X
تبلیغات
نوشتار - مقاله ـ چخوف

 

آنتوان پاولويچ چخوف

Anton Pavlovitch Chekhov

 هادي خشايي

زندگينامه چخوف

چخوف به سال 1860 در يكي از شهرستان هاي جنوبي روسيه در شهر تاگانروگ (Taganrog ) ديده به جهان گشود. نخست در مدرسه ي يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين ، به تحصيل پرداخت. در سال 1879 وارد دانشكده ي پزشكي دانشگاه مسكو شد. آن زمان تجسم روشني از دانشكده ها نداشت و هرچه مي كوشيد نمي فهميد به چه علت دانشكده ي پزشكي را انتخاب كرده. البته ناگفته نماند كه بعدها از انتخابش هرگز پشيمان نشد. از نخسيتن سال تحصيل در دانشگاه به نويسندگي در مطبوعات پرداخت به طوري كه همزمان با پايان تحصيلاتش به نويسنده اي حرفه اي تبديل شد. در سال 1880 به دريافت جايزه ي ادبي پوشكين نائل آمد و سال بعد به جزيره ي ساخالين (Sakhalin  ) رفت تا درباره ي وضع تبعيدي ها و محكومان نظام امپراتوري روسيه ، كتابي بنويسد.

چخوف در همان سال هاي نخست نويسندگي ، ضمن همكاري با مجله هاي فكاهي عصر ارتجاع، موفق شد به عنوان هنرمندي اصيل كسب شهرت كند. او به عنوان يكي از پيشروان داستان كوتاه در شكل گيري آن به عنوان يك ژانر ادبي، در كنار رمان، موثر و موفق بود. نتيجه ي نويسندگي او صدها داستان ، مقاله ها ،يادداشت ها و نمايشنامه است كه در سراسر جهان خوانده مي شود. چخوف به سال 1884 دانشگاه پزشكي مسكو را به اتمام رسانيد و در زمستان سال بعد بود كه براي اولين بار از سينه اش خون آمد. در تابستان همان سال به قصد استراحت به بابكينو رفت.

از سال 1886 همزمان با داستان نويسي به نوشتن نمايشنامه نيز پرداخت. پزشك هاي معالج او بيماري اش را سل تشخيص دادند و بنا به توصيه ي آنها چخوف به جنوب فرانسه رفت. و بعد ها با فوت پدرش به روسيه برگشت. در سال 1901 با الگا كنيپر (Olga Kniper )  هنرپيشه ي تئاتر هنري مسكو ازدواج كرد و سرانجام در 44 سالگي در آسايشگاهي در بادن وايلر ( Baden Weiler  ) در آلمان درگذشت. جسد او را به مسكو منتقل كردند و به خاك سپردند.

چخوف اولين داستان هايش را براي يك مجله ي فكاهي نوشت. او علاوه بر قد بلند و موهاي خرمايي، استعداد طنز خوبي هم داشت . اما از آنجايي كه هيچ چيز كامل نيست، فقير بود. در واقع به اميد اينكه پولي دست خودش و خانواده اش را كه نه نفر بودند بگيرد ، به سرش زد كه بنويسد. قرار اين بود كه چخوف هر هفته يك داستان صد سطري – فقط صد سطر- به آن مجله بدهد و در ازاي هر سطر 8 كوپك بگيرد(هر 100 كوپك مي شود يك روبل ). خيلي ها مي گويند كه همين " فقط صد سطر" بود كه سبك مفيد و مختصرنويسي  چخوف را شكل داد. و شايد اگر او داستان هاي كوتاه كوتاهش را نمي نوشت به اين زودي ها شاهد ظهور نويسنده هاي ميني ماليست نبوديم.چخوف اولين مجموعه ي داستانش را پس از دريافت درجه ي دكتراي پزشكي به چاپ رساند و سال بعد انتشار مجموعه داستان " هنگام شامگاه" جايزه ي پوشكين را برايش به ارمغان آورد. پزشك، داستانسرا،نويسنده و نمايشنامه نويس پرآوازه ي روسي چهره اي شناخته شده در ايران و سرتاسر جهان است.

آثار چخوف

چخوف را مي توان يكي از پركارترين نويسندگان عصر خود شمرد.او در عمر نسبتا كوتاهش (44 سال) نزديك به 600 داستان كوتاه و بلند (در سال 1883 از او  106 داستان و در سال 1884 جمعا 78 داستان و در سال بعد 111 داستان ... ) ده ها نمايشنامه ، صدها مقاله و يادداشت و هزاران نامه ( نامه هاي او اخرين در 12 جلد منتشر شده است) تاليف كرد. داستان اتاق شماره ي شش(6) را به جرات مي توان يكي از پرمعنا ترين و عميقترين توصيف هنري از عصر نظام استبدادي_پليسي روسيه ، در ادبيات زبان روسي به شمار آورد در نوامبر 1892 مجله ي ليبراليستي ( Rousskaya Mysl) انديشه ي روسي كه اتاق شماره ي شش (6) در آن چاپ شده بود در مدت بسيار كوتاه كلا فروش رفت و ناياب شد و دست به دست گشت. گرچه او هرگز نتوانست رماني به معناي واقعي كلمه بنويسد اما در عوض از سال 1888 به بعد و به زباني ديگر پس از خلق داستان نسبتا بلند بيابان (استپ) شكل استوار داستان نويسي در خلاقيت ادبي اش تاثبيت گرديد. از آن پس تقريبا هر سال داستان نسبتا بلندي از زير قلم چخوف در آمد كه عبارتند از :

ملال ( 1889 )- دوئل ( 1891 )- اتاق شماره ي شش (1892)- يك مرد ناشناس (1893)- راهب سياه پوش (1894 )- سه سال (1895 ) – زندگي من (1896)- موژيك ها (1897) – در دره (1900 ).

ويژگي هاي آثار

در داستان هاي چخوف معمولا رويدادهاي داستان از خلال وجدان يكي از آ دم هاي داستان كه كم و بيش با زندگي خانوادگي ((معمول)) بيگانه است، تعريف مي شود.چخوف در داستان هايش به جاي ارائه ي تفسير به نمايش زندگي مي پردازد. در عين داستان هاي موفق او رويدادهاي تراژيك جزعي از زندگي روزانه ي آدم هاي او را تشكيل مي دهند. هيچ نويسنده ي ديگري نتوانسته است چون او با قدرتمندي به ترسيم شب تاريك روح دورانش بپردازد. او در عين حال در ترسيم تراژدي هاي پنهاني كه تن و جان آدمي را مي فرسايد استاد بود.

در آن دوران كه، پستي ها، كج سليقگي ها و تمسخر بي سوادي مردم عادي، از ويژگي هاي آثار سرگرم كننده ي فكاهي عصرش بود، تيز هوشي راستين و ديدگاه هاي نو و سرشار از جواني و انسانيت را، در بهترين داستان هاي چخوف مي بينيم . او در صحنه هاي هجايي خود، كند ذهني و تنگ نظري بورژواها و آدمهاي حقير و ناچيز و چاپلوسي كارمندان و جهالت فضل فروشانه ي آنها را بي پروا نشان مي داد. چخوف قهرمانان عصر خويش  را فقط به ياري چند كلمه و بدون استمداد از توصيف هاي دقيق و مفصل مي آفريد و آنگاه ،شخصيت ها و ويژگي هاي رنگارنگ اين قهرمان در برابر چشم خوانندگان آثارش جان مي گرفت.  مانند چروياكف هراسان و نگران از زندگي در داستان مرگ يا كارمنده دون پايه و متملق در داستان چاق و لاغر يا افسر دمدمي مزاج به اسم اچموف در داستان بوقلمون صفت.

چخوف در اين گونه صحنه هاي كوچك با قدرتي شايان تحسين موفق شده است از گفتگوي قهرمانان داستان هايش به عنوان يك وسيله ي هنري موثر و گويا بهره ببرد. هنوز چند سالي از آغاز كار نويسندگي اش نگذشته بود كه لحن آثارش جدي تر شد. داستان هايش با وجود شكل كوتاهشان رفته رفته از لحاظ عمق و قدرت تعميم هنري ، شكل متمايزي به خود گرفتند و پابه پاي اين تحول ، گفتگوي قهرمانانش نيز جاي خود را بيشتر به شرح و توصيف داد. او همواره سعي مي كرد به اشكال هنري وسيعتري دست بيابد.

نگاشتن داستان كوتاه اين امكان را به چخوف مي داد كه اندوه و تاثرات قهرمانانش را با عمق و ظرافت بيشتري بيان كند. صحنه ها و مناظر را با آزادي افزون تري در داستان بگنجاند و رويدادها را با ديد وسيعتري حلاجي كند. او در داستان هاي نسبتا بلند خود نيز همانند داستان هاي كوتاهش به آلام و تاثرات دروني و رواني قهرمانان خود و همچنين به تلقي آنان از زندگي به نهايت بذل توجه مي كرد. در تمامي آثارش مسئله ي رابطه ي انسان با زندگي در مركز توجه او قرار داشت.

در داستان هاي چخوف خود حوادث نيست كه متاثرمان مي كند بلكه نحوه ي بيان و تعبير اوست كه خواننده را تحت تاثير قرار مي دهد. بعد از آثار تولستوي و داستايفسكي ، آنچه بر سر قهرمانان چخوف مي آيد ، از لحاظ تازگي و بداعت موضوع،  ما را دچار شگفتي نمي كند، بلكه جان كلام داستان ها و به عبارت ديگر ارج گذاري او به ارزش هاي واقعي انسان است كه توجه ما را بر مي انگيزد.

شيوه ي چخوف د ر داستان هايش ساده است. داستان هاي او كمابيش بدون پيرانگ اند. و پايان خوش و چشمگيري هم ندارند. بعد از معرفي يكي دو شخصيت و كمي زمينه چيني، او به خود آدمها مي پردازد و مي گذارد حركت كنند و حرف بزنند و واكنش نشان دهند. اتفاق زيادي نمي افتد. به گفته ي " هربرت ارنست بيتس" (داستان سراي انگليسي) : روي هيچ صحنه اي براي بزرگنمايي آن مكث نمي شود.

راست اينكه اغلب داستان هاي چخوف انگار در پايان بتدريج محو مي شوند. اما در همين اتفاقات كوچك تاثيري خلق مي شود كه درون خواننده را تغيير مي دهد، موقعيتي روشن شده يا شخصيتي آشكار گشته است، تنشي فرونشسته، لبه ي تيزي ساييده شده، نفس پنهاني از پرده برون افتاده است. ما باكساني بوده ايم، آنها را با همه ي پيچيدگيشان يا تباهي هايشان شناخته ايم، پس خود را بهتر شناخته ايم.

ويرجينيا وولف مي گويد: هنگامي كه اين داستان هاي كوچك را كه در باره ي هيچ نيستند مي خوانيم، افق باز مي شود و روح انسان احساس آزادي عجيبي مي كند.

چخوف در تكامل داستان كوتاه تاثير فراوان داشت. او هم قالب و هم موضوع آن را تحت تاثير قرار داد. او به جاي اينكه از بحران هاي بزرگ بنويسد، از گناهان كوچك و بدبختيهاي همگاني مي نويسد: خودفريبي، بي فكري، غرور جريحه دار شده، اميدهاي برباد رفته ، شكست پيوند هاي انساني.

حتي موقعي كه موضوع  بالاقوه خرد كننده است، در برابر عظمت احساس ها ايستادگي مي كند و فاجعه را در روابط انساني نگه مي دارد. شخصيت هاي او از هر صنف و طبقه اي ممكن است باشند: زميندار، دهقان، دكاندار، پزشك، آموزگار، مردان كودن و زنان نادان و كودكان محروم. چخوف آنها را دندانه اي از چرخ دنده ي جامعه نمي شمارد و آنهارا داراي وجود مستقل مي داند.

چخوف از زبان هم عصرانش

بعد از چاپ داستان نسبتا بلند  بيابان ( استپ ) معاصرانش زبان به تحسين ذوق و قريحه اش گشودند. از آن جمله گارشين ( V.M.Garchin.  نويسنده ي روسي ) طي مقاله اي چنين نوشت: " در سرزمين روسيه نويسنده ي جديدي ظهور كرده است كه در شمار نويسندگان طراز اول است". دانچنكو(نويسنده ي  معروف روسي ) در دسامبر 1882 د ر نامه اي به چخوف  كه در آن زمان در ملك شخصي خود در حومه ي مسكو مي زيست نوشت: "موفقيت خارق العاده ي اتاق شماره شش (6) ،در زندگي هنري شما بي سابقه است، آيا آنقدر فرصت مي يابيد نگاهي به روزنامه ها بيافكنيد؟ همه ي آنها از اين داستان سخن مي گويند".  داستان اتاق شماره ي شش وحشت از قدرت كوبنده ي واقيت ها را موضوع خود قرار داده بود.

آثار چخوف در زبان فارسي

از چخوف داستان ها و نمايشنامه هاي بسياري به فارسي برگردانده شده است و كاملترين اين مجموعه ها كار ارزنده اي است كه مترجم گرانقدر سروژ استپانيان انجام داده است. اين مجموعه كه در چاپ آخر در هفت جلد منتشر شده است شامل داستان هاي كوتاه (در چهار جلد)، كتاب ساخالين (يك جلد) نامه ها و نمشايشنامه ها ( دو جلد ) است.

1)     باغ آلبالو- مترجم : سيمين دانشور- نشر قطره

2)     ايوانف - مترجم  : سعيد حميديان- نشر قطره

3)     دوئل - مترجم : احمد گلشيري- نشر نگاه

4)     دايي وانيا- مترجم : هوشنگ پير نظر- نشر قطره

5)     مرغ دريايي - مترجم : كامران فاني- مقدمه از ولاديمير يرميلوف- نشر قطره

6)     سه خواهر- مترجمان : سعيد حميديان و كامران فاني – نشر قطره

7)     بانو و سگ ملوس و چند داستان ديگر – مترجم : عبدالحسين نوشين- نشر اساطير

8)     اتاق شماره شش و چند داستان ديگر- مترجم : كاظم انصاري- نشر ناهيد

9)     به سلامتي خانم ها و صد داستان و طنز كوتاه – مترجمان : حميدرضا آتش برآب و بابك شهاب- نشر آهنگ

10) مجموعه آثار آنتون پاولويچ چخوف- مترجم : سروژ استپانيان – هفت جلدي- نشر توس

تاثير حرفه ي پزشكي بر ادبيات چخوف

از زبان خود او در پاسخ به نامه ي دكتر روسوليمو ( Rossolimo ) همدوره اش در دانشكده ي پزشكي مي خوانيم:

"... ترديد ندارم كه تحصيل در دانشگاه پزشكي بر ذوق و فعاليت ادبي من ،تاثير شگرفي به جا نهاده است. علم پزشكي توان بينشم را افزون ساخته و دانش من را از جهان و جهانيان ،غني و بارور كرده است. هيچ كسي جز يك پزشك نمي تواند ارزش راستي تب و تاثير آن را بر نوشته هايم درك كند، به علاوه تاثير مستقيم دانش بر آنچه كه زايده ي قلم من است ، سبب آن گشته كه از ارتكاب اشتباهها و لغزشهايي مقدر مصون بمانم. آشنايي ام با علوم طبيعي و به طور كلي با روش هاي علمي ، به هر تقدير من را به طريقت منطق هدايت كرده است. و من تا جايي كه ميسر بوده در همه حال، سعي كرده ام اصول علمي را در آثارم رعايت كنم. البته گاه اتفاق مي افتد كه ملاحظه ي اين اصول مقدور نشود؛ در چنين مواردي، به طور كلي از خير داستان مي گذشتم.

در اينجا لازم مي دانم اضافه كنم كه خلاقيت هنري ،در همه حال با اصول علمي سازگار نمي شود. مثلا مرگ انساني كه خود را مسموم كرده است محال است بتوان روي صحنه به همان گونه اي ارائه داد كه در واقع است. اما چنين صحنه اي را مي توان با رعايت اصول علمي ، كم و بيش به طبيعت نزديك كرد. به طوري كه خواننده يا تماشاچي ضمن وقوف به   ساختگي بودن صحنه توجه داشته باشد كه با نويسنده اي بصير و آگاه سر و كار دارد. من در شمار آن داستان نويسان خيال پردازي نيستم كه در رويارويي با اصول علمي ،روش منفي در پيش مي گيرند و واقعيت علمي را يك سره نفي مي كنند... ".

آلماني حق شناس

آنتون چخوف / مترجم: سروژ استپانيان /  (نوشته شده در سال1883)

من يك مرد آلماني را مي شناختم كه حق شناس بود. اولين بار او را در " فرانكفورت ماين" ديدم. به اتفاق ميمون كوچكش در خيابان "ابله" ( Dumm strasse ) مشغول قدم زدن بود. مهر گرسنگي و عشق به وطن و تسليم سرنوشت، بر چهره اش نقش بسته بود. با صداي ترحم انگيزي آواز مي خواند و ميمون را به رقص در مي آورد. دلم به حالش سوخت و يك تالر (سكه نقره اي قديمي ) گذاشتم كف دستش . مرد آلماني سكه را به سينه فشرد و گفت : آه متشكرم ، متشكرم! تا عمر دارم بخشش شما را فراموش نمي كنم !

بار دوم او را در" فرانكفورت ادر" ديدم. در طول خيابان الاغ ( Esel strasse) راه مي رفت و سوسيس برشته مي خورد . وقتي نگاهش را بر من افتاد ،اشك در چشمهايش حلقه زد، نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: آه،آقاي من ( Mein herr) ! متشكرم، صدقه ي يك تالري شما را كه من و ميمون مرحومم را از گرسنگي نجات داده بود هر گز فراموش نمي كنم. سكه ي مرحمتي شما چه گره اي كه از كار فرو بسته ي ما نگشود!

دفعه ي سوم او را در روسيه ديدم. در سرزمين ما به بچه هاي روسي ، زبان هاي باستاني و هندسه و تئوري موسيقي تدريس مي كرد. اوقات فراغتش نيز در جستجوي شغلي در حد مديريت راه آهن مي گذشت.دستم را فشرد و گفت: آه، شما را فراموش نكرده ام! روس ها آدم هاي بدي هستند. اما اين تعريف شامل حال شما نمي شود. من روس ها را دوست ندارم، ولي شما و تالر مرحمتي تان را تا عمر دارم از ياد نمي برم!

منابع: همه چیز وهیچ چیز- ترجمه ی حسن افشار-نشر مرکز/

 دوئل-ترجمه ی احمد گلشیری- نشر نگاه/ هفته نامه ی همشهری جوان- شماره 79 / بانو  و سگ ملوسش-ترجمه ی عبدالحسین نوشین- نشر اساطیر/ مجموعه آثار چخوف- ترجمه ی سروژ استپانیان- جلد اول- نشر توس .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 18:32 توسط نوشتار |