت منثور نسبتا بلند پیچیده ای که به گونه ای تخیلی به باز آفرینی زندگی و نمایش شخصیت ها و کردار ها و اندیشه های آن ها در محیطی ویژه می پردازد .هدف رمان ، شناخت یا شناساندن زندگی نیست ، بلکه باز سازی ان است . رمان بران نیست که زندگی را تحلیل کند ...
رمان ( قسمت دوم ) سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده
رمان ( قسمت سوم ) سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده
حماسه ( قسمت اول ) سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد
حماسه ( قسمت دوم ) سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد
(برای مطالعه ی انواع ادبی در شماره های قبل این جا کلیک کنید
و برای مطالعه ی مقاله های شماره های قبل این جا را کلیک کنید )
ــــــــــــــــــــــــــــــ پرونده ها
تامس استرنز اليوت ، نمايش نامه نويس و منتقد آمريكايي ـ انگليسي در 26 سپتامبر 1888 ميلادي در سنت لوئيز از ايالت ميسوري متولد شد . پدربزرگش كشيشي شاعر بود كه پس از فراغت از تحصيل در هاروارد ، به تاسيس يك كليسا ، يك مدرسه و سپس يك دانشگاه در آن سوي رود مي سي سي پي اقدام كرد . مادرش نيز نمايش نامه هاي منظوم مي نوشت . اليوت در دوران ....
(برای مطالعه ی پرونده های شماره ی قبل این جا کلیک کنید )
ـــــــــــــــــــــ گفت و گو ها
( برای مطالعه ی گفت و گوهای شماره های قبل این جا کلیک کنید )
ــــــــــــــــــــــــــــــــ قصه ها
سیاوش دانش آذر / نامه ای برای میلاد
مجتبی اسماعیل زاده / نصفه شب های سرد
آیت دولت شاه / منطقه ی ممنوعه ، خط قرمز
تینا محمد حسینی / هفت هشت هفته
علی شاعلی / گوش کن ! یک ریتم تازه ی دیگر
مهران منوچهر آبادی / نفرین ابدی
مریم دلباری / حلقه ی تاریک چاه
مریم میرزایی مقدم / و کلاغ که هرگز نمی پرد
محمد باقر اصلیان / من یکی هستم
(برای مطالعه ی سایر قصه ها این جا کلیک کنید )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ نقدها
(برای مطالعه ی نقد های شماره های قبل این جا کلیک کنید )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ شعرها
( برای مطالعه ی شعرهای شماره های قبل این جا کلیک کنید )
شماره های پیشین نوشتار
رمان ( قسمت سوم )
سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده
ژرژ دو هامل با با زندگی و ماجراهای سالاون در پنج جلد و سرگذشت پاسکوییه در ده جلد ،ژول رومن با مردان خیر خواه در 27 جلد ، ژرژ برنانو با ستاره ی شیطان و کیفر ، ژان ژونو ، با تپه و درو ، ژولین گرین با باغ بسته و سفر تاریک ، خیالباف و نیمه شب ، ژان پول سارتر با تهوع و چهرگانه ی راه های ازادی و سرانجام البرکامو با بیگانه ، طاعون و سقوط. از هه ی 1950م ، رمان نویسی فرانسه جولانگاه گروهی عظیم از نویسندگانی که به نویسندگان رمان نو اوازه یافتند مانند الن روب – گریه ، ناتالی ساروت ، کلود سیمون ، مارگاریت دوراس ، میشل بوتور . شهیر ترین رمان نویس المانی در سده ی بیستم میلادی ، توماس مان است که با نگارش رمان بودنبروک ها صاحب نام شد . وی در 1903م تونیکروگر را پدید اورد و چندی بعد در 1909و 1912 م به ترتیب داستان های بلندای سلطنتی و مرگ در ونیز را منتشر کرد . شاهکار وی کوه جادو نیز در 1924م انتشار یافت . از دیگر اثارش : بازگشت دلبند ، رمان چهارگانه ی یوسف و برادرانش ، دکتر فاستوس ، مجموعه مقالات واکنش های ادم غیر سیاسی و رنج ها و عظمت استادان را می توان نام برد . سپس باید از لیون فویت واگنر یاد کرد که البته چهره ای شناخته نیست ، اما رمان هایی نوشته که دوشس زشت ، قدرت یوزفوس و رمان سه گانه ی اتاق انتظار از ان شمارند . تقریبا در همین روزگار 1929 اریک ماریا رمارک رمالن پر فروش خود را با نام در غرب خبری نیست منتشر کرد . انگاه نوبت به هانریش بول می رسد که در رمان نویسی مشترکاتی با توماس مان و فرانسوا موریاک داشت . از بول چند رمان خوب ، همچون کجایی ..؟ ادام ، بیلیارد در ساعت نه و نیم و عقاید یک دلقک به یادگار مانده است . در همین سده ،هرمان هسه ، با نگارش رمان هایی چون دمیان ، سیزارتا ، گرگ بیابان ، نرگس و ذرین دهن و بازی مهره ی شیشه ای در شمار رمان نویسان تراز اول المان جای گرفت . سپس باید از گونترگراس یاد کرد که رمان های طبل حلبی ، موش و گربه ، سال های سگ ، ماده ی بیهوش کننده ی محلی ، از دفتر خاطرات حلزون و موش صحرایی از او انتشار یافته اند . در اینجا به دو نویسنده ی اتریشی نیز باید اشاره کرد که با اثاری که افریدند ، اندیش، برخی از اینان که از بدعت گذاران این قالب ادبی نیز بوده اند :عبارتند از ، لوئیجی پیرلاندو ، ایتالو اسووو، ایگناستیو سیلونه ،ف البرتو موراویا ، کارلو لوی ، جوزه لمپدوزا ، گراتسیا دلدا ، الیو ویتورینی ، کارلو امیمیو گاداو ایتالو کالوینو . از نویسندگان نسبتا پر اوازه ی اسپانیایی نیز می توان از رامون والیا –اینکلن ، پیو باروخا با تنازع بقا ، و خاطرات یک ادم پرکار در بیست جلد و سراجام خوزه سلا با خانواده ی پاسکوال دوارته و کندو یاد کرد . سه رمان نویس چک نیز به شهرتی جهانی دست یافتند . :فرانتس کافکا با مسخ ، محاکمه و قصر ، یاروسلاو هاشک با شاهکارش که رمانی پیکارسک و خنده دار به نام شوایک ، سرباز مهربان است و میلان کوندرا با شوخی ، زندگی همه جا هست ، مهمانی خداحافظی ، کتاب خنده و فراموشی ، بار هستی ، و وصیت های بکار نبسته ،رمان نویسی روسیه نیز در سده ی بیستم میلادی همانند سده ی نوزدهم پر رونق و شکوفا بود بارز ترین رمان نویس روسی در این سده بی تردید ماکسیم گورکی بوده که رمان های مادر که نخستین رمان واقع گرای اجتماعی است پیشه ی ارتامانوف و کلیم سامگین در چهر جلد از او مانده است . پس از گورکی به پنج داستان نویس شاخص روسی باید اشاره کرد ایلیا گیری گور ییویچ ارنبورگ با عشق های جین نی ، کارخانه ی رویا ها ، خیابانی در مسکو ، سکوت پاریس ، و توفان میخائیل الکساندرو ویچ ، شولوخف با دن ا رام در چهار جلد و زمین نواباد ، بوریس لئونیدو ویچ ، پاسترناک با رمان حماسی دکتر ژیواگو و لادیمیر دیمیتر یوویچ ، دود ینتس بانان تنها ، الکساندر ایزاویچ ، ژلژنیستین با یک روز از زندگی ایوان دمنیسویچ ، نخستین چرخه و بخش سرطان ، نخستین داستان نویس امریکای لاتین که به شهرت جهانی دست یافت : خورخه لویس برخس ارژانتینی بود سپس باید ازگابریل گارسیا مارکز کلمبیایی یاد کرد که استاد مسلم رئالیسم جادویی است . به جرات امریکای لاتین می توان در نیمه ی دوم سده ی بیستم میلادی از پرچالش ترین عرصه های رمان نویسی دانست . حضور نویسندگانی همچون : ویگل انخل از تریاس ، گواک مالایی با اقای ریئس جمهور باد سخت و چشم های دفن شدگان ،کارلوس فونس مکزیکی با مرگ در خانواده ی ارتمیس کروز ، ائورا ، ماریو وارگاس ی.ای پرویی با عصر قهرمان ، خانه ی سبز و گفتگو در کاتادرال و پائلو کوئلوی برزیلی با کیمیاگر و کنار رودخانه ی پیدار نشستم و گریستم ، نمایانگر پویایی و بالندگی رمان نویسی این سرزمین در این سال هاست . در اینجا باید از تنها رمان نویس یونانی که در سطح جهانی مطرح شده نیز یاد کرد . نیکوس کازانتراکیس با خلق رمان هایی چون زوربای یونانی ، اخرین وسوسه ی مسیح ، مسیح باز مصلوب و گزارش به خاک یونان نام خود را در زمره ی بهترین رمان نویسان گنجانده است . به هر حال رمان نویسی ، هنری جهانی است و در گوشه و کنار این کره ی خاکی ، همواره کسانی بوده ند و هستند که با قوت و ضعف گوناگون بدان دست یافته اند . بسیاری بوده اند که در نهایت گمنامی باعث تکوین این قالب شدند که از ان شمارند : بی تروان لهستانی ، پاتریک وایت استرالیایی ، الیاس کانتی بلغاری ، هالدور لاکسنس ایسلندی ، گوستاو راب مجاری ، تاریه ئی و ساس نروژی جونیچرو تانیزاکی ژاپنی ، مختار لوبیس مالایایی ، نجیب محفوظ مصری ، بالا چاندرا راجان هندی ، خوشونت سینک پنجابی ، یوکیو میشمای ژاپنی ، ر.ک ناریان هندی ، چینوا اچبه ، سیپریان اکنزی و اموس توتوالو ، هرسه از مردم نیجریه ، نادین گوردیمر از مردم افریقای جنوبی ، تونی موریسون امریکایی و کنزابورو اوئه ژاپنی که این سه به ترتیب در 1991،1993 ،1994 م، جایزه ادبی نوبل را از ان خود کردند .
سیاوش دانش اذر ـ مجتبی اسماعیل زاده
پدران و پسران (1862 م) ،دود (1867 م) ، اب های بهاری (1871 م) و خاک بکر 1876 م) ، در شمار رمان نویسان شاخص روسیه جای گرفته است . در 1855م ، ایوان گانچاروف (1812-1891 م) رمان اوبلوموف را که جز رمان های تراز اول خنده دار است ، منتشر کرد . سر انجام ، در سال های پایانی سده ی نوزدهم میلادی ، تولستوی (1828-1910 م) پا به عرصه ی ادبیات روسیه نهاد و با خلق دو رمان حماسی عظیم – جنگ و صلح (1865-1872 م) و اناکارنینا (1875-1876 م) ، جایگاهی بس بلند در میان رمان نویسان روسیه پیدا کرد. ادبیات فرانسه نیز در نیمه ی دوم سده ی نوزدهم میلادی شاهد فعالیت های داستان نویسی چند چهره ی نامی ، همچون گوستا و فلوبر (1821-1880 م) ، ویکتور هوگو (1802-1885 م) ، امیل زولا ( 1840-1902 م) ، گی دومو پاسان (1850-1893 م) ، ژوری کارل هویسمان (1848-1907 م) و اناتول فرانس (1844-1924 م) بود . شاهکار فلوبر مادام بوواری (1856م) است . البته سه اثر داستانی مهم دیگر نیز دارد : سالامبو (1862م) ، وسوسه ی سن انتوان (1874 م) و سه داستان (1877 م) . ویکتور هوگو ، که در 1831م گژپشت نتردام را منتشر کرده بود ، سه رمان از بهترین رمان هایش را در دهه ی 1860م پدید اورد :بینوایان (1862م)، کارگران دریا (1866م) و مردی که می خندد (1869م). امیل زولا تاثیری فراوان ر شکل گیری و تکوین نظریه های رئالیستی و ناتورالیستی داشت . وی از 1871م تا 1893م ، بیست رمان با نام عمومی روگون – ماکار منتشر کرد . مو پا سان نیز دو رمان ماندگار دارد ، به نام های زندگی (1883م) و بل – امی (1885م). نام هویسمان معمولا با نظریه های زیبایی گرایی و اموزه هنر برای هنر ، در سده ی نوزدهم میلادی همراه است . دو رمان شناخته وی : مسیر اشتباه (1884 م) و حقیر (1891 م) ، در شمار اثار کلاسیک ادبیات فرانسه هستند . اناتول فرانس ، که در طنز و مطایبه نام اور بوده ، رمان های لسیاری نوشته که از ان شمارد :جنایت سیلوستر بونار (1881 م) ، کتب دوست من (1885م) ، تائیس (1890 م) بریان پزی ملکه سبا (1893 م) و زنبق سرخ (1894 م). البته در این ا باید از برخی رمالن نویسان فرانسوی که در سده ی نوزدهم میلادی با اثارشان برغنای این غالب ادبی افزودند و در عین حال چندان شهرت نیافتند ، یاد کرد :پروسپر مریه (1803-1870م) ، الفرد دو ویگنی (1797-186-3 م) ، ژرژ ساند (1804-1876م) تئوتیل گوتیه (1811-1872 م) ، و الفونس کر که نزدیک به یکصد رمان با موضوعات متنوع از او به یادگار مانده است . رمان نویسی در اسپانیا که از اوایل سده ی هفدهم تا اوایل سده ی نوزدهم میلادی به ان بی اعتنایی می کردند ، از سال هایی پایانی سده ی نوزدهم میلادی احیا شد و درخشید . شناخته ترین رمان نویس سده ی نوزدهم میلادی در اسپانیا بنیتو پرز گالدوس (1843-1920 م) بود که او را همتراز بالزاک و دیکنز برشمرده اند . وی بسیار پرکار بود ودر 1873 م نخستین رمان از رمان های تاریخی خود را ، که ب تاریخ اسپانیا از نبرد ترافالگار (1805 م)تا دوره بازگشت (1875 م) پرداختند ، منتشر کرد . کل این مجموعه داستان هی ملی نام دارد و در دارنده ی 46 داستان بلند است .خوان ووالرا (1824-1905 م) نیز که تقریبا هم روزگار گالدوس بود ، چند رمان به یا د ماندنی خلق کرد که رپیتا خیمنز (1874م) از ان شمار است . در همین سال ها خوزه ماریا پردا (1833-1906 م) با نگارش رمان های پر جاذبه ی منطق ای ، از جمله سوتیلگا (1884م) ، پا به قلمرو رمان نویسی اسپانیا نهاد . سپس باید از پدرو انتونیو الارکون (1833-1891 م) یاد کرد که دو رمان کلاه سه گوش (1874 م) و کاپیتان ونوم (1881 م) از اثار برجسته اوست . اما بی تردید سرشناس ترین رمان نویس اسپانیایی در سال های پایانی سده ی نوز دهم میلادی ، وینسنتو بلاسکو ایبانیز (1867-1928 م) بود که بسیار از موپاسان و زولا تاثیر پذیرفته بود . بسیاری از اثار ایبانیز مانند لابراکا (1898 م) ، خون و شن (1908 م) و عبرت ، به زبان های گوناگون ترجمه شده است . از همین سال ها بود که رمان نویسی در امریکا نیز شکوفید و رو به بالندگی نهاد . نخستین رمان نویس امریکایی که باید از او یا کرد :جیمز فنیمور کوپر (1789-1851 م) که از رمان هایش می توا به جاسوس (1821م) که از نخستین رمان های جاسوسی است ، پیشتازان (1823 م) اخرین موهیکن ها (1826 م) ، پیشگام (1840 م) شکارچی گوزن (1841 م) و سرخپوستان (1846 م) اشاره کرد . در 1851 ، هذمان ملویل (1819-11891 م) مویی دیک را انتشار داد که در شمار اثار کلاسیک ادبیا ت امریکا است .سال های میانی سده ی نوزدهم از ان ناتانیل هاوترن (1804-1864 م)و رمان های او همچون قصه های باز گفته (1837 م) ، داغ ننگ (1850 م) ، خانه ی هفت شیروانی (1851 م) و اله ی مرمرین (1860 م) است . نیز در همین روزگار ، دین هاولز (1837 -1920 م) رمان هایی واقه گرا پدید اورد که از ان شمارند :جشن عروسی (1872 م) ، تابستان در هند (1886 م)و خطر رویداد های تاتزه (1890 م). انگاه نوبت به مارک تواین می رسد (1835-1910 م) که ذو رمان بسیار مشهور خودرا در همین سال ها نوشت ، یکی تام سایر (1876 م) و دیگری ماجراهای هکلبری . فین(1885 م). سر امد رمان نویسان امریکایی در سی سال پایانی سده ی نزدهم و نخستین سال های سده ی بیستم میلادی ، هری جیمز (1843 -1916 م) بود که بیشتر عمر خود را در انگلستان سپری کرد . از اثارش :محله ی واشینگتن (1881 م) ، تصویر یک زن (1881 م) ، اهالی بوستون (1886 م) ، تنگ اهریمنی (1898 م) ، دیزی میلر (1878 م)، بال های کبوتر (1902 م) ،سفرای کبار (1903 م)و جام زرین (1904 م) را می توان یاد کرد . پهنهیادبیات انگلستان در سال های اغازین سده ی بیستم میلادی شاهد فعالیت های رمان نویسی سه انگلیسی و یک انگلیسی لهستانی تبار بود ، یعنی ارنلد بنت ، (1867-1931 م) ادوارد مورگان فورستر (1879-1970 م) ، اچ جی ولز (1866-1946 م)و جوزف کونراد (1857 -1924 م). در کارنامه ی رمان نویسی بنت شش رمان شناخته ترند : انا از پنج شهر (1901 م)، قصه ی همسران قدیمی (1908 م) ، جالباسی رسی (1910 م) ،هیلدا لسویز (1911 م) این تواین ها (1915 م)و رایسمن گام برمی دارد (1923 م). در همین سال ها ،فورستر رمان های انجا که فرشتگان از گام نهادن بیم دارند (1905 م) ، اتاقی با یک چشم انداز (1908 م) و گذری به هندوستان (1924 م)را انتشار داد . رمان های مهم ولز نیز از این قرارند : عشق و اقای لوشیم (1900 م ،نخستین انسان ها در کره ماه (1901 م) و سرگذشت اقای پولی (1910 م) . کونراد با داستان حماقت المیر _1895 م) اوازه یافت و چند سال بعد در 1900م ، نخستیم رمان خود را با نام لرد جیم منتشر کرد . سپس دل تاریکی (1902 م) ، رمانس (1903 م ) ، نوسترومو (01904 م) ، مامور سری (1907 م) ، از چشم غربی (1911 م) ، شانس (1914 م) و پیروزی (1915 م) راانتشار داد . در نخستین سال های سده ی بیستم میلادی ، سه چهره ی سرشناس وارد عرصه ی رمان نویسی انگلستان شدند :سامرست موام (1874—1944م) با لیزای لمبت (1897 م) ، پیرامون اسارت بشری (1915 م) و لبه تیغ (1944 م) ، دی اچ لارنس (1885-1930 م) ، با طاووس سفید (1911 م) پسران و عشاق (1913 م) ، رنگین کمان (1915 م) ، زنان عاشق (1920 م) مار مزین به پر (1926 م) و فاسق لیدی چترلی (1928 م) و سرانجام پرسی ویدهم لویس (1882-1957 م) ، که بنیان گذار مکتب ورتی سیسم است ، باتار (1918 م) ، عید بیگناهان (1928 م) که نخستین بخش از رمان چهارگانه ی عصر بشریت است ، مقلدان خداوند (1930 م) انتقام به خاطر عشق (1937 م) و بخش های دوم و سوم عصر بشریت (1955 م) . در 1915 م ،دوروتی ریچارد سن ، بانوی رمان نویس انگلیسی (1873 -1957 م) برای نخستین بار شیوه ی سیلان اگاهی را در رمان دوازده جلدی زیارت (1915-1938 م) به کار گرفت و معرفی کرد . در 1916 جیمز جویس رمان نویس ایرلندی (1882 – 1941 م) ، با بهر ه گیری از همین شیوه ی رملن سیمای مرد هنر افرین در جوانی را نوشت و چندی بعد در 1922 م، این شیوه یروایت را در اثر جاودانه اش ،اولیس ، کامل کرد . جویس در بیداری فینگان ها (1939 م)چارچوبی برای این شیوه ارائه نمود . رمان نویسی در دهه های 1920و 1930در انگلستان رونق فراوان داشت . از جمله ی رمان نویسان این روزگار باید به ویرجینا وولف (1882-1941 م)، جان گالزورتی (1867-1933م) ، الدوس هاکسلی (1894 – 1963م) ، ج بی ، پریستلی (1894-1984 م)و گراهام گرین (1904-1991م)اشاره کرد . در دهه ی 1940 م نیز رمان نویسانی شاخص در انگلستان رمان می نوشتند که از ان شمارند :ارتور کوستلر(1905-1983) با تاریکی در ظهر (1940 م) ، اچ .ا.بتیس (1905-1974 ، بالدشت ارغوانی (1947 م)، ملکالم لوری (1909-1957 م)بازیر اتشفشان (1947 م)، ال پی هارتلی (1895 -1972) لا میگو و شقایق دریایی (1944 م)، جورج اورول (1903-1950 م)با 1948و جویس کری (1888-1957 ، با خانه ی کودکان (1941 م) . از نیمه ی دوم سده ی بیستم میلادی ، رمان های وقایع نامه ای جایگاهی والا در ادبیات انگلستان پیدا کردند که برخی از انها از این قرارند :بیگانگان و برادران (1940-1970م)ازسی پی .اسنو(1905-1980در یازده جلد ،وقایع نامه ی افتاب کهن (1951-1959 م) از هنری ویلیامسن (1897-1977)در پنج جلد و رقص با موسیقی زمان (1951-=1976 م) از انتونی پاول (1905 م) در دوازده جلد . در دهه ی 1920م، رمان نویسی در امریکا به همانند انگلستان و دیگر کشور های اروپایی رونق داشت . پیش از این دهه ، جک لندن (1876-1916 م) با رمان هایی چون اوای وحش (1903 م ) سپید دندان (1905 م)، پاشنه ی اهنین (1907 م) و دره ماه (1913 م) راه را برای نویسندگان بعد از خود هموار کرد . انگاه اپتن سینکلر (1878-1968 م) جنگل (1906 م ) زغال سنگ پادشاه (1917 م) و بوستون (1928 م) را نوشت . ویلیام کارتر (1876-1947 م) نیز غعالیت های داستان نویسی خود را در همین دوره اغاز کرد .ای پیشگامان (1913 م)، انتونیای من (1918 م) ، بانوی گمشده (1923 م)و مرگ به سراغ اسقف اعظم می اید (1927 م) از اثار اوست . سینکلر لویس (1885-1951 م) نیز هم عصر کارتر بود و اثار مهمش از این قرارند :خیابان اصلی (1920م)، ببیت (1922 م) ، اهنگر (1925 م ) و ان ویکرز (1933 م). در 1925م، یکی از بهترین و شناخته ترین رمان های امریکایی پدید امد :تراژدی امریکایی نوشته ی تیودور درایزر (1871-1945 م) . نیز در همین سال سند انتقال منهاتان .نوشته ی جان دوس پاسوس (1896-1970 م) و سپس پول هنگفت (1936 م) و ماجراهای مرد جوان (1939 م) از همین نویسنده انتشار یافتند . در همین دهه ، اسکت فیتز جرالد (1896-1940)نیز به رمان نویسی اغز کرد . از اثار او :این سوی بهشت (1920م) ، خوشگل ها و ملعون ها (1922 م)و گتسبی بزرگ (1925 م) .در 1929م ، تامس وولف (1900-1938م) شاهکار خود را به نام ملکوت ، به سوی خانه نظر کن منتشر کرد و در همان سال ، ارنست همینگوی (1899-1961م)با خلق وداع با اسلحه و به دنبال ان ، زنگ ها برای که به صدا در می ایند (1940 م)و پیر مرد و دریا (1950م)تاثیری ژرف بر رمان نویسی و رمان نویسان پس از خود نهاد . همین دهه اغازگر فعالیت یکی از سرشناس ترین رمان نویسان امریکایی است : ویلیام فالکنر (1897-1962 م) . فالکنر که در کنار تامس هاردی از پرتوان ترین رمان نویسان منطقه ای است ، اثاری ماندگار پدید اورده که از ان شمارند ، دستمزد سرباز (1926 م) ، خشم و یاهو (1929 م)، هنگامی که در بستر مرگ می ارمم (1930م) ، حریم (1931 م) وشنایی ماه اوت (1932م) ، تسخیر ناپذیر (1938 م)، (1940 م) ، شهر (1957 م) و خانه ی اشراف (1959 م). برخی از شناخته ارین رمالن نویسان امریکایی که کار خود را تقریبا از دهه ی 1920م اغاز کردند و تا سال های جنگ جهانی دو (1939-1945 م) به فعالیت خود ادامه دادند ، از این قرارند :تورنثون وایلدر ، با پل رودخانه ی سن لویس و زن اندروسی ، جیمز گود گازنر ، بااس ، اس .سن پدرو ، ادگران و بیدادگران و حفظ ابرو ، جان اشتاین بک ، با موش ها و ادم ها ،ویلیام ئسارویان با کمدب انسانی ، جان اوهارا با ملاقات در سامرا و سرانجام کارسن مک کالرز با قلب ، شکارچی تنهاست ، انعکاس هایی در چشم زرین ،و عضو عروسی . پس از جنگ جهانی دوم دوره ی جدیدی از چاپ و نشر انواع رمان در امریکا اغاز شد . برخی نیز در این میان به رمان جنگ پرداختند . شناخته ترین این نویسندگان :نورمن میلر است که شاهکار خود برهنگان و مردگان را در 1948م نوشت .در 1951م هرمان ووک نخستین رمان خود را به نام شورش کائین منتشر کرد . ج. دی سلینجر نیز در همان سال ناطور دشت و دو سال بعد به خاطر ازمی ، با عشق و ادبار را پدید اورد باید از دیوید کارپ نیز نام برد که داستان یگانه را در مقابله با 1984 جورج اورول نگاشت از دیگر رمان نویسان امریکایی در سال های پس از جنگ جهانی دوم می توان از اینان یادکرد : سال بلو ، جان اپدایک ،جوزف هلر ،و مری مک کارتی . در اغاز سده ی بیستم میلادی رمان نویسی در فرانسه نیز روندی بالنده داشت بسیاری از نویسندگان خوش قریحه و با استعداد فرانسوی از رمان برای بیان اندیشه های خویش بهره گرفتند . اندره ژید که بی تردید در شمار ارزشمند ترین نویسندگان فرانسوی است . اثاری بدیع از خود به یادگار گذارده که از ان شمارند : ضد اخلاق ، در تنگ ،سمفونی پاستورال و سکه سازان . در 1912 م الن فورنیه رمان منحصر بفرد خود را با نام بزرگ مولن ها خلق کرد ، چندی بعد هانری باربوس در 1916 م در زیر اتش را نوشت در همین سال ها مارسل پروست نگارش رمان بلند در جستجوی زمان از دست رفته را اغاز کرد . رومن رولان نیز نگارش رمان ده جلدی ژان کریستف را در 1912 م به پایان رساند کلودین کولت نیز از رمان نویسان فرانسوی از این سال ها بود که کلودین در مدرسه ، کلودین می رود و گربه از اثار او است از دیگر چهره های شاخص در عرصه ی داستان نویسی فرانسه که به بالندگی رمان در این کشور کمک فراوان کردند باید به این ها اشاره کرد : ریموند رادیگه با نفس شرور ، و کنت اورگل ، اندره برتون ، با ناجا ، ادره مالرو با فاتحان و سنوشت بشر ، هانری دو مونترلان با رویا و ماتادور ، انتوان دو سنت اگزوپری با پست جنوب ، پرواز شبانه ، فرانسوا موریاک ، با بوسه به جذامی ، صحرای عشق ،گره افعی ،و پایان شب ، امیل زولا با بیست رمان با نام های عمومی روگون - ماکار ، انوره دو بالزاک با اوژزنی گرانده ، بابا کوریو ، چرم ساغری ، مارسل پروست ، جستجوی زمان از دست رفته در هفت جلد ،
رمان ( قسمت اول )
سیاوش دانش آذر ـ مجتبی اسماعیل زاده
رمان از گونه های داستان ، روایت منثور نسبتا بلند پیچیده ای که به گونه ای تخیلی به باز آفرینی زندگی و نمایش شخصیت ها و کردار ها و اندیشه های آن ها در محیطی ویژه می پردازد .هدف رمان ، شناخت یا شناساندن زندگی نیست ، بلکه باز سازی ان است . رمان بران نیست که زندگی را تحلیل کند ، بلکه در پی تصویر ان است . رمان ترکیبی خیالی است که آفریننده ان می کوشد تا روش ویژه خود را در شناخت دنیای پیرامون خویش به شکلی محسوس به کمک آن بنمایاند .واژه رمان برگرفته از واژه ایتالیایی رومانو است . رومانو بیشتر به داستان هایی می گفتند که نه به زبان لاتینی ، بلکه به زبان های عامیانه اروپایی یا زبان های رومیایی نوشته شده باشند. برخی نیز رمان را برگرفته از رمانس می دانند . برابر نهاد انگلیسی رمان یعنی novel ، از واژه ایتالیایی novella به معنی کوچک و تازه گرفته شده است . نوولا ، گونه ای قصه کوتاه و منثور بوده که در سده ی چهاردهم میلادی در ایتالیا رواج داشته و پر آوازه ترین آن ها دکامرون ، نوشته ی جیووانی بوکاچیو ، شاعر و نویسنده ایتالیایی است . خاستگاه رمان به درستی دانسته نیست . برخی روایت های منثور بازمانده از دوره ی باستان ، همچون قصه های ملطی ( سده ی دوم میلادی ) ، دافنه و کلوئه ، نوشته ی لانگیوس ،نویسنده ی یونانی سده ی دوم یا سوم میلادی ، الاغ طلایی ، اثر لوکیوس اپولیوس ، نویسنده و فیلسوف رومی در سده ی دوم میلادی و ساتیریکون ، نوشته ی پتر نیوس ، هجو نویس رومی (66م) ، اصول اولیه ی رمان های امروزی را به صورتی ابتدایی در خود دارند . گفتنی است که درونمایه بیشتر این نوشته ها دور مسائل عاشقانه می گردد. این نکته به ویژه درباره ی رمانس شبانی دافنه و کلوئه مصداق دارد . در اواخر هزاره ی یکم میلادی، اثاری پدید امدند که همانندی و نزدیکی بیشتری به رمان های امروزی داشتند . برخی از این اثار که عمدتا ژاپنی بودند ، عبارت اند از اوتسو مونو گاتاری که مجموعه ای از داستان های مجهول المولف است ، یاماتو ممونو گاتاری سرانجام ، گنجی که مشهور ترین داستان ژاپنی این دوره است و بانویی با نام مستعار مورازاکی شیکیبو ان را پدید اورده است . این داستان بلند که به زندگی درباری و ماجراهای یک دون ژان ژاپنی می پردازد ، در بررسی پیشینه رمان اهمیتی ویژه دارد ، زیرا نویسنده در ان به تحلیل شخصیت می پردازد و با دیدی روان شناختی به مقوله عشق نظر می افکند . چندی بعد در سده ی دهم میلادی ، مجموعه داستان هزاریک شب / شب های عربی پدید امد . داستان های ایت مجموعه تا مدت ها پراکنده بودندتا این یک قصه گوی حرفه ای مصری میان سده های چهاردهم تا شانزدهم میلادی انها را گرد اورد .. انگاه در اواخر سده ی دوازدهم و اوایل سده ی سیزدهم میلادی ، مصریان به داستان نویسی اغاز کردندو اثاری پدید اوردند که با مسامحه می توان انها را رمان تلقی کرد ، مانند شاهزاده خان بکستا، شاهزاده محکوم و سینوهه. اندکی بعد در سده ی چهاردهم میلادی در ایتالیا گرایش و علاقه ای نسبتا شدید به نگارش ، حکایت ها و قصه های کوتاه ( novella ) پیدا شد که خلق مجموعه دکامرون از بوکاچیو از برایند های ان بود . جفری چاسر شاعر و نویسنده انگلیسی ،(ح1343-1400م) مجموعه قصه های کنتر بری (ح1387م) را به تاثیر از دکامرون نوشته است . انگاه در سده ی شانزدهم میلادی ، ماتئو باندلو، کشیش و داستان نویس ایتالیایی (ح1480-1562م ) داستان نتوول را بین سال های 1560-1560م نوشت و تقریبا همزمان با او ، مارگارت ناواره ، ملکه و نویسنده ی فرانسوی (1492-1549م ) مجموعه ای ناتمام از 72 به تاثیر از دکامرون گرد اورد و ان را هپتامرون نامید . تمامی این اثار برشمرده قصه هستند ، اما در مطالعه تاریخ و روند تکوین باید انها را به دو دلیل بررسی کرد : نخست ، ان که منثورند و دوم از ان رو که شیوه ی روایت و پرداخت شخصیت ها در انها پیش درامد و صورتن ابتدایی همین شیوه ها در رمان امروز است .. تا سده ی چهاردهم میلادی بیشتر نوشته ها سرگرم کننده یا رمانس بودند یا منظومه های حماسی ، اما رفته رفته از اواخر سده ی هفدهم میلادی روایت های منثور جایگزین روایت های منظوم شدند . همین جا باید از روایت های پیکارسک اسپانیا یاد کرد که نقشی درخور در تکوین رمان داشتند . از اوایل سده ی چهاردهم میلادی روایت هی پیکارسک پرشماری در اسپانیا پدید امد که از ان شمارند اِل کابارئلو از امادی دوگل lass sergas de esplandion امادی دو گرسیا ( 1530 م) ، پریمالئون (1512م) و palmerin de inglatera ( 1547م) . از دیگر روایت های پر اهمیت اسپانیایی که در این دوره پدید امدند، می توان از این ها یاد کرد : سلستینا (1499-1502م) ، که نمایشنامه ای به قلم فرناندو دو روخاس است ، لازاریلوی تورمسی (1554م) که نخستین رمان پیکارسک است و سرانجام روایت پیکارسک زندگی و کارهی گوزمان د/ الفاراچه (1599-1604م) .نوشته ی ماتئو المان ، پزشک و داستان نویس اسپانیایی (1547-ح1610م). اما بی تردید عظیم ترین اثر روایی اسپانیایی در این سال ها ، دن کیشوت ( 1605، 1615م) اثر سروانتس است که نویسنده در ان شهسوار و شهسواری را به سخره می گیرد . پس از مرگ سروانتس رمان اسپانیا که امیدوارانه راه خود را اغاز کرده بود ، تا سده ی نوزدهم میلادی رو به افول نهاد . غیر از دن کیشوت تنها اثر داستانی اروپایی که می توان ان را رمان نامید ، گارگانتوا و پانتا گروئل ، نوشته ی فرانسوا رابله ، نویسنده و پزشک فرانسوی (ح1494-1553م) است که داستانی وهمی و خیالی است و الگوی بسیاری از رمان نویسان بعد از خود قرار گرفته است ، از جمله جانتن سویفت ، نویسنده انگلیسی ( 1667- 1745م ) باسفر های گالیور (1739م) ، ولتر ، نویسنده و شاعر فرانسوی (1694-1778م) با کاندید (1795م) ، نیچه ، شاعر و فیلسوف المانی (1844-1900م)، با چنین گفت زرتشت (1883-1892م) ، ژول ورن نویسنده فرانسوی (1882-1905م) با سفر به کره ی ماه (1901م)و ده ها اثر دیگر که می توان انها را با اندکی مسامحه در جرگه ی داستان های علمی – تخیلی جا داد . درر اواخر سده ی شانزدهم و اوایل سده ی هفدهم میلادی دو داستان در انگلستان پدید امدند که نقشی بس در خور و تاثیر گذار در تکامل رمان داشتند :یوفیوئیز که رمانی دو بخشی ( کالبد شکافی مطایبه ) (1578م) و ( یوفیوئیز و انگلستان او ) ، ( 1580م) از جان لیلی ، شاعر ، نویسنده و نمایشنامه نویس (ح1554-1606م) است رمانس شبانی اکاردیا (1590م) از زسر فیلیپ سیدنی ، دیگر شاعر و نویسنده انگلیسی (1554-1586م). بدین ترتیب می توان خلاصه خوار چنین نتیجه گرفت که پیدایی رمان برایند سه منبع ادبی – تاریخی بوده است :نخست قصه های کوتاه و منثوری که در رسده ی چهاردهم میلادی در ایتالیا رواج داشت (نوولا )و پراوازه ترین انها دکامرون نوشته ی بوکاچیو است . دوم روایت های پیکارسک که در سده ی شانزدعم میلادی در اسپانیا سر براورد و سپس به دیگر نقاط ارا راه یافت ، مانند دن کیشوت ، نوشته ی سروانتس و ؤیل بلاس ، نوشته ی الن رنه لوساژ ، رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی (1668-1774م) و سوم نوع ادبی ویژه ای به نام چهره نویسی که در سده ی هفتم میلادی در انگلستان پیدا شد ونویسندگان در ان ، طرح هایی کلی و قلم انداز از اشخاص گوناگون و شیوه های زندگی انان ترسیم می کردند ، مانند چهره ها (01614م) نوشته ی سرتامس اووربری ، نویسنده و شاعر انگلیسی (1581-1613م). در رسده ی هفدهم میلادی تحول چندانی در عرصه ی منثور و به ویژه رمان پیش نیامد ، اگرچه رمانس شبانی استره (پنج جلد ، 1607-1628م) نوشته ی اونوره د/ اورفه نویسنده فرانسوی (1567-1625م)که مهمترین رمانس شبانی فرانسه است ، داستان سیر زایر (1668م) نوشته جان بانین نویسنده و واعظ انگلیسی (1628-1688م)و مهمتر از همه شاهزاده خانم کلو (1678م) نوشته ی مادام دولا فایت ، نویسنده فرانسوی (1634-1693م) که ان را نقطه عطفی در سیر رمان برمی شمرند ، در همین سده پدید امدند . در اوایل سده هجدهم میلادی ویلیام کانگریو نویسنده انگلیسی (1670-1729م) داستان زن ناشناس یا عشق و وظیفه همساز (1713م)را منتشر کرد و ان را رمان نامید . وی در مقدمه این داستان برداشت خود را از ماهیت رمان و وجه تمایز رمان و وجه تمایز رمان و رمانس را این گونه نشان داد :رمانس ها : معمولا امیزه ای از عشق سوزناک و دلیری های ان چنانی مردان و زنان قهرمان ، پادشاهان و ملکه ها و عالی رتبگان و بزرگان هستند ....اما رمان ها : ماهیتی اشنا دارند و انگار ماجراهایی شناخته و امور روزمره ی زندگی را تصویر می کنند . رویداد ها و پیش امد های رمان چه بسا عجیب به نظر برسند ، اما ملموس و باور نکردنی هستند و نیز مسرت بخش و خلاصه انکه رمانس ها بهت انگیز هستند و رمان ها لذت بخش .اندکی بعد دنیل دفو ، نویسنده انگلیسی (ح1660-1731م) رمان روبنسون کروزوئه را که نخستین رمان بمفهوم امروزی ان است در (1719م) منتشر ساخت از این تاریخ رمان پا به عرصه ای جدیدی نهاد و ومرحله ای نوین از حیات ان اغاز گردید. البته دفو دو داستان دیگر نیزخلق کرد که تقریبا به همان اندازه ی نخستین رمانش ، در شکل گیری رمان نوین تاثیر داشتند : مول فلاندرز (1722م) ، که رمانی اجتماعی است و یادداشت های سال طاعونی (1722م) که در رشمار رمان های تاریخی قرار دارد از انجا که قالب رمان در سده ی هجدهم میلادی هنوز نو رسیده بود و قاعده و هنجاری نداشت ، گونه هایی بس متنوع پیدا کرد و در نتیجه ، رمان هایی گوناگون پدید امدند که از ان شمارند : زندگی ماریان (1731-1741م)، نوشته ی پیر ماریوو، رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی (1688-1763)، مانون لسکو (1731م)نوشته ی انتوان فرانسوا پروو د / اگزیل ، روزنامه نگار و رمان نویس فرانسوی (1697-1763م)، پاملا (1740-1741م)که نخستین رمان شخصیت است ، کلاریسا (1747-1748)و سر چارلز گراندیسن (1753-1754م) ، هرسه نوشته ی سیموئل ریچاردسن ، رمان نویس انگلیسی (1689-1761م)، جوزف اندروز (1742م)، جانتن وایلد (1743م)و تام جونز (1749م) ، هرسه نوشته ی هنری فیلدینگ ، رمان نویس انگلیسی (1707-1754م) ، رودریک راندم ، پرگرین پیکل (1751م)و ماموریت هامفری کلینکر (1771م)، هرسه نوشته ی توبیاس اسمولت ، جراح و رمان نویس انگلیسی (1721-1771م) تریسترام شندی (1760-1767م)نوشته ی لارنس استرن ، رمان ویس انگلیسی ، (1713-1768م) ، ژولی یا هلوئیزجدید (1761م)نوشته ی ژان ژاک روسو ، نویسنده و فیلسوف فرانسوی (1712-1778م) ، نماینده ی ویکفیلد (1766م ) ، نوشته ی الیور گولد اسمیت ، رمان نویس ایرلندی (1731-1774م)غم های ورتر جوان (1774م) ، نوشته ی گوته نویسنده و شاعر المانی (1749-1832م) ، روابط خطر ناک (1782م) ، نوشته پیر شودرلو دو لاکلو ، ژنرال و رمان نویس فرانسوی (1741-1803م) ، زن متدین (1769م) ، نوشته دیدرو ، نویسنده و منتقد و فیلسوف فرانسوی (1713-1784م) ، که پس از مرگش انتشار یافت ، زادیگ (1747م) ، نوشته ی ولتر ، نویسنده ، شاعر و فیلسوف فرانسوی (1694-1778م)و راسلاس (1759م) ، نوشته ی سیموئل جانسن ، شاعر و فرهنگ نویس انگلیسی (1709-1784م) . از ویژگی های بارز بیشتر رمان های سده ی هجدهم میلادی ، بهره گیری نویسندگان از نامه و عناصر و شیوه های نامه نگاری در رمان نویسیاست که به پیدایی گونه ای از رمان به نام رمان نامه ای / مکاتبه ای / مراسله ای انجامید . در نخستین سال های سده ی نوزدهم میلادی ، دو چهره تاثیری فراوان در قلمرو رمان نویسی انگلستان نهادند :سر والتر اسکات (1771-1832م) و جین اوستن (1775-1817م) . برخی از اثار اسکات که منبع رمان تاریخی بوده است عبارتند از : ویورلی (1814م) ، عروس لمرمور (1819م) ، ایوانهو (1820م) ، ککنیلورت (1821م)و طلسم (1825م). توستن به پرکاری اسکات نبود ، اما اثاری که پدید اورده ، امروزه نیز همچنان پر خواننده هستند ، مانند حس و احساس (1811 م) ، غرور و تعصب (1813م) ، اما (1815م)و ترغیب (1818م). در همین سال ها عرصه ی رمان نویسی انگلستان شاهد فعالیت چهره هایی نه چندان شناخته و پر اوازه نیز بود که از ان شمارند : تامس لاو پیکیک (1785-1866م)با هدلانگ هال (1816م) ، ملینکورت (1817م) ، صومعه ی کابوس (1818م) ، دوشیزه ماریان (1822م)و قلعه ی کراچت (1831م)، جیمز هاگ (1770-1835م)با خاطرات و اعترافات شخصی یک گناهکار محق (1824م) ، جیمز موریه (1780-1849م) بتا سرگذشت حاجی بابای اصفهانی (1824م) ، مری راسل میتفورد (1787-1855م)با دهکده ی ما (1824-1832م)و بنجمین دیزریلی(1804-1881با رمان های سیاسی ویوین گری (1826م)کانینگزبی (1834م) ، سیبل (1845م)و تانکرد (1847م). سال های میلنی سده ی نوزدهم میلادی از پررونق ترین دوره های رمان نویسی در اروپا بود . در راین سال ها دو چهره ی نام اشنا باعث تسریع سیر داستان نویسی درر این قاره و به ویژه در انگلستان شدند :چارلز دیکنز (1812-1870م)و انتونی ترولوپ (1815-1882م) هر دو از مردم انگلستان . البته سهم دیکنز در اعتلای داستان نویسی به مراتب بیش از ترولوپ بوده است . از میان اثار پرشماری که دیکنز خلق کرده برخی شناخته ترند مانند : طرح های باز (1836م) ، یادداشت های پیکویک (1837م) ، الیور تویست (1838م) ، نیکلاس نیکلبی (1839م)بارنابی روج (1841م) ، سرود کریسمس (1843م) ، دیوید کاپرفیلد (1850م) ، خانه ی قانون زده (1853م) ، روزگار سخت (1854م) ، دوریت کوچک (1857م) ، داستان دو شهر (1859م) ، ارزوهای بزرگ (1861م) ، دوست مشترک ما (1865م)و ادوین درود (1870م) ، که ناتمام ماند . ترولوپ بیشتر ، وقایع نگار محلی بود واز جمله وقایع نامه های او می توان به زندانبان (1855م) ، برج های بارچستر (1857م) ، اخرین وقایع نامه ی بارست (1857م) ، خانه ی روستایی کشیش (1861م)، خانه ای کوچک در الینگتن (1864م)و املاک بلتن (1865م) اشاره کرد . درهمین سال ها ویلیام تکری ، رمان نویس انگلیسی (1811-1863م)نیز بسیار پر تلاش ظاهر شد و رمان هایی ارزشمند خلق کرد که از ان شمارند :بری لیندن (1844م) ، بازار خود فروشی (1847-1848م) ، کتاب خود نمالها (1848م) و ویر جینیایی ها (1858-1859 م) . نیز جورج الیورت ، بانوی رمان نویس انگلیسی (1819-1880م)در دهه ی 1850م نگارش و انتشار اثار خود را اغاز کرد که برخی از انها عبارتند از : ادام بید (1859م)، اسیاب کنار فلوس (1860م) ، سیلاس مارنر (1861م) ، میل مارچ (1871-1872م) و دنیل دروندا (1874-1876م). دهه ی 1840میلادی دوره ی فعالیت خواهران برونته نیز بوده است .. در 1847 م ، امیلی برونته (1818-1848) بلند های بادگیر رامنتشر کرد. در همین سال شارلوت برونته (1816-1885م) جین ایر را انتشار داد و ان برونته اگنس گری را . سال بعد ان برونته مستاجر ویلفرد هال را منتشر کرد . پراوازه ترین رمان نویس انگلیسی در 25 سال پایانی سده ی نوزدهم میلادی تامس هاردی (1840-1928م) بود که او را نامی ترین رمان نویس منطقهخ ای در انگلستان دانسته اند . از اثارش : درمان های بیرحمانه (1871م) ، زیر درخت گرین وود (1872م) ، به دور از مردم شوریده (1874م) ، بازگشت بومی (1878م) ، فرمانده ی شیپورچیان (1880م) ، شهردار کستربریج (1886م) ، جنگل مشینان (1887 م) تس دور برویل (1891م) ، وجود گمنام (1896 م) . رمان نویسان دیگری نیز در همین سال ها در انگلستان به رمان نویسی پرداختند که برخی از شناخته ترین انه از این قرارند :رابرت لویس استیونسن (1850-1894م) ، مارک راترفورد (1831-1911م) ، جورج گیسینگ (1857-1903م)و جورج مور (1852-1933م). بارزترین مشخصه ی رمان در اروپای سده ی نوزدهم میلادی ، سرعت فزاینده ی ان بود . از رمان های ماندگار اروپایی در این سده ، برخی نامبردنی هستند :رنه (1802م ) نوشته ی شاتو بریان ، نویسنده ی رمانتیک فرانسوی (1768-1848م) ، سرخ و سیاه (1830م)و صومعه ی پارم (1839م)هر دو نوشته ی استندال ، رمان نویس فرانسوی (1783-1842م) ، دختر سروان (1836م)نوشته ی الکساندر پوشکین ، شاعر و نویسنده ی روسی (1799-1837م) ، قهرمان عصر ما (1839-1840م) ، نوشته لرمانتوف ، شاعر و نویسنده ی روسی (1814-1841 م) و اثار اونوره دو بالزاک ، نویسنده ی فرانسوی (1799-1850م) که از دهه ی 1820م تا هنگام مرگ ، پیوسته با سرعتی شگفت انگیز رمان می نوشت . از اثارش : اوژنی گرانده ، بابا گوریو ، چرم ساغری ، زنبق دره ، زن سی ساله و پیر دختر . تقریبا در همین سال ها الکساندر دوما (1802-1870 م) نیز رمالن هایی نوشت که شهرت زیادی برای وی به ارمغان اوردند . سه تفنگدار (1844م) بیست سال بعد (1845م) ، و کنت مونت کریستو (1844-1845 م) . در 1842 م نیکولای گوگول ، نویسنده ی روسی (18019-1852م) فوس مرده را ، که از شناخته ترین رمان های خنده دار است ، منتشر کرد . در 1846م ، فیودور داستایفسکی (1821-1881م)، رمان تهیدستان و به دنبال ان ران های جنایت و مکافات (1866م) ، ابله (1866م) ، تسخیر شدگان /جن زدگان (1871 م)و برادران کارامازوف (1880) راانتشار داد . پس از گوگول و داستایوسکی باید از ایوان تورگینف (1818-1883م) یاد کرد که با خلق رمان هایی چون : رودین (1855م) ، که نخستین رمان اوست ،
حماسه ( قسمت دوم )
سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد
در کنار معنای خاص واژه ی حماسه گاهی این عنوان بیشتر در مورد آثاری به کار می رود که با آثار حماسی تفاوت دارند . مانند کمدی الهی دانته که این شعر قهرمان ندارد و شخصیت عمده اش خود راوی که شاعر باشد است و تمام قصه از زاویه ی دید اول شخص بیان شده است . اما خود سفر شاعر به دنیای پس از مرگ که به شکل گیری روایت می انجامد دارای عناصر حماسی است و جدای از این مقوله ، سبک و اهمیت اثر چیزهایی هستند که منتقدان را وا می دارد که این اثر را حماسه بنامند . عنوان حماسه برای توصیف رمان هایی مانند موبیدیک اثر هرمان مرویل یا جنگ و صلح اثر لئون تولستوی و فیلم های سینمایی مانند ایوان مخوف از آیزن اشتاین و هم چنین برخی رمانس های بلند که خصوصیات حماسه را داشته اند به کار رفته است . کهن ترین حماسه ی به یادگار مانده برای نسل کنونی بشر را می توان در آثار و روایات منثور بین النهرینی و خصوصا گیل گمش یافت . قهرمان اصلی این حماسه به این نتیجه می رسد که سرنوشت هر آدمی مرگ است و هیچ انسانی نمی تواند جاودانه زندگی کند .
اما در ادبیات یونان نخستین نوع ادبی که ظهور کرد حماسه بود که زاده ی اشرافیت آن دوران بوده است . این در حالی بود که ارسطو پایگاه حماسه را بعد از تراژدی قرار می دهد . ایلیاد و ادیسه دو حماسه ی نامداری هستند که هومر سرود و صورت نهایی آن ها طی سال های 900 و 700 قبل از میلاد پرداخت نهایی شد . معمولا حماسه هایی که مهم تلقی شده اند سر چشمه و الگوهای اصلی سنت حماسه سرایی در اروپای غربی به شمار می روند . در دوره ی سده های میانه زمانی که حماسه های یونانی در اروپای غربی مورد مطالعه و خوانش قرار نمی گرفت نفوذ ویرژیل بود که سنت هومر را زنده نگه می داشت . با این همه شاعران سده های میانه بی آن که از الگوی حماسه ی یونانی استفاده کنند خود را در خلق آثار حماسی آزاد می دانستند که سه نمونه ی آن بیوولف ، سرود رولان و سرود نیبلونگن است . حماسه سرایان بعدی نیز بخش زیادی از این آزادی را حفظ کردند . حماسه های اسپانیایی از قهرمانان تجلیل می کنند . سرود رولان حماسه ای فرانسوی از سده ی دوازده میلادی می باشد که یاد و خاطره ی نبرد پیرنه در قرن هشتم میلادی را که میان سپاهیان شارلمانی و مسلمانان رخ داد زنده نگه داشته است . همین طور سرود لیبنونگن حماسه ای آلمانی است از سده ی سیزدهم که شرح وقایع مربوط به جنگ بورگاندی ها و قوم خون خوار هون است . بیوولف نیز حماسه ی ملی آنگلوساکسون هاست که از قرن هشتم درباره ی اشخاص و وقایع تاریخی قرن ششم و نیز نبردهای بیوولف را در برابر غول هایی که همدلی قهرمانانه ی مردم میدهال را تحدید می کرد به یادگار مانده است . یک حماسه ی فنلاندی به نام کاله والا وجود دارد که به دست الیاس لونروت از روسی سرودهایی پراکنده و شفاهی باستانی را گردآوری کرده و در قالب ساختار روایتی واحد تدوین و در 1835 انتشار داده است .
اشعار حماسی در قرن بیستم عموما به مثابه ی یک شکل ادبی از دور خارج شده تلقی شده اند . هر چند که شاعرانی چون تی اس الیوت ، ازرا پاوند و سن ژون پرس در شعرهای خویش از بیانی حماسی سود جستند و از سوی دیگر بیان و حوزه ی پر شکوه حماسه گهگاه در قالب های دیگر هم مانند رمان و فیلم و نمایش نامه یافت شد ، اما این گونه ی ادبی در قرن بیستم زیاد مقبول نیافتاد . بسیاری از حماسه های نامدار به صورت منظوم هستند که به منظومه ی حماسی معروف شده اند . چنان چه در طبقه بندی ارسطو منظور از انواع ادبی ، حماسه ی منظوم یا شعر حماسی است . با این همه بیاد گفت که در طول زمان گهگاه حماسه های منثور نیز به وجود آمد که برای نمونه می توان به کارنامه ی اردشیر بابکان که به زبان پهلوی است اشاره کرد . در زبان فارسی از اواخر سده ی سوم تا اواسط سده ی چهارم هجری حماسه ای منثوری پرداخته شد که غالبا ترجمه ی خوتای نامگ / خدای نامه های پهلوی در باره ی داستان های تاریخی و ملی ایرانیان در دوره ی پیش از اسلام ( ساسانیان ) بوده اند . سه شاهنامه ی منثور و معتبر آن دوره عبارت بودند از شاهنامه ی ابومنصوری ـ شاهنامه ی ابو علی بلخی ـ شاهنامه ی ابوالموید بلخی که بعدها از میان رفتند . از میان دیگر حماسه های منثور دوره های بعد فارسی نیز می توان به اسکندر نامه ـ داراب نامه طرطوسی ، اخبار رستم ـ داراب نامه ی بیغمی یا فیروزنامه ـ ترجمه ی رامایانه و رزم نامه اشاره کرد .
منتقدان حماسه ها را از جنبه های گوناگون به انواعی تقسیم کرده اند که از نظر قدمت این تقسیم بندی چنین است :
1 ـ حماسه های اولیه / سنتی / شفاهی / طبیعی : که مربوط به زمان های قدیم و متعلق به سنت شفاهی زبان هستند که سینه به سینه نقل شده اند و تنها در موارد اندکی اساس نامه ای مکتوب دارند . این آثار در آغاز پیدایی خود میراث سرایندگان گمنام و راویان و خنیاگران و قصه گویان دوره گرد است که شاعری شناخته یا ناشناخته آن ها را گردآوری و تدوین کرده و به آن ها ساختاری هنری بخشیده است . نمونه های این نوع حماسه عبارتند از مهابهاراته و رامایانه ی هندی ـ ایلیاد و ادیسه از هومر ـ بخش هایی از شاهنامه ی فردوسی ـ بخش های باقی مانده ی حماسه ی الدرادا ـ گیل گمش و کاله والا ـ بیوولف .
2 ـ حماسه های ثانوی / ادبی : که به دست شاعرانی فرهیخته و با تقلیدی آگاهانه از ویژگی های حماسه ی اولیه اقتباس گردیده و برای اهداف خاص ادبی و ایدئولوژیکی به وجود آمدند . این حماسه ها مستقیما زاییده ی ذهن داستان پرداز شاعر یا نویسنده است و از آغز نیز به صورت مکتوب در می آیند . حماسه های ثانوی اساسا پس از طی دوره ی حماسه های ملی و طبیعی خلق می شوند . چنان که پرداختن به این گنه ی حماسی در اروپا تا دوره ی پیدایش رمان رواج و ادامه داشت . از نمونه های این گونه حماسه می توان به فارسالی از لوکانوس شاعر رومی ـ بهشت گمشده از جان میلتن ـ رهایی اورشلیم از تاسو نام برد .
3 ـ حماسه های متاخر که در دوره ی اخیر و غالبا از روی حماسه های ثانویه ساخته شده اند مانند رستم و سهراب از متیو آرنولد که بر پایه ی همین داستان که در شاهنامه ی فردوسی وجود دارد بازآفرینی شده است . در شعر معاصر فارسی هم داستان آرش کمان گیر از سیاوش کسرایی بازآفرینی روایت حماسی کهن ایران است .
هگل فیلسوف آلمانی آثار حماسی را بر مبنای مراحل تکاملی و موقعیت تاریخی ، جغرافیایی اش به سه مرحله و دسته ی کلی تقسیم کرده است :
1 ـ حماسه ی شرقی
2 ـ حماسه ی کلاسیک یونان
3 ـ تکامل شعر حماسی ـ رمانتیک در میان ملت های مسیحی
بر حسب موضوع نیز حماسه را به انواع زیر تقسیم بندی می کنند :
1 ـ حماسه ی اساطیری : قدیمی ترین و اصیل ترین نوع حماسه است که بر اساس اساطیر پرداخته شده است مانند گیل گمش و بخش هایی از تورات ـ بخش اول شاهنامه ( تا فریدون ) ـ گرشاسب نامه و آیاتکار زریران به زبان پهلوی .
2 ـ حماسه ی پهلوانی : که در آن از زندگی پهلانان و سخن های آن ها ، منش های رفتاری و شیوه ی زندگی شان سخن رفته است که می تواند جنبه ی اساطیری داشته باشد مانند ادیسه و ایلیاد و شاهنامه ی فردوسی ( از کاوه تا مرگ رستم ) . و ممکن است جنبه ی تاریخی نیز داشته باشد مانند : شهنشاه نامه ی فتحعلیخان صبا که قهرمان اش فتح علی شاه قاجار است .
3 ـ حماسه ی ملی : که دربرگیرنده ی جنگ ها و حوادثی است که می تواند برای هر ملت یا قومی خاص مایه ی افتخار و سرافرازی باشد . مانند حماسه ی دفاع مقدس جمهوری اسلامی ایران که در بسیاری از شعر ها و قصه های شاعران و نویسندگان متعهد معاصر ایران به آن پرداخته شده است . و نیز حماسه هایی که در آن از پهلوانانی سخن رفته است که برای بیرون راندن و در هم شکستن دشمن ملی و به دست آوردن استقلال جنگ و تلاش کرده اند و اعمال آن ها سرنوشت ملت را رغم زده است . مانند شرح جان فشانی های قهرمانان ملت ایران در پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) از سوی دیگر حماسه ی ملی زمانی به وجود می آید که یک ملت به تجدید حیات خود نیاز و توجه دارد و یادآوری تاریخ شکوهمند گذشته اش وسیله ای برای تقویت روحیه ی ملی و اتحاد مردم است . هر چند بیش تر قوم ها دارای حماسه یا روایات حماسی هستند . اما فقط برخی از آن ها حماسه ی ملی نام گرفته اند . مانند حماسه ی ملی ستارخان و باقر خان در راه نجات ملی ایران از دیکتاتوری شاهنشاهی و حرکت به سوی مشروطه . در ادبیات انگلیسی و ادبیات فنلاندی دو نمونه از حماسه های ملی به نام های بیوولف و کاله والا وجود ارد که این دو نیز دارای خصوصیت ملی شدن هستند . در ادبیات فارسی ، سده های چهارم و پنجم هجری و بسیار پراکنده در سده ی ششم هجری مهم ترین دوره ی حماسه سرایی است که برجسته ترین و معروف ترین حماسه های ملی نیز در همین دوره پدید آمدند .. در این دوران جدا از شاهنامه های منثور ، شاهنامه های منظوم نیز به وجود آمدند که قدیمی ترین آن ها شاهنامه ی مسعود مروزی است که تنها سه بیت از آن در بحر هزج باقی مانده است . گشتاسب نامه ی دقیقی طوسی نیز یکی دیگر از حماسه های ملی این دوره است که فردوسی در شاهنامه ی خود همه ی هزار بیت آن را عینا نقل کرده است . و بعد از شاهنامه ی فردوسی که بزرگ ترین حماسه ی ملی ایرانیان است ، حماسه های دیگری نیز سروده شد اما به قدر و اعتبار شاهنامه نرسید . که از معروف ترین آن ها می توان به حماسه ی گرشاسب نامه ی اسدی طوسی اشاره کرد . از میانه ی سده ی پنجم هجری به سبب روی کار آمدن حکومت های ترک تبار غزنویان ، سلجوقیان و خوارزمشاهیان و پس از آن تاثیر زشت و نامطلوب حمله ی مغول به ایران و نیز اشاعه و نفوذ گسترده ی تفکر دینی ، مذهبی حماسه سرایی در ایران رو به زوال رفت . و جای خود را به حماسه های مذهبی و تاریخی داد . از میان دیگر حماسه های ملی فارسی که از لحاظ ارزش و بار حماسی و هنری ادبی با شاهنامه ی فردوسی قابل قیاس نیستند می توان به بهمن نامه از ایران شاه بن ابی الخیر و برزو نامه از عطایی رازی و بانو گشسب نامه اشاره کرد .
4 ـ حماسه ی دینی / مذهبی : که درباره ی سرگذشت و جنگ و جدال شخصیت های مذهبی است که برا حماسی بسیار قوی و والایی دارند . مانند حماسه ی عاشورا و نمود آن در شعرها و نوشته های بسیاری از شاعران و نویسندگان شیعه و حتا غیره شیعه از سده ی ششم هجری تا به امروز ادامه دارد . داستان حماسه ی مذهبی و دینی بر پایه ی یکی از مذهب ها استوار است و در ادبیات دیگر ملل می توان به کمدی الهی دانته و سرود رولان و خاوران نامه ی ابن حسام و خداوند نامه ی ملک الشعرا صبای کاشانی اشاره کرد .
سرایش این گونه حماسه ها از هجری در زبان فارسی از سده ی ششم هجری به علت تسلط تفکر مذهبی جای حماسه ی ملی را گرفت و این روند در دوره ی صفویه نمود بیش تری دارد . مثلا می توان به صاحب قران نامه از شاعری ناشناس اشاره کرد که به زندگی و فتوحات همزه پسر آذر ک شاری و قیام مذهبی او بر ضد دولت هارون الرشید اشاره نمود . به همین ترتیب شاهنامه ی حیرتی از ملا حیرتی تونی درباره ی جنگ های پیامبر اسلام و بزرگان مذهب شیعه و نیز حمله ی حیدری از میرزا محمد باذل معروف به رفیع خان و حسین کرد شبستری که نمونه های دیگر حماسه های مذهبی هستند سخن گفت .
حماسه ی عرفانی :
در این گونه حماسه که به ویژه در ادبیات فارسی برای ان تشخص و ارزش بسیاری قایل شده اند قهرمان که عارفی تمام عیار است در طول سفر مخاطره آمیزش به جاده ی طریقت پس از شکست دادن دیو نفس و مبارزه اش با امیال دنیوی سرانجام به پیروزی که همان فنای فی الله است دست می یابد . برخی از منتقدان حماسه ی اخلاقی و فلسفی را نیز در این دسته تعریف کرده اند .
6 ـ حماسه ی مضحک
عبارت است از حماسه ی مسخره / سخره ی حماسه / حماسه ی هجایی که از گونه های ادبی که سبک والا و مفاهیم گران مایه را به کار می برد می رسد به سلسله رویدادهایی پیش پا افتاده و کم اهمیت . حماسه ی مضحک در واقع هجوی است که با واهی جلوه دادن موضوعی که به آن می پردازد آن را به سخره می گیرد . حماسه ی مضحک موضوع ساده و مبتذلی را دست مایه قرار می دهد و آن را به سبکی فاخر بازگو می کند و هدف اش تمسخر رفتار و اعمال پیش پا افتاده است . در این گونه حماسه قراردادها ، سنت های حماسی ، نبردها و یاری خواهیی ها ، تشبیهات حماسی و توصیف های قرار ادی به مضحکه گرفته می شوند . و این گونه حماسه محلی برای جولان سبک هایی هم چون بورلسک و نقیضه است . اصولا در حماسه ی مضحک سبکی فخیم را با موضوعی پیش پا افتاده و معمولی در هم می آمیزند تا به هر دو بخندند . شاعر یا نویسنده ی حماسه ی مضحک با بهره گیری از سبک و قالب و محتوای بالنده ی حماسه یک موضع معمولی و گاه زیر معمولی را هم چون حماسه جلوه می دهد و باعث تشخص و برجستگی آن می شود . این گونه حماسه مانند شمشیر دو دمی است که گاه نوجویان آن را به کار می گیرند تا سنت گرایان هم عصر خودشان را به مسخره بگیرند و گاهی نیز سنت گرایان از آن بهره می گیرند تا شخصیتی غیر حماسی از دوره ی خویش را هم چون قهرمانان و سلحشوران نشان بدهند . مانند میز خطابه نوشته ی نیکلا بوالو که این حماسه با مشاجره ی دو مقام عالی رتبه ی کلیسایی بر سر جایگاه میز خطابه در کلیسا آغاز می شود و با نبرد در یک کتاب فروشی که طرف داران این دو در آن آثار نویسندگان نو جو و سنت گرا را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند پایان می یابد .
مضمون حماسه ی مسخره ی نبرد کتاب ها نوشته ی جاناتان سولفت انگلیسی بر گرفته از همین اثر است . بیش تر حماسه های مضحک اروپایی با یاری جویی از الهامات و نیروهای غیبی آسمانی آغاز می شوند و از تمهیدات حماسی و سخنان صریح و رسا و نیروهای فراطبیعی و هبوط به جهان زیرین و ... بهره می گیرند . از همین رو چشم انداز وسیعی جهت ارائه ی خلاقیت و نوآوری شاعر یا نویسنده فراهم می آید . قدیمی ترین نوع حماسه ی مضحک نبرد غوک ها و موش هاست که بورلسکی یونانی از نویسنده ای ناشناس در دوران باستان به یادگار گذارده است . بسیاری از منتقدان و کارشناسان این بورلسک را الگوی حماسه های پدید آمده در قرن هجدهم دانسته اند . قصیده ی تباهی طره ی گیسو سروده ی الکساندر پوپ شاعر و هجو نویس انگلیسی از مسخره ترین حماسه های این دوران است . در این قصیده که خود شاعر آن را یک شعر خنده دار قهرمانی تلقی کرده است . قصه ی ستیز دو خانواده بر سر طره ی گیسویی شرح داده می شود : لرد پیتر طره ای از گیسوی دوشیزه آربلافرمور می چیند و در پی این کار دو خانواده به ستیز بر می خیزند . سوار کشتی های جنگی می شوند و به نبرد نیروهای فراطبیعی می روند . مصداق از کاه کوه ساختن ، البته به شکل حماسی مضحک اش . در غرب حماسه های مضحک بسیاری پدید آمده است که قصیده ای درباره ی گربه ی غرق شده ی ملوس و ماهی ها از تامس گری و پزشک انگلیسی از هنری فیلدینگ ، دن خوان از لرد بایرون و پودینگ شتاب زده از جویل بارولو از آن جمله اند .
یک نمونه ی بسیار درخشان حماسه ی مضحک در ادبیات فارسی وجود دارد به نام موش و گربه به قلم عبید زاکانی که نبرد میان موش ها و گربه ها را به شیوه ی شاه نامه ی فردوسی و حماسه های رزمی تصویر می کند . مثلا می گوید : « گفت کو گربه تا سرش بکنم / پوست اش پر کنم ز کاهانا / گربه در پیش من چو سگ باشد / که شود روبرو به میدانا / گربه این را شنید و دم نزدی / چنگ و دندان زدی به سوهانا / ناگهان جست و موش را بگرفت / چو پلنگی شکار کوهانا / ... » سپس از باید از مثنوی جنگ نامه سروده ی نظام الدین محمود قاری یزدی معروف به شیخ البسه در سده ی نهم یاد کرد . و می توان به نمونه هایی نظیر صوف و کمخا نوشته ی مولانا محمود نظام فارسی ـ مرد و مرکب از مجموعه ی این اوستا سروده ی مهدی اخوان ثالث ـ افسانه ی اردشیر کچل و چهل نره شیر نام برد .حماسه ( قسمت اول )
سیاوش دانش آذر ـ هومن قاسمی راد
حماسه به معنای شجاعت و دل آوری است و در اصطلاح ادبی نوعی روایت بلند و غالبا منظومی است که با سبکی فاخر و با شکوه و دارای زمینه ای قهرمانی که در آن از حوادث مافوق عادی و جنگ های پهلوانان سخن می رود . از میان معروف ترین حماسه های جهان می توان به آثاری مانند مهابهاراته و رامایانه در سبک سانسکریت ، اودیسه و ایلیاد در ادبیات یونان ، آنئید در ادبیات رومی ، شاهنامه در ادبیات فارسی ، سرود رولان در ادبیات فرانسوی ، بیوولف و بهشت گمشده در ادبیات انگلیستان ، سرود نیبلونگن در ادبیات آلمان ، کاله والا در ادبیات فنلاندی و کمدی الهی و رهایی اورشلیم از ادبیات ایتالیا سخن گفت .
قابل ذکر است که حوزه ی کاربرد این واژه در فارسی از حوزه ی متن منظوم و منثور فراتر رفته و گاه هر گونه کار بزرگ و یا درگیری های اجتماعی و سیاسی را نیز حماسه می خوانند که این دو نمونه هایی از کاربرد وسیع این کلمه است که می تواند در تعبیرهای حماسه ی دفاع مقدس و حماسه ی ملت فلسطین و حماسه ی شرکت مردم در رای گیری نمود پیدا کند . واژه ی حماسه برابر است با نهاده ای که در دوره ی اخیر برای اصطلاح غربی اِپیک در نظر گرفته شده و خود این اصطلاح نیز برگرفته از واژه ای یونانی به معنای کلام یا قصه ، آواز و شعر قهرمانی است . پس حماسه استانی می باشد که در آن از کرده ی پهلوانان و حوادثی که پیش می آورند سخن می رود . منتقدین فرانسوی گفته اند که شرط حماسه این است که هم از جنبه ی تخیل و هم از جنبه ی نشان ادن عقاید دایره المعارفی کامل از زمان خود باشد . حماسه داستانی چند وجهی است که ممکن است موضوعات مختلفی هم چون عشق ، تاریخ ، فلسفه ، مذهب ، فرهنگ ، فولکولور ، حیوانات ، اشیاء ، انسان و هزار چیز دیگر را در بر بگیرد . رویداد های موجود در حماسه غالبا در زمان های دور اتفاق افتاده است که گذشت زمان آرمان ها و عواطف قومی و تغییرات فرهنگی هر ملتی به حماسه های اش که از قدیم مانده اند شاخ و برگ داده و به آن اهمیتی ملی بخشیده است . حماسه تاریخ تخیلی دوران گذشته است و به قول لامارتین شعر یک ملت است که به هنگام طفولیت تاریخ و پیشینه اش سروده شده است و خیال و حقیقت را در هم آمیخته و سراینده ی حماسه نیز از این دیدگاه اولین تاریخ نگار ملت اش می باشد. در سراسر جهان مردم شعر حماسی را گاها بدون این که مکتوب کنند به نسل های بعدی دهان به دهان انتقال داده اند . شکل اولیه ی حماسه را باید در سرودهای داستانی و روایت های پراکنده ای که به شرح دل آوری های قهرمانان و پهلوانان می پردازد جست و جو کرد . از این رو پژوهشگران اکثرا حماسه را با یک نوع شعر شفاهی پهلوانی یکسان دانسته اند که در دورانی موسوم به دوران پهلوانی شکل گرفته است . چنین دورانی را برخی از ملت ها مانند یونان ، روم ، ایران که دارای تاریخی قدیمی و پیشینه ای قوی هستند تجربه کرده اند و آن را به نسل های بعد از خود انتقال داده اند . گفتنی است کشورهایی که تاریخ کمتری دارند هم چون آمریکا آن چنان از حماسه در ادبیات شان سود نمی برند . حماسه های کشورهای کم تاریخ عموما زاده ی دوران معاصر هستند و بیش تر به تخیل شباهت دارند و متعلق اند به آینده ای که ممکن است اتفاق بیفتد . و سابقه ی تاریخی و ریشه ای در تاریخ آن ملت مذکور ندازند . در چنین دوره هایی برخی از ملت ها برای به دست آوردن وحدت ملی نبرد می کردند . در خلال این نبرد ممکن است تجربه هایی نیز کسب کرده باشند که تنها برخی از آن ها یادآور قوم های بزرگ دارای حماسه بوده اند و گاها برخی از آن ها به تعداد معدود قابلیت نوشتاری کردن و تدوین حماسه گونه داشته اند . برای نمونه اعراب منظومه های بلند حماسی ندارند و آن چه نزد آن ها حماسه به شمار می رود قصیده و قطعه هایی است که برای مفاخرشان سروده شده اند و یا شعرهایی که هنگام جنگ های قبیله ای به صورت کرکری و رجز خوانی برای هم گفته اند نوعی حماسه است . چنان که گفته شد شکل اولیه ی حماسه در سرودهای داستانی شفاهی مشهود است . این سرود ها ساده ، طبیعی ، جمعی و گاهی اوقات غنایی است و زاده ی ذوق و استعدادهای بی نام و نشان و بدیهه سرایان است که جزئی از سنت های شفاهی هر فرهنگ بومی به شمار می رود . این گونه سرود ها رفته رفته به دست شاعر خنیاگر یا روایت گری تدوین شده و مکتبو گشته و به صورتی پیوسته در اختیار نسل های بعد قرار گرفته است . این سرودها اغلب مربوط به داستان های دوره های پیش از دوران ادبی یک جامعه است به عبارت دیگر حماسه ی شفاهی اساسا بازمانده ی فرهنگ پیش از به وجود آمدن خط می باشد . یعنی فرهنگی که در آن خط نقش اساسی نداشته است . ظاهرا نخستین مراحل تمدن و در بسیاری از جاهای جهان ، بسیاری از شعرهای غنایی یا حماسی برای آواز خواندن یا سرایش با آهنگ و ساز و ترب انگیزی سروده می شده است . این همراهی با موسیقی غالبا هم بر شکل و لحن و نوع این حماسه ها تاثیر می گذاشته و به تنوع پذیری آن کمک می کرده است .
سرودهای حماسی ِ نخستین زبانی عاری از لطافت و گاه خشمگین و خشن داشت و در هنگام انتقال مفهوم نازیبا و نا سلیس می نمود که در آن به انتقال مفهوم و محتوا بیش از زیبایی ظاهر و لطافت های زبانی اهمیت قائل می شد . شیوه ی ادامه دهندگان سنت حماسه سرایی شفاهی این است که شاعر تمام ریزه کاری های روایتی را که می خواهد بگوید ازبر می داند و با این همه هر بار که در جمعی روبه روی مخاطبان اش قرار می گیرد بسته به فضا و جنس آن جمع به دل خواه خودش شکل حماسه را طوری که به مفهوم و محتوای آن ضربه ای وارد نشود عوض می کرده و آن را به شکل مطلوب و دل خواه جمع شنوندگان اش ارائه می داده است . گفتنی است که این شعرها با این که لحنی حماسی داشتند اما یک حماسه ی کامل به شمار نمی رفتند . مردم ایسلند و نروژ شعرهایی داشتند و مردم هند و ژاپی و اندونزی هم چنین شعرهایی در ادبیات شان فراوان است . در میان اقوام آسیای مرکزی حماسه ی شفاهی رواج بیش تری از دیگر گونه های روایی یا کتابی داشته است . هم چنین در ادبیات آفریقایی به علت بدویت و غنای تاریخی آن و نیز جنبه ی کشف ناشده اش از این نوع حماسه بسیار می توان یافت . اساس این سرودهای داستانی ستایش و توصیف قهرمانان و سرداران بزرگ است که حضورشان در واحد های اولیه ی اجتماعی مانند قبیله یا حتا اجتماعی کوچک تر و پدرسالارانه ی خانواده ای بزرگ با کشش و کشمکش درونی با دیگران است ، اما در اوج همین کشمکش هم با آن ها هماهنگ می نماید و در جهت منافع آن ها گام بر می دارد . در دوره ی جنگ جویان سوارکاران و شکارچیان که از موقعیتی ممتاز در اجتماع شان برخوردار بودند و از طبقات بالای جامعه ی شان به شمار می آمدند حماسه فقط به شرح شکارها و دل آوری های آن ها می پرداخت ، اما جامعه ای که با انواع خطرها رو به رو بوده است به ناگزیر به روحیه ی رزم آورانه و مفاخره جویانه ی حماسه روی آورده است . از این رو جنگ و پهلوانی و پیروزی در جنگ از ذهنیت این اقوام و سرودهای داستانی شان هرگز جدا نمی شده است . دوره ی قهرمانی با بینش قهرمانی مشخص می شود که اصولا بر پایه ی افتخار قرار دارد و زمینه ی دفاع از خاندان ، قوم ، سرزمین ، نیاکان و حتا معشوقه اش را در حماسه ها فراهم آورده است .
گفتنی است در حماسه روابط سران و شاهان و جنگ در راه آن ها و حتا کین خواهی از دشمن ها به هم می آمیزد و جنگ و افتخار و قدرت هرگز از هم جدا نمی شوند . سیر تحولی و گسترش سرودهای حماسی به خلق منظومه های بزرگ حماسی و سرانجام به حماسه ی ملی فضیلت قهرمانی و پهلوانی می انجامد . و آن را از حوزه ی محدود خاندانی و قومی به حوزه ی ملی می کشاند و گاه حتا آن را جهانی می کند . دوره ی قهرمانی هم چنان که دوره ی ارزش های نظامی و حکم رانی است دوره ی بر آمدن افتخار در مادی ترین شکل ممکن آن نیز هست . و کسب افتخار در هر زمینه ای به آرمان ملت ها و نظام ها تبدیل می شود . از این رو جوهر بینش پهلوانی در پی افتخار از راه کنش است و از سوی دیگر نشان گر دوره ای است که قوم یا ملتی به قهرمان نیاز دارد تا بتواند راه اصلی خود را پیدا کند . و سرانجام این که در بینش قهرمانی هم بینشی اشراف مار وجود ارد تا قهرمانی را پاس بدارد و هم گرایشی مردمی تا خود را در پناه قدرت مردم از زوال و سرگردانی و نابودی برهاند .
از مهم ترین کارکردهای شعر حماسی برانگیختن روحیه ی جنگ جویان برای انجام جنگی خارق العاده است . نیاکان و سرشناس های قوم با یادآوری آوازه ی افتخاراتشان و الگو قرار دادن پیروزی های شان جنگ جویان جوان را تهییج کرده و آن ها را به نبردی خارق العاده برای کسب پیروزی بزرگ تر تشویق می کرده اند . سرودهای حماسی پیش از هر نبرد خوانده می شدند . چرا که این عمل تاثیر فراوان بر روحیه ی سربازان و جنگ جویان می گذاشت . برخی از مهم ترین ویژگی های حماسه این چنین است :
1 ـ حماسه بیانگر جنگ ها و نبردهای قهرمانانه ی قوم ، ملت و نژادی است .
2 ـ حماسه های اصیل پهلوانی خاستگاه اشرافی دارند و به شرح جنگ ها و جدال های قومی و ملی جوامع ملوک الطوایفی می پرازند .
3 ـ طرح حماسه بسیار ساده است و از مجموعه حوادثی تشکیل شده است که بر محور قهرمان و کارهای اش می گردد .
4 ـ قهرمان حماسه معمولا یا پهلوان است یا نیمه خدایی است که از لحاظ رزمندگی ریشه ای ملی مذهبی دارد که برای قبیله اش کارهای شگفت انجام می دهد که می تواند سرنوشت شان را رقم بزند .
5 ـ برخی قهرمانان حماسه حتا اهمیتی کیهانی دارند و از نیروی عظیم ماوراء الطبیعی بهره می برند . در ایلیاد هومر این قهرمان آخیلوس است و در آنئید آیناس پسر ایزد بانو آفرودیت ، در بهشت گم شده آدم مظهر نژاد بشر است و اگر مسیح ( ع ) قهرمان فرض کنیم . او هم خداست و هم انسان ، در حماسه ی ایرانی رستم قهرمان بی چون و چرای ایران است و چهره ای ملی دارد .
6 ـ قهرمان حماسه همواره با ضد قهرمان ها در کشمکش است که این ضد قهرمان می تواند شخصیتی از جنس خود قهرمان اما مخالف با او باشد یا جانوری هیولایی عجیب الخلقه .
7 ـ کنش و عمل داستانی در حماسه دارای بنیادی فراطبیعی است و در برگیرنده ی جنگ ها و کارهای فرابشری می باشد .
8 ـ در کنش های بزرگ حماسه خدایان و دیگر موجودات فرازمینی و طبیعی نیز سهم دارند و فعالیت می کنند مانند خدایان المپی در آثار هومر . آن ها حامیان قهرمان خوب هستند مگر این که خودشان ذاتا شر باشند . مانند خدای جنگ که همیشه در پی آتش افروزی است و جنگ را بر صلح ترجیح می دهد . این حامیان فراطبیعی در دوره ی نئوکلاسیک به خدایان ماشینی معروف اند به این مفهوم که آن ها بخشی از ملزومات ادبی حماسه به شمار می روند .
9 ـ حماسه دارای ماجراجویی های اصلی و فرعی بی شمار است . از این رو بیش تر قهرمانان آن را کسانی تشکیل می دهند که خودشان در جای خودشان پهلوانی منحصر به فرد هستند اما شدت و حدت منش پهلوانی شان بسته به این که کدام یک نقش اصلی را در متن ایفاء کند تعریف می شود . وظیفه ی این پهلوانان در هر جایگاه حماسه پردازی است و باید تصیر ساز انسانی باشند که هم به داشتن نیروهای جسمانی ممتاز هستند و هم از نیروهای معنوی و درونی بهره می برند . آن ها حتا در خوردن و نوشیدن و دیگر رفتارهای عادی نیز دارای حالتی استثنائی هستند .
10 ـ زمینه یا صحنه ی حوادث حماسه پهن و گسترده است و تمام دنیای زمینی و زیر زمینی و آسمانی را در بر می گیرد . یعنی مکان حماسه می تواند در زمین باشد یا در آسمان یا در دوزخ و بهشت یا حتا در زیر آب ها و زیر زمین .
11 ـ زمان اتفاق حماسه کوتاه است و حوادث در برهه ی کوتاهی از زمان شکل می گیرد ، اوج می یابد و تمام می شود . به عبارت دیگر عمل داستانی در صحنه های معدودی جمع می شوند .
12 ـ رویدادهای فراطبیعی و امور خارق العاده ی موجود در حماسه مانند سحر و جادو ، دخالت خدایان ، روئین تنی پهلوانان و موجوداتی شگرف ماند دیو و سیمرغ و اژدها و اژدهای ده سر تنها از رهگذر عقاید دوره ای که حماسه در آن اتفاق افتاده است توجیه پذیرند .
13 ـ حماسه تصویری از جامعه و خصوصیات ویژه ی آن است . مانند نوع جنگیدن یک ملت و جنگ افزار آن ها و طبقات اجتماعی و خیلی چیزها از این قبیل .
14 ـ حماسه بازتاباننده ی نظام اجتماعی ، خصایص اخلاقی ، سلایق قومی ، مسائل و دغدغه های فکری و سیاسی و مذهبی و عقیدتی دوره ی خود می باشد .
15 ـ محتوا و درون مایه ی حماسه درباره ی مسائل کلی بشر است و موضوع آن جنبه ی آفاقی دارد نه انفسی ، یعنی در آن از منِ شاعر کمتر سخن به میان می آید .
16 ـ راوی حماسه شاعر یا خود نویسنده ی آن است و تمام مسائل از زبان اوست که روایت می شود .
17 ـ سبک حماسه از نظر زبانی فاخر ، سلیس و مطنطن است . آگاهانه با گفتار عادی تفاوت دارد و با ابهت به موضوع قهرمانی ها و معماری حماسه ها می پردازد . از این روست که در حماسه آرایه های بدیع چندان کاربرد ندارند چون این گونه آرایه ها اگر هم زیبا باشند باعث کم شدن عظمت کلام در حماسه می شوند .
18 ـ از میان انواع صور خیال که در شعر به کار می رود اغراق و غلو در حماسه نقش بیش تری ایفاء می کنند چرا که برای فضاسازی حماسه موثر ترند و جنبه ی حماسی تری به شعر یا نثر می دهند . بزرگ نمایی در حماسه می تواند بر جنبه ی الهی و پهلوانی اثر بی افزاید . زیرا ذات حماسه آن است که رویدادی باشد بسیار بزرگ تر از آن چه در عالم واقعیت وجود دارد .
19 ـ شاعر حماسه سرا وزنی را بر می گزیند که برای شکوه کلام اش مناسب باشد و حالت ها و فضاهای قهرمانی داستان اش را به خوبی القاء کند . در شعر فارسی وزن رایج حماسه بحر متقارب است که نخستین بار دقیقی طوسی و پس از او فردوسی طوسی آن را به کار برده اند و مناسب ترین قالب شعر برای حماسه مثنوی می باشد .
20 ـ حماسه های غربی معمولا با بیان مضمون اثر به صورت توسل به ایزد بانوهای شعر و هنر ، یعنی موزها و یاری جستن از آن ها آغاز می شود و گاه نیز شاعر از ایزد بانوی شعر و هنر می خواهد که داستان حماسی اشرا او روایت کند . فردوسی در شاهنامه داستان های اش را با براعت استهلال آغاز می کند و به جای ایزد بانو ، موبد یا دهقان داستان را به او الهام می کند .
رمانس
سیاوش دانش آذر
داستان تخیلی منظوم یا منثوری است که ماجراهای شگفت انگیز و نامحتمل اشخاصی آرمانی را در زمینه ای غیر واقعی و جادویی شرح می دهد . معنای واژه ی رمانس بسیار ابهام برانگیز است زیرا در گذشته و حال به معنای دقیقی از ان اشاره نشده است . در فرانسه ی قدیم به صورت زبان عامیانه یا گویش مردمی رمانس می گفتند . رمانس را به آن دسته از آثار ادبی اطلاق می کنند که از زبان های رومیایی یعنی زبان های مشتق شده از لاتین مانند فرانسه و اسپانیایی . موضوع رمانس غیر واقعی و غیر تاریخی است . در قرون وسطی به هر داستان پرماجرایی که شهسواری و عاشقانه بوده رمانس می گفتند . با ظهور رمانتیسم در اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده معنای این واژه دست خوش دگرگونی شد و بر مفاهیمی چون خیال پردازی و تخیل دلالت کرد . رمانتیک ها با عطف توجه به دنیای باستانی رمانس به دوباره خلق نمودن آثار گذشته پرداختند . چنان که رمانس نماد چیزهای باستانی ، آرمانی و حتا جوانی گم شده گشت . در عصر ما این واژه افزون بر معنای اصطلاحی معانی عام هم پیدا کرده است که به موجب آن رمانس گرایشی است در داستان نویسی که به واقعیت یا گرایش واقع گرایانه توجهی ندارد و به این مفهوم چندین قالب داستانی را از جمله رمان گوتیک و داستان های عامینه ی عشق و واقع گریز تا داستان های علمی تخیلی در بر می گیرد . از نظر قدرت عمل قهرمان رمانس را از اسطوره متمایز می دانند . زیرا در اسطوره ی ناب قهرمان از خدایان است و در رمانس ناب قهرمان انسانی است . از سوی دیگر قهرمان رمانس در قیاس با قهرمان اسطوره شخصیتی است که دیگر به نوع بشر و نظم الهی یا شبه الهی تعلق ندارد . بلکه با جامعه ای مستقر و مستقل مرتبط است که نظام طبقات اجتماعی اش ارزش ها ، آرمان ها ، فرهنگ ، هنجار و عرف خاص خود را دارد . گفته اند حماسه در پایان تاریخ خود به رمانس تبدیل می شود . یعنی پس از طی دوره های حماسی و اساطیری کهن انسان تفکر حماسی و اساطیری خود را به صورت رمانس ادامه داده است . و با وجود شباهت های موجود میان حماسه و رمانس باید گفت که این ها در چهار مقوله از هم متمایز هستند که عبارتند از :
1 ـ در حماسه وقایع خارق العاده به خواست و اعمال خدایان صورت می گیرد . اما در رمانس وقایع فراطبیعی حالتی رویایی دارند و تاثیری که ایجاد می کنند بسیار جادویی تر ، اسرار آمیز تر و پر از سحر و افسون است .
2 ـ حماسه عصری پهلوانی از جنگ های قبیله ای یا قومی و ملی را بازگویی می کند در حالی که رمانس به خلق دوران شهسواری و آرمانی و اغلب آداب و آیینی بسیار مترقی می پردازد.
3 ـ لحن رمانس به اندازه ی حماسه پهلوان منشانه نیست چرا که به جنبه ی وهم انگیز اثر توجه بیش تری کرده است .
4 ـ قهرمان حماسه گاهی در نبردها شکست می خورد یا حتا کشته می شود اما شخصیت قهرمان رمانس همیشه پیروز است و سرانجام تحت هر شرایطی به مقصود خود دست می یابد .
در کنار تفاوت هایی که نام بردیم رمانس خصوصیت های دیگری هم دارد که برخی از آن ها به شرح زیر می باشد :
الف ـ رمانس در برگیرنده ی دنیایی آرمانی است که واقعیت در آن مطلق و تغییر ناپذیر است به عبارت دیگر رمانس واقعیت را به تفصیل و جزئی نگرانه نگه می دارد .
ب ـ رمانس بر پایه ی خیال پردازی و حوداث نامحتمل و نامعقول استوار است .
ج ـ در رمانس عمل داستانی بر شخصیت می چربد .
د ـ پیوند اشخاص استان رمانس با یکدیگر و با طبقه ی اجتماعی و گذشته ی خویش چندان پیچیده نیست ، چرا که آن ها در طیفی از روابط آرمانی نشان داده می شوند .
هـ ـ شخصیت های رمانس افرادی هستند که واقعی نبوده بلکه اشخاصی تک بعدی ، انتزاعی و آرمان اند که بر پایه ی الگوهای روان شناختی شکل گرفته اند .
و ـ عنصر اساسی طرح در رمانس جست و جو ، ماجراجویی و حادثه است .
ز ـ در رمانس کشمکش در ذات داستان قرار دارد و این تنیده گی کشمکش در آن موجب می شود که داستان به گره گشایی و رمز گشایی منطقی نیانجامد و به تعبیری رویدادها در آن فرجامی نداشته باشند و به این سبب تضادها رو به هماهنگی سیر نمی کنند و همچنان پا بر جا باقی می مانند .
نوتروپ فرای گفته است : رمانس نزدیک ترین شکل ادبی به رویای تحقق یافته است و از لحاظ اجتماعی نقشی تناقض آمیز و مهم دارد . چرا که هر عصری اجتماع حاکم یا طبقه ی روشن فکر مایل است آرمان های اش را در قالب رمانس باز بتاباند . یعنی جایی که در آن قهرمانان شریف و زنان زیباروی نشان دهنده ی آرمان های شان هستند و اشخاص بدنهاد به منزله ی تهدید هایی برای سلطه و تفوق شان . به نظر فرای این خصلت عامی است که در رمانس شهسواری سده های میانه ، رمانس اشرافی در رنسانس ، رمانس بورژوازی از قرن هجدهم میلادی به بعد و رمانس انقلابی در روسیه ی معاصر دیده می شود . اما رمانس شهسواری / قرون وسطایی که نقل کننده ی اعمال خارق العاده و اسرار آمیز یا ماجراهای عاشقانه و قهرمانی شهسواری است دارای شکلی روایی هستند که در اواسط سده ی دوازدهم میلادی در فرانسه پیدا شد و رفته رفته محبوبیت اش جای انواع حماسه و روایت های پهلوانی اسطوره ای را گرفت . و به ادبیات بومی دیگر کشورهای اروپا نیز کشیده شد . پیشینه ی این رمانس ها را آثار حماسی و پاره ای آثار معروف به رمانس های یونانی دانسته اند . دربارهای اشراف رمانس را استقبال کردند و در عوض رمانس های قرون وسطایی نیز از بنیادهای فرهنگی و اجتماعی قدرتمند زمان خود یعنی فئودال ها دفاع می کردند . رمانس های قرون وسطایی از سه موضوع اصلی سرچشمه می گیرد که عبارتند از :
1 ـ ماده ی کلاسیک : داستان های برگرفته از تاریخ افسانه های دوران کلاسیک ، عموما روم قدیم و یونان باستان که برخی از آن ها شامل ماجراهای اسکندر ، جنگ تروا و ... می شود .
2 ـ ماده ی بریتانیایی : موضوعات مبتنی بر زندگی آرتور شاه و شهسواران او .
3 ـ ماده ی فرانسوی : موضوعاتی که از دربار شارلمان اقتباس شده اند .
به این موارد باید برخی رمانس های مربوط به اعمال پهلوانان انگلیسی را نیز اضافه کرد که به هیچ طبق ه ی خاصی تعلق ندارند . موضوع اصلی رمانس های قرون وسطایی ماجرای پهلوانان است که گاه در کنار این پهلوانی ها داستان های عاشقانه و تمثیل های مذهبی نیز یافت می شوند که البته نقش فرعی دارند . آرمان شهسواران بر عفو دشمنان ، رفتار پسندیده ، شجاعت و دلیری و وفاداری و شرافت که در محیطی سرشار از ماجراجویی و عشق صورت می پذیرد در رمانس می تواند اتفاق بیفتد . از عناصر بنیادین همه ی رمانس های اولیه پیروزی در عشق است که بر مبنای خدمت به معشوق و توجه به خواسته های او صورت می گیرد . و موجب تزکیه و استحاله ی دل داده در وجود معشوق می شود و او را به انجام کارهایی بالاتر از توانایی معمولی اش وا می دارد . دوران شکوفا شدن رمانس را از میانه ی سده ی دوازدهم تا میانه ی سده ی سیزدهم در فرانسه و آلمان می توان یافت . رمانس ها در آغاز منظوم بودند و رمانس منثور بعد ها پدید آمد . در میان رمانس های جالب اولیه ای که موضوعات خود را از یونان و روم وام گرفته اند می توان به رمانس تروا و آثار شاعران لاتین اشاره داشت .
شرتین دوتروی شاعر فرانسوی مضمون جام مقدس را به ادبیات اروپا معرفی نمود و باید از دوره ای که در او می زیست به رمانس های معروف ایون ، اثر هارتمان فون او ، تریستان و ایزولت اثر گوت فریت فون اشتراس بورگ و پارتسیفال اثر ولفرام فون اشتنباخ اشاره کرد .
در ادبیات انگلیس دو رمانس برجسته وجود دارد ، چکامه هولوک دانمارکی و رمانس اشرافی سرگوین و شهسوار سبز که بعد ها نیز رمانس منثور مرگ آرتور از سرتامس ملری به آن ها اضافه شد . سنت های رمانس در دوره ی رنسانس هم در آثار شاعران ایتالیایی از جمله آریوستو و تاسو در ملکه ی پریان ، سروده ی ادموند اسپنسر و آثار متعدد دیگر ادامه یافت . شاعران و نویسندگان عصر الیزابت هم به داستان سرایی از این دست اهتمام ورزیدند به طوری که برخی از ویژگی های رمانس در درام و حتا کمدی رمانتیک راه پیا کرد . که از نمونه های آن رمانس روستایی آرکادیا اثر سر فیلیپ سیدنی و نیز رمانس هندوستو اثر گرین از بقیه معروف ترند . از کسانی که در آثارشان رمانس را هجو کرده اند باید به جفری چاسر که در اثر سرتوپاس به شدت رمانس را هجو کرده است می توان اشاره نمود . و بعد از او هم گهگاه افرادی به هجو رمانس و سنت ها و احساسات مورد توجه رمانس پرداخته اند که بزرگ آن ها میگل دوسر وانتس بود که در کتاب معروف خود دن کیشوت این شیوه را به اوج رساند و بر ادبیات پس از خود تاثیر به سزایی گذارد . سروانتس در این اثر ضمن مسخره کردن سنت ها و عرف های شهسواری شوالیه ای و تقابل ان ها با واقعیت زندگی روزمره ناهماهنگی و تضاد رمانس را برملا کرد . طبیعی است که پس از دن کیشوت رمانس دیگر نمی توانست به مسیر سابق خود ادامه دهد بنابراین دست خوش تحولاتی اساسی گشت . با این همه گفتنی است که نوع سنتی رمانس در سده ی هفدهم به ویژه در فرانسه و انگلستان هم چنان رایج و محبوب ماند . در قرن هجدهم با عطف توجه نویسندگان به مسائل زندگی روزمره نوع ادبی رمان رفته رفته جای خود را در میان گونه های ادبی پس از رمانس باز می کرد . ولی با پیدایی رمان گوتیک ، رمانس قدیم به گونه ای جدید احیاء شد که در آن از خصلت های خیالی و غریب قرون وسطایی استفاده شد .
از پایان سده ی هجدم میلادی به بعد جنبش های رمانتیک در واکنش به فلسفه ی زمان خود کوشیدند دوره ی رمانس را در آثار خود بازآفرینی کنند . شعرهای بلند سروالتر اسکات ، لرد بایرون نمونه های منظوم رمانس این دوره اند . در سده ی نوزدهم رمان نویسانی چون سروالر اسکات و ناتانیل هاتورن و جرج مردیت آثاری پدید آوردند که می توان آن ها را رمانس تلقی کرد .
بیشتر رمان های تاریخی اسکات ریشه در رمانس های کهن دارد و رمان های هاتورن و مردیت نیز رمانس های عرصه ی روزگار خود به شمار می روند . از اواخر سده ی نوزدهم میلادی با گرایش داستان نویسان به واقعیت و توجه به رمان ، نوع ادبی رمانس کمتر با این گرایش کنار آمد و رمانس به شکلی از سرگرمی ادبی تبدیل شد و نسبتا کنار گذاشته شد . و صرفا به حیطه ی ادبیات عامیانه تعلق گرفت . این در حالی بود که برخی از روان نویسان جدی ماند اچ جی ولز در صدد بودند تا میان رمانس و واقع پردازی آشتی ایجاد نمایند ، منتقدان تعدادی از انواع ادبی نوین را مانند استان های علمی تخیلی و داستان های پلیسی جنایی را شکل تازه ای از رمانس قلمداد کرده اند . در ادبیات گذشته ی فارسی نیز نوع ادبی رمانس هم به صورت ادبی و هم به صورت عامی رواج داشته است که می توان به قصه ی امیر ارصلان نامدار یا حسین کرد شبستری اشاره کرد . و نیز به رمانس های ادبی همای وهمایون سروده ی خواجوی کرمانی و ویس و رامین اثر فخرالدین اسعد گرگانی اشاره کرد . رمانس های فارسی به نظم و نثر نوشته شده اند . رمانس منظوم را می توان در برخی از داستان های شاهنامه ی فردوسی مانند بیژن و منیژه و برخی حماسه ها و منظومه های غنایی مانند گل و نوروز پیدا کرد که همیشه در قالب مثنوی سروده شده اند . و به رمانس های منثور نیز می توان از سمک عیار و داراب نامه ی طرسوسی اشاره نمود . درون مایه ی رمانس های فارسی تلفیقی است از عشق و ماجراجویی و یا اعمال پهلوانان که گاه در میان رمانس به مضامین عیاری نیز بر می خوریم . در رمانس های فارسی ویژگی هایی چون دخالت نیروهای فراطبیعی ، جادو و جنبل تقابل میان نیکی و بدی ، ستایش آرمان های والا ، اخلاقیات و عرف و آداب کاملا سنتی و معمولا فئوالی نیز می توان یافت . دوره ی واقعی رمانس فارسی با آغاز جنبش مشروطه و پیروزی طبقه ی متوسط در ایران به پایان رسید به طوری که در ادبیات معاصر ایران ( به جز داستان کوتاه تخت ابونصر اثر صادق هدایت و چند اثر معدود دیگر ) به رمانس و گرایش خیال پردازانه اش بی توجهی صورت گرفت .
ارسطو
فيلسوف و نويسنده ي يوناني در سال 384 پيش از ميلاد در « استاگيرا » در شمال يونان متولد شد. پدرش نيكو ماخوس پزشك « آمينتاس » دوم ، شاه مقدونيه بود . ارسطو در ابتدا از مريدان ايزوكرات و بعد در حدود بيست سال شاگرد و مريد افلاتون بود و پس از مرگ افلاتون ، آتن را ترك گفت و مدت سه سال در « آترنئوس » و « آسوس » اقامت گزيد . سپس به درخواست فيليپ ، شاه مقدونيه ، به عنوان معلم اسكندر مقدوني به اين كشور رفت و از سال 342 تا 335 پيش از ميلاد در اين سمت خدمت كرد . ارسطو در سال 335 « لوكيون» دومين دانشگاه جهان را در آتن داير كرد و پس از مرگ اسكندر در سال 323 پيش از ميلاد ، به دليل واكنش آتن بر ضد مقدونيه ، به « خالسيس» گريخت و در سال 322 پيش از ميلاد در اين شهر در گذشت .
بسياري از نوشته هاي ارسطو از بين رفته است ، اما حدود سي و دو اثر از او باز مانده كه تمام زمينه ها را در بر ميگيرد و اين نشان ميدهد كه ارسطو بر تمام معارف موجود زمان خويش تسلط داشته و كوشيده است ، معرفت انساني را تحت طبقه بندي و نظام خاصي در آورد . يكي از مهم ترين آثار او مجموعه اي است در علم منطق به نام ارغنون كه مركب از چند رساله است به نام هاي :
ـ مقولات (كاتاگورياس) ، جدل ( توبيكا ) ، ابطال مغالطات و رساله ي تحليل ( آناليز) ؛ ديگر اثر مهم ارسطو ( فن شعر ) نام دارد كه يكي از كهن ترين رسالاتي است كه در باب نقد ادبي تاليف شده است . ارسطو در اين كتاب پس از ذكر مقدماتيدرباره ي ماهيت انواع شعر به بحث درباره ي تراژي و اجزا و اركان آن مي پردازد .او باري تراژدي شش ركن اصلي قائل است : طرح ، شخصيت ، انديشه ، بيان ، صحنه پردازي ، موسيقي.
در اين كتاب مسائلي درباره ي حماسه ، انگيزش ، وحدت زمان وحدت عمل ، ماهيت و طبيعت اشخاص ، امور معقول و محتمل و تطهير و تزكيه مطرح شده است . رغنون از مباني مهم فن شعر و نقادي است و از قرن شانزدهم ميلادي به بعد بر نقد درام در ايتاليا ، فرانسه ، انگليس تاثير فوق العاده اي داشته است . بيشتر آثار باقي مانده از ارسطو حالت ياداشت گونه دارند ؛ گويي خلاصه و رئوس مطالبي هستند كه به عنوان ياداشتهاي درسي مورد استفاده قرار مي گرفته اند . و احتمالا صد نشر آنها در ميان نبوده است . تنها يك اثر يعني قانون اساسي آتن از اين امر مستثنا است . ارسطو بيش از دو هزار سال بر آبراهم لينكن ، رئيس جمهور آمريكا در اوايل 1860 پيشي گرفت . برخي ز آثارش عبارت ان از :
ـ اخلاق ـ نيكو ماخوس ـ سياست ـ در نفس ـ خطابه ـ فلسفه اولاد .
«آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸–۱۸۶۷) گردید. نویسنده ی جوان از این احساسات و عوالم عشق و شیفتگی در آثار خویش صحبت و به نام «امانوئل» از دختر عموی خویش «مادلین» یادآوری می کند. در این موقع وی اولین کتاب خود را به نام «خاطرات و اشعار آندره والتر» منتشر کرد. این کتاب که نخستین اثر نویسنده است تقریباً نیتجه ی یک سلسله ناکامی های دوره ی جوانی است که در تعقیب و امتداد جریان حیات پر از یأس و حرمان کودکی کشانده شده است. این کتاب تحت تأثیر التهابات شدید روحی دوره ی جوانی و در محیط آرام سرزمین «آنسی Annecy» نوشته شده است.در سال ۱۸۸۹ کتاب «مسافرت اورین» را نوشت که حاوی شدیدترین و لطیف ترین احساسات و خاطرات ایام جوانی است. آندره ژید در سال ۱۸۹۳ خود را از قیود خشک تقدس رها ساخته به «تونس» و آفریقا رفت و در مدت دو سالی که در آنجا بود جز مدت یک بیماری که سل گرفت و مجبور شد در «بیسکرا» بماند، به خوش گذرانی مشغول بود . ژید در کشمکش هوی و هوس و زندگی آرام مدتی اسیر و با طبیعت خود در مجادله بود تا آن که سرانجام به پاریس بازگشت و به سال ۱۸۹۷ کتاب «مائده ها ی زمینی The Fruits of the Earth» را در مراجعت از سفر آفریقا به رشته ی تحریر درآورد.در این موقع « ژید» دوباره از زندگی در پاریس دلگیر شد و به مسافرت پرداخت و این بار رخت به سوی «الجزیره» کشید و پس از آنکه خبر فوت مادرش به وی رسید بار دیگر به فرانسه برگشت و با تجدید عوالم عشق و شیفتگی دوران جوانی با دختر عموی خود مادلین ازدواج کرد. وی کتاب «رذل» را پس از مسافرت و گردش در «الجزایر» به قلم آورد، و آن داستان کسی است که برای ابراز شخصیت خود از سنن و مقررات رهایی پیدا کرده و برای اجرای افکار و آرزوهای خود تلاش و کوشش می کند. ژید که از زندگی آرام و انزوا بیزار بود و می خواست حیات خود را در دیدن آثار و مناظر جدید و سیاحت و مطالعه بگذارند در زمانی که پنجاه و چهار سال از عمرش می گذشت یعنی به سال ۱۹۲۳ به مسافرت پرداخت و سفری به «کنگو» کرد و پس از یک سال اقامت در آنجا به پاریس بازگشت. در سال ۱۹۳۶ سفری به کشور «شوروی» کرد و پس از گشت و گذار و مطالعه در آن محیط به فرانسه مراجعت نمود. آندره ژید پس از فراغت از تحصیلات مقدماتی به مطالعه ی آثار نویسندگان و شعراء پرداخته بود. و کتب زیادی را بررسی کرده بود و با نویسندگان بزرگی مانند «مترلینگ»، «رنیه»، «مالارمه» و « پیرلوئیس» آشنایی داشت. ژید از بیست سالگی شروع به نویسندگی کرد و اگر چه آثار اولیه اش چندان مورد توجه قرار نگرفت ولی در عین حال مخالفین و موافقینی پیدا کرد و وقتی که اندک شهرتی بهم رسانید و انجمن ادبی لندن در شعبه ی ادبیات، کرسی «آناتول فرانس» را به «آندره ژید» واگذار کرد این کار توجه زاید الوصف خوانندگان و علاقه مندان به آثار ادبی را به سوی ژید و آثار وی معطوف ساخت. آندره ژید علاوه بر نشر آثار ادبی از داستان و بیوگرافی و نمایشنامه به همراهی دوستان و آشنایان خود به تأسیس مجله ی «جدید فرانسه» همت گماشت که مدت سی و سه سال از ۱۹۰۸ تا ۱۹۴۱ دوام داشت و این مجله ی ادبی خدمت بسیار بزرگی به ادبیات جهان و خاصه ادبیات فرانسه نموده است که نسل کنونی آشنایی و ارتباط خود را با آثار و شاهکارهای هنرمندان و نویسندگان معاصر اروپایی و امریکایی مرهون آن می باشد.«آندره ژید» در سال ۱۹۴۷ به دریافت جایزه ی ادبی نوبل موفق گردید. او به جهت همکاری با آلمان ها در میان هم میهنان خود و در دنیای دموکراسی بد نام گردیده و مورد غضب و کینه قرار گرفته است. از آثار دیگر او می توان «اگر دانه نمیرد»، «در تنگ»، «اودیپ »، « داستایوسکی»، «آهنگ روستائی»، «زیر زمین های واتیکان»، «مسافرت به کنگو»، «کوریدون»، «سکه سازان قلب»، «تزه»، «مکتب زنان»، «ایزابل»، «ربرت ژنویو»، «اخلاق»، «مذاکرات خیالی»، «تربیت زنان»، «دفتر سپید و سیاه»، «باطلاق ها»، «بهانه ها»، «بهانه های تازه»، «اکنون با تو»، «پرومته تزه»، «بازگشت از شوروی»، «بازگشت کودک ولگرد»، «مائده های زمینی»، «خاطراتی از اسکارواید»، «دفترهای یاداشت آندره والتر»،«مائده های تازه» و «مسافرت اورین» را نام برد.
آراگون ـ
لويي آراگون ، شاعر فرانسوي در روز سوم اكتبر 1897 در پاريس متولد شد . پس از اتمام تحصيلات در رشته ي پزشكي ، چند ماهي در سال 1918 به عنوان پزشكيار در جبهه هاي نبرد خدمت كرد و در سل 1919 به جنبش دادائيسم پيوست و در مجله «ادبيات» با پل الوار همكاري نمود . وي در سال 1920 اولين مجموعه ي شعر خود را به نام « شعله ي شادي » منتشر كرد و در سال 1924 به اتفاق الوار و آندره برتون مكتب ادبي سورئاليسم را بنيان نهاد و مجله ي « انقلاب سورئاليستي » را تاسيس كرد . شعر آراگون در اين دوره بنا به يكي از اصول سورئاليسم ، « ورزش » محسوب مي شود و از خلال اين ورزش ، شعري تغزلي است صادقانه از جاذبه و استحاله جادويي طبيعت و موجودات و اشياء كه وي عاشق و مداح آنها بود . در سورئاليسم ، او در جستجوي آزادي شاعر از عينيات و توسل به بيان آزاد احوال درون بود و به همين جهت اين مكتب براي وي به منزله ي مبدايي بود و او پس از سال 1935 از آن جدا شد . آراگون در سال 1928 با «الزا تريوله » ازدواج كرد و در سال 1931 پس از بازگشت از كنگره ي نويسندگان شوروي كه در « خاركف » تشكيل شده بود كاملا به مسلك كمونيسم پيوست و با جاروجنجال فراوان از مكتب سورئاليسم كناره گرفت . وي از ژوييه 1933 تا ماه مي 1939 در كميته مديريت نشريه « كمون » با « رومن رولان » همكاري مي كرد و علاوه بر مجموعه هاي شعر ، آثار مهمي نيز به نثر به وجود آورد كه مشهورترين آنها ، مجموعه رمان هايي است كه با عنوان كلي « جهان واقعي » بين سالهاي 1934 تا 1951 در 5 جلد منتشر شده اند . آراگون همچنين دو كتاب درباره ي پاريس و كوي هاي آن دارد كه يكي « دهقان پاريسي » نام دارد و ديگري با عنوان« محله هاي زيبا » در سال 1936 برنده ي جايزه تئوفراست رنودو شد . وي گذشته از آنكه در اين دو كتاب ، زيباترين و بهترين ستايش ها و تعبيرات شگرفت را پيرامون شهر پاريس ، آميخته با انتقادهايش به كاربرده ، درباره ي « «برلين» پيش از نازيسم كه هنوز در چنگال هيتلر گرفتار نشده بود نيز كتابي با عنوان « شادماني هاي پايتخت » در سال 1923 نوشته است كه از آثار خواندني او محسوب مي شود .
آراگون در سالهاي اشغال پاريس ، به اتفاق همسرش در كنار ديگر افراد نهضت مقاومت فرانسه با نازي ها مي جنگيد . او در پاييز سال 1941 و در بحبوحه ي جنگ جهاني دوم ، مجموعه ي « ناكامي » را منتشر ساخت كه از حيث سادگي و رواني و زيبايي همطراز ترانه هاي محلي فرانسوي است و غنيمتي شايان از فرهنگ توده ها دارد . اين مجموعه از مبارزات مردم عليه اشغالگران و فرار مردم شهرها به روستاها در ماهاي مي و ژوئن 1940 و سازش و تسليم حكومت وقت فرانسه الهام گرفته و در گرماگرم مبارزه ، لطافت آن همچون آب گوارايي به تشنگان آزادي ، جاني تازه بخشيد.
اشعار آراگون از اين پس روز به روز و بيش از پيش به مسايل اجتماعي نزديك مي گرديد و به عقيده ي « كاتن پيكون » اديب و منتقد فرانسوي ، تلفيقي كه وي از تصاوير شگفت انگيز و لطيف شعرش با مضامين خشن به دست مي دهد ، او را در زمره ي جادوگران قرار داده است . چرا كه عواطف اجتماعي كمتر در سبكي اشرافي مي گنجد و اين كار است كه آراگون را در آن توفيق كامل يافته و به همين جهت به « علاالدين دنياي غرب» مشهور شده است . به اعتقاد بيشتر دوستداران وي و صاحبنظران ، زيباترين اشعار او انهايي هستند كه در وصف « الزا » همسرش و يا عليه اشغالگران آلماني سروده شده اند و ناموفقترين آنها ، اشعار سياسي وي مي باشند .
آرگون در مشي سياسي خود تا پايان وفادار باقي ماند و با وجود كناره گيري بسياري از روشنفكران فرانسوي پس از شكل گيري جرياناتي چون : انعقاد بيماران استالين و هيتلر ، تصرف مجارستان توسط تانكهاي روسي و حوادث خونين « پراگ » ، وي سرسختانه به آرمانهاي حزب كمونيست وفادار ماند و به اتفاق همسرش بارها به مسكو رفت و در كنگره هاي مختلف شركت جست . آراگون از سال 1937 تا 1940 سردبيري روزنامه « امشب » را بر عهده داشت كه به خاطر طرفداري آراگون از معاهده آلمان و روسيه تعطيل و پس از آزادي فرانسه مجددا منتشر شد و تا سال 1953 كه براي هميشه بسته شد ، تحت نظارت آراگون اداره مي شد .
آراگون با انتشار رمان « كمونيست ها » بين سالهاي 1949 و 1951 ، نوع جديدي از رمان را در گستره ي ادبيات گنجاند . اين اثر آميزه اي از يك سري گزارش هاي روزنامه اي ، مقاله ها و سخنراني هاي اعضاي حزب كمونيست در قالب رمان بود . وي پس از سال 1953 تا 1972 سمت سردبيري يك هفته نامه ي ادبي ـ هنري را پذيرفت و از 1960 تا 1965 در كميته ي مركزي حزب كمونيست فرانسه به فعاليت پرداخت . آراگون كه در سال 1957 جايزه صلح لنين را دريافت كرده بود ، با محكوم كردن اقدامات استالين و سپس مداخله شوروي در مسايل چكسلواكي در سال 1968 مورد خشم و غضب رهبران حزب كمونيست قرار گرفت . آراگون در اين دوره يك سري اشعار اتوبيوگرافي وار ، نقد و اثري پيرامون تاريخ اتحاد جماهير شوروي و اثري تاريخي با نام « هفته مقدس » را به چاپ رساند كه اثر اخير به شرح فرار لوي هيجدهم به بروكسل به خاطر پيشروي ناپلئون به درون خاك فرانسه در سال 1815 مي پردازد . وي در رمان هاي اخير خود ، گرايشي خصومت آميز به رئاليسم سوسياليستي اظهار داشت . وي سرانجام در 24 دسامبر 1982 در پاريس درگذشت .
ديگر آثارش عبارت اند از :
پانوراما 1921 ـ ماجراهاي پسر اديسيوس 1922 ـ اولين موج رويا ها 1924 ـ افسار گسيختگي 1924
نهضت هميشگي 1925 ـ نقاشي در مبارزه طلبي 1930 ـ جبهه سرخ 1930 ـ آزار دهنده 1931 ـ دنياي حقيقي 1933، 1944 ـ زنگ هاي باسل 1933 ـ هورالورا 1934 ـ براي يك رئاليسم سوسياليستي 1934 ـ قرني كه جوان بود 1943 ـ ارلين 1944 ـ ديان فرانسوي 1945 ـ آراگون ، شاعر مقاومت فرانسه 1945 ـ در كشور بيگانه 1945 ـ خواهر زاده ي مسيو دوول 1952 ـ خاطرات شاعري ملي 1954 ـ قافله هاي من و اشعار ديگران 1954 ـ پرتو استاندال 1954 ـ چشمان و خاطرات 1954 ـ ادبيات روسي 1955 ـ در آمدي بر ادبيات روسي 1956 ـ الزا 1959 ـ گفتگويي رباره موزه درست 1959ـ اشعار 1960 ـ شاعران ، تاريخ اتحاد جماهير شوروي از لنين تا خروشچف 1964 ـ سفر به هند 1965 ـ ويژگي هاي سبك ـ حوادث تلماك ـ سرودي براي الزا ـ جنبش ابدي ـ معبد گروين ـ شرط مرگ ـ چشمان الزا ـ اتاق ها 1969 ـ نوشتن را هرگز نياموختم 1969 ـ هنري ماتيس 1971 ـ تئاتر 1974 ـ .
بوالو
نيكلا بوالو ، معروف به « دپرئو » شاعر و اديب فرانسوي در 27 اوت سال 1636 در پاريس متولد شد وي چهاردهمين فرزند يكي از منشيان پارلمان پاريس بود و به علت آنكه خدمت روحاني را برايش در نظر گرفته بودند ، در سوربن به تحصيل الاهيات پرداخت . اما بعد از دستور سرپيچي كرد و رشته ي حقوق را در پيش گرفت . در سال 1657 پدرش نيز درگذشت و ارثيه اي براي او باقي گذارد كه براي حفظ بقاي وي در سرزمين شعر كفايت مي كرد . وي مدت 10 سال را به آمادهكردن خود گذراند و آنگاه با نگارش « هجاها » از سال 1666 به بعد ف داوريهاي خويش را درباره ي ابناي كشور اظهار داشت .. او از آن «جماعت نفرت انگيز قافيه پردازان قحطي زده » به ستوه آمده بود و ايشان را چون دسته اي ملخ آفت زا ، زيان بخش مي دانست . سپس براي آنكه زنان را نيز به ستوه آورد ، داستان هاي عاشقانه مادام دواسكودري و مادام دو لافايت را نيز به زير تازيانه ي طنز گرفت . او ، استادان عهد باستان را مي ستود و در ميان معاصران از مالرب ، راكان ، مولير و راستين ، تمجيد مي كرد . وي مي گفت: « به گمانم حق داريم بدون آنكه موجب رنجش خاطر دولت و يا وجدان عمومي شده باشيم ، شعر بد را بد بخوانيم و يا از مطالعه ي يك اثر ابلهانه ملول شويم . »
بوالو از سال 1669 تا 1695 به نگارش « رقعه ها » پرداخت و قلم تواناي خود را به پيروي از روح آرامش جوي « هوراس » واداشت و اثري ملايم تر و لطيف تر به يادگار گذاشت . اينها نامه هاي شاعرانه اي بودند كه موجب شدند لويي چهاردهم او را به دربار خويش دعوت كند . وي به هنگام شرف يابي به حضور لويي ، شعري در مدح « سلطان عالي قدر » برخواند و لويي ، وظيفه اي به مبلغ 2000 ليور در سال برايش تعيين كرد ، او را يكي از مقربان خاص دربار ساخت . لويي مي گفت : « من بوالو را دوست دارم ، زيرا در موقع لزوم مي توانم او را چون بلاي آسماني به جان نويسندگان درجه دوم و بي قريحه بيندازم .»
بدين جهت نيز ، هنگامي كه بوالو حماسه ي طنز آلود خود را به نام « لوترن » در طعنه زني به روحانيون خواب آلود و شكم پرست در سال 1674 منتشر كرد ايرادي بر او نگرفت . بوالو در سال 1674 منظومه ي بزرگ خود را به نام « فن شعر » منتشر ساخت كه شهرت او را از دستبردهاي زمانه رهايي بخشيده و از جهت وسعت دامنه ي نفوذ ، با پيشقدم و سرمشق خود ، يعني كتاب فن شعر هوراس ، برابري كرده است . وي در اين كتاب شاعران جوان را اندرز مي دهد كه نحوه ي بيان خود را متنوع بسازند ، زيرا به عقيده ي وي شيوه ي گفتاري كه بيش از اندازه متعادل و يك شكل باشد ، خواننده را به خواب مي برد و چنين مي افزايد « نيك بخت آن شاعريست كه با قلمي چابك از كلام متين به بياني شيرين مي جهد و در لحظه اي كوتاه شوخي و جدي را به هم در مي آميزد .»
بوالو به مولير علاقه ي بسياري داشت . ليكن از آلوده شدن او به نگارش كمدي تاسف مي خورد . وي دلباخته ي راسين بود ، اما ظاهرا مبالغه ي و دربيان احساسات شديد و طبيعت پرشور و هيجان زده ي زنان تراژدي هايش نمي پسنديد . تعاليم وي نفوذ بي كران داشتند و طي سه نسل بعدي ، نظم و نثر فرانسه پايبند و پيرو قوانين كلاسك او باقي ماندند . اين قوانين در تكوين شيوه ي ادبي انگلستان در دوره ي طلايي نيز تاثير بسزاء يافتند ، تا جايي كه الكساندر پوپ ، اثر معروف خود به نام « مقاله اي در نقد ادبي » را صرسح و صادقانه به تقليد از فن شعر بوالو نگاشت . بوالو در سال 1677 به سمت وقايع نگار رسمي پادشاه با راسين به همكاري پرداخت و در سال 1684 به دستور صريح پادشاه و به رغم اعتراضات كساني كه تلخي طنز او را چشيده بودند ، به عضويت آكادمي فرانسه منصوب شد . وي در سال 1687 با هديه اي كه از پادشاه دريافت داشت ، خانه اي در اوتوي خريداري كرد ، ليكن از وصف طبيعت مجاورش چيزي در نوشته هايش نياورد . وي باقي عمر خود را به سادگي و آسايش در اين مكان به سر آورد و با نزديك شدن مرگ آنجا را ترك گفت و به صعومه ي نتردام رفت تا در منزلگاه كشيش اقرار نيوش ، جان به جان آفرين تسيم كند . اميدش آن بود كه در آن جايگاه ، شيطات جرات دست زدن به او را نخواهند داشت . او سرانجام در 11 آوريل 1711 درگذشت
ديگر آثارش عبارتند از :
عشق به خدا و مخالفت با زنان .
اليوت
تامس استرنز اليوت ، نمايش نامه نويس و منتقد آمريكايي ـ انگليسي در 26 سپتامبر 1888 ميلادي در سنت لوئيز از ايالت ميسوري متولد شد . پدربزرگش كشيشي شاعر بود كه پس از فراغت از تحصيل در هاروارد ، به تاسيس يك كليسا ، يك مدرسه و سپس يك دانشگاه در آن سوي رود مي سي سي پي اقدام كرد . مادرش نيز نمايش نامه هاي منظوم مي نوشت . اليوت در دوران جوني ، اشعاري به شيوه ي شعر سنتي قرن نوزدهم انگليس مي سرود و آنها را در نشريات محلي سنت لوئيز به چاپ مي رساند . سپس در دوران دانشجوي اش در دانشگاه « سوربن » فرانسه ، از محضر درس هانري برگسون استفاده كرد و اگاهي خود را نسبت به آثار ، كلودل ، آندره ژيد و داستايوسكي ،عمق بيشتري بخشيد . او پس از بازگشت به امريكا در سال 1906 وارد دانشگاه هاروارد شد و در سال 1910 به دريافت درجه ي فوق ليسانس فلسفه نايل شد . وي در سال 1914 رساله ي « تفسير آيين هاي مذهبي ابتدايي» را به پايان برد و آن را به استاد فلسفه ي خود « جوسيا رويس» تقديم كرد و به دنبال آن با دريافت بورسي عازم اروپا شد و به وسيله ي كنراد ايكن با ازرا پاند در لندن ملاقات كرد . پاند نيز شعر اليوت را به نام « ترانه ي عشق آلفرد پروفراك » براي مجله ي شعر فرستاد و هاريت مونرو را وادار كرد تا آن را در سال 1915 منتشر كند . اليوت در سال 1915 در لندن با دختري به نام ويوين هيوود ازدواج كرد كه نه تنها زن روشن فكر و متشخصي نبود ، بلكه از رواني ناآرام برخوردار بود و به هر دستاويزي شوهر خويش را مي آزرد ، به گونه اي كه شاعر در خانه ي خويش كمترين دلخوشي نداشت . وي در سال 1917 منظومه ي « در رستوران » را به پايان برد و در سال 1919 مجموعه اي از اشعارش را انتشار داد . در لندن مدتي در بانك لويدز به كار پرداخت و در اين دوران بر اثر فعاليت زياد و اختلاف با همسر و بيزاري از زندگي ، در آستانه ي مرگ قرار گرفت و به توصيه ي پزشكان عازم مارگيت ، تفرجگاهي در ناحيه ي « كيت » شد ، اما به زودي تغيير راي داد و از آنجا به لوزان ، سوييس رفت . حاصل چند هفته دوري از لندن سرودن شعري بود كه بنيان تازه اي در ادبيات منظوم زبان انگليسي گذاشت . اليوت در بازگشت به لندن دست نويس شعر خود را كه قريب هشتصد سطر داشت براي ارزا پاند به پاريس فرستاد و از او تقاضا كرد كه آن را مطالعه كند و هر نوع تغيير و اصلاحي را كه ضروري مي داند در آن بدهد . پاند نيز اين كار را كرد و تغيير بسيار در آن به وجود آورد ، او در متن و موضوع دخالتي نكرد اما بر بسياري از سطور آن خط بطلان كشيد ، زيرا به نظر او يك شعر سمبوليك نمي بايستي چنين مشروح و آميخته با صنعت ها و پيرايه هاي لفظي و توضيحات اضافي باشد . اليوت هم نظر او را پذيرفت و منظومه ي « سرزمين بي حاصل » سرانجام در 433 سطر در كتبر سال 1922 در مجله ي ادبي « كرايتريون » كه زير نظر پاند در لندن به چاپ مي رسيد ، منتشر شد و كمتر از يك ماه بعد در نشريه ي ادبي « دايال » چاپ امريك انتشار يافت . سرزمين بي حاصل ، اثري ست بي اندازه غني كه از لحاظ تنوع ، تلميحات ادبي حيرت آور ، و از جنبه ي آميختگي هزل و جد و افسانه و تاريخ ، شگفت انگيز است .
اليوت طي سالهاي 1921 تا 1925 ضمن خدمت در بانك ، سردبيري مجله « كرايتريون » و نمايندگي دو نشريه ي دايال و لانوول رووفرانسز را در انگليس به عهده داشت ، اما در سال 1925 سرانجام از خدمت در بانك به جان آمد و پس از كناره گيري از آن به موسسه انتشاراتي« فابر و فابر » پيوست . ضمنا مجموعه اي از اشعار خويش را انتشار داد كه منظومه ي مشهور « مردان ميان تهي » در ميان آن بود . او در سال 1926 با علاقه ي شاياني كه به نمايشنامه نويسي داشت ، نمايشنامه ي « سوئيني اگونيستس : قطعاتي از يك ملودرام آريستو فان وار » را انتشار داد كه مانند اشعارش هرچند از موسيقي سرشار كلام ، برخوردار بود ، اما فهم آن براي همه امكان نداشت و ظاهرا خود او نيز متوجه اين نكته شده بود ، زيرا تا هشت سال بعد در زمينه تئاتر اثري منتشر نكرد . وي در سال 1927 به تابعيت انگليس پذيرفته شد و در همين سال به كليساي رسمي اين كشور پيوست و به اعمال مذهبي پايبند گشت و اين امر الهام بخش او در سرودن شعر « چهارشنبه خاكستر» شد كه در سال 1930انتشار يافت . در اين شعر علاقه ي اليوت به انسان عصر جديد جاي خود را به دلبستگي به سنت مسيحيت كه حامل راز ارزشهاي انساني است ، مي دهد. اليوت در سال 1934تجربه ي تازه اي به كار برد و نمايشنامه ي « صخره » را انتشار داد كه نمايشي مذهبي بود ، و در سال 1935« قتل در كليساي جامع » را در كليساي « كانتربوري» بر صحنه آورد كه موضوع آن قتلي است كه در همين كليسا روي داده بود. اين نمايشنامه با موفقيت بسياري روبرو شد .اليوت بين سالهاي 1936 تا 1942بعترين اثر منظوم خود را با عنوان « كوارتت هاي چهارگانه » انتشار داد كه حتي برخي از منتقدان آن را زيباترين شعر مابعدالطبيعيه در زبان انگليسي از سده ي هفدهم به بعد شمرده اند . اين شعر بلند كه انديشه هاي اصيل و پخته ي اليوت را در باب زمان و ابديت با زبان رمز و اشاره بازگو مي كند ، مشتمل بر چهار منظومه ، با نم چهار محل مختلف است : منظومه ي نخست به نام « برنت نورتن » در سال 1936 منتشر شد ، منظومه ي دوم با عنوان « ايست كوكر » در 1940 و منظومه ي سوم با نام « خشك از آب بازگرفته ها » در 1941 انتشار يافت و منظومه ي « ليتل گيدينگ » در سال 1942 به چاپ رسيد . « كوارت هاي چهارگانه » از ساختمانم شعري بسيار پيچيده اي برخوردار است و از اشارات و تلميحات ادبي و تاريخي و مسيحي سرشار است . كوارت ها بر منوال يك سمفوني ساخته شده كه در آن چهار « موومان » براي خود « سوناتي » جداگانه است . هر يك از آواها در اين شعر نماينده ي يك ساز اركستر است و آهنگ كلي ، آهنگ سخنوري است ، اما اين سخنوري به گونه اي است كه تنوع مي يابد و براي مثال از گفتار آميانه به گفتار اديبانه مبدل مي شود . استادي اليوت در آفرينش اين اثر بر پايه ي اعجاز است و همين امر حكايت گر اين واقيعت است كه خلاقيت شاعر در اين اثر به اوج كمال خويش رسيده است . شهرت اليوت با انتشار اين منظومه به بالاترين حد خود رسيد ، تا جايي كه در سال 1948 به دريافت جايزه ي ادبي نوبل و جايزه ي « اوردر.اف.مريت » نايل آمد .
اليوت در نقد ادبي هم نفوذي عظيم داشت . مجموعه مقالات انتقادي او كه نخستين بار با عنوان« بيشه ي مقدس » در سال 1920 انتشار يافت ، مسائلي را كه بنيادهاي فكر انتقادي اند ، مطرح كرد . از جمله ي اين مسائل ، ارتباط ميان سنت و يك اثر هنري نو بود ، و اين خود بيانگر دلبستگي ليوت به ارتباط دادن حال و آينده بود . او در اين اثر از يك سو به تحليل از درام نويسان عصر اليزابت ، شاعران مابعدالطبيعيه ، دانته و شاعران سده ي نوزدهم فرانسه مي پردازد ، و از سوي ديگر ميلتون و رمانتيك ها و شاعران دوره ي ويكتوريا را به باد حمله مي گيرد . در هر حال « بيشه ي مقدس » تغييري كلي در ارزش هاي ادبي ايجاد كرد و بر ذوق و سليقه ي ادبي عصر تاثيري شگرف باقي گذارد و افزون بر اين شهرت اليوت را در مقام منتقد تثبيت كرد . وي از اوايل دهه ي 1950دچار بيماري شد و در سال 1951 حمله ي قلبي خفيفي بر او عارض گشت و همين امر توجه اليوت را به تندرستي خويش برانگيخت .
اليوت كه همسرش ويوين را در سال 1947 از دست داده بود ، در دهم ژانويه 1957 با « والري فلچر » منشي فداكار خويش ازدواج كرد و اين ازدواج در روحيه ي او تاثير مطلوبي بر جاي گذاشت . سرانجام وي در روز چهارم ژانويه سال 1965 در لندن در گذشت .
اليوت از بزرگترين شاعران سده ي بيستم به شمار مي رود . او در دوره ي زندگي اش آوازه اي تقريبا افسانه اي يافت و اين بلند آوازگي مرهون نو آوريهاي بنيادي او در فنون و مضمون شعر بود كه انقلابي در قراردادهاي ادبي بازمانده از شاعران و نويسندگان رمانتيك و دوره ي ويكتوريا به وجود آورد . اليوت كه سنت هاي زمان را براي بيان تجربيات دنياي جديد ناتوان مي ديد ، به شعر ملل و اعصار گذشته روي آورد و نثر و شعر سنتي سده ي نوزدهم انگلستان و آثار نماد گرايان فرانسوي براي او مايه ي الهام شد ، و ژول لافورگ و بودلر سالها سرمشق شعر او بودند .اليوت براي تسخير روح عصر جديد، پيشگام شاعران آفرينشگر در ابداع قالب هاي نو و زبان شعري نو گرديد . او به جاي بيان شاعرانه ، از اصطلاحات مانوس و آهنگ طبيعي سخن سود جست ، و به جاي تكيه بر مجردات از تاثرات حسي بهره گرفت . وي عقيده داشت كه شعر بايد نامتشخص باشد و احساسات شخصي را به حقايق كلي مبدل سازد . بدين سان اليوت ابزار و وسيله شعري خاص خود را فراهم آورد و به شعري كاملا متمايز دست يافت ؛ شعري با آهنگ و لحني ملايم و حركتي كند ، اما دقيق ، روان و نزديك به لحن محاوره . اليوت سالها در دانشگاه هاروارد و كمبريج تحصيل مي كرد و دست كم از 18 دانشگاه بزرگ جهان به دريافت درجه ي دكتراي افتخاري نايل آمد .
ديگر آثارش عبارتند از :
تصوير يك بانو 1910 ـ پيش درآمدها 1911 ـ نغمه اي در يك شام باد خيز 1912 ـ شاعران وابسته به دانش ماوراالطبيعيه 1921 ـ قطعه اي از يك موسيقي ادبي 1927 ـ نقدهايي پيرامون انديشه هاي فلسفي سنكا 1927 ـ شعرهاي محراب 1927 ـ براي لانسلوت آندروز 1928 ـ سنت و تجربه در ادبيات امروز 1929 ـ فايدهي شعر و فايده ي انتقاد 1932 ـ به دنبال خدايان بيگانه 1932 ـ نقدي بر آثار دانته 1934 ـ نقدهايي پيرامون آثار عصر ملكه اليزابت 1934 ـ رساله هاي قديم و جديد 1936 ـ اجتماع خانوادگي 1939 ـ فكر ايجاد يك جامعه ي مسيحي 1940 ـ موسيقي شعر 1942 ـ ياداشتهايي در تعريف فرهنگ 1948 ـ شعر و درام 1951 ـ منشي مورد اعتماد 1954 ـ مرزهاي انتقاد 1956 ـ درباره ي شعر و شاعران 1957 ـو مرگ سنت نارسيوس .
من يكی هستم
محمد باقر اصلیان
حالم به هم خورده است. .توی كلاس نشستن با یک مشت بچه، حالم را به هم می زند. هيچ کس هم نيست بگويد: احمق، يا همان اول درست را می خواندی يا ديگر بر نمی گشتی سر درس.
از اين کلاس حالم به هم می خورد، با آن تخته ی گچی اش که وقتی نوشته ی روی آن را پاک می کنند، کلی گچ طرف ما می آيد. و آن دو پنجره اش که شصت سوراخ دارند و هوای کولر را می دهند بيرون. و معلم های تکراری چند سال پيش؛ كه هر کدام شان وقتی وارد كلاس شدند از ديدن من تعجب كردند و چيزی گفتند. دبير بينش گفت «تو اين جا چه کار می کنی؟ تو الآن نه ليسانس، بلکه فوق ليسانس هم بايد گرفته باشی!». ولی دبير هندسه مسخره كرد«از وقتی من تو آموزش و پرورش استخدام شدم، اين هم تو دبيرستان بود!». بچه ها سعی كردند خنده شان را فرو ببرند. وقتی اين حرف ها را می شنوم، انگار يک پتک می آيد روی سرم. ياد سال هايی می افتم که با هم سن های خودم درس می خواندم. بعضی از همين دانش آموزها، برادر كوچک هم كلاسی های سابق ام هستند. از ديدن هر كدام آن ها پتکی می آيد روی سرم.
زنگ تفريح كه همه ی بچه ها رفته بودند بيرون، من توی کلاس ماندم.اما بعد كسی كه ناظم بود يا معاون، آمد توی كلاس و به من گفت«بفرماييد بيرون».
گفتم«ببخشيد، من نمی تونم برم بيرون، مي خوام توي كلاس بمونم، به خاطر سن و سالم اينو مي گم».
ولی«زنگ تفريح همه بايد برن بيرون. البته از شما كه بعيده، ولی ممکنه چيزی گم بشه بندازن گردن شما».
من هم بدون اين که چيزی بگويم از كلاس رفتم بيرون. طبقه ی پايين. از در سالن بيرون رفتم و كنار درب ايستادم. به حیاط مدرسه نگاه کردم. پر بود از دانش آموزانی که هر لحظه ممکن بود به من خیره شوند. بعضی ها دنبال هم می دويدند. بعضی ها ريگ، به طرف هم شوت می کردند؛ بعضی ها توی آب خوری به طرف هم آب می پاشيدند. اما دو نفر نظرم را جلب کردند که دست هایشان را دور گردن هم انداخته و قدم می زدند. داشتم به آن ها نگاه می کردم که یک دفعه سر و کله ی دانش آموز ریزی پیدا شد و از من پرسید «ببخشید آقا شما دانش آموز هستين يا دبير؟».
ماندم که چه بگويم. ولی بالاخره گفتم «دانش آموز».
پسرک برگشت و به دوستانش که آن طرف ترایستاده بودند گفت «بچه ها، اين دانش آموزه، نه دبير!». اين یکی پتک، خیلی سنگین تر بود، طوری که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت پا توی این مدرسه نگذارم.
صدای جرینگ آخرین زنگ همه را از جا می پراند، کتاب هايم را برمی دارم و به سرعت از کلاس خارج می شوم. مثل مور و ملخ از کلاس ها دانش آموز می ریزد بيرون. حياط مدرسه تبدیل به دريای دانش آموز می شود. با خود می گویم«همه ی آن ها می دانند که وجودشان حاصل هوس بازی های دو نفر در شب هایی تاریک و مخفیانه است؟».
از مدرسه بيرون می زنم، باید یک راست بروم مخابرات. بايد با يک نفر حرف بزنم. یعنی می خواهم با سارا حرف بزنم. اگر چه آب عقایدمان توی یک جوب نمی رود، ولی همیشه از صحبت کردن با او آرام می شدم.سربازکه بودم، با او آشنا شدم. البته تلفنی. او با شهری که من در آن سربازبودم، حداقل صد و بیست کیلومتر فاصله داشت؛ شماره اش را يکی از سربازهای هم شهری اش به من داد و گفت« اگه می تونی از پس اين بر بيا!». گفت طرف چادری است. من بعد از دو ماه تماس مداوم از پسش بر آمدم. البته آخر سر دلش برایم سوخت و قبول کرد فقط رابطه ی تلفنی داشته باشیم. اما بعد از چند ماه که عاشق شد از من خواست که هم دیگر را ببینیم. دو، سه بار به شهرشان رفتم ولی به دلیل اتفاقات عجیب و غریبی که برایش پیش می آمد، نتوانست به دیدنم بیاید و به این ترتیب هرگز تا حالا همدیگر را ندیدیم. او فکر می کند، خدايی هست که ما را به هم می رساند. ولی من دیگر حاضر نیستم پا توی شهرشان بگذارم، حالا دیگر صدها کیلومتر با هم فاصله داریم و این من هستم که تنها با مکالمه ی تلفنی موافق هستم.
دستم را تکان می دهم، تاکسی می ايستد. در مرکز شهر پیاده می شوم.این جا که می رسم حالم بد می شود.از دیدن این همه شلوغی نفرت دارم،ازدیدن این همه آدم که چقدر عجله دارند انگار یک دقیقه ی دیگر دنیا تمام می شود.
راستش را بگویم، من از همه ی آدم ها نفرت دارم، همه آدم ها بدند حتی خوب هاشان، بعضی وقت ها از همين خوب ها، چيزهايی سر می زند که آدم بالا مي آورد. من سگ ها را بیشتر دوست دارم. سگ های با معرفت و با برنامه. آن ها می دانند که روزها نبايد توی خیابان باشند و نوبت شان نصف شب هاست. اما نصف شب ها هم، آدم هایی پيدا می شوند که به طرف شان سنگ پرت کنند و برنامه ی آن ها را خراب کنند.
توی مخابراتی می روم که نبش خیابانمان است. مخابراتی که کوچک است و سه کابين بیشتر ندارد. به جز متصدی، دختری روی يکی ازصندلی ها نشسته و دارد به حرف های متصدی گوش می دهد. می گویم« کابين خالی هست؟».
می گوید « دو».
وارد دو می شوم. گوشی را بر می دارم،دکمه های شماره ی خانه ی سارا را می فشارم . اما چهار رقم آخر را فشار نمی دهم، گوشی را روی سينه ام می گذارم و سعی می کنم حرف های دختری را که در کابين بغلی است، گوش دهم. « خفه شو کثافت... تو غلط می کنی... اگه مردی... ».
صدای متصدی مخابرات را هم می شنوم که با دخترک نشسته روی صندلی، دارد صحبت می کند. « می خوای خودم اول تنها بيام؟ ... ».
کابين بغلی می گوید«حروم زاده ی پدر سگ. بايد از اول می دونستم ... »
روی چهارپایه ی پلاستيکی توی کابین می نشینم.
متصدی می گوید«اينا رو خودم هم قبول دارم، ولی ... »
گوشم را به کابین بغلی نزدیک تر می کنم «خيلی بی شرفی. تو يه لجنی ... »
متصدی می گوید«هر چی بگی قبول. برای من، تو ... ».
دختری که در کابين بغلی است،از کابين بيرون می آید. بلند می شوم تا از شيشه ی در کابين، او را ببينم، دارد پول مکالمه را می پردازد. توی دلم می گویم«چه گه ای!»
دوباره دکمه ها را فشار می دهم. پس از چند بوق،سارا برمی دارد . می گويم «سلام ».
می گويد« سلام ».
-« حالت خوبه؟».
-« نه خير آقا، اشتباه گرفتی، خواهش می کنم» و صدای به هم خوردن گوشی با دستگاه تلفن در گوشم می پیچد. و صدای بوق و باز یک پتک گنده. دیگر بهتر از اين نمی شود. این دو معنی دارد؛ یا این که کسی پيش اوست و نمی تواند صحبت کند، یا حوصله ی من را ندارد. بعضی وقت ها واقعا حوصله ی مرا ندارد. به خاطر همان عقایدی که گفته بودم. او فکر می کند بعضی وقت ها من حرف های وحشتناک می زنم. ولی بعضی وقت ها فکر می کند قشنگ ترین حرف ها را می زنم. مثلا يک بار توی پارک نشسته بوديم روی یک صندلی. من چرت و پرت می گفتم، اما او لذت می برد. زل زده بود توی چشم هام. یک دفعه دستم را گذاشت روی لب هاش. من هم نفهميدم چی شد که بغلش کردم. هيچ کس توی پارک نبود. البته تا وقتی که بغلش نکرده بودم.بعد دو نفر پيدا شدند و ما را ديدند.
آه، به شما گفته بودم تا حالا او را نديدم، نه؟ ولی باور کنيد يک سارايی توی کار هست. مگه همين الآن نديدین باهاش حرف زدم.
از کابین بیرون می آیم، متصدی تنهاست و دخترک رفته. پول مکالمه را می دهم و از مخابرات می زنم بيرون. احساس می کنم یک نفر دارد مرا خفه می کند. به طرف خانه مان می روم. احساس می کنم داخل یک سنگ هستم. باید با یک نفر حرف بزنم.
کلیدها را در قفل درب خانه می چرخانم، دوباره به مخابرات نگاه می کنم، به خیابان و به آدم هایی که هر کدام به سبکی راه می روند. با اطمینان خاطر از این که همه ی آن ها قرار است بمیرند، وارد خانه می شوم. توی حیاط خانه، روی لبه ی حوض می نشینم. به لوله نگاه می کنم، یاد بچه گی هام می افتم، وقتی که با برادرم ابراهیم توی این حوض آب تنی می کردیم، تقریبا همان روزها بود که ماشین زیرش کرد و من یک دفعه تمام مشخصات بچه گی را از دست دادم. پدرم می گفت«اونو خدا ازمون گرفت».
لوله را باز می کنم. کف دست هايم را پر از آب می کنم و می زنم به صورتم. به آبی که از لوله بيرون می ريزد نگاه می کنم.ياد خواهرم مينا می افتم که يک بار نزديک بود به خاطر من توی استخر خانه جانش را از دست بدهد. من داشتم شنا می کردم و او به من نگاه می کرد. مي خواستم او را بترسانم، کمی توی آب دست و پا زدم و خودم را رها کردم، رفتم زير آب، تا ته استخر.داشت نفسم تمام می شد ولی باز هم زیر آب ماندم. يک دفعه سطح آب منفجر شد و دیدم جسمی به طرف من می آید. با تمام قدرت، دست و پا زدم تا به جسم رسیدم، او را با يک دست گرفتم و با دست ديگرم شنا کردم. اما مینا آن قدر دست و پا می زد که نزدیک بود هر دوی ما را غرق کند. با هزار دست و پا زدنی او را تا لبه ی استخر رساندم. فریاد کشیدم«لبه رو بگير». لبه ی استخر را گرفت، من هم گرفتم، از استخر بیرون آمدم، بعد دست هایش را گرفتم و از استخر بیرون آوردم. فریاد کشیدم «تو می خواستی منو نجات بدی؟ اگه بلایی سرت می اومد، من چه خاکی تو سرم می کردم؟». اما او توی دست هایم مثل یک پری دریایی آرام شده بود، چشم هایش را بسته بود و تند تند نفس می زد.
درب هال باز می شود. پدرم از هال بیرون می آید. می گوید«پسرم، اذون گفته؟». هیچ چیز برای پدرم مهم تر از شنیدن صدای اذان و نماز اول وقت نیست. همه پدرم را با نماز و دعاهای طولانی اش می شناسند. او نمازهایش را بلند بلند می خواند.بچه که بودم، می گفت«دارم با خدا حرف می زنم». وقتی به آخر نماز می رسيد، صدایش را آهسته می کرد. من هم فکر می کردم، اين جا را دارد در گوشی با خدا حرف می زند.
می گویم«نمی دونم».
خيلی دلم می خواست بفهمم چه چیزی در گوش خدا می گفت.
پدرم فکر می کند در آسمان ها کسی وجود دارد که به حرف هایش گوش می دهد. حتی اگرآهسته با او صحبت کند. در حالی که در همان لحظه به حرف های کس دیگری درآفريقا هم گوش می دهد و دقیقا در همان لحظه به حرف های کس دیگری که درجنگل آمازون گم شده و از او کمک بخواهد هم گوش می دهد. کسی که خودش گفته، من يکی هستم.
دراتاقم پناه می گیرم.اتاقم پناه گاه همیشگی من است.روی تخت خواب چرو کیده ام می نشینم. نفسی تازه می کنم.باید فکری بکنم.بلند می شوم.به طرف چوب لباسی می روم.لباس هایم را در می آورم ولباس های راحتی می پوشم.می خواهم روی تختم برگردم که دوباره چشمم می افتد به تابلوی دختر دهاتی آویزان روی دیوار.که با آن بلوز زرد رنگش به دیواری چوبی تکیه داده و در آرزوهای محال سیر می کند.شاید در آرزوی یک خواستگار مایه دار.درست که نگاه می کنم چهره ی استاد کاتوزیان را م در تابلو می بینم.وقتی جایی تابلویی از کاتوزیان می بینم نیازی نیست زیر تابلو نامش را بخوانم چون خودش را درتابلوهاش می بینم که به من خیره شده.
روی تختم دراز می کشم، آهسته چشم هایم را می بندم، باز می کنم، روی مبل هستم و روبرویم یک تلویزیون بزرگ. درب اتاق مینا باز می شود. مرا می بیند، به طرفم می دود و می گوید«سلام، سلام، سلام». من کمی بی حوصله ام«سلام».
روی مبل می نشیند و دستش را دور گردنم آویزان می کند. صورتش را به من نزدیک می کند و می گوید«چی شده عزیزم؟».
نگاه می کنم به چشم های سیاهش «حالم بده، از اون دنیا خسته شدم. دلم می خواد واسه همیشه این جا بمونم».
-«چیزی شده؟».
جلوی چشمم مگسی ظاهر می شود که نمی دانم از کجا آمده! تا جایی که یادم هست در این دنیا مگسی نبود. یعنی ممکن است از دنیای دیگری وارد این جا شده؟ از کنار گوشم می گذرد. می خندم«چیزی نشده، ولی این جا خلوت تره، دوست دارم از شر اون همه شلوغی این جا پناه بگیرم.»
مگس از بالای سر مینا رد می شود و به طرف تلویزیون می رود. بالای تلویزیون به شکل دایره ای در حال پرواز است. ناگهان ناپدید می شود. سعی می کنم پیدایش کنم، اما مینا دستش را روی صورتم می گذارد و به طرف خودش می چرخاند. فقط صورتش را می بینم که درست روبروی من است. تمرکز می کنم تا لباس هایش را تشخیص بدهم. یک پیراهن سیاه با گل های ریز قرمز و شلواری سیاه. نه، یک بلوز زرد و دامنی سیاه؛ خوشم نیامد؛ شاید این بهتر باشد، بلوزی آبی و دامنی سیاه. می گوید«توی این دو روز که نیومدی، چی کار می کردی؟».
-«مثلا دارم درس می خونم، بعده شیش سال برگشتم مدرسه، باید این سال آخر لعنتی رو بگذرونم که بتونم کنکور بدم. تو چی کار می کردی؟ نقاشی جدید کشیدی؟».
دوباره مگس بین ما و تلویزیون ظاهر می شود که با سرعت زیادی این طرف و آن طرف می رود. کتابی را از روی عسلی بر می دارم.
-«نقاشی جدید؟». بعد ازپوزخندی«نه نکشیدم، آخرین کارم همون گل دونه است».
مگس روی عسلی می نشیند.صدای نفس های تندش را می شنوم.
می گویم«برو بیارش می خوام ببرمش اون ور» نگاهم افتاده است روی تن مگس.
مینا می گوید« مگه میشه؟!».
«آره، همون طور که این مگس اومده این ور». لبخندی می زند و بلند می شود؛ می رود توی اتاقش، کتاب را روی عسلی می کوبانم. بلند که می کنم. مگس مثل تمام مگس هایی که زیر کتابی له می شوند، روی عسلی بی حرکت مانده است.
مینا تابلو رامی دهد به من. آن را با دو دست می گیرم. دوباره کنارم می نشیند. به تابلو نگاه می کنم. یک گل دان سبدی شکل، پر از گل های قرمز. می گویم«چرا بعده این چیزی نکشیدی؟»
-«چرا امروز سوالای خنده دار می پرسی؟».
نگاهم را از روی تابلو بر می دارم و می اندازم توی چشم هایش«کجای سوال من خنده داره؟».
-«آخه وقتی تو، تو این دنیا نیستی من چطور می تونم نقاشی بکشم؟».
دوباره به گل دان نگاه می کنم که بعضی جاهای آن قهوه ای مایل به سياه است ولی وسط آن زرد چوبی است. «تو چی کار من داری؟ یعنی من باید این جا باشم؟».
«معلومِه دیگه، وقتی تو این جا نیستی من که نمی تونم کاری بکنم!».
به مگس ولو شده روی عسلی نگاه می کنم«منظورتو نمی فهمم! یعنی چی؟».
«منظورم اینه که وقتی تو از این دنیا می ری بیرون، من به همین حالت می مونم و نمی تونم تکون بخورم، یعنی وقتی تو نیستی همه ی اجزای این دنیا، همه ی ذرات، متوقف می شن و همه ی آدمایی که ساختی مثل عروسک خشک می شن، تکون نمی خورن تا تو برگردی و بخوای چه جوری باشن و چی کار کنن، چون تو اون ها رو ساختی.»
نگاهم را از روی بال های بسیار نازک و شبکه بندی شده ی مگس برمی دارم و از این فکر که چرا مگس به جای این بال های عجیب و غریب مثل کبوترها، بال هایی با پرهای کوچک ندارد، بیرون می آیم .به مینا نگاه می کنم و به این فکر می کنم که مینا حرف هایی را می زند که به اراده ی من نیست. پاهایش را جمع می کند و روی مبل می گذارد.
می پرسد«داداش تو با اونی که شماها رو ساخته، چه نسبتی داری؟».
«من،هیچ». می خندم«اون دنیا با این جا فرق می کنه، اون جا کسی ما رو نساخته خودمون به وجود اومدیم» و نگاه می کنم به چند برگ سبزی که از گل دان روی زمین افتاده اند.
می گوید«شوخی می کنی؟».
-«نه، خیلی جدی ام».
-«مگه می شه، پس شماها چه طور زندگی می کنید؟ اون جا چی کار می کنید؟ نکنه منظورت اینه که مثل عروسکا خشکین؟».
دوباره به مینا نگاه می کنم.سکوت می کنیم.احساس خفگی دوباره شروع می شود و پتکی که همه جایم را می کوباند. بلند می شوم.
می گویم«نه. ما عروسک نیستیم. تو اون دنیا میلیون ها آدم بی شعور در حال جنب و جوشند.»
مینا بلند می شود، تابلوش را توی دستم، زیرِ بغلم گرفته ام، می گوید«می خوای بری؟».
-«آره خیلی خسته ام ،باید برم یه گوشه ای آروم بگیرم، دلم لک زده واسه ی یه ذره آرامش، اینو هم با خودم می برم». تابلو را می گویم.
چشم هایم را باز می کنم. در دنیای خودم هستم، در اتاقم. نیم خیز می شوم، تابلوی مینا در دستم است، توی بغلم. آن را عقب می دهم و نگاه اش می کنم. توی گل دان صورت مینا را می بینم. به لبخندش نگاه می کنم. یاد حرف های سارا می افتم«هیچی وجود نداره که کسی اونو نساخته».
من گفتم«پس چه طور خدایی که ازش حرف می زنین می گه کسی منو نساخته؟»
مینا گفت«تو هم همه ی ما رو ساختی ولی تو دنیای ما کسی تو رو نساخته.»
از روی تخت خواب بلند می شوم، در آیینه به پیشانی ام نگاه می کنم. برق می زند. درب اتاق را باز می کنم و همراه با تابلو می زنم بیرون.
بالای پشت بام می روم شاید آن جا بتوان نفسی کشید. یک جایی می ایستم. به آسمان نگاه می کنم. هوا تقریبا ابری شده و نزدیک های غروب است. خورشید قرمز و زرد پشت ابرهای سفید و سیاه خالی از باران در حال حرکت است. حالا پشت یک ابر گنده گیر کرد. هر جا تکه ای از آسمان خالی از ابر است، از آن نور زرد بیرون می پاشد. احساس می کنم دستی روی کتفم آمد. پشت سرم را نگاه می کنم. مینا است. می گویم«تو این جا چی کار می کنی؟!چه طورتونستی بیای این جا؟»
لبخند می زند«اومدم پیش تو، می خوام بدونم چه جوری تو این دنیا زندگی می کنید؟»
هر دو به آسمان نگاه می کنیم. می گویم«می تونی این صحنه رو بکشی؟»
دستش را دور گردنم حلقه می کند و سرش را روی کتفم می گذارد« نه. حیفم می آد اینو بکشم، دلم نمی خواد وقتی تو تابلوش نگاه کنی، منو توش ببینی.»
یکی مان می گوید«دوست داری تا ابد با هم دیگه توی این دنیا باشیم؟»
آن یکی می گوید«نه، هر کی تو دنیای خودش.»
نیمه شب های سرد
مجتبی اسماعیل زاده
صدای جیغی بلند و
وحشتناک می اید . بیدار می شوم . زنم ، سر جایش نیست . به سرعت از اتاق خارج می شوم . در دستشویی باز
است و نور
حاصل از چراغ روشنش تا نزدیکی های در ِ اتاق ِ خواب کشیده شده است . زنم با ترس و لرز عجیبی از دستشویی خارج
شده و به سمتم می اید . دستانم را دور
چشمانم می کشم تا واضح تر ببینمش . نفس هایش تند شده و سرش بالا و
پایین می شود . یک
لحظه تنم می لرزد . انگار می خواهد چیزی به من بگوید . نمی تواند ، با دستش اشاره ای به دستشویی می کند . منتظر نمی مانم
تا حرفی
بزند و به سمت دستشویی می روم . در دستشویی باز است . داخلش
می شوم و
دنبال چیزی عجیب یا غیر عادی می گردم ، چنین چیزی نمی بینم . بر می گردم
کنار زنم ، که حالا
روی صندلی میز غذاخوری نشسته است . سرش را روی میز گذاشته و دستهایش را به موازات سرش ، روی میز
قرار داده است . کنارش می نشینم .
می گویم : (( من
اینجام ...نترس...چی شده ..؟ بگو ..))
لب هایش تکان می
خورند و حرف هایش با لحن عجیبی به گوشم می رسد . نفس هایش تند می شوند . انگار حرف
زدن برایش مشکل شده .
می گویم : (( آروم
باش ...آروم ..))
یک
لیوان آب می اورم و
جلوی دستش ، روی میز می گذارم . نصفی از اب لیوان را می خورد و شروع می کند به حرف زدن . کلماتی که
تلفظ می کند ، واضح ترند .
(( توی دستشویی بود
...داشت منو نگاه می کرد .. منو نگاه می کرد ....توی دستشویی بود ، قسم می خورم
اونجا بود ..تو ندیدیش ؟؟))
چشم هایش را می
بندد . نفس عمیقی می کشد .
می گوید : (( وای ..وای
..وا...))
و صدایش رفته
رفته کمرنگ تر می شود. دستانش را روی صورتش پهن می کند . طوری که چهره اش پشت
دستانش گم می شوند .
می پرسم : (( کی
توی دستشویی بود ..؟ من که چیزی ندیدم ..چی شده بازم ..؟))
چند لحظه ای ساکت
می ماند . دستهایش را از صورتش جدا می کند.
می گوید : (( اون
بچه توی دستشویی بود ، نشسته بود یه گوشه و داشت منو نگا می کرد . ))
می پرسم : (( کدوم
بچه .....؟ ))
جواب می دهد : (( بچه
ی اون دختر ، بچه ای که ..خودم دیدمش ))
دستانم را به نشانه
ی اینکه آرام باشد ، تکانی می دهم .
می گویم : (( من که
چیزی توی دستشویی ندیدم . ))
دستم
را می گیرد . سر پا
می ایستد .احتمالا می خواهد که دوباره نگاهی به داخل دستشویی بیندازم . تا یک قدمی ِ در دستشویی با هم می رویم
. نزدیک تر نمی آید .
می گوید : (( نیست ..؟ ))
وارد دستشویی می
شوم و برای بار دوم همه چیز را به دقت نگاه می کنم .
می گویم : (( نه ..
..خیالت راحت باشه ..))
می پرسد : (( پس کو
..؟ کجا رفت ؟ از من چی می خواد ؟ ))
چشم هایش را می
بندد . صدای گریه اش همیشه نازک تر از صدای خودش است .
زیر لب می گوید :
(( وای ..وا..))
چندین قطره را که
در حال سرازیر شدن از بالا و پایین صورتش هستند ، پاک می کنم .
می گویم : (( بهتره
بخوابی ..من همینجا هستم ...دیدی که توی دستشویی چیزی نبود . ))
دستم را به سمت
اتاق خواب می کشد . کنار تخت که می رسیم ، آرام توی گوشم می گوید : ((می ترسم ))
آخرین قطره روی
صورتش را پاک می کنم و می گویم : (( من کنارتم ..))
بی خوابی به سراغم
می آید ، تا صبح . توی تخت تکان می خورم . مدام حالت های دراز کشیدنم را عوض می کنم .
این روال زندگی مان شده
، از روزی که ان دختر در دستشویی
بیمارستانی که زنم انجا کار می کند ، زایمان کرده است و فرزند دختری را به دنیا اورده . زایمان در دستشویی ..؟ قبول دارم که
کار عجیبی است
. زنم همه ی این اتفاقات را به چشم خودش دیده است . که البته کاش هرگز
نمی دید . اصلا کاش
همه ی ان روز را توی خانه می ماند و جایی نمی رفت . دلش برای محیط کارش تنگ شده بود . رفته
بود تا همکار هایش را ببیند .
یک
ماهی می شد که سر
کار نرفته بود و خانه نشین شده بود . تقریبا از روزی که پسرمان هشت ماهه شده بود . شکم زنم بدجوری جلو آمده
بود . البته با همه ی این
اوضاع ، این یک ماه آخر را هم به سختی توانستم تا راضی
اش کنم که سر کار
نرود . عاشق شغلش است .
عصر آن روز وقتی از
بیمارستان برگشت ، طور
دیگری شده بود . به چشمهایش که خیره می شدی ، هیجانی همراه با کمی
دلهره یا ترس را می
توانستی ببینی .
می گفت : دختر به
همراه مادرش به بیمارستان
آمد، ولی مادرش چیزی در مورد باردار بودن دخترش به دکتر و
پرستار ها نگفت
. مادرش گفت : چند روزی است که ، دل درد دارد و استفراغ
هم می کند .
و دختر هم که
روی تخت دراز کشیده بود ، با تکان دادن سرش حرف های مادر را تایید می کرد . و بعد از چند
دقیقه که دختر به دستشویی
می رود . دیگر خبری از دختر نمی شود . جز چندین اه و ناله ی
سوزناک که از داخل
دستشویی شنیده می شود . تا اینکه بعد ازبیست دقیقه که همراه با نگرانی پرستاران بیمارستان ، مادر دختر و
از همه بیشتر زنم سپری می
شود . زنم در دستشویی را باز می کند . در این لحظه که همه کنجکاو به
دیدن فضای داخل یا
اتفاقات داخل دستشویی بوده اند . به اتفاق هم دختر را کف دستشویی دیده اند که ولو شده و
نوزادی را توی دستانش گرفته است . نکته ی اوج این اتفاق برای زنم همین جاست .
می گوید : در
ان لحظه همه شوکه شدیم . هیچکس انتظار دیدن چنین صحنه ای را نداشت .
و
نکته ی دیگری که
برای زنم بسیار تکان دهنده است و باعث شده که زنم از ان اتفاق به بعد را همیشه زیر زبانش ، دختر را لعنت و
نفرین کند ، این است که ،
مادر دختر گریه کرده و به زنم گفته که دخترش فقط یک دختر
است و هنوز زن نشده و بعد که دختر را مورد سوال قرار می
دهند ، اعتراف می کند که بچه از
ناپدری اش بوده است .
این اتفاقات که البته
زنم از انها به عنوان کابوس های وحشتناک
یاد می کند ، حالا زندگی را برایمان تلخ کرده . بیدار شدن در نصفه
شب . بیرون نرفتن
من از خانه ، وقتی که او در خانه تنهاست و چندین و چند
عامل دیگر که زندگی
را برایمان تلخ و سخت کرده . چندین بار هم با هم به پای صحبت نشسته ایم . نصیحتش کرده ام . گفته ام که
حادثه ی مورد پسند و جالبی
نبوده ، ولی دلیلی هم ندارد تا این حد تحت تاثیر اتفاقات محیط کارش
باشد . ولی فایده
ای ندارد
.
می گوید که
نگاه معصوم ان حرام زاده ، هر
لحظه جلوی چشم هایش است و او را می ترساند . می گوید : بعضی شب ها آن
بچه به خوابش می
اید ، گریه می کند و می خواهد که زنم بهش شیر بدهد .
زنم
، از
همه این ها می ترسد . این ترس تا حدی است که از ان روز تا به حال
وارد اتاق تنها
پسرمان نشده است . اتاقی که وقت زیادی را در این چند ماه اخیر صرف تزیین , و کامل شدنش ، کرده ایم . پسری که
قرار است همین روز ها
به دنیا بیاید . مسئله ابستن بودن زنم و خواب هایی که می بیند ، مرا هم
تا حدودی نگران
کرده است . بیشتر نگرانی ام به این خاطر است مبادا این ترس
ها و
دلهره های مادرش ، تاثیری روی فرزندمان داشته باشد . خودش که خیلی
می ترسد . از این
تاثیر و تازگی ها حتی از پسرمان
می گوید : (( می
ترسم وقتی به دنیا
اومد .. مثل بچه ی اون دختر به چشم هام خیره بشه ..می ترسم از اینکه نوزادی بهم خیره بشه... می ترسم . ))
باید فکری بکنم . شماره
روانپزشک خوبی را گیر می آورم و یک وقت از منشی می گیرم .
به زنم می
گویم : (( بعد از ظهر میریم پیش دکتر ))
در حالی که مقابل
تلوزیون دراز کشیده است ، سرش را بالا می گیرد .
و می گوید :
( چه دکتری ..؟ مگه همین چند روز پیش نرفتیم ..؟ ))
می گویم : (( فوق
تخصص زنان و زایمان ..در ضمن کار از محکم کاری که عیب نمی کنه ..می خوام وقت دقیق
زایمان رو بهمون بگه ..))
می گوید : (( چه
فرقی می کنه ،فردا . پس فردا یا یه هفته دیگه ))
می گویم : (( خیلی
فرق می کنه ))
حرفی نمی زند
و دستش را از لای موهایش رد می کند .
....
وارد مجتمع پزشکان که
می شویم . زنم چند قدم به عقب بر می گردد .
می پرسد : (( اسم
دکتری که گفتی ..چی بود ..؟ ))
جواب می دهم (( شاه
حسینی
))
نوشته های تابلوی
بزرگی را که بالای در ورودی قرار دارد ، با صدای بلند می خواند :
(( کیان شاه حسینی ، روان پزشک و روانکاو ))
و
نگاه معنا داری به
من می کند . پله های ساختمان را همراه با من بالا می اید . وارد مطب که می شویم . منشی مشخصات بیمار را
می پرسد
.
می گویم : ((
وقت گرفته بودیم ، برای ساعت هفت ))
با خودکار توی دستش
، چیز هایی روی دفتر مقابلش می نویسد و می گوید : (( یه چند دقیقه ای بشینین
.. می فرستمتون داخل ))
تشکری
می کنم و می نشینم .
زنم هم کنارم می نشیند . چند دقیقه ای به سکوت می
گذرد که در اتاق
دکتر باز می شود . زنی نسبتا چاق و کوتاه قد ، خودش را ازمیان چهارچوب در بیرون می کشد. کف دست راستش را
مقابل بینی اش قرار می دهد
. نفس عمیقی می کشد . مثل اینکه بخواهد کف دستش را عمیقا بو کند . نگاهی به منشی می کند . با صدای لرزان و
ضعیفی می گوید (( خداحافظ شما ))
منشی سر پا می
ایستد و می گوید : (( خداحافظ ))
زن
کیف مشکی اش را از
دست چپش به دست راستش انتقال می دهد . کف دست چپش را مقابل بینی اش قرار می دهد . نفس عمیقی می کشد . مثل
اینکه سیستم تنفسی این
زن با کمک کف دستانش کار می کند . زنم زیر لب چیز هایی می گوید .
پرستار می گوید :
(( آقای ...بفرمایید داخل ..))
وارد اتاق دکتر که
می شویم ،زنم روی صندلی که به دکتر نزدیک تر است می نشیند .
دکتر می پرسد
: (( مشکلتون چیه ..؟؟ ))
قبل
از اینکه زنم
بخواهد حرفی بزند ، می گویم می ترسد. شب ها کابوس می بیند . و بعد در حالی که زنم میلی به حرف زدن
ندارد. تمام ماجرا را برای دکتر تعریف
می کنم . حرف هایم که تمام می شوند ، دکتر شروع به پرسیدن سوال می
کند .
(( به نظر تو
بچه ها می تونند بد باشند ..؟ ))
زنم فقط سرش را
تکان می دهد .
دکتر ادامه می دهد :
(( چطور یه نوزاد می تونه بد باشه ..؟ باید بهم بگی ..))
و زنم سکوتش را با
کلمه ی (( نمی دونم )) می شکند .
دکتر
به پرسیدن سوال
هایش ادامه می دهد و کم کم سوال هایش عجیب تر می شود . طوری که آدم شک می کند که این خودش
دیوانه باشد . وطولانی ترین پاسخی که زنم می دهد و موجب بیشتر شدن نگرانی من می
شود
:
(( همه ی نوزاد
ها ترسناکند ..همه ..حتی همین که توی شکم من است ..))
دکتر روی کاغذی که
زیر دستش است ، چیز هایی می نویسد . کاغذ را پیش دستم می گذارد .
می گوید : ((
دو هفته ی بعد ، همین روز همین ساعت ))
تشکری می کنیم و
راهمان را به سمت خانه از سر می گیریم .
وارد خانه که می
شویم ، زنم یکراست سمت اتاق خواب می رود .
می گویم : (( زود
نیست برای خوابیدن ..حداقل یه چیزی بخور بعد ...ضعف می کنی ..))
خودش را روی تخت
ولو می کند و در جواب می گوید : (( خسته ام...میلی هم به خوردن چیزی ندارم ...)
وارد
اتاق کارم می شوم و
ترجمه ی قسمت های اخر از فصل اول کتاب را از سر می گیرم . باید کتاب را تا سر ماه تحویل بدهم . به
انتشارات قول داده ام . با هر
ورقی که می زنم ، صدای تکان خوردن زنم روی تخت را می شنوم . عادت
همیشگی اش است . باید
چند باری به چپ و راست بپیچد تا بالاخره خوابش ببرد.
.....
صدای ناله ی
سوزناکی می آید . بیدار می شوم . زنم
مثل یک سایه دارد دور تخت می چرخد مثل اینکه من شعاع چرخش او باشم
. دستش را روی شکمش گذاشته و ناله می کند .
همه جا تاریک است .تا سر پا می
ایستم . نزدیکم می شود ودستش را دور گردنم می اندازد ، مثل
اینکه خودش را
آماده ی زمین خوردن کرده باشد . باید موقع زایمانش شده باشد . لباس
هایم را می پوشم . می
گویم روی تخت بنشیند تا لباس هایش را تنش کنم . روی تخت می نشیند . لباس هایش را پیدا نمی کنم . گیج
شده ام . چشم هایم تار می بینند
. با دستش اشاره ای به آویز پشت در می کند . سریع مانتویش را تنش می
کنم .
وارد بیمارستان که
می شویم ، دو تا زن نزدیکمان می شوند . سلام و احوال پرسی گرمی می کنند . باید از همکار های زنم
باشند . هرکدام از یک طرف
زنم می گیرند . سمت اتاقی می برند . به من می گویند که بیرون اتاق
منتظر بمانم . فضای
بیمارستان خیلی ساکت و آرام است . این فضا به درد ترجمه کتاب هم می خورد .
صدای ناله و فریاد
زنم ، سکوت بیمارستان را می
شکند . یکی از ان دو تا زن می آید و در اتاق را می بندد . صدا ضعیف تر
می شود . یعنی دارم
پدر می شوم ..؟ قطعا همینطور است . احساس عجیبی دارم .
چند دقیقه ای می
گذرد . صدای ناله زنم گاهی بلند تر و گاهی ضعیف تر می شود . یکی از ان دو تا زن می آید و در اتاق را باز
می کند . و می گوید : (( می تونین بیاین تو ....))
بلند و می شوم و سمت
اتاق می روم ..نزدیک زن که می شوم ، می گوید (( بهتون تبریک میگم ..پدر شدین ..))
و به اتفاق
وارد اتاق می شویم .
کنار مادرش دراز
کشیده و دارد تلاش می کند تا چشم هایش را باز کند . من
که اینطور احساس می کنم .
نفس های زنم تند می
شود . سقف اتاق را نگاه می کند . بی اختیار می خندم ..
....
حالا پویا یک ماهه است و
تنها مشکلی که هست ، اینکه زنم راضی نمی شود به او شیر بدهد . از همان روز های
اول ، با اینکه دکتر های
مختلف بیمارستان ، شیر دامی را در این وضعیت چندان مفید برای نوزاد
ندانستند ، باز هم
زنم راضی نمی شود. چندباری هم سر این مسئله با هم بحث کرده ایم . تنها جوابی که دارد همین است .: (( نمی
تونم بغلش کنم .. می ترسم .. ))
همه ی مسوولیت های
نگهداری بچه ، با من است . تنها کاری که زنم می کند این است که گاهی فقط صدایش می کند . می
گوید : (( می خوام صدام تو
خاطرش بمونه ))
احساس می کنم که
باید دوباره او را پیش روانپزشک ببرم
، تا شاید با آن سوال های عجیبش کمی به زنم کمک کند . تازگی ها هم که
خیلی عصبی شده است .
دیروز که از اتاقم بیرون امدم . کف اتاق پویا پر از تکه های عکس پسر بچه ای بود که به دیوار اتاقش
چسبانده بودیم . پسر یک ماهه
که نمی تواند عکس روی دیوار را بکند و پاره کند ..؟ باید فکری بکنم .
دلیلش را که می
پرسم ، می گوید : (( تا می خوام برم سمت اتاق ، زل می
زنه به چشم هام . ازش می ترسم . از همه بچه ها ))
شیر پویا را که بهش
می دهم . صدای چپ و راست شدن روی تختخوابش را می شنوم . تازگی ها
زود می خوابد.
.....
با صدای بلند بسته شدن
در از خواب بیدار می شوم . زنم سر
جایش نیست . پویا هم که نیست . دلهره عجیبی دارم . باد سردی توی خانه
می وزد . حتما رفته
است سمت دستشویی . این وقت شب که جای دیگری نمی تواند برود . در دستشویی باز است و چراغش خاموش . وارد اتاق پویا می شوم
. آنجا هم
نیست . یعنی کجا می تواند رفته باشد . او که می ترسد پویا را بغلش
بگیرد . چطور بچه
را با خودش برده است . تمامی نقاط خانه را می گردم . به سمت در خروجی یا همان در کوچه می روم . بدنم می
لرزد . چه اتفاقی دارد می افتد
..؟
می ترسم .. در کوچه
را باز می کنم و خودم را از خانه بیرون
می کشم . همه جا
تاریک است . کسی توی خیابان نیست . حتی از سگ های ولگردی که روبروی خانه مان و در فضای خالی
ان طرف خیابان جمع می شدند ، خبری نیست
. باد سردی می وزد . دارم دیوانه می شوم . چند سیلی به خودم می زنم . چشم هایم را باز و بسته می کنم . بیدارم
...بیدار ِ بیدار . داد می زنم : (( آهای ..))
چیز پر رنگی در
فضای خالی ان طرف خیابان دارد تکان می خورد . خوب نمی توانم ببینمش . چشم هایم تار می
بینند . چند قدمی جلوتر می روم
. مثل اینکه یک زن است . باید زنم باشد . ولی انجا چکار می کند . ..؟دارد تکان می خورد ولی
معلوم نیست که نزدیک تر می شود یا دورتر .
به طرفش می روم . او
هم سمت من می اید . خودش است . دارد می خندد . فریاد می کشم : (( اینجا چیکار می
کنی ..؟ پویا کو ؟ ))
دور
دست ها را نشانم می
دهد . جایی که جز تاریکی چیزی نیست . به طرف جایی که
با اشاره دستش
نشانم داد ، می دوم . همه جا تاریک است و سیاه .
بر می گردم پیش زنم
. فریاد می کشم : (( پسرم کو ..؟ ))
حرفی نمی زند و
به فضای خالی روبروی خانه نگاه می کند . که باد خاک های روی زمین را بلند کرده و
دارد با خودش می برد .
اینها جواب سوال من
نیستند . دوباره می پرسم : (( پسرم کجاست ..؟ ))
نگاهش به باد را
دقیق تر می کند . این را از درشت شدن لحظه ای چشم هایش می فهمم .
نمی توانم بایستم و
سکوتش را تماشا کنم . احساس می کنم کسی مرا از تاریکی روبرو صدا می زند . باید به
آنجا بروم
.
سعی
می کنم اطرافم را
به دقت نگاه کنم . نمی توانم . یعنی گرد و خاک معلق در هوا نمی گذارد که چشم هایم را کاملا باز کنم . دستم
را دور چشمانم می کشم .
احساس می کنم پلک
هایم سنگین شده اند . بر می گردم طرف خانه . سعی می کنم زنم را ببینم . نقطه ی سیاهی که بنظر تکان نمی
خورد ، باید زنم باشد . یک
لحظه صدایی می شونم . صدایی شبیه به صدای گریه ی یک نوزاد . پشت سرم را
نگاه می کنم .
تاریکی است و صدای بادی که دارد خاک ها را از روی زمین بلند می کند . باید مسیر صدا را تشخیص
بدهم . گوش هایم را تیز می کنم و منتظر شنیدن همان صدا می شوم. پاهایم سست شده اند .
چند قدم جلوتر می روم و
بعد بی اختیار به خانه بر می گردم .
زنم وسط اتاق خواب
نشسته ، به تخت تکیه داده و به دیوار مقابلش خیره شده است .
روی تخت دراز می
کشم .بدنم دچار لرزش می شود . یعنی همه نصفه شب ها هوا اینقدر سرد
است .؟
سعی می کنم بخوابم . یعنی دوست دارم بخوابم
و صبح که بیدار شدم . همه چیز مرتب باشد
. چشم هایم را که می بندم . چهره ی معصوم پویا را می بینم که به من
خیره شده است . احساس
می کنم که می خواهد چیزی به من بگوید ، اما نمی تواند . بی اختیار چشم هایم را باز می کنم . دارم
دیوانه می شوم . یعنی کجا
می تواند باشد .. ؟
زنم هنوز نگاهش را
از روی دیوار مقابلش بر نداشته است . دوباره سعی می کنم بخوابم . چشم هایم را می
بندم . نمی توانم . نمی توانم .
....
تنها ، توی این خانه دل
آدم می گیرد . بعضی وقت ها بغضم
انقدر سنگین می شود که می خواهم فریاد بکشم . دو هفته ای می شود
که تنها
هستم . یعنی تنهایی را انتخاب کرده ام .
چه کسی می تواند
زندگی با
زنی را تحمل کند که عروسک ها را به بهانه ی اینکه به او خیره می شوند ،
می سوزاند ..؟ این
فقط یکی از کار های دیوانه واری است که بعد از ان نصفه شب وحشتناک انجام داده است . شکاندن ظروف غذا کاری
وحشتناک تر از این بود و
اوج دیوانگی هایش زمانی بود که اتاق پویا را اتش زد . شعله های اتش تا
در اتاق خواب کشیده
شده بود . و همه دیوار های خانه سیاه شدند . این خانه
شبیه قبرستانی ساکت
و تاریک شده . کمی که فکر کردم ، تنها زندگی کردن را به ان زندگی نفرین شده ، ترجیح دادم . تنها ، در
خانه ای که شبیه قبرستان شده
است . با دیوار های سیاهش و تاریکی خاصی که مرا یاد ان نصفه شب
وحشتناک می اندازد .
نصفه شبی که زنم پویا را از من گرفت .
حالا دو
هفته ای است که در
بیمارستان اعصاب و روان بستری اش کرده ام . خیال دارم تا همیشه انجا بماند . البته اگر مسوولین بیمارستان
عذرش را
نخواهند و قبول
کنند که او همچنان در آنجا بماند .
سه روز پیش که
تلفنی با پزشک بیمارستان
صحبت می کردم . می گفت : با همه ی کسانی که نگاهش می کنند مشکل
دارد و
سر و صدا راه می اندازد .
می گفت : هیچ
بیماری قبول نمی کند که با او هم اتاقی بشود و چند روزی است که تنهاست .
پزشکش می گفت : (( چند
بار که برای بردن دارو هاش به اتاقش رفتم ، کف اتاق نشسته بود و
ارام ارام گریه می کرد ))
البته
به گمان من ، او
همه ی این نقش ها را بازی می کند تا اطرافیانش فکر کنند ،
پشیمان شده است. اما
از نظر من او همچنان دیوانه است . هر چند من هم وضعیت چندان خوبی ندارم و گاهی وقت ها از دل تاریکی های این قبرستان ،
صدای گریه
ی نوزادی را می شنوم ، که احساس می کنم همین نزدیکی ها است
و من باید
کمکش کنم .
قرباني
فاطمه قاسمي
سيلي محكمي به صورتش زد . زبانه هاي خشم از چشمانش مي باريد. همان سوال و جواب هميشگي «مگه قرار نبود سر ساعت 7 خونه باشي ها ، الآن كه 5/7 تا حالا كجا بودي»
«باشگاه بودم» «دروغ مي گي برو همونجايي كه بودي» «باشه»
پدر با غيظ در چشمانش خيره شد «كجا شازده مي دوني چقدر خرجت كردم، بي لياقت اگه به خاطر تو نبود مجبور نبودم اين همه كار كنم.»
حرفهايش مثل تيري زهرآلود در قلبش نشست. پدر با صورتي برافروخته كمربند چرمش را باز كرد و محكم شروع به زدنش كرد. پشت به ديوار ايستاد، بي هيچ اعتراضي ، به اتاقش رفت. در اتاق را محكم بست. از داخل در را قفل كرد. روي تخت دراز كشيد. پوست تنش مي سوخت. اشك در چشمانش حلقه بست. از زماني كه مادر مرده بود زندگي برايش پوچ و بي معنا بود . با وجود 26 سال سن پدر هميشه با يك ذره بين تمام اعمال و رفتارش را زير نظر داشت. به ساعت مچيش چشم دوخت 5/11 بود ساعتي كه پدر در خواب بود همه لباسهايش را در ساك گذاشت . پاورچين پاورچين در اتاق را باز كرد. آرام و بي صدا از خانه بيرون رفت. ياد حرف سيامك افتاد «هر وقت اومدي قدمت روي چشم آدرس رو كه داري» سيامك با ارث پدري يك شبه ثروتمند شده بود و براي ايجاد سرگرمي و نشاط هر كاري كه لازم بود انجام مي داد . يك گربه سياه از روي ديوار پريد و به سرعت از مقابلش فرار كرد. كنار در ايستاد. مردد و عصبي دستش را روي زنگ فشار داد . صداي سيامك را شنيد «كيه» «منم» «تويي بيا بالا به موقع اومدي» داخل شد به زحمت از پله هاي اپارتمان بالا رفت سيامك با خوشرويي به پيشوازش آمد «چي شده بازم كتك خوردي ببين پاك آش و لاشت كرده بابا ولش كن حيف تو نيست كه با او زندگي مي كني» روي كاناپه دراز كشيد و با خوابي عميق فرو رفت با صداي سيامك از خواب بيدار شد «بسه ديگه چقدر مي خوابي بلند شو ساعت 3 بعدازظهر غذا روي ميز تا سرد نشده بخور »
خسته و بي رمق بلند شد . دوش گرفت پيراهن چهارخانه زيبايي پوشيد. موهايش را مرتب كرد و ژل زد. از روي كانالهاي متعدد خارجي يك فيلم رزمي انتخاب كرد . لحظاتي بعد سيامك با يك جعبه شيريني امد «بالاخره بلند شدي مي دونستم بيدي نيستي كه با اين بادا بلرزي همون روزي كه تو باشگاه ديدمت فهميدم وقتي تو مبارزه اون پسره رو مچاله كردي خيلي خوشم اومد پيش دوستام خيلي ازت تعريف كردم دوست دارند تورو ببينند به همين خاطر امشب يه پارتي داريم با هم آشنا مي شيد حسابي خوش مي گذره».
شب دوستان سيامك آمدند. از صداي بلند نوار تكنو شيشه هاي اتاق مي لرزيد. يكي از پسرها كه يك پيراهن قرمز رنگ با حروف انگليسي به تن كرده بود قرصهايي را كه حروف s-l رويشان نقش بسته بود روي ميز گذاشت. سيامك گفت«خوب هر كس مي خاد شارژ بشه و همه غم و غصه هاشو فروموش كنه از اين قرصها بردار از نوع مرغوبشه بفرمائيد»
همه خيره به او نگاه مي كردند. سيامك با خنده گفت« ببخشيد راستي يادم رفت معرفي كنم، اميد» هر كدام يك قرص برداشتند اميد احساس مي كرد پرده گوشش از صداي بلند تكنو مي لرزد. سيامك به مسخره گفت«بچه ها دوست ما تارك دنياست دنبال اين جور چيزها نيست» يكي از انها تعادل روانيش به هم خورده بود با خنده گفت «نكنه مي ترسي قنداق نمي خاي اين اون كسي كه مي گفتي هيچ كس حريفش نيست» اين دستش را كشيد و او را روي مبل نشاند و گفت« اگه نمي ترسي يكي وردار ضرر نداره، اگه بد بود ديگه استفاده نكن» از شدت عصبانيت صورتش سرخ شده بود. اميد دست لرزانش را دراز كرد و 2 قرص برداشت و هم زمان هر دو قرص را بلعيدو همه برايش دست زدند . اميد احساس مي كرد در حال پرواز است و دستانش را باز كرد و مقابل پنجره ايستاد. مثل يك پرنده سبك بال شده بود . آرام آرام از زمين فاصله مي گرفت. اطرافش در نورهايي رنگي و زيبا فرو رفته بود . بقيه پسرها بي اختيار با اهنگ تكنو تند و بي پروا مي رقصيدند. سيامك همه بطريهاي نوشابه روي ميز را شكسته بود و با صداي بلند مي خنديد و حرف مي زد. اميد مقابل پنجره بسته ايستاد احساس شادي و نشاط بي حدي مي كرد به پائين چشم دوخت. توي حياط مادر ايستاده بود و به رويش لبخند مي زد بي اختيار با مشت شيشه پنجره را خرد كرد. همه متوجه او شدند . سيامك داد زد «چيكار مي كني» قبل از اين كه به او برسد خودش را از پنجره به بيرون پرت كرد و با سر محكم به زمين خورد همه وحشت زده به حياط دويدند . اما اميد براي هميشه پر كشيده بود.
«گوش كن! يك ريتم تازه ي ديگر!...»
علي شاعلي
كتاب شعرم را گذاشته اي روي پاهايت. آهنگ هم دارد پخش مي شود، معلوم نيست از كجا! فقط يك ملايمت سرد از سر و رويش مي بارد. انگار دارد مي گويد بايد سردت شود. تو انگار يادت رفته قرار است بلند بلند بخواني. لبخندت را له مي كني زير دندانهايت و بلند بلند مي خواني. با يك لحن كه انگار خودت شاعري. گاهي نگاهم مي اندازي. اما خيلي بي تفاوت، و خيلي سرد. خرد مي شوم. آهنگ ملايم هنوز دارد پخش مي شود. يك ريتم ملايم. پنجره باز و بسته مي شود و صدا مي كند. يك اضطراب در من شكل مي گيرد. به تو خيره مي شوم. كمي نيم خيز شده ام. حالم از تو به هم مي خورد. از كتابم هم بدم مي آيد. مي خواهم اينجا نباشي. مي خواهم ديگر نگاه آهني ات را روي صفحه هاي سفيد كتابم نيندازي. مي خواهم بروي گورت را گم كني. آهنگت را هم با خودت ببري... اما... تو بي تفاوت نشسته اي و بلند بلند مي خواني و گاهي به من نگاه مي كني. پايم را روي زمين، خيلي آهسته مي كوبم. ريتم ملايم لحظه اي تند شده بود. اما آهنگ تغييري نكرده بود. يك ريتم دروني مرا از اتاق مي كند. يادم مي افتد كه توي اتاق تو نشسته ام. خودم را كمي جمع مي كنم روي صندلي. ديگر نمي خواني. پشت جلد را نگاه مي كني. صدايي نمي آيد. سردم شده است. به صورتت خيره شده ام. ديگر از تو بدم نمي آيد. انگار تو رفته اي و كس ديگري سر جايت نشسته. با همان لباس. با همان قيافه.
روي يك جمله انگشت گذاشته أي و به سمت من نيم خيز شده أي. پرسيده أي: «يعني چه اين جمله؟!» نگاه مي كنم. سر تكان مي دهم: «نمي دانم» پوزخندي مي زني و كتاب را مي بندي. طوري كه انگار پرونده أي قطور را به هم كوبيده باشي. بعد بلند بلند مي خندي. من خرد شده أم روي صندلي. يك آهنگ شنيده مي شود. با يك ريتم تند. يك ضرباهنگ بم قوي.
دارم خفه مي شوم. كاش اينجا پنجره داشت. مي پريدم و از پنجره سرم را مي كردم بيرون و هوا را مي بلعيدم و هواي خنك ته ريه ام را غلغلك مي داد...
أي كاش خيابان كمي پهن تر بود. آن وقت آدمهاي ساختمانهاي روبرو دست از سر هم برمي داشتند. يك صداي ملايم مي شنوم. يك ريتم ديگر. يك نغمه تازه كه مي گويد: «هميشه اين طور بوده! هميشه اين طور بوده!» اما نمي دانم منظورش چيست؟ شايد ساختمانها را مي گويد. شايد هم كتابهاي شعرم را. آنها را نگاه مي كنم. مثل كودكي آنها را توي بغل گرفته ام. دوستشان دارم. حتي بيشتر از تو. بيشتر از خودم. خودم را توي آنها مي بينم كه در جسم كودكي ام كنار ديواري بق كرده ام. گاهي مي خواهم كتابهايم را از توي ويترين مغازه ها بدزدم. مي خواهم اسم خودم را از روي جلدشان پاك كنم و مي خواهم عكسم را از صفحه اول آنها پاره كنم. گاهي لجم مي گيرد كه كودكي ام اين طور بين مغازه ها اين قدر تنها رها شده است. گاهي حالم از خودم به هم مي خورد.
«هميشه اين طور بوده». هميشه كسي روي جمله أي دست مي گذارد و مي پرسد: «يعني چه؟!» و مي خندد. و كودكي ام سرش را مي گذارد روي پاهايش و كنار آن ديوار تاريك مدام غصه مي خورد. حالا توي اين خيابان تاريك و تنگ سايه أي را مي بينم كه كنار هر ديوار كز كرده است. أي كاش خيابانها كمي پهن تر بود تا مردم دست از سر هم بردارند. «اما هميشه اين طور بوده. هميشه!»
انگشت پايم از سوراخ پتو بيرون زده. انگار بازي اش گرفته. زور مي زنم بيرون بياورم. مي گويم بگذار خوش باشد. مي چرخم به راست تا از پنجره آپارتمان روبرويي را ببينم. توي يك تراس، مردي لخت نشسته است. با صندلي اش بازي مي كند. اتاق سرد بدطوري بي حسم كرده. كتابهايم كنار صورتم روي ميز است. كتابهايي كه همه جا با من بوده اند. دوباره صدايي مي آيد. يك آهنگ آبي رنگ. يك آهنگ كه بوي عجيبي دارد. بويي كه انگار توي كودكي مي شنيده ام. بويي كه از آغوش پدر و از صورت مادر حس كرده ام. انگار كتابها بوي آنها را مي دهند. كتابهايي كه توي هر كدام كودكي ام هزار بار نشسته. و كز كرده است. و انگار همه زل زده اند توي چشمهايم. اضطراب دارند. همه انگشت مي گذارند روي جمله و مي گويند: «يعني چه؟!» و بعد مي خندند. نيم خيز شده ام. كتابها را برمي دارم و روي پاهاي بي حسم فشار مي دهم. دندان به هم مي سايم. آهنگ عجيب هنوز مي آيد. صداي بچگي هايم از لاي كتابها مي آيد. يك صداي مكرر. صداي مكرر. صداي بازيهايم. صداي گريه هايم. صداهايي كه فراموش كرده بودم. صداي شلوغي بچه ها. اضطراب دارم. سردم است. بلند مي شوم و پنجره را باز مي كنم. باد سرد مي وزد توي اتاق. كتابها ورق مي خورند. مي ايستم جلوي باد. يخ مي زنم. نفسم پس مي رود. كتابها را برمي دارم و برگهايش را پاره مي كنم توي باد. چيزي نمي فهمم. فقط پاره مي كنم. دسته هاي كاغذ مچاله شده پرت مي شوند توي خيابان. صداهاي كودكي ام مي آيد كه دارد از آن ارتفاع پرت مي شود. آهنگ هنوز مي آيد. با يك ريتم تند. كودكها جيغ مي كشند. و نور چراغها از روي كاغذها رد مي شود. نفسم بي اختيار است. دستهاي سردم را فشار داده ام به لبه پنجره، به گلدانهاي خشك. ديگر خبري نيست. از هيچ كودكي. خنكم شده است. روبرو را نگاه مي كنم. آن مرد مست برايم دست تكان مي دهد. من مي خندم و كاغذهاي كف خيابان را نشانش مي دهم. دست تكان مي دهد.
منطقه ممنوعه ، خط قرمز
آیت دولتشاه
-اینا مردن ؟
زل زده به عکس که هنوز چکه های خیسی ازش می چکد. چیزی انگار توی عکس ها دیده . می گم (( آره ، مگه می شناسیشون!؟))
(( نه هیچکدامشون رو)). بعد می گوید: (( این عکسها رو کجا گرفتی ؟ مال کی آن ؟)). می گم (( سه روز پیش ، دوشنبه سر ظهر بود ، رفته بودم واسه چندتا پوستر عکس بگیرم ، اومدن سراغم، مسیر سخت بود ، یه دو ساعتی تو راه بودیم ، وقتی رسیدیم هنوز اون سه تا بالا بودن، چند تا بومی هم بود ، خیلی روز تلخی بود ...)). خیره شده به عکسها ، خشکها را از طناب می کشد پائین و توی نور کم محوتما شایشان می شود.
(( یه چیز عجیب اینجا ست، نمی دونم چی ؟! اما ذهنم رو مشغول کرده )) بعد می گوید (( این یکی انگار داره چیزی می گه )). می گم ((-او- اونجا می گفتن انگار آخرین بار گفته – او- همش حرفه، آدم وقت بخواد بمیره اونم تو این وضع ، قیافش دفرمه می شه)) می گوید (( باید فکر کنم ، یه چیز غریب هست که نمی فهمم ؟!! )). عکس ها را جمع می کند و پنجره را باز می کند. نور عصری یکباره تو می آید و چشمهایمان را یکباره می گزد. (( از اول تعریف کن، شاید چیزی دستگیرم شد؟!!)). می گم ((صبح پیداشون کرده بودند، کنار خاکستر آتیش . یکیشون تو آتیش افتاده بود و تا گردن سوخته بود ، اون یکی هم پشت داده بود به درخت، سومی هم دور تر ازبقیه، انگار لول خورده باشه؟! همون که دهنش انگار گفته- او- . انگار منگل بوده، از قیافش می گن ؟!)). زل زده به من ، از پنجره خودش را بالا می کشد و لبه پنجره پاهایش را دراز می کند. عکسها را روی پاهایش پخش کرده. می دانم باید آنقدر حرف بزنم که چیزی دستگیرش شود . می گوید (( یه حس عجیب دارم. یه چیزی تو این عکساهست ؟ این سه تا ، تو این وضع؟!)).
(( گفتند مار گزیدتشون، گرم صحبت بودن ، یا شاید هم مست بودن، نفهمیدن چی به چیه ، افعی گزیدتشون و مردن)). می گم ((یکیشون از درد به تقلا افتاده، سرش گیج رفته و افتاده تو آتیش- نصف صورتش سوخته بود و چشمهاش ترکیده بود)). نیم خیز می شود، چشمهاش گشاد شده و نفس نفس می زند. می گوید (( حتماً چشمهاش هم سبز بوده؟! )). می گم ((توی عکس ها که چیزی معلوم نیست؟! از کجا فهمیدی ؟)). بهت توی صورتش نشسته. (( چیزی تو سرم می گه چشمهاش سبز بوده، مربوط به همون حسه )). می گم ((ترکیده بود چشمهاش ، اما اون دو تایی دیگه سالم سالم بودند ، اون منگله و اون که تکیه داده به درخت . اون که منگل بوده انگار اصلاً نفهمیده چی به چیه تا وقتی مرده . اما اون یکی که تکیه داده انگار درد زیاد کشیده ، اما تکون نخورده ، فقط پاهاش رو زمین رعشه گرفتن ؟!)). خیره شده به عکس جنازه ها بالای چشمه ها. می گوید (( سیگار داری؟)). دارم، یک سیگار می گیراند و باز خم می شود روی عکس ها . پیشانیش را عقب داده و چشمهایش را تنگ کرده روبه یک از عکسها. می گم (( دوشنبه بود، جائی که هیچ کس کمپ نمی زنه، اهالی می گن خط قرمز ، بالاتر از دکل مخابرات توی جنگل های بلوط کسی صداشون رو نشنیده ، نمی دونم چرا رفتن اون طرفا. اهالی می گن سایتای موشکی ارتش انجاست. ارتش منع کرده رفتن اونجارو)) نگاهم به دستگاه چاپ بوده، نگاهش به من بوده . سرم را بر می گردانم. می گوید(( شاید خودکشی کردن ؟ گفتی جای هیچ ضربه ای نبوده )). (( ضربه نه ؟! خودکشی هم بعیده)) از پاکت توی کشو عکسی را که عکس یکی از امدادگرهاست را نشانش می دهم ، می گم (( همین این ،بالا سر جنازه ها ایستاده بود و می گفت (( اینا نفرین شدن)) ، از ماه گرفتگی زیر گلوشون می گفت ، زیر گلوی همه بود ، احتمالا ًاثر ذهره یا تقلای دم مردن. به عکسی که پائین، کنار چشمه ها گرفتم اشاره می کند . ملافه از روی پای یکیشان کنار رفته ، باد کنار زده . ساکت شده، به عکس ها نگاه نمی کند. دستش را روی پیشانیش گذاشته. لحظه ای همه چیز ساکت شده. بعد یکباره می گوید (( نمی دونم چرا این قضیه این قدربرام مهم شده، اما هر چی می دونی بگو، هرچی شنیدی ؟!)). می گم ((شب قلبش اونجا پیداشون شده دم دمای غروب ، جائی ارتش خط قرمز کشیده ، دقیقاً اونورش می خوره به پادگان ، آتیش که روشن کردن اون حوالی دیدن. فردا اهالی که قوش ها را تو آسمون می بینن، به صرافت افتادن که اتفاقی اون بالا افتاده، رفتن سمت جائی که قوش ها چرخ ورداشتن که پیداشون کردن. از قرار معلوم افعی زدتشون، اونجا افعی زیاده. اول یه افعی به گردن اون می زنه ، دستش رو از گردنش گرفته و چرخیده دور آتیش ، حتماً از فشار زهر هم کور شده که افتاده از رد پاهاش فهمیدن )). می گوید ((هنوز هم می تونم سبزی چشمهاش رو حس کنم ،توی این عکسا ، هیچ دلیلی هم ندارم ؟!! )). عکسها را روی هم ورق می زند، وسیگار پک می زند . دستگاه به خرخر افتاده خاموشش می کنم، یکباره انگار توی خلع پرت می شویم )). می گوید (( معلوم نشد کی بودن ؟!)). می گم (( هیچ هویتی نداشتن ، همون طوری که بی صدا مردن، بی نشون هم موندن ، وقتی رسیدم اهالی اونو از آتیش بیرون کشیده بودند، هر سه موهاشون تراشیده بود و پوتین و شپش گیر تنشون بود. انگار فرار کرده بودند از پادگان انور قله، از زیر سیم خار دار زدن بیرون . به هر حال بی خود اسمشو خط قرمز نذاشتن ، می گن مربوط به سایتای موشکی اه، بودند کسائی که بالا رفتن و پائین دیگه نه)). حرفهام را باور نکرده ، این را از بالا رفتگی ابروهاش می فهمم. می گم (( شاید هم نفوذی بودن ، اگر اینطور باشه، معمولاً سیانور همراهشونه، شاید احساس خطر کردن و انداختن بالا؟!!. اما یه چیز جور در نمی آد، اگه نفوذی باشن نباید اونطور آتیش روشن می کردن ؟!!)). سر تکان می دهد انگار حرفهام را قبلاًحدس زده باشد. می گوید ((مسخرم نکن ،ما ده ساله با هم رفیقیم می دونی ا لکی حرف نمی زنم یه چیزی هست ؟!! انگار قبلاً هم یه همچین چیزی دیدم ، یه جای دیگه ، یه موقعیت دیگه ، اون قضیه ماه گرفتگی ...)) از توی پاکت حلقه فیلمی که اشتباهی چاپ کرده ام چند تا عکس نشانش می دهم ، عکسهائی که فقط برای خودم گرفتم. وقتی جنازه ها را جمعیت روی دوش از کوه پائین کشیده بودند . جمعیت جنازه ها را روی صخره بالای چشمه های معدنی ردیف کرده بودند، آمبولانسها از شیب دره بالا آمده بودند امدادگرها برانکاردهای را برده بودند سمت گشودگی آمبولانسها . می گم ( این حلقه رو اشتباهی چاپ کردم، براخودم گرفتم اینائی که امروز چاپ شده رو اونا ازم خواستن بگیرم. من قبل مأمورا رسیدم، عکاس همراهشون نبود عکسها را تند قاپ می زند و هول ورقشان می زند بعد آرام ورقشان می زدند روی یکی از عکسها مکث می کند. می گوید(( شاید قضیه دیگه ای باشد ، مثلاً یه چیز ماورائی ، یا یه قضیه حساب شخصی )). می گم (( امروز صبح از کلانتری تماس گرفتن، فردا می آن برا عکسا، اونا هم حدس می زنن از پادگان فرار کردن، اونجا تنها جائیه که می شه بدون دیده شدن رفت او بالا، هیچکی اونارو ندیده که رفتن اونجا ؟!! )) می گم(( درست رفتن رو چک افعی ها اردو زدن، بوی دود عصبیشون کرده و بهشون حمله کردن )). از پنجره پائین می آید، عکسها را می کوبد روی میز ، می لرزد ، می گوید (( احساسم بهم می گه اینها همش دروغه اون سه نفر انگار داشتن چیزی رومی دیدن لحظه های آخر همشون این سمتو نگاه می کنن، این یکی انگار خواسته ثابت کنه از مرگ نمی ترسه، نخواسته بگه داره درد می کشد واسه همین اینقدر پاهاش رو زمین شیار انداخته ... )). نگاهش را از عکسها می گیرد و بهم نگاه می کند. می گوید (( اونجا نبودم، اما انگار بودم. حضور یه چیز شیطانی رو اونجا تو این عکسا حس می کنم. تو این عکسا انگار شیطان قایم شده جائی که ما نمی بینمش. کسی چه می دونه شاید اون لحظه جلو دوربین تو هم بوده، جنازه ها دیدنش اما تو نه ؟!! )) . بی دلیل انگار کرخت شدم ، ترس برم داشته، آسمان پنجره تاریک شده به سمت در راه می افتد. می گم (( لابراتور رو تعطیل کنم با هم می ریم...)). ساکت تا دم در می رود، بعد بر می گردد و آرام می گوید (( یک سری از همشون می خوام ،من دنبال یه چیز گم شده ام تو این عکسام. بعد عکس را که در دست دارد ول می دهد روی عکسها و بی صدا بیرون می رود. آخرین عکس ، عکس لحظه ای است که یونیفورم پوشها از قله پائین آمده بودند و توی شیب دره گم می شدند. توی تاریک روشن. سایه مردی که با دست اشاره می کند ، روی صخره افتاده، سایه با دست چیز نا معلومی را نشان می دهد. فردا باید عکسها را تحویل بدهم، چیزی می ترساندم.
آیت دولتشاه
23-29/5/85
خرم آباد
حد
احمد بیرانوند
با دست بسته خواباندنش توی شخم. مقاومتی نکرد. کربلایی فقط نگاهش کرد. تِپ تِپ تِپ تیرها را می کوباندند وسط زمین که تازه زیرورو شده بود. بذرها له می شدند زیر چکمه. احتمالا پدرش بعد مراسم پیت بنزین می ریخت به زمین و آتش می زد. حکما به جای گندم اگر طلا پس می داد خوردن نداشت. سینه اش به خاک چسبیده بود. سر که بالا کرد چشمهای کربلایی کنار آفتاب چشمهایش را زد. سر برگرداند که نفس توی نفس خاک بدهد. نمناک بود. ولی بعد گرم می شد. در را که بست گلی دست و پایش را گم کرد. ضربان قلبش می پرید توی حرف زدن بریده بریده اش. خودش را انداخت توی تِپ تِپِ قالی که یعنی همه چیز عادیست. احساس می کرد کرکیت1 داغ شده. خواست به بهانه گرما پنجره را باز کند که دست مرد ، نشاندش روی نیمکت. دست دیگر افتاد روی گرهِ زیر گلو. باز کرد تا خنک شود. نشد . عرق به انحنای چانه اش دوید.
روی سینه اش جابجا شد. سر برگرداند توی آسمان. خورشید بود با خاله اش کنار کربلایی که ذکر می گفت. خاله اش بغض کرد. بعد تف انداخت روی نگاهش. خواست با خاک پاک کند. صورتش را مالید به زمین. گل شد. خاله نفرینش می کرد. صدایش توی هوا پخش می شد. شبیه صدای گلی بود عاشق همین صدا شده بود که هر عصر میان تِپ تِپ تِپِ دار قالی جان می گرفت. گلی از مادر همین صدای ساحرانه را به ارث برده بود صدایی که کربلایی را دلداده خاله کرده بود. برای یک لحظه بوی تن گلی را حس کرد. برادرش بود که از کوبیدن تیره ها فارغ شده بود. وقتی که آقا سید گفته بود باید کسی برای کوبیدن تیره ها و... داوطلب شود. برادر گلی شب خودش را به سید رسانده بود تا پی غریبه نرود.
خم شد که دستهایش را از هم باز کند. دو دست داغش چنان کرکیت را چسبیده بود که یک لحظه پشیمان شد. گلی سر برگرداند با صورت سرخش، که روسری اش عقب رفت. بینی اش افتاده بود روبروی دهانش. موهاش زیر عرق ِ نابه گاه و نفس هایی که بر سرش می بارید جا خوش کرده بود. نمی دانست چه باید بکند فقط می دانست زود باید تمام شود تا کسی از سر زمین برنگشته.اتاق گرم شد تِپ تِپ...تِپ..تِّ..پِّ..پِّ..پِ. هر دو دستش را به تیرک ها بست. اهالی کم کم جمع شدند. پدرش نبود مادرش هم. احتمالا گوشه ای کز کرده بودند یا داشتند اسباب را جمع می کردند که از این آبادی بروند. کربلایی جمعیت را که دید دست خاله را گرفت که دور شوند. با ان ریش های دانه دانه سفید و سیاه که صورتش را تا زیر چشم پوشانده بود باز هم نتوانست سرخی چهره اش را پنهان کند. بایستد که چه؟پسرش که می ماند کمک دست آقا سید کافی بود. تِپخ.. تِپخ.. تِپخ زمین شخم زده زیر پای مردم له می شد. تِپ تِپ تِپ قالی
می تکاند گلی کمک خاله که جیغ صغرا از سر پرچین آمد توی گرد و غبار قالی. جیغ تبدیل شد به شیون. مرادعلی مریض حال بود و جوابش کرده بودند . یکسال می شد که جیغ و شیون زنش صغری را توی گلویش معطل کرده بود. مردم رسیدند .سرش را بالا نبرد و زیر چشمی گیوه ها و چکمه ها را شمرد. دمپایی پاره صغری را شناخت. بعد شوهرش حتی دمپایی هم عوض نکرده بود.پدرش گفته بود تا سر سال مراد علی نرفته گلی باید خانه پدرش بماند. یعنی یکسال. یعنی بیشتر از نه ماه. هر چه خدا و بنده را شفا آورد که بی سور و ساط می آوردش، قبول نکرد. قبول نکردند. گاوشان پا به ماه بود. کربلایی گفت صغری را خبر کنند که قابله است. خدا را هم خوش می اید پولی به این بهانه دستش را بگیرد. گلی آب را گرم کرد خاله پاها را باز نگه داشت. گلی فکر کرد که چطور این گاو هم پشت دار قالی نشسته و بعد نشان کرده اش از درآمده و...وقتی که پدر و مادرش از سر زمین... گاوشان زائید
حالش بهم خورد کمی بالا آورد. آقا سید فهمید که افتاب زده شده. کمی اب داد به برادر گلی که پاشاند روی صورتش . از همان آبی که ترکه را تویش خوابانده بود. ترکه را داد دست برادر گلی. نمی دانست باید قرآن زیر بغلش باشد یا نه. دوباره حالش بهم خورد. خاله شک کرده بود. صغری جرئت نکرد چیزی بگوید. اما شکم نفهمید که تا بعد از سر سال نباید بالا بیاید. آمد. گریه گلی آمد توی هوا، از خانه صغری گذشت رسید توی شخم ها که باران ندیده بودند. کمربند آمد پائین. آقا سید رسید و جدش را هول داد توی کمربندها. کربلایی سرش را می کوبید توی دیوار. گلی شکمش را برداشت. و برد توی مطبخ. توی آبادی پیچید. برادرش دست تفنگش را گرفت که ناموس بوی باروت بگیرد . کدخدا سر رسید.آقا سید با دیدنش نفس راحتی کشید که شروع کند. حکم خدا را به حکومت نکشانده بودند کدخدا تشخیص داده بود که حالا که تا سر سال مانده و وصلت از شرع گذشته بهتر است حکم خدا به مصلحت آقا سید جاری شود و توی زمین خودشان تازیانه اش بزنند. کربلایی هم با همان کمربند که بوی جان جنین ناقص می داد اعتراض نکرده بود. زدند. باز اعتراضی نکرد. برادر گلی با قوت می زد چهارمی که نشست آخ ریزی بلند شد. دل خوش بود که سر سال که تمام شود صدا ها که بخوابد گلی را می تواند بیاورد و بعد دوباره بنشاند پشت دار قالی ... اگر پدرش می گذاشت. که چاره ای نداشت جز این. آقا سید خواند پنجاه و... . سی چهل تا،تا گلی نمانده بود.زبان بست . صدای ترکه قطع شد. مردم نگاه هایشان را از شانه هاش برداشتند. سر بلند کرد سمت آبادی. دود بود که از خانه کربلایی دوان دوان می آمد . دویدند سمت آبادی. برادرش ترکه انداخت. دستهایش روی تیره ماند. یاد گرمای تن گلی پشت دار قالی افتاد. بوی تن سوزان گلی را در هوای آبادی حس کرد.
............................................
1.وسیله ای که با ضربات آن تار و پود های دار قالی را جا می اندازند.
تلفن تماس : 09166634824
مهران منوچهرآبادي
]كاش دوباره كوچه مي خميد ، در باز ، و نيم نگاهت را باز مي دوختي به نگاهم . تكيده مي شدم ميان لرزش لبهايت و زندگي را باز مجسم مي كردم ميان طراوت ملموس دست هايي كه با شوقي مرا لاي نفسهايت مي پيچاند .... ]
باران ، نرم مي زند و و خيس تر از پيش ، آنقدر كه فكر مي كنم خدا هم خيس مي شود زير اين تيرگي چتر شده بر آسمان .
نفسهايم كه هاله مي شوند ، مي
جهند لاي قطره هاي گسيخته از پيكره تيره اي كه دارد بي مهابا حيطه مي كند فضاي
نمناك اطرافم را . گورستان سنگينه هايش را گاه به آب مي دهد كه جاري ، ميلغزد لاي
آخرين مويه هاي پيرزني كوچك و گوژپشت كه شيونش با اين آخرين بيلي كه زدم ، برايم
تكراري مي شود ديگر . دو دستي كه
مي زند توي گلها ، لاجرم آسمان مي غرد و من چاله را عميق تر مي پندارم براي خودم ،
صد پا يا شايد هزار ...
تيرگي محسوسي دويده است توي فضاي محسور از قطره ها و من هي خودم را نهيب مي زنم كه تاولهاي دستم بازم ندارند از ادامه .
تابوتي چوبي ، كشيده شده است روي
منتهي عليه شيار به جاي مانده از پلكهايم و سفيدي خاصي از ميانش به چشم
مي خورد . سرم را كه بالا مي كنم در ميان قطره هايي كه توي صورتم مي نشيند ، مردي
آن كمي دورتر دارد كلنگ به دست ، زمين را مي خراشد ، براي چاله اي جديد و حتماً
جسدي كه مي بايد در انتظار باشد .
□□□
صورتت مي سوخت از تب . طاقتت طاق
شده بود. دويدي توي اتاق . چشمهايت دريده ، سرخ ، به
نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود انگار. گسيخته بودي . در را كه كوبيدي به هم صدايش
انگار كه موج انداخته باشد توي اعصابت ، دو دستي شقيقه هايت را فشردي و ولو شدي كف
اتاق . از جا پريدم و دويدم به طرفت . ته گلويم
مي سوخت و همچنين چشمهايم . سرت را كه گرفتم بين دستهايم اندكي آرام شدي . جمع و
جورت كردم و كشاندمت توي بغلم . صورتت داغ داغ بود . چشمهايت خيره مانده بودند .
آرام رهايشان كردي و بستيشان . در حالي كه بين اشكهاي توي چشمم تار مي ديدمت ، بغضم لاي آخرين نفست تركيد .
□□□
پيرزن مويه مي كند . سيگارم روشن
مي شود و يك پك بزرگ مي زند به من . دود مي شوم توي تنهايي خودم تا
تاولها ، فراموشي كپه هاي خاك را لعنت كنند ... دود كه ازم سر مي كشد به آسمان ،
نشسته ام روي سنگي كمي بالاتر از پيرزن و نگاهش ميكنم كه لچك به سر ، مويه هايش را
ديگر دارد به كپه ي گلالود جلويش تحميل
مي كند و شايد به جسدي كه تازه بايد خوراك لاشخورهاي زير زميني گورستان شده باشد .
سخت مي شود صورتش را ديد . زانوهايم را جمع مي كنم و ميفشارم توي بدن خيسم . سرد
است .دودي كه از نم نم سيگار تلخ مي جهد توي ششهايم اندكي گرمم مي كند و تلخي
محسوسي را مي پيچاند توي كامم . مزه مزه اش كه مي كنم ناخواسته عقم مي گيرد و
چندشم مي شود . دست هايم را كه بالا مي آورم و مي گيرم جلوي صورتم باران مي لغزد
روي تاولهايم و مي سوزاندشان .
ديوانه شده . اولش هم فهميده بودم
. از آن زماني كه شروع كرد به كندن چاله و حالا كه تندتند سيگار دود مي كند و مرا
چپ چپ مي پايد . خدا لعنت كند به شيطان . نكند يهويي بزند به سرش و بيايد سراغ من
. بي پدر و مادر
هي دائم زير چشمي نگاهم مي كند . آخر يكي نيست بهش بگويد لامصب چكار داري به من
عزيز مرده كه اينجوري نگاهم مي كني . هوا سرد تر شده . گمان نكنم كسي پيدايش شود .
زحمت من هم همش رفته بر باد . اينجوري كه آسمان مي زند بي حتم قصه ها دارد براي
فردا پس فردا و من پيرزن كجا دارم تاب و توان اين همه سرما ديدن و تخت نشستن روي
اين زمين نمور . اَه ... لعنتي از همان روز اول هم مي دانستم اين زنيكه براي حاجي
زن بشو نيست كه نيست . بي صفت بعد از تشيع كه رفت و گورش را گم كرد ديگر نيامده
اين طرفي ها . نكند خانوم فكر كرده همه زندگي مال اوست . نمي آيد ببيند كي حاجي را
بيشتر دوست داشته كه اينجوري خودش را جر مي دهد روي گورش . حاجي ، هر چند زياد هم
بد نبودي ولي خدا لعنتت كند كه بالاسرم رفتي هَوو آوردي . اصلاً كي گفته خوب بودي
. از وقتي فهميدي بچه ام نمي شود رفتي اين پتياره را آوردي و كردي خانوم بالاسر و
ما شديم جول روي خر . اصلاً مي دوني چيه حاجي ؟! خيلي بد بودي خدا رحمتت نكنه .
اصلاً لعنت لعنت . آي خدا . هر كي خوبه با خودت مي بري . حاجي ... حاجي ...
سيگار ديگر دارد آخرين پك هايش را
به من مي زند و اين همراه شده است با به زبان در آمدن پيرزن كه دائم حاجي حاجي مي
كند . به نظرم ديگر مي دانم كيست كه زير اين حجم خاك گلالود آرام لم داده و مويه
هاي
پيرزن لچك به سر را گوش مي دهد . دستي علم مي كنم و روي پاهايم عمود مي شوم . چاله
مرا نگاه مي كند
و پيرزن هم . يك لحظه سكوتي مي پيچد توي فضا . قطره هاي باران نرم مي نشيند روي
زمين گلالود . جز صداي باران حالا خش خش قدمهاي فرو رفته در گل نرم گورستان توي
فضا مي پيچد . تابوتي چوبي با رگه هاي قهوه اي نم خورده اي روي دست چند نفر آدم سياهپوش
دارد خودش را مي كشد به وسعت نچندان بزرگ ديدم كه از تپه مجاور شروع مي شود و به
عمق چاله ختم . تابوت كه در خط نمور و تيره افق پيدايش مي شود ، مردي از پشتش خود
مي نماياند ، كفن پوشده و سخت پريشان . توي صورت جوانش جز قطره هاي باران ، اشك بد
جوري در هم ريخته است و سرخ كرده نگاهش را كه دائم از روي قدمهايش مي سُرد روي لبه
بالايي تابوت كه گوشه پارچه اي سفيد ازش زده بيرون . دائم هق هق مي كند و راه مي
آيد . پيرزن انگار كه نگاهش را با من يكي كرده باشد زير چشمي جوان را مي پايد و
تابوت كهنه ايستاده بر دستان تيره پوشان را .
چقدر سفيدو چقدر تار . با اينكه
توي تن فرتوتم نايي نمانده است ولي دل نمي كنم از حس آخرين گرماي دستانت كه حالا
دارد توي يك چهارچوب نم كشيده از باران ، روي دستان اين چند نفر مي رود كه رفته
باشد به دورترين نقطه دور از من ، به جايي شايد اندكي توي خاك و البته دور كه به
حتم لحظه هاي با تو بودن را به خاطره ها خواهد سپرد . قدمهايم را تند تر مي كنم كه
باز نمانم . تو كه با آن تابوت قهوه اي نمورت از ديد تپه مي گذري ، كسي را مي بينم
فرو رفته در زمين كه دارد آخرين كلنگ هايش را مي زند به چهارگوشه تو را نديدن من .
باران دائم
مي زند به تو و خسيت مي كند و اين همراه است با سوختن وجودم و ياد آن گرماي
دستهايي كه حالا سپرده اي شان به هيچ . جلوتر كه مي رويم كسي با تن پوشي تيره فرو
رفته است توي چاله و با بيلش آب و گل آغشته به خاك گورستان را پخش مي كند روي كپه
بالاي سر پيرزني كه خودش را ولو كرده است روي گلها و مرا
مي پايد . سرما ديگر دارد رسوخ مي كند ميان تك تك شريانهايم و ناي ادامه را ازم مي
ربايد .
□□□
در باز شد . نور تندي جهيد توي اتاق و بعد تو بودي كه موهايت را روي شانه هايت رها كرده بودي . نگاهم را دوختم توي چشمهايت . گويا حرفي توي نگاهت سنگيني مي كرد . انگشت دستت آمد بالا و رو به حياط اشاره كرد . گوشه لبت مي لرزيد . بلند شدم و همراهت آمدم بيرون . توي كوچه كه رفتيم چند زن ايستاده بودند و درز نيمه باز خانه همسايه را ديد مي زدند . دويدم توي حياط . گوشه ايوان پيرزني افتاده بود ، در هم پيچيده كه انگار تازه رفته بود . تنش بي حركت زير نور كمرنگي كه از لابلاي درخت مي زد توي حياط ، خشكيده بود و درهم . بغلش كردم و دويدم به طرف در كه متوجه شدم فايده اي ندارد وتنها براي من شروعي بود بر سر درد هاي هر روزه و سوزشي به جا مانده از زخم كهنه اي كه جفتش را روي بازوي پيرزن ديده بودم . از حياط كه زدم بيرون ، تو نبودي پس من هم چيزي نگفتم تا فراموشي خودم را هم بپيچاند ميان نفريني كه انگار تا آخر همه چيز همراهم خواهد بود .
قوس تپه را كه رد مي كنند ، چند
قدم مانده تا گور ، گوركن دارد قدمهايش را با خودش بر مي دارد و مي رود به
نقطه اي دور كه از وسعت ديدم اندكي دورتر است و در بين باران گم . تابوت از فراز
دستهاي سياهپوشان مي نشيند روي گل نرم و فرو مي رود . باران آرام كه مي لغزد روي
پيشاني ام مي نشيند توي چشمهايم و اذيتم مي كند . تابوت آن طرف در آخرين حد ديدم
در گل فرو رفته است و چيز سفيدي در ميانش از شيار به جا مانده از پلكهايم مي گذرد
و مي زند توي چشمم . جوان عمود مي ايستد بالاي تابوت و هق هق كنان نگاهش مي كند .
فراموشي ديگر داشت برايم عادتي مي شد هميشگي و چه خيالي كه ميان سوزشهاي غريب زخم بازويم گم مي شد تا تو آمدي توي احساسم و زدي به هم تمام معادلات به هم مرتبط نسيان نفرين شده ام را .
هوا گرم بود . احساس كردنت از نزديك ، زماني كه دستانت دورم حلقه مي شدند و گرمايت مي دويد توي شريانهايم ، برايم شگرف خاطره ساز مي شد . يك لحظه مرا تند فشردي توي نفست تا نگاهم بلغزد روي دكمه هاي نيم بسته پيراهنت كه انگار زيادي مي نمودند در ميان احساس نرم در تو پيچيدن را . گرم بوديم و چشمهايي كه ما را پيچانده بود ميان حسي خيس در طوئماني كه دائم مي لغزيد از نگاهم روي رگهاي آبي زير پوست سفيدت كه از زير چانه ات مي رفت تا بسته بودن دكمه بالايي .
بازش كردم ، اولي را و بعد چشمانم گرد شد . بازويم دوباره شروع كرد به سوزش و همچنين چشمهايم كه حالا عين همان زخم را روي سينه ات ، بزرگتر از مال من و حتي پيرزن مي ديد . حالا فراموشي دامن زده بود به دردي كه حكم رفتنت را به دستخط خود من برايت نوشته بود .
□□□
دويدي توي اتاق . صورتت ميسوخت از
تب . طاقتت طاق شده بود. چشمهايت دريده ، سرخ ، به
نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود انگار. گسيخته بودي . در را كه كوبيدي به هم صدايش
انگار كه موج انداخته باشد توي اعصابت ، دو دستي شقيقه هايت را فشردي و ولو شدي كف
اتاق . . .
باران نرم مي زند و همچنان خيس .
حالا سياهپوشان رفته اند و جوان نشسته لب گور و پاهايش را جمع كرده توي
بدنش . تابوت خالي گوشه اي افتاده است و دختري آرام از دور مي آيد و مي نشيند كنار
جوان و سرش را تكيه
مي دهد به شانه اش كه حالا در ميان هق هق گريه ها بالا و پائين مي رود . جوان كه
دختر را احساس مي كند دستي مي پيچاند دور كمرش و هر دو آرام مي لغزند درون چاله
جلويشان . پيرزن لچك به سر باز دو دستي مي زند توي گلها و آسمان لاجرم مي غرد و من
چاله را براي خودم عميق تر مي پندارم ، صد پا يا شايد هزار .
باران آرام تر مي شود و جز نَمي
نمي ماند از آن حجم سنگين كه دائم مي زد به پهنه تيره و گلالود گورستان . پيرزن از
جا بر مي خيزد و به طرف پائين تپه سرازير مي شود . مرد سياهپوش هم آرام دنبالش از
وسعت كوچك تپه
به پائين مي لغزد . جوان رفته است و تابوتي چوبي با رگه هاي قهوه اي نموري در
انتظار دستهاي چند مرد سياهپوش
مي ماند كه باز فردا بايد اين قصه و نفرين ابدي را بازگو كنند .
آبروز
مصطفي خدايگان..
در را بست. بي آنكه نگاه كند . من نگاه مي كردم . به چند ثانيه پيش كه مي خواست در را باز كند. نگاه نكرد و در را بست. اما من نگاه مي كردم. به در نگاه مي كردم .. دري كه بسته بود. مي دانستم پشت در است وپشت درهم زيباست. و رد شدم از در . از دري كه بسته بود رد شدم ولمس اش كردم. نديدمش . نمي دانستم هنوز پشت در است يا در اتاق اش لباسش را عوض مي كند. ولي هست. واين در دوباره باز مي شود . ديدم كه باز مي شود . دور بودم . برگشتم كه خوب ببينمش . تا نيمه باز شد در ، و من از كنار ديوار نگاه مي كردم كه در بيايد . َسر خم كند رو به بيرون و دسته اي از موهاي خرمايياش باز شود در باد. موهايي كه هنوز نديدمشان ونمي دانم رنگشان چيست .. فكر موهايش در چشمم موج ميزد كه صداي در بسته شد. به فكر كوچه برگشتم . نبود . نديدمش دوباره ... آويخته شدم به ديوار . شبيه خوشه اي كه رنگ چشم هايش بود. چشم هايش را ديده بودم. ولي سير نگاهشان نكرده ام . چنگ نزده ام به كندوشان و نيشاش هست . زهر تلخي دارد نگاهش، آنقدر كه شيرين است . جان ميدهد به تمام سلول هاي تنام كه قبل از آمدنش به قلبم جان داده بودند. حتي امروز كه نگاه نكرد و در را بست. كنار در آمده بودم . معلق بين خودم وفضاي پشت در . دستم روي حلقهي در بود و در زدم . صداي دري كه حلقه خورده بود بلند شد، مثل صداي حلقه اي كه مي خورد به در تا كسي بشنود وبيايد در را باز كند. كسي نيامد. خورشيد كمي جا به جا شد. اينبار محكم تر در زدم. آنقدركه صدايش بلند تر شود. صداي پاي كسي آمد. صداي پاي كسي پشت در تكان مي خورد . صداي قلب كسي پشت در بود. در باز شد. بي آنكه بخواهم عقب رفتم. در بازتر شد ونيم تنه اي خم شد روبه بيرون . ترس نرمي روي صورتش ريخت ، خورشيد موم شده بود در دست فاصله اي كه ما بوديم ، عسل بود كه روي صورتم مي ريخت. خيس شده بودم وسرخ. با آن موهاي خرمايي كه سير گيج ام كرد. خوب نگاهم كرد و عسل بود. در را بست . در داغ شد. سرخ مثل دهان من. بي آنكه چيزي بگويد...
چه عالمي دارد عاشق شدن ! همسايه ي ماه شدن! اين همه شدن ! چقدر ستاره ؟! شبي كه تمام نمي شود درذهن ام. …. هوا شديد بودمثل باران فروردين. وماه روي سوراخ ابر گريه مي كرد. پنجرهي اتاقات رو به خيابان باز نبود. ومن چترم را بسته بودم. وخيابان خيس بود. تو حتماً درس مي خواندي درازكش ومدادي كه خوشبخت بود لاي انگشتهاي تو . و ندانستي چرا من اينقدر لاغرم.. چشم به انتهاي خيابان گره زدن يعني كور. تو هيچ وقت طعم انتظار را نچشيدي حتمن. تا بداني خيابان چقدر تيز است . خرداد چقدر بد بود هرسال. تو كه مردود نمي شدي وتا سه ماه اين در بسته بود… من بزرگ شدم مثل سن . قد كشيدم شبيه بيد. دستم به زنگ مي رسيد اما مي لرزيد ، تو بزرگ شدي رنگ. قد كشيدي پنجره . پرده را مي زدي كنار باران ببيني، در چراغاني پائيز… عروسي برگها با باد . براي خواستگاري با يك دست شلوار و كت سياه راه راه وپيراهن سفيد ميآيم . و يك شاخه گل سرخ. مي نشينم درست روبروي تو … مانده ام پدرت چه مي پرسد؟ با آن استيل قاضيانهاش! اگر بگويم چقدر دوستت دارم اخم ميكند . بحث را به دست لطيف سياست مي سپارد..
كشور ما در موقعيتي قرار گرفته كه هميشه مورد توجه كشورهاي ديگر است. وتاريخ نشان مي دهد كه با پيشرفت علم ، بشر هم ترقي مي كند . وما در فن موسيقي سرآمديم. و دست آخر ربطش ميدهد به بي پولي من ...
من اين چيزها را نمي دانم جناب ! آمده ام زن بگيرم . مغازه ها كه نمي فروشند .گيرم قيمت دختر شما بيش از توان مالي من باشد. من دلش را ميخواستم كه بردم. وميداند چه ساعتي به تماشاي باران بيايد .همين كه احساس كنم دوستم دارد ، باران شديد ميشود روي خيابان فروردين.. وخرداد امسال با هرج ومرج بيشتري رسيد . ديروز باپدر بگو مگويم شد . ميگويد كه من عقل مقل ندارم ! ولگرد شده ام. ميگويد كه ده سال زود عاشق شده ام! نوع عاشق شدنم هم درست نيست . پدرم فكر مي كند هر كس كه زن مي خواهد عاشق مي شود. مي گويد كه من ده سال ديگر زن بگيرم . اصلن نمي دانم خودش عاشق شده يا نه ؟ يا زنش را بار اول شب زفاف ديده است؟ نُه ماه بعد من به دنيا آمدم . بچه اي ملوس با چشم هاي آبي ودماغ پهن . خبر در فاميل پيچيد .به مادرش رفتهاست . پسر است . عموي كوچكم بابت خبر تولد من از هر نفر يك يك توماني مژدگاني ميگرفت … سيزده سال بعد مادرم در باران فروردين مرد . رانندهاي كه مادرم را كشت از آشنايان پدرم بود. بزرگان فاميل را چند بار آورد وهمه چيز فراموش شد . همان كه دو ماه بعد پيش لاي دندان يك كاميون رفت ونخاعش قطع شد.حالاعمرش رادر ويلچر سياهش گذاشته و دم در خانه اش ميگذارند. خانه مان به چهار ديواري مريضي ميمانستكه روز تا شب سرفه ميكرد. گفتگو ها به شدتكوتاه بود. چهار برادرم كه پائين سيزده سال سن دارند وخواهرم كه لاغرتر از من است ، ده ساله شد و هنوز كلاس اول است. تنها پدر است كه پاي راديو مي نشيند و مي زند زير خنده. لابد نمي داند كه من زن صيغهاياش را ديده ام … آشي نيست.. مادر دو چشم داشت مثل فنجان قهوه . وقتي به من شير ميداد خوب نگاهش ميكردم . دلم ميخواست تمام اش را ببلعم . حس عجيبي از پستانهاي پراش درتنم ميلوليد. دوست داشتم خودم را بمالم به تناش . فقط مال من بود.وچه آغوش نرمي داشت..حالا كه بزرگ شدهام ميدانم چه بوده آن حس عجيب . وحالا مي فهم پدر چه چيزي را از دست داده است . نمي دانم زن صيغهاياش چقدر نرم است كه اينقدر زود مادرم را از ياد برده است.. باشد پدر! يك روز تو هم ميميري وچيزي نرم تر از خاك گيرت نميآيد. آنجا كه مادرم در تاريكي نشسته و دارد گيس دختر هشت ماههاش را مي بافد .. سپر ماشين آشناي پدر درست خورده بود به شكم برآمده ي مادرم. آنجا كه دختري پاهايش را جمع كرده بود در خودش وخودش را جمع كرده بود در زني كه مادرش مي شد وقرار بود يك ماه بعد با گريهاي نا خواسته به دنيا بگويد سلام ؛ من آمدم .. نيامد ومادر را هم با خودش برد .. گريه كرد. گريه ميكرد. تا جايي كه گلويش از شراين حجم عميق وتلخ خلاص شود.روبروي مادرش نشسته بود ومثل كسي كه مادرش مرده بود گريه مي كرد. اما مادرش لبخند محوي به لب داشت، درست مثل لبخند « ژكوند » . قاب را به آغوش كشيد. بعد آن را دورتر گرفت وباز نگاهش كرد. شيشهي قاب ترك برداشته بود. يك ترك منحني به شكل ابرو. از ديواره ي سمت راست قاب شروع شده بود. از روي ابروي چشم چپ اش مي گذشت واز تيزي بيني و گوشه ي راست لبخند محوش رد مي شد وبه گوشه ي پائين سمت چپ قاب مي رسيد. مادر گفته بود:« من نمي توانم همينطور خشك بمانم» گفته بود:« زود تمام مي شود مادر ، مي خواهم طوري بكشمت كه براي هميشه بماني » « زود تماماش كن مادر … هزار كار دارم » «چيزي نمانده فداي فنجانهاي قهوهات . اينقدر لبهايت را تكان نده،سرخيشان از قلم ميپرد » « … » « ببين مادرم! تمام شد. اگر شكل خودت نيست،شبيه خودت هست .. چطور است ؟». مادر به صفحهي طراحي شده نگاه كرد . تصوير خودش را ديد كه با مداد سياه كشيده بود، ولي نتوانست بفهمد چرا چشمهاي قهوهاياش، قهوهاي درآمده اند . و نتوانست به ياد بياورد لبخند روي لبش را كي زده است . « خوب شده است، ولي كمي عجيب است! » « مي خواهم به قاب بگيرمش » مادر به فكر رفت وبه فكر رفت. « مگر نگفتي هزار كار داري؟ مي خواهم كمكت كنم » مادر از فكر بيرون پريد مثل گنجشك : « نه مادر! كارهاي من به كمك تو نياز ندارند. زنانه اند .. تو بهتر است بروي دنبال كار خودت. . . چيزي به ظهر نمانده پسرم…» «منظورت چيست مادر؟! » « از دلت بپرس..»
چقدر براي ديدنت خودم را به آتش و آب زدم. چقدر براي آب و آتشات خودم را زدم . خودم را خراب كردم پيش هر ناكس وكس. زير حرفها و حسادتهايي كه از هر طرف مي آيند.. از باد بدم ميآيد! از هر آنچه موهاي تو را لمس مي كند . در تصورم جا نمي شود اينكه كسي تو را احساس كند. اول نام تو قشنگ است وبكر ،آنقدركه بر پوست هيچ درختي نيست. بيد خانه ي ما را ديده اي؟ تصوير من است در آينه .. كاج خانه تان را ديده ام . بلند .سبز. بلند . رهاتر از بادي كه دربيد من است . صداي پايت را به آينه داده ام تا برايم نگه داردش. اشتهاي شنديدنت كورم كرده است. به پنجره بيا! به پنجرهي باز. ايستاده ديدنت را ترجيح مي دهم تا اينكه بخوابم. روز اول كه ديدمت پيش خودم گفتم تو را جاي ديگري ديده ام . به تعقيب چشمهايت در گذشته رفتم. نديدمت. بعد ها دانستم كه كه يك خواب فراموش شده بوده اي .. لحظهي اول كه ديدمت مثل ابر بودي. يك لحظه بعد عاشق شدم. شنيده بودم عشق مثل باران بهار است ،
عاشق شدن مثل باريدن بهار .
اين روزهاي آخر حافظهام ضعيف شده . حتي نميدانم آخرين بار كه ديدمش، سه ماه پيش بود يا ديشب كه خواب بودم. امروز شايد ببينمش . اول زرد است . كار را تمام مي كنم. ديگر تحملام تحمل نيست .. جبريست كه در مثلث روحم نشسته است…. . اينبار نگاهم نكند ودر را ببندد مي دانم چه بكنم … چه ميكنم ؟ مي مانم تا غروب .. بعد ميمانم تا شب .. ماه كه آمد يا نيامد مي روم به خانه ام . خانه اي كه هر وقت مي روم شب است. فقط يك ستارهي نيم سوز داشت كه اسمش كوكب بود. كوكب كبوتر من بود .. هيچ كس مثل او نبود ونيست حتي تو. تو هم درجهان يكي هستي . مادرم نمي دانست كه آن يكنفر تويي .« نگفتي اسمش چيست؟» مادر پرسيده بود : « نشنيدي چه گفتم؟!» « اسمِ چي؟ » « همين كه بر پوست هيچ درختي نيست!..» جاخورده بود. راستي كه نمي شود چيزي را از مادر پنهان كرد .« من به محبت نياز دارم مادر! هر چند تو مادري، اما محبت تو يك گوشه از دردهاي من را پنهان ميكند فقط » . مادرش لبخند زده بود :« زمان را از دست نده !»
2
به آن كوچه كه گفتم بيا . صبح
فردا .. از مدرسه فرار ميكنم . زنگ دوم فلسفه داريم نمي روم ...
بيدار شدم با وجد . آسمان به شيپور خورشيد مي دميد. يعني تمام اين خواب را من ديده ام ؟ خودش بود با آن سكوت موزونش . گفت كوچه اي كه گفتم . كي بود صدايش را خواب ديدم كه گفته بود« ناهيد».كوچه ي ناهيد. دو خيابان بالاتر از خودمان. ..
امروز چه قيامتي مي شود . هيچ كس به هيچ كس نيست . و رقص لخت باد چه منظره اي دارد.. ..
تنهايي ات را مي خواهم. روبرويم بنشيني موزون . نگفته بودم نقاشم ؟ لخت مي كشمت با پيراهني بلند به رنگ باران. پنجره مي كشمت باز. با نيم تنه ي دختري گيسو دراز . اين طرفتركاجي كه بر شاخه اش هيچ كلاغي نيست… ..
شب رنگ مي شود صبح
سارا به مدرسه مي رود . هنوز اول دبستان است.
راه زيادي ست تا مدرسه ي شما و كوچه ي پشتي اش ناهيد. خورشيد راه زيادي از روز را نرفته است وتا زنگ دوم هزار سال نوري باقي ست . تا زمان اختراع يخ . تا كشف جهاني بزرگتر از جهان خودمان.. همين مربع خاك . اين مثلث كه از تنم ساخته ام وترمي خواهد. اثبات اين فرانمود درچشم توست .. شنيده ام فلسفه مي خواني؟! براي يأس فلسفي ام نسخه اي بپيچ … نمي دانم فلسفه چيست! همينطور گفتم . ولي يأس .. مثلن كوچه اگر شلوغ باشد..
خورشيد به زنگ دوم نزديك مي شود ولي هنوز هزار سال تا زنگ دوم مانده است. ومن وقت دارم خودم را شيك كنم. زنگ در ميخورد به فضاي خانه: « كيست اين وقت صبح؟!»به حياط رفت. از كنار بيد گذشت و از روي برگها. به در رسيد . در را باز كرد. آقايي ميانسال با لباس فرم ، كنار دوچرخه اش سلام مي كند: « اينجا منزل آقاي رحماني ست؟ » « بله ! همين جاست .. بفرمائيد !» « اين نامه براي شماست . لطفن اينجا را امضا كنيد » ..نامه را گرفت . دفتر را امضا كرد.سوار دوچرخه اش شد و رفت .روي پاكت فرستنده بي نام بود.(برسد به دست آقاي سيا رحماني) كمي تعجب از نگاهش گذشت. داخل آمد. در رابست . رفت زير بيد روي برگها نشست.از كنار ، دهان پاكت را باز كرد . مي خواست نامه را بخواند كوچه ي ناهيد يادش آمد. سريع بلند شد وسريع به اتاق اش برگشت . نامه را روي كتابهاي بي خانه انداخت و جلوي آينه رفت. پيراهنش را كه اتو كشيده بود مادرش ، به تن كرد. سفيدي پيراهن چقدر سفيد تر شده بود. شلوار سياه تميزاش را از قبل پوشيده بود. دستي به سياهي و كوتاهي موهايش كشيد . بعد از چند دقيقه در كوچه بود.
مادر از كجا مي دانست ؟دست تكان داده بود دور سرش . سيا گفته بود: « دنياي بزرگي ست مادر! مي خواهند سهم مرا بدهند… برايم دعا كن!»
از خيابان گذشت . به چار راه رسيد . نگاهي به ساعت ميدان انداخت . عقربه نداشت . چقدر مانده تا زنگ دوم؟ دير نباشد؟ مي ترسم نرسم به ديدار ! آنوقت سهم من مي شود هيچ … «آقا ساعت چند است؟» « اختيار داريد!! ..نه»« دقيق ؟!» « هفت دقيقه وسي و هشت ثانيه مانده تا نُه دقيق !» معني لبخندش را نفهميدم. دير است ، « دربست!» نشستم صندلي عقب « كجا مي رويد؟» « دو خيابان بالاتر» « دو هزار تومن مي شود» « كمي گران نگفتيد؟» «شما مثل اينكه اين ماشين را دربست كرده ايد. من اصلن شغلم اين نيست . خواستم كار شما را راه بيندازم. آنوقت شما تهمت گرانفروشي هم ميزنيد؟»… حرفش را قطع كردم« من معذرت مي خواهم آقا ! شما حق داريد . ببخشيد !» چيزي نگفت . چيزي نگفتم . حتي نخواستم از اين برخورد نتيجه گيري بكنم .. رسيديم. كرايه را دادم . پياده شدم . دبيرستان دخترانه . ساختماني با آجر هاي زرد و ديوار هاي بلند. چه منظره ي زيبايي! . شبيه خانهي دختر همسايه . پشت اين ديوار ناهيد قدم مي زند. يا نشسته است . پشت ديوار هم قشنگ است صورتش .. به خودم ميآيم . به كوچه ي ناهيد آمده ام . ترس تري در تن ام موج مي زند. باد از روبرو مي وزد. دلم در گوشم مي زند. انگار سينه مي زند دلم. دهانم پر از كلوخ مي شود. چشمم همه چيز را تيز ميبيند . عقل سرك مي كشد به معركه ( مواظب باش كسي نبيند! اين عشق آخرش كاردست تو ميدهد…) عقل را مي فرستم به خانه اش . نكند رفته باشد ؟ نكند دير آمده ام ؟ چشم مي دوزم به انتهاي كوچه. كوچه را مي درم با نگاه . دري باز مي شود پشت سرم . نگاه نمي كنم . هركه باشد. چيزي روي شانه ام مي نشيند. نگاه مي كنم . دست آدم است. رو بر مي گردانم. كسي نيست . نگاهم را بر مي گردانم به انتهاي كوچه. يك نفر با چادر سياه وارد كوچه نمي شود. مي مانم . چند دقيقه مثل خرس مي گذرد. هنوز نگاهم به انتهاي كوچه است . هيچ چيز غير از تو نمي بينم، حتي بيد كوچه را . دقيق مي شوم به لحظه ي آمدنت ، آنقدر كه مردمكهاي سياهم سرخ مي شوند ... آمدي !؟ … در هيأت پيراهني سفيد وبلند، زير چادري سياه وبلند تر . از دور ديدمت. از انتهاي كوچه . زير بيد بودي ونزديك مي شدي . نزديك تر شدي ومن انگار نبودم . خشك شدم سرد. لبم مي لرزيد بيد. از كنارم گذشتي به راحتي ومن چه سخت احساست كردم . بدن از روحم جدا شد. از پشت ديدمت كه از كوچه بيرون رفتي .. صد سال نوري گذشت . به خودم آمدم. در تاريكي كوچه اي ايستاده بودم، مثل درختي كه در زمستان ايستاده است. چه شد؟! چه اتفاقي افتاد؟! چه اتفاقي نيافتاد؟! آمد. رفت . ولي بي هيچ ؟! حتي نديدمش مثل خفاش . نزديك كه مي شد ارتعاش تنم بالا گرفت . از كنارم كه رد شد كر شدم . كور شدم . لال. فقط يك سايه ي سفيد احساس كردم كه سياه بود. او چرا لال بود؟ حتي چيزي نگفت. ازتعجب دهانم هنوز بسته است. برگشتم كه بروم . چيز سبكي روي پايم تكان خورد. نگاه كردم . يك كاغذ تا شده . شبيه نامه بود . برش داشتم. نامه بود. گل از گل از گلم شكفت. گرم شدم. كوچه باغ شد. باغ سيب. سير خنديدم … خوشحالي عشق چقدر خوب است.. كمتر از يك ثانيه بعد در حياط خانه بود. زير بيد . روي برگها نشست. فقط به نامه فكر مي كرد . از چشم هايش فكر مي ريخت. عرق شيريني به تن اش نشسته بود. نامه را باز كرد . خواست بخواند.دوباره بست. دوباره باز كرد . خواند:« سيا سلام! رساندن اين نامه به دست تو سخت بود. ولي به زحمت اش ميارزيد..نمي دانم از كجا شروع كنم؟ مي دانم به من دل بسته اي . مي بينم كه شبها مي آيي و زل مي زني به پنجره .. مي بينم كه روزها زل مي زني به در. مي بيننم كه لاغر شده اي . مي بينم كه دوستم داري، ولي به عاشقي ت مشكوك ام .. ترس از سرو رويت بالا مي رود. پائين مي رود .. بيد خانه تان را ديده ام . هميشه مي لرزد.. از كنارت كه رد مي شوم هيجان تن ات به تن ام منتقل مي شود، بي آنكه به چشمت نگاه كنم. در را كه مي بندم مادر به چشمم نگاه مي كند:« رنگ به روت نمانده دختر!.. حواست را جمع كن !» نمي دانم چه بگويم به مادرم؟ آخر نمي شود چيزي را از مادر مخفي كرد، حتي فكر خيابان را بگذار باز باشم ،مثل پنجرهي ابر . . بگذار خودم را راحت كنم سيا! دوستت ندارم! اصلن نمي خواهمت! عشق تو كوچك است . من از تو مي ترسد. مشكوك مي زني به سيم آخر . هيچ كس بيرون از خانه مان نام مرا نمي دانست . حالا تمام درخت هاي شهر نام مرا به هم نشان مي دهند … .گفته بودي كه مادرت در باران فروردين مرده است. ارديبهشت آمد ومادرت هست! اصلن اگر عاشقي چرا مي ترسي ؟! حرف بزن! مگر زبان نداري؟! زبان . زبان براي گفتن است زبان. زبان تو را به ابرها مي برد. زبان تو را به صحرا مي برد. زبان در ذهن يك ماهي در اقيانوس آرام جاري ست . ..هر چند ديگر دير است. از خيابان كه رد مي شوی اصلن نميبينمت. پنجرهي من براي آسمان باز است . لطفن مرا فراموش كن...
ناهيد پناهي»
تكان نمي خورد . نامه در دستش بود. زير بيد نشسته بود وتكان نمي خورد . تمام تن اش خشك مي زد مثل دهانش . زبانش بند آمد مثل باران. چند دقيقهي خرسناك گذشت. . تكان خورد. . . . . كمي تكان خورد . سرش را رو به آسمان بالا گرفت . رو به بيد . رو به خدا.. چشمش را بست وفرياد زد. بلند . آنقدر كه از دو چشمش اشك كم رنگي سرازير شد. فرياد زد دوباره . بلند شد و فرياد زد. زير بيد جايش نميشد. روي برگها جايش نمي شد. دنيا به حجم كمي كمتر از خودش رسيد. هنوز فرياد مي زد. فرياد مي زد هنوز: « خدا؟ چطور مي توانم فراموشش كنم؟حالا كجا ي جهان جاي من است؟ سهم من از خورشيد همين بود؟»
.. به شب مي زنم . به جنگل به كوه . به هر آنچه مي شود دل به آن زد. سر به آن گذاشت . به شب نگاه مي كنم. به اين ماهي پولكدار در اين درياي معلق . رود بي انتهاي ستارگان به پيش مي رود. در ستاره ها يك مار مي بينم كه يك قاشق خورده است… بي خيال ترس تاريكي كوه . امشب را همين بالا مي مانم . ديگر چه فرق مي كند مادرم بداند من كجا هستم . بگذار دل شوره داشته باشم. مادر است ديگر . يك شب كه هزار و يك شب نمي شود . امشب را قصه نخواند اصلن . اصلن فرض كند قصه همين جا تمام شده است . مثل خودش كه چيزي نيست جز يك روح . شايد هم يك شبه باشد از فرستادگان نا خودآگاه. ازمجوع خاطرههايي كه خواب ميشوند، يا رويا يا كابوس .. همين كه مرا به كوه كشانده مثل شيرين بهاي كمي ندارد.. كافي ست كمي آتش درست كنم . كبريت زد . زير برگها گذاشت . خاموش شد . دوباره كبريت زد. زير برگها گذاشت . آخرين چوب تركش را از اتاق خيس اش بيرون كشيد. هر چه تمركز داشت در بازوي مغزش جمع كرد و روي كبريت ريخت . روشن شد . زير برگها گذاشت . طوري به برگها نگاه مي كرد كه انگار بگويد اين آخرين شانس من است. برگهاي خيس اعتقادي به شانس نداشتند . بيشتر به برگها نگاه كرد. يكي از برگها روشن شد. دومي هم روشن شد. آتش جان گرفت و سيا برنده شد.. آتش كوچكي بود ولي جاي اميدواري داشت . به زحمت چند تكه چوب خشك پيدا كرد وروي آتش گذاشت .« كاش كمي نفت داشتم! نفت چيز خوبي است .رنگ خوبي دارد. بوي خوبي دارد. بهاي خوبي هم دارد . كلن خوب آتش به پا مي كند ...» گر گرفت آتش سرد، نزديكي هاي صبح. هوا ميش و گرگ بود . مي رفت كه آوار خونين خورشيد به برج آبي آسمان بريزد. خودم را كجاي كوه ديدم . حتي نمي دانستم از كدام راه آمده ام اين بالا چطور؟ بلند شدم از زمين مرطوب بي هيچ مقدمه اي سرازير شدم به پايين كوه به جنگل سيب رسيدم هواي تازه اي داشت. صداي نرم ونازكي از شاخه ها مي ريخت روي ايوان گوشم.. حال خوبي داشتم . درست مثل كسي كه حال خوبي دارد.. از جنگل سيب گذشتم . از كنار فكر باز گلزارهاي رنگا رنگا رنگ . به آب زدم رود كوچك دشت را. كفش هايم را به قلاب دست پوشيدم حين عبور. ماهي هاي ريز با دهان ريزشان پاهاي لختم را غنج ميزدند. چه كيف موسيقي داري داشت هر بوسه ي هر ماهي .. .. .. صداي پاي آب را پشت سر گذاشتم .از دور خانه هاي كوچك شهر را مي شنيدم . به خانه رسيدم . پنجره ها ودرها باز بود . پرده هاي توري خواب رفته بودند مثل بچه گي من. خودم را جمع مي كردم در خودم . « اين وقت صبح از كجا مي آيي؟ » صداي مادر بود. چيزي نگفتم . سرم را پائين انداختم مثل سنگ . به اتاق خودم رفتم . روي تخت ،زير پتو. بيدار كه شدم ساعت روي ميز در گوشم زنگ مي زد. بعد صداي اذان را شنيدم . نگاه كردم به پنجره ولي نديدمش. بلند شدم . پرده را كنار زدم. از خورشيد خبري نبود. برگشتم روي تخت نشستم . كمي فكر كردم به خوابم . چيزي يادم نبودم . انگار اصلن خواب نديده بودم. مي خواستم باز هم فكر كنم ولي چيزي نمي گذاشت . خوب كه فكر كردم ديدم آن چيز تشنگي ست
بطري آب را سر كشيدم وخالياش را در يخچال گذاشتم . برگشتم به اتاقم بروم كه زنگ در در تمام خانه ريخت . با همان وضع به حياط رفت از كنار بيد گذشت واز روي برگها. به در رسيد. در را بازكرد. مادر بود.« سلام ! » مادر جوابي نداد . سيا را كنار زد و داخل شد. زير بيد رسيد . عصبي بود. «عليك!» جواب داد. روي ايوان كنار در ورود ايستاد و برگشت . سيا زير بيد بود. چادرش را جمع كرد وروي نرده هاي رنگ نشده ي ايوان انداخت . سيا نشست روي برگها . دو دستش را پشت سرش قفل كرد وبه بيد تكيه زد . روبروي مادر بود: « عرضه ي هيچ كاري را نداري! چقدر گفتم حواست را جمع كن ؟! چقدر گفتم اين فرصت را از دست نده ؟! اين چهارمين دختريست كه عاشق اش مي شوي . توي اين شهر كوچك ديگر دختري پيدا نمي شود كه به وضع زندگي مان ساماني بدهد. مگر نگفتم از رنگ آبي خوشش مي آيد؟! مگر نگفتم عاشق باران است؟! اصلن چرا نمي تواني يك دختر را به خودت جذب كني؟..» جواب نمي داد. سرش زير بود . عرق كرده بود از خودش . بلند شد. مادر نگاهش مي كرد. روي ايوان روبروي مادر ايستاد:« ديگر خسته شده ام . مغزم كشش ندارد . خودت راه حلي پيدا كن! من گرسنه ام چند روز است چيزي نخورده ام كه بشود اسمش را گذاشت يك وعده ي غذايي ... پدر هم كه نيست ! اصلن كجا رفته اين بي همه چيز ؟! ..» اين جمله ي آخر را به كمك اعصابش گفت . به اتاقش رفت. نگاهي به آينه نكرد. برگشت . در رابست وقفل كرد. قاب را برداشت از روي تاقچه ي كوتاه . عكس … نه! نقاشي مادرش را كه خودش كشيده بود. دستي به صورتش كشيد.« مادر! … مي خواهم چيزي بپرسم اما ..! » «بپرس پسرم! بپرس!..» دوباره به صورتش دستي كشيده بود: « مادر! صورتت .. چرا صورتت اينقدر زبر است؟ » « زبر است؟!» نتوانسته بود جواب بدهد:« بزرگ شدي خودت مي فهمي ... حالا برو شير حمام را محكم ببند. چكه مي كند!» چند قطره از اشكهايي كه سيا هميشه آماده داشت روي لبهاي مادرش افتاد . يكي شان افتاد روي ترك منحني . قاب را سر جايش گذاشت .در اتاق چرخي زد. كنار پنجره رفت . به خرابهاي باز مي شد كه پر از سرنگ بود ودستمال كاغذي. پنجره را بست . سراغ كتابهايش رفت. روي كتابها يك كاغذ افتاده بود .برش داشت . نامه بود. روي پاكت فرستنده بي نام بود.(برسد به دست آقاي سيا رحماني) نامه از كنار، دهان باز كرده بود. نامه را روي كتابها انداختم. مي خواستم چيزي پيدا كنم كه اوباش ذهنم را كنار بزند. دوباره چشمم به نامه افتاد . مكث كردم .برش داشتم. بازش كردم . خواندمش: «سلام سيا! نام من زهره است . زهره! .. اين هشتمين نامهايست كه برايت مي نويسم ،و اولين نامهاي كه برايت ميفرستم . نامه هاي قبلي را گذاشتهام لاي كتابي زير لباس هايم . پدرم كمي عصبي ست. شبكار است ولباسهايش نارنجي . يك برادر دارم كه دوست دارد جنجال به پا كند. دلش مي خواهد ! يك بهانهي كوچك كافي ست كه خودش را بكشد . من هم چند بار امتحان كرده ام، ولي مادرم شروع خوبي داشت . همان بار اول به جهنم راهش دادند... تقريباً دو ماه پيش براي هفتمين بار خودم را كشتم. اما اگر راستش را بخواهي ترسيدم قرص بيشتري بخورم،چون ميدانستم اگر بيشتر بخورم احتمال مردنم بيشتر مي شود. آخر هنوز كمي اميد دارم كه تو بيايي . ولي مي دانم اين عشق آخرش كار دستم مي دهد... ديروز فرشته اينجا بود. تمرين آشپزي كرديم. مي گفت دلش مي خواهد با مردي ازدواج كند كه خودش مي خواهد . انگار يكي را دوست ميداشت ولي نمي گفت . مي گفت تو چيزي را از من پنهان مي كني . فرشته بهترين دوست من است . راستي ! تو دوست داري؟!من دوست دارم غروب را هميشه ببينم. از نارنجي خوشم مي آيد وبيد كوچه مان بي باد نميرقصد.. پنج سال مي گذرد از نامهي اولم. حيف كه نفرستادمش. گذاشتم خوب بپوسم. . . من از خواندن خودم خسته ام .براي خواندنت پنج سال گذشتم… .. سايه اي كه از كوچه هاي خيس مي گذشت من بودم . من بودم كه در برف خيال ات سرم زير بود . وتو لاغري انگشتم را نديدي! ..سيا! هميشه به نامت فكر مي كنم. مرا به خيال گندمزار مي برد. چرا؟ نمي دانم ! راستي خانه مان يك گربه دارد . دو اتاق كه يكي جاي خواب و نشستن و مهمان است وديگري جاي غذا پختن و ظرف شستن و حمام كردن ... از خودم بگويم!.. زجر مي كشم به صورتم . تو نيستي و انگار اصلن نبودهاي و من به اندازهي تمام دردهاي تمام مردم تمام سيارهها دوستت دارم... چيزي از مدادم باقي نمانده. اين را بگويم وتمامش كنم . فردا غروب مي روم پيش مادرم....
زهره سعادتمند . كوچه ي ناهيد . پلاك 10 »
داغ شدم . آنقدر كه تمام آبهاي تن ام ذوب شد . نامه مي لرزيد در دستم . دستم سرخ شده بود دستم . سقف دهانم دو دستي زبانم را چسبيده بود . تمام خون بدنم جمع شده بود يكجا در چشم هايم كه جيغ شود اشك . بلند شدم. بي هيچ مقدمه اي به خيابان رفتم. خورشيد داشت نارنجي مي شد . هوا در لبه ي تاريكي بود.« در بست؟» سوار شدم . در را بستم . از شيشه ي ماشين اولين ستاره را ديدم كه رد شد . «كجا مي رويد؟ » « دو خيابان بالاتر دو هزار تومان » به هفتمين ستاره نگاه مي كردم كه رسيديم . كرايه را دادم . پياده شدم. در رابستم . بي اختيار يا با اختيار شروع به دويدن كردم . ديوارهاي بلند آجري را نديدم . صداي قرآن به گوش مي رسيد و نمي رسيد. به كوچه نزديك شدم. صداي قرآن غمگين تر از هميشه مي پيچيد . به كوچه رسيدم . باد تندي دود خوشبوي سپند را به مشامم چپاند. به گوش باد پيچيدم . صداي ضجه مي داد. صداي مويهي چند زن در چند جاي گوشم بلند شد. لبخند تلخي روي لبم دراز كشيد . دود سپند تبديل به بوي سوختگي شد . بوي انگشت سوخته مي داد باد . بيد، از آن سر كوچه دست تكان مي داد دور دست خودش . بخشي از ديوار كوچه سياه شده است . فاصله ي بين پلاك 8 و12 . روي سياهي ها چند جمله ي نستعليق و شكسته نشسته است از اقوام . يك نفرشان دم در ايستاده ومهمانها را بدرقه مي كند . يكي ديگ بزرگي از خانه ي همسايه قرض ميگيرد . يكي خرما نذر مي كند.. « آقا!لطفن يك فاتحه براي شادي روح مرحومه بخوانيد» بي آنكه ببينمش يك خرما برميدارم . فاتحه را از مغز ميفرستم به زبان كه جعبهاي دراز وچوبي رد مي شوم از كنارم. فاتحه در دهانم خشك مي شود . تابوت چقدر تابوت است .. و جنازه اي كه من هيچ وقت نديدمش . اشكم نمي آمد. دلم مي خواست ولي نمي آمد. برمي گردم . يك سال گذشت به خانه رسيدم . زير بيد . به اتاقم مي روم . بچه ها هر كدام هر كجا خوابيدهاند . طبق معمول شب ها نيست مادر ، اين لكاته ي صيغه اي .. در را مي بندم . نگاه مي كنم به آينه. عمق ندارد. صورتم را موج برداشته است. گريه كردهام شايد . كنار پنجره ميروم. ستاره ها زيادند، آنقدر كه زيادند . پرده را ميكشم . لباس هايم را از تنام در ميآورم. اول پيراهنم را. بعد شلوارم را . بعد بقيه را .. لخت مي شوم . لخت لخت . لخت لخت لخت . دستي به ران هايم ميكشم . وبه سينه ام . آرام دستم را ميكشم روي شكمم و همانطور به برجستگي پشتم وبعد به پشت ران هايم . خودم را لمس ميكنم . خودم را احساس ميكنم در حسي عجيب زير دستهايم . موهاي تنم زير پوست دستم وول ميخورند. دستم را به هر جايي كه مي رود ميكشم ... خودم را لمس مي كنم. دست خودم نيست دستم. افكارم به جاهاي غريب مي روند…
.. عرق مي كنم..
عرق مي كنم..
خودم را لمس نمي كنم .
نمي توانم..
نفسام عميق ميشود..
نامه را بر مي دارم. به صورتم مي كشم وبه گردنم. روي تخت مي نشينم. با اين تن عريان تخت نرم تر از هميشه است. نامه را تا مي كنم. زير بالش مي گذارمش. با همان عرياني لخت دراز ميكشم به پشت . پتو را روي پاهايم ميكشم آرام. بعد روي رانهايم ونيم تنهام. بعد روي شكمم و سينهام . پتو را بالاتر ميكشم. روي سرم طوري كه احساس ميكنم جهان همين تاريكي عميق كوچك است. دستهايم را هم مي برم داخل جهان ...
چند لحظه بعد خوابش برد...
"و کلاغ که هرگز نمی پرد
مریم میرزایی مقدم
همچنان نشسته"
همچنان نشسته و تمام این سالها را مو به موی او پیر شده است . کلاغ را می گویم . با هم کنار آمده اند، کنارش آورده .نیامده بود اتفاقی به اتاقش که نمی دانم از کجا و چطور ، آمده بود که بماند ، ماند . حالا همه چیزش را تسلیم او کرده و قبول کرده با تمام اسباب و اثاثیه ی زیر زمین قسمتی از قلمرو او باشد تا او مثل شبحی مقدس در زندگی اش بماند.هر شب خواب بدی می بینم در حالی که دارم از آسمان می افتم کله ام متلاشی می شود و هزار سگ و گربه و خوک و ... از آن بیرون می ریزد . به زمین که می رسم کلاغی قوز کرده کنج زیر زمین که برای نیا فتادن به چنگ خواهرم هیچ تقلایی ندارد که هیچ خوشحال هم می شود.
لابد هی دیازپام به خوردم می دهند توی چای و غذا که اینهمه خواب بد می بینم.
یک جایی توی نوشته هایش خوانده بودم سالها پیش که وقتی درد یکسره روح را تسخیر می کند هر چیزی برای آزار آدم جرات و توانایی پیدا می کند آنوقت هر چیزی احتمال یک ویرانی ست و هر احتمال گوشه ای از ترا تخریب می کند .
زیر زمین خواهرم پراست از اشیایی که هر لحظه انتظار انفجارشان می رود .در هر چه نگاه می کنم نیرویی اهریمنی می بینم ،باید بلند شوم و کاری که سیگار کشیدن نیست بکنم . روی اولین پله ی زیرزمین می نشینم و کلاغ " همچنان نشسته بر تندیس بیرنگ پالاس درست بالای سر در اتاق من "
* * *
عمیق سیگار می کشید ، سرش را پایین می انداخت و می کشید . پیرتر از آن بود که تنها
دو سال از من کوچکتر باشد .
شب عجیبی بود . به سیاهی درهم و پیچیده ی چنارها زل زده بود ،آرام بود . پرسید: اون سایه وسط درختا منم ؟ خندیدم ، نخندید به نفهمیدنم. ساکت شد ، ساکت که می شد
می دانستم زیاد دارد حرفهایی که نمی گوید و هی می ریزد توی خودش .گفتم : این مسخره بازی رو تمومش کن ! ساکت تر شد ، ساکت تر که می شد شکل بچگی هایش می شد ، دلم می گرفت. می دانستم توی سرش غو غا ست .
مثل گربه بالا می کشید از درخت از دیوار ،از ریاضی بدش می آمد .
روزهای اول فکر می کردم بازی در می آورد نمی خواهد سربازی برود ، بازی برای سربازی نبود شوخی شوخی همه چیز جدی شد . می آمد و ساعتها گیر می داد به کلاغ ، می دانست دوستش دارم می گفت شیطان است ، شوم است و " چشمان او بسان چشمان دیوی ست که دارد رویا می بیند "
* * *
بیرون زیر زمین همه چیز در شتاب است و اینجا در هیچ چیز هیچ اصراری برای پیش روی نیست .
نمی نویسد دیگر ، ندارد دوستانی را که قبلاُ داشت و یکدفعه پراندشان . توی خیابان به همه ی آدمهای از کنارش رد میشدند نگاه می کرد . آنروزها دنبال کس بخصوصی می گشت که هیچکدام آنها نبود و بعد ها شدنی نشد اینکه هی خودش را سرزنش نکند که کسی حواسش را آنقدر از من پراند که افتادم گوشه ی بیمارستان.خیابان نمی رود ، برود به کسی نگاه نمی کند این روزها . یقینا دنبال کسی نمی گردد . شبها مثل مرغ سر کنده بال بال می زند روی سجاده اش تا صبح، می ترسد کلمات مجنون یا دریا را ببیند که کتاب نمی خواند ، ببیند نعره می زند . کلاغ اولین چیزی بود که در زندگی اش قوز درآورد . تازه فهمیده ام که از همان بچگی چرا در مقابل چیزهای خمیده حس ستایش داشت.
ساعتهاست روی اولین پله ی زیر زمین نشسته ام کنار کلاغ " و نور چراغ که بر روی او جاریست سایه اش را بر کف اتاق می افکند "
پانزده شوک الکتریکی کافیست تا تمام محتویات ذهن ظرف پانزده روز تخلیه شود و من هنوز گربه ام روی دیوار ، شب عجیبی نیست کار هر شبم است سراغ جوجه گنجشک می گردم . می گفت خواهرم را می گویم به دکتر اعتماد نکن ، بگویم هنوز گربه ام پانزده شوک الکتریکی دیگر فیل را از پا در می آورد.
اعتماد کردم ، داد می زد از بیمارستان بدش می آید وقتی می بردندم تیمارستان ،می برمش پیش خودم از این شهر می روم . آژیر آمبولانس کشیده شد . نشد که نبینم غلطیدنش را در خاک . دستهایم را دستبند می زدند . ساکت بودم ، ساکت که می شدم توی سرش غوغا می شد ."و آیا روح من از چنگ آن سایه ی سیال کف اتاق بیرون کشیده خواهد شد ، هرگز "
شعر : ادگار آلن پو
حلقه ي تاريك چاه
مريم دلباري
تنگ غروب كه مي شود جيغ مي كشم .از تاريكي مي ترسم.از اين سنگ ها ...از صداها....بايد بلند بلند حرف بزنم
تا كمتر بترسم.هنوز باور نمي كنم گم شده وبه اين زودي همه فهميدند. هر چه دست وپا مي زنم دوباره بر مي گردم سرجام.
تشنگي توانم را بريده... انگشتهام زبر شده... نه مثل آن مو قع كه نرم نرم بود. عكاس سرش را هل داد روم.
دهن گشاد دوربين افتاد روي دستم. الياس هم حلقه را چپاند توي انگشتم. گرد بود و شيار شيار.ا لياس گفت: ((بند
بپيچاني دورش اندازه ت...))
ملا پاها مان را جفت هم گذاشت توي لگن مسي.از آب شط ريخت روي پا ها مان. الياس پا گذاشت روي پام.
درد گرفت . خواست زير دست و زن ذليل نبا شد.ملا خنديد.
الياس گفت:((قسم به خداي زمين و پاكان جزيره تا آخر عمر وفا دارم))
همه منتظر بو دند. با يد همين را مي گفتم. نگفتم.
ملا گفت:((عروس خانم يكطرفه صيغه جاري نيست)) آقام دستپاچه شدو گفت:((همين كه الياس گفت درسته؟))
ننه م نشكونم گرفت. گفتم: آخ....
ملا گفت: صلوات
زنها كل زدندو مردها صلوات هميشگي را فرستادند((سلام خدا بر پاكان جزيره))
بچه ها جيغ كشيدند. انگار چيز مهمي باشد. فقط بچه هاپي بردند .
- گناه از اين جزيره دور
صداي ملاست انگار.سنگش مي افتد روي سرم.چشمهام سياه مي شود. تاريك بود بد تر هم شد. سنگ توي دستم گرده . شبيه حلقه. حلقه زرد بود اما. به دستم نمي آمد اصلا.نو بود . دست نرفته.نه مثل حلقه ننه عبدكه چرك بسته بود به شيارهاش.زنها كنار نهر پچ پچ كرده بودندبه گوش عبد رسيده بوديقه ي پيرهنش را توي محله جر داده بود((آقام نيست مو كه هستم ...كي گفته ننه م حلقه ش راگم كرده...قايم كرده مبادابشكنه يا چرك بشه...))
كف دست كوبيده بود به سينه((مومردخونه شم... مو كه هستم))
جمعيت حلقه زده بوددورعبد و ملا.
ملا گفته بود((خداي جزيره نكند...داغدارت نشيم عبد.توكه رسم را مي داني...چاه!بگو زودتر حلقه را نشا ن بده و قال را بكنه... چند روز فرصت)
همين كه ملا دستش را بلند كرداهالي سر تكان دادند.يعني قبول دارند.زنهاي همسايه خنديدندودر گوشي حرف زدند.يكي شان خم شدروي زمين.سنگي گرد برداشت وگفت:(( اين خوبه؟ يا بزرگتر؟))بقيه خنديدند.جمعيت پخش شد.
عبدتا ديدم پا تندكرد.نزديكم كه شديواش راه رفت((پولي دست وپا كردم...برات حلقه خريدم ...همين روز ها مي يام...نگاش كن))
حلقه زردبودوگرد.برق مي زدكف دستش.
گفتم((بي حلقه هم عزيزي عبد))
- گناه از اين جزيره دور
صداي الياس بود انگار. بغض دارد.سنگش هم افتاد روي صورتم.سر خورد رولبام و افتاد ته تاريكي.
الياس كه حلقه آورده بودبه آقام گفتم:((نمي خامش))
گفت: ((مگر كوري... برات خريده...منتظر او هيچي نداري؟با چي مي خاد برات...نه... دختري كه رو فرش آقاش حيض بشه معصيت دارد))
حلقه ليز بود الياس نخ پيچانده بود دورش.گفت((توپولي بشي خوبه ولي چاق نشي ها))
توي اين چند سال حلقه چنان چسبيدبه دستم كه هر چه صابون ميزدم در نمي آمد .نخ هاش هم پوسيدندو رفتند به آب.
به جز آن شب كه الياس حلقه چپانددستم ديگرنگذاشتم دستش بخوردبه تنم.مي گفت: ((به جهنم آن دست شط تا دلت بخاد زن ريخته با حلقه...بي حلقه))
- گناه از اين جزيره دور
عبد گفت.كلوخ افتادروي شانه م.نم دارد. مك بزنم تشنگي م كم مي شود.
زنها مي گفتندننه عبدحلقه ش را گم كرده.وقتي داشته كنار نهر لباس مي شسته از دستش ليز خورده وآب با خودش برده.ميگفتند عمدي چنين كرده تا آشكار كندمردش كه رفت حلقه ش را باخودش برد.ديده بودندگاهي ا وقات چادرش
بر عكس سر مي كند.گل هاش كم رنگ مي شودو خط دوختش پيداست.مي خواست وانمود كند((صيغه هم مي شود اگر كسي خواهان ه…((
عبد نمي دانست وگر نه اين بار شلوارش راجر مي داد.پدرش با لنج رفته بودآن دست شط وديگر برنگشته بود. ميگفتندزن گرفته و ما ندگار شده.پنج سال آزگارننه عبدهر شب جمعه مي ايستادلب شط وخيره مي شدبه لنج ها .گيس هاش كمي سفيد شده بودولي حنا مي بست.شب تا صبح هم كه مي ايستادلب شط همه دلسوزي مي كردنديا ازتك تك
جاشوها سؤال ميكردهيچ كس كارش نداشت. حتي عبد!همه دلسوزي مي كردندوميگفتند:((حق دارد...بيچاره...شوهرش بود...پدر بچه ش ...
همه اهالي دوستش داشتند.تا اينكه حلق ش گم شدوديگرنايستادلب شط.زنها شروع كردندزير لب غر زدن. مردهاتوي قهوه خانه هارت و پورت مي كردند.عبد حلقه را نشان داده بود:((پيدا شد...نگاه كنيد))
ننه عبد دستش كرد.زرد بودو براق.چرك نداشت.حلقه ش را مي شناختم.اين نبود. دست نرفته بود.
- گناه از اين جزيره دور
صداي زنها بود.سنگ ها يكي يكي ميافتندپايين.چند تا كنار پام.چند تا روي سينه هام و...لرز دارم.
توي اين شرجي دندان هام به هم مي خورد !بوي رطب نخل برهي ميآيد .
رفته بودم بين نخل ها.مي دانستم آنجاست. خلوت كرده بودبه عادت هميشه.زانو بغل زده بودوبا خاك بازي مي كرد.دست زدم روي شانه ش .
جا خورد.تا ديدم سر برگرداند.مثل هميشه!كنارش نشستم دستش را گرفتم.مهلت ندادم وبوسيدمش.خواستم به دلم نماند. پس رفت وگفت: ((حيا كن زن...از آن حلقه ي دستت...زود باش از اينجا برو...))
- كو حلقه؟!ندارم... شكست وگم شد...تو حلقه م را چه كردي؟عبد...او كه برام خريدي...
هيچ نگفت .ترسيده بود.پا تند كرد ورفت.ديشب صداش توي چاه مي پيچيد((زليخا...تنها دلخوشي م تو اي جزيره تو بودي...ديگرنمي مانم... زليخا هستي؟زليخا؟
هيچ نگفتم.شايد خواب بودم.نمي دانم.
- گناه از اين جزيره دور
صداي آقا معلم بودانگار.
ملاازاو نظر خواست.تكيه داده بودبه ديوار.ورق هاش زير بغلش بود.هميشه خدا كم حرف مي زد.وقتي هم مي گفت ملا چنان گوش مي كردوسر تكان مي دادكه انگار به رايش بود.آقا معلم دست كشيدبه سبيلش وگفت:((اين رسم بعضي جا ها تغيير كرده... ما هم مي تونيم به روزش كنيم مثلا بعد از اثبات جرم مجرم راپرت نكنيم توي
چاه يابا طناب نگردانيم تو محله.آرام بفرستيد ته چاه...تا تقدير الهي چه بخاهد...به هر حال هر طور شما صلاح بدانيد.))
الياس يك سرطناب را گرفته بودوملا شل مي كرد.اهالي صلوات هميشگي را فرستادند((سلام خدا بر پاكان جزيره))
حرف ننه م هميشه يادم (( كم صابون بزن به دستت پيرو زبرميشه وهيچ...مگر نميدوني اگر حلقه ت گم بشه
وبري پي اي كارهاجات تا قيامت...
بعد گريه ش مي گرفت و دماغش را باچين دامنش پاك مي كرد))قسمتت همين بوده))
ننه م كه مردگوشت انگشتش له شده بودو چسبيده بود به حلقه.كنار آقام خاكش كردند.حلقه به دست.همه اهالي صلوات فرستادندوگفتندپاك وبا عزت مرد.قبر ننه م باريك بودو تنگ.ولي اينجا گرده وشيار شيار.گوده وعميق.قبر ننه م اين جور ترسناك نبوديك بار مردو راحت شد.هر چه به اين چيزها فكر مي كنم فايده ندارد.انگارتاريكي وتنهايي تمامي ندارد.بايد دوباره جيغ بزنم.شايد مردي دلش بسوزد.مردي كه نترسد و
بازوهاش قوي باشد.طناب بياندازدپايين وبكشم بالا.بايستد جلوي همه ي اهالي.بدنم مي لرزد.
از تاريكي بيشتر مي ترسم تا از اين سنگ ها.
- زليخا بخور تا جان بگيري...
الان است كه سنگش بيفتد پايين. صداش آشناست.رگه دار...زنانه ...امامحكم.چيزي افتاد پايين.
گرده ولي سنگ نيست.بوي سيب دارد.گاز زدم مزه كلوخ ندارد...سيب...سيب...
- طناب را بگير تا بكشم بالا دختر
صدارا شناختم.ننه عبد است انگار.
نامه ای برای میلاد
سلام