|
هفته نامه ي ادبي نوشتار | شماره ي هفتم ـ هفته ي دوم اسفند ماه1386 | |
|
|
شماره های پنج و شش و يک تا چهار نوشتار |
|
معرفي كتاب / پرونده / نقد / مقاله | |
| |
در سال يک هزاروسيصدوچهار هجري شمسي در يک خانواده ارتشي متولد شد. پس از اينکه تحصيلات ابتدايي ومتوسطه را به پايان برد.به نوشتن پرداخت.در سال يک هزارو سيصدو نوزده نوشته ها و مقالاتش در مطبوعات انتشار يافت؛آثار او با امضاي « آ.بامداد» شهرت يافت.
| |
| |
|
اثر ادبي ـ داستان يا رمان ـ وقتي پديد ميآيد كه نويسندهاش قادر باشد «جهاني» را بيافريند و بپذيراند؛ يعني واقعيتي را تجسم ببخشد يا آشكار كند و ما را روياروي آن قرار دهد. براي اين كه داستان در ما بگيرد قبل از هر چيز بايد تماسي با دنياي نويسنده ـ آنچه نويسنده آفريده است ـ حاصل شود؛ بايد كه ما وارد دنياي او شويم و اين دنيا را از آنِ خود سازيم.
| |
|
قصهها | |
|
سال هاي زندهگي سال به سال نو مي شوند اگر بدانيد چقدر حرف برا، گفتن دارم، ولي خوشبختانه تنها عيبم اينه كه نظمم بهم خورده. نه شبم روزه و نه روزم شبه؛ مي فهمي! نگرانم .. بدخوابم.. با توام، ها... آرزوهاي به خواب رفته ي من در گور خويش به ريشم مي خندند، هه هه هه ... من چيكاره بوده هستم آيا؟! يا بايد مي فهميدم يا نه. خودم به خودم ظلم مي كنم فقط كه نيست ...
| |
|
بوي چوب سوخته مي دهد تنه ات و اين باران بي امان كه راه گرفته از ميان رديف صنوبرهاي بلند تكه هاي تنه ات را با خوش برده تا حالا حتمن . كي مي خواهد بند بيايد، نمي دانم ؟ تقلا مي كنم در باز بشود لااقل ، نمي شود . بي بي را صدا مي كنم . جواب نمي دهد . نمي تواند بفهمد چقدر تنه ات را مي خواهم . هيچ كس نمي تواند بفهمد .
| |
|
صداي سوت قطار شنيد . وقتي ساعت زنگ زد . صداي سوت قطار - زنگ ساعت را قطع كرد و فرز از روي تخت دو نفره پايين پريد و با چند حركت قفسه سينه اش را فراخ كرد و رفت كنار پنجره . پنجره را باز كرد و با چند نفس عميق هواي تميزه و تازه صبح گاهي حوالي پنجره اش را كه هنوز دست نخورده باقي مانده بود به درون شش هايش فرستاد.
| |
|
دور خودم گم شده بودم ، داشتم دور خودم کج مي ايستادم ، تو را تماشا مي کردم ، خودم را مي ديدم ، داشتم خودم را از دور در آينه اي کج تماشا مي کردم ، داشتم خودم را مي ديدم . آرام آرام پا شدم ، روي دو پا ـ روي دو پا ، اما نه دو پاي خودم ، اين دو پاي تو ، روي دو پاي تو آرام آرام پا شدم ، ديگر نه کج ، راست ايستاده بودم ، راست ِ راست .
| |
|
صداي هاي و هوي وحشيانه ي مردم که از دور به دنبال آن ها مي دويدند ، در فضاي تاريک و رعب آور جنگل مي پيچيد ، ليزا در حالي که نوزادش را در آغوش گرفته بود پا به پاي پيتر در حال فرار بود ، فراري که گويي تمامي اي نداشت ، جنگل در تاريکي مطلق فرو رفته بود و حتا نور ماه نيز نمي توانست از ميان شاخه و برگ در هم فرو رفته به داخل جنگل نفوذ کند .
| |
|
نمايشنامه | |
|
صحنه :دايره اي . دختر:و من که يکه ترين دختر شهرم به پارسايي و زيبايي و من که نه هرگز آري گفته ام تمناي مردي را ، در اين خانقاه نشسته بر بلندي تپه ، دوراز حصارها و دکانها و ايوانهاي شهر و مردمانش نشسته ام ...
| |
| |
|
شعرها | |
| |
| |
|
اسمت فرشته است ؟ نه ، فردوس خواه نه اسم تو چيست ؟ روشن و موهوم و ماه نه اسم تو چيست ؟ شمع ، نه ـ اين که کليشه اي است ـ پروانه هاي يخ زده ي بي پناه نه
| |
|
شبيه يک غزل تازه خواست زاده شوم غريب و بي کس و تنها ، اسير جاده شوم و خواست هر قدم من صداي تازه دهد رفيق راه گوزن و پلنگ ماده شوم
| |
|
گئديرسن سئوگيليم اوزولمه منه سنه تاي بو يولو گئد يب چوخلاري گؤزله مه يالواريم قال دئييم سنه چوخونون داشلارا دييب اوخلاري
| |
|
شعر ترجمه | |
|
نه...
| |
| |
|
مدير مسئول و سردبير : سياوش دانش آذر هيات تحريريه : هادي خشايي ليلا حکمت نيا ـ ميلاد فصيح نيا |
شماره های يک تا چهار نوشتار |
|
اگر مايل به همكاري با نوشتار مي باشيد با پست الكترونيكي يا از طريق نظر به ما اطلاع دهيد | |