|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي چهارم ـ هفته ي سوم بهمن 1386
| |
|
مدير مسئول و سردبیر : سیاوش دانش آذر |
هيات تحريريه : ميلاد فصيح نيا ـ ليلا حکمت نيا ـ هومن قاسمی راد مريم خمسه لويي ـ مجتبي اسماعيل زاده |
|
مقالات ادبي و نقد ها
| |
|
ـ روايت و جاي گاه راوي در قصه :روايت در نگاه اول به عهده ي قصه نويس است ، کما اين که کلا هم به همان جا بايد ختم شود . اما اين بحث را مي خواهيم باز کنيم و به آن بپردازيم . براي اين که فاصله بين قصه نويس را با راوي حس کنيم بايد ابتدا راوي را بشناسيم . وقتي قصه نويسي به نوشتن قصه مي پردازد ، بدون روايت نمي تواند قصه را پيش ببرد ...
| |
|
وحدت: داستان عموما داراي يک خط داستاني است که به گسترش آن مضمون کمک مي کند بنابراين طرح و رويدادهاي داستاني ، کشمکش ها و شخصيت ها که مضمون را تشکيل مي دهند بايد با دقت انتخاب شوند و بر اساس ميزان وابستگي شان در داستان نظم يابند . يک طرح يا خط داستاني داراي وحدت ، روي يک رشته عمل مداوم متمرکز مي شود ....
| |
|
شعر سپيد را مي توان به عنوان بي تعهد ترين و آزادترين نوع نوشتار ناميد ، بازي با کلمات و خلق و شکن هاي فضاهاي جديد ، عدم محدوديت در استفاده از واژه ها ، خواه بومي باشند يا بيگانه و صراحت کلام از آن جهت که مانند اشعار نيمايي پر از رمز و راز و اسراري نيستند که براي مکاشفه اش نياز به تخيل کردن همانند خود شاعر داشته باشيم ....
| |
| |
| |
|
پرونده
| |
|
زندگينامه چخوف :چخوف به سال 1860 در يكي از شهرستان هاي جنوبي روسيه در شهر تاگانروگ (Taganrog ) ديده به جهان گشود. نخست در مدرسه ي يوناني وابسته به كليساي امپراتور كنستانتين ، به تحصيل پرداخت. در سال 1879 وارد دانشكده ي پزشكي دانشگاه مسكو شد. آن زمان تجسم روشني از دانشكده ها نداشت ...
| |
|
هوگو ؛ ويکتور ماري ؛ شاعر ؛ رمان نويس و نمايشنامه نويس فرانسوي است . وي در شهر بزانسون از پدري جمهوري خواه و مادري طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعد ها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسيار برد . کودکي و جواني را با برادران خود نزد مادر و در خانه اي در پاريس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبيعي و وحشي را حفظ کرده بود...
| |
|
قصه ها
| |
|
گلدان هاي پشت پنجره را که آب مي دهم، پرده ها را به کنار مي زنم و يک بار ديگر به داخل کوچه سرک مي کشم ؛حتي سنگ فرش خيابان هم از شدت سرما يخ زده است.صداي پاي هيچ رهگذري به گوش نمي رسد . نفس عميقي که بيشتر به آه ميمالند، از سينه برون مي دهم و از پنجره فاصله مي گيرم. نگاهي گذرا به ميز ناهار خوري مي اندازم ...
| |
|
صداي ني چوپان چمن زار را برداشته بود ، انگار فقط صداي ني او بود و بس . سگ لاغر پيرش خودش را با تکه ناني سرگرم کرده بود . گوسفندان هم مشغول چرا بود . چوپان هر روز دو بار در ني خود مي دميد . هوا امروز خيلي خوب بود . چوپان هم از اين موضوع خوشحال بود . از پارس کردن سگ اش معلوم بود که کسي دارد به آن جا نزديک مي شود . . .
| |
|
همان روز صبح بود دقيقا همان روز بود . وقتي خواستم اداره بروم يک هو سر از آن جا درآوردم . مسير يادم نمي آيد . فقط زماني که رسيدم اين جا فهميدم نرفته ام اداره . همين جا درست همين جا نشستم و پاهايم را دراز کردم روي همين قبر . دقيقا يادم هست که روي همين برآمدگي نشسته بودم . و برآمدگي قبر تازه را نشان داد ...
| |
|
زن را همه مى ديدند. همه و بيش ازهمه من: "وقتى كه دستش را بريد دويد توى آشپزخانه و گرفتش زير آب." -" خون فواره مى زد.ما همه مات مونده بويم." -"لامصب زيبايي خيره كننده اي داشت. " زن لاغر بود و هميشه فكر مى كردى الان شانه اش زير بند چرمى آن كيف خوش دوخت پاره مى شود.
| |
|
کيوسک ها ، همان کيوسک هايي که جان خواهرم را گرفتند . همان کيوسک هايي که بي رحمانه مادرم را از مادرش جدا کردند . همان کيوسک هايي که برادرم هميشه پشت آن هاست . همان کيوسک هايي که کابوس هر شب من است . کيوسک ها ، شايد من از آن ها مي ترسم ، از وقتي که چشم هايم را باز کردم ، همان اول جسد خون آلود خواهرم ، بعد خنده هاي برادرم ، بعد حرف هاي پدرم ، بعد لعنت هاي مادرم ، بعد ترس هاي خودم و ...
| |
|
طبيعت با بهارش زيباست و شهر با دختران اش ، اين جمله را بر روي ديوار پشت کيوسک تلفن آن قدر بزرگ نوشته بودند ، که توجه هر کسي را جلب مي کرد ، شماره ي خانه ي شان را گرفت : سلام مامان ، ناهار چي داريم ، با اين که گرسنه اش بود ، وقتي فهميد مادرش براي ناهار آش پخته ، گفت : من ناهار خوردم و گوشي را گذاشت ، دوباره به همان جمله خيره شد...
| |
|
بازش كرد.درست بودكه طعم تلخ قهوه رادوست نداشت ولي چاره ايي هم نداشت جويدش .تابلوي جلويي راخواند:6كيلومترتا...راه زيادي نمانده بودوليگرماي هواامانش رابريده بودكه ناگهان به جلويش نگاه كردنه!واين حرفي بودكه زدافتاده بودروي ماشين ولي حتي اثري هم ازخون نبود مي خواستفراركندكه ناله هاي امكان اين كار را نيزگرفت سوارماشين شدترس تمام وجودش را فراگرفته بوددستهايش مي لرزيدواشك توي...
| |
|
فقط کافي بود چند ساعتي زودتر بيايد . اما دير کرده بود ، در را که باز کرد يکهو ترسيد ، چمدان از دست اش افتاد ، رنگ اش پريد ، لب هاي صورتي مايل به سفيدش کاملا به هم چسبيدند ، با تمام توان داد زد :
| |
|
تق ... تق ... تتق توق ... خرچ ... گيلينچ... ! و صداي مچاله شدن کاغذي و برخوردش به ديوار روبه رو ! همين . تمام کار هر روز و شبش . خم دم و از سوراخ کليد نگاه کردم . پشت ميزش نشسته بود و گويي که تازه از بيرون مراجعت کرده باشد هنوز پالتوي خاکستري اش به تنش بود و وقتي تايپ مي کرد مدام کلاهش مي افتاد جلوي چشمش و او هي پشت دست چپ هلش مي داد عقب .
| |
|
تا به انتهاي خيابان برسد، چندباري زير نور ملايم آفتاب ايستاد و از ميان ازدحام جمعيت به نقطه اي نامعلوم در ميان همهمه ي عابرين آن ظهر زمستاني خيره شد. با خودش فكر كرده بود شايد براي اين نمي تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پي آن دونفري هست كه ديده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر ميان ناله هايش از مرد جوان مي خواست كه نزندش.
| |
|
شعرها | |
مريم خمسه لويي | دو غزل
علي شجاع | دو شعر طنز به زبان ترکي
| |