تبليغاتX
نوشتار - شعر: آزاده
 

شعري از:

آزاده بشارتي

اصلا چرا؟ برای چه من عاشقت شدم؟
شلاق می زنم به خودم که مقصّر است
من ، مازوخیسم گیج به پایان رسیده ای ست
که تا هنوز منتظرت پشت پنجره است

من جاده های گم شده سمت گذشته ام
با یک قطار حادثه از روزهای خیس
بر ریل های ممتد رویا نشسته ام
حالا مرا به جا... که بله! من توام! آلیس...

من توی تونلی که به تو ختم می شود
با یک نفر که [دیر شده! دیــــــــر! د ِ بدو]
در ناگهان ِ بوسه به تو فکر می کنم
هر قدر هم که دير ولی می رسم به تو!

از چشم های خیس بپرسید می شود
یک قلب امن ِ تازه تری برگزید بعد
آهسته از تبسم یک عشق رد شد و
هرگز جنون خاطره ها را ندید بعد؟

این سرزمین پوچ کجایش عجیب نیست؟
من با توام ، تویی که از این عشق خسته ای
من با توام! بگو که چرا توی قلب من
با چشم های بسته ی نفرت نشسته ای؟

من پابرهنه غوطه ورم در هنوزها
امشب شب ِ سقوط من از چشم های توست
رحمی کن ای پرنده ی من هفت آسمان
حتی هنوز مطمئنم زیر پای توست!

از ارتفاع تا تو شدن می پرم به هیچ
از چشم های بسته ات از روی بالکن
دست مرا بگیر که من بی تو هیچ وقت...
من بی تو... بی... نمی شود اصلا قبول کن!

بیزارم از تمام جهان از خدای تو
از این طناب ساخته از کاموای تو
این مازوخیسم گیج به پایان رسیده است!
با یک جنون سرزده از دست های تو!

من خواب دیده ام که به تو می رسم ولی
اخلاق عشق با دل من سازگار نیست
باید گذشت از تو ، ولی نه! نمی شود
راهی به جز کشیدن این انتظار نیست

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23ساعت 0:39 توسط نوشتار |